فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

ج - عمل گرائی

آخرین نظریه ای را که مغرب زمین پس از آنهمه فراز و نشیب در مقوله معرفت شناسی و سرخوردگی و سرگشتگی دریافت، عدم امکان دست یابی به حقیقت بود! براساس این نظریه ،اساساً انسان نمی تواند به حقیقت دست پیدا کند و از آن رو که از درک آن عاجز است ، بنابراین نباید به دنبال کشف آن هم برود . بشر صرفاً باید در اندیشه گذران معاش و زندگی خود باشد و تلاش کند آنچه را که برای زندگی او مفید و سودمند است یعنی رفاه و لذت بیشتری برای او فراهم می کند ،به چنگ آورد و به آن دلخوش باشد. پس نباید از علم و عقل و معرفت انتظار کشف حقیقت را داشت، زیرا اساساً حقیقت دست یافتنی نیست !
معرفت شناسی غربی نظریه مذکور را «پراگماتیسم»(95) یا اصالت عمل و فایده عمل نامید. طرفداران این نظریه معتقد بودند از آن جا که علم کاشف از حقیقت نیست باید از کاوشهای نظری محض که فایده عملی ندارند و از علوم نظری که آثار و نتایج عینی و ملموس و قابل اجراندارند ، چشم پوشید. (96) براساس این نظریه، کار و عمل باید سودمند باشد و هر کوشش علمی، اگر سودمند باشد در خور تعقیب و پژوهش است و حقیقت و علم نیز اساساً چیزی نیست جز آن که در عمل مفید بوده و کاربرد عملی داشته باشد. اگر پژوهش علمی به این نتیجه رسید که حرکت نور مستقیم است و انسان از طریق آن توانست به کشفیاتی نائل آید و دوربینها و میکروسکوپ هایی را برای رفع نیازهای زندگی خود بسازد، «علم» و «حقیقت» همان است و اگر پس از مدتی تحقیقات علمی ثابت کرد که حرکت نور سینوسی و موجی است و براساس آن نیز بشر توانست اختراعات دیگری صورت دهد که نیازمندیهای او را برطرف سازد، آن نیز درست است و علم و حقیقت همان می باشد. زیرا حقیقت آن چیزی است که به نفع انسان باشد و در عمل به کار آید.
این نظریه، مبتذل ترین سطح معرفت شناسی است، که نظام فکری غرب، بعد از آن همه فراز و نشیب به آن رسیده و به اصول آن پای بند است.

2- اومانیسم

تحول در معرفت شناسی غرب پس از رنسانس ، منجر به بروز تحول جدی در همه عرصه های اندیشه و تفکر ،از جمله تحول در نگاه فلاسفه غربی به جهان و انسان شد. مبتنی بر معرفت شناسی جدید، اصالت خداوند و وجود حقایق برتر و غیبی، مورد انکار قرار گرفت و انسان، خود محور و مدار هستی واقع شد . به چنین روی کردی «اومانیسم» می گویند که مفهوم آن «اصالت بشر» و به عبارت بهتر، «الوهیت بشر» است که به آن مکتب آدمیت یا انسانیت هم گفته شده است. به این ترتیب در جهان بینی غرب پس ازرنسانس ، «انسان» جای خداوند را گرفت. این معنی که بصورت یک مکتب و مذهب درآمد و تمامی عرصه های زندگی بشر غربی را تحت تأثیرخود قرار داد ،محوری ترین شعار غرب مدرن را تشکیل می دهد.
باید یادآوری کرد که در ادیان الهی و مذاهب و مکاتب شرقی نیز، انسان اصالت دارد و دارای حرمت و ارزش و کرامت است.(97) اما اصالت و منزلت انسان در عرض خداوند نیست. بلکه در طول و به تبع آن است . کرامت و اصالت انسان در جهان بینی دینی ، تبعی و به اعتبار آن است که خلیفه خداوند می باشد. (98) انسان به هرمیزان به خداوند نزدیک تر شود و در مقام خلیفة الهی پیش برود و رشد کند، ارزش و کرامت بیشتری پیدا می کند. بهمین دلیل در آموزه های دینی آمده است که گرامی ترین و نزدیکترین انسانها به خداوند، با تقواترین آنان هستند. (99) خداوند انسان را برسایر بندگان و مخلوقات خود کرامت بخشید، ولی گرامیترین و کامل ترین انسانها کسانی هستند که با تقواترین اند. این تصویر انسان در نگاه دینی است. اما اومانیسم، نگاه دیگری به انسان دارد. از نظر این مکتب، انسان خلیفه کسی نیست بلکه او، بخودی خود اصالت دارد و بالاتراز او چیزی متصوّر نیست و بعد از او دیگر خبری نیست! (100) همه چیزبرای انسان است و انسان برای خود، همه چیز با انسان محک زده می شود و او خود معیار و مبنا است. به این ترتیب خدا را از جامعه و تاریخ برداشته و انسان را جایگزین او کردند. درنتیجه، انسان به خودی خود مقدّس شد.
تحت تأثیر همین مکتب و برای نشان دادن تقدّس انسان و نهادینه کردن فرهنگ اومانیستی در جوامع غربی، در میادین شهرهای بزرگ اروپا،مجسمه های پیکر عریان انسان را که به زیباترین صورت پیکرتراشی شده بود، قرار دادند تا هر صبح و شام مردم آن را زیارت کنند. در برخی شهرهای اروپا، معابدی ساختند و در آنجا انسان رسماًبه جای خدا مورد پرستش و عبادت واقع می شد.
در نگاه دینی، حقیقت وماهیت انسان یک امر سیّال است، خداوند استعداد رشد و کمال و رسیدن تا مرز بی نهایت را در او نهاده است، موجودی آزاد و انتخاب گر است که خود در مورد سرنوشت خودتصمیم میگیرد ،می تواند کمال و تعالی را انتخاب کند و یا ماندن و عقب گرد و سقوط را برگزیند. کمال انسان،به نزدیک بودن او به خدا، به عنوان کمال مطلق و اوج همه خوبیها تعریف می شود و در رهپوئی در مسیر نزدیکی و قرب به خداوند حاصل می شود. امّا در نگاه اومانیستی، انسان مجموعه ای از غرایز طبیعی است و کمال او در این است که غرایز او به شکل اتم و اکمل ارضا شوند.
در این نظریه ،انسان کامل انسانی است که نیازها و خواستهای مادی او بطور کامل تأمین و غرایز طبیعی اش ارضاء گردند. در حالیکه در مکاتب دینی به این خواسته ها واین سطح از غرایز «نفس امّاره» اطلاق می شود و می بایست آن راکنترل وبا زیاده طلبی های آن مبارزه کرد. امانیسم، انسان را فقط در چهره «نفس امّاره» می بیند و «نفس لوّامه» و «نفس مطمئنه» را که در پرتو نگاه خلیفةالهی به انسان معنی پیدا می کند، در ساحت انسان نمی پذیرد و گرایش به آن را بمعنای فاصله گرفتن از حقیقت انسانی می داند. در این مکتب،اگر فردی خود را به دلیل ارتکاب اعمال زشت سرزنش کند، گرفتار نوعی بیماری روانی تلقی می شود که باید درمان شود!
اومانیسم برای ترویج فرهنگ خود از تمام رشته های هنری، ادبیات داستانی، شعر ، موسیقی، معماری، هنرهای تجسمی و نقاشی استفاده کرد.(101) به این ترتیب هنر امانیستی جلوه گاه «نفس امّاره انسان» شد، هنری که انسان را به فاصله گرفتن از معنویت و ارزشهای متعالی و سرگرم شدن به غرایز درونی و نفس امّاره دعوت می کند.
