فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

وجوه افتراق فرهنگ شرق و غرب :

به طور خلاصه وجوه اصلی افتراق فرهنگ شرق و غرب عبارتند از:
1- فرهنگ جدید غرب پس از رنسانس ،براساس مفهومی به نام «اُمانیسم»(8) استوار است. پیش از آن - در دوره قرون وسطی - در اروپا، هر چند بر روی کاغذ و طبق ادّعاء، محوریت با دین و اصالت با خدا بود، در حالیکه در فرهنگ جدید اروپا، خداوند نادیده گرفته می شود و اصالت به همه گونه خواسته های انسان داده می شود و این امر، نقطه مقابل فرهنگهائی می باشد که نزد آنها، تنها «خداوند» است که وجود حقیقی و با لذّات دارد و بقیه موجودات از جمله انسان، وجود بالعرض و وابسته دارند.
در تمام فرهنگهای شرقی، از اسلام گرفته تا تمدن های کهن هندی و چینی و حتی سرخپوستان آمریکا (به رغم اختلاف در تعریف و مصداق) مفهوم مشترک، خدامحوری یا «تئیسم»(9) است که نقطه مقابل امانیسم می باشد. در امانیسم غربی، مشتهیات انسان، محور و مرکز و اصل همه چیز واقع می شود به گونه ای که حتی خداوند نیز، در خدمت انسان، قرار می گیرد! و اعتقاد و ایمان بخدا صرفاً برای رفع نیاز معنوی انسان و آرامش روحی او مطرح است. اما در فرهنگ شرقی، بخصوص براساس نوع اسلامی آن، انسان خلیفه خداوند و جانشین و مظهر حقیقت برتری به اسم«اللَّه» است و در این دیدگاه، اگر چه انسان اصالت دارد. لکن اصالت انسان، در طول اصالت و محوریت خداوند است نه درعرض یا بجای آن و این، با انسان محوری در اومانیسم غربی، تفاوت بنیادین دارد.(10)
2- فرهنگ جدید غرب ،برخلاف گذشته خود، از مفاهیمی همچون غیب، شهود، اشراق، الهام، وحی و...، فاصله گرفته و آن ها را به طاق نسیان سپرده است. اما همه فرهنگهای شرقی به نوعی با این مفاهیم ممزوج هستند. همه معتقد به عالم غیب و دریافتهای مبتنی بر کشف و شهود و الهام و وحی اند.
معرفت شناسی غربی صرفاً بر «حس» ، «تجربه» و «عقل خود بنیاد» و بریده از وحی، استوار است. در حالیکه فرهنگ های شرقی به طور گسترده و عمیق و در سطوح و ابعاد مختلف، به دریافت های فوق حسی و فوق عقلانی، اشراقی و وحیانی نیز پای بند هستند و این درشرایطی است که به اعتراف اکثر مردم شناسان، باستان شناسان و تاریخ شناسان غربی، اعتقاد به غیب و حقایق ماورای عقل بشری، از صدر پیدایش انسان همواره با بشر همراه و همزاد بوده است. حتّی از انسانهای نئاندرتال (11) آثاری که باقی مانده است، حکایت از اعتقاد آنان به خدا و عالم غیب می کند. با وجود چنین پایگاهی که غیب و اعتقاد به آن، در فرهنگ بشر دارد، فرهنگ و تمدن جدید غرب، به آن بی اعتنا و بی اعتقاد است و یا آن را در حد یک تجربه بشری تنزل میدهد . این ویژگی بسیار مهم نیز، فرهنگ جدید غرب را از شرق متمایز می کند.
3- در فرهنگ جدید غرب ؛ بشر جایگزین خداوند می شود . هیچ اراده و شعوری جز اراده و شعور عادی بشری مطرح نیست. از این رو، همه خصوصیاتی که در فرهنگهای شرقی برای خداوند قائلند، در اینجا به انسان نسبت می دهند . از جمله این صفات و خصوصیات، قدرت است ، آنهم قدرت بی حصر و بی انتها.(12) از این رو قدرت طلبی و تمامیت خواهی در فرهنگ جدید غرب مورد تقدیس قرار می گیرد. اما در فرهنگهای شرقی، این خصلت مردود شمرده می شود و به عنوان «کبر» و «استکبار» و «استعلا» مورد مذمت قرار می گیرد.
