فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

مبحث سوم: « مدرنیسم »

همانطور که گفته شد آنچه در این مباحث مطرح می شود، در حد ارائه کلیات و چارچوبی برای شناخت فرهنگ و تمدن غرب می باشد. و این روشن است که در یک گفتار کوتاه، تنها می توان عناوین و کلیات موضوع را بیان نمود. هدف از طرح این مباحث این است که احساس ضرورت و انگیزه در پی گیری اینگونه مطالب بوجود آید. زیرا ما نیاز مبرمی به شناخت غرب و فرهنگ آن داریم و در این خصوص خلاء محسوسی وجود دارد. به ویژه در نبرد جدیدی که دارای ابعاد فرهنگی می باشد و دشمن د رکنار سایر روشها، با ابزار و شیوه های فرهنگی، با قلم، اندیشه، نظریه و تئوری و با انگیزه تضعیف فرهنگ خودی و تحمیل فرهنگ بیگانه، به جنگ با انقلاب اسلامی آمده است و نیات و ماهیت خود رادر پشت الفاظ و مفاهیمی بظاهر علمی و فریبنده پنهان کرده است و اهداف شوم سیاسی خود را از آن طریق پیگیری می نماید، ما نمی توانیم خودمان را بی نیاز از این مباحث بدانیم. در میدانی که مؤثرترین سلاح و تجهیزات آن اندیشه و فرهنگ می باشد ؛ بدیهی است که نمی توان با دشمنی که از نوع سلاح و تجهیزات آن شناختی در دست نیست جنگید و امید به پیروزی داشت.
آنچه امروزه از سوی جریان روشنفکری بیمار وبرخی مطبوعات داخلی و رسانه های خارجی پشتیبان آنها، بعنوان حرف تازه و مطالب نو مطرح و تبلیغ می شود، به هیچ وجه مطالب تازه و کشفهای نو و شگفت انگیز علمی نیست.
ژورنالیسم آلوده ای که با پشتیبانی فکری روشنفکری وابسته و محافل ضد انقلاب اسلامی و حمایت مادی و معنوی قدرتهای سلطه گر، اخیراًدر ایران ظهور یافته است ،مباحثی را که سالها و بلکه قرنها پیش در غرب ارائه شده بودند و تاریخ مصرف آنها به پایان رسیده است، به عنوان حرفهای تازه و نسخه های جدید برای جامعه امروز ،به نسل جوان تحمیل می کند و حال آنکه غرب و اروپا خود سالهاست که از این مفاهیم فاصله گرفته به مدرنیسم پشت کرده و به پست مدرنیسم و اخیراً ترانس مدرنیسم رو آورده است. این مطالب، در آن سامان دیگر تازگی و حتی کاربرد ندارند. حرفهای نو و تازه و امروزی در غرب، همان حرفهایی است که روشنفکر وابسته در کشور ما، تصور می کند کهنه هستند! امروز در اکثر مجامع و محافل روشنفکری غرب، دین، معنویت، عرفان، آسمان، کمال و تعالی انسانی و.... حرف های نو ودست اول اند.
انسان اندیشمند غربی بعنوان کسی که در متن آن جامعه قرار دارد،امروز به گذشته فرهنگ و تمدن خود و به اصول ومبانی زندگی غربی بشدت مشکوک است و به آن با دیده انتقادی می نگرد و از وضعیت خود و آینده جامعه غربی شدیداً نگران است. حتّی «قرون وسطی» که روشنفکران غربزده ما تحت تأثیر القائات نویسندگان لائیک و اومانیستی پس از رنسانس، آنرا سرتاسر زشت و سیاه می دانند، امروز در غرب مورد تکریم و بازنگری قرار گرفته و حرکتی به نام «نهضت بازخوانی قرون وسطی» آغاز شده تا حقایق پنهان و ناگفته آن دوران را کشف نماید. از این روست که باید فارغ از هیاهوهای مطبوعاتی وروشنفکری بیمار ، به کنکاش در خصوص مبانی فرهنگ و تمدن غرب پرداخت ؛ ماهیت آنرا بازشناخت، سیر تحولات آنرا از نظر گذراند و به دغدغه ها و دلمشغولیهای واقعی اندیشمندان جامعه امروز غربی راه یافت، تا بتوان بااین پدیده، برخورد درست و مؤثری صورت داد.

