فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

دوران جدید

به این ترتیب، شرایط جدیدی پیش آمد و بشریت باپدیده ای به نام «غرب جدید» روبرو شد. پدیده ای که بدلیل نو و جدید بودن، در تاریخ اروپا بدان «مدرنیته» یا «مدرنیزم» می گویند که شامل شیوه خاصی از زندگی و نگاه دیگری به هستی می باشد که در گذشته، نه در تاریخ غرب و نه در تاریخ بشر، به این صورت سابقه و شمول نداشته است. این زندگی و نگرش جدید انسان غربی، بر مبانی نظری و فرهنگی خاصی استوار است که در فصل بعد بدان می پردازیم .

خلاصه اینکه؛ تاریخ غرب دارای چند مرحله اساسی است، دوران باستان که خود شامل عصر یونان و عصر روم می شود. تمدن روم به دلیل فرهنگ منحط حاکم بر مردم و فساد و تبهکاری و ظلم طبقات حاکمه و حمله اقوام مختلف، به انحطاط گرائید و نابود شد و در نتیجه منجر به نابودی مدنیت و شهرنشینی در اروپا گردید. به این ترتیب قرون وسطی آغاز شد، دوره ای که حدود هزار سال به طول انجامید و طی آن اروپائیان، مجدداً و به طور تدریجی به شهرنشینی و مدنیت روآوردند. در این دوران کلیسا و روحانیت مسیحی محور تمدن و فرهنگ در اروپا بود و بر تمام شئون زندگی مردم حاکمیت داشت و بالاخره عصر «رنسانس» یا «نوزایی» فرا رسید که منجر به نفی حاکمیت مسیحیت و کلیسااز زندگی اجتماعی مردم و آغاز عصر جدید گردید که نظام فکری و زندگی حاکم بر آن را «مدرنیسم» می گویند.

مبحث سوم: « مدرنیسم »

همانطور که گفته شد آنچه در این مباحث مطرح می شود، در حد ارائه کلیات و چارچوبی برای شناخت فرهنگ و تمدن غرب می باشد. و این روشن است که در یک گفتار کوتاه، تنها می توان عناوین و کلیات موضوع را بیان نمود. هدف از طرح این مباحث این است که احساس ضرورت و انگیزه در پی گیری اینگونه مطالب بوجود آید. زیرا ما نیاز مبرمی به شناخت غرب و فرهنگ آن داریم و در این خصوص خلاء محسوسی وجود دارد. به ویژه در نبرد جدیدی که دارای ابعاد فرهنگی می باشد و دشمن د رکنار سایر روشها، با ابزار و شیوه های فرهنگی، با قلم، اندیشه، نظریه و تئوری و با انگیزه تضعیف فرهنگ خودی و تحمیل فرهنگ بیگانه، به جنگ با انقلاب اسلامی آمده است و نیات و ماهیت خود رادر پشت الفاظ و مفاهیمی بظاهر علمی و فریبنده پنهان کرده است و اهداف شوم سیاسی خود را از آن طریق پیگیری می نماید، ما نمی توانیم خودمان را بی نیاز از این مباحث بدانیم. در میدانی که مؤثرترین سلاح و تجهیزات آن اندیشه و فرهنگ می باشد ؛ بدیهی است که نمی توان با دشمنی که از نوع سلاح و تجهیزات آن شناختی در دست نیست جنگید و امید به پیروزی داشت.
آنچه امروزه از سوی جریان روشنفکری بیمار وبرخی مطبوعات داخلی و رسانه های خارجی پشتیبان آنها، بعنوان حرف تازه و مطالب نو مطرح و تبلیغ می شود، به هیچ وجه مطالب تازه و کشفهای نو و شگفت انگیز علمی نیست.
ژورنالیسم آلوده ای که با پشتیبانی فکری روشنفکری وابسته و محافل ضد انقلاب اسلامی و حمایت مادی و معنوی قدرتهای سلطه گر، اخیراًدر ایران ظهور یافته است ،مباحثی را که سالها و بلکه قرنها پیش در غرب ارائه شده بودند و تاریخ مصرف آنها به پایان رسیده است، به عنوان حرفهای تازه و نسخه های جدید برای جامعه امروز ،به نسل جوان تحمیل می کند و حال آنکه غرب و اروپا خود سالهاست که از این مفاهیم فاصله گرفته به مدرنیسم پشت کرده و به پست مدرنیسم و اخیراً ترانس مدرنیسم رو آورده است. این مطالب، در آن سامان دیگر تازگی و حتی کاربرد ندارند. حرفهای نو و تازه و امروزی در غرب، همان حرفهایی است که روشنفکر وابسته در کشور ما، تصور می کند کهنه هستند! امروز در اکثر مجامع و محافل روشنفکری غرب، دین، معنویت، عرفان، آسمان، کمال و تعالی انسانی و.... حرف های نو ودست اول اند.
انسان اندیشمند غربی بعنوان کسی که در متن آن جامعه قرار دارد،امروز به گذشته فرهنگ و تمدن خود و به اصول ومبانی زندگی غربی بشدت مشکوک است و به آن با دیده انتقادی می نگرد و از وضعیت خود و آینده جامعه غربی شدیداً نگران است. حتّی «قرون وسطی» که روشنفکران غربزده ما تحت تأثیر القائات نویسندگان لائیک و اومانیستی پس از رنسانس، آنرا سرتاسر زشت و سیاه می دانند، امروز در غرب مورد تکریم و بازنگری قرار گرفته و حرکتی به نام «نهضت بازخوانی قرون وسطی» آغاز شده تا حقایق پنهان و ناگفته آن دوران را کشف نماید. از این روست که باید فارغ از هیاهوهای مطبوعاتی وروشنفکری بیمار ، به کنکاش در خصوص مبانی فرهنگ و تمدن غرب پرداخت ؛ ماهیت آنرا بازشناخت، سیر تحولات آنرا از نظر گذراند و به دغدغه ها و دلمشغولیهای واقعی اندیشمندان جامعه امروز غربی راه یافت، تا بتوان بااین پدیده، برخورد درست و مؤثری صورت داد.

