ولایت فقیه (ولایت فقاهت و عدالت)

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

ولایت تکوینی، ولایت بر تشریع، ولایت تشریعی

ولایت سرپرستی، چند سنخ است که به حسب آنچه سرپرستی می شود (مولی علیه) متفاوت می گردند. ولایت سرپرستی، گاه ولایت تکوینی است، گاهی ولایت بر تشریع است، و زمانی ولایت در تشریع. ولایت تکوینی به دلیل آنکه به تکوین و موجودات عینی جهان مربوط می شود، رابطه ای حقیقی میان دو طرف ولایت وجود دارد و ولایتی حقیقی است، اما ولایت بر تشریع و نیز ولایت در تشریع با دو قسم خود - که در صفحات بعدی توضیح داده می شود - همگی ولایت های وضعی و قرار دادی هستند، یعنی رابطه سرپرست با سرپرستی شده، رابطه علی و معلولی نیست که قابل انفکاک و جدایی نباشد.
ولایت تکوینی یعنی سرپرستی موجودات جهان و عالم خارج و تصرف عینی داشتن در آنها، مانند ولایت نفس انسان بر قوای درونی خودش. هر انسانی نسبت به قوای ادراکی خود مانند نیروی و همی و خیالی و نیز بر قوای تحریکی خویش مانند شهوت و غضب، ولایت دارد، بر اعضا و جوارح سالم خود ولایت دارد، اگر دستور دیدن می دهد، چشم او اطاعت می کند و اگر دستور شنیدن می دهد، گوش او می شنود و اگر دستور برداشتن چیزی را صادر می کند دستش فرمان می برد و اقدام می کند، البته این پیروی و فرمانبری، در صورتی است که نقصی در این اعضا وجود نداشته باشد.
بازگشت این ولایت تکوینی، به علت و معلول است. این نوع از ولایت، تنها بین علت و معلول تحقق می یابد و بر اساس آن، هر علتی، ولی و سرپرست معلول خویش است و هر معلولی، مولی علیه و سرپرستی شده و در تحت ولایت و تصرف علت خود می باشد.
از اینرو، ولایت تکوینی (رابطه علی و معلولی)، هیچ گاه تخلف بردار نیست و نفس انسان اگر اراده کند که صورتی را در ذهن خود ترسیم سازد، اراده کردنش همان و ترسیم کردن و تحقق بخشیدن به موجود ذهنی اش همان نفس انسان، مظهر خدائی است که: انما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون (231) و لذا هرگاه چیزی را اراده کند و بخواهد باشد، آن چیز با همین اراده و خواست، در حیطه نفس، موجود و متحقق می شود. ولی واقعی و حقیقی اشیاء و اشخاص که نفس همه انسانها در ولایت داشتن مظهر اویند، فقط و فقط ذات اقدس الهی است، چنانکه در قرآن کریم ولایت را در وجود خداوند منحصر می کند و می فرماید: فالله هو الولی (232)
ولایت بر تشریع همان ولایت بر قانونگذاری و تشریع احکام است، یعنی اینکه کسی، سرپرست جعل قانون و وضع کننده اصول و مواد قانونی باشد. این ولایت که در حیطه قوانین است و نه در دایره موجودات واقعی و تکوینی، اگر چه نسبت به وضع قانون تخلف پذیر نیست یعنی با اراده مبدء جعل قانون، بدون فاصله، اصل قانن جعل می شود، لیکن در مقام امتثال، قابل تخلف و عصیان است، یعنی ممکن است افراد بشر، قانون قانونگذاری را اطاعت نمایند و ممکن است دست به عصیان بزنند و آن را نپذیرند، زیرا انسان بر خلاف حیوانات، آزاد آفریده شده و می تواند هر یک از دو راه عصیان و اطاعت را انتخاب کند و در عمل آن را بپماید. در مباحث گذشته گفته شد (233) که تنها قانون کامل و شایسته برای انسان، قانونی است که از سوی خالق انسان و جهان و خدای عالم و حکیم مطلق باشد و لذا، ولایت بر تشریع و قانونگذاری، منحصر به ذا اقدس اله است، چنانکه قرآن کریم در این باره فرموده است: ان الحکم الالله (234) ولایت تشریعی یعنی نوعی سرپرستی که نه ولایت تکوینی است و نه ولایت بر تشریع و قانون، بلکه ولایتی است در محدوده تشریع و تابع قانون الهی که خود بر دو قسم است: یکی ولایت بر محجوران و دیگری ولایت بر جامعه خردمندان.
