ولایت فقیه (ولایت فقاهت و عدالت)

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

چه کسی آزادی را محدود می کند؟

پس از اثبات لزوم محدودیت آزادی انسان و ضرورت کنترل خواسته های طبیعی انسان ها، سخن به اینجا می رسد که تعیین کننده محدوده آزادی انسان در شوون اعتقادی، حقوقی، اعمال، احوال، و سنت و سیرت کیست؟ پاسخ منطقی سوال فوق این است که تنها کسی می تواند حدود آزادی انسان را معین سازد، که برای اصل هستی او حد و مرزی قرار داده و او را محدود و متناهی آفریده است، زیرا تنها او به مخلوق خویش آگاه است و می تواند آزادی متناسب با کمال را برای او مشخص سازد، خداوندی که برای هر چیز، اندازه ای خاص قرار داده است:
(انا کل شی خلقناه بقدر) (8) خدایی که انسان موصوف را دارای حد آفریده محدوده آزادی او و دیگر اوصافش را نیز خود او معین می سازد.
اگر تصویر درست آزادی چنین است، انسان هرگز خود را مالک آزادی نمی داند، بلکه امانت دار حریت و آزادی می یابد. آزادی که از زیباترین چهره های حقوقی است، ملک انسان نیست، بلکه ودیعه و امانت الهی است که به او سپرده شده و لذا انسان، موظف است که در حراست از آن دریغ نکند و هرگز آن را به رای خویش تفسیر ننماید و بر اساس هوای خود تحریف نسازد، چه اینکه هیچ انسانی حق ندارد خود را بفروشد و خود را بنده دیگران کند و آزادی اش را به بردگی تبدیل نماید، همان گونه که حیات انسان، ویتعه الهی است و هیچ شخصی حق ندارد دست به خودکشی باطل بزند، زیرا انتحار، خیانت در امانت حیات است.
بنابراین، تفسیر علمی تحریف نشده آزادی و اعمال درست آن در مقام عمل، هر دو از ودایع الهی اند و انسان متعهد، امانت دار آنهاست.

آزادی در جهان بینی الهی و مادی

همان گونه که در آغاز کتاب گفته شد، تفسیر آزادی، بستگی دارد به انسان شناسی، و انسان شناسی نیز وابسته به جهان شناسی است و با تفاوت جهان بینی و انسان شناسی، تفسیر آزادی نیز متعدد و متفاوت می گردد.
جهان بینی الهی می گوید: جهان دارای مبدأ و معاد است و برای انسان، وحی و رسالتی آمده وانسان در عین طبیعی بودن، دارای حیثیت وجودی فراطبیعی می باشد و مسافری است که عوالمی را پشت سر گذاشته و عوالمی را پیش رو دارد و با مرگ، نابود نمی شود، بلکه روحش، از عالمی به عالم دیگر منتقل می گردد. در مقابل این بینش، جهان بینی مادی است که می گوید: جهان هستی، چیزی جز همین جهان محسوس مادی نیست و آغاز و انجامی ندارد و زندگی انسان نیز میان میلاد و مرگ خلاصه می شود و پس از مرگ، نابود می گردد و پاداش و کیفری وجود ندارد. قرآن کریم، سخن این گروه را چنین نقل می کند: (ان هی الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا) (9) یعنی جز همین حیات دنیوی و زندگی و مرگ آن، چیز دیگری نیست.
بر اساس این دو جهان بینی واین دو منطق، دو گونه تفسیر درباره آزادی انسان پدید می آید. کسانی که جهان و انسان را در ماده خلاصه می کنند، آزادی را همان رهایی مطلق و بی قید و شرط می دانند، البته تا آنجا که نسبت به دیگران تعدی نشود. آنان معتقدند که آزادی انسان، به معنای توان همه جانبه او در انتخاب هر چیز و از جمله بردگی برای انسان های دیگر است. در نگاه آنان انسان، آزاد است که دین را بپذیرد یا نپذیرد و اگر نپذیرد، هیچ ملامتی بر او نیست، زیرا هیچ حقیقتی را از دست نداده است. اما در مکتب وحی، این رهایی مطلق، به معنای بردگی است، زیرا چنین آزادی مطلقی برای انسان معلول اسارت او در دست آرزوها و هوس ها می باشد و او در واقع، هوای درونی اش را پیروی می کند: (افرأیت من اتخذ الهه هواه) (10) آیا دیدی آن کس را که هوس خود را بندگی کرد؟
باید عنایت داشت که اگر چه خداوند انسان را تکویناً آزاد آفریده است و او در انتخاب هیچ دینی مجبور نیست، لیکن تشریعاً موظف است که دین حق را که خواسته فطرت پاک و الهی اوست بپذیرد. راه رشد و کمال و هدایت، از بیراهه گمراهی و ضلالت جدا و متمایز گشته است و هر انسان خواهان سعادت و کمال، باید هدایت الهی را مغتنم شمارد و از طغیان و طاغوت دوری ورزد و به خداوند ایمان آورد که در آن صورت، به دستگیره هدایت و طنابی الهی دست یافته که هیچ گاه او را در میان راه نمی گذارد و از هدایت محروم نمی سازد: (قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله فقد استمسک بالعروه الوثقی لاانفصام لها) (11) بر پایه جهان بینی اسلامی، هر باور انسان و هر گونه عمل او، در برزخ و در جهان آخرت، به شکلی خاص ظهور می کند و انسان، موجودی است که همواره در حال هجرت از دنیا به برزخ و از برزخ به آخرت است و در این میانه، کفر و الحاد و حق ستیزی، به چهره مار و عقرب ظهور می کند و این، نشانگر آن است که اندیشه نادرست، سم کشنده روح انسان است و خداوند هرگز راضی نیست که انسان با آزادی مطلقش، دین حق را نپذیرد و با سم کفر و الحاد، خود را هلاک سازد.
بنابراین، اگر چه انسان تکویناً موجودی مجبور نیست، ولی آزادی او، در دایره دین الهی و دستورهای حیاتبخش آن است نه فوق آن، و هیچ گاه کسی نباید بگوید من حق دارم دین الهی را نپذیرم، زیرا با نپذیرفتن دین خداوند که مطابق با فطرت انسانی اوست، در واقع از انسانیت و عقل گرایی اش خارج می گردد.
قرآن کریم، از سویی، قلمرو آزادی عقیده را کاملا تبیین کرده و چنین می فرماید: (فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه) (12) (ای پیامبر!) مژده ده به آن بندگان من که سخن را می شنوند و از بهترینش تبعیت و پیروی می کنند. از سوی دیگر، سخن احسن را نیز معرفی نموده است: (و من أحسن قولا ممن دعا الی الله و عمل صالحاً و قال اننی من المسلمین) (13) یعنی سخن چه کسی بهتر از گفتار شخصی است که به سوی خدا فراخوانده، کار نیک را انجام دهد و بگوید: من از مسلمانانم به این ترتیب، اگر چه قرآن کریم انسان ها را تشویق می کند تا سخن های گوناگون را بشنوند و سخن بهتر را برگزینند، در عین حال، سخن بهتر را معرفی می کند و انسان را تشویق می نماید که بر اساس گرایش فطری خود، به آن سخن بهتر بگرود و مسلمانی باشد که کار نیک می کند و به سوی خداوند دعوت می نماید.
و اما آیاتی مانند و قل الحق من ربکم فمن شاء فلیومن و من شاء فلیکفر (14) و نیز انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفورا (15) که بیانگر آزادی انسان می باشند، پیام آنها درباره آزادی تکوینی انسان است نه آزادی تشریعی، و معنایش این است که راه و چاه از یکدیگر مشخص شده اند و انتخاب هر یک به دست شماست، زیرا شما مجبور نیستید و در عمل می توانید هر یک از این دو را اختیار کنید، اگر راه حق را رفتید، به بهشت و سعادت ابدی خواهید رسید و اگر راه باطل را پیمودید، به آتش و جهنم منتهی خواهید شد، نظیر آزادی انسان در انتخاب سم و شهد که تکویناً آزاد است، ولی در شریعت و عقل، هرگز آزاد و رها نیست.