در فرهنگ جدید اروپا قدرت طلبی مورد احترام می باشد. این قدرت طلبی در حوزه اقتصاد به پدیده ای به نام «مرکانتی لیسم»(13) و یا سوداگری و مال اندوزی و در حوزه سیاست و اجتماع، به «ماکیاولیسم» (14) منجر می گردد.
این خصوصیات مربوط به فرهنگ و تمدن جدید غرب می باشند . در نتیجه، پس از رنسانس و در اثر فرهنگ جدید، خوی تجاوزگری، تمامیت خواهی و توسعه طلبی و در یک کلمه «روح استکباری» در جسم غرب حلول کرد. از این رو، به شرق و مناطقی که خارج از چارچوب تأثیرات این فرهنگ بودند و سبک زندگی و نگرش مردم آنها به هستی و زندگی، به گونه ای دیگر بود، به عنوان یک طعمه و کالای قابل تصاحب و تصرف نگریستند و با اعزام عوامل خود به آن مناطق، ملتها و فرهنگ های مختلف را شناسایی کردند و این اسم گذاریها را پدید آوردند. و بر هر مجموعه ای که از نظر فرهنگی سنخیتهائی باهم داشتند، نام واحدی نهادند. (15) به طور مثال، به قلمرو زندگی مسلمانان که آداب و رسوم و فرهنگ اسلامی بر آنان حاکم بود، حوزه تمدن اسلامی گفته شد. بین تمدنهای مختلف عوامل مشترک را شناسائی کردند و براساس آن عوامل، طبقه بندی شامل تری را بوجود آوردند. بعنوان مثال؛ فرهنگهائی را که به نوعی به «خدا» در شکلهای توحید، ثنویت و چند خدایی اعتقاد داشتند و برای عالم، مبداء غیبی قائل بوده و به پدیده ها و نیروهای غیبی مثل روح، فرشته و... و نیز به کشف و شهود و الهام و وحی اعتقاد داشتند هر چند در بسیاری موارد، در اصول و مبانی و نیز در شیوه عمل با یکدیگر اختلاف و گاه تضاد داشتند، هم چون اختلافاتی که بین فرهنگهای توحیدی با نحله ها و اندیشه های شرک آمیز وجود دارد، در یک طبقه جای دادند و آن را فرهنگ شرقی نامیدند و فرهنگی که این امور را منکر بوده و اصالت را به خواست و اراده و خواهشهای نفسانی انسان می داد و رابطه تشریعی انسان با عالم غیب را منقطع می دانست، فرهنگ غربی نامیدند.
پس می توان گفت اختلاف اساسی میان دو تمدن غرب و شرق ریشه در این تفاوتها و اختلافات فرهنگی دارد. هر چند این تقسیم بندی فکری ، فرهنگی و معنوی تا اندازه ای بر شرق و غرب جغرافیایی نیز منطبق است با این وجود ممکن است در درون حوزه جغرافیایی غرب، فرهنگ و تمدنهایی باشند با هویت شرقی و بالعکس (16).
پس وقتی از غرب سخن گفته می شود منظور، غرب جغرافیایی و سیاسی نیست. بلکه غرب فرهنگی است که بی اعتنا به خداوند و عالم غیب، بر محور اصالت انسان استوار است و شرق را جریانی می بیند که از قافله تمدن عقب مانده و در دوران توحش و بربریت بسر می برد و توان و صلاحیت تشخیص مصالح خود را ندارد و باید به سراغ او رفت و چه بخواهد وچه نخواهد او را با اصول مدنیّت آشنا کرد! و به آداب تمدن متأدب نمود و سرزمین های آن را آباد و «استعمار» کرد!

مبحث دوّم : «نگاهی به تاریخ مغرب زمین»

تاریخ اروپا دارای چند دوره عمده است: دوران باستان، دوران قرون وسطی و عصر جدید.

1- دوران باستان

در این دوران دو حوزه عمده فرهنگی و تمدنی در اروپا شناخته شده است. حوزه یونان و حوزه روم.