مبانی فکری و نظری مدرنیسم و تفاوت آن با فرهنگ اسلامی و شرقی

در این قسمت از بحث، می خواهیم ببینیم مبانی فکری و نظری مدرنیسم چیست؟ در مورد هستی چه می گوید؟ به جهان چگونه نگاه می کند؟ از انسان و جامعه چه تلقی ای دارد؟ ایده آلها و آرمانهای آن چیست؟ و تفاوتهای عمده میان فرهنگ و تمدن غرب که مبتنی براصول مدرنیسم شکل گرفته است، با فرهنگ اسلامی و سایر فرهنگهای شرقی در چیست؟ و سرانجام آن به کجا می انجامد ؟
در مباحث گذشته، مهم ترین عواملی را که منجر به فروپاشی نظام کلیسایی و زوال فرهنگ و تمدن دینی و شروع دوره جدیدی در تاریخ اروپا شد بیان کردیم و از این تحول باعنوان «رنسانس» یاد نمودیم.در این میان نباید نقش اسلام و تمدن اسلامی را در تحولات مذکور نادیده گرفت. اسلام در اروپا فضاهای جدیدی را گشود و افقهای تازه ای را پیش روی مردم اروپا باز کرد و دروازه های تازه ای را به سوی دانش و معرفت گشود. اروپائیان در جنگهای صلیبی با آداب، رسوم، فرهنگ و دستاوردهای معرفتی، علمی، اجتماعی، سیاسی، نظامی و حتی هنری جهان اسلام آشنا شدند که داستانها و حکایتهای بسیار جالبی از این برخورد و آشنایی در کتابها موجود است.
در طول هفتصد سالی که مسلمانها در اسپانیا یعنی قلب اروپا حضور داشتند و بر آنجا حکمروایی می کردند، با توجه به غلبه فکری، فرهنگی و تمدنی خود توانستند منشاء یک سری تحولات علمی و فرهنگی شوند که جامعه غربی را بشدت تحت تأثیر خود قرار داد و افقهای نوی را پیش روی آنها گشود. این امر منشاء عمده تحولاتی است که به رنسانس انجامید.
در بیان ماهیت «رنسانس» و این تحول جدید در زندگی انسان غربی، به طور خلاصه می توان گفت، رنسانس به معنی فراموشی و غفلت از واقعیت الهی و وجه غیبی و ملکوتی عالم و آدم است. اگر تا پیش از رنسانس، عالم و آدم صفحه ای دینی داشته و جلوه ای از تجلیات خداوند قلمداد می شدند ، پس از رنسانس، رابطه انسان غربی و جامعه و تمدن او با عالم غیب و ماوراء الطبیعه و عالم آخرت دست خوش دگرگونی اساسی شد. اگر پیش از آن در فرهنگ غربی همچون همه فرهنگهای متعارف بشری، خداوند اصل بوده و از این منظر به جهان نگریسته می شد و همه چیز مخلوق او تلقی می شد(ته ایسم)،در این مرحله، خداوند حذف و انسان اصالت پیدا کرد و مفهومی به نام «اومانیسم» یا «انسان محوری » شکل گرفت که این خود جهان بینی و شیوه جدیدی از زندگی فردی و اجتماعی را فراروی او نهاد .در اینجا به برخی اصول و مبانی این نگرش جدید اشاره می کنیم :

1 - معرفت شناسی:

منشاء تحولات در جهان بینی و نگرش انسان غربی به هستی و انسان، تحولی بود که در عرصه «معرفت شناسی» در غرب رخ داد و زمینه ساز سایر تحولات گردید. به عبارت دیگر، منابع، روش و ابزار انسان غربی برای شناخت و کشف حقیقت ،دستخوش تحول شد. قبل از آن، بشر مبتنی بر دریافت های خود و تعالیم ادیان الهی، برای شناخت و دست یابی به حقیقت، به سه سطح از شناخت با سه روش مختلف قائل بود :
1/1- شناخت حسی ، که با آن طبیعت و محیط اطراف خود را می شناخت و این نازلترین سطح شناخت بود که با ابزار حس و از طریق استقرارءِ و تجربه حاصل می شد .
2/1- شناخت عقلی که برای فهم مفاهیم و کلیات و کنکاش درباره پرسشهای اساسی ذهن انسان بکار می رفت و با ابزار عقل و از طریق قیاس و استدلال صورت می گرفت .
3/1- شناخت اشراقی که عالی ترین مرحله شناخت بوده و با ابزار دل و قلب و از طریق تزکیه روح و تهذیب نفس حاصل می شد و الهامات غیبی و وحیانی، بالاترین سطح آن شناخته می شد .
و اعتقاد بر این بود که انسان از راه تجربه، عقل، الهام و وحی می تواند به شناخت نائل شود، خود و جهان پیرامون را بشناسد و به حقیقت دست یابد.
با فروریختن بنیادهای فلسفه اسکولاستیک مسیحی در جریان رنسانس، نه تنها اصالت شناخت اشراقی و رسیدن به حقایق فوق عقلی از طریق کشف و شهود، الهام و وحی زیر سؤال رفت، حتّی این سؤال پیش آمد که وقتی فلسفه اسکولاستیک با آن استحکام متزلزل شود، چه امید و اطمینانی وجود دارد که سایر قضایا واحکام قطعی ذهن بشر ،درست و صحیح باشند و روزی بطلان آنها ثابت نشود؟ در این مرحله، در مقوله شناخت شناسی، بحران عجیبی پیش آمد و همه چیز مورد شک و تردید و ابهام قرار گرفت. حتّی واقعیت هستی و جهان خارج از ذهن نیز مورد تردید واقع شد و یک بار دیگر در اروپا نحله ها و مکتب های مختلفی پدید آمدند که یااساساً به وجود واقعیتی خارج از ذهن انسان قائل نبودند و آن رابه طورکلی انکار می کردند (82) یا نسبت به واقعیت وجود خارجی اشیاء، شک و تردید داشتند. (83) در این شرایط اندیشمندانی مثل «دکارت»(84) که خود در عین حال دارای گرایشات دینی نیز بود، برای کنترل این بحران عظیم که اروپا را تهدید به نابودی دوباره می کرد وارد عمل شدند و پیشنهاداتی را مطرح کردند. به طور مثال، دکارت استدلال کرد که «شیطان هر قدر مرا فریب دهد دراین مورد هرگز نمی تواند مرا فریب دهد که وقتی فکر نمی کنم، به من بباوراند که فکر می کنم و اگر من در حال فکر کردن باشم نمی تواند به من بقبولاند که فکر نمی کنم، حتی اگر آن فکر، فکر باطل و دروغینی باشد، چون خود آن هم یک فکر است. پس به ناچار باید فکر کردن من حقیقت داشته باشد.» وی این حقیقت را به امر دیگری ربط داده و نتیجه گرفت که «پس من هستم زیرا فکر می کنم».به این ترتیب یقین بنیادینی که برای او حاصل شد این بودکه «می اندیشم پس هستم»(85) و این حداقل را، پایه پذیرش سایر حقایق قرار داد.(86) او به این ترتیب می خواست به بحران فراگیر «شک» در بنیادهای اندیشه بشر غربی پایان دهد. این نشان میدهد که بعد از رنسانس چگونه مبانی معرفت شناسی انسان غربی دستخوش تزلزل و تنش های سخت قرار گرفت.