فهرست کتاب


صله ارحام، آثار و ثمرات آن

سلمان زواری نسب‏

20 - شش سال قهر با فرزند

سعید بن یسار از امام صادق علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمودند رسول خدا صلی الله علیه و آله سر بالین جوانی که در حال احتضار و جان کندن بود حاضر شد و به او فرمود بگو ((لا اله الا الله)) چون جوان خواست که بگوید زبانش بند آمد و نتوانست کلمه شهادت را بگوید حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله به زنی که در بالای سر آن جوان نشسته بود فرمودند آیا این جوان مادر دارد گفت بلی من مادر او هستم حضرت فرمودند آیا تو از او ناراضی هستی گفت بلی شش سال است که با او حرف نمی زنم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود از او راضی باش گفت خدا از او راضی باشد به خاطر رضایت تو یا رسول الله من هم راضی شدم آن وقت حضرت به آن جوان فرمود بگو لا اله الا الله جوان گفت لا اله الا الله حضرت فرمودند چه چیز را می بینی گفت یک مرد با چهره زشت با لباس چرکین و بوی بد و گندیده که همین الان به سوی من آمد و گلوی من را می فشارد رسول خدا به جوان فرمودند بگو ای خدائی که عمل کم را می پذیرد و از گناهان فراوان می گذرد از من عمل کم را بپذیر و از گناهان فراوانم درگذر به درستی که تو بخشنده و مهربان هستی جوان این جملات را گفت حضرت فرمودند نگاه کن ببین چه می بینی؟ جوان گفت: یک مرد سفید با صورت زیبا و با لباس تمیز و بوی خوب به طرف من آمد و می بینم که مرد سیاه چهره می رود حضرت فرمودند آن جملات را تکرار کن جوان تکرار کرد آن وقت حضرت فرمودند چه می بینی گفت دیگر مرد سیاه چهره را نمی بینم و مرد سفید را می بینم که پیش من آمد سپس جوان با این حالت از دنیا رفت. (162)

21 - داستان حاج علی بغدادی

این روایت را محدث عالی مقام همانند علامه شیخ حسین نوری طبرسی ره در جنة الماوی و مرحوم شیخ عباس قمی از النجم الثاقب و مفاتیح الجنان و سید محمد کاظم قزوینی در الامام المهدی من المهد الی الظهور با اندک تفاوتی نقل فرموده اند.
و در النجم الثاقب فرموده است که اگر نبود در این کتاب شریف مگر این حکایت متقنه صحیحه که در آن فوائد بسیاری است و در این نزدیکیها واقع شده است هر آئینه کافی بود در شرافت و نفاست آن پس بعد از بیان مقدماتی فرموده است که حاجی مذکور ایده الله نقل کرد که در ذمه هشتاد تومان مال امام علیه السلام جمع شد پس رفتم به نجف اشرف بیست تومان از آنرا به جناب علم الهدی و التقی شیخ مرتضی اعلی الله مقامه دادم و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسین مجتهد کاظمینی و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسن شروقی و باقی ماند در ذمه من بیست تومان که قصد داشتم در مراجعت بدهم به جناب شیخ محمد حسن کاظمین آل یاسین ایده الله پس چون مراجعت کردم به بغداد خوش داشتم که تعجیل کنم در ادای آنچه باقی مانده بود در ذمه ام روز پنجشنبه بود که مشرف شدم به زیارت امامین همامین کاظمین علیهما السلام و پس از آن رفتم خدمت جناب شیخ سلمه الله و قدری از آن بیست تومان را دادم و باقی را وعده کردم که بعد از فروش بعضی از اجناس به تدریج بر من حواله کنند که به اهلش برسانم و عزم کردم بر مراجعت به بغداد در عصر آن روز و جناب شیخ خواهش کرد که بمانم متعذر شدم که باید مزد عمله کارخانه شعربافی را که دارم بدهم چون رسم چنین بود که مزد هفته را در عصر پنجشنبه میدادم پس برگشتم چون ثلث از راه را طی کرده بودم سید جلیلی را دیدم که از طرف بغداد رو به من می آید چون نزدیک شد سلام کرد و دستهای خود را گشود برای مصافحه و معانقه و فرمود اهلا و سهلا و مرا در بغل گرفت و معانقه کردیم و هر دو یکدیگر را بوسیدیم و بر سر عمامه سبز روشنی داشت و بر رخسار مبارکش خال بزرگ سیاهی بود پس ایستاد و فرمود حاجی علی خیر است به کجا می روی گفتم کاظمین علیهما السلام را زیارت کردم و بر می گردم به بغداد فرمود امشب شب جمعه است برگرد گفتم یا سیدی متمکن نیستم فرمود هستی برگرد تا شهادت دهم برای تو که از موالیان جد من امیرالمومنین و از موالیان مائی و شیخ شهادت دهد زیرا که خدای تعالی امر فرموده دو شاهد بگیرید، (( و استشهدوا شهیدین من رجالکم )) (163)
و دو نفر مردان عادل خود را بر این حق شاهد بگیرید)). و این اشاره بود به مطلبی که در خاطر داشتم که از جناب شیخ خواهش کنم نوشته ای به من دهد که من از موالیان اهلبیت علیهم السلامم و آن را در کفن خود بگذارم پس گفتم تو چه می دانی و چگونه شهادت می دهی فرمود کسی که حق او را به من می رسانند چگونه آن رساننده را نمی شناسند گفتم حقی فرمود آنچه رساندی به وکیل من گفتم وکیل تو کیست فرمود شیخ محمد حسن گفتم وکیل تو کیست فرمود وکیل تو وکیل من است و به جناب آقا سید محمد گفته بود که در خاطرم خطور کرد که این سید جلیل مرا به اسم خواند با آنکه او را نمی شناسم پس به خود گفتم شاید او مرا می شناسد و من او را فراموش کرده ام باز در نفس خود گفتم که این سید از حق سادات از من چیزی می خواهد و خوش دارم که از مال امام علیه السلام چیزی به او برسانم پس گفتم که ای سید در نزد من از حق شما چیزی مانده بود رجوع کردم در امر آن به جناب شیخ محمد حسن برای آنکه ادا کنم حق شما یعنی سادات را به اذن او پس در روی من تبسمی کرد و فرمود آری رساندی بعضی از حقوق ما را به سوی وکلای ما در نجف اشرف پس گفتم آنچه ادا کردم قبول شد فرمود آری پس در خاطرم گذشت که این سید می گوید: بالنسبه به علماء اعلام وکلای مایند و این در نظرم بزرگ آمد پس گفتم علماء وکلایند در قبض حقوق سادات و مرا غفلت گرفت انتهی...
آنگاه فرمود برگرد جدم را زیارت کن پس برگشتم و دست راست او در دست چپ من بود چون به راه افتادیم دیدم در طرف راست ما نهر آب سفید و صاف جاری است و درختان لیمو و نارنج و انار و انگور و غیر آن همه با میوه در یک وقت با آنکه موسