ولایت فقیه (ولایت فقاهت و عدالت)

نویسنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی

انسان و آزادی

رسیدن به سعادت، آرزوی همه انسان هاست، چنانکه بهره مندی از آزادی نیز یکی از خواسته ها و آرمان های بشر بوده و هست. اگر چه مفهوم اجمالی این دو واژه برای همگان روشن است، اما تفسیر دقیق سعادت و آزادی و تعیین محدوده و مصادیق آن دو، آسان نیست.
از آنجا که آزادی، وصفی او اوصاف نفسانی انسان است، با تعدد و تفاوت انسان شناسی ها، معنا و مفهوم آن متعدد می گردد. هستی شناسی و جهان بینی هر شخص، انسان شناسی او را تحت تاثیر خود قرار می دهد و هر انسان شناسی خاص، مفهوم ویژه ای از آزادی به ما عرضه می کند. از این رو، آزادی از نظر اسلام با آزادی مورد نظر مکاتب غربی، غیر دینی و غیر اسلامی تفاوت فراوان دارد، زیرا پایه های شناختی اسلام و مکاتب دیگر درباره جهان و انسان و سعادت او متفاوت می باشند.
روشن است که آزادی، هیچ گاه نمی تواند مطلق و نامحدود باشد، چرا که اوصاف هر موجودی، تابع خود آن موجود است، موجود محدود، وصف محدود دارد و موجود نامحدود، وصف نامحدود. ذات اقدس خداوند که وجودی است مطلق و ناحدود، همه اوصاف ذاتی او نیز مطلق و نامحدود می باشد و انسان که موجودی محدود و متناهی است، به ناچار اوصاف کمالی او مانند حیات و آزادی و علم و قدرت و اراده نیز محدود و متناهی می باشد. اگر هستی یک شی ء محدود باشد و ما برای او اوصاف نامحدودی فرض کنیم، لازمه اش ، تجاوز وصف از موصوف می شود که امر محالی است، یعنی وصف در جایی حضور داشته باشد که موصوفش حضور ندارد و این فرض، فرض محال است.
بنابراین، ممکن نیست که انسان محدود، آزادی نامحدود داشته باشد و وصفش تابع خود او نباشد. خداوند گرچه انسان را آزاد آفریده و به او اراده و اختیار داده است، اما اراده و اختیاری محدود نصیب او نموده است و لذا انسان این قدرت و توانایی را ندارد که با اراده خود، هر آنچه را که می خواهد محقق سازد، و همسان همین محدودیت طبیعی و تکوینی، وقتی که انسان در محیط اجتماعی خود زندگی می کند، محدودیت قانونی و حقوقی و اجتماعی نیز جلوی رهایی مطلق و آزادی بی قید و حصر او را می گیرد. چگونه ممکن است که هر فردی در اجتماع، از آزادی نامحدود برخوردار باشد و در عین حال، چنین جامعه ای دچار هرج و مرج نگردد و به سعادت و کمال شایسته خویش نائل گردد؟

