فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

8- فمی نیسم(118)

شاید اولین قربانی مدرنیسم، زن غربی باشد که در اثر تضعیف بنیادهای مذهبی و اخلاقی در آن جوامع، مقهوراراده و قدرت و شهوت مردان شد و بویژه پس از انقلاب صنعتی که اشتهای سیری ناپذیری برای نیروی کار ساده و ارزان بوجود آمد، زنان (و هم چنین کودکان) بصورتی وحشیانه و ظالمانه قربانی چرخهای بی رحم صنعت گردیدند. قرن 18 و 19 اروپا آن چنان که گفته می شود مرارت بارترین روزگار زنان در تاریخ غرب به حساب می آید که آثار آن ظلمها و رویه های ظالمانه نسبت به زن، در فرهنگ برخی جوامع غربی هنوز مشهود است. تا جائی که در اوائل قرن بیستم برای دفاع از حقوق تضیع شده زنان در غرب، نهضتی بنام «فمی نیسم» یعنی «زن باوری» پدیدآمد لکن این حرکت نیز نه تنها مشکلی را حل نکرد بلکه خود منشاء مشکلات بزرگتری برای زنان و کلیّت جامعه غربی گردید. شعار اصلی و محوری فمی نیسم، تحت لوای لیبرالیسم و آزادی غربی، برابری حقوق زن و مرد و نفی تمامی تفاوتهای طبیعی و حقوقی بین زنان و مردان بود و این منشاء و مسبب اصلی انحطاط زن و نابودی نظام خانواده و در نتیجه تزلزل و بی هویتی نظام اجتماعی در غرب گردید. نهضت های فمی نیستی به عنوان دفاع از حقوق زنان و برای عقب نماندن از مردان، تلاش گسترده ای برای اشتغال زنان و فعالیت های اجتماعی آن ها صورت دارند بدون آن که به حفظ کانون خانواده و نقش بی بدیل و منحصر بفرد زن، بعنوان همسر و مادر، توجهی شده باشد. به نام آزادی زن و برابری او با مرد، جایگاه بلند زن به عنوان مربی جامعه و تربیت کننده نسلهای آینده لگدمال گردید و ارزشگذاری اقتصادی و مادی به وقت و کار و قابلیت های او، جای گزین همه ارزشهای متعالی و منحصر بفرد زن گردید. زنان در جوامع غربی نه تنهاجایگاه سنتی قبلی خود را از دست دادند بلکه در غیاب معنویت و اخلاق مذهبی و تحت لوای شعار برابری مطلق با مردان و در فرایند مبارزات جنسیتی تبدیل به موجوداتی بی هویت شدند که نه از روح لطیف و عاطفی زنانه آنها اثری باقی مانده و نه از دریای بی کرانه محبت مادرانه آن ها چیزی برجای مانده است و این بحران، جامعه امروز غربی را با خطر انهدام مواجه کرده است.
آمار طلاق در این جوامع روز به روز در حال افزایش است و پدیده خانواده های تک والدینی، به شیوه مرسوم خانواده در غرب بدل شده است. بطوریکه گاه تا یک چهارم کودکان برخی کشورهای غربی در خانواده های تک والدینی، که در اثر طلاق والدین شکل گرفته اند، بزرگ می شوند. رکورددار این بحران امریکاست که در آن 25% خانواده های دارای فرزند زیر 15 سال را خانواده های تک والدینی تشکیل می دهند.
اغفال و خشونت های جنسی در جوامع غربی بصورت یک امر عادی و متداول درآمده است بطوریکه در برخی کشورها هم چون کانادا، از هر چهار زن و در بسیاری از نقاط امریکا، از هر سه زن یک نفر مورد تجاوز قرار می گیرد.
زنان غرب بدلیل تنهائی ناشی از استقلال طلبی دچار بیماریهای روحی جدیدی شده اند بطوریکه یکی از فعالین فمی نیسم گفته است «زنان امروز دچار بحران و مشکلات جدیدی شده اند که فاقد هرگونه اسمی است!»
این مسائل در غرب واکنش ها و اعتراضات شدیدی را در نخبگان آن کشورها پدید آورده و به سطح روزنامه ها، مطبوعات و سایر رسانه ها نیز کشیده شده است. آنها معتقدند که بسیاری از مشکلات موجود جامعه، از جمله مسائل روحی زنان، خودکشی دختران جوان، خشونت علیه زنان، سقط جنین، طلاق، توقف رشد جمعیت و پیر شدن جوامع غربی و نابودی نظام خانواده و... ناشی از حرکت های فمی نیستی بوده است.(119)
این واقعیات را مقایسه کنید با آن چه که توسط برخی مطبوعات و تعدادی عناصر باصطلاح روشنفکر و فمی نیست های وطنی، درخصوص حقوق زنان و محدود شدن آزادی آن ها در جامعه دینی ایران، مطرح و تبلیغ می شود و مدینه فاضله ای که ترسیم می کنند، همان است که به گوشه های اندکی از آن اشاره شد!

