ولایت فقیه (ولایت فقاهت و عدالت)

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

دلیل تلفیقی بر ولایت فقیه

در تبیین دلیل تلفیقی از عقل و نقل بر اثبات زعامت فقیه عادل در عصر غیبت، چنین می توان گفت که صلاحیت دین اسلام برای بقا و دوام تا قیامت، یک مطلب قطعی و روشن است و هیچ گاه بطلان و ضعف و کاستی در ان راه نخواهد داشت: لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه (304) و تعطیل نمودن اسلام در عصر غیبت و عدم اجرای احکام و حدود آن، سد از سبیل خدا و مخالفت با ابدین اسلام در همه شوون عقاید و اخلاق و اعمال است و از این دو جهت، هرگز نمی توان در دوران غیبت که ممکن است معاذ الله به هزاران سال بیانجامد، بخش مهم احکام اسلامی را به دست نسیان سپرد و حکم جاهلیت را به دست زمامداران خود سر اجرا کرد و نمی توان به بهانه این که حرمان جامعه از برکات ظهور آن حضرت علیه السلام، نتیجه تبهکاری و بی لیاقتی خود مردم است، زعامت دینی و زمان غیبت را نفی نمود و حدود الهی را تعطیل کرد. تاسیس نظام اسلامی و اجرای احکام و حدود آن دفاع از کیان دین و حراست از آن در برابر مهاجمان، چیزی نیست که در مطلوبیت و ضرورت آن بتوان تردید نمود و اگر چه جامعه اسلامی از درک حضور و شهود آن حضرت محروم است، ولی هتک نوامیس الهی و مردمی، و ضلالت و گمراهی مردم و تعطیل اسلام، هیچ گاه مورد رضایت خداوند نیست و به همین دلیل انجام این وظایف بر عهده نمایندگان خاص و عام حضرت ولی عصر علیه السلام است. بررسی احکام سیاسی - اجتماعی اسلام، گویای این مطلب است که بدون زعامت فقیه جامع الشرایط، تحقق این احکام امکان پذیر نیست و عقل با نظر نمودن به این موارد، حکم می کند که خداوند یقیناً اسلام و مسلمانان را در عصر غیبت بی سرپرست رها نکرده و برای آنان، والیان جانشنین معصوم تعیین فرموده است . در عصر غیبت، مجتهدان جامع الشرایط احکام فردی و عبادی مسلمین را در کمال دقت استنباط نموده، به آن عمل می کنند و به دیگران نیز اعلام می نمایند و احکام سیاسی و مسائل اجتماعی اسلام را نخست از منابع دین استخراج کرده، در نهایت تامل و ظرافت، در جامعه اسلامی به اجرا در می آورند.
اکنون نموداری از احکام سیاسی - اجتماعی اسلام ارائه می گردد

احکام سیاسی - اجتماعی اسلام

یکم: حج از احکام ضروری و زوال ناپذیر اسلام است و هر فرد مستطیع و توانمندی از هر فج عمیق و با هر وسیله، از اقصی نقاط جهان موظف به حضور در میقات و مواقف و مکلف به انجام مناسک حج و عمره می باشد و یکی از بارزترین مناسک آن وقوف در عرفات و مشعر و بیتوته در منی است. این اعمال، همان گونه که مکان معینی دارند که وقوف در غیر آن مکان کافی نیست، زمان مشخصی دارند که وقوف در غیر آن زمان مجزی نمی باشد و تشخیص زمان، همانند شناخت حدود اصلی مکان، کار ساده ای نیست، زیرا تشخیص زمان مناسک بر اساس رویت هلال صورت می گیرد و استهلال و مشاهده هلال برای افراد آشنای بومی کار آسانی نیست، چه رسد به افراد بیگانه از افق شناسی، آن هم در کشور ناشناس و در ایام سفر. جریان وقوف در مواقف یاد شده همانند روزه گرفتن یا افطار نمودن نیست که بر اساس صم للرویه وافطر للرویه (305) هر کسی به تکلیف فردی خود عمل نماید، زیرا هرگز ممکن نیست میلیون ها نفر در بیابانهای حجاز بلاتکلیف و متحیر بمانند و تدریجا هر کسی در روزی از روزهای ماه ذی الحجه که از طریق رویت شخصی او یا شهادت عدلین مثلا (در صورت عدم تعارض بینه) یا گذشت سی روز از رویت هلال ماه قبل و یا استصحاب در حال شک مشخص شده است، وقوف نماید. اگر کسی به وضع کنونی حمل و نقل زائران و دشواری نصب خیمه ها و تامین وسائل مورد نیاز آن ایام آشنا باشد، هرگز احتمال نمی دهد که هر کس وظیفه شخصی خود را نسبت به وقوفها، حتی اضطراری آنها انجام دهد و آنچه که هم اکنون تا حدودی از صعوبت آن می کاهد، اعتماد بر حکم حاکمان قضائی حجاز می باشد که فعلا حرمین شریفین در اختیار آنهاست و در صورت عدم علم به خلاف واقع و همچنین در صورت علم به خلاف، اگر موجب عسر و حرج شدید باشد، به حکم آنان عمل می شود.
استنباط عقل از این مجموعه آن است که شارع مقدس، به لازم ضروری نظام حج اهتمام داشته و آن را تصویب و جعل کرده و آن، همانا تعیین مرجع صحیح برای اعلام اول ماه ذی الحجه و رویت هلال آن است، چه اینکه درباره ماه مبارک رمضان چنین آمده است: روی محمد بن قیس عن ابی جعفر علیه السلام قال: اذا شهد عند الامام شاهدان انهما رایا الهلال منذ ثلاثین یوماً امر الامام بافطار ذلک الیوم اذا کانا شهدا قبل زوال الشمس و ان شهدا بعد زوال الشمس امر الامام بافطار ذلک الیوم و اخر الصلاه الی الغد فیصلی بهم (306)
سند این حدیث معتبر است و اگر چه در صحیح یا حسن بودن آن در اثر وجود ابراهیم بن هاشم در سلسله سند، اختلاف است، لیکن از کلینی (قده) به طریق صحیح نقل شده است و استفاده حکم حج از حدیث مزبور که درباره صوم وارد شده، بر اساس تلفیق عقل و نقل است نه از باب قیاس حکم حج به حکم صوم.
نکته ای که در این حدیث معتبر ملحوظ است، همانا تعبیر امام برای مرجع تعیین تکلیف در حال اشک می باشد، چنانکه از مسوول تنظیم و هدایت کاروان حج و امیرالحاج به امام یاد شده است: عن حفص الموذن قال حج اسمعیل ابن علی بالناس سنه اربعین و ماه فسقط ابوعبدالله علیه السلام عن بغلته فوقف علیه اسمعیل فقال له ابو عبدالله علیه السلام: سرفان الامام لا یقف (307) چه اینکه از امیر الحاج به والی نیز تعبیر شده است: فلما دفع الناس منصرفین سقط ابو عبدالله علیه السلام عغن بغله کان علیها فعرفه الوالی (308) و مورد حج، به عنوان مثال یاد شده است وگرنه نیاز به حاکم و امام برای تعیین آغاز و انجام ماه برای صوم و افطار و همچنین برای حلیت و حرمت جنگ های غیر دفاعی در ماه های حرام، امری روشن است. یکی از بارزترین اهداف سیاسی حج، برائت از مشرکان و تبری از افکار شرک آلود آنان است و هرگز این بعد عظیم حج بدون نظم و رهبری میسر نیست و حج بدون برائت، فاقد روح سیاسی است.
دوم: حدود و تعزیرات الهی، از احکام ثابت اسلام می باشد که نه تبدیل پذیر است و نه قابل تحویل. از سوی دیگر، سفک دما و فساد در زمین هتک نوامیس از بشر مادی سلب نمی شود و اصلاح و تقلیل آن بدون اجرای حدود الهی میسر نیست و از دیگر سو قوانین غیر دینی توان آن را ندارند که جایگزین احکام الهی گرداند.
بررسی ماهوی حدود و تعزیرات الهی، از احکام ثابت اسلام می باشد که نه تبدیل پذیر است و نه قابل تحویل. از سوی دیگر، سفک دما و فساد در زمین و هتک نوامیس از بشر مادی سلب نمی شود و اصلاح و تقلیل آن بدون اجرای حدود الهی میسر نیست و از دیگر سو، قوانین غیر دینی توان آن را ندارند که جایگزین احکام الهی گردند. بررسی ماهوی حدود و تعزیرات نشان می دهد که در قوام آنها، امامت بالاصل یا بالنیابه ماخوذ است زیرا تا قاضی جامع الشرایط، ثبوت اصل جرم را موضوعاً و حکماً احراز نکند و استناد آن به متهم برای او معلوم نگردد و کیفیت استناد را از لحاظ علم و عمد یا جهل و سهو یا خطای محض یا خطای شبه عمد نداند و از ادله ثبوت و اثبات امور یاد شده آگاه نباشد، توان انشا حکم را ندارد و تا حکم انشا نوشد، اصل حد یا تعزیر ثابت نخواهد شد و در صورت عدم ثبوت حد، هرگز متهم یا مجرم، مهدورالدم یا مستحق قطع دست یا تازیانه یا رجم یا زندان و مانند آن نمی باشد. این گونه از قضا و داوری ها، تابع حکومت اسلامی است و علاوه بر آن، اجرای حدود، در اختیار امام المسلمین می باشد و دیگران حق دخالت در آن ندارند، زیرا سبب هرج و مرج خواهد شد. گذشته از این موارد، عفو بعضی از مجرمان در حالت های خاص مانند ثبوت جرم به سبب اقرار در خصوص برخی از معاصی، در اختیار قائد مسلمانان است.
بنابراین، حدود اسلامی، هم از جهت ثبوت و هم از نظر سقوط و هم از حیث اجرا، عفو، و تخفیف، بر عهده کسی نیست مگر به اختیار فقیه جامع الشرایط، زیرا غیر از مجتهد عادل کسی شایسته تصدی این امور یاد شده در حدود نمی باشد.
سوم: اموال، ستون فقرات اقتصاد کشور است و هر فرد یا ملتی که فاقد آن باشد. فقیر است، یعنی ستون فقرات و مهره پشت او شکسته است و قدرت قیام ندارد. لذا خداوند در قرآن کریم از آن، به عنوان مایه قیام یاد کرده است: و لا توتوا السفها اموالکم التی جعل الله لکم قیاماً (309) و حضرت رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله آن را مایه حفظ دین و اقامه فرائض دانست: اللهم بارک لنا فی الخبز و لا تفرق بیننا و بینه فلولا الخبر ما صلینا و لاصمنا و لا ادینا فرائض ربنا (310) ژ
مال در اسلام به چند قسم تقسیم شده است:
1 - مال شخصی که به وسیله کسب حلال یا ارث و مانند آن، ملک اشخاص می شود.
2 - مال عمومی که به سبب جهاد به اذن امام یا وقف عام و مانند آن، ملک توده مردم می گردد.
3 - مال دولتی که انفال نام دارد و مخصوص امام می باشد، مانند زمین های موات و...
4 - مال دولت اسلامی که به نام سهم مبارک امام است و مخصوص شخصیت حقوقی امام و جهت امامت می باشد.
آن دسته از اموال که ملک حکومت است نه شخص، به ارث نمی رسد و امام بعدی، خود مستقلا متولی آن می شود نه آنکه تولیت آن را از امام قبلی ارث برده باشد. قسمت مهم مسائل مالی در اسلام، به انفال بر می گردد، زیرا اراضی موات و ملحق به آن و همچنین سلسله جبال و محتویات آنها و معادن عظیم مانند نفت، گاز، طلا، و دریاها و منافع و کرانه های آنها و... سرمایه های اصیل کشورند و تصرف در آنها در عصر غیبت، بدون اذن منصوب از سوی امام معصوم علیه السلام روانیست، خواه منصوب خاص باشد یا منصوب عام و در این جهت، فرق نمی کند که قائل به تحلیل انفال در زمان غیبت باشیم یا نه، زیرا بر فرض تحلیل و اباحه، همانند وقف عام است که بدون تعیین متولی، هرج و مرج حاصل می شود و موجب ویرانی منابع مالی و در نتیجه سبب خرابی کشور می گردد که در این صورت همان متولی انفال، عهده دار دریافت و پرداخت سهم مبارک امام علیه السلام نیز خواهد بود و سر آنکه در تقسیم اموال، سهم امام، جدای از انفال ذکر شد، همین است که درباره انفال، فتوا بر تحلیل و اباحه عامه است ولی درباره سهم امام، فتوا بر آن است که پیش از تسویه و تطهیر، تصرف در مال مشترک، حرام است و تادیه سهم امام علیه السلام لازم می باشد. تولیت این اموال یاد شده، بر عهده اسلام شناس متخصص و پارساست که همان مجتهد مطلق و عادل می باشد، چنانکه تصدی تبیین روابط با ملت های معتقد به خدا و وحی و دارای کتاب آسمانی و تنظیم قرار دادهای جزیه و مانند آن، بدون دخالت نائب امام معصوم علیه السلام نخواهد بود، زیرا این گونه از امور عمومی، در اختیار پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و جانشینان معصوم ایشان بوده است و تامل در این بودجه های کلان، نشانه لزوم تاسیس حکومت و تامین هزینه آن است تولیت دریافت زکات و صرف آن در موارد خاص نیز بالاصاله از اختیارات معصوم علیه السلام است که در عصر غیبت، بالنیابه، بر عهده فقیه جامع الشرایط می باشد.
چهارم: دفاع و همچنین جهاد - که آن نیز نوعی دفاع از فطرت توحیدی است از احکام خلل ناپذیر عقلی و نقلی اسلام است، زیرا نشئه طبیعت، بدون تزاحم نیست و شواهد عینی نیز ضرورت دفاع را تایید می کند. قرآن کریم نیز که تبیان همه معارف حیاتبخش است، زندگی بی دفاع از حریم دین را همراه با آلودگی و تباهی یاد می کند و منشا فساد جامعه را، ویرانی مراکز عبادت و تربیت توسط طاغیان می داند، یعنی هدف اولی و مقدمی خصم متهاجم، تعطیل مجامع دینی و سپس تخریب مراکز مذهبی است و هدف ثانوی او گسترش فساد در زمین است که با تشکیل محافل دینی و همچنین با حفظ مراکز مذهبی عقیم خواهد شد. از این جهت، خدای سبحان می فرماید: و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض و لکن الله ذو فضل علی العالمین (311) اگر دفاع الهی نمی بود و خداوند به وسیله صالحان روی زمین، طالحان آن را دفع نمی کرد، هر آینه زمین فاسد می شد، ولی خداوند نسبت به جهانیان تفضل دارد و به سبب مردان وارسته تبهکاران را هلاک می کند.
همان گونه که به منظور بر طرف شدن فتنه های انحرافی، دستور قتل در قرآن کریم صادر شد تا هر گونه فتنه اعتقادی از بین برود: و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه و یکون کله لله (312)، همچنین اعلام خطر شد که اگر با دشمنان دین، قتال و ستیز صورت نگیرد، فتنه های دینی و انحراف های فکری که فساد کبیر و مهم است، فراگیر می شود الا تفعلوه تکن فتنه فی الارض و فساد کبیر (313) و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعضی لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم الله کثیراً و لینصرن الله من ینصره ان الله لقوی عزیز (314) اگر خداوند به سبب مومنان به حق، باطل گرایان را دفع نمی نمود، مراکز عبادت و نیایش منهدم می شد. این حکم، اختصاص به بعضی از ادیان و مذاهب یا برخی از ابنیه و مراکز مذهبی ندارد، بلکه در هر عصر و مصری، طاغیان آن زمان و مکان، بر ضد دین رایج آن منطقه و مرکز مذهبی آن تهاجم می کنند و تا ویرانی کامل آن از پا نمی نشینند، خواه معبد ترسایان و یهودان باشد، خواه عبادتگاه زردشتیان و دیر راهبان، و خواه مساجد و مصلی های مسلمانان: و یرید الله ان یحق الحق بکلماته و یقطع دابر الکافرین لیحق الحق و یبطل الباطل و لو کره المجرمون (315) و خداوند چنین اراده می نماید که با کلمات تکوینی و احکام تشریعی خود، حق را تثبیت کند و ریشه کافران را قطع نماید تا حقیقت را پایدار، و باطل را زائل سازد و اگر چه تبهکاران خوشنود نباشند. در ضرورت دفاع، همین بس که از ارکان اصیل اسلام به شما می رود، امیر المومنین علیه السلام فرمود: الایمان علی اربع دعائم: علی الصبر و الیقین و العدل و الجهاد (316)
اکنون که در ضرورت مبارزه بر ضد کفر و طغیان تردیدی نیست، در ضرورت رهبری آن توسط اسلام شناس متخصص و پرهیزکار یعنی فقیه جامع الشرایط نیز شکی نخواهد بود، زیرا عقل، اجازه نمی دهد که نفوس و اعراض و دما و اموال مسلمین، در جنگ و صلح، با رهبری غیر فقیه جامع الشرایط اداره شود، چرا که شایسته ترین فرد نسبت به این امر، نزدیک ترین انسان به معصوم که اولی بالمومنین من انفسهم (317) می باشد همان فقیه جامع الشرایط است.
خلاصه آنکه، جهاد و ملحقات آن از قبیل تنظیم روابط خارجی با صاحبان ادیان و نیز با ملحدان، از لحاظ جزیه و غیر آن، و از جهت اعلان جنگ یا صلح، و از لحاظ اداره امور اسرا جنگی و حفظ و صرف و هزینه غنائم جنگی و مانند آن، از احکام قطعی اسلام است و بدون سرپرست جامع الشرایط ممکن نیست و در دوران امر میان غیر فقیه و فقیه، تقدم از آن فقیه است، چه اینکه در دوران امر میان فقیه غیر عادل، ترجح از آن فقیه عادل است و همچنین نسبت به اوصاف کفایت و تدبیر.
پنجم: حجر و تفلیس، از احکام قطعی فقه اقتصادی است که بدون حکم فقیه جامع الشرایط، حاصل نمی شود زیرا حجر گاهی سبب طبیعی دارد مانند کودکی و جنون و بیماری و سفاهت، و گاهی سبب فقهی و انشائی دارد مانند افلاس. اگر کسی سرمایه های اصیل خود را مثلا در تجارت از دست داده باشد و بیش از فلوسی چند در اختیارش نباشد و در برابر آن، دین فراگیر داشته باشد که اموال او جوابگوی دیون او نباشد، پیش از مراجعه به محکمه، محجور نیست و هنوز حق تصرف در اموال خود را دارد، ولی پس از رجوع بستانکار به محکمه و ثبوت دین مستوعب و حلول مدت آن دیون، حاکم شرع، بدهکار را تفلیس و محجور می کند و با انشا حکم حجر، حقوق بستانکار یا بستانکاران از ذمه مدیون، به عین اموال او منتقل می شود و پس از آن، مدیون مفلس، حق هیچ گونه تصرفی در اعیان مالی خود را ندارد مگر در موارد استثنا انتقال حق از ذمه به عین همانند انتقال حق از عین به ذمه در مثل خمس.
هیچ یک از این امور، بدون حکم فقیه جامع الشرایط نخواهد بود و هیچ اختلافی بین فقها از این جهت وجود ندارد که ثبوت حجر، بدون حکم حاکم شرع نمی باشد، اگر چه در احتیاج زوال آن به حکم، اختلاف نظر وجود دارد: لا خلاف معتد به فی انه لا یثبت حجر المفلس الا بحکم الحاکم و انما الخلاف فی توقف دفعه علی حکم الحاکم (318)
آنچه که در این حکم فقهی، شایسته دقت می باشد آن است که ورشکستگی و پدیده دین مستوعب، گاهی در یک واحد کسبی کوچک اتفاق می افتد که بررسی آن برای محکمه دشوار نیست، ولی گاهی برای شرکت های عظیم و بانک ها و مانند آن رخ می دهد که هرگز بدون کارشناس های متخصص در دستگاه های دقیق حسابرسی، تشخیص آن میسور نیست و لازمه اش ، داشتن همه عناصر فنی و تخصصی و ابزار دقیق ریاضی می باشد، چه اینکه لازمه دیگرش، مجهز بودن به قدرت های اجرایی مانند حبس بدهکار مماطل و اجبار وی به تادیه و پرداخت دیون و... می باشد و هیچ فردی همتای فقیه جامع الشرایط، شایسته این سمت نیست.
تذکر: بحث فوق درباره احکام حجر و تفلیس و ضرورت حکم فقیه جامع الشرائط در ثبوت حجر نباید سب توهم یکسانی ولایت فقیه که ولایت بر جامعه خردمندان است با ولایت بر محجوران شود زیرا این احکام بخش بسیار کوچکی از وظائف و اختیارات فقیه جامع الشرائط است نظیر پزشکی که علاوه بر طبابت افراد سالم و غیر مصروع، گاهی افراد مصروع را نیز معالجه می کند صرف معالجه افراد مصروع در بعضی موارد را نمی توان دلیل بر این گرفت که طبابت چنین طبیبی برای مصروعین است.
