فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

7- تساهل و تسامح لیبرالی:

از جمله آثار نسبیت گرایی و پلورالیسم در عرصه فرهنگ و جامعه، تساهل و تسامح و یا مدارا(117) در زمینه دین است. از آنجا که حق و حقیقت یک امر نسبی است و هیچکس حق مطلق نیست، نمی توان کسی را به دلیل داشتن نظر و عقیده ای خاص و یا حتی نوع رفتار و اخلاقیّات و سلوک فردی و اجتماعی، تخطئه و ملامت کرد. در نتیجه مفاهیمی چون «حق و باطل»، «خوب و بد» «معروف و منکر» رنگ می بازند و در جامعه مدنی و پلورالیستیک به دلیل قبول اندیشه ها و روشهای متفاوت و احیاناً متضاد، از آن رو که همه در صراط حق و حقیقت قرار دارند، همه تحمل می شوند و هر اعتقادی و هر نوع رفتاری مجاز است. و مقولاتی هم چون امر به معروف و نهی از منکر به این دلیل که مبتنی بر فرض وجود منکر و معروف است، محلی از اعراب ندارند. یعنی انسانها هیچ مسئولیتی در قبال عقاید و آراء یکدیگر ندارند. تولی و تبری که به معنی دوستی و جانبداری و پذیرش حق و دشمنی و مخالفت با باطل است، اصولاً مفهومی ندارد. جهاد در راه عقیده نیز کاملاً مذموم است.
در جامعه مدنی، غیرت دینی و پافشاری بر اصول و معتقدات دینی، عصبیت و دگماتیسم و خشونت محسوب میشود. تأکید و اصرار داشتن نسبت به اصول و ارزشها و امر بمعروف و نهی از منکر، مداخله کردن در زندگی دیگران تلقی شده و به عنوان رفتارهای خشونت آمیز محکوم می باشد. و از همین روست که در منطق تسأهل و تسأمح، اسلام به دلیل تأکید بر اموری هم چون امر به معروف و نهی از منکر و جهاد در راه خدا و اجرای حدود، قصاص و دیات که الزام جامعه برای تن دادن به یک شیوه خاص از اندیشه و عمل است، دین خشونت دانسته می شود و به این ترتیب می توان درک کرد که کسانی که می گویند خشونت در ذات اسلام است دارای چه مشربی هستند.
در جامعه پلورالیستیک، روابط اجتماعی کاملاً آزاد است و اصول اخلاقی نمی توانند زیر بنای اصول حقوقی قرار گیرند، بنابراین روابط جنسی آزاد حق هر انسان اعم از زن و مرد است. تا جایی که در این جوامع انسان با فرهنگ کسی است که از روابط نامشروع همسرش با دیگران ناراحت نمی شود و به دیگران نیز حق می دهد که آزادانه، از امکان در اختیار او بهره ببرند!؟
بنابراین سنگ سارکردن زناکار، اوج خشونت است. زیرا «زنا» در این جامعه نه تنها مفهومی ندارد بلکه در قالب مضامینی مانند «عشق»، قداست نیز پیدا می کند و اعمال هر مجازاتی برای آن، خشونت و ظلم به انسان و تعدی به حقوق بشر قلمداد می شود!
درمنطق لیبرالیستی و نگاه اومانیستی به انسان و زندگی، هیچ مصلحتی حتی حفظ تمامیت خانواده و دفاع از حریم ارزشهای انسانی نمی تواند بهانه ای برای محدودیت آزادی انسان واقع شود. انسان فی نفسه با تمام رذایل اخلاقیش اصالت و موضوعیت دارد. زیرا هیچیک از اصول اخلاقی، در تحوّل زمان و مکان و برداشتها و قرائتهای متفاوت، مفهومی ثابت و واحد ندارند و لذا نمی توان بر مبنای آن، به قضاوت درخصوص رفتار افراد پرداخت و سپس حکم صادر کرد.
پس تسامح و تساهل نیز از آثار نگرش نسبی به ارزشهای اخلاقی و اصول دینی در مغرب زمین است که متأسفانه در جامعه ما نیز برغم تعارض آشکار آن با مبانی دینی، بصورت شعار عده ای غرب زده در آمده است که به بهانه آن، به جنگ با ارزشها و سنت های دینی و اجتماعی جامعه انقلابی ما برخاسته اند.

8- فمی نیسم(118)

شاید اولین قربانی مدرنیسم، زن غربی باشد که در اثر تضعیف بنیادهای مذهبی و اخلاقی در آن جوامع، مقهوراراده و قدرت و شهوت مردان شد و بویژه پس از انقلاب صنعتی که اشتهای سیری ناپذیری برای نیروی کار ساده و ارزان بوجود آمد، زنان (و هم چنین کودکان) بصورتی وحشیانه و ظالمانه قربانی چرخهای بی رحم صنعت گردیدند. قرن 18 و 19 اروپا آن چنان که گفته می شود مرارت بارترین روزگار زنان در تاریخ غرب به حساب می آید که آثار آن ظلمها و رویه های ظالمانه نسبت به زن، در فرهنگ برخی جوامع غربی هنوز مشهود است. تا جائی که در اوائل قرن بیستم برای دفاع از حقوق تضیع شده زنان در غرب، نهضتی بنام «فمی نیسم» یعنی «زن باوری» پدیدآمد لکن این حرکت نیز نه تنها مشکلی را حل نکرد بلکه خود منشاء مشکلات بزرگتری برای زنان و کلیّت جامعه غربی گردید. شعار اصلی و محوری فمی نیسم، تحت لوای لیبرالیسم و آزادی غربی، برابری حقوق زن و مرد و نفی تمامی تفاوتهای طبیعی و حقوقی بین زنان و مردان بود و این منشاء و مسبب اصلی انحطاط زن و نابودی نظام خانواده و در نتیجه تزلزل و بی هویتی نظام اجتماعی در غرب گردید. نهضت های فمی نیستی به عنوان دفاع از حقوق زنان و برای عقب نماندن از مردان، تلاش گسترده ای برای اشتغال زنان و فعالیت های اجتماعی آن ها صورت دارند بدون آن که به حفظ کانون خانواده و نقش بی بدیل و منحصر بفرد زن، بعنوان همسر و مادر، توجهی شده باشد. به نام آزادی زن و برابری او با مرد، جایگاه بلند زن به عنوان مربی جامعه و تربیت کننده نسلهای آینده لگدمال گردید و ارزشگذاری اقتصادی و مادی به وقت و کار و قابلیت های او، جای گزین همه ارزشهای متعالی و منحصر بفرد زن گردید. زنان در جوامع غربی نه تنهاجایگاه سنتی قبلی خود را از دست دادند بلکه در غیاب معنویت و اخلاق مذهبی و تحت لوای شعار برابری مطلق با مردان و در فرایند مبارزات جنسیتی تبدیل به موجوداتی بی هویت شدند که نه از روح لطیف و عاطفی زنانه آنها اثری باقی مانده و نه از دریای بی کرانه محبت مادرانه آن ها چیزی برجای مانده است و این بحران، جامعه امروز غربی را با خطر انهدام مواجه کرده است.
آمار طلاق در این جوامع روز به روز در حال افزایش است و پدیده خانواده های تک والدینی، به شیوه مرسوم خانواده در غرب بدل شده است. بطوریکه گاه تا یک چهارم کودکان برخی کشورهای غربی در خانواده های تک والدینی، که در اثر طلاق والدین شکل گرفته اند، بزرگ می شوند. رکورددار این بحران امریکاست که در آن 25% خانواده های دارای فرزند زیر 15 سال را خانواده های تک والدینی تشکیل می دهند.
اغفال و خشونت های جنسی در جوامع غربی بصورت یک امر عادی و متداول درآمده است بطوریکه در برخی کشورها هم چون کانادا، از هر چهار زن و در بسیاری از نقاط امریکا، از هر سه زن یک نفر مورد تجاوز قرار می گیرد.
زنان غرب بدلیل تنهائی ناشی از استقلال طلبی دچار بیماریهای روحی جدیدی شده اند بطوریکه یکی از فعالین فمی نیسم گفته است «زنان امروز دچار بحران و مشکلات جدیدی شده اند که فاقد هرگونه اسمی است!»