9- استعمار و امپریالیسم :

در مباحث قبل نگاهی اجمالی به تحولاتی که در مبانی فرهنگ و تمدن غرب پس از رنسانس رخ داد انداختیم و نحوه شکل گیری «مدرنیته» و مبانی اولیه آن را مرور کردیم. در این جا به طور مختصر نگاهی به نوع و نحوه تعامل مغرب زمین، پس از رنسانس با سایر بخشهای جهان خواهیم داشت.
تاریخ نشان می دهد که غرب پس از رنسانس، با رشد و پیشرفت در زمینه های مختلف علمی، صنعتی، تجاری و نظامی، روابط خود را با سایر ملل، که تا قبل از آن، مبتنی بر نوعی همزیستی برابر و مسالمت آمیز بود، تغییر داد و نوعی روابط سلطه و استثمار، که در فارسی آن را «استعمار»(120) می نامیم، برقرار نمود. بنابراین از جمله پیامدهای مستقیم «مدرنیته»، استعمار است که برای اولین بار در روابط بین الملل شکل گرفت و ریشه آن را باید در اندیشه اومانیستی و مبتنی بر فرهنگ و تمدن جدید غرب دانست.
انسان (و البته انسانِ غربی سرمایه دار ) در نگرش اومانیستی، قدرت مطلق هستی تلقی می شود و بهمین دلیل می بایست در همه ابعاد، در بالاترین سطح از توانایی باشد. این تفکر او را به دست یابی ثروت و قدرت بیشتر تحریض نموده وانرژی فوق العاده ای را برای کسب ثروت و دست اندازی بر ثروتهای نقاط ناشناخته جهان و کشورگشایی، در مردم مغرب زمین ایجاد کرد. از آنجا که امکانات و سرمایه درسرزمین اروپا محدود بود و نمی توانست پاسخگوی اشتهای سیری ناپذیر انسان حریص غرب جدید باشد، به سوی سرزمینهای جدیدحرکت کرد و به کشورگشایی و دست اندازی بر ثروت کشورهای دیگر پرداخت، لیکن در این راه به روشی کاملاً جدید متوسل شد تا امکانات و نیروی انسانی کمتری را هزینه کند.
غرب دست اندازی بر ثروت مشرق زمین را تحت پوشش فریبنده و دروغین «استعمار»، که بمعنی طلب عمران و آبادانی است، انجام داد و هدف از این کار خود را، تلاش برای رهایی ملت ها و جوامع عقب مانده، از بدبختی و فقر و عقب ماندگی وانمود کرد! و به این ترتیب لبه تیز حملات خود را در ابتدا، متوجه هویت ملی و فرهنگ و تمدن آنها نمود تا از طریق ایجاد احساس حقارت و خودباختگی و عدم اعتماد به نفس در آنها، ثروت و موجودیت آنها را به یغمابرد.
ثروت مادی و معنوی غارت شده ممالک شرقی، نیروی محرکه جدید و فزاینده ای برای تمدن جدید غرب گردید و مرحله به مرحله او را بزرگتر و قوی تر می ساخت. درحقیقت، غرب با بهره گیری از دستاوردهای مسلمین در جغرافیا و دریانوردی و رشته های مختلف علوم و صنایع توانست تمدن خود را بازسازی کند و به کمک همان آموخته ها، قابلیت های کشورهای دیگر را شناسایی و تصاحب کند و در بسیاری از موارد سرزمین های آن ها را هم به اشغال خود درآورد. در این میان، کشف قاره آمریکا و نابودی مردم مظلوم آن، که برخوردار از فرهنگ و تمدن کهن و درخشانی بوده اند و انتقال ثروت فراوان و دست نخورده این سرزمین بکر به اروپا، از اهمیت ویژه ای برخوردار است. وجود طلا و سرازیر کردن دفینه های قاره آمریکا به غرب، تب طلا را در اروپا لحظه به لحظه افزایش داد و سیل جویندگان طلا را به آمریکا روانه ساخت.
غرب علاوه بر ثروت های مادی به دستاوردها و آثار و سرمایه های فرهنگی و هنری کشورهای دیگر نیز رحم نکرد و آنها را به روشهای مختلف و با حیله و تزویر به چنگ آورد و به اروپا منتقل نمود تا یا از طلا و جواهرات و ارزش مادی آنها بهره ببرد و یا با بررسی آنها و نگهداری در موزه ها راه تداوم سلطه خود بر کشورهای مشرق زمین را هموار کند و جهانگردی خود را هم رونق بخشد. غرب به غارت ثروت و سرمایه مادی و معنوی کشورهای دیگر اکتفا نکرد، او نیروی انسانی و کارآمد آنها را یا رسماً به بردگی کشید و در فجیع ترین وضع به اروپا و آمریکا منتقل نمود و یا باعنوان فریبنده روشنفکر مسخ کرده و به نفع خود و علیه کشور خودشان به کار گرفت و بردگی و خود فروختگی نوینی را پایه گذاری کرد.