ششم: از این رهگذر، مطلب دیگری ثابت خواهد شد و آن، نظام قضا در اسلام است که در ثبوت آن تردیدی نیست. میان بحث قضا و مبحث ولایت، فرق وافر است، زیرا قضا، شانی از شوون والی به شمار می رود که مباشرتاً (بی واسطه) عهده دار آن خواهد بود و چون قضا، در همه مشاجره های اقتصادی و سیاسی و نظامی و اجتماعی و... اعم از دریائی، فضائی، زمینی، داخلی و خارجی، حضور فقهی دارد اولا، و صرف حکم و داوری بدون اجرا و تنفیذ حکم صادر شده، سودمند نیست ثانیاً، و تنفیذ آن به معنای وسیع، بدون ولایت و قدرت اجرایی میسور نمی باشد ثالثاً پس لازمه قطعی قضا در اسلام، همانا حکومت است.
کسانی که اصل قضا را در عصر غیبت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پذیرفته اند، پاره ای از لوازم آن را نیز قبول کرده اند، لیکن اگر به خوبی بررسی شود، لوازم قضا، فراگیر همه شوون کشور می باشد، زیرا مشاجرات قضایی، گاهی میان اشخاص حقیقی صورت می گیرد و زمانی بین شخصیت های حقوقی، که در صورت دوم، فصل خصومت آنان، بدون حکومت ممکن نیست. بنابراین، لازمه عقلی قضا، حکومت است و فتوای عقل بر این است که غیر از اسلام شناس متخصص وارسته، کسی شایسته این مقام نیست.
خلاصه آنچه که در این صنف دوم از استدلال بر ولایت - که تلفیقی از عقل و نقل است - می توان گفت، آن است که بررسی دقیق احکام اسلام، اعم از بخش های عبادی و اقتصادی و اجتماعی و نظامی و سیاسی و حقوق بین الملل، شاهد گویای آن است که اسلام در همه بخش های یاد شده، یک سلسله دستورهای عمومی و اجتماعی دارد که بدون هماهنگی امت اسلامی میسور نیست، نظیر نماز جمعه و عیدین و مانند تنظیم صحیح اقتصاد: کی لا یکون دوله بین الاغنیا منکم (319) و تصحیح روابط داخلی و خارجی.
این احکام و دستورها، برای آن است که نظامی بر اساس عدل استوار گردد و هر گونه سلطه گری یا سلطه پذیری برطرف شود و افراد انسان، به سعادت و کمال شایسته خویش رسند. استنباط عقل از این مجموعه آن است که مسوول و زعیم آن، ضرورتاً باید اسلام شناس متخصص پارسا باشد، که همان فقیه جامع الشرایط است.

3 - دلیل نقلی محض بر ولایت فقیه

چون بحث مبسوط پیرامون تمام ادله نقلی، اعم از قرآنی و روایی، خارج از محور اصلی این رساله است که وظیفه او، تحلیل و تبیین و تعلیل عقلی ولایت فقیه می باشد و از سوی دیگر، در ثنایای مسائل مطروح آمده است، چه اینکه در نوشتار دیگران، از قدما و متاخرین، به ویژه مولی احمد نراقی (رحمةالله) (320) و امام خمینی (رحمةالله) (321) نیز بازگو شده است، لذا پس از نقل برخی از روایات، به ذکر خطوط کلی مستفاد از آنها اکتفا می شود.
الاولی: ما ورد فی الاحادیث المستفیضه، منها صحیحه ابی البختری عن ابی عبدالله علیه السلام انه قال: العلما ورثه الانبیا (322)
الثانیه: روایه اسماعیل بن جابر، عن ابی عبدالله علیه السلام انه قال: العلما امنا (323)
الثالثه: مرسله الفقیه، قال امیرالمومنین علیه السلام: قال رسول الله صلی اللَّه علیه و آله اللهم ارحم خلفائی، قیل: یا رسول الله و من خلفاوک؟ قال: الذین یاتون من بعدی یروون حدیثی و سنتی (324) ورواه فی معانی الاخبار، و غیره ایضا.
