کلید آسمان

نویسنده : محبوبه زارع

به جای مقدمه

ای پرتو مهتاب، ای رخساره شبنم، ای آیینه سحر
از هر چه بگذرم محالست که از وجود بی مثال تو چشم بپوشم
زندگی را به خاطر تو دوست دارم
عشق را ورای خصال تو یافته ام ای درخت پر ثمر زندگی ای اعلی درجه محبت به تمنای نگاهت از زندگی میگذرم.
اینک من به بهشت پای گذاشته ام شاید هم زمین را متبرک کرده ای یا علی
خدایا حضورمان را در بهشت عشق مولایمان علی جاودانه کن
خاک
یا هو
سفری در پیش است و من و تو در آغاز جاده های لاهوتی کلید آسمانم را تقدیم می دارم؛
در ملکوت:
به موعودی که درهای رهایی را به روی زمین می گشاید:
همانکه جاده ها را تا انتها، با تداوم نگاه خود سبز می دارد:
و در خاک:
به تو که در این سفر، بزرگی ات را به کوچکی ام می بخشی:
تو که یوسفانه آن رویای صادب را به تعبیر خواهی ایستاد.
با سپاس از فضای ادبی حوزه هنری و مدیرت فرهنگی جامعه الزهراء

راز شکفتن

یا شیشه احساس مرا آهن کن - یا با لغت عشق مرا دشمن کن
مولا عطش کرببلا گیجم کرد - قربان تو!تکلیف مرا روشن کن
به هر حال، امشب کنار دروازه شهر تاریخ، بساط تفکرم را پهن می کنم. خدا کند گلهای واقعیت من، امشب مشتری عاقلی داشته باشد. هر وقت به اطلسی های احساس نگاه می کنم دلم می خواهد آرام آرام در دریای سرخ اشک هایم غرق شوم.
ساعت به وقت تلنگر، اینجا شهر عبور. صدای مرا از دل تاریخ می شنوید. می توانید گیرنده های ادراکتان را روی امواج تفکر تنظیم کنید. تاریخ، مستقیما سیاه، سفید است. لطفا به گیرنده های خود دست نزنید! می دانید من هیچ وقت فکر نمی کردم گندم خوردن پدرمان آدم یک جو آبرو برایمان باقی نگذارد. اصلا فکر نمی کردم این اشتهای بی موقع او ما را، این همه آدم را سر سفره زمین بکشاند. می خواهم بگویم این کعبه را می بینید؟! به نظر من آسانسور همکف زمین است تا طبقه خدا.
اما افسوس که خیلی ها در زیر زمین هستند! این کعبه، قسم به تاریخ، روزی خودش بدون آنکه کسی کلیدش را بزند باز شد. زنی به حریم آن پناه برد. سه روز بعد با فرزندش بیرون آمد. آنجا منشور نور بود و زایشگاه خورشید. تنها ملائک اجازه ملاقات داشتند. برای فاطمه بنت اسد، دسته گل بشارت می بردند و شیرینی لاهوت همراه با میوه تجلی. چند صفحه از تاریخ قدم جلو می گذارم، می بینم وقتی تهیه کننده آفرینش کارگردان نبوت را((خسته نباشید)) گفت و او رابه خانه بهشت خود برد مجری ولایت تنها شد درست مثل تنهایی آغازش در کعبه .
تماشاچیان رهایش کردند و رفتند پی ((سینما زمین)) خودشان که گویا آن شب، فیلم کمدی ماجراهای سقیفه داشت .
خلاصه گرگهای زمین ماسک ((پلنگ صورتی)) زدند تا شیر خدا را در بیشه مظلومیت، به زحمت اندازند!به راستی آن کرها را چه کار با آهنگ امام علی (ع) ؟
اصلا می دانید به نظر من آسمان بزرگترین و بازترین اداره پستی است که تابه حال دیده ام،خدا صدوبیست وچهار هزار مرسله سفارشی را که برای شهر آفرینش فرستاده بود آنجا بایگانی کرده. مرسله آخرین را در دوازده صفحه نوشته. صفحه اولش صدو بیست و چهار هزار تا بود.
حالا من دلم می خواهد قلم شعرم را در جامدادی سکوت بگذارم وبا خودنویس شطح، گرگهای ریزه خور شیر خدا را بر صحیفه دل شیعه قلم بزنم. پس با من بیا! همراه من پا به شهر سیاه تاریخ بگذار! اما مواظب فانوس توسلت باش! کبریت تحیر را همراه خود بیاور و در حبیب چراغ قوه تعقل خود را هم داشته باش که در لحظه مبادا در تاریکی شبهه، گیر نکنی. هر چند دستان خورشید بر سرمان مستدام است.
داشتم می گفتم. بیرون از کعبه، کوفه در کوفه ابن ملجم قد کشیده بود. یعنی شیمیایی ترین عفونت فیزیک زمین؛ که یقین دارم اگر در بخش اسلام بستری نمی شدند هیچ پرستاری تعفنشان را تاب نمی آورد. افرادی که برای زیارت ابلیس همیشه اذن دخول خاص داشتند. (السابقون السابقون) کفر بودند و (اولئک المقربون) تعصب! آنان که وقتی تیشه ابراهیمی رسول الله (ص) را بر بت تحجر خود لمس کردند، شکستند، ترک برداشتند. من که مطمئن هستم اگر پیامبر (ص) تکه هایشان را به هم بند نمی زد و با چسب دین بهم اتصالشان نمی داد، خرده هایشان را باد می برد. اما پیغمبر (ص) خوب می دانست که خرده هایشان پای کودک اسلام را می آزارد.
اما باز هم احتیاط، شرط عقل است. پس از اینجا کفش های مکاشفه خود را برای عبور از تاریخ به پا کنید!

