ولایت فقیه (ولایت فقاهت و عدالت)

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

قانون و حکومت

دین، هرگز از حکومت و سیاست جدا نمی باشد، زیرا همان گونه گفته شد، دین، موعظه و نصیحت و تعلیم محض مسائل فردی بدون اجتماعی، و مسائل اخلاقی و اعتقادی بدون سیاسی و نظامی و مانند آن نیست، بلکه احکام اجتماعی و سیاسی نیز دارد.
خدای سبحان در یکی از آیات قرآن کریم، هدف ارسال رسولان خود را چنین بیان می فرماید: کان الناس امه واحده فبعث الله النبیین مبشرین و منکذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه (125) در این کریمه، مساله رفع اختلاف میان مردم، به عنوان هدف بعثت انبیاء مطرح شده است. اگر اختلاف میان انسان ها امری طبیعی و قطعی است - چنانکه در پیش گفته شد - و اگر رفع اختلاف ها، امری ضروری برای ایجاد نظم در جامعه بشری و دوری از هرج و مرج است، موعظه و نصیحت و مساله گویی صرف نمی تواند مشکل اجتماعی را حل کند و لذا هیچ پیامبر صاحب شریعتی (126) نیامده است مگر آنکه علاوه بر تشیر و انداز، مساله حاکمیت را نیز مطرح نموده است. خدای سبحان در این آیه نمی فرماید پیامبران به وسیله تعلیم یا تبشیر و انذار، اختلاف جامعه را رفع می کنند، بلکه می فرماید به وسیله حکم اختلافات آن را بر می دارند، زیرا حل اختلاف، بدون حکم و حکومت امکان پذیر نیست.
اکنون نیز که انسان ها نسبت به امم گذشته، از علم و تمدن بهره بیشتری دارند، هرگز نمی توان اختلافات آنان را با مساله گویی و صرف نصیحت از میان برد، بلکه نظام و حکومتی لازم است تا احکام قضایی و جزایی و کیفری را به اجرا درآورد و حدود و قصاص و دیات و مجازات های مالی و اقتصادی را محقق سازد و اساساً قضا و داوری، بدون حکومت امکان پذیر نیست و این دو، متلازم یکدیگرند و حکومت، مجری احکام قضایی است.
بنابراین، هر مکتبی که پیام آور شریعتی برای بشر باشد، به یقین، احکام فردی و اجتماعی را با خود آورده است و این احکام، در صورتی مفید و کارساز خواهند بود، که به اجرا درآیند و اجرای قانون و احکام الهی نیز ضرورتاً نیازمند حکومتی است که ضامن آن باشد. در غیر این صورت، یا اساساً احکام دینی به اجرا در نمی آید و یا اگر اجرایش به دست همگان باشد، لازمه اش هرج و مرجی است که بدتر از نبودن احکام در جامعه است.
صرف قانون که وجود لفظی یا کتبی تفکر خاصی است، توان تاثیر در روابط خارجی را ندارد و حتماً یک موجود مرتبط با غیب و توانمند می خواهد که مسوول تعلیم و حفظ و اعمال آن باشد و از اینرو، حضرت مولی الموحدین، علی بن ابی طالب علیه السلام برای رفع مغالطه خوارج که قانون را کافی می دانستند و جامعه را بی نیاز از رهبر و حاکم و حکومت می پنداشتند و شعارشان این بود که: لا حکم الا لله فرمودند: کلمه حق یراد بها الباطل، نعم انه لا حکم الا لله ولکن هولا یقولون لا امره الا لله و انه لابد للناس من امیر بر او فاجر (127) یعنی این سخن: لا حکم الا لله، سخن حق و گفته قرآن است، ولی اراده باطل و نادرست از آن شده است، بله هیچ حکم و قانونی حق نیست مگر حکم و قانون خداوند، ولی این افراد از این کلام درست، چیز دیگری اراده کرده اند و مقصودشان آن است که هیچ امارت و حکومتی نیست مگر امارت و حکومت خداوند و این در حالی است که مردم، بدون امیر و حاکم نمی توانند زندگی کنند و حتی در نبود امیر نیکوکار، امیر فاجر غیر ظالمی نیاز دارند تا جامعه به هرج و مرج و انهدام کشیده نشود.