ثروت قاره آمریکا و مشرق زمین و انتقال آن به اروپا، سرعت حرکت و پیشرفت تمدن غرب را چندین برابر کرد. بخشی از این ثروت در صنایع دریائی و نظامی هزینه گردید و منجر به برتری قابل ملاحظه غرب بر سایر نقاط جهان از لحاظ توان نظامی گردید و به کمک توان دریائی و نظامی حاصله، توانست در نقاط مختلف جهان نیرو پیاده کند، پایگاه تأسیس نماید و نفوذ، سلطه و بعضاً حاکمیت خود را تحکیم بخشد.
بردگان آفریقائی و آسیایی به عنوان نیروی کار مجانی و بی جیره و مواجب، چرخ های غول آسای تمدن اروپا و آمریکای نوظهور را به گردش در آوردند. میلیونها نفر از مردم آفریقای سیاه(121) و آسیای مسلمان از سرزمینهای خود ربوده شده و در جنگ های ناجوانمردانه به اسارت گرفته شدند و با کشتیهای مخصوص حمل برده، به آمریکا و اروپا منتقل می شدند. صدها هزار بلکه میلیونها نفر از آنان، در راه جان می سپردند و قربانی طمع ورزی، توسعه طلبی و شکل گیری تمدن جدید غرب شدند.
همان انسانی که در مکتب اومانیسم دارای اصالت و شرافت شمرده شده و خداوند زمین بحساب می آمد! هم چون کالائی بی ارزش به فجیع ترین شکل ممکن، در کشتی ها بر روی هم انبار می شد تا برای ساختن تمدن جدید غرب به آن سامان برده شود و از آن همه فقط 30% به مقصد می رسیدند و اجساد مابقی، به دل اقیانوسها سپرده شدند و امروز شاید بتوان استخوانهای آنها را در کف اقیانوسها یافت و به عنوان نمادی از امانیسم و اصالت انسان ادعائی غرب به نمایش گذارد!
و بدین صورت، غرب از جهان اسلام و مشرق زمین که سالها در مقابل آن احساس حقارت می کرد، انتقام گرفت و عقده گشایی کرد.

مبحث چهارم: « بحران تمدن غرب »

مغرب زمین، قرن 17 و 18 را تحت تأثیر شعارهای جدید و در برخورداری و ثروت سرشار ناشی از استعمار کشورهای شرقی و انقلاب صنعتی و اکتشافات جدید علمی، سپری نمود و همین موجب گردید که مردم غرب ، دچار نوعی فریفتگی، غرور و غفلت شدند. اما این وضعیت دیری نپایید و تضادها و تعارضات ناشی از فرهنگ جدید و ماهیت جنایاتی که با عناوین مردم فریب صورت می گرفت، آشکار گشت. افکار عمومی ملتها، به ویژه ملل تحت استعمار، بیدار شده و جوانه های اعتراض، که از همان قرون هفدهم و هیجدهم در بین برخی اندیشمندان اروپایی ظهور کرده بود، در سطح وسیع تری سربرآورد و کاخهای آمال و آرزوها به تدریج یکی پس از دیگری فرو ریخت.
قرن نوزدهم قرن اعتراض یک پارچه به دستاوردهای فرهنگ و تمدن جدید غرب بود. در این دوران، ایدئولوژیهای مختلف، با هدف رفع تضادها و بحران های اجتماعی و شکاف های طبقاتی عمیق موجود در غرب و آزادی و رهایی از بند استعمار در کشورهای تحت نفوذ و اشغال غرب، به وجود آمدند و هریک، برای رفع بحرانهای اجتماعی و نابسامانیهای جامعه جدید، راه حلهایی ارائه می نمودند. به عنوان مثال می توان از ایدئولوژی مارکسیسم که در همین زمان ظهور کرد نام برد.
مارکسیسم یک جریان اعتراض آمیز نسبت به نظام اقتصادی و اجتماعی حاکم بر غرب بود. نظامی که با رشد بورژوازی در قرن هفدهم و هیجدهم، آرام آرام شکل گرفت به سرعت توسعه یافت و به سرمایه داری و سرمایه سالاری منجر گردید. در واقع مارکسیسم جریان اعتراضی است از درون همین نظام، علیه بنیادهای فکری، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی حاکم بر آن.
