فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

نهضت اصلاح دینی و رنسانس

عواملی که بر شمرده شد، زمینه نهضت اصلاح دین در اروپا را فراهم کرد و تحولّی به نام «رنسانس»(77) یا «نوزایی» را در مغرب زمین به وجود آورد. از آن پس، دوران جدیدی در اروپا شکل گرفت که با گذشته آن، کاملاً متفاوت بود. در این عصر، فرهنگ و تمدنی جدید، آرام آرام شکل گرفته و گسترش یافت که با فرهنگ و تمدن گذشته اروپا و سایر مناطق جهان هیچ شباهتی نداشت .
تردیدی نیست که، اصحاب کلیسا در به وجود آمدن این شرایط نقش مؤثری داشته اند، «مارتین لوتر» (78) که رهبر نهضت اصلاح دینی در اروپا محسوب می شود خود روحانی منتقدی بود که در دستگاه اسقف اعظم آلمان اعتباری پیدا کرده بود. هنگامی که به نمایندگی از طرف کلیساهای آلمان، برای ارائه برخی مطالب و شکایات به وایتکان، یعنی مقر پاپ اعزام می شود، از مشاهده جلال و جبروت دستگاه پاپ و آن همه تشریفات وریخت وپاش که به دربار پادشاهان شباهت داشت، متعجب گردید. او متوجه شد که رقابت شدیدی در دنیاگرایی میان شاه و کلیسا وجود دارد.(79) در نتیجه،نسبت به تعالیم کلیسا و اساساً دستگاه روحانیت مسیحی، دچار تردید شد و به فکر اصلاح دین افتاد و خود رهبر مذهبی جدیدو جریانی تحت عنوان «پروتستانتیزم» در مسیحیت گردید.
وی پس از بازگشت از رم، مبارزه و انتقاد را نسبت به دستگاه پاپ آغاز کرد و باوجود آن که خود یک کشیش بود، تندترین حملات را به روحانیت مسیحی به عمل آورد. پادشاهان و شاهزادگان آلمانی و سیاستمداران و ثروتمندان نیز دور او را گرفتند وی را تشویق کردند .بورژواهاو اومانیست ها نیز که مخالفت او را با دین و کلیسا مشاهده کردند به حمایتش آمدند و قیامی را علیه پاپ بصورت یک جریان فکری قوی و گسترده، سازمان دادند .
از نظر او، مسیحیت می بایست فاقد روحانیت و کلیسا باشد (مسیحیت آری، روحانیت هرگز!) وی روحانیت و کلیسارا زائد و مزاحم می دانست و معتقد بود، انسان باید بدون واسطه با خداوند ارتباط داشته باشد. شعار دیگر او این بود که، دیانت از سیاست باید کاملا" جدا باشد. دین یک مقوله شخصی و معرفتی است و ایمان امری فردی است و در هیچ امر اجتماعی، بخصوص سیاست، نباید دخالت کند .(80)
به این ترتیب کلیسا به وسیله یکی از تربیت یافتگان خود، زیر سؤال رفت و مطالبی علیه آن مطرح شدکه هیچ فرد غیر روحانی و حتی لائیک نیز جرأت طرح آنها رانداشت. همین امر موجب شد که انتقادهای مطرح شده، در اذهان توده مردم که از وضع روحانیت مسیحی رضایت چندانی نداشتند، عمیقاً تأثیر بگذارد.
مارتین لوتر در پاسخ به این سؤال که چه کسانی را باید جایگزین روحانیت کرد و مردم مسایل دینی خود را از که باید بپرسند. گفت: دین را هرکس باید با خرد و عقل خود بفهمد. هرکس می تواند انجیل را بخواند و براساس فهم خود به آن عمل کند. در نتیجه این نظرات، تفسیر به رأی، برداشتهای مختلف و قرائتهای گوناگون از دین (همانگونه که امروزه در جامعه ما نیز عده ای روشنفکر غرب زده از آن دم می زنند) رواج یافت.
بر مبنای این نظر، هرکس می توانست از دین به اندازه فهم خود، قرائتی داشته باشد و بر مبنای آن نیز عمل کند و این، پیام نهضت پروتستانتیزم بود. از نظر آنها هرچه که به عنوان حلال وحرام در دین آمده است ساخته و پرداخته کشیشان و روحانیت است به جز دو یا سه مورد مانند غسل تعمید و مراسم عشاء ربانی که امروز نیز هنوز رایج است، نهضت پروتستانیزم معتقد بود امر و نهی و تکلیف الهی وجود ندارد، هرکس هرچه به عقلش درست آمد و عمل کرد مقبول است.(81)
این نهضت، زمینه های شکل گیری «لیبرالیسم»، «دمکراسی» و «جامعه مدنی» در تاریخ جدید غرب را به وجود آورد (که در مباحث آینده به آنها خواهیم پرداخت). به عبارت دیگر، بسیاری از شعارهای دوران جدید اروپا، از نهضت پرتستانیزم که حرکتی در دورن جامعه روحانیت مسیحی بود، سرچشمه گرفت.
تا قبل از نهضت پروتستانیزم، زبان لاتین زبان واحد و دینی مسیحی بود و همه متون دینی به این زبان نگاشته می شدند. لوتر فتوی داد که ضرورتی ندارد که زبان دین و عبادت مسیحیان مشترک باشدو لزومی ندارد که همه مسیحیان به زبان لاتین دعا کنند و نماز بخوانند و انجیل را تلاوت کنندو هرکس می تواند به زبان خودش عبادت کند. در نتیجه ،نهضت پروتستانیزم وحدت جهان مسیحیت را نیز از بین برد و اتحادی را که مسیحیت پس از فروپاشی روم بر مبنای مکتب و فرهنگ واحد به وجود آورده بود، بر باد داد.
پرتستانها،براساس تعالیم مارتین لوتر، دین را متعلق به عالم پس از مرگ می دانند و از نظر آنها دین امری شخصی و فردی می باشد و هیچ کارکرد اجتماعی ندارد. وظیفه روحانیت نیز صرفا" در غسل تعمید و مراسم عشاء ربانی خلاصه می شود و حق دخالت در امور سیاسی و دنیوی را ندارند.
در کشورهای کاتولیک، روحانیون به ظاهر ارتباطاتی با سیاست و حکومت دارند اما در کشورهای پروتستان، روحانیون هیچ دخالتی در سیاست نمی کنند و این سیاستمداران هستند که برای آنهاتعیین تکلیف می کنند و اسقف اعظم توسط پادشاه و رئیس جمهور منصوب می شود. در حالیکه درگذشته، پادشاه مشروعیت خود را از پاپ می گرفت و او بود که تاج بر سر شاه می گذاشت!

دوران جدید

به این ترتیب، شرایط جدیدی پیش آمد و بشریت باپدیده ای به نام «غرب جدید» روبرو شد. پدیده ای که بدلیل نو و جدید بودن، در تاریخ اروپا بدان «مدرنیته» یا «مدرنیزم» می گویند که شامل شیوه خاصی از زندگی و نگاه دیگری به هستی می باشد که در گذشته، نه در تاریخ غرب و نه در تاریخ بشر، به این صورت سابقه و شمول نداشته است. این زندگی و نگرش جدید انسان غربی، بر مبانی نظری و فرهنگی خاصی استوار است که در فصل بعد بدان می پردازیم .

خلاصه اینکه؛ تاریخ غرب دارای چند مرحله اساسی است، دوران باستان که خود شامل عصر یونان و عصر روم می شود. تمدن روم به دلیل فرهنگ منحط حاکم بر مردم و فساد و تبهکاری و ظلم طبقات حاکمه و حمله اقوام مختلف، به انحطاط گرائید و نابود شد و در نتیجه منجر به نابودی مدنیت و شهرنشینی در اروپا گردید. به این ترتیب قرون وسطی آغاز شد، دوره ای که حدود هزار سال به طول انجامید و طی آن اروپائیان، مجدداً و به طور تدریجی به شهرنشینی و مدنیت روآوردند. در این دوران کلیسا و روحانیت مسیحی محور تمدن و فرهنگ در اروپا بود و بر تمام شئون زندگی مردم حاکمیت داشت و بالاخره عصر «رنسانس» یا «نوزایی» فرا رسید که منجر به نفی حاکمیت مسیحیت و کلیسااز زندگی اجتماعی مردم و آغاز عصر جدید گردید که نظام فکری و زندگی حاکم بر آن را «مدرنیسم» می گویند.

مبحث سوم: « مدرنیسم »

همانطور که گفته شد آنچه در این مباحث مطرح می شود، در حد ارائه کلیات و چارچوبی برای شناخت فرهنگ و تمدن غرب می باشد. و این روشن است که در یک گفتار کوتاه، تنها می توان عناوین و کلیات موضوع را بیان نمود. هدف از طرح این مباحث این است که احساس ضرورت و انگیزه در پی گیری اینگونه مطالب بوجود آید. زیرا ما نیاز مبرمی به شناخت غرب و فرهنگ آن داریم و در این خصوص خلاء محسوسی وجود دارد. به ویژه در نبرد جدیدی که دارای ابعاد فرهنگی می باشد و دشمن د رکنار سایر روشها، با ابزار و شیوه های فرهنگی، با قلم، اندیشه، نظریه و تئوری و با انگیزه تضعیف فرهنگ خودی و تحمیل فرهنگ بیگانه، به جنگ با انقلاب اسلامی آمده است و نیات و ماهیت خود رادر پشت الفاظ و مفاهیمی بظاهر علمی و فریبنده پنهان کرده است و اهداف شوم سیاسی خود را از آن طریق پیگیری می نماید، ما نمی توانیم خودمان را بی نیاز از این مباحث بدانیم. در میدانی که مؤثرترین سلاح و تجهیزات آن اندیشه و فرهنگ می باشد ؛ بدیهی است که نمی توان با دشمنی که از نوع سلاح و تجهیزات آن شناختی در دست نیست جنگید و امید به پیروزی داشت.
آنچه امروزه از سوی جریان روشنفکری بیمار وبرخی مطبوعات داخلی و رسانه های خارجی پشتیبان آنها، بعنوان حرف تازه و مطالب نو مطرح و تبلیغ می شود، به هیچ وجه مطالب تازه و کشفهای نو و شگفت انگیز علمی نیست.
ژورنالیسم آلوده ای که با پشتیبانی فکری روشنفکری وابسته و محافل ضد انقلاب اسلامی و حمایت مادی و معنوی قدرتهای سلطه گر، اخیراًدر ایران ظهور یافته است ،مباحثی را که سالها و بلکه قرنها پیش در غرب ارائه شده بودند و تاریخ مصرف آنها به پایان رسیده است، به عنوان حرفهای تازه و نسخه های جدید برای جامعه امروز ،به نسل جوان تحمیل می کند و حال آنکه غرب و اروپا خود سالهاست که از این مفاهیم فاصله گرفته به مدرنیسم پشت کرده و به پست مدرنیسم و اخیراً ترانس مدرنیسم رو آورده است. این مطالب، در آن سامان دیگر تازگی و حتی کاربرد ندارند. حرفهای نو و تازه و امروزی در غرب، همان حرفهایی است که روشنفکر وابسته در کشور ما، تصور می کند کهنه هستند! امروز در اکثر مجامع و محافل روشنفکری غرب، دین، معنویت، عرفان، آسمان، کمال و تعالی انسانی و.... حرف های نو ودست اول اند.
انسان اندیشمند غربی بعنوان کسی که در متن آن جامعه قرار دارد،امروز به گذشته فرهنگ و تمدن خود و به اصول ومبانی زندگی غربی بشدت مشکوک است و به آن با دیده انتقادی می نگرد و از وضعیت خود و آینده جامعه غربی شدیداً نگران است. حتّی «قرون وسطی» که روشنفکران غربزده ما تحت تأثیر القائات نویسندگان لائیک و اومانیستی پس از رنسانس، آنرا سرتاسر زشت و سیاه می دانند، امروز در غرب مورد تکریم و بازنگری قرار گرفته و حرکتی به نام «نهضت بازخوانی قرون وسطی» آغاز شده تا حقایق پنهان و ناگفته آن دوران را کشف نماید. از این روست که باید فارغ از هیاهوهای مطبوعاتی وروشنفکری بیمار ، به کنکاش در خصوص مبانی فرهنگ و تمدن غرب پرداخت ؛ ماهیت آنرا بازشناخت، سیر تحولات آنرا از نظر گذراند و به دغدغه ها و دلمشغولیهای واقعی اندیشمندان جامعه امروز غربی راه یافت، تا بتوان بااین پدیده، برخورد درست و مؤثری صورت داد.