شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی (جلد اول)

نویسنده : داود صمدی آملی

از دل به دفتر از دفتر به دلها

1- بسم الله الرحمن الرحیم - که عارف در مقام کن مقیم است
2- کن الله و بسم الله عارف - چه خوش وزنند در بحر معارف
3- ز کن اعیان ثابت آمد از غیب - به عین خارجی بی نقص و بی عیب
4- ز کن هردم قضا آید بتقدیر - دهد اسم مصور را به تصویر
5- که دائم خلق در خلق جدید است - که از هر ذره صد حب حصید است
6- زبس تجدید امثالش سریع است - جهان را هر دمی شکل بدیع است
7- زکن هر لحظه اسمای جلالی - بود اندر تجلی جمالی
8- چو رحمت امتنانی و وجوبی است - مر عارف راز کن حظ ربوبی است
9- کن عارف کندکار خدایی - ببین ایخواجه خود را از کجایی
10- مصور شد به انشای پیمبر - مثال بوذری از کن اباذر
11- مقام کن سر قلب سلیم است - مقامی اعظم از عرض عظیم است
12- سلام ما بقلب آفرینش - به مشکوة و سراج اهل بینش
13- سلام ما بدان روح معانی - سلامی در خور سبع المثانی
14- به شرح صدر خود آن آیت نور - عماء است و هباء و بیت معمور
15- ندارد او بتاهی و تناهی - تعالی الله ازین صنع الهی
16- ز وسع قلبش آن نور موید - نبوت را شده ختم موبد
17- سوادش لیلة القدر شهودی - فوادش یوم الایام صعودی
18- خیالش مجمع غیب و شهود است - مثال منفصل او را نمود است
19- چو در توحید فانی بود کامل - مقام فوق کن را بود نائل
20- که محمود و محمد هست و احمد - اللهم صل علی محمد
21- علی بن ابیطالب هم این است - که سر انبیاء و عالمین است
22- امامت در جهان اصلی است قائم - چو اصل قائمش نسلی است دائم
23- ز حق هر دم درود آفرینش - بروح ختم و آل طاهرینش
24- که اندر جمع یس اند و قران - که اندر فرق طه اند و فرقان
25- خدایا مرغ دل بنموده پرواز - بسوی دلنوازی نکته پرواز
26- یکی فرزانه دانا سرشتی - یکی جانانه رشک بهشتی
27- یکی دل داده روشن روانی - یکی شوریده شیرین بیانی
28- چو بلبل از گل و گلبن شود مست - مرا گفتار ز نغرش برده از دست
29- سلام خالص ما بر روانش - سلامت باد دائم جسم و جانش
30- روان بادا همیشه خامه او - نویسم من جواب نامه او
31- که حکم شرعی خیر الانام است - جواب نامه چون رد سلام است
32- مرا از سر من گردیده معلوم - جواب نامه ابد هم بمنطوم
33- که نظم اندر نظام آفرینش - بقا دارد بنزد اهل بینش
34- ز نظم است فکر را تعدیل و توسیط - بدر آید ز افراط و ز تفریط
35- ز نظم آید سخن در حد موزون - ز اندازه نه کم باشد نه افزون
36- چو حق اندر کلامت هست منظور - کلام حق چه منظوم و چه منشور
37- بسا شعر بحکمت گشته معجون - نموده نیک بختی را دگرگون
38- چه بینی شعر از طبع روان را - بشور اند بسی پیرو جوان را
39- شناسم من کس را محض شاهد - که از این مائده او راست عائد
40- سحرگاهی در آغاز جوانی - که باید بگذرد در کامرانی
41- بخلوتخانه صدق و صفایش - بقرآن و مناجات و دعایش
42- ز شعری ناگهان زیر و زبر شد - چو گوگردی کز آتش شعله ور شد
43- فروغ جلوه های آسمانی - از آن شعرش نموده آنچنانی
44- که تار و مار گشته تار و پودش - بشد از دست او بود و نمودش
45- چو یکسر تارک نفس و هوی شد - خدا گفت و بحق سوی خدا شد
46- ز شعری شد زمینی آسمانی - که بنموده وداع زندگانی
47- از این هجرت بدان اجرت رسیده است - که چشم مثل من آنرا ندیده است
48- عروس معنی شعری که عذر است - چرا مر قائلش را وجه از ر است
49- زبان حجت الله زمان است - که در مدح و دعای شاعر آنست
50- که راوی در دل دفتر نوشته است - بهر یک بیت بیتی در بهشت است
51- صله بگرفته اند از حجت عصر - که نقل آن فزون میاید از حصر
52- فرزدق را و دعبل را گواهی - دو عدل شاهد آوردم چه خواهی
53- خداوندا نما یاری حسن را - برین منظومه نیک آرد سخن را
54- دلش را از بدیها پاک فرما - تنش را در دهت چالاک فرما
55- به ن والقلمت ای رب بیچون - نگارش در خط و ما یسطرون
56- زبانش را گشا بهر بیانش - تو میگو حرف خود را از زبانش
57- چو طاهر کردی او را اطهرش کن - بسان سلسبیل و کوثرش کن
58- که تا آب حیات علم جاری - شود از او با حفاد و ذراری
59- ز لطف خویشتن فرمای نایل - مرا و را دولت قرب نوافل
60- اگر قرب فرائض راست لایق - زهی عشق و زهی معشوق و عاشق
61- بیا بر گیرای پاکیزه گوهر - نکاتی را که آوردم به دفتر
62- چو این دفتر حکایت دارد از دل - بسی حرف و شکایت دارد از دل
63- بحکم طالعش از اختر دل - نهادم نام او را دفتر دل
64- ز طوفانی دریای دل من - صد فهایی که دارد ساحل من
65-بسی از آن صدفها راز ساحل - نمودم جمع و شد این دفتر دل
66- ز ما این دفتر دل یادگاری - بماند بعد ما در روزگاری
67- نه چندان بگذرد از این زمانه - که ما را اینست نامی و نشانه
68- ولیکن دفتر دل هست باقی - من الان الی یوم التلاقی
69- شد آغاز سخن از دفتر دل - ز دل افتاده ام در کار مشکل
70- که این دفتر نباید کرد بازش - نشاید بر ملا بنمود رازش
71- مپرس از من حدیث دفتر دل - مکن آواره ام در کشور دل
72- مشورانش که چون زنبور خانه است - زبس از تیر عم دردی نشانه است
73- چو دیوانه که در زنجیر بسته است - حسن از دست دل پیوسته خسته است
74- نیارم شرح دل دادن که چونست - چه وصف آن ز گفتگو برونست
75- هر آنچه بشنوی از بیش و از کم - نه آن وصف دل است و الله اعلم
76- نه آن وصف دل است ای نوردیده - که دل روز است و وصف آن سپیده
77- چو حرف اندک از بسیار آمد - چو یکدانه ز صد خروار آمد
78- بر صاحبدلی بنما اقامت - نماید وصف دل را تا قیامت
79- ز دل بسیار گفتی و شنیدی - شب دیوانه دل را ندیدی
80- شب دیوانه دل یک طلسم است - که تعریفش برون از حد و رسم است
81- ادب کردی چو نفس بی ادب را - گشایی این طلسم بوالعجب را
82- دل دیوانه رند جهانسوز - چو شب آید نخواهد در پیش روز
83- نمیدانم چه تقدیر و قضایی است - دلم را دل شب آشنایی است
84- نوای سینه و نای گلویم - بر آرد از دل شب های و هویم
85- همین نای است کو دارد حکایت - نماید از جدائیها شکایت
86- ز بس معشوق شیرین و غیور است - دل بیچاره نزدیک است و دور است
87- کمال وصل و مهجوری عجیب است - مرعین قرب را دروی غریب است
88- چو نالی خواهم از دردم بنالم - معاذ الله که ار خواهم ببالم
89- چو روی خور فرو شد از کرانه - دل دیوانه ام گیرد بهانه
90- چو بیند شب پره آید به پرواز - نماید ناله شبگیرش آغاز
91- که در شب شب پرده پرواز دارد - ز پروازم چه چیزی باز دارد
92- بود آنمرغ دل بی بال و بی پر - که شب خو کرده بابا لین و بستر
93- ولی کو بلبل گلزار یاراست - شب او خوشتر از صبح بهار است
94- چو باید مرغ زاری مرغزاری - ز شوق وصل دار ده و آزاری
95- بشب مرغ حق است و نطق حق حق - چو می بیند جمال حسن مطلق
96- شب آید تا که انوار الهی - بتابد بر دل پاک از بتاهی
97- شب آید تا که دل در محق و در طمس - نماید سورت و اللیل را لمس
98- چه خوش باشد سخن از دفتر دل - از آن خوشتر وطن در کشور دل
99-نه از قطان این اوطانی ایدل - نه از سکان این بنیانی ایدل
100- تو آن عنقا عرشی آشیانی - که بنود آشیانت را نشانی
101- به امید بنای خانه دل - گرفتم خوی با ویرانه دل
102- چو شیر در قفس سیمرغ در بند - درین ویرانه باید بود تا چند
103- مگر از خضر فرخ فام آگاه - رها گردی دلا از ما سوی الله
104- در آن مشهد نه دینی و نه عقبی است - فلله الاخره و الاولی است
105- قلم از آتش دل زد زبانه - سوی بسم الله و کن شد روانه
106- زبسم الله و کن بشنود گر بار - که تا گرد و روان تو گهر بار
107- کن عارف بود امر الهی - بکن با امرا و هر چه که خواهی
108- چو یابی رتبت سر ولایت - بود اذن الهی از برایت
109- چو صاحب سر شدی سر تو حاکیست - چه کاری آسمانی و چه خاکیست
110- در آنگه سر تو خود هست معیار - که اقبالت بیاید یا که ادبار
111- کجا باید که خاموشی گزینی - روی در گوشه عزلت نشینی
112- کجا باید چو سیف الله مسلول - لسانت باشد از منثول معقول
113- کجا دست تصرف راگشایی - به اذن الله کنی کار خدایی
114- بهر حالت مصیبی و مثابی - حسن مشهد حسینی انتسابی
115- چه نوری بر فراز شاهق طور - حدیثی از پیمبر هست ناثور
116- که از امر الهی یک فرشته - که در دستش بود نیکو نوشته
117- بیاید نزد اهل جنت آنگاه - بگیرد اذن تا یابد در آن راه
118- مقامی را که انسان است حائز - کجا افراشتگان راهست جائز
119- بباید باریا بند و و گرنه - بنا شد ره مر آنان راد گرنه
120- چو وارد شد بر آنان آن فرشته - که بدهد دست ایشان آن نوشته
121- رساند پیک حق با عزت و شان - سلام حق تعالی را بدیشان
122- سلام اسمی ز اسمای الهی است - چنانکه آخر حشرت گواهی است
123- نه صرف لفظ سین و لا و میم است - سلامی گر ترا قلب سلیم است
124- تو آن اسم الهی سلامی - اگر سالم بهر حال و مقامی
125- بماند سالم از دست و زبانت - مسلمانان در عصر و زمانت
126- بود اسلام از دست و زبانت - ازین اسم سلام ای طالب حق
127- شدی سالم چو در فعل و کلامت - فرشت آورد از حق سلامت
128- در اینجا چون فرشته در میانست - سلام حق رسان نامه رسانت
129- نباشد این بهشتی آنچنانه - که بنود و اسطر اندر میانه
130- بیا در آن بهشتی کن اقامت - که حق بی واسطه بدهد سلامت
131- بجای نامه با تو در خطابست - دهن بندم که خاموشی صوابست
132- ولی حرف دگر دارم نهفته - شود گفته بود به از نگفته
133- که حق سبحانه در ص قران - چو فرماید ز استکبار شیطان
134- در آن گفت و شنود با عتابش - نباشد واسطه اندر خطابش
135- تدبر کن در آیات الهی - که قران بخشدت هر چه که خواهی
136- مر آن نامه که منشور الهی است - مپنداری که قرطاس و سیاهی است
137- حروفش از مداد نور باشد - در آن نامه چنین مسطور باشد
138- که این نامه بود از حی قیوم - بسوی حی قیوم و من الیوم
139- ترا دادم مقام کن ازین کن - هر آنچه خواهی انشایش کنی کن
140- من از کن هر چه میخواهم شود مست - تو هم کن گوی و میباشد ترا دست
141- خطاب نامه جامع هست و کامل - که هر یک از بهشتی است شامل
142- قیامت را پس از بعد زمانی - چه پنداری که خود اینک در آنی
143- قیامت چون که در تو گشت قائم - بود این نامه در دست تو دانم
144- در آن حد سزاوار مقامت - رساند حق تعالی هم سلامت
145- مقام کن به بسم الله یابی - بهر سور و نماید فتح بابی
146- بطی الارض اندر طرفة العین - ببینی اینکه من این الی این
147- و یا با اینکه درجات مقیمی - چو آصف آوری عرش عظیمی
148- بلی با قدرت کامله حق - بلی با حکمت شامله حق
149- هم استصغار هر امر عظمیم است - هم استحقار هر خطب حسیم است
150- به بسم الله که اذن الله فعلی است - ترا فیض مقدس در تجلی است
151- و مادم جلوهای یار بینی - چه کالاها درین بازار بینی
152- متاع عشق را گردی خریدار - برون آیی ز وسواس و زپندار
153- چو با تنها و یا تنها نشینی - بجز روی دل آرایش نبینی
154- نبیند دیدگان من جهانی - که خود عین عیانست و نهانی
155- نموده جلوه او عشوه ای ساز - که خواهد کوه در آید بپرواز
156- ولی مالم تذق لم تدرایدوست - چشیدی اندکی دانی چه نیکوست
157- آیا غواص دریای معارف - بیا بشنوز بسم الله عارف

باب دوم:

1- به بسم الله الرحمن الرحیم است - که عارف محی عظم رمیم است
2- چو خود اسم ولی کردگار است - نفخت فیه من روحی شعار است
3- بنفخی جان دهد بر شکل بیجان - خرد از او چومار سله پیچان
4- بگاو مرده با پایش کندهی - از آن هی گاو مرده میشود حی
5- به امرش شیر پرده شیر گردد - بغرد دردم آدم گیر گردد
6- زگل سازد همی بر هیات طیر - دهد در او شود طیر و کند سیر
7- برای مس سر اسم محیی - بخواهد از خدایش کیف تحیی
8- به اذن او بیابد رهنمون را - بگیرد چار مرغ گونه گون را
9- چه مرغان شگفت پرفسوسی - زنسر و بط و طاوس و خروسی
10- نماید هر یکی را پاره پاره - به رهر کوهی نهد جزئی دوباره
11- بخواند نام آنان را به آواز - که دردم هر چهار آید بپرواز
12- ترا هر چار مرغ نهادست - که روحت از عروجش اوفتادست
13- تراتا خست نفس است بطی - که بالای دلجن در بحر و شطی
14- همی جو شد زشهوت و یک دانی - زخارف آن طاوس است و آنی
15- چو نسری کرکس مردار خواری - ببین اندر نهاد خود چه داری
16- بکش این چار مرغ بی ادب را - که تا یابی حیات بوالعجب را
17- عزیز من حیات تو الهی است - که عقل و نقل دو عدل گواهی است
18- طبیعت بر حیاتت گشت حاکم - نباشد جز تو بر نفس تو ظالم
19- تو انسانی چرا امر دار خواری - چرا از سفره خود برکناری
20- غذای تو چرا لای دلجن شد - طباع تو بط و زاغ و زعن شد
21 - زخارف همچو شهوت شد حجاب - که شد از دست تو حق و حسابت
22- ترا شهوت بقرب دوست باید - بدانچه وصف و خلق اوست باید
23- به بسم الله الرحمن الرحیم است - که عارف صاحب خلق عظیم است
24- ترا زینت بود نام الهی - به از این تاج کر مناچه خواهی
25- بیا نفس پلیدت را ادب کن - حیات خود الهی را طلب کن
26- بیابی عیسوی مشرب بسی را - چو عیسی می کند احیای موتی
27- ولی اسمی زاسمای الهی است - که او را دولت نامتناهی است
28- چه در دنیا و در عقبی ولی است - لسان صدق یوسف نبی است
29- نبی نبود زاسمای الهی - لذا آمد نبوت را تناهی
30- نبی است و ولی مشکوة و مصباح - ازین دو نور اشباح است و ارواح
31- چو در تو اسم باطن اسم ظاهر - یکایک را مقاماتی است باهر
32- بظاهر تجلیت آمد دتارت - بباطن تحلیت باشد شعارت
33- نبی را اسم ظاهر هست حاکم - ولی را باطن حاکم هست دانم
34- نبی باید ولی باشد ولی نه - که می شاید نبی باشد نبی نه
35- زمشکوة است و از نور ولایت - هر آن فتحی که پیش آید برایت
36- جمال قلب تو از نور مشکوة - درخشد همچو از خورشید مراة
37- ولایت ساری اندر ما سوایت - که آن فیض نخستین خدایست
38- چو حق سجانه نور بسیط است - و لیکن آن محاط و این محیط است
39- هر آن رسمی که از اسم محیط است - چو نقشی روی آن نور بسیط است
40- تعالی الله زوسع قلب عارف - بدان حدی در او گنجد معارف
41- که گردد مظهر اسم محیطش - شود آن رق منشور بسیطش
42- به بسم الله بگشاد دفتر دل - که بینی عرصه پنهاور دل

باب سوم:

1- به بسم الله الرحمن الرحیم است - گرت فتحی زفتاح علیم است
2- حدیث حضرت ختمی مابست - که بسم الله کلید هر کتابست
3- کتابی را که فرموده به اطلاق - کتاب انفسی میخوان و آفاق
4- چنانکه کتبیش را نیز شامل - بود اطلاق آن تعبیر کامل
5- ولی آنکه به آفاقی رسی تو - که دریابی کتاب انفسی تو
6- گرت معرفت نفس است حاصل - به آفاقی توانی گشت و اصل
7- بیا از خود سفه کن سوی خارج - نگراندروجود ذوالمعاج
8- بیا خود را شناس ایخواجه اول - که سر گردان نمانی و معطل
9- زهر جایی خواهی سر در آری - زخود نزدیکتر راهی نداری
10- ترانفست بخارج هست مرآت - ولی آئینه زنگار است هیهات
11- ترا تا آینه زنگار باشد - حجاب رویت دلدار باشد.