در فرهنگ دینی و شرقی، انسان درسیر و سلوک الهی، بر نفس خود غلبه پیدا می کند و به هر میزان که از قید «خود» رها شود به سوی خدا می رود و به او نزدیک تر می شود و مراتب قرب به او را طی می کند و پیامبران و امامان و اولیاء خدا، انسان های کاملی می باشند که به اوج قرب الهی رسیده اند. درحالیکه در اومانیسم ،انسان در مسیر کمال، به سوی خداوند حرکت نمی کند ، بلکه به جای او می نشیند و خود، خدایی می کند.(102) و این نوعی "فرعونیت" آشکار و بی نقاب است، زیرا فرعون خود را، خالق و رب می پنداشت! و مردم را در پوشش ربوبیت و الوهیت، به پرستش خود فرا می خواند، اما انسان غربی، خود و نفسانیت خود را بی پرده عبادت و ستایش می کند!
از درون این نگرش نسبت به انسان، که در تاریخ بشر بی سابقه بود، مفاهیم دیگری زاده شدو هر یک، بعدی از ابعاد زندگی انسان غربی را تحت تأثیر خود قرارداد و فرهنگ و تمدن جدیدی را بنیان گذارد که از آن به مدرنیته یاد می شود.
این مفاهیم و موضوعات، که قریب 300 یا 400 سال پیش در اروپا مطرح شد و در طول این مدت مکرراً مورد نقد و تجدید نظر واقع شده اند و بعضاً ماهیت آنها کاملاً تغییر کرده است ، متأسفانه امروزه به عنوان حرفهای جدید و نظریات تازه و نواندیشی! از سوی جریان روشنفکری بیمار، در کشور ما مطرح می شوند .از اینروست ما که ناچار هستیم برغم کهنه و قدیمی بودن این مطالب، درباره آن ها تأمل بیشتری کنیم.

3 - لیبرالیسم

از درون نگرش امانیستی به انسان، مفهوم تازه ای به نام «لیبرالیسم»(103) زاده شد که از آن، به «مکتب آزادی» تعبیر می کنند. اما واقعیت لیبرالیسم چیزی جز «اباحه گری» نیست! و این ترجمه ای است که پیشینیان ما در سالهای قبل از مشروطیت، از آن ارائه داده اند.آنها لیبرالیسم را «اباحیّت» ترجمه کردند که از کلمه «اباحه» و «مباح» گرفته شده است. «لیبرالیسم» به معنای این است که همه چیز برای بشر مباح است و هیچ تکلیفی برای انسان وجود ندارد. (104) و این به این معنی است که هیچ نوع الزام و ضرورتی در قملرو خواست و اراده ایشان مطرح نیست. برخلاف آنچه در گذشته غرب و هم چنین در نگاه دینی به زندگی مطرح بود که بایدها و نبایدهائی برای انسان وجود دارد و احکام زندگی بر مبنای آموزه های دینی، به پنج دسته؛ واجب، حرام، مستحب، مکروه و مباح، تقسیم می شوند، از دیدگاه امانیستی، چون انسان به طور مستقل و بدون اتکاء به عالم غیب و صرفاً با دریافتهای عقلی و تجربی، برای خود تعیین تکلیف می کند، هیچ امر حرام، واجب، مستحب و مکروهی با منشاء الهی و شرعی وجود ندارد. همه چیز و هرکاری فی حد ذاته برای انسان مباح است.
از سوی دیگر، هیچ قدرتی خارج از وجود انسان نمی تواند برای او تعیین تکلیف کند. موضوع «حق» و «تکلیف» که اخیراً برخی آن را مطرح می کنند، ریشه در همین معنی دارد. آنان می گویند، بشر تکلیفی در تبعیت از هیچ قدرت آسمانی ندارد و براساس تشخیص خود و به اتکاء عقل مستقل و تجربه حسّی، می تواند مسیر زندگی خود را تعیین کند و بهترین الگوی زندگی آن است که انسان بتواند از بیشترین حد آزادیهای نفسانی بهره مند شود.
آزادی مورد نظر امانیسم همان چیزی است که امام موسی کاظم(ع) به آن اشاره فرموده اند. نقل می شود که وجود مبارک امام هفتم از کنار خانه ای عبور می کردند، از داخل خانه صدای ساز و آواز به گوش می رسید، پرسیدند صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ پاسخ داده شد، آزاد است! امام (ع) فرمودند؛ بلی آزاد است که اینگونه عمل می کند. یعنی اگر بنده خدا بود، حدود الهی را رعایت می کرد و این همان آزادی مورد نظر امانیسم می باشد!