شعبده شبهه ها

گفتند نخواه من ولی می خواهم - جرم است که عشق ازلی می خواهم
هر چند تمام عاشقی شیرین است - من جرعه ای از شور علی می خواهم
اینجا صفین است خرمن کوبی که گندم دین را آسیاب کرده تنها مشتی کاه بیرون می دهد اینجا برای اولین بار در تاریخ روی رژه می روند و خیلی آسان به شیطان سان می دهند.
خوارج از اینجا تولد می یابند وقابله شان به لباس هر کدام یک مفاتیح ((الجهنم)) نصب می کند.
از بس قلیان شبه را با آتش فتنه کشیده اند دهان عملشان بوی اژدها می دهد، فاجعه، جنایت...و باطل، ساعت بیداری خود را روی این جماعت تنظیم می کنند. علی علیه السلام سکان دار کشتی نوح است و به قول پیامبر صلی الله علیه و آله هدایت هر کس به او بپیوندد، نجات می یابد.
ولی این جماعت می خواهند بی او به ساحل امن فضیلت برسند! اینان قایقی هستند که خود نیز روی آب بند نمی شوند، اما توقع دارند که قبله توسل مردمان قرار گیرندو....
خلاصه اینجا کفن یک رنگی را حراج کرده و به نازل ترین قیمت، گورستان صفا را به مزایده گذاشته اند، مثلا همین عمروعاص گربه ای که دم مطبخ روزگار همیشه چربی حکومت مصر را طلب می کرد. همان قرآنی که بر سر نیزه ها منزل کرد، ابتدا از جیب او بیرون آمده بود. می دانم که فیثاغورث اندیشه تان نمی پذیرد، اما او عددی منفی بالای صفر بود. اگر چه ممکن است به نیوتن بربخورد، ولی او باعث شده بود که زمین انسان را به خود جذب بکند. خودم می دانم که ارسطو دیوانه ام خواهد خواند ولی عمرو عاص منطق شبهه و بدعت را بنیانگذاری کرد. دست هر چه ارسطو را او در استدلال نیرنگ از پشت بسته بود.
آن روزها سفره ایمان شام، خالی تر از همیشه بود و او در اندیشه حکومت مصر، خود را به زمین می زد.
بگذریم اما می دانم لئوناردو داوینچی با من مبارزه خواهد کرد. اگر بگویم در صحنه سازی تابلوی شام هیچ کس به پای هنر عمروعاص نمی رسد! خدا کند به زلف مانی بر نخورد ولی عمرو عاص ماناترین نقاش حیله و فریب بود. ادیسون حق دارد برنجد، ولی من می گویم، اولین بار سیم فتنه ها را عمرو به برق شیطان وصل کرد و کنتور آن همان صفین بود. با اجازه گراهام بل می خواهم به عرض برسانم، در طول این تاریخ اولین بار کلنگ مخابره بدعت ها را عمروعاص زد.
هنوز گالیله بر کالسکه استدلال ننشسته بود که او زمین را توپ مسابقه خود با کودکان تیم محله شیطان قرار داد.
او یعنی دامن پر از سنگ روزگار که مقابل هر حقیقتی، سنگی از آن کم می شد و سر عدالتی می شکست.
یقین دارم، مطمئنم، حداقل یکی از هیزم های که پشت در خانه زهرا (س) خاکستر شد، از صحرای عمروعاص آورده شده بود. طنابی که دستان علی علیه السلام را به هم قفل کرده بود، نسل تاروپود خود را از گیسوان عمروها می خواند.
بگذریم که به شدت سرقلمم گیج می رود و چشمان کاغذ به سیاهی. اندکی تامل کن تا......