الرابعه: روایه علی بن ابی حمزه، عن ابی الحسن موسی بن جعفر علیه السلام و فیها: لان المومنین الفقها حصون الاسلام کحصن سور المدینه لها (325)
الخامسه: روایه السکونی، عن ابی عبدالله علیه السلام قال: قال رسول الله صلی اللَّه علیه و آله الفقها امنا الرسل ما لم یدخلوا فی الدنیا، قیل: یا رسول الله صلی اللَّه علیه و آله و ما دخولهم فی الدنیا؟ قال: اتباع السلطان، فاذا فعلوا ذلک فاحذروهم علی دینکم (326)
السادسه: ما رواه فی جامع الاخبار، عن النبی صلی اللَّه علیه و آله انه قال: افتخر یوم القیامه بعلما امتی فاقول علما امتی کسائر الانبیا قبلی (327)
السابعه: المروی فی الفقه الرضوی انه قال: منزله الفقیه فی هذا الوقت کمنزله الانبیا فی بنی اسرائیل (328)
الثامنه: المروی فی الاحتجاج فی حدیث طویل، قیل لامیرالمومنین علیه السلام من خیر خلق الله بعد ائمه الهدی و مصابیح الدجی؟ قال: العلما اذا صلحوا (329)
التاسعه: المروی فی المجمع عن النبی صلی اللَّه علیه و آله انه قال: فضل العالم علی الناس کفضلی علی ادناهم (330)
العاشره: المروی فی المنیه انه تعالی قال لعیسی علیه السلام عظم العلما و اعرف فضلهم، فانی فضلتهم علی جمیع خلقی الا النبیین و المرسلین کفضل الشمس علی الکواکب، و کفضل الاخره علی الدنیا، و کفضلی علی کل شی (331)
الحادیه عشر: المروی فی کنز الکراجکی عن مولانا الصادق علیه السلام انه قال: الملوک حکام علی الناس و العلما حکام علی الملوک (332)
الثانیه عشر: التوقیع الرفیع المروی فی کتاب اکمال الدین باسناده المتصل و الشیخ فی کتاب الغیبه، و الطبرسی فی الاحتجاج، و فیها: و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه حدیثنا، فانهم حجتی علیکم و انا حجه الله علیهم (333)
الثانیه عشر: ما رواه الامام فی تفسیره علیه السلام عن آبائه، عن النبی صلی اللَّه علیه و آله انه قال: اشد من یتم الیتیم الذی انقطع عن ابیه یتم یتیم انقطع عن امامه، و لا یقدر علی الوصول الیه و لا یدری حکمه فیما یبتلی به من شرائع دینه، الا فمن کان من شیعتنا عالما بعلومنا فهذا الجاهل بشریعتنا المنقطع عن مشاهدتنا، یتیم فی حجره الا فمن هداه وارشده و علمه شریعتنا کان معنا فی الرفیق الاعلی (334)
قال: و قال علی علیه السلام: من کان من شیعتنا عالما بشر یعتنا فاخرج ضعفا شیعتنا من ظلمه جهلهم الی نور العلم الذی حبوناه، جاء یوم القیامه و علی راسه تاج من نور یضی لاهل جمیع تلک العرصات (335)
الی ان قال: و قال الحسین بن علی علیه السلام: من کفل لنا یتیماً قطعته عنا محبتنا باستتارنا، فواساه من علومنا التی سقطت الیه حتی ارشده و هداه، قال الله عزوجل: یا ایها العبد الکریم المواسی انا اولی بالکرم منک، اجعلواله یا ملائکتی فی الجنان بعدد کل حرف علمه الف الف قصر (336)
الی ان قال: و قال موسی بن جعفر علیه السلام: فقیه واحد ینقذ یتیماً من ایتامنا المنقطعین عنا و عن مشاهدتنا بتعلیم ما هو محتاج الیه، اشد علی ابلیس من الف عابد (337)
الی ان قال: و یقال للفقیه: ایها الکافل لایتام آل محمد صلی اللَّه علیه و آله الهادی لضعفا محبیه و موالیه، قف حتی تشفع فی کل من اخذ عنک او تعلم منک (338)
الی ان قال: و قال علی بن محمد صلی اللَّه علیه و آله: لولا من یبقی بعد غیبه قائمنا من العلما الداعین الیه والدالین الیه الی ان قال: لما بقی احد الا ارتد عن دین الله... اولئک هم الافضلون عند الله عزوجل (339)
الرابعه عشر: روایه ابی خدیجه، قال: قالی لی ابوعبدالله علیه السلام: انظروا الی رجل منکم یعلم شیئا من قضایانا فاجعلوه بینکم، فانی قد جعلته قاضیا فتحاکموا الیه (340)
الخامسه عشر: روایه اخری له: اجعلوا بینکم رجلا ممن قد عرف حلالنا و حرامنا، فانی قد جعلته قاضیا (341)
السادسه عشر: مقبوله عمر بن حنظله، و فیها: ینظر ان الی من کان منکم ممن قد روی حدیثنا، و نظر فی حلالنا و حرامنا، و عرف احکامنا، فلیرضوا به حکما فانی قد جعلته علیکم حاکما، فاذا حکم بحکمنا و لم یقبله منه، فانما استخف بحکم الله، و علینا رد، والرد علینا الراد علی الله، و هو علی حد الشرک بالله (342)
السابعه عشر: ما روی عن النبی صلی اللَّه علیه و آله فی کتب الخاصه و العامه انه قال السلطان ولی من لاولی له (343)
الثامنه عشر: ما رواه الشیخ الجلیل (ابو) محمد الحسن بن علی بن شعبه فی کتابه المسمی بتحف العقول، عن سیدالشهدا الحسین بن علی علیه السلام والروایه طویله ذکرها صاحب الوافی فی کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر، و فیها: ذلک بان مجاری الامور و الاحکام علی ایدی العلما بالله، الامنا علی حلاله و حرامه (344) الحدیث
التاسعه عشر: ما رواه فی العلل باسناده عن الفضل بن شاذان، عن ابی الحسن الرضا علیه السلام فی حدیث قال فیه: فان قال: فلم وجب علیهم معرفه الرسل، والاقرار بهم، الاذعان لهم بالطاعه؟ (345)
قیل له: لانه لما لم یکن فی خلقهم و قواهم ما یکملون لمصالحهم، و کان الصانع متعالیا عن ان یری، و کان ضعفهم و عجزهم عن ادراکه ظاهرا، لم یکن بد من رسول بینه و بینهم معصوم، یودی الیهم امره و نهیه و ادبه، یقفهم علی ما یکون به احراز منافعهم و دفع مضارم اذا لم یکن فی خلقهم ما یعرفون به ما یحتاجون الیه منافعهم و مضارهم، فلو لم یجب علیهم معرفته و طاعته، لم یکن فی مجی الرسول منفعه و لاسد حاجه، و لکان اتیانه عبثاً لغیر منفعه و لا صلاح، ولیس هذا من صفه الحکیم الذی اتقن کل شی (346)
فان قال: فلم جعل اولی الامر و امر بطاعتهم؟
قیل: لعلل کثیره: منها: ان الخلق لما وقفوا علی حد محدود، و امروا ان لا یتعدوا ذلک الحد لما فیه من فسادهم، لم یکن یثبت ذلک و لا یقوم الا بان یجعل علیهم فیه امینا یمنعهم من التعدی والدخول فیما خطر علیهم، لانه لو لم یکن ذلک کذلک، لکان احد لایترک لذته و منفعه لفساد غیره، فجعل علیهم قیما یمنعهم من الفساد و یقیم فیهم الحدود و الاحکام.
و منها: انا لا نجد فرقه من الفرق و لا مله من الملل بقوا و عاشوا الا بقیم و رئیس لما لابد لهم منه فی امر الدین والدنیا، فلم یجز فی حکمه الحکیم ان یترک الخلق مما یعلم انه لابد لهم منه، و لا قوام لهم الا به، فیقاتلون به عدوهم و یقسمون به فیئهم، و یقیم لهم جمعتهم و جماعتهم، و یمنع ظالمهم من مظلومهم.
و منها: انه لو لم یجعل لهم اماماً قیما امینا حافظا مستودعا، لدرست المله، و ذهب الدین، و غیرت السنه و الاحکام، ولزاد فیه المبتدعون، و نقص منه الملحدون، وشبهوا ذلک علی المسلمین، لانا قد و جدنا الخلق منقوصین محتاجین، غیر کاملین، مع اختلافهم و اختلاف اهوائهم، و تشتت انحائهم، فلو لم یجعل لهم قیما حافظاً لما جا به الرسول، لفسدوا علی نحو ما بیناه و غیرت الشرائع و السنن و الاحکام و الایمان، و کان فی ذلک فساد الخلق اجمعین (347)