آزادی و طبع طغیانگر انسان

آنچه تاکنون تاریخ بشر نشان داده و آنچه که انسان درباره افراد عادی و انسان های عصر خود دیده و می بیند این است که اکثر انسان ها از روی طبع خود مایل به تعدی و افزون گرایی اند. در درون بسیاری از انسان ها شعله (هل من مزید) (1) افروخته است و به هیچ حدی راضی و قانع نیستند، البته در کنار این زیاده خواهی طبیعی، در فطرت همه انسان ها گرایش به قسط و عدل تعبیه شده است. بر اساس بحث های تفسیری که برهان عقلی نیز تا حدودی موید آن است، در فطرت انسان (نه در طبیعت او)، مساله دین خواهی و توحید و حق و قسط و عدل الهی نهاده شده و اینکه خدای سبحان فرموده است: (فطرت الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله) (2) یا اینکه فرمود: (فالهمها فجورها و تقویها) (3) ، ناظر به همین مطلب است.
قرآن کریم، افزون طلبی طبیعت انسان و (هل من مزید) گویی او را تصدیق نموده و در بیش از پنجاه مورد، انسان ها را مذمت کرده است که نکوهش در همه آن موارد، به طبیعت انسان بر می گردد. صفاتی مانند هلوع، جزوع، منوع، قتور، ظلوم، جهول، عجول، عمه مربوط به طبع انسان است نه فطرت او. درباره فطرت وی می فرماید: (لقد کرمنا بنی آدم) (4)(فاقم وجهک للدین حنیفاً فطرت الله التی فطر الناس علیها) (5) و همه اینها، ستایش از انسان و فطرت توحیدی اوست. اینکه در اولین خطبه نهج البلاغه آمده است که انبیاء (علیهم السلام) آمده اند تا دفائن عقلی بشر را شکوفا کنند: (ویثیروا لهم دفائن العقول) (6)ناظر به فطرت اوست. در وجود انسان، دفینه ها و گنجینه هایی است که برخی مربوط به علوم و معارف و دانش است و برخی مربوط به گرایش های پاک و الهی انسان که انبیاء (علیهم السلام) این استعدادهای علمی و عملی فطری را شکوفا می کنند.
از آنچه گفته شد روشن گردید که اگر طبیعت بر زندگی انسان حکومت کند نه فطرت او، هیچ حد و مرزی برای خواسته هایش وجود ندارد و به هیچ محدوده ای راضی نمی شود و آزادی مطلقی می خواهد که هیچ کس در برابرش نباشد و همه چیز از آن او باشد و بس، و چنین وضع نابسامانی، غیر از هرج و مرج تحمل ناپذیر نخواهد بود. از اینرو، هیچ قانونی در جهان وجود ندارد - چه قانون شرقی و چه قانونی غربی، چه قانون کشورهای مترقی و چه قانون کشورهای جهان سوم، چه قانون الحادی و چه غیر الحادی - مگر آنکه برای انسان محدودیت هایی قرار داده و آزادی او را مقید نموده و برای تخلف و تعدی او مجازاتی مقرر نموده است.
پس این چنین نیست که انسان، آزاد مطلق باشد و هر کاری را که خواست انجام دادنش صحیح باشد: (ایحسب الانسان ان یترک سدی) (7) آزادی به معنای بی بندو باری و رهایی مطلق را نه عقل می پذیرد، نه فطرت، نه دین، و نه جوامع انسانی. انسان در عین آزاد بودن، در ابعاد اخلاقی، حقوقی، اقتصادی، سیاسی، و نظامی، حد و مرزهایی دارد که باید آنها را رعایت کند و اگر نکند، در همه جای دنیا برای او تنبیه و مجازاتی وجود دارد و اگر چنین نباشد، هرج و مرج و فساد، همه جوامع را به نابودی می کشد.

چه کسی آزادی را محدود می کند؟

پس از اثبات لزوم محدودیت آزادی انسان و ضرورت کنترل خواسته های طبیعی انسان ها، سخن به اینجا می رسد که تعیین کننده محدوده آزادی انسان در شوون اعتقادی، حقوقی، اعمال، احوال، و سنت و سیرت کیست؟ پاسخ منطقی سوال فوق این است که تنها کسی می تواند حدود آزادی انسان را معین سازد، که برای اصل هستی او حد و مرزی قرار داده و او را محدود و متناهی آفریده است، زیرا تنها او به مخلوق خویش آگاه است و می تواند آزادی متناسب با کمال را برای او مشخص سازد، خداوندی که برای هر چیز، اندازه ای خاص قرار داده است:
(انا کل شی خلقناه بقدر) (8) خدایی که انسان موصوف را دارای حد آفریده محدوده آزادی او و دیگر اوصافش را نیز خود او معین می سازد.
اگر تصویر درست آزادی چنین است، انسان هرگز خود را مالک آزادی نمی داند، بلکه امانت دار حریت و آزادی می یابد. آزادی که از زیباترین چهره های حقوقی است، ملک انسان نیست، بلکه ودیعه و امانت الهی است که به او سپرده شده و لذا انسان، موظف است که در حراست از آن دریغ نکند و هرگز آن را به رای خویش تفسیر ننماید و بر اساس هوای خود تحریف نسازد، چه اینکه هیچ انسانی حق ندارد خود را بفروشد و خود را بنده دیگران کند و آزادی اش را به بردگی تبدیل نماید، همان گونه که حیات انسان، ویتعه الهی است و هیچ شخصی حق ندارد دست به خودکشی باطل بزند، زیرا انتحار، خیانت در امانت حیات است.
بنابراین، تفسیر علمی تحریف نشده آزادی و اعمال درست آن در مقام عمل، هر دو از ودایع الهی اند و انسان متعهد، امانت دار آنهاست.