فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

مبانی فکری و نظری مدرنیسم و تفاوت آن با فرهنگ اسلامی و شرقی

در این قسمت از بحث، می خواهیم ببینیم مبانی فکری و نظری مدرنیسم چیست؟ در مورد هستی چه می گوید؟ به جهان چگونه نگاه می کند؟ از انسان و جامعه چه تلقی ای دارد؟ ایده آلها و آرمانهای آن چیست؟ و تفاوتهای عمده میان فرهنگ و تمدن غرب که مبتنی براصول مدرنیسم شکل گرفته است، با فرهنگ اسلامی و سایر فرهنگهای شرقی در چیست؟ و سرانجام آن به کجا می انجامد ؟
در مباحث گذشته، مهم ترین عواملی را که منجر به فروپاشی نظام کلیسایی و زوال فرهنگ و تمدن دینی و شروع دوره جدیدی در تاریخ اروپا شد بیان کردیم و از این تحول باعنوان «رنسانس» یاد نمودیم.در این میان نباید نقش اسلام و تمدن اسلامی را در تحولات مذکور نادیده گرفت. اسلام در اروپا فضاهای جدیدی را گشود و افقهای تازه ای را پیش روی مردم اروپا باز کرد و دروازه های تازه ای را به سوی دانش و معرفت گشود. اروپائیان در جنگهای صلیبی با آداب، رسوم، فرهنگ و دستاوردهای معرفتی، علمی، اجتماعی، سیاسی، نظامی و حتی هنری جهان اسلام آشنا شدند که داستانها و حکایتهای بسیار جالبی از این برخورد و آشنایی در کتابها موجود است.
در طول هفتصد سالی که مسلمانها در اسپانیا یعنی قلب اروپا حضور داشتند و بر آنجا حکمروایی می کردند، با توجه به غلبه فکری، فرهنگی و تمدنی خود توانستند منشاء یک سری تحولات علمی و فرهنگی شوند که جامعه غربی را بشدت تحت تأثیر خود قرار داد و افقهای نوی را پیش روی آنها گشود. این امر منشاء عمده تحولاتی است که به رنسانس انجامید.
در بیان ماهیت «رنسانس» و این تحول جدید در زندگی انسان غربی، به طور خلاصه می توان گفت، رنسانس به معنی فراموشی و غفلت از واقعیت الهی و وجه غیبی و ملکوتی عالم و آدم است. اگر تا پیش از رنسانس، عالم و آدم صفحه ای دینی داشته و جلوه ای از تجلیات خداوند قلمداد می شدند ، پس از رنسانس، رابطه انسان غربی و جامعه و تمدن او با عالم غیب و ماوراء الطبیعه و عالم آخرت دست خوش دگرگونی اساسی شد. اگر پیش از آن در فرهنگ غربی همچون همه فرهنگهای متعارف بشری، خداوند اصل بوده و از این منظر به جهان نگریسته می شد و همه چیز مخلوق او تلقی می شد(ته ایسم)،در این مرحله، خداوند حذف و انسان اصالت پیدا کرد و مفهومی به نام «اومانیسم» یا «انسان محوری » شکل گرفت که این خود جهان بینی و شیوه جدیدی از زندگی فردی و اجتماعی را فراروی او نهاد .در اینجا به برخی اصول و مبانی این نگرش جدید اشاره می کنیم :

1 - معرفت شناسی:

منشاء تحولات در جهان بینی و نگرش انسان غربی به هستی و انسان، تحولی بود که در عرصه «معرفت شناسی» در غرب رخ داد و زمینه ساز سایر تحولات گردید. به عبارت دیگر، منابع، روش و ابزار انسان غربی برای شناخت و کشف حقیقت ،دستخوش تحول شد. قبل از آن، بشر مبتنی بر دریافت های خود و تعالیم ادیان الهی، برای شناخت و دست یابی به حقیقت، به سه سطح از شناخت با سه روش مختلف قائل بود :
1/1- شناخت حسی ، که با آن طبیعت و محیط اطراف خود را می شناخت و این نازلترین سطح شناخت بود که با ابزار حس و از طریق استقرارءِ و تجربه حاصل می شد .
2/1- شناخت عقلی که برای فهم مفاهیم و کلیات و کنکاش درباره پرسشهای اساسی ذهن انسان بکار می رفت و با ابزار عقل و از طریق قیاس و استدلال صورت می گرفت .
3/1- شناخت اشراقی که عالی ترین مرحله شناخت بوده و با ابزار دل و قلب و از طریق تزکیه روح و تهذیب نفس حاصل می شد و الهامات غیبی و وحیانی، بالاترین سطح آن شناخته می شد .
و اعتقاد بر این بود که انسان از راه تجربه، عقل، الهام و وحی می تواند به شناخت نائل شود، خود و جهان پیرامون را بشناسد و به حقیقت دست یابد.
با فروریختن بنیادهای فلسفه اسکولاستیک مسیحی در جریان رنسانس، نه تنها اصالت شناخت اشراقی و رسیدن به حقایق فوق عقلی از طریق کشف و شهود، الهام و وحی زیر سؤال رفت، حتّی این سؤال پیش آمد که وقتی فلسفه اسکولاستیک با آن استحکام متزلزل شود، چه امید و اطمینانی وجود دارد که سایر قضایا واحکام قطعی ذهن بشر ،درست و صحیح باشند و روزی بطلان آنها ثابت نشود؟ در این مرحله، در مقوله شناخت شناسی، بحران عجیبی پیش آمد و همه چیز مورد شک و تردید و ابهام قرار گرفت. حتّی واقعیت هستی و جهان خارج از ذهن نیز مورد تردید واقع شد و یک بار دیگر در اروپا نحله ها و مکتب های مختلفی پدید آمدند که یااساساً به وجود واقعیتی خارج از ذهن انسان قائل نبودند و آن رابه طورکلی انکار می کردند (82) یا نسبت به واقعیت وجود خارجی اشیاء، شک و تردید داشتند. (83) در این شرایط اندیشمندانی مثل «دکارت»(84) که خود در عین حال دارای گرایشات دینی نیز بود، برای کنترل این بحران عظیم که اروپا را تهدید به نابودی دوباره می کرد وارد عمل شدند و پیشنهاداتی را مطرح کردند. به طور مثال، دکارت استدلال کرد که «شیطان هر قدر مرا فریب دهد دراین مورد هرگز نمی تواند مرا فریب دهد که وقتی فکر نمی کنم، به من بباوراند که فکر می کنم و اگر من در حال فکر کردن باشم نمی تواند به من بقبولاند که فکر نمی کنم، حتی اگر آن فکر، فکر باطل و دروغینی باشد، چون خود آن هم یک فکر است. پس به ناچار باید فکر کردن من حقیقت داشته باشد.» وی این حقیقت را به امر دیگری ربط داده و نتیجه گرفت که «پس من هستم زیرا فکر می کنم».به این ترتیب یقین بنیادینی که برای او حاصل شد این بودکه «می اندیشم پس هستم»(85) و این حداقل را، پایه پذیرش سایر حقایق قرار داد.(86) او به این ترتیب می خواست به بحران فراگیر «شک» در بنیادهای اندیشه بشر غربی پایان دهد. این نشان میدهد که بعد از رنسانس چگونه مبانی معرفت شناسی انسان غربی دستخوش تزلزل و تنش های سخت قرار گرفت.

