فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

الف - عقل گرایی :

همانگونه که گفته شد، پس از رنسانس و با فروپاشی بنیادهای فلسفه مسیحی، انسان غربی از نظر شناخت شناسی، یعنی راه رسیدن به حقیقت و ادراک واقعیات، دچار سرگشتگی شد و تمامی چارچوب ها و ساختارها ذهنی او تحت تأثیر آن حادثه عظیم به هم ریخت و از همین رو تلاشهای بسیاری برای ساماندهی ذهن و اندیشه خود انجام داد. اما متأسفانه راه صحیحی رابرای رسیدن به این مقصود، در پیش نگرفت و به جای بازگشت به مبانی و تکیه گاههای صحیح و زوال ناپذیر اندیشه انسان، که همان حقایق غیبی و دریافتهای قطعی از عوالم برتر است، به انکار و نفی آن حقایق پرداخت و به «عقل خود بنیاد» و «مستقل» بشر تکیه کرد و آن را «عقل گرایی» یا «راسیونالیسم»(87) نامید.
در «راسیونالیسم»، تنها منبع شناخت حقیقت، عقل می باشد و راه رسیدن به آن نیز استفاده ازقیاس و استدلالهای عقلی است . از منظر عقل گرایی، انسان هرچه را با عقل خود فهمید، حقیقت دارد و آنچه عقل انسان آن را درک نکند، اساساً حقیقت ندارد! اگر عقل انسان وجود فرشته و موجودات غیبی دیگر را تأیید نمود، پس وجود دارند، در غیر اینصورت خیر! و به صرف اینکه کتاب های مقدّس از وجود قیامت، برزخ ، فرشته، جن و ... خبر داده اند، قابل قبول نیست. باید عقل با منطق وروش خود وجود آنها را تأیید کند. از این رو به عصر جدید، عصر« عقلانیت »و «روشنگری»(88)، گفته اند. چون معتقد بودند همه چیز در پرتو عقل «روشن» می شود و هر چه عقلانی نباشد حقیقت ندارد و کسی را که این چنین می اندیشید روشنفکر یا منورالفکر (89) لقب دادند.
پیش از این، یعنی در دوران قرون وسطی نیز عقل نفی نمی شد و کلیسا در مباحث کلامی و فلسفی خود دارای مبانی عقلی بود و علاوه بر این به کمک قیاس و استدلالهای عقلی که ابزار شناخت عقلانی هستند اصول و مبانی خود را اثبات می کرد . اما در عصر جدید، عقل بعنوان تنها ملاک شناخت معرفی شد و غیر از استدلالهای عقلی، وسیله ای دیگر را برای شناخت حقایق قبول نداشتند و تنها منبع و مرجع آنها در کشف حقیقت، شناخت عقلی است.
به این ترتیب با این منطق جدید، روشنفکر کسی است که معتقد است فقط با عقل می توان حقایق را کشف کرد و عقل قادر به پاسخگویی به همه پرسشهای انسان می باشد و هیچ منبع دیگری برای شناخت وجود ندارد.
نتیجه این گرایش این شد که، ادیان و مکاتب الهی که به عالم غیب و شناخت وحیانی و کشف حقایق از طریق وحی و اتصال به عالم غیب نیز معتقد بودند ، به تدریج رنگ باخته و بجای آن، ایدئولوژیها و مکتبهای مختلف بشری که بر اساس عقل خود بنیاد و بریده از وحی ظهور کرده بودند و هیچ پیوندی با خداوند و کتابهای آسمانی نداشتند ، یکی پس از دیگری پدید آمده و مدعی سعادت و کمال بشر شدند.
در کنار اتکاء بیش از اندازه به عقل ، آرام آرام، در زمینه علوم طبیعی، تجربه و استفاده از روشهای استقرایی به ویژه استقراء ناقص، جای قیاس واستدلالهای قیاسی را گرفت و با آشکار شدن تناقصات درونی راسیونالیسم و ناکارآمدی آن، زمینه برای رویکرد فلاسفه به حس و تجربه در همه عرصه های شناخت، فراهم شد.(90)

ب - حس گرایی :