پیش از آنکه به بیان دو قسم ولایت تشریعی بپردازیم، یادسپاری این نکته ضروری است که ولایت تشریعی با دو قسمش، همانند ولایت بر تشریع، مربوط به رابطه تکوینی و علی و معلولی نیست، بلکه از امور اعتباری و قراردادی است (235) البته ولایت بر تشریع، با یک تحلیل عقلی که ضمنا اشاره شد، به سنخ ولایت تکوینی بر می گردد، زیرا قلمرو ولایت بر تشریع، همانا فعل خود شارع است، یعنی او ولایت بر اراده تشریع دارد که از آن به اراده التشریع یاد می شود نه اراده تشریعیه

ولایت بر محجوران ولایت بر جامعه خرمندان

ولایت در محدوده تشریع، در قرآن کریم و در روایات اسلامی، گاهی به معنای تصدی امور مردگان یا کسانی که بر اثر قصور علمی یا عجز عملی یا عدم حضور، نمی توانند حق خود را استیفا کنند آمده و گاهی به معنای تصدی امور جامعه انسانی.
به عنوان نمونه، فرمایش رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله در واقعه غدیر خم: الست اولی بکم من انفسکم (236)، من کنت مولاه فعلی مولاه (237) و همچنین آیاتی مانند النبی اولی بالمومنین من انفسهم (238) و انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا الذین یقیمون الصلاه و بوتون الزکوه و هم راکعون (239) بازگو کننده ولایت و سرپرستی و اداره امور جامعه اسلامی است و از سوی دیگر، آیاتی نظیر: و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیه سلطانا فلا یسرف فی القتل (240) و واهله ثم لنقولن لولیه ما شهدنا مهلک اهله و (241) فان کان الذی علیه الحق سفیها او ضعیفا او لا یستطیع ان یمل هو فلیملل و لیه بالعدل (242) درباره ولایت سرپرستی مردگان و سفیهان و محجوران است.
در فقه اسلامی نیز همین دو گونه از ولایت آمده است. ولایت بر جامعه اعم از کشورداری و قضا و داوری در مبحث جهاد و امر به معروف و نهی از منکر فقه مطرح شده است. همه فقیهانی که به فلسفه فقه اندیشیده اند، ضرورت والی برای جامعه را به روشنی درک کرده اند، مثلا فقیه بزرگوار، صاحب جواهر (ره) رد بخش امر به معروف و نهی از منکر، پس از طرح مساله جنگ و امر به معروف و نهی از منکر می گوید: مما یظهر بادنی تامل فی النصوص و ملاحظتهم حال الشیعه و خصوصا علما الشیعه فی زمن الغیبه و الخفا بالتوقیع الذی جا الی مفید من ناحیه المقدسه و ما اشتمل علیه من التبجیل و التعظیم بل لولا عموم الولایه لبقی کثیر من الامور المتعلقه بشیعتهم معطله فمن الغریب وسوسه بعض الناس فی ذلک بل کانه ما ذاق من طعم الفقه شیئاً (243) آنچه این فقیه بزرگوار بر آن تاکید دارد، یک مساله عقلی است . وی پس از اندیشه در انبوهی از احکام اسلامی در زمینه های گوناگون حیات بشری، به این نتیجه رسید که این احکام فراوان، به قطع، نیازمند متولی و مجری است و در غیر این صورت، امور زندگی شیعیان در عصر غیبت ولی عصر (عج)، معطل می ماند وی برای تاکید بر این مساله می گوید: کسی که در ولایت فقیه وسوسه کند، گویا طعم فقه را نچشیده و فلسفه وجودی دین و احکام آن را درنیافته است. ایشان در نهایت می گوید: بعید است که فقیه جامع الشرایط، حق جهاد ابتدائی نداشته باشد. (244) صاحب جواهر (ره) در مبحث قضا جواهر نیز همین مطالب را درباره گسترده ولایت فقیه در عصر غیبت آورده است. (245) نظر شیخ انصاری (ره) درباره حکومت و ولایت فقیه را باید در کتاب قضا جستجو نمود نه در رسائل و مکاسب. ایشان در کتاب قضا چنین می فرماید: از روایات گذشته ظاهر می شود که حکم فقیه در تمام خصوصیت های احکام شرعی و در تمام موضوعات خاص آنها، برای ترتیب دادن احکام بر آنها نافذ می باشد، زیرا متبادر از لفظ حاکم در مقبوله عمر بن حنظله، همان متسلط مطلق است، یعنی اینکه امام علیه السلام فرمودند: فانی قد جعلته علیکم حاکما (246) نظیر گفتار سلطان و حاکم است که به اهل شهری بگوید: من فلان شخص را حاکم بر شما قرار دادم که از این تعبیر، بر می آید که سلطان، فلان شخص را در همه امور کلی و جزئی شهروندان که به حکومت بر می گردد، مسلط نموده است. (247)
ولایت رایج در کتب فقهی، مربوط به ولایت بر محجوران و ناتوانان است در باب طهارت و قصاص و دیات، و در باب حجر و مانند آن، ولایتی مطرح است که درباره مردگان یا کسانی است که توان اداره امور خود را ندارند، مانند: سفیه و مجنون و مفلس و بچه های کوچک و غیر مکلف و... در کتاب طهارت، سخن از مرده است که باید ولی و سرپرستی داشته باشد تا امور واجب او از قبیل تغسیل و تحنیط و نماز و کفن و دفن را انجام دهد. در کتاب قصاص و دیات، بحث بر سر آن است که اگر کسی کشته شد، بازماندگانش ولی دم او هستند و در صورت عمدی بودن قتل، حق قصاص دارند و اگر رضایت دهند، می توانند مالی را با مصالحه به عنوان دیه مرده بگیرند، خواه از مقدار معین دیه بیشتر باشد یا کمتر، زیرا خود او نمی تواند به امور خیوش قیام کند و نیازمند ولی و سرپرست است. بخش دیگری از فقه، مربوط به کتاب حجر است و در آنجا سخن از کسانی است که در اثر صغر و کوچکی و یا در اثر سفاهت و جنون و یا به دلیل ورشکسته شدن (مفلس)، محجور و ممنوع از تصرف هستند و چون خود آنان توانائی لازم را برای استیفای حقوق ندارند و از این جهت، به ولی و سرپرستی نیاز دارند تا امورشان را اداره کند. بسیاری از افرادی که در ذم ولایت فقیه سخن گفته اند، تو هم نموده اند که ولایت فقیه چیزی از سنخ ولایت این ابواب فقهی است و این، تصور نادرستی است، زیرا امت اسلامی، نه مرده است، نه صغیر، نه سفیه، نه دیوانه، و نه مفلس.
ولایت فقیه، تفاوت اساسی با ولایت بر محجوران دارد، زیرا یکی مربوط به افراد ناتوان است و دیگری مربوط به اداره جامعه اسلامی، یکی برای حفظ احکام اسلامی و تامین مصالح مادی و معنوی جامعه اسلامی و حفظ نظام و کشور در برابر دشمنان و حفظ وحدت و تقویت خردمندی و دینداری و کمال یابی. تفاوت دوم اینکه، ولی محجورین و ناتوانان، گاهی غیر مستقیم و به صورت تسبیب و گاهی به صورت مستقیم و مباشرتاً در امور آنان دخالت می کند و از سوی آنان، امورشان را به اجرا در می آورد - ولذا آنان، مورد کار می باشند نه مصدر کار (به استثنا حجر تفلیس و مانند آن) - اما ولی جامعه خردمندان و امت اسلامی، با تقویت اندیشه و انگیزه، آنان را به حرکت و قیام برای خدا و تحقق ارزش های اسلامی دعوت می نماید - و لذا مردم، مصدر کار می باشند نه مورد کار - چنانکه هدف همه پیامبران الهی همین بوده است لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط (248) قیام مردم به قسط و عدل، یکی از اهداف ولایت فقیه است که هر عاقل و خردمندی، آن را نیکو و بلکه ضروری می داند. در جامعه اسلامی، کارهای شخصی را خود افراد خرد ورز انجام می دهند و کارهایی که به اصل مکتب بر می گردد و یا جنبه عمومی دارد، والی مسلمین، آنها را به نحو مباشرت یا تسبیب انجام می دهد.
بنابر آنچه گذشت، ولایت فقیه، نه از سنخ ولایت تکوینی است و نه از سنخ ولایت بر تشریع و قانونگذاری و نه از نوع ولایت بر محجوران و مردگان، بلکه ولایت مدیریتی بر جامعه اسلامی است که به منظور اجرای احکام و تحقق ارزش های دینی و شکوفا ساختن استعدادهای افراد جامعه (اثاره دفائن عقول) و رساندن آنان به کمال و تعالی در خور خویش صورت می گیرد.

