فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

ب - حس گرایی :

عقل گرایی، همانگونه که پیش بینی می شد، چندان دوام نیاورد. نگرش و معرفت عقلی با همه قدرت خود، به دلیل ضعف های درونی و نفی سایر سطوح معرفتی بخصوص شناخت و دریافت های اشراقی و فوق عقلی، با پرسشهای بی پاسخ و ابهامات جدی از سوی اندیشمندان روبرو شد و در نتیجه، این روش رو به افول نهاد.
از مهمترین اشکالاتی که بر این روش وارد کردند، این بود که عقل به دلائل مختلف دچار خطا می شود و لذا با چنین ابزار خطاکاری نمی توان به حقیقت رسید و از صحت ادراک و شناخت مطمئن شد.
علاوه براین، عقل واستدلال عقلی، چه بسا با توهمات و تخیّلات درآمیخته شوند. چگونه می توان برداشت عقلی خالص را از تخیل و توهم تشخیص داد؟
دیگر اینکه اگر قرار باشد صرفاً عقل انسان مسیر زندگی و راه سعادت او را نشان دهد، از آن جا که نتایج کاوشهای عقلی متفاوت و مختلف است. هزاران راه و طریق هدایت و سعادت پیش روی انسان قرار می گیرد که همگی مدعی صحت و درستی هستند! تکلیف بشر چه می شود؟ (91)
اشکالات وارده بر این روش منجر به ظهور رویکرد جدیدی برای شناخت گردید، که تصور می شد فاقد اشکالات روش عقلی است. این رویکرد، روش «تجربی و حسی » بود که براساس آن، انسان تنها از طریق حس و به کمک تجربه می تواند حقیقت را کشف کند و آنچه که در فضای ذهنی انسان می گذرد و استدلالهای عقلی ،نمی توانند انسان را به حقیقت برسانند. حقیقت آنچیزی است که می بینیم و حس می کنیم و می توانیم در آزمایشگاه آنراثابت کنیم.(92)
به این ترتیب نحله ای جدید در معرفت شناسی پدیدار شد که به آن «تجربه گرایی» می گویند. این روش نه فقط شناخت اشراقی و وحیانی را رد می کرد، عقل و روشهای قیاسی و استدلالی را نیز نفی می نمود و تمام حقیقت را در دریافتهای حسی می دانست و مدعی بود اگر می خواهیم تخیل و اوهام را از حقیقت بازشناسیم و حقیقت ناب را تشخیص دهیم باید تجربه و آزمایش کنیم. به این روش «پوزیتیویسم»(93) یا «اثباتی گری» یا «اثبات گرایی» گفتند. یعنی آنچه به تجربه اثبات شود، اصالت و حقیقت دارد.
این رویکرد جایگزین «عقل گرایی» شد، لیکن پس از مدتی با اشکالاتی جدی روبرو گردید. دانشمندان و فلاسفه متوجه شدند که حس و تجربه به تنهایی نمی تواند کاشف از حقیقت باشد و بسیاری از پرسشهای اساسی بشر بی پاسخ می ماند.(94) در نتیجه انتقادات از این روش آغاز شده و نسبت به کارآمدی آن تردیدهای جدی به وجودآمد. به ویژه آنکه برای اثبات دستاوردهای حس و تجربه و تبدیل آن به قانون قطعی و قواعد علمی، نیاز به عقل و استدلال و قیاس بود.
به طور مثال گفته می شد اگر چیزی صدبار تجربه شده و پاسخ واحدی به دست آمده باشد ، چه تضمینی وجود دارد که در صد و یکمین مرتبه نیز به همان پاسخ برسیم؟ پس ارائه یک نتیجه و قانون کلی از تجارب بدست آمده، به یک تحلیل عقلی نیازمند است نه تجربه و حس محض.
شناخت تجربی و پوزیتویسم،در زیر شلاق انتقادات شدیدی که نسبت به آن شد نتوانست دوام آورد و جای خود را به دیدگاه دیگری داد که بسیار ضعیف و سست بنیادتر بود و در همان مرحله جنینی سقط شد و چندان طرفداری پیدا نکرد.
عنوان این نظریه «ابطال پذیری» بود. براساس این نظریه، چون حقیقت را نمی توان با حس و تجربه اثبات کرد، پس علم و حقیقت علمی، آن چیزی است که بتوان آن را ابطال کرد.
به این ترتیب، معرفت شناسی غربی، در اثر جدا شدن از بنیان های اصیل و فاصله گرفتن از مبانی صحیح و قابل اتکاء، به ورطه سرگشتگی و تحیّر افتاد و درنتیجه ،فرهنگ و تمدن مبتنی برآن نیز در وادی گمراهی و ضلالت گرفتار شد.

