فهرست کتاب


قصّه ی غربت غربی (گفتاری در مبانی فرهنگ و تمدّن غرب)

محمد باقر ذوالقدر

ج - غرب و شرق فرهنگی و معنوی:

از بعد فرهنگی و معنوی، غرب و شرق با ویژگیهای خاصی از هم متمایز می شوند. اختلاف این دو،اختلاف دوفرهنگ و دو اندیشه و تمدن مبتنی بر آنهاست .بنابراین در این رویکرد، موضوع تفکیک ،مبانی فکری، فرهنگی و فلسفی موجود در شرق و غرب می باشد.
هر چند این تقسیم بندی بطور کامل بر غرب و شرق جغرافیایی انطباق ندارد، لکن از آن رو که خواستگاه یکی اروپای بعد از رنسانس میباشد، (همانجا که بعنوان غرب جغرافیایی شناخته می شود) و از آنجا به شرق و سایر نقاط عالم نفوذ کرده و فرهنگ آنهارا تحت تأثیر خود قرار داد، تعبیر غرب وشرق را میتوان بر آن ها اطلاق نمود .
باید متذکر شد که این تقسیم بندی نیز اختصاص به غربیها دارد. در دورانی که آنان از اروپا خارج شده و اقدامات تجاوزکارانه خود را علیه سایر ملتها و کشورها آغاز کردند، طلایه داران و پیشقراولان آنان، با عناوین مختلفی همچون، دریانورد، سیاح(6)، گروههای تبشیری (7) و در این اواخر بعنوان مستشرق یا شرق شناس، اقدام به مطالعه ویژگیهای ملّتهای مختلف نمودند و آن دسته از ملتهایی را که از نظر فرهنگی وجوه مشترک زیادی باهم داشتند، تحت عناوین خاص طبقه بندی کردند. به این ترتیب حوزه های مختلف تمدنی مانند؛ تمدن رومی، تمدن یونانی، تمدن اسلامی، تمدن چینی، تمدن هندی و غیره، معرفی و نام گذاری شدند و در بین این تمدنها نیز وجوه مشترکی را در نظر گرفتند و به تمدنهایی که متأثر از فرهنگ و اخلاق و اندیشه مادی بودند، تمدن غربی و سایر تمدنها را تمدن شرقی نام نهادند.

وجوه افتراق فرهنگ شرق و غرب :