ولایت بالذات و بالعرض

مقتضای برهان عقلی در نیازمندی انسان به قانون الهی که قرآن کریم نیز آن را تاکید می کند، آن است که کمال انسان، در اطاعت از کسی است که او را آفریده و بر حقیقت او و جهان (دنیا و آخرت) و ارتباط متقابل این دو مرحله، آگاه است و او کسی نیست جز ذات اقدس اله و از اینرو، عبودیت و ولایت، منحصر به الله است، یعنی انسان به حکم عقل و فطرتش موظف است که فقط عبد خداوند باشد و تنها ولایت خداوند را بپذیرد.
قرآن کریم، در عین حال که عزت، قوت، رزق، شفاعت، و ولایت را به خدا و غیر خدا اسناد می دهد، در نهایت و در جمعبندی، همه آن اوصاف کمالی را منحصر در ذات اقدس خداوند می داند.
به عنوان نمونه، درباره عزت می فرماید: ولله العزه و لرسوله و للمومنین (249) یعنی عزت مال خدا و رسول خدا و مومنین است، ولی در جای دیگر می فرماید: العزه لله جمیعا (250) یعنی تمام عزت ها از آن خداست.
درباه قوت نیز فرمود: یا یحی خذ الکتاب بقوه (251) و به بنی اسرائیل فرمود: خذوا ما اتیناکم بقوه (252) و در دستور به مجاهدان اسلام: واعداولهم ما استطعتم من قوه (253) اما پس از این اوامر که نشانگر امکان قوت برای انسانهاست، می فرماید: ان القوه لله جمیعا (254) همه قوت از آن خداست. قرآن مجید در زمینه رزق نیز نخست خداوند را به عنوان خیرالرازقین معرفی می نماید که لازمه اش وجود رازقان دیگری غیر از خداست: قل ما عند الله خیر من اللهو و من التجاره و الله خیر الرازقین (255) یعنی آنچه نزد خداست، بهتر است از لهو و از تجارت و خداوند بهترین رزق دهندگان است، لیکن در آیه دیگری می فرماید: ان الله هو الرزاق ذو القوه المتین (256) ضمیر هو در این آیه، ضمیر فصل است و با الف و لام الرزاق، مفید حصر است، یعنی تنها رزاق خداست.
در خصوص شفاعت، از تعابیری مانند فما تنفعهم شفاعه الشافعین (257) معلوم می شود که غیر از خداوند شفاعت کنندگانی وجود دارند، اما در آیات دیگری می فرماید تا خدا اذن ندهد، کسی حق شفاعت ندارد و در جای دیگر فرمود: قل لله الشفاعه جمیعاً (258) (ای پیامبر!) بگو که همه شفاعت مخصوص الله است.
در مورد ولایت نیز همین گونه است. در سوره مائده فرمود: انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون (259) در این کریمه، ولایت را برای خداوند و پیامبر و برای اهل بیت - با تتمیم روایت - اثبات می فرماید و در سوره احزاب فرمود النبی اولی بالمومنین من انفسهم و اموالهم (260) ولایت وجود مبارک پیغمبر اسلام بر جان و مال مومنین، از خود آنان بالاتر است و لذا در آیات دیگر از همان سوره می فرماید ما کان لمومن و لا مونه اذا قضی الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره (261) وقتی که خدا و رسولش درباره مطلبی حکم کردند، احدی حق سرپیچی از این دستور را ندارد، اما در عین حال که ولایت بر مردم را به پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله و وجود مبارک امیرالمومنین و اهل بیت علیهم السلام نسبت می دهد، در مقامی دیگر، ولایت را منحصر به ذات اقدس اله می داند و می فرماید: فالله هو الولی (262) تنها ولی حقیقی انسان و جهان، الله است.
معنای انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا این نیست که انسانها چند ولی و سرپرست متفاوت دارند که یکی از آنها یا برترین آنها خداست، بلکه معنایش با توجه به آیه حصر ولایت: فالله هو الولی، آن است که تنها ولی حقیقی و بالذات، خداوند است و پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله واهل بیت عصمت و طهارت سلام الله علیهم اجمعین ولی بالعرض و مظهر ولایت خدایند و به تعبیر لطیف قرآن و نشانه ولایت الهی اند. به تعبیر قرآن کریم، همه موجودات، آیات الهی اند، اما انسان کامل و اولیا خداوند، آیه و نشانه تام خداوند هستند و به بیان نورانی امیرالمومنین علیه السلام: ما لله آیه اکبر منی (263) همه موجودات ارضی و سمائی آیات الهی اند، ولی من، آیه اکبر خداوند هستم و هیچ آیتی خداوند را مانند من نشان نمی دهد. بدیهی است که مقصود حضرت امیرالمومنین علیه السلام همان مقام نورانیت خود و اهل بیت است که با نورانیت رسول اکرم و خلیفه مطلق خداوند، حضرت محمد مصطفی صلی اللَّه علیه و آله یکی می باشد.
امام صادق علیه السلام می فرماید: در روز قیامت، خدای عزوجل از شخص مومن سوال می کند: زمانی که من مریض شدم، چرا به عیادت من نیامدی؟ شخص مومن می گوید: شما که مریض نمی شوید. فرمود: فلان بنده مومن که مریض شد، اگر او را عیادت می کردی، مرا عیادت کرده بودی (264) این سخنان، کنایه و مجاز و استعاره و تشبیه نیست، بلکه از قبیل حق را در آینه مومن دیدن است، که مومن، آیت خداوند می باشد.
البته مظهر حق بودن، هیچ گاه به معنای حلول و اتحاد نیست، زیر محال است که خداوند در چیزی حلول کند و یا با چیزی اتحاد یابد، بلکه مقصود آن است که همه موجودات جهان، به تمام هستی خد، آیت و نشانه خداوند می باشند و همه هستی و کمالات خود را از او دریافت نموده و اکنون نیز دریافت می نمایند و در حدوث و بقا محتاج خدایند.
اینکه امام راحل قدس سره و بنیانگذار انقلاب اسلامی، خطاب به بسیجیان و رزمندگان فرمودند: از دور دست و بازوی قدرتمند شما را که دست خدا بالای آن است می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنم (265) معنایش این است که دست شما را که مظهر و نشانه و آیت خداست می بوسم: یدالله فوق ایدیهم (266) و در حقیقت، ایشان، دست بی دستی خدا را تکریم می نماید.
در سنت و سیرت انبیا علیهم السلام ظریف ترین ادب ها، ادب توحید است و بر این اساس، توحید در همه زندگی آنان جلوه گر بوده است. همه کارهای آنان و کارهای همه آنان، بر محور آیه شریفه قل اننی هدانی ربی الی صراط مستقیم دینا قیما مله ابراهیم حنیفا و ما کان من المشرکین قل ان صلانی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین (267) برای الله بود، حیات و مماتشان برای خدا بود. البته عالی ترین مرحله کمالش مخصوص رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله است و این سخن که زبان حال ایشان در قرآن است، زبان حال همه انبیا الهی بوده است. البته با تفاوت درجاتی که داشته اند: و رفعنا بعضهم فوق بعض (268)
قرآن کریم اطاعت مردم از پیامبران را، اطاعت از خداوند می داند، زیرا رسولان الهی، به اذن خداوند و به فرمان او و با پیام و کتاب او برای هدایت بشر به سوی او آمده اند: و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله (269) اصل اولی درباره ولایت و سرپرستی غیر خداوند بر انسان ها، عدم است، یعنی هیچ فردی از انسانها بر هیچ فرد دیگری ولایت ندارد، مگر آنکه از سوی خداوند تعیین گشته باشد. از آنچه گفته شد، این نکته روشن گردید که ربوبیت، عبودیت، و ولایت و حکومت، همگی اختصاص به خالق و آفریننده انسان دارد و اگر انبیا و مرسلین و ائمه علیهم السلام ولایت تکوینی و یا ولایت تشریعی و حکومت بر جامعه بشری دارند، این ولایت ها، ظهور از ولایت خدا و به اذن و فرمان اوست و اگر در عصر غیبت نیز برای فقییه جامع الشرایط، ولایت و مدیریتی در محدوده تشریع و قانون اسلام بر جامعه مسلمین وجود دارد، آن نیز باید به اذن و فرمان خداوند باشد و گرنه، همان طور که گفته شد، انسان ها آزاد آفریده شده اند و هیچ انسانی سرپرست انسان دیگر نیست. (270)
تذکر: گوهر ذات انسان، از هر قیدی آزاد و از هر بندی رهاست، مگر قید عبودیت خدای سبحان که چنین بندی، از هر آزادی و بی بندو باری بهتر است. تنها مبدئی که حاکم بر گوهر ذات آدمی است و در نتیجه، بر تمام شوون علمی و عملی او اشراف و سیطره دارد، خداوندی است که هستی او مستقل می باشد و وجودی به انسان عطا نموده که عین ربط به او است. در این منظر، خداوند، نه تنها فاعل و خالق انسان است، بلکه مقوم او است و انسان، نه تنها مخلوق اوست، که متقوم به او خواهد بود.