حکومت اسلامی

اسلام را نباید در برابر مکاتب فکری محض قرار داد، زیرا مکتب های فکری صرف، تنها در حریم فکر و اندیشه برنامه دارند و بس. اگر بخشی از اسلام مربوط به معارف و اعتقادات و جهان بینی است و بخش دیگری از آن مربوط به امور اخلاقی و تهذیب نفس می باشد، در کنار این دو بخش سومی وجود دارد که به شرح وظائف و دستورهای عملی پرداخته است.
اگر اسلام نظارت و ارشاد و امر به معروف و نهی از منکر و جهاد و دفاع دارد، اگر حدود و مقررات و قوانین اجتماعی و جامع دارد، این نشان می دهد که اسلام یک تشکیلات همه جانبه و یک حکومت است و تنها به مساله اخلاق و عرفان و وظیفه فرد نسبت به خالق خود یا نسبت به انسان های دیگر نپرداخته است، اگر اسلام راه به را به انسان نشان می دهد و در کنارش از او مسوولیت می طلبد، اگر اسلام آمده است تا جلوی همه مکتب های باطل را بگیرد و تجاوز و طغیان طواغیت را درهم کوبد، چنین انگیزه ای، بدون حکومت و چنین هدفی، بدون سیاست هرگز ممکن نیست.
خدای سبحان درباره اسلام و رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله می فرماید: هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون (128) یعنی خدای تعالی رسولش را با هدایت و دین حق اعزام نمود تا مردم را در همه ابعاد زندگی هدایت کند و بساط هر طاغوت را برچیند و تا دینش را بر تمام مرام ها و حکومت ها و نظام ها پیروز گردانند. بر این اساس، پیامبر اسلام برای دو کار آمد نه یک کار، هم برای هدایت و موعظه و تعلیم و ارائه قانون آمد و هم برای برچیدن ظلم و ستم و طغیان.
خدای تعالی هدف بعثت همه رسولان خود را چنین بیان می فرماید: و لقد بعثنا فی کل امه رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت (129) ما برای هر امتی پیام آوری فرستادیم که آنان را به عبادت الله دعوت کند و به اجتناب از طاغوت را در جانب دیگر قرار دادن و در جهت او قدم برنداشتن و از خود در برابر تجاوز طاغی دفاع کردن و تسلیم و برده او نشدن.
اسلام از آن جهت که دین الهی است و از آن جهت که کامل و خاتم همه مکتب هاست، برای اجرای احکامش و برای ایجاد قسط و عدل در جامعه، حکومت و دولت می خواهد، برای نبرد با طاغوت و ستیز با ظلم و تعدی طاغوتیان، حکومت و حاکم می خواهد. اسلام بی حکومت و بی اجرا، قانون صرف است و از قانون که سوادی بر بیاض است، به تنهایی کاری ساخته نیست و اگر دشمنان اسلام، جدایی دین از سیاست را ترویج می کنند و اسلام بی حکومت را تقدیس و تکریم کرده و می کنند، برای خلع سلاح نمودن مسلمین و جامعه اسلامی است، نه به جهت خیر خواهی و نیک اندیشی یا اسلام شناسی واقعی و اصیل آنان.

آتش بس یک جانبه!

فکر جدایی دین از سیاست، در واقع، آتش بس یک جانبه بین دو طرف درگیر است، یعنی همه کسانی که از روی ترس یا علل دیگر، سخن از جدایی دین از سیاست زده اند و در عمل، کاری به سیاست ندارند، در جنگ و ستیز دینداران با سیاستمدراران ظالم، آتش بس را یک جانبه قبول کرده اند سیاستمدرارن جبار و بی رحم، هیچ گاه نمی گویند ما با دین و دینداری کاری نداریم. آنان هر زمان که بتوانند، دین را به کام خود می کشند و دینداران را به ذلت و اسارت در می آورند. هیچ سیاستمدار دنیاطلبی نمی گوید من با دین کاری ندارم، بلکه می گوید دین باید در چنگ من باشد، او اگر بتواند، دین را نابود می کند و اگر نتواتند، آن را به اسارت می گیرد تا برای رسیدن به اهداف شوم خود، از آن استفاده کند.
در گذشته، رژیم منفور پهلوی را دیدیم که گاهی برای فریب مسلمانان و منحرف ساختن آنان، قرآن چاپ می کرد، ولی آن زمان که احساس خطر کرد و فهمید که جامعه دینی دیگر نمی خواهد اسیر او باشد، مسجد کرمان را با قرآن هایش به آتش کشید. پس یک زمان قرآن سوزی است و یک زمان قرآن سازی و هر دو برای اهداف پلید استعماری و سیاسی است، زیرا سخن و روش همه دنیا طلبان و بی دینان، همان شعار قد افلح الیوم من استعلی (130) است که قرآن کریم آن را نقل کرده است، یعنی خوشبختی در این دنیا را در گرو برتری بر دیگران و استثمار و بهره گیری هر چه بیشتر می دانند.
ما در جریان جنگ خلیج فارس، شاهد استفاده آمریکا از دین برای فریب مردم بودیم، از واتیکان کمک گرفت و از پاپ برای جنگ درخواست دعا نمود و این همان سو استفاده ای است که معاویه منافق از دین می کرد. معاویه - علیه اللعنه - زمانی که فهمید مالک اشتر سلام الله علیه به مصر می رود و با رفتنش آنجا را منقلب خواهد کرد، روز و شب، منزل و سیر او را شناسایی کرد و با حیله عمرو عاص، عسل مسموم را به مالک اشتر خورانید و پیش از آنکه عسل مسموم او را به شهادت برساند، مردم را به مسجد جامع شام دعوت کرد و به آنان گفت خطری حکومت اموی را تهدید می کند و ما باید دعا کنیم و شما آمین بگویید. او دعا کرد که خدا خطر مالک را برطرف کند و مردم شام نیز آمین گفتند و زمانی که خبر شهادت مالک به شام رسید، معاویه گفت ما مستجاب الدعوه هستیم. بنابراین، قدرت طلبان و دنیاپرستان، هیچ گاه با دین و دینداران از در آشتی در نمی آیند، می خواهند دین را نابود کنند اگر بتوانند و یا آن رابرای مقاصد خود و فریب مردم به بازی می گیرند و با چنین وضعی، شعار جدایی دین از سیاست چیزی جز آتش بس یک جانبه و تسلیم شدن در برابر دشمن نیست.