فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

فقر کلامی و ضعف فلسفی مسیحیت:

ایراد اساسی فلسفه اسکولاستیک (52) این بود که، برخلاف روش فلسفی در جهان اسلام،چنین القاء می شد که آنچه فلاسفه بزرگ مسیحی همچون «آلبرت کبیر» (53) یا«سن توماس» (54) گفته اند، حق مطلق است و هیچ کس حق مخالفت با آن را ندارد و این ، اشتباه بزرگ کلیسا بود و از جمله دلائلی است که منجر به سقوط کلیسا و در نهایت جدا شدن دین از تمدن در اروپا شد. آنان درباره مجموعه معارفی که اسمش را فلسفه اسکولاستیک نهاده بودند، گرفتار مطلق اندیشی بوده و آن را حرف آخر می دانستند و مخالفت با آن، عناد با خداوند و دشمنی با مسیحیت تلقی می شد. این در حالی بود که بسیاری از تعالیمی که به نام عیسی مسیح (ع) در مسیحیت رواج داشته و دارد، حاصل اندیشه بشری بوده و پایگاهی در وحی و دین الهی ندارد. به عنوان مثال، مباحث مربوط به فلکیّات در فلسفه اسکولاسیتک، از ابن سینا اقتباس شده بود و او نیز در فلسفه تحت تأثیر ارسطو و در نجوم از آراء «بطلمیوس»(55) پیروی می کرد و بطلمیوس زمین را ثابت و بی حرکت و مرکز عالم می دانست و همه ستارگان و هم چنین خورشید را، گرد او در حرکت می دانست. اگر چه در جهان اسلام دانشمندانی هم چون ابوریحان بیرونی موفق شدند، معلومات و کشفیّات خود در زمینه نجوم را نسبت به فرضیّات بطلمیوس گسترش بیشتری دهند و دستاوردهای دقیق تری ارائه کنند، لکن فلسفه اسکولاستیک بر فرضیات بطلمیوس استوار بود.(56)
با پیشرفت علم، بشر دست آوردهای جدیدی در شناخت جهان و طبیعیات پیدا کردو کشفیّات تازه ای انجام شد که بسیاری از نظریات مطرح شده در امور طبیعی در فلسفه اسکولاستیک را زیر سؤال برد. امّا چون کلیسا همه این معارف راهم چون وحی منزل، غیرقابل تشکیک می دانست، به کسی اجازه مخالفت نمی داد. در نتیجه، تناقضی آشکار بین علم رایج و فلسفه کلیسایی پدید آمد و بنیانهای فلسفه اسکولاستیک را متزلزل ساخت.
به عنوان مثال، در فلسفه اسکولاستیک راجع به جهان چنین استدلال می شد که، انسان گل سر سبد آفرینش و متعالیترین مخلوق خداوند است، در میان انسانها، پیامبران کاملترین اند. این انسانهای کامل لزوماً باید در متعالی ترین و کاملترین نقطه عالم یعنی مرکز آن، مستقر باشند .
مرکز عالم جایی است که نقص و ضعف و کاستی در آن نباشد. از آنجا که سایر ستارگان و اجرام آسمانی مدام حرکت می کنند و جابجا می شوند و این نشانه نقص و ضعف و نیاز است .انسان کامل باید در جایی مستقر باشد که نقص و کاستی و در نتیجه حرکت و جابجایی ندارد . اگر آنجا دارای حرکت باشد، پس ناقص است و شایسته حضور انسان کامل نمی باشد. از نظر کلیسا، زمین کاملترین نقطه هستی و مرکز عالم بود زیرا می پنداشت که حرکت و جابجایی در او راه ندارد و لذا شایسته هبوط انسان و پیامبران خداست. این نظریه که بر کیهان شناسی بطلمیوسی استوار بود و زیر بنای بخش قابل توجهی از فلسفه اسکولاستیک و معارف کلیسا را تشکیل می داد، آن گاه که توسط اندیشمندانی مانند «کپرنیک» (57) و «گالیله»(58) ابطال گردید (هر چند قبل از آنها نیز برخی از علمای اسلامی بر متحرک بودن زمین تأکید داشتند) و کشفیّات علمی نشان داد که زمین ثابت نیست و حرکت می کند و مرکز عالم نیز نمی باشد، بلکه خود به عنوان جزیی از منظومه شمسی به گرد خود و خورشید می چرخد(59). این نظریات تازه علمی، زیر بنای جهان شناسی و همچنین جهان بینی کلیسا را متزلزل ساخت، بهمین دلیل کلیسا به مبارزه با آن برخاست.(60)
کلیسا در چند مورد دچار اشتباه شده بود: اولاً مبنای بخش مهمی از مباحث فلسفی و معارف عقلی و جهان بینی خود را بر یک نظریه سست علمی بنا نهاده بود که نه تنها ریشه در وحی نداشت بلکه برمبنای عقلی و تجربی مستحکمی نیز استوار نبود و ثانیاً آن چه را که در واقع نظریه پردازی یک یا چند دانشمند بود، مطلق و غیرقابل انکاردانسته و اجازه بحث وکنکاش و طرح نظرمخالف رانمی داد.
امّا در جهان اسلام چنین اتفاقی رخ نداد. هیچگاه آراء و افکار اندیشمندان اسلامی، به عنوان نظریه نهایی اسلام و حقیقت مطلق، قلمداد نمی شد و همواره این مطالب، مورد بحث و مناقشه و تغییر و اصلاح قرار می گرفتند(61). بهمین دلیل بعنوان مثال آراء ابن سینا مورد مخالفت شیخ اشراق قرار می گرفت و آراء هر دو مورد نقدجدی «ملاصدرا» واقع شد و این وضعیت در گسترده علوم اسلامی وجود داشت و هیچ کس نیز فریاد واسلاما سر نمی داد. چون این افکار را زائیده فکر و اندیشه افراد بشر می دانستند، نه وحی منزل !
گالیله که از کشفیّات خود به وجد آمده بود، به موعظه پاپ عمل نکرد و حاصل پژوهشهای خود را منتشر ساخت. در نتیجه، دستگاه کلیسا وی را مجبور ساخت که از نظریه خود دست بردارد. وی را چند روزی زندانی و سپس در ویلای خود در «آرچتری» تحت نظر قرار دادند. وی مجاز نبود از املاک خود خارج شود(62) اما به او اجازه دادند که مطالعات خود رادنبال کند. وی در این مدت و تا پایان عمر به مطالعه و تحقیق در زمینه مکانیک پرداخت، زیرا دیگر نمی توانست به مطالعه آسمان بپردازد!(63)
کلیسا برخی دیگر از کشفیّات و حقایق علوم تجربی رابه دلیل مخالفت آنها با باورهای خود، ناقض ایمان مردم می دانست و با آن ها مخالفت می نمود. این کشفیّات فلسفه اسکولاستیک را به زیر سؤال می برد و مورد تردید قرار می داد.

خشونت و شدت عمل کلیسا در برخورد با مخالفین فکری خود:

یکی دیگر از عواملی که زمینه ساز انزجار عمومی از کلیسا و دستگاه روحانیت مسیحی گردید، رفتار خشنی بود که کلیسا در برخورد با مخالفین فکری خود نشان می داد. برخلاف اسلام که تأمل، اندیشه و تحقیق را در اصول دین نه تنها مجاز، بلکه لازم و واجب می داند و اصول دین تقلیدی را نفی می کند و به کلی مردود می شمارد، در فرهنگ مسیحی، اصول دین و نظریات مذهبی برای عقل «منطقه ممنوعه» قلمداد می شد و هیچکس حق ورود به آن را نداشت. آن چنان که گفتیم، کلیسا نه فقط عقائد و مطالب خاص مذهبی بلکه یک سلسله اصول علمی مربوط به جهان و انسان را که ریشه فلسفی یونانی و غیریونانی داشته و تدریجاً مورد قبول علمای بزرگ مسیحیت قرار گرفته بود را در ردیف اصول عقائد مذهبی قرار داده و مخالفت با آن راجایز نمی شمرد و با مخالفان آن عقائد به شدت برخورد می کرد. درباره شدّت عمل کلیسا با این چنین افرادی که مرتد تلقی می شدند، مطالب زیادی در کتابهای تاریخ تمدن و تاریخ علم آمده است. هر چند به بسیاری از آن مطالب و روایات تاریخی در این باب، از آن رو که توسط نویسندگان اومانیست بعد از رنسانس که با دید انتقادی و بعضاً غرض آمیز علیه مذهب و کلیسا نوشته شده است، نمی شود اعتماد کرد، لکن فی الجمله برخورد تند و خشم آلود کلیسا با کسانی که نظریاتی خلاف آئین کلیسا ابراز می داشته اند مورد اتفاق است. وجود محاکمی بنام«انگیزاسیون» برای تفتیش عقائد مردم و احکام خشنی که صادر می کرده اند جای تردیدی در این واقعیت باقی نمی گذارد و این منشاء آن شد که نخبگان و اندیشمندان بتدریج از کلیسا فاصله گرفته و واکنش های منفی علیه مسیحیت و دین از سوی مردم پدید آید و کودتا علیه نظام کلیسائی در مغرب زمین، از سوی نخبگان پاسخ مثبت دریافت دارد.(64)

اقبال کلیسا به دنیا و بازگشت از اصول :

علاوه بر مشکلاتی که در وادی فلسفه، کلام و علوم برای کلیسا به وجود آمد، رویکرد کلیسا به دنیا و دنیاگرایی رهبران مسیحیت، آن را به ورطه انحطاط و فساد کشاند.(65) شناخت دلایل و ابعاد این مشکل، با بررسی کیفیت انتقال تمدن از شرق به غرب، بهتر فهمیده می شود.
همانگونه که قبلاً بیان کردیم، در دوران قرون وسطای اروپا، شرق اسلامی مرکز تمدن عالم بود و علاوه بر انواع و اقسام کالاها و محصولات کشاورزی و صنعتی که به اروپا صادر می کرد ، علم و دانش و فرهنگ خود را نیز سخاوتمندانه به بشریت، از جمله ملتهای اروپایی ارائه می نمود. این جریان، در روابط بین کشورهای اسلامی و اروپا، شروع جنگهای صلیبی ادامه یافت. از آن پس به دلیل مشکلاتی که در اثر جنگ در راههای ارتباطی و تجارت با مسلمانان به وجود آمد ، صدور کالا به اروپا به سختی انجام می شد در نتیجه اروپائیان که بیشتر نیازمندیهای خود، هم چون ادویه ،پارچه و سایر وسایل زندگی را از شرق و به ویژه کشورهای اسلامی وارد می کردند، به دو اقدام دست زدند. از یک سو به تقویت قدرت دریایی خود پرداختند و به جستجوی راههای ناشناخته دریایی همت گماشتند، که نتیجه آن، بسط و گسترش راههای دریائی وکشف سرزمینهای جدید در جنوب آفریقا و اقیانوسیه و قاره آمریکا، برای آنها گردید و از سوی دیگر، به جای انتقال کالا و مصنوعات، به انتقال علم و فن آوری از کشورهای اسلامی، مبادرت نمودند.(66)
آنها افراد و دانش پژوهان خود را به ممالک اسلامی وشرقی گسیل داشتند و از آثار و رساله هاو تحقیقات علمی دانشمندان آنجا نسخه برداری کردند و در رشته های مختلف، از مسلمانان بهره بردند و به این ترتیب صنعت خود را گسترش دادند(67) تا جایی که صنعت در اروپا بر علم پیشی گرفت و به موتور محرکه علم تبدیل شد.(68)
علاوه بر این ،تکاثر و تجمع پول و ثروت در شهرها، به ویژه شهرهایی که در چهارراههای ارتباطی قرار داشتند، ثروت هنگفتی را فراهم آورد و طبقه جدیدی را به نام «بورژوا» در مقابل فئودالها به وجود آورد که شغل آنها تجارت و صنعتگری بود. اینان به دلیل دست یابی به راههای مختلف تجاری و امکانات تولید انبوه در صنعت، روزبروز ثروتمندتر شدند. به گونه ای که حجم نقدینگی بسیاری از آنها از فئودالها و زمینداران بزرگ بیشتر گردید و حکومت هانیز از نظر اقتصادی به آنان نیازمند شدند. درنتیجه گرایش به مسیحیت و کلیسا که پشتیبان فئودالیسم سنتی بود، جای خود را به گرایشات مادی کاسبکارانه و مصرف زدگی و به یک معنی، بورژوازی داد.
کلیسا بی آنکه اقدام مؤثری بتواند انجام دهد شاهد وابستگی بیش از پیش مردم به دنیا و فاصله گرفتن آنان از دین و گرایش به جنبه های مادی زندگی بود. جامعه اروپا با حرص وولع عجیبی به دنیا رو آورده بود. ثروت سرشار، اخلاق و فرهنگ بورژوازی ،مال اندوزی و رفاه طلبی، مردم را مدام از کلیسا دور می ساخت. در مقابل کلیساها، بناهای رفیع و مجلل ساخته شد و هنرهای اومانیستی و لذت محور، جای گزین عرفان و معنویتی که کلیسا آن را عرضه و تبلیغ می نمود، گردید .
کشیشان که دیگر نفوذ چندانی در مردم نداشتند، بجای آنکه مقاومت مؤثری را در مقابل این هجوم شکل دهند، خود در گرداب دنیاگرایی غرق شدند. آنان نیز به زندگیهای اشرافی روی آوردند و زرق و برق و منش بورژوایی، و جلال و جبروت ثروتمندان و پادشاهان، فضاهای ساده و روحانی کلیساها و صومعه ها و دستگاه روحانیت مسیحی را آلود و فرا گرفت. روحانیون مسیحی برای آنکه مردم را به کلیسا بکشانند و به گمان خود آنها را از بی ایمانی نجات دهند، به این فکر افتادند که جاذبه های حضور در کلیسا را افزایش دهند.از این رو معمارها، نقاشها و مجسمه سازهای معروف اروپا را جمع کردند و بناهای کلیسا و ظواهر و تجملات دستگاه روحانیت مسیحی را براساس ذائقه جدید مردم، تغییر دادند. در واقع کلیسا را می توان از اصلی ترین عوامل رواج هنر نقاشی و مجسمه سازی در دوران رنسانس قلمداد کرد. دیوارها و گنبدهای کلیساهاو نمازخانه ها، محلی برای نمایش آثار مجسمه سازان و نقاشان مشهوری همچون «جوتو»، «مارتینی»، «گیبرتی»، «رافائل» و «لئوناردو داوینچی» گردید که در آن جا در ابتدا تصاویری به نام حضرت عیسی(ع) و مریم عذرا و قدیسین مسیحی کشیده می شد.اما آرام آرام این نقشهای محجوب، جای خود را به تصاویر مجسمه های عریان فرشتگان و سپس، خدایان یونانی و رومی داد.(69)
صحنه های بهشت وجهنم، خلقت آدم و حوا(70) وسایر صحنه هائی را که دارای مضامینی مذهبی بودند، بردیوارهای کلیساها نقاشی کردند، به گونه ای که کلیساها به نمایشگاه هائی ازهنرهای تجسمی وتصاویر عریان زنان ومردان مبدل شدند.(71)
این رفتار، روح معنوی و اخلاقی کلیسا را بشدّت تنزل داد. دیگر مردم برای عبادت و تزکیه روح به آنجا نمی رفتند. بسیاری از مردم، برای مشاهده تصاویر و مجسمه ها و تحت تأثیر جاذبه های معماری و هنری کلیساها، به آنجا می رفتند. به این ترتیب کلیسا، خود به عاملی برای توجیه فساد و دنیاطلبی تبدیل گردید و روحانیت مسیحی برای جذب مردم به اماکن مقدّس، آنها را بهمان صورت که ثروتمندان و بورژواها و دنیاطلبان می خواستند، تزئین نمود. به عبارت دیگر کلیسا به جای آن که ایمان مردم را در برابر هجوم فرهنگی و اخلاقی بورژواها و ثروت اندوزان حفظ کند و جهت گیری و گرایشات جامعه را اصلاح کند، خود با موج جدید دنیاطلبی همراه شد و ناخواسته به آن موج دامن زد.(72)
برای ساختن بناهای رفیع کلیساها و تأمین هزینه های هنگفت تشریفات و تجملات دستگاه عظیم و پرخرج روحانیت مدرن! احتیاج به منابع مالی جدید بود. از این رو کلیسا به ناچار به بدترین و سخیف ترین اعمال دست زد، تا جائیکه روحانیت مسیحی به هر کاری از جمله به خرید و فروش بهشت و جهنم مبادرت نمود. نقشه بهشت را می کشیدند و برای محله ها و خیابانهای مختلف آن قیمت تعیین می کردند!؟ و هر کس، هرقدر گنهکار، می توانست با خرید خانه ای در بهشت، اقامت خود را در آنجا تضمین کند!؟ وبه این ترتیب با پرداخت وجه، هر گناهی قابل بخشش بود. حتی جهنم را می شد خرید!(73) این اقدامات، منجر به ایجاد تردید در مردم بخصوص اقشار فهیم جامعه، نسبت به تعالیم کلیسا گردید و قداست و حرمت ارزشهای دینی را زیر سؤال برد و مبانی فکری و عقیدتی که نظام کلیسا بر آن استوار بوده را بشدت متزلزل ساخت.
در کنار موارد فوق، فساد مالی و اخلاقی روحانیون مسیحی را نیز نباید فراموش کرد. کلیسا سرنوشت خود را به فئودالیسم اروپا و اشراف و نجیب زادگان، گره زده بود و همانند آنها از مردم بیچاره مالیات اخذ می کرد.(74) بسیاری از مناصب کلیسا خریدو فروش می شد و یا به اطرافیان پاپها واگذار می گردیدند.(75)
بسیاری از کشیشها تسلیم وضع موجود شده و رذایل اخلاقی حاکم بر جامعه خود را پذیرفتند و خود به آن گرفتار شدند. بطوریکه زندگی بی بند و بار بسیاری از کشیشان، در ادبیات ایتالیا کاملاً نمودار است.این وضعیت منجر به ملوث شدن چهره کلیسا و روحانیت مسیحی گردید.(76)