الف - عقل گرایی :

همانگونه که گفته شد، پس از رنسانس و با فروپاشی بنیادهای فلسفه مسیحی، انسان غربی از نظر شناخت شناسی، یعنی راه رسیدن به حقیقت و ادراک واقعیات، دچار سرگشتگی شد و تمامی چارچوب ها و ساختارها ذهنی او تحت تأثیر آن حادثه عظیم به هم ریخت و از همین رو تلاشهای بسیاری برای ساماندهی ذهن و اندیشه خود انجام داد. اما متأسفانه راه صحیحی رابرای رسیدن به این مقصود، در پیش نگرفت و به جای بازگشت به مبانی و تکیه گاههای صحیح و زوال ناپذیر اندیشه انسان، که همان حقایق غیبی و دریافتهای قطعی از عوالم برتر است، به انکار و نفی آن حقایق پرداخت و به «عقل خود بنیاد» و «مستقل» بشر تکیه کرد و آن را «عقل گرایی» یا «راسیونالیسم»(87) نامید.
در «راسیونالیسم»، تنها منبع شناخت حقیقت، عقل می باشد و راه رسیدن به آن نیز استفاده ازقیاس و استدلالهای عقلی است . از منظر عقل گرایی، انسان هرچه را با عقل خود فهمید، حقیقت دارد و آنچه عقل انسان آن را درک نکند، اساساً حقیقت ندارد! اگر عقل انسان وجود فرشته و موجودات غیبی دیگر را تأیید نمود، پس وجود دارند، در غیر اینصورت خیر! و به صرف اینکه کتاب های مقدّس از وجود قیامت، برزخ ، فرشته، جن و ... خبر داده اند، قابل قبول نیست. باید عقل با منطق وروش خود وجود آنها را تأیید کند. از این رو به عصر جدید، عصر« عقلانیت »و «روشنگری»(88)، گفته اند. چون معتقد بودند همه چیز در پرتو عقل «روشن» می شود و هر چه عقلانی نباشد حقیقت ندارد و کسی را که این چنین می اندیشید روشنفکر یا منورالفکر (89) لقب دادند.
پیش از این، یعنی در دوران قرون وسطی نیز عقل نفی نمی شد و کلیسا در مباحث کلامی و فلسفی خود دارای مبانی عقلی بود و علاوه بر این به کمک قیاس و استدلالهای عقلی که ابزار شناخت عقلانی هستند اصول و مبانی خود را اثبات می کرد . اما در عصر جدید، عقل بعنوان تنها ملاک شناخت معرفی شد و غیر از استدلالهای عقلی، وسیله ای دیگر را برای شناخت حقایق قبول نداشتند و تنها منبع و مرجع آنها در کشف حقیقت، شناخت عقلی است.
به این ترتیب با این منطق جدید، روشنفکر کسی است که معتقد است فقط با عقل می توان حقایق را کشف کرد و عقل قادر به پاسخگویی به همه پرسشهای انسان می باشد و هیچ منبع دیگری برای شناخت وجود ندارد.
نتیجه این گرایش این شد که، ادیان و مکاتب الهی که به عالم غیب و شناخت وحیانی و کشف حقایق از طریق وحی و اتصال به عالم غیب نیز معتقد بودند ، به تدریج رنگ باخته و بجای آن، ایدئولوژیها و مکتبهای مختلف بشری که بر اساس عقل خود بنیاد و بریده از وحی ظهور کرده بودند و هیچ پیوندی با خداوند و کتابهای آسمانی نداشتند ، یکی پس از دیگری پدید آمده و مدعی سعادت و کمال بشر شدند.
در کنار اتکاء بیش از اندازه به عقل ، آرام آرام، در زمینه علوم طبیعی، تجربه و استفاده از روشهای استقرایی به ویژه استقراء ناقص، جای قیاس واستدلالهای قیاسی را گرفت و با آشکار شدن تناقصات درونی راسیونالیسم و ناکارآمدی آن، زمینه برای رویکرد فلاسفه به حس و تجربه در همه عرصه های شناخت، فراهم شد.(90)