عقل گرایی، همانگونه که پیش بینی می شد، چندان دوام نیاورد. نگرش و معرفت عقلی با همه قدرت خود، به دلیل ضعف های درونی و نفی سایر سطوح معرفتی بخصوص شناخت و دریافت های اشراقی و فوق عقلی، با پرسشهای بی پاسخ و ابهامات جدی از سوی اندیشمندان روبرو شد و در نتیجه، این روش رو به افول نهاد.
از مهمترین اشکالاتی که بر این روش وارد کردند، این بود که عقل به دلائل مختلف دچار خطا می شود و لذا با چنین ابزار خطاکاری نمی توان به حقیقت رسید و از صحت ادراک و شناخت مطمئن شد.
علاوه براین، عقل واستدلال عقلی، چه بسا با توهمات و تخیّلات درآمیخته شوند. چگونه می توان برداشت عقلی خالص را از تخیل و توهم تشخیص داد؟
دیگر اینکه اگر قرار باشد صرفاً عقل انسان مسیر زندگی و راه سعادت او را نشان دهد، از آن جا که نتایج کاوشهای عقلی متفاوت و مختلف است. هزاران راه و طریق هدایت و سعادت پیش روی انسان قرار می گیرد که همگی مدعی صحت و درستی هستند! تکلیف بشر چه می شود؟ (91)
اشکالات وارده بر این روش منجر به ظهور رویکرد جدیدی برای شناخت گردید، که تصور می شد فاقد اشکالات روش عقلی است. این رویکرد، روش «تجربی و حسی » بود که براساس آن، انسان تنها از طریق حس و به کمک تجربه می تواند حقیقت را کشف کند و آنچه که در فضای ذهنی انسان می گذرد و استدلالهای عقلی ،نمی توانند انسان را به حقیقت برسانند. حقیقت آنچیزی است که می بینیم و حس می کنیم و می توانیم در آزمایشگاه آنراثابت کنیم.(92)
به این ترتیب نحله ای جدید در معرفت شناسی پدیدار شد که به آن «تجربه گرایی» می گویند. این روش نه فقط شناخت اشراقی و وحیانی را رد می کرد، عقل و روشهای قیاسی و استدلالی را نیز نفی می نمود و تمام حقیقت را در دریافتهای حسی می دانست و مدعی بود اگر می خواهیم تخیل و اوهام را از حقیقت بازشناسیم و حقیقت ناب را تشخیص دهیم باید تجربه و آزمایش کنیم. به این روش «پوزیتیویسم»(93) یا «اثباتی گری» یا «اثبات گرایی» گفتند. یعنی آنچه به تجربه اثبات شود، اصالت و حقیقت دارد.
این رویکرد جایگزین «عقل گرایی» شد، لیکن پس از مدتی با اشکالاتی جدی روبرو گردید. دانشمندان و فلاسفه متوجه شدند که حس و تجربه به تنهایی نمی تواند کاشف از حقیقت باشد و بسیاری از پرسشهای اساسی بشر بی پاسخ می ماند.(94) در نتیجه انتقادات از این روش آغاز شده و نسبت به کارآمدی آن تردیدهای جدی به وجودآمد. به ویژه آنکه برای اثبات دستاوردهای حس و تجربه و تبدیل آن به قانون قطعی و قواعد علمی، نیاز به عقل و استدلال و قیاس بود.
به طور مثال گفته می شد اگر چیزی صدبار تجربه شده و پاسخ واحدی به دست آمده باشد ، چه تضمینی وجود دارد که در صد و یکمین مرتبه نیز به همان پاسخ برسیم؟ پس ارائه یک نتیجه و قانون کلی از تجارب بدست آمده، به یک تحلیل عقلی نیازمند است نه تجربه و حس محض.
شناخت تجربی و پوزیتویسم،در زیر شلاق انتقادات شدیدی که نسبت به آن شد نتوانست دوام آورد و جای خود را به دیدگاه دیگری داد که بسیار ضعیف و سست بنیادتر بود و در همان مرحله جنینی سقط شد و چندان طرفداری پیدا نکرد.
عنوان این نظریه «ابطال پذیری» بود. براساس این نظریه، چون حقیقت را نمی توان با حس و تجربه اثبات کرد، پس علم و حقیقت علمی، آن چیزی است که بتوان آن را ابطال کرد.
به این ترتیب، معرفت شناسی غربی، در اثر جدا شدن از بنیان های اصیل و فاصله گرفتن از مبانی صحیح و قابل اتکاء، به ورطه سرگشتگی و تحیّر افتاد و درنتیجه ،فرهنگ و تمدن مبتنی برآن نیز در وادی گمراهی و ضلالت گرفتار شد.

ج - عمل گرائی

آخرین نظریه ای را که مغرب زمین پس از آنهمه فراز و نشیب در مقوله معرفت شناسی و سرخوردگی و سرگشتگی دریافت، عدم امکان دست یابی به حقیقت بود! براساس این نظریه ،اساساً انسان نمی تواند به حقیقت دست پیدا کند و از آن رو که از درک آن عاجز است ، بنابراین نباید به دنبال کشف آن هم برود . بشر صرفاً باید در اندیشه گذران معاش و زندگی خود باشد و تلاش کند آنچه را که برای زندگی او مفید و سودمند است یعنی رفاه و لذت بیشتری برای او فراهم می کند ،به چنگ آورد و به آن دلخوش باشد. پس نباید از علم و عقل و معرفت انتظار کشف حقیقت را داشت، زیرا اساساً حقیقت دست یافتنی نیست !
معرفت شناسی غربی نظریه مذکور را «پراگماتیسم»(95) یا اصالت عمل و فایده عمل نامید. طرفداران این نظریه معتقد بودند از آن جا که علم کاشف از حقیقت نیست باید از کاوشهای نظری محض که فایده عملی ندارند و از علوم نظری که آثار و نتایج عینی و ملموس و قابل اجراندارند ، چشم پوشید. (96) براساس این نظریه، کار و عمل باید سودمند باشد و هر کوشش علمی، اگر سودمند باشد در خور تعقیب و پژوهش است و حقیقت و علم نیز اساساً چیزی نیست جز آن که در عمل مفید بوده و کاربرد عملی داشته باشد. اگر پژوهش علمی به این نتیجه رسید که حرکت نور مستقیم است و انسان از طریق آن توانست به کشفیاتی نائل آید و دوربینها و میکروسکوپ هایی را برای رفع نیازهای زندگی خود بسازد، «علم» و «حقیقت» همان است و اگر پس از مدتی تحقیقات علمی ثابت کرد که حرکت نور سینوسی و موجی است و براساس آن نیز بشر توانست اختراعات دیگری صورت دهد که نیازمندیهای او را برطرف سازد، آن نیز درست است و علم و حقیقت همان می باشد. زیرا حقیقت آن چیزی است که به نفع انسان باشد و در عمل به کار آید.
این نظریه، مبتذل ترین سطح معرفت شناسی است، که نظام فکری غرب، بعد از آن همه فراز و نشیب به آن رسیده و به اصول آن پای بند است.