مارکس و انگلس(122) یعنی پایه گذاران این مکتب که خود از دست پروردگان و محصولات فرهنگ جدید غرب بودند، با انگیزه نفی کاپیتالیسم و سرمایه داری ظهور کردند و شدیدترین انتقادات را به نظام لیبرال دمکراسی و سرمایه داری حاکم بر غرب نمودند. آن ها سرمایه و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را که روح سرمایه داری و نظام اقتصادی و اجتماعی جدید غرب بود، منشاء همه بدبختیها دانسته و راه نجات بشر را از میان بردن مالکیت فردی و اختصاص ابزار تولید به کل جامعه و نفی کامل سرمایه داری، اعلام نمودند.
اولین نهضت مارکسیستی با انگیزه های ضدسرمایه داری، در شهر «بادن»(123) آلمان و درقلب اروپای سرمایه داری رخ داد و از آنجا به انگلیس و سپس به روسیه و شرق اروپا کشیده شد. اما به دلایل متعددی مورد استقبال عمومی مردم آلمان و انگلیس قرار نگرفت لکن توانست راه خود را در روسیه باز کند و با تغییراتی که لنین در آن به عمل آورد، عامل سرنگونی نظام سلطنتی در آن کشور گردد وبرای سالیانی درآن کشور دوام آورد و غرب سرمایه داری رابه چالش بکشاند.
یکی دیگر از مکاتبی که در اعتراض به فرهنگ و تمدن جدید (مدرنیته) در همان زمان در غرب ظهور کرد، جنبش «نیهیلیسم»(124) بود، که مبنی بر نفی هر نوع حقیقتی بود(125) و افرادی چون «میخائیل با کوئین»(126) و «فردریش نیچه»(127) از جمله منادیان آن بودند. نیهلیسم، تمامی موازین اخلاقی و اصول عدالت را که در فرهنگ بشری، تحت تأثیر فطرت و راهنمائیهای انبیاء عظام، در جوامع بشری فراهم آمده، نفی می کند. این مکتب هر نوع هدفمندی را برای زندگی اجتماعی انکار می کند و معتقد است که هیچ معیاری برای سنجش اصول اخلاقی وجود ندارد. نیهیلیسم «دنیاگرایی» را نفی می کند، فلسفه کلاسیک را مردود می شمارد و به تمدن جدید غرب پشت کرده و همه چیز را زیر سؤال می برد.
امثال نیچه و مارکس در غرب، بسیار بوده اند و اساساً قرن نوزدهم را باید قرن ظهور ایدئولوژیها و نظریه های مختلف که هر چند خود، زاده و مولود مدرنیسم بودند لکن در بسیاری موارد با اصول آن ناسازگار بودند، نامید. همین امر موجب تحیر و سرگردانی انسان غربی شد، به گونه ای که برخی از اندیشمندان غربی در اواخر آن قرن، معقتد بودند که غرب به پایان تمدن خود رسیده است. فردی مانند «اشپنگلر» سالها قبل از وقوع جنگ جهانی اول پیش بینی کرد که غرب سرانجام در جریان سه جنگ جهانی قریب الوقوع، نابود خواهد شد.
جهان غرب در چنین وضعیتی وارد قرن بیستم شد. در این قرن، فضاحت و رسوائی مدرنیته، ورشکستگی وبحران های فزاینده ناشی ازآن، به اوج خود رسید. درسالهای آغازاین قرن، اروپادرآتش جنگ جهانی اول سوخت وثمره ماشینیسم، تکنولوژی و دستاوردهای علمی دنیای جدید، به سلاحهای مخرّب و بمب و آتش تبدیل شده و بر سربشریت فرودآمد! کشتاری که دراین جنگ به وسیله سلاحهای مدرن و به برکت تکنولوژی و علم از ایمان گسیخته، روی داد تا آن تاریخ بی سابقه بود و هزاران بار از جنایات «آتیلا» و «نرون» خشن تر و وحشتناک تر می نمود. در این جنگ تقریباً همه شهرهای اروپا با خاک یکسان شدند.
جنگ جهانی اول، جنگ میان غرب و شرق نبود، بلکه جنگ انسان ها و جوامع مدرن شده غربی با یکدیگر، آن هم در متن تمدن غرب و جنگ میان قدرتهای برآمده از فرهنگ اومانیستی غرب بود. قدرتهای مهار گسیخته ای که به عالم غیب، معنویت و سنتهای الهی پشت کرده بودند. انسانی که خود را اصل قرار داده و برهمه حقائق برتر، چشم فروبسته بود. ماهیت چنین انسان افسار گسیخته و تمدن ویرانگری، در جنگ جهانی اول در معرض قضاوت بشر قرار گرفت.