ج - عمل گرائی

آخرین نظریه ای را که مغرب زمین پس از آنهمه فراز و نشیب در مقوله معرفت شناسی و سرخوردگی و سرگشتگی دریافت، عدم امکان دست یابی به حقیقت بود! براساس این نظریه ،اساساً انسان نمی تواند به حقیقت دست پیدا کند و از آن رو که از درک آن عاجز است ، بنابراین نباید به دنبال کشف آن هم برود . بشر صرفاً باید در اندیشه گذران معاش و زندگی خود باشد و تلاش کند آنچه را که برای زندگی او مفید و سودمند است یعنی رفاه و لذت بیشتری برای او فراهم می کند ،به چنگ آورد و به آن دلخوش باشد. پس نباید از علم و عقل و معرفت انتظار کشف حقیقت را داشت، زیرا اساساً حقیقت دست یافتنی نیست !
معرفت شناسی غربی نظریه مذکور را «پراگماتیسم»(95) یا اصالت عمل و فایده عمل نامید. طرفداران این نظریه معتقد بودند از آن جا که علم کاشف از حقیقت نیست باید از کاوشهای نظری محض که فایده عملی ندارند و از علوم نظری که آثار و نتایج عینی و ملموس و قابل اجراندارند ، چشم پوشید. (96) براساس این نظریه، کار و عمل باید سودمند باشد و هر کوشش علمی، اگر سودمند باشد در خور تعقیب و پژوهش است و حقیقت و علم نیز اساساً چیزی نیست جز آن که در عمل مفید بوده و کاربرد عملی داشته باشد. اگر پژوهش علمی به این نتیجه رسید که حرکت نور مستقیم است و انسان از طریق آن توانست به کشفیاتی نائل آید و دوربینها و میکروسکوپ هایی را برای رفع نیازهای زندگی خود بسازد، «علم» و «حقیقت» همان است و اگر پس از مدتی تحقیقات علمی ثابت کرد که حرکت نور سینوسی و موجی است و براساس آن نیز بشر توانست اختراعات دیگری صورت دهد که نیازمندیهای او را برطرف سازد، آن نیز درست است و علم و حقیقت همان می باشد. زیرا حقیقت آن چیزی است که به نفع انسان باشد و در عمل به کار آید.
این نظریه، مبتذل ترین سطح معرفت شناسی است، که نظام فکری غرب، بعد از آن همه فراز و نشیب به آن رسیده و به اصول آن پای بند است.

2- اومانیسم

تحول در معرفت شناسی غرب پس از رنسانس ، منجر به بروز تحول جدی در همه عرصه های اندیشه و تفکر ،از جمله تحول در نگاه فلاسفه غربی به جهان و انسان شد. مبتنی بر معرفت شناسی جدید، اصالت خداوند و وجود حقایق برتر و غیبی، مورد انکار قرار گرفت و انسان، خود محور و مدار هستی واقع شد . به چنین روی کردی «اومانیسم» می گویند که مفهوم آن «اصالت بشر» و به عبارت بهتر، «الوهیت بشر» است که به آن مکتب آدمیت یا انسانیت هم گفته شده است. به این ترتیب در جهان بینی غرب پس ازرنسانس ، «انسان» جای خداوند را گرفت. این معنی که بصورت یک مکتب و مذهب درآمد و تمامی عرصه های زندگی بشر غربی را تحت تأثیرخود قرار داد ،محوری ترین شعار غرب مدرن را تشکیل می دهد.
باید یادآوری کرد که در ادیان الهی و مذاهب و مکاتب شرقی نیز، انسان اصالت دارد و دارای حرمت و ارزش و کرامت است.(97) اما اصالت و منزلت انسان در عرض خداوند نیست. بلکه در طول و به تبع آن است . کرامت و اصالت انسان در جهان بینی دینی ، تبعی و به اعتبار آن است که خلیفه خداوند می باشد. (98) انسان به هرمیزان به خداوند نزدیک تر شود و در مقام خلیفة الهی پیش برود و رشد کند، ارزش و کرامت بیشتری پیدا می کند. بهمین دلیل در آموزه های دینی آمده است که گرامی ترین و نزدیکترین انسانها به خداوند، با تقواترین آنان هستند. (99) خداوند انسان را برسایر بندگان و مخلوقات خود کرامت بخشید، ولی گرامیترین و کامل ترین انسانها کسانی هستند که با تقواترین اند. این تصویر انسان در نگاه دینی است. اما اومانیسم، نگاه دیگری به انسان دارد. از نظر این مکتب، انسان خلیفه کسی نیست بلکه او، بخودی خود اصالت دارد و بالاتراز او چیزی متصوّر نیست و بعد از او دیگر خبری نیست! (100) همه چیزبرای انسان است و انسان برای خود، همه چیز با انسان محک زده می شود و او خود معیار و مبنا است. به این ترتیب خدا را از جامعه و تاریخ برداشته و انسان را جایگزین او کردند. درنتیجه، انسان به خودی خود مقدّس شد.
تحت تأثیر همین مکتب و برای نشان دادن تقدّس انسان و نهادینه کردن فرهنگ اومانیستی در جوامع غربی، در میادین شهرهای بزرگ اروپا،مجسمه های پیکر عریان انسان را که به زیباترین صورت پیکرتراشی شده بود، قرار دادند تا هر صبح و شام مردم آن را زیارت کنند. در برخی شهرهای اروپا، معابدی ساختند و در آنجا انسان رسماًبه جای خدا مورد پرستش و عبادت واقع می شد.
در نگاه دینی، حقیقت وماهیت انسان یک امر سیّال است، خداوند استعداد رشد و کمال و رسیدن تا مرز بی نهایت را در او نهاده است، موجودی آزاد و انتخاب گر است که خود در مورد سرنوشت خودتصمیم میگیرد ،می تواند کمال و تعالی را انتخاب کند و یا ماندن و عقب گرد و سقوط را برگزیند. کمال انسان،به نزدیک بودن او به خدا، به عنوان کمال مطلق و اوج همه خوبیها تعریف می شود و در رهپوئی در مسیر نزدیکی و قرب به خداوند حاصل می شود. امّا در نگاه اومانیستی، انسان مجموعه ای از غرایز طبیعی است و کمال او در این است که غرایز او به شکل اتم و اکمل ارضا شوند.
در این نظریه ،انسان کامل انسانی است که نیازها و خواستهای مادی او بطور کامل تأمین و غرایز طبیعی اش ارضاء گردند. در حالیکه در مکاتب دینی به این خواسته ها واین سطح از غرایز «نفس امّاره» اطلاق می شود و می بایست آن راکنترل وبا زیاده طلبی های آن مبارزه کرد. امانیسم، انسان را فقط در چهره «نفس امّاره» می بیند و «نفس لوّامه» و «نفس مطمئنه» را که در پرتو نگاه خلیفةالهی به انسان معنی پیدا می کند، در ساحت انسان نمی پذیرد و گرایش به آن را بمعنای فاصله گرفتن از حقیقت انسانی می داند. در این مکتب،اگر فردی خود را به دلیل ارتکاب اعمال زشت سرزنش کند، گرفتار نوعی بیماری روانی تلقی می شود که باید درمان شود!
اومانیسم برای ترویج فرهنگ خود از تمام رشته های هنری، ادبیات داستانی، شعر ، موسیقی، معماری، هنرهای تجسمی و نقاشی استفاده کرد.(101) به این ترتیب هنر امانیستی جلوه گاه «نفس امّاره انسان» شد، هنری که انسان را به فاصله گرفتن از معنویت و ارزشهای متعالی و سرگرم شدن به غرایز درونی و نفس امّاره دعوت می کند.
در فرهنگ دینی و شرقی، انسان درسیر و سلوک الهی، بر نفس خود غلبه پیدا می کند و به هر میزان که از قید «خود» رها شود به سوی خدا می رود و به او نزدیک تر می شود و مراتب قرب به او را طی می کند و پیامبران و امامان و اولیاء خدا، انسان های کاملی می باشند که به اوج قرب الهی رسیده اند. درحالیکه در اومانیسم ،انسان در مسیر کمال، به سوی خداوند حرکت نمی کند ، بلکه به جای او می نشیند و خود، خدایی می کند.(102) و این نوعی "فرعونیت" آشکار و بی نقاب است، زیرا فرعون خود را، خالق و رب می پنداشت! و مردم را در پوشش ربوبیت و الوهیت، به پرستش خود فرا می خواند، اما انسان غربی، خود و نفسانیت خود را بی پرده عبادت و ستایش می کند!
از درون این نگرش نسبت به انسان، که در تاریخ بشر بی سابقه بود، مفاهیم دیگری زاده شدو هر یک، بعدی از ابعاد زندگی انسان غربی را تحت تأثیر خود قرارداد و فرهنگ و تمدن جدیدی را بنیان گذارد که از آن به مدرنیته یاد می شود.
این مفاهیم و موضوعات، که قریب 300 یا 400 سال پیش در اروپا مطرح شد و در طول این مدت مکرراً مورد نقد و تجدید نظر واقع شده اند و بعضاً ماهیت آنها کاملاً تغییر کرده است ، متأسفانه امروزه به عنوان حرفهای جدید و نظریات تازه و نواندیشی! از سوی جریان روشنفکری بیمار، در کشور ما مطرح می شوند .از اینروست ما که ناچار هستیم برغم کهنه و قدیمی بودن این مطالب، درباره آن ها تأمل بیشتری کنیم.