ولایت فقیه (ولایت فقاهت و عدالت)

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

دهه غیب و دهه شهود امام (رض)

امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) یک سیر تاریخی دارد که مورخان می توانند درباره او و تاریخ زندگی اش سخن بگویند، اما در زندگی نود ساله پر برکت ایشان دو دهه بسیار مهم وجود دارد که مخصوص ایشان است و دیگران ندارند، دهه اول، که دهه انس او به جهان غیب و عرفان است و دهه دوم، که دهه انس او به عالم شهادت و رهبری است.
دهه اول، از اواخر سن 27 سالگی تا اوایل 38 سالگی است، یعنی سال هایی که حضرت امام (قدس سره) کتاب های عمیق عرفانی را نوشت، در 27 سالگی کتاب شریف مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه را نوشت و سپس، تعلیقات بر فصوص، تعلیقات بر مصباح الانس و آنگاه، کتاب سر الصلوه را به رشته تحریر در آورد. اینها کتاب هایی نیست که هر کس ده یا بیست سال در حوزه علمیه باشد و درس بخواند، بتواند بفهمد، اینها نظیر رسائل و مکاسب و جواهر و یا منظومه نیست، زیرا غربت این گونه از معارف از یک سو، کمیاب بودن استاد این رشته از سوی دیگر، دور بودن مطالب آنها از محدوده مطالب مانوس لفظی و اعتباری مندرج در علوم رائج از سوی سوم، نیازمندی آن مسائل به نزاهت روح و انزوای از دنیا (نه از جامعه) از سوی چهارم، و تحمل شدائد و آلام از رفتار دیگران از سوی پنجم و... سبب امتیاز این رشته ها از دیگر علوم شد، بهتر تقدیر، این دهه، دهه غیب و قلرو غیبی شخصیت امام راحل (رض) است.
اما دهه دوم که دهه شهادت و اوج رهبری اوست، از پایان سال 1357 ه ش تا آغاز سال 1368 است که در این دهه، جهان سیاسی معاصر را زیر و رو کرد. دوران طولانی زندان و تبعید، نشانه مظلومیت او بود و رهنمودهای حساس مدت تبعید و زمان اقتدار رهبری، از ویژگی های معظم له بود. خیلی از افراد به زندان رفتند، ولی آیا پس از آزاد شدن توانستند کشور را رهبری، جنگ را هدایت، و انقلاب را به سامان برسانند؟ بسیاری مظلوم بودند، ولی آیا این قدرت را داشتند، و انقلاب را به سامان برسانند؟ بسیاری مظلوم بودند، ولی آیا این قدرت را داشتند که اگر بر سریر اقتدار بنشینند، عادلانه حکومت کنند؟ آنکه همه یافته ها و اسفار اربعه را از علم به عین آورد و از گوش به آغوش جامعه رساند، امام امت (قدس سره) بود.
این دو دهه شاخص و بارز، تمیز دهنده زندگی امام خمینی (رض) از دیگران است، باقی عمر ایشان یعنی چهل سال میانی، اگر چه با ریاضت و تهذیب نفس و تدریس همراه و هماهنگ بود، ولی دیگران یعنی حکیمان و متکلمان و فقیهان بزرگ نیز چنین دورانی را پشت سر گذاشتند. اگر ایشان در این دوران، تعمق در اصول یا تحقیق در فقه داشت و بر دیگران برتر یا برابر بود ولی تفاوت ایشان با دیگران، آن گونه نبود که عالم آرا و جهان گیر باشد.
تو و طوبی و ما و قامت یار - فکر هر کس بقدر همت اوست
اگر طوبی برای دیگران است، لقاء یار برای کسی است که بین غیب و شهادت، جمع سالم نماید نه جمع مکسر. امام راحل (رض) بین فقه و سیاست از یک سو، بین عرفان و سیاست از سوی دیگر، و بین فلسفه و سیاست از سوی سوم جمع نمود او نه تنها قائل به ولایت فقیه بود، بلکه به دلیل حکیم بودن، عملا قائل به ولایت حکیم بود و به دلیل عارف بودن، به ولایت عارف قائل بود. او ولایتی را آورد که در آن، فقاهت، آمیخته با حکمت بود و حکمت، عجین شده با عرفان. و همان گونه که به نحو مبسوط گذشت، سیرت و سنت او بر محور ولایت فقاهت، عرفان، و حکمت و کلام دور می زد نه ولایت فقاهت صرف.
طوبی له و حسن مآب، سلام الله علیه یوم ولد و یوم مات و یوم یبعث حیا

بخش دوم: امام خمینی (رض) و ولایت فقیه

علم فقه و تطور تاریخی آن

فقیه امامیه، از آن جهت که دارای اجتهاد مستمر است و عقل، نقش سراج منیر دارد و در تشخیص صراط مستقیم الهی از سهم بسزایی برخوردار است و کتاب و سنت معصومین علیهم السلام، مخازن غنی و پایان پذیر استنباط احکام و حکم می باشند، لذا شاهد توسعه و تکامل و تطورات همه جانبه بوده و هست، هم تطور عمقی در مسائل از پیش طرح شده و هم گسترش عرضی در مسائل جدید و مستحدثه، و از اینرو توان پاسخگویی به همه مسائل و پرسش های بشر درباره فقه اصغر و اوسط و اکبر را تا دامنه قیامت دارد.
از تطورات فقهی - اصولی که زمینه پیدایش تفکر ولایت فقیه گشت، آن است که بر اساس تفکر اخباریین افراطی، ارتباط فقیه عادل با جمهور مردم، رابطه محدث و مستمع است، یعنی فقیه حق استنباط احکام شرعی به وسیله اصول مستفاد از کتاب و سنت معصومین علیهم السلام را ندارد، بلکه فقط باید آنها را ترجمه و تشریح کند و مردم نیز پس از استماع و شنیدن معانی احایث، به آنها عمل کنند و بنابراین، میان فقیه و مردم، پیوند فکری و اجتهادی وجود ندارد، بلکه رابطه میان آن دو، رابطه نقلی و حسی است. اگر چه معتدل های از اخباریین، اجتهاد را فی الجمله جایز دانسته اند و ظاهر حدیث را برای آن منبع می دانند، ولی آنان، ظاهر قرآن و همچنین برهان عقلی را حجت نمی دانند و هیچ گونه پیوندی را میان برهان عقلی و مردم، و نیز میان تفسیر و اجتهاد در معانی قرآن و مردم برقرار نمی دانند.
در مقابل این جمود فکری، تفکر اصولیین قرار دارد که آنان رابطه فقیه و مردم را، رابطه مجتهد و مقلد می دانند یعنی بر اساس این تفکر، فقیه حق استنباط فروع فقهی را از اصول دارد و با چراغ فکر و نور رای خود، احکام الهی را از منابع چهارگانه کتاب و سنت و عقل و اجماع، و از مبانی استوار اصولی مستفاد از آن منابع چهارگانه استنباط می نماید و محصول رای استنباط شده خود را به صورت فتوابه مقلدین خویش اعلام می دارد.
سالیان متمادی سپری شده بود که در طی آن، بر اساس تفکر اخباری گری و جمود فکری و ممنوع شدن اجتهاد، تنها پیوندی که فقیه را با جامعه مرتبط می ساخت، همان نقل حدیث و معنای صوری آن بود. این تحجر فکری، به دست توانای اصولیین خردپیشه عموماً، و استاد اکبر، مرحوم وحید بهبهانی (قدس سره) خصوصاً، رخت بر بست و اجتهاد و تفکر اصولی زنده شد. کار اجتهاد و اصولیون گرانقدر این بود که پیوند حوزه فقاهت با مردم را از مرحله حس که نقل سمعی است، به مرحله عقل و فکر و حدس منتقل کردند و به فقیهان، اجازه اجتهاد داده شد و به مردم، اجازه تقلید. حکم فقیه در این محور، کم و بیش نافذ بود و فتوای او نیز ضروری و لازم الاجرا. این مقطع، تحولی مهم در رابطه عالمان دین با توده مردم به شمار می رود و این تحول فکری، دالان ورودی مرحله ولایت فقیه بوده است.