به طور خلاصه وجوه اصلی افتراق فرهنگ شرق و غرب عبارتند از:
1- فرهنگ جدید غرب پس از رنسانس ،براساس مفهومی به نام «اُمانیسم»(8) استوار است. پیش از آن - در دوره قرون وسطی - در اروپا، هر چند بر روی کاغذ و طبق ادّعاء، محوریت با دین و اصالت با خدا بود، در حالیکه در فرهنگ جدید اروپا، خداوند نادیده گرفته می شود و اصالت به همه گونه خواسته های انسان داده می شود و این امر، نقطه مقابل فرهنگهائی می باشد که نزد آنها، تنها «خداوند» است که وجود حقیقی و با لذّات دارد و بقیه موجودات از جمله انسان، وجود بالعرض و وابسته دارند.
در تمام فرهنگهای شرقی، از اسلام گرفته تا تمدن های کهن هندی و چینی و حتی سرخپوستان آمریکا (به رغم اختلاف در تعریف و مصداق) مفهوم مشترک، خدامحوری یا «تئیسم»(9) است که نقطه مقابل امانیسم می باشد. در امانیسم غربی، مشتهیات انسان، محور و مرکز و اصل همه چیز واقع می شود به گونه ای که حتی خداوند نیز، در خدمت انسان، قرار می گیرد! و اعتقاد و ایمان بخدا صرفاً برای رفع نیاز معنوی انسان و آرامش روحی او مطرح است. اما در فرهنگ شرقی، بخصوص براساس نوع اسلامی آن، انسان خلیفه خداوند و جانشین و مظهر حقیقت برتری به اسم«اللَّه» است و در این دیدگاه، اگر چه انسان اصالت دارد. لکن اصالت انسان، در طول اصالت و محوریت خداوند است نه درعرض یا بجای آن و این، با انسان محوری در اومانیسم غربی، تفاوت بنیادین دارد.(10)
2- فرهنگ جدید غرب ،برخلاف گذشته خود، از مفاهیمی همچون غیب، شهود، اشراق، الهام، وحی و...، فاصله گرفته و آن ها را به طاق نسیان سپرده است. اما همه فرهنگهای شرقی به نوعی با این مفاهیم ممزوج هستند. همه معتقد به عالم غیب و دریافتهای مبتنی بر کشف و شهود و الهام و وحی اند.
معرفت شناسی غربی صرفاً بر «حس» ، «تجربه» و «عقل خود بنیاد» و بریده از وحی، استوار است. در حالیکه فرهنگ های شرقی به طور گسترده و عمیق و در سطوح و ابعاد مختلف، به دریافت های فوق حسی و فوق عقلانی، اشراقی و وحیانی نیز پای بند هستند و این درشرایطی است که به اعتراف اکثر مردم شناسان، باستان شناسان و تاریخ شناسان غربی، اعتقاد به غیب و حقایق ماورای عقل بشری، از صدر پیدایش انسان همواره با بشر همراه و همزاد بوده است. حتّی از انسانهای نئاندرتال (11) آثاری که باقی مانده است، حکایت از اعتقاد آنان به خدا و عالم غیب می کند. با وجود چنین پایگاهی که غیب و اعتقاد به آن، در فرهنگ بشر دارد، فرهنگ و تمدن جدید غرب، به آن بی اعتنا و بی اعتقاد است و یا آن را در حد یک تجربه بشری تنزل میدهد . این ویژگی بسیار مهم نیز، فرهنگ جدید غرب را از شرق متمایز می کند.
3- در فرهنگ جدید غرب ؛ بشر جایگزین خداوند می شود . هیچ اراده و شعوری جز اراده و شعور عادی بشری مطرح نیست. از این رو، همه خصوصیاتی که در فرهنگهای شرقی برای خداوند قائلند، در اینجا به انسان نسبت می دهند . از جمله این صفات و خصوصیات، قدرت است ، آنهم قدرت بی حصر و بی انتها.(12) از این رو قدرت طلبی و تمامیت خواهی در فرهنگ جدید غرب مورد تقدیس قرار می گیرد. اما در فرهنگهای شرقی، این خصلت مردود شمرده می شود و به عنوان «کبر» و «استکبار» و «استعلا» مورد مذمت قرار می گیرد.
در فرهنگ جدید اروپا قدرت طلبی مورد احترام می باشد. این قدرت طلبی در حوزه اقتصاد به پدیده ای به نام «مرکانتی لیسم»(13) و یا سوداگری و مال اندوزی و در حوزه سیاست و اجتماع، به «ماکیاولیسم» (14) منجر می گردد.
این خصوصیات مربوط به فرهنگ و تمدن جدید غرب می باشند . در نتیجه، پس از رنسانس و در اثر فرهنگ جدید، خوی تجاوزگری، تمامیت خواهی و توسعه طلبی و در یک کلمه «روح استکباری» در جسم غرب حلول کرد. از این رو، به شرق و مناطقی که خارج از چارچوب تأثیرات این فرهنگ بودند و سبک زندگی و نگرش مردم آنها به هستی و زندگی، به گونه ای دیگر بود، به عنوان یک طعمه و کالای قابل تصاحب و تصرف نگریستند و با اعزام عوامل خود به آن مناطق، ملتها و فرهنگ های مختلف را شناسایی کردند و این اسم گذاریها را پدید آوردند. و بر هر مجموعه ای که از نظر فرهنگی سنخیتهائی باهم داشتند، نام واحدی نهادند. (15) به طور مثال، به قلمرو زندگی مسلمانان که آداب و رسوم و فرهنگ اسلامی بر آنان حاکم بود، حوزه تمدن اسلامی گفته شد. بین تمدنهای مختلف عوامل مشترک را شناسائی کردند و براساس آن عوامل، طبقه بندی شامل تری را بوجود آوردند. بعنوان مثال؛ فرهنگهائی را که به نوعی به «خدا» در شکلهای توحید، ثنویت و چند خدایی اعتقاد داشتند و برای عالم، مبداء غیبی قائل بوده و به پدیده ها و نیروهای غیبی مثل روح، فرشته و... و نیز به کشف و شهود و الهام و وحی اعتقاد داشتند هر چند در بسیاری موارد، در اصول و مبانی و نیز در شیوه عمل با یکدیگر اختلاف و گاه تضاد داشتند، هم چون اختلافاتی که بین فرهنگهای توحیدی با نحله ها و اندیشه های شرک آمیز وجود دارد، در یک طبقه جای دادند و آن را فرهنگ شرقی نامیدند و فرهنگی که این امور را منکر بوده و اصالت را به خواست و اراده و خواهشهای نفسانی انسان می داد و رابطه تشریعی انسان با عالم غیب را منقطع می دانست، فرهنگ غربی نامیدند.
پس می توان گفت اختلاف اساسی میان دو تمدن غرب و شرق ریشه در این تفاوتها و اختلافات فرهنگی دارد. هر چند این تقسیم بندی فکری ، فرهنگی و معنوی تا اندازه ای بر شرق و غرب جغرافیایی نیز منطبق است با این وجود ممکن است در درون حوزه جغرافیایی غرب، فرهنگ و تمدنهایی باشند با هویت شرقی و بالعکس (16).
پس وقتی از غرب سخن گفته می شود منظور، غرب جغرافیایی و سیاسی نیست. بلکه غرب فرهنگی است که بی اعتنا به خداوند و عالم غیب، بر محور اصالت انسان استوار است و شرق را جریانی می بیند که از قافله تمدن عقب مانده و در دوران توحش و بربریت بسر می برد و توان و صلاحیت تشخیص مصالح خود را ندارد و باید به سراغ او رفت و چه بخواهد وچه نخواهد او را با اصول مدنیّت آشنا کرد! و به آداب تمدن متأدب نمود و سرزمین های آن را آباد و «استعمار» کرد!

مبحث دوّم : «نگاهی به تاریخ مغرب زمین»

تاریخ اروپا دارای چند دوره عمده است: دوران باستان، دوران قرون وسطی و عصر جدید.