آنچه برهان عقلی او را ثابت نمود، ظاهر دلیل نقلی نیز آن را تایید می نماید، زیرا در قرآن کریم، آیاتی یافت می شود که ولایت الهی را نسبت به خود انسان و گوهر ذات او می داند مانند الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور (271) و اذا اراد الله بقوم سو فلا مرد له و ما لهم من دونه من وال (272) و اگر ولایتی برای غیر خدا ثابت شود، حتما نخست، تولیت مطلق الهی است، چرا که قرآن کریم، تنها ولی مطلق را خداوند معرفی می کند: و هو الولی الحمید (273) فالله هو الولی (274) غرض آنکه، ظاهر بسیاری از ادله نقلی ولایت خداوند بر گوهر ذات آدمی است و چیزی که مانع انعقاد این ظهور گردد یا موجب سلب اعتبار ظهور منعقد شده باشد وجود ندارد، بلکه دلیل عقلی و نقلی دیگر نیز آن را تایید می نماید.
اما ولایت غیر خداوند بر انسان یعنی ولایت فقیه بر جمهور مردم که از سنخ ولایت تکوینی معصومین علیهم السلام نیست، گرچه ظاهر برخی از ادله نقلی آن است که خود انسان تحت ولایت فقیه عادل است مانند مقبوله عمر بن حنظله: جعلته علیکم حاکما (275) که خطاب به ذوات انسانی است، یعنی من فقیه جامع شرایط حکومت را حاکم بر شما قرار دادم، و نظیر آیه انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون (276) و آیه: النبی اولی بالمومنین من انفسهم (277) که همگی محور ولایت تشریعی را ذوات آدمی معرفی می کنند، لیکن طبق ظاهر بعضی از ادله نقلی دیگر، آنچه مدار ولایت تشریعی والیان دینی است، همانا شوون و امور جامعه است نه خود ذوات انسانی، زیرا ظاهر آیه اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم (278) این است که رهبران الهی، ولی امر امت هستند نه ولی گوهر هستی آنها. نیز آنچه از سخنان حضرت علی علیه السلام بر می آید، آن است که رهبر دینی، کسی است که به امر مسلمین و شان اداره جامعه سزاوارتر باشد: ایها الناس، ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه و اعلمهم بامر الله فیه (279) که منظور از هذا الامر همان تدبیر جامعه و اداره امور امت است نه سیطره بر ذوات آنان.
پس دو رکن رصین را هماره باید در مری و مسمع قرار داد: اول آنکه محور ولایت فقیه عادل، شان جامعه اسلامی است نه ذوات مردم و گوهر هستی آنان و دوم اینکه مدار ولایت فقیه عادل، شان تمام افراد جامعه حتی خود فقیه عادل است، زیرا آنچه والی اسلامی است، شخصیت حقوقی فقاهت و عدالت است و آنچه مولی علیه است شان امت می باشد که خود فقیه نیز جز آحاد امت خواهد بود.
امر و شان امت، دو قسم است که یک قسم از آن با مشورت خود مردم تامین شود و آیه و امرهم شوری بینهم (280) ناظر به آن است، زیرا این قسم امر خود آنهاست مانند مباحات و موارد تخییر و...قسم دیگر امور امت، به ولایت فقیه عادل وابسته است که از این رهگذر او، ولی امر محسوب می شود وجز اوالوالامر خواهد بود. مواردی که تفکیک آنها سهل نیست، بر اساس آیه سوره آل عمران عمل می شود که فرمود: و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکلین (281) بنابراین، از انضمام آیه اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم(282) و آیه و شاورهم فی الامر، می توان صورت دلپذیری از عنوان جمهوری اسلامی ترسیم نمود که تفصیل آن، در ثنایای کتاب مشهود است.