این مسائل در غرب واکنش ها و اعتراضات شدیدی را در نخبگان آن کشورها پدید آورده و به سطح روزنامه ها، مطبوعات و سایر رسانه ها نیز کشیده شده است. آنها معتقدند که بسیاری از مشکلات موجود جامعه، از جمله مسائل روحی زنان، خودکشی دختران جوان، خشونت علیه زنان، سقط جنین، طلاق، توقف رشد جمعیت و پیر شدن جوامع غربی و نابودی نظام خانواده و... ناشی از حرکت های فمی نیستی بوده است.(119)
این واقعیات را مقایسه کنید با آن چه که توسط برخی مطبوعات و تعدادی عناصر باصطلاح روشنفکر و فمی نیست های وطنی، درخصوص حقوق زنان و محدود شدن آزادی آن ها در جامعه دینی ایران، مطرح و تبلیغ می شود و مدینه فاضله ای که ترسیم می کنند، همان است که به گوشه های اندکی از آن اشاره شد!

9- استعمار و امپریالیسم :

در مباحث قبل نگاهی اجمالی به تحولاتی که در مبانی فرهنگ و تمدن غرب پس از رنسانس رخ داد انداختیم و نحوه شکل گیری «مدرنیته» و مبانی اولیه آن را مرور کردیم. در این جا به طور مختصر نگاهی به نوع و نحوه تعامل مغرب زمین، پس از رنسانس با سایر بخشهای جهان خواهیم داشت.
تاریخ نشان می دهد که غرب پس از رنسانس، با رشد و پیشرفت در زمینه های مختلف علمی، صنعتی، تجاری و نظامی، روابط خود را با سایر ملل، که تا قبل از آن، مبتنی بر نوعی همزیستی برابر و مسالمت آمیز بود، تغییر داد و نوعی روابط سلطه و استثمار، که در فارسی آن را «استعمار»(120) می نامیم، برقرار نمود. بنابراین از جمله پیامدهای مستقیم «مدرنیته»، استعمار است که برای اولین بار در روابط بین الملل شکل گرفت و ریشه آن را باید در اندیشه اومانیستی و مبتنی بر فرهنگ و تمدن جدید غرب دانست.
انسان (و البته انسانِ غربی سرمایه دار ) در نگرش اومانیستی، قدرت مطلق هستی تلقی می شود و بهمین دلیل می بایست در همه ابعاد، در بالاترین سطح از توانایی باشد. این تفکر او را به دست یابی ثروت و قدرت بیشتر تحریض نموده وانرژی فوق العاده ای را برای کسب ثروت و دست اندازی بر ثروتهای نقاط ناشناخته جهان و کشورگشایی، در مردم مغرب زمین ایجاد کرد. از آنجا که امکانات و سرمایه درسرزمین اروپا محدود بود و نمی توانست پاسخگوی اشتهای سیری ناپذیر انسان حریص غرب جدید باشد، به سوی سرزمینهای جدیدحرکت کرد و به کشورگشایی و دست اندازی بر ثروت کشورهای دیگر پرداخت، لیکن در این راه به روشی کاملاً جدید متوسل شد تا امکانات و نیروی انسانی کمتری را هزینه کند.
غرب دست اندازی بر ثروت مشرق زمین را تحت پوشش فریبنده و دروغین «استعمار»، که بمعنی طلب عمران و آبادانی است، انجام داد و هدف از این کار خود را، تلاش برای رهایی ملت ها و جوامع عقب مانده، از بدبختی و فقر و عقب ماندگی وانمود کرد! و به این ترتیب لبه تیز حملات خود را در ابتدا، متوجه هویت ملی و فرهنگ و تمدن آنها نمود تا از طریق ایجاد احساس حقارت و خودباختگی و عدم اعتماد به نفس در آنها، ثروت و موجودیت آنها را به یغمابرد.