هنوز جهان از جنگ جهانی اول نیاسوده بود که به فاصله کوتاهی، جنگ جهانی دوم روی داد که از جنگ اول فوق العاده مخرب تر بود. در این جنگ فقط کشور شوروی 22 میلیون کشته داد. تعداد کشته های این جنگ را بین 35 تا 60 میلیون نفر تخمین زده اند. این جنگ نیز بین قدرتهای غربی درگرفت. قدرتهایی که داعیه دار فرهنگ و تمدن جدید و رساندن انسان به کمال و سعادت بودند. این جنگ نیز هدیه علم و تکنولوژی و دست آورد تمدن جدید غرب برای بشریت بود.
در کنار تلفات ناشی از چنین جنگهایی باید از تلفاتی که تکنولوژی جدید به دلیل ماهیت و اقتضای خود، بر بشریت تحمیل کرد نیز نام برد. تلفات ناشی از آلودگی محیط زیست که زندگی انسانی را تهدید می کند، تلفات ناشی از حوادث متعدد رانندگی و زندگی ماشینی،(128) جنایات مخوف و سازمان یافته گروههای مافیایی و تبه کار بین المللی که تا قبل از آن، هرگز تاریخ نظیر آنها را بخود ندیده بود، از این جمله اند.
در قرن بیستم، علاوه بر جنگهای جهانی، جهان شاهد جنگهای منطقه ای متعددی بوده است که یا توسط قدرتهای بزرگ برکشورهای کوچک تر تحمیل شده بود مثل جنگ ویتنام و کره و افغانستان، یا با مداخله قدرتهای بزرگ و برای پیشبرد اهداف نامشروع آنها رخ داده است مثل جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و بسیاری از جنگ ها با تحریک و تهییج صاحبان سرمایه و صنایع نظامی غرب برای فروش اسلحه و توسعه بازار سلاح، روی داده است که گاه از جنگهای جهانی طولانی تر و جنایت کارانه تر بوده اند. آمریکائیها خود اعتراف کردند که در جنگ ویتنام 50 برابر بمبهایی که در جنگ جهانی دوم به کار برده شد، بر سر مردم مظلوم ویتنام ریخته اند. قرن بیستم یعنی قرن شکوفائی تمدن جدید غرب، با رکورد یک میلیون کشته در جنگ های مختلف، که کشورهای صنعتی و پیشرفته اروپائی و امریکائی بازیگران اصلی آن بوده اند، به مدد علم و تکنولوژی غرب و تجاوزگری و فزون خواهی انسان مدرن شده، خونین ترین و مصیبت بارترین قرن تاریخ بشر است.
و اینها همه، بجز فتنه گریها، توطئه های پنهان و جنایت ها و ترورهایی است که غرب برای تأمین منافع خود در جهان صورت داده است. آنچه در طول یکصد سال اخیر در کشورهای مختلف جهان برای براندازی حکومت های ملّی و انقلابی و استقرار نظامها و حکومت های دست نشانده غرب صورت گرفته است، حکایت از واقعیتهای وحشتناکی می کند که گاه گوشه هائی از آن ها آشکار شده اند. به عنوان مثال سازمان وحدت آفریقا، هیئتی را مأمور رسیدگی به کشتار مردم در «روآندا» در سال 1998 میلادی نمود. این هیئت پس از بررسیهای خود رسماً اعلام کرد آمریکا عامل این جنایت بزرگ و کشتار بیش از هشتصد هزار نفر مردم آنجا می باشد. این آدم کشی از جمله بزرگترین قتل عامهای تاریخ لقب گرفت که توسط آمریکا و زیر پوشش سازمان ملل و به کمک فرانسویها و کلیسای کاتولیک در مقابل چشم بشر متمدن و مدرن روی داد.
و این معنای واقعی مدارا، آزادی، و واژه های زیبا و مردم فریبی مانند کرامت انسان، جامعه مدنی و دموکراسی است که تمدن جدید غرب وعده آن را می داد! علم و تکنولوژی غربی که قرار بود انسان را به آرامش و سعادت برساند، بلای جان او شد و بدین ترتیب آژیرهای خطر نسبت به تمدن جدید و سرنوشت بشر یکی کی به صدا در آمدند.