بنابراین آزادی در نگاه غربی به مفهوم آزادگی و حریّت و رهائی از قید نظامهای سلطه و روابط ظالمانه نیست. پیام لیبرالیسم این است که خداوند به کسی امر و نهی نمی کند(105) و العیاذبالله حق و صلاحیت آن را ندارد که برای انسان تکلیف تعیین کند! انسان خود باید با قطع نظر از آسمان، راه خود را انتخاب کند، از این رو، تنها نقشی که برای دین قائل هستند، برخورداری از جنبه های عاطفی و معنوی آن است و چون ایمان دینی در برخی موارد به انسان آرامش می دهد، در همین حد برای انسان مفید است و این تمام دایره نفوذ و دخالت دین در زندگی انسان می باشد که در ادبیات به اصطلاح روشنفکران دینی در کشور ما، به «دین حداقلی» تعبیر می شود و دین حداکثر، که به معنی دخالت دین در تمام شئون حیات فردی و اجتماعی انسان است، با اتکاء به رویکرد لیبرالیستی غربی، نفی شده و مورد مذمت قرار می گیرد. در نتیجه دین می تواند هر چیزی باشد و هیچ ضرورتی ندارد که در قالب وحی و کتاب و با واسطه پیامبر و کلیسا و روحانیت باشد.
هرکس می تواند براساس قرائت و برداشت و سلیقه خود که جنبه شخصی و فردی دارد، به یک عقیده و دین پایبند باشد.
براساس این دیدگاه، انسان خود باید تکلیف خود را روشن کند و «باید و نبایدهای» خود را تعیین نماید. به این ترتیب حقوق و قواعد و مقررات آن و بایدها و نبایدها. بطور کلی از زندگی شخصی و فردی انسانها در جوامع غربی رخت بر بست و صرفاً مختص به روابط اجتماعی گردید و حکومتها اعلام کردند که وارد زندگی شخصی افراد نمی شوند.
روشن بود که این نگرش نیز نمی توانست دوام بیاورد. صرفنظر از ایرادات اساسی و مبنائی بر این نظریه در انکار وحی و شریعت و احکام الهی، اگر قرار باشد همه چیز مباح باشد و هرکس براساس تشخیص خود عمل کند هرج و مرج به وجود می آید و آرامش از همه سلب می شود و شیرازه اجتماع از هم گسیخته می شود. به ویژه اینکه تشخیص افراد در زمانها و مکان های مختلف، متفاوت بوده و با تحول شرایط و اوضاع و احوال تغییر می کند و این امر موجب از بین رفتن ثبات و امنیت به ویژه در زمینه روابط اجتماعی و حقوقی می شود.
بحران فزاینده ناشی از این رویکرد، اندیشمندان غربی را در اندیشه فرو برد و انتقادات سختی را بر آن وارد کردند که انتقادهای وارده براین نظریه، منجر به ظهور نظرات اصلاحی برای تحدید آزادی شد. بر اساس نظریه اصلاحی جدید، آزادی انسان بی حد و مرز نیست و حد دارد، حدّ آن هم آزادی دیگران است. افراد یک جامعه تا جایی مجاز به انجام خواست ها و عمل به امیال و علائق خود هستند، که اقدامات آنها منجر به سلب آزادی دیگران نشود و مزاحمتی برای آزادی سایر افراد آن جامعه ایجاد نکند. در این چارچوب، انجام هرکاری مباح و آزاد است حتی اگر این کارها، مخالف سنت ها و رسوم و فرهنگ پذیرفته شده ملت ها، و جوامع و اصول اولیه زندگی انسانی باشد. گاه این حق را برای بشر قایل هستند که زشت ترین و کثیف ترین نوع زندگی را برای خود انتخاب کند. زندگی دو همجنس اعم از زن و مرد و ترویج اینکه این موضوع حق انسان است، از جمله این موارد است. که این کار در اغلب جوامع غربی، رسمی و قانونی است!