فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

میت انگاری :

دراین دوره مردم به حقایق غیبیِ ابدی و ازلی اعتقاد داشتند وبرای هر پدیده ای یک مبداء غیبی به نام «الهه» یا «ربُّ النوع» قائل بودند. به عنوان مثال برای آسمان، زمین، آب، باد، جنگ، صلح، زیبابی و... هر کدام یک خدا قایل بودند.
در واقع «میت» به مفهوم اسطوره می باشد و معتقدان به آن، برای اینکه برای حوادث طبیعی دلایل واستدلالهایی داشته باشند. تا آنهارا درخصوص علل بروز این حوادث قانع کند، دست به اسطوره سازی می زدند و برای نیروهای طبیعی که دلیلی برای وقوع آنهانمی توانستند پیداکنند، مانند زلزله، طلوع و غروب آفتاب، تحولات و تغییرات ماه، خورشید، باد، باران و... داستانی می ساختند: مانند اینکه تصور می کردند، زمین بر روی نوک شاخ یک گاو قرار دارد که هرگاه، گاو سر خود را تکان می دهد، زلزله ایجاد می شود! کم کم شخصیتهایی که در این اسطوره ها ایجاد کنندگان این نیروها تلقی می شدند، تحت تأثیر فطرت خداگرایی انسان از یک سو و جهالت او از سوی دیگر، به صورت ربُّ النوع یاالهه مورد پرستش یا تقدیس و احترام قرار گرفتند.
به این ترتیب، می توان گفت در اروپای باستان نیز نظیر مشرق زمین، به عالم غیب و مبداء الهی برای پدیده ها، اعتقاد داشتند. امّا در مصداق آن دچار اشتباه بوده اند. در بین آنها این تصور وجود داشت که هر پدیده ای، خدای ویژه ای دارد. هر چند در رأس آنها، قائل به یک خدای اصلی به نام «زئوس»، خدای خدایان بودند که بر همه خدایان فرمانروایی می کرد.
میت انگاری یا دین اسطوره ای در یونان، چیزی شبیه «بودیسم» در هند و «میترائیسم» در ایران بود. زیرا ایرانیان، هندیان و اروپائیان هر کدام تیره ای از نژاد آریایی هستند. می توان براین اساس حدس زد که اعتقادات مذهبی نژاد آریایی در این سه جریانی که بعدها از هم فاصله گرفتند، ادامه پیدا کرد و آثار آن به این گونه ظاهر شد.(17) فرهنگ میت انگاری تا مدتی بر یونان حاکم بود اما به تدریج منسوخ شد و از میان رفت و جای خود را به دوره جدیدی به نام «میت شناسی» یا «میتولوژی» داد.

میت شناسی :

در دوره میت شناسی، اسطوره ها تقدیس و خدایان پرستش نمی شدند، بلکه مورد تفسیر و تحلیل قرار می گرفتند و نوعی مبنا و نظام فلسفی به آنها داده می شد. آثار شاعرانی هم چون «هومر» که اسطوره ها و افسانه های مربوطه به میت های یونانی را در دو مجموعه به نامهای «ایلیاد» و «ادیسه» جمع آوری کرده بود، مورد تحلیل و تفسیر قرار می گرفت.(18) این دوره نیز چند صباحی بیشتر دوام نیاورد. پس ازآن، دوران دیگری آغاز شد که به آن عصر «متافیزیک» یا «فلسفه» می گویند.

عصر فلسفه:

در دوران فلسفه، تفکرات و پویش های عقلی (غیر ملتزم به وحی) ظهور کردند و انواع افکار فلسفی بشری در این عصر شکل گرفت و نسبیت گرایی، شک گرایی و سوفسطایی گری رواج پیدا کرد. در مقابل ، برای پاسخگویی به نیاز زمان و رفع هرج و مرج فکری و فرهنگی موجود، اندیشمندان، مصلحان و فلاسفه ای همچون سقراط (470 - 399 ق .م) که با گرایشات حکمت عقلی و دینی، به دنبال ایجاد یک نظام فکری نوین بود ظهور کردند. وی با مخالفت سوفسطائیان روبرو شد و محکوم به سرکشیدن جام شوکران شد. علاوه بر سقراط، در این عصر می توان از «افلاطون» (427 - 347 ق.م) نام برد. وی تحت تأثیر ادیان شرقی و یونان باستان،نوعی گرایش اشراقی را رواج داد.
معروفترین فیلسوف یونان باستان «ارسطو» (385-327 ق.م) بود. فلسفه او فلسفه ای استدلالی و عقلی است. چهره مشهور دیگر عصر فلسفه در یونان «اسکندر مقدونی» می باشد که احتمالاً شاگرد ارسطو بود. وی در عین حال که یک فیلسوف بود، به قدرت سیاسی دست پیدا کرد و یونان را زیر سلطه خود در آورد و به اتکاء آن، به جهانگشایی پرداخت . گسترش تمدن یونان و برخورد آن با تمدنهای دیگر در زمان وی، عملاً منجر به گستردگی،پراکندگی و سپس نابودی تمدن یونان شد. امپراطوری یونان در زمان وی با دست اندازی بر سایر کشورها و گسترش به سمت شرق، وسعت فوق العاده ای یافت و همین امر زمینه نابودی آن را فراهم کرد. زیرا منجر به پراکندگی عناصر فکری و کیفی و کارآمد یونان شد که آنها را برای اداره متصرفات بی حد و حصر اسکندر، به نقاط مختلف دنیا اعزام کردند. در نتیجه، مرکزیت امپراطوری یعنی یونان ، از نیروهای کیفی تخلیه و کاملاً تضعیف شد.
از سوی دیگر، گرایشات شدید دنیاطلبی و مال اندوزی، در اثر تصاحب ثروتهای کلان کشورهای اشغال شده، رشد چشمگیری یافت و اینها، بعلاوه در آمیختگی و امتزاج فرهنگی یونان با فرهنگهای زیرسلطه، حکومت یونان وفرهنگ وتمدن آن را کاملا" تضعیف کرده و زمینه فروپاشی آنرا فراهم ساخت.(19)