آخرالزمان غرب پس از جنگ جهانی دوم، و فرونشستن غبارهای آن جنگ خانمان سوز و ویرانگر، غرب بر آمده از جنگ، در همه ابعاد وزوایای حیات خود، گرفتار بحران و تنگنا شد. اتفاقی نیست که بیشترین واژه ای که بخصوص در نیمه دوم قرن بیستم در ادبیات غرب بکار رفت است واژه «بحران»(129) می باشد. نه فقط بحران سیاسی، بلکه بحران علمی، فلسفی، اخلاقی، اقتصادی و ... به طوری که نیمه دوم قرن بیستم را دوره بحرانها می گویند. مدرنیته ای که قرار بود انسان را برخلاف دوران قرون وسطی که دوران سیاهی و تاریکی و زشتی معرفی شده بود، به کمال و سعادت برساند و خوشبختی را به او هدیه کند، خود گرفتار بحران در مبانی فرهنگ و تمدن خود شد. از همین رو حرکت ها و گرایش های جدیدی به سوی ارزش های نوین در غرب، به ویژه در نیمه دوم قرن بیستم شکل گرفت که این خود نویدبخش تحولات تازه در تاریخ و تمدن غرب است که باید این تحولات و رویکردهای جدید را شناخت و آن را بدرستی هدایت نمود. امّا متأسفانه برخی روشنفکران ما از این تحول و گرایش جدید غافل هستند و یا آن را درک نکرده اند. روشنفکر غربزده ما هنوز فکر می کند که غرب به جامعه مدنی و دموکراسی و شعارهای قرن 18 و 19 خود پایبند است. حال آنکه غرب سالهاست که این مرحله را پشت سر گذاشته و اینک برای نجات از بن بست های ناشی از همان شعارها، به دنبال حرف تازه و راه جدیدی است. اگر چه انسانهای سطحی و عوام الناس غرب که بسان حیوانات رام، مصرف کننده محصولات بنجل فرهنگی و اقتصادی نظام سرمایه داری و سیاستگزاران فاسد آن هستند، ممکن است هنوز به همان شعارها دل خوش داشته باشند امّا نخبگان، اندیشمندان و کسانی که فهم آنان از سطح عموم بالاتر است، به مدرنیسم و اصول آن دیگر پای بند نیستند.
غرب از مدرنیسم گذشته و به مرحله «پست مدرنیسم»(130) رسیده است. از آن نیز عبور کرده و در حال حاضر در حال ورود به مرحله «ترانس مدرنیسم»(131) می باشد. «ترانس مدرنیسم» مرحله ای ماورای مدرنیسم می باشد. این دوران آنچنان که ادّعاء می شود نوید بخش عصر بازگشت به نوعی معنویت و نیازهای فطری انسان است.
هم اکنون، در ویرانه های اندیشه و فرهنگ جدید غرب، نوعی گرایش به دین، و برخی جاذبه های آن دیده می شود.(132) در حالیکه روشنفکر مقلّد ما حاضر نیست حتّی به این نغمه گوش دهد، در مجامع علمی و روشنفکری امروز اروپا، دیگر افکار «ولتر»، «مونتسکیو»، «دیدور»، «روسو» و «هابز» و دیگر فلسفه دانان عصر مدرنیته علامت روشنفکری و فرهیختگی نیست زیرا آنها از نظر افتاده اند و روشنفکر اندیشمند غربی پوچ بودن آراء آنها را دریافته و از آنها گسسته است. در حال حاضر حرف تازه برخی از محافل روشنفکری اروپا و آمریکا، آثار «مولوی»، اشعار «حافظ» ، نوشته های «محی الدین عربی»، «ملاصدرا» و کاوشها و رساله های تحقیقی بر روی اسلام و مکاتب شرقی است.
در غرب، نفس اماره اشباع شده و میل به زنگار زدایی از روی فطرت بشر آن سامان، در مواردی بیدار شده است و آثار آن، حتّی در اقشاری از مردم عادی غرب نیز آشکار است. اکنون بعضی از مطرح ترین و پرطرفدارترین خوانندگان پاپ و راک، از اشعار حافظ و مولوی برای پاسخ به همین نیاز روحی و معنوی مردم، در ترانه های خود استفاده می کنند و سعی دارند از آن طریق، آنها را به خود جلب نمایند.
به عبارت دیگر با توجه به نیاز اجتماعی تازه ای که در غرب به وجود آمده و تغییری که بتدریج در ذائقه مردم مغرب زمین ایجاد می شود به مضامین عرفانی و شرقی اقبال می شود.(133) در سال گذشته میلادی، حدود یک میلیون نسخه از کتاب مثنوی مولوی که با شرح آن چندین جلد می شود، در آمریکا به فروش رفت و جزء ده کتاب پرفروش در کشور آمریکا معرفی گردید. آیا اینها نشانه و علامت شکل گیری یک تحوّل تازه در غرب نیست و خبر از یک حادثه جدید نمی دهد؟
دنیای غرب از مادیّت، ماشینیسم و مدرنیسم سرخورده شده و به معنویت روی آورده است. اما باصطلاح روشنفکران ما، هنوز به دنبال شعارهای قرن 17 و 18 آنان هستند و از دمکراسی، آزادی و جامعه مدنی آن دوران، دم می زنند و هرگاه آن ها را در تقابل با دین و اسلام یافتند، به نفع آن مفاهیم پوچ و از مد افتاده، از اسلام هزینه می کنند و اگر لازم باشد به خاطر آن ها، از اسلام نیز می گذرند!
واقعیت آن است که انقلاب اسلامی ما نه پدیده ای مربوط به گذشته بلکه واقعیتی برای آینده است. اروپایی که به مدرنیسم و مادیت پشت می کند و دل در هوای ترانس مدرنیسم و معنویت دارد، شاید پنجاه تا صد سال دیگر به مرحله ای برسد که ما الان در آن مرحله زندگی می کنیم. در حقیقت ما سال ها از تاریخ غرب جلوتر هستیم. روشنفکری که باید در این فضا زندگی کند و به این پیشتازی افتخار کند، خودش را پایبند ذهنیّات، خواست ها و آرزوهای 200 سال پیش دنیا کرده است. این واقعیت تلخ همان است که مقام معظم رهبری آنرا به درستی «ارتجاع روشنفکری» نامیدند. ارتجاع یعنی بازگشت وعقب رفت که حتی یک روز و یک قدم آن پسندیده نیست. اینان گرفتار بازگشت اند، اما نه بازگشت به 20 سال پیش یا 70 یا 100 سال پیش، بلکه بازگشت به قرن 17 یا 18 اروپا! آیا ارتجاع از این بدتر و مبتذل تر ممکن است؟ در زمانی که غرب پس از سال ها تجربه و شکست در بسیاری از آرمانها و شعارهای خود هم اکنون به دنبال فضای جدیدی است که در آن معنویت، اخلاق، عرفان و خدا حاکم باشد. آیا این ارتجاع نیست که ما به گذشته ای که آنان به آن پشت کرده اند، رو کنیم؟ دوست محققی می گفت: اگر کتابهائی که غربیها خود در مورد آخرالزمان غرب و پایان تاریخ و پایان تمدن غرب نوشته اند را یک جا جمع کنیم، کتابخانه بزرگی خواهد شد. امّا متأسفانه اینگونه کتابها در ایران ترجمه نمی شوند و مورد اقبال روشنفکران غربزده ما قرار نمی گیرند و اساساً نمی خواهند این مطالب به گوش مردم برسند زیرا آنان از سر دلسوزی! می پندارند که غرب اگر سقوط کند، این پایان کار دنیا است!
در چنین خلاءیی، انقلاب اسلامی ما، پیامهای بسیار زیبا و جذابی برای عالم دارد. مدینه فاضله و پیام معنویتی که جامعه سرخورده و آفت زده غربی برای بازسازی خود و وصول به سعادت و آرامش به دنبال آن است، نزد ماست. پیام های اسلام، امام و انقلاب اسلامی، درمان دردهای جامعه امروز بشری است. متأسفانه برخی نخبگان جامعه ما به جای آنکه این پیام های رهایی بخش را به گوش دنیا برسانند و آنان را از زلال زیبائیها و سرچشمه حیات بخش انقلاب اسلامی ایران سیراب کنند، شعارها و نسخه های از سکّه افتاده غرب را به وسیله مطبوعات آلوده، به خورد جوانان کشور ما می دهند و آنان را گرفتار غفلت و بی خبری می کنند و به وادی غربزدگی و بی هویتی فرهنگی می کشانند.
آقای روژه گارودی عضو مرکزیت حزب کمونیست فرانسه و از تئوریسینهای مشهور مارکسیسم در اروپا بود. او در اثنای پیروزی انقلاب اسلامی، به ایران آمد و تحت تأثیر انقلاب و شعار «الله اکبر» مردم ایران قرار گرفت. پس از بازگشت، از ایشان پرسیدند در ایران چه چیزی بیشتر از همه برای تو جالب بوده؟ در پاسخ گفت، تا آنجا که من فهمیدم این الله اکبری که ایرانیها می گویند مفهومش آن است که قدرت خدا بزرگتر از همه قدرتها است. وی جلوه خدا در یک تجربه و پدیده اجتماعی را به اندازه ای با عظمت و کارساز می بیند که می گوید، من فهمیدم که خدا قدرتی است که دنیا و غرب با همه توان خود نمی توانند از عهده او برآیند و او را مغلوب کنند.
روژه گارودی با الهام از انقلاب اسلامی ایران مسلمان شد و هم اکنون از متفکرین مسلمان و دوستداران انقلاب اسلامی ایران است.
آقای «رنه گنون» متفکر و فیلسوف دیگر غربی بود که مسلمان شد، او آثار علمی و ارزشمندی در انتقاد شدید نسبت به تمدن جدید غرب و «بحران دنیای متجدد» نوشت. هر چند به طرز مشکوکی کشته شد لکن آثار او بعد از خودش طرفداران بسیاری یافت.
«سوروکین» جامعه شناسی روسی الاصل مقیم آمریکا یکی دیگر از کسانی است که با صراحت اعلام می کند «آینده بشر، دوره بازگشت به معنویت و پایان مادیگری است.»
در غرب از این قبیل افراد با چنین دیدگاههائی کم نیستند. اما نام آنها کمتر به گوش ما می رسد و نظرات آنها، از سوی مافیای رسانه ای غرب، تحت سانسور شدید و بی رحمی اند قرار دارد و از سوی روشنفکران غربزده داخلی نیز مورد بی توجهی واقع شده اند و از آنجا که اطلاعات مردم ما نسبت به مسائل غرب منحصر به مطبوعات، رادیو و تلویزیون ها و رسانه های غربی است و اینان نیز در کنترل سرمایه داران صهیونیست ها و اداره کنندگان پشت صحنه سیاست جهانی هستند از این واقعیات معمولاً اطلاعات درستی به دست مردم نمی رسد.
مهمترین منبع خبری روشنفکران غربزده، روزنامه های پرتیراژ غربی است که مخاطب آنان، قشر پائین و معمولی و عوام الناس جامعه غربی است و به خاطر تیراژ و مخاطب، معمولاً ساده ترین و سطحی ترین مطالب را بیان می کنند. متأسفانه همین روزنامه ها و مطبوعات که در واقع نمایانگر سطحی ترین لایه فرهنگی غرب است منبع و مرجع اصلی شناخت روشنفکران ما از غرب و فرهنگ غرب است. هر چند این پدیده جدیدی نیست، از زمان شکل گیری جریان روشنفکری در این کشور که همزمان با نفوذ سیاسی و اقتصادی غرب در ایران و همزاد با پدیده غرب زدگی است، اوضاع به همین منوال بوده است.
از دوره قاجاریه و پس از جنگهای ایران و روس در زمان فتحعلی شاه، افرادی را به عنوان محصل یانماینده سیاسی به خارج از کشور فرستادند. هنگامیکه این افراد با ظواهر فرهنگ غرب روبرو شدند. به دلیل کم سوادی وبی مایگی، تحت تأثیر آن قرار گرفتند و پس از بازگشت به ایران مروج فرهنگ غربی شدند و منبع تغذیه فکری آنان مطبوعات و نشریات دست چندم اروپایی بود که ابتدا در روسیه به زبان روسی ترجمه می شد و ازآنجا در قفقاز به ترکی قفقازی برگردانده شده و پس از ورود به ایران به فارسی ترجمه شده و بصورت روزنامه و مجله انتشار می یافت و منّورالفکران ما، مطالب این نشریات را به عنوان حرفهای دست اول تلقی کرده و به خورد جامعه ایرانی می دادند.
و لذا جریان روشنفکری غربزده جامعه ما از ابتدا در چنین سطحی با فرهنگ غرب آشنا شد و آنان نیز که می خواستند مطالب غربیها را به طور عمیق تری بدانند به سراغ کتابهای ترجمه شده می رفتند این کتابها نیز کتابهائی بود که توسط مترجمین ایرانی معمولاً از کتابهای سطحی، عوام پسند و پرتیراژ در غرب ترجمه می شد و بهیچ وجه بیانگر ماهیت و حقیقت فرهنگ و تمدن جاری غرب و این روند هنوز هم ادامه دارد.
نکته قابل توجه این است که اگر ما به عنوان جریان انقلاب اسلامی، خلاء موجود در غرب را پر نکنیم و پاسخ درستی به بحران هویت و نیاز به حقیقت و معنویت در آنجا ندهیم، این عطش و خلاء به روش دیگری جبران می شود که چندان مطلوب نیست. گرایش به مکاتب و مذاهب شرقی، مثل هندوئیسم، بودیزم و مذاهب تحریف شده و فرقه های بی بنیاد شرقی، در غرب افزایش یافته است. در برخی گزارشها آمده است که در مهد علم و تمدن غرب و در شهرهایی مانند پاریس و لندن، مراجعه کنندگان به جادوگران، رمالان و کف بینان به اندازه ای رو به فزونی نهاده اند، که آنها نوبت های شش ماهه و بیشتر از آن به مشتریان خود می دهند!
گرایش به این امور در کانون تمدن های غرب، حاکی ازهمان خلاء معنوی و عطش به دانستن حقیقت و رسیدن به سعادت است و این شرایط بهترین فرصتی است که ما پیام انقلاب اسلامی را به گوش غرب برسانیم. مشروط براینکه، ابتدا خودمان را باور کنیم و به حقیقت خود ایمان بیاوریم. فکر نکنیم که چیزی از خودمان نداریم و اساساً صاحب تمدن و فرهنگ نیستیم. آنچنانکه روشنفکران غربزده ما فکر می کنند.