12- شبی خلوت نما با دفتر دل - ببیین در دفترت داری چه حاصل
13- بشور دانش که از سان ضمائر - بشب بینی یوم تبلی اسرائر
14- بیا در کارگاه صبنعة الله - که گیری رنگ بیرنگی و آنگاه
15- چو صفحه افاقی سطر لاب - بیابی نفس خود راباب ابواب
16- نباشی در امید فتح بابی - مگر انکه کلیدش را بیابی
17- ترا مفتاح فتاح مفاتح - نباشد غیر بسم الله صالح
18- هر آن فتحی که عارف مینماید - به بسم الله آن را می گشاید
19- بود هر حرف بسم الله بابی - زهر بابی مراد خویش بابی
20- گرت شد سر بسم الله حاصل - مراد تو نشد آنگاه حاصل
21- مرا از رحمت حق دور بینی - کر و لال و چلاق و کور بینی
22- شنیدم عارفی عالیجنابی - بهر حرفش کتاب مستطابی
23- به تفسیر و بیان با و سینش - نوشته تا به میم آخر نیش
24- که شد یکدوره اش نوزده مجلد - ولی کامل بگوید تا در این حد
25- که تفسیر ار کنم نقطه بی را - لقدا ا قرت سعبین بعیرا
26- نباشد راحتی از بهر روحت - اگر از روح تو نبود فتوحت
27- ترا جسم و غذای جسم مطلوب - برای روح می باشند محبوب
28- چو جسمی نبود از بهر فتوحت - نباشد جز عذابی بهر روحت
29- اگر چه وصلت از حب است جاری - در اجسام است محض هم جواری
30- وصال جسم تا سرحد سطح است - ورای ان سخن در حد سطح است
31- نهایت وصلت جسمی نکاح است - که آن از غایت حب لقاح است
32- وصال روح با روحست درد است - وصالی فوق الفاظ و عبارات
33- تو دانش اتحاد عقل و معقول - تو خوانش وصل علت هست و معلول
34- تو گویش ارتقای ذات عاشق - تو نامش اعتلای نفس ناطق
35- تو می گو روح اند اشتداد است - برای کسب عقل مستفاد است
36- و یا اینکه تعالی وجود است - که هر دم از خدایش فضل وجود است
37- و یا تجدید امثال است و دیگر - چه باشد حرکت در متن جوهر
38- هر آنچه خوانیش بی شگ و بی ریب - زعینبی و دروانی هم سوی غیب
39- زحد نقص خود سوی کمالی - بسوی کل خود در اتحالی
40- هر انچه جسم و جسمانی یکسر - ترا محض معدند و نه دیگر
41- کجا جسمی تواند بود علت - که عین مسکنت هست و مذلت
42- ترا در راه استکمال ذاتی - بباید همت و صبر و ثباتی
43- که گردی قابل فیض الهی - نمایندت همه اشیاء کماهی
44- نبور حق دلت گردد منور - زبانت هم بذکر او معطر
45- مقامی کان ترا باشد مقرر - بعز قرب او گردی مظفر
46- مقامی کان برایت هست مطلوب - مقام غر محمود است و محبوب
47- مقامی کان بقای جاودانیست - که در حب بقایت کامرانیست.
48- بقایی در لقای با خدایت - بگویم با تو از حب بقایت