ثروت مادی و معنوی غارت شده ممالک شرقی، نیروی محرکه جدید و فزاینده ای برای تمدن جدید غرب گردید و مرحله به مرحله او را بزرگتر و قوی تر می ساخت. درحقیقت، غرب با بهره گیری از دستاوردهای مسلمین در جغرافیا و دریانوردی و رشته های مختلف علوم و صنایع توانست تمدن خود را بازسازی کند و به کمک همان آموخته ها، قابلیت های کشورهای دیگر را شناسایی و تصاحب کند و در بسیاری از موارد سرزمین های آن ها را هم به اشغال خود درآورد. در این میان، کشف قاره آمریکا و نابودی مردم مظلوم آن، که برخوردار از فرهنگ و تمدن کهن و درخشانی بوده اند و انتقال ثروت فراوان و دست نخورده این سرزمین بکر به اروپا، از اهمیت ویژه ای برخوردار است. وجود طلا و سرازیر کردن دفینه های قاره آمریکا به غرب، تب طلا را در اروپا لحظه به لحظه افزایش داد و سیل جویندگان طلا را به آمریکا روانه ساخت.
غرب علاوه بر ثروت های مادی به دستاوردها و آثار و سرمایه های فرهنگی و هنری کشورهای دیگر نیز رحم نکرد و آنها را به روشهای مختلف و با حیله و تزویر به چنگ آورد و به اروپا منتقل نمود تا یا از طلا و جواهرات و ارزش مادی آنها بهره ببرد و یا با بررسی آنها و نگهداری در موزه ها راه تداوم سلطه خود بر کشورهای مشرق زمین را هموار کند و جهانگردی خود را هم رونق بخشد. غرب به غارت ثروت و سرمایه مادی و معنوی کشورهای دیگر اکتفا نکرد، او نیروی انسانی و کارآمد آنها را یا رسماً به بردگی کشید و در فجیع ترین وضع به اروپا و آمریکا منتقل نمود و یا باعنوان فریبنده روشنفکر مسخ کرده و به نفع خود و علیه کشور خودشان به کار گرفت و بردگی و خود فروختگی نوینی را پایه گذاری کرد.
ثروت قاره آمریکا و مشرق زمین و انتقال آن به اروپا، سرعت حرکت و پیشرفت تمدن غرب را چندین برابر کرد. بخشی از این ثروت در صنایع دریائی و نظامی هزینه گردید و منجر به برتری قابل ملاحظه غرب بر سایر نقاط جهان از لحاظ توان نظامی گردید و به کمک توان دریائی و نظامی حاصله، توانست در نقاط مختلف جهان نیرو پیاده کند، پایگاه تأسیس نماید و نفوذ، سلطه و بعضاً حاکمیت خود را تحکیم بخشد.
بردگان آفریقائی و آسیایی به عنوان نیروی کار مجانی و بی جیره و مواجب، چرخ های غول آسای تمدن اروپا و آمریکای نوظهور را به گردش در آوردند. میلیونها نفر از مردم آفریقای سیاه(121) و آسیای مسلمان از سرزمینهای خود ربوده شده و در جنگ های ناجوانمردانه به اسارت گرفته شدند و با کشتیهای مخصوص حمل برده، به آمریکا و اروپا منتقل می شدند. صدها هزار بلکه میلیونها نفر از آنان، در راه جان می سپردند و قربانی طمع ورزی، توسعه طلبی و شکل گیری تمدن جدید غرب شدند.
همان انسانی که در مکتب اومانیسم دارای اصالت و شرافت شمرده شده و خداوند زمین بحساب می آمد! هم چون کالائی بی ارزش به فجیع ترین شکل ممکن، در کشتی ها بر روی هم انبار می شد تا برای ساختن تمدن جدید غرب به آن سامان برده شود و از آن همه فقط 30% به مقصد می رسیدند و اجساد مابقی، به دل اقیانوسها سپرده شدند و امروز شاید بتوان استخوانهای آنها را در کف اقیانوسها یافت و به عنوان نمادی از امانیسم و اصالت انسان ادعائی غرب به نمایش گذارد!
و بدین صورت، غرب از جهان اسلام و مشرق زمین که سالها در مقابل آن احساس حقارت می کرد، انتقام گرفت و عقده گشایی کرد.