آزادی عقیده

دین، مجموعه ای از اعتقادات ویژه است که هرگز نمی توان آن را بر کسی تحمیل کرد. اگر اصول و مبادی دیانت برای کسی حاصل نشود، دین نیز در قلمرو جانش وارد نمی شود و از اینرو قرآن کریم، در یکی از درخشنده ترین آیاتش می فرماید: (لااکراه فی الدین) (16) دین را نباید با اکراه و اجبار به مردم تحمیل ذات اقدس اله، دل انسان را به گونه ای آفریده است که تنها به برهان سر می سپارد و لذا می فرماید: (ان الظن لایغنی من الحق شیئاً) (17)این آیه، بیانگر این حکم ارشادی است که: سخن مظنون نگویید، زیرا اثری در دل دیگران ندارد عقیده که امری علمی است نه عملی، اگر مبادی و مقدماتش در نفس انسان پیدا شود، خود او نیز متحقق می گردد و اگر چنین نشود، قابل تحمیل نیست. افکار انسان، بر برهان و دلیل تکیه دارد و از اینرو، نه خود انسان می تواند عقیده ای را بر خود تحمیل کند و نه دیگران توان تحمیل بر او را دارند. اثبات و سلب فکر و عقیده، به دست کسی نیست و نیازمند مبادی و مقدمات علمی خویش است. اگر مقدمات علمی مطلبی فراهم شد. اعتقاد به آن مطلب منعقد می شود و اگر نه، آن را به صورت حقیقی باور نمی کند. عقیده، با (عقد) و گره خوردن ارتباط دارد و خود عقد، با تصدیق علمی و یقینی مرتبط است. در اعتقاد، دو عقد و گره لازم است، یکی میان موضوع و محمول - که به همین جهت، قضیه را عقد می نامند - و دیگری میان محصول قضیه و نفس انسان که این عقد دوم را اعتقاد می نامند.
البته می شود انسان با تصوراتی خیالی زندگی کند. بدون آنکه آنها را از طریق دلیل و برهان به دست آورده باشد، مانند بچه ها که غالباً در خیالند و با خیال خود زندگی می کنند و این امر، به اقتضای حکمت الهی و مناسب با مقطع سنی آنهاست، و یا مانند افرادی که با مد زندگی می کنند و روش و منش و شیوه زندگی آنان را مدهای وارداتی تعیین می کند. چنین افرادی، زندگی خیالی دارند و به جای شکوفایی عقل، خیالشان به فعلیت درآمده است و به اصطلاح علمی، متخیل بالفعل هستند و عاقل بالقوه زیرا برای کار خود، فاقد هر گونه برهان و دلیل منطقی می باشند.
انسان، وقتی به کمال می رسد که بر اساس حسن اختیار خود، حق را بپذیرد. اکراه و اجبار، اختیار را از انسان می گیرد و به همین دلیل، خدای سبحان درباره اندیشه و عقیده، آزادی را محور قرار داده و اکراه در دین را جایزه نمی داند و وظیفه انبیاء علیهم السلام را عرضه و ابلاغ دین می داند: ما علینا الا البلاغ المبین (18) و به پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله می فرماید: لعلک باخع نفسک الا یکونوا مومنین ان نشأ ننزل علیهم من السماء آیه فظلت اعناقهم لها خاضعین (19) گویا تو قالب تهی می کنی بر این اندوه که چرا اینان ایمان نمی آورند، اگر ما بخواهیم، چیزی را از آسمان نازل می کنیم تا ایشان برای آن خاضع و فروتن شوند. پس خدای سبحان، ایمان اجباری را سعادت نمی داند و برای آن، اثری در کمال انسان قائل نیست.