مبانی فکری و نظری مدرنیسم و تفاوت آن با فرهنگ اسلامی و شرقی

در این قسمت از بحث، می خواهیم ببینیم مبانی فکری و نظری مدرنیسم چیست؟ در مورد هستی چه می گوید؟ به جهان چگونه نگاه می کند؟ از انسان و جامعه چه تلقی ای دارد؟ ایده آلها و آرمانهای آن چیست؟ و تفاوتهای عمده میان فرهنگ و تمدن غرب که مبتنی براصول مدرنیسم شکل گرفته است، با فرهنگ اسلامی و سایر فرهنگهای شرقی در چیست؟ و سرانجام آن به کجا می انجامد ؟
در مباحث گذشته، مهم ترین عواملی را که منجر به فروپاشی نظام کلیسایی و زوال فرهنگ و تمدن دینی و شروع دوره جدیدی در تاریخ اروپا شد بیان کردیم و از این تحول باعنوان «رنسانس» یاد نمودیم.در این میان نباید نقش اسلام و تمدن اسلامی را در تحولات مذکور نادیده گرفت. اسلام در اروپا فضاهای جدیدی را گشود و افقهای تازه ای را پیش روی مردم اروپا باز کرد و دروازه های تازه ای را به سوی دانش و معرفت گشود. اروپائیان در جنگهای صلیبی با آداب، رسوم، فرهنگ و دستاوردهای معرفتی، علمی، اجتماعی، سیاسی، نظامی و حتی هنری جهان اسلام آشنا شدند که داستانها و حکایتهای بسیار جالبی از این برخورد و آشنایی در کتابها موجود است.
در طول هفتصد سالی که مسلمانها در اسپانیا یعنی قلب اروپا حضور داشتند و بر آنجا حکمروایی می کردند، با توجه به غلبه فکری، فرهنگی و تمدنی خود توانستند منشاء یک سری تحولات علمی و فرهنگی شوند که جامعه غربی را بشدت تحت تأثیر خود قرار داد و افقهای نوی را پیش روی آنها گشود. این امر منشاء عمده تحولاتی است که به رنسانس انجامید.
در بیان ماهیت «رنسانس» و این تحول جدید در زندگی انسان غربی، به طور خلاصه می توان گفت، رنسانس به معنی فراموشی و غفلت از واقعیت الهی و وجه غیبی و ملکوتی عالم و آدم است. اگر تا پیش از رنسانس، عالم و آدم صفحه ای دینی داشته و جلوه ای از تجلیات خداوند قلمداد می شدند ، پس از رنسانس، رابطه انسان غربی و جامعه و تمدن او با عالم غیب و ماوراء الطبیعه و عالم آخرت دست خوش دگرگونی اساسی شد. اگر پیش از آن در فرهنگ غربی همچون همه فرهنگهای متعارف بشری، خداوند اصل بوده و از این منظر به جهان نگریسته می شد و همه چیز مخلوق او تلقی می شد(ته ایسم)،در این مرحله، خداوند حذف و انسان اصالت پیدا کرد و مفهومی به نام «اومانیسم» یا «انسان محوری » شکل گرفت که این خود جهان بینی و شیوه جدیدی از زندگی فردی و اجتماعی را فراروی او نهاد .در اینجا به برخی اصول و مبانی این نگرش جدید اشاره می کنیم :