فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

انحطاط مسیحیت و زوال حاکمیت کلیسا در مغرب زمین

در پایان قرون وسطی، مسیحیت و نظام کلیسا که از بحرانهای عمیقی رنج می برد، دچار انحطاط و فروپاشی گردید که برخی دلائل آن به شرح زیر است :

انجیل و مسیحیت تحریف شده :

ریشه اصلی بحران در مسیحیت و حاکمیت کلیسا را باید در انجیل به عنوان مرجع اصلی تعالیم آن دین و هم چنین نهاد و ذات مسیحیت دانست. واقعیت آن است که انجیل، برغم آن چه که ادعا می شود، کتابی آسمانی و متضمن وحی الهی نیست بلکه مجموعه یادداشت ها، خاطرات و حاصل اندیشه تعدادی از پیروان حضرت مسیح (ع) است که پس از سالها از عروج آن پیامبر الهی، مطالبی را که باواسطه یا بی واسطه شنیده و بعضاً تصورات و برداشت های خود را تدوین نمودند و نام آن را کتاب مقدّس گذاردند. و انجیل رسمی موجود که خود شامل چهار انجیل است، از میان بیش از سیصد انجیل، توسط کلیسا برگزیده شده و سایر اناجیل که در بسیاری موارد از لحاظ شکل و محتوا با انجیلهای چهارگانه فعلی تفاوت داشته اند جمع آوری شده و بطور کامل از بین برده شده اند. و انجیلهای چهارگانه موجود نیز که از ترجمه های مختلف گذشته اند در موارد بسیار با هم تفاوت و بعضاً تضاد دارند و در طول زمان نیز توسط رهبران کلیسا مورد دستکاریها و تغییرات فراوانی قرار گرفته اند. بدیهی است یک اینچنین کتابی بعنوان مرجع دینی مسیحیت که فاقد یک مبنای وحیانی درست و قابل اعتماد است، نمی تواند پاسخگوی نیاز بشر به هدایت الهی و مبنای زندگی دینی واقع شود.
علاوه بر این، مسیحیت نیز بعد از عروج عیسی مسیح (ع) هم توسط پیروان او و هم از سوی قدرتهای حاکم و هم به وسیله ی یهودیان، مورد دستبرد، تغییر و تحریف قرار گرفت، ضمن آن که این دین که آخرین پیام الهی نبوده و می بایست در ساختار کلی جریان نبوت، توسط پیامبر عظیم الشأن اسلام تکمیل و تتمیم می یافت، بهیچوجه پاسخگوی نیاز بشر در طول زمان نبود.
جرم کلیسا و روحانیت مسیحی آن بود که برغم سفارشات حضرت مسیح (ع) و آیات انجیل اصلی که ظهور پیامبر خاتم را وعده داده بود و آنها را ملزم به تبعیت از او کرده بود، در مقابل اسلام و ظهور پیامبر آخرین که در اواخر قرن ششم میلادی اتفاق افتاد، مقاومت کردند و تسلیم نشدند و مردم را از تمسک به دین جدید الهی بازداشتند. این منشاء بن بست در نظام فکری و عملی مسیحیت گردید و مسیحیت در ذات خود عقیم و سترون باقی ماند و عمده ترین علت بحرانی را که در پایان قرون وسطی دامان آن را فرا گرفت باید در اینچنین تضاد ماهوی و جوهری جستجو نمود. این منشاء آن شد که مسیحیت برای جبران خلاءهای تئوریک و نظامات عملی خود، از فلسفه های یونانی و غیر یونانی و اندیشه های نارسا و رویه های غیر الهی وام گیرد. این عامل، بهمراه سایر عواملی که بر خواهیم شمرد مسیحیت و حاکمیت کلیسا را به سراشیبی سقوط و اضمحلال کشاند.(51)

فقر کلامی و ضعف فلسفی مسیحیت:

ایراد اساسی فلسفه اسکولاستیک (52) این بود که، برخلاف روش فلسفی در جهان اسلام،چنین القاء می شد که آنچه فلاسفه بزرگ مسیحی همچون «آلبرت کبیر» (53) یا«سن توماس» (54) گفته اند، حق مطلق است و هیچ کس حق مخالفت با آن را ندارد و این ، اشتباه بزرگ کلیسا بود و از جمله دلائلی است که منجر به سقوط کلیسا و در نهایت جدا شدن دین از تمدن در اروپا شد. آنان درباره مجموعه معارفی که اسمش را فلسفه اسکولاستیک نهاده بودند، گرفتار مطلق اندیشی بوده و آن را حرف آخر می دانستند و مخالفت با آن، عناد با خداوند و دشمنی با مسیحیت تلقی می شد. این در حالی بود که بسیاری از تعالیمی که به نام عیسی مسیح (ع) در مسیحیت رواج داشته و دارد، حاصل اندیشه بشری بوده و پایگاهی در وحی و دین الهی ندارد. به عنوان مثال، مباحث مربوط به فلکیّات در فلسفه اسکولاسیتک، از ابن سینا اقتباس شده بود و او نیز در فلسفه تحت تأثیر ارسطو و در نجوم از آراء «بطلمیوس»(55) پیروی می کرد و بطلمیوس زمین را ثابت و بی حرکت و مرکز عالم می دانست و همه ستارگان و هم چنین خورشید را، گرد او در حرکت می دانست. اگر چه در جهان اسلام دانشمندانی هم چون ابوریحان بیرونی موفق شدند، معلومات و کشفیّات خود در زمینه نجوم را نسبت به فرضیّات بطلمیوس گسترش بیشتری دهند و دستاوردهای دقیق تری ارائه کنند، لکن فلسفه اسکولاستیک بر فرضیات بطلمیوس استوار بود.(56)
با پیشرفت علم، بشر دست آوردهای جدیدی در شناخت جهان و طبیعیات پیدا کردو کشفیّات تازه ای انجام شد که بسیاری از نظریات مطرح شده در امور طبیعی در فلسفه اسکولاستیک را زیر سؤال برد. امّا چون کلیسا همه این معارف راهم چون وحی منزل، غیرقابل تشکیک می دانست، به کسی اجازه مخالفت نمی داد. در نتیجه، تناقضی آشکار بین علم رایج و فلسفه کلیسایی پدید آمد و بنیانهای فلسفه اسکولاستیک را متزلزل ساخت.
به عنوان مثال، در فلسفه اسکولاستیک راجع به جهان چنین استدلال می شد که، انسان گل سر سبد آفرینش و متعالیترین مخلوق خداوند است، در میان انسانها، پیامبران کاملترین اند. این انسانهای کامل لزوماً باید در متعالی ترین و کاملترین نقطه عالم یعنی مرکز آن، مستقر باشند .
مرکز عالم جایی است که نقص و ضعف و کاستی در آن نباشد. از آنجا که سایر ستارگان و اجرام آسمانی مدام حرکت می کنند و جابجا می شوند و این نشانه نقص و ضعف و نیاز است .انسان کامل باید در جایی مستقر باشد که نقص و کاستی و در نتیجه حرکت و جابجایی ندارد . اگر آنجا دارای حرکت باشد، پس ناقص است و شایسته حضور انسان کامل نمی باشد. از نظر کلیسا، زمین کاملترین نقطه هستی و مرکز عالم بود زیرا می پنداشت که حرکت و جابجایی در او راه ندارد و لذا شایسته هبوط انسان و پیامبران خداست. این نظریه که بر کیهان شناسی بطلمیوسی استوار بود و زیر بنای بخش قابل توجهی از فلسفه اسکولاستیک و معارف کلیسا را تشکیل می داد، آن گاه که توسط اندیشمندانی مانند «کپرنیک» (57) و «گالیله»(58) ابطال گردید (هر چند قبل از آنها نیز برخی از علمای اسلامی بر متحرک بودن زمین تأکید داشتند) و کشفیّات علمی نشان داد که زمین ثابت نیست و حرکت می کند و مرکز عالم نیز نمی باشد، بلکه خود به عنوان جزیی از منظومه شمسی به گرد خود و خورشید می چرخد(59). این نظریات تازه علمی، زیر بنای جهان شناسی و همچنین جهان بینی کلیسا را متزلزل ساخت، بهمین دلیل کلیسا به مبارزه با آن برخاست.(60)
کلیسا در چند مورد دچار اشتباه شده بود: اولاً مبنای بخش مهمی از مباحث فلسفی و معارف عقلی و جهان بینی خود را بر یک نظریه سست علمی بنا نهاده بود که نه تنها ریشه در وحی نداشت بلکه برمبنای عقلی و تجربی مستحکمی نیز استوار نبود و ثانیاً آن چه را که در واقع نظریه پردازی یک یا چند دانشمند بود، مطلق و غیرقابل انکاردانسته و اجازه بحث وکنکاش و طرح نظرمخالف رانمی داد.
امّا در جهان اسلام چنین اتفاقی رخ نداد. هیچگاه آراء و افکار اندیشمندان اسلامی، به عنوان نظریه نهایی اسلام و حقیقت مطلق، قلمداد نمی شد و همواره این مطالب، مورد بحث و مناقشه و تغییر و اصلاح قرار می گرفتند(61). بهمین دلیل بعنوان مثال آراء ابن سینا مورد مخالفت شیخ اشراق قرار می گرفت و آراء هر دو مورد نقدجدی «ملاصدرا» واقع شد و این وضعیت در گسترده علوم اسلامی وجود داشت و هیچ کس نیز فریاد واسلاما سر نمی داد. چون این افکار را زائیده فکر و اندیشه افراد بشر می دانستند، نه وحی منزل !
گالیله که از کشفیّات خود به وجد آمده بود، به موعظه پاپ عمل نکرد و حاصل پژوهشهای خود را منتشر ساخت. در نتیجه، دستگاه کلیسا وی را مجبور ساخت که از نظریه خود دست بردارد. وی را چند روزی زندانی و سپس در ویلای خود در «آرچتری» تحت نظر قرار دادند. وی مجاز نبود از املاک خود خارج شود(62) اما به او اجازه دادند که مطالعات خود رادنبال کند. وی در این مدت و تا پایان عمر به مطالعه و تحقیق در زمینه مکانیک پرداخت، زیرا دیگر نمی توانست به مطالعه آسمان بپردازد!(63)
کلیسا برخی دیگر از کشفیّات و حقایق علوم تجربی رابه دلیل مخالفت آنها با باورهای خود، ناقض ایمان مردم می دانست و با آن ها مخالفت می نمود. این کشفیّات فلسفه اسکولاستیک را به زیر سؤال می برد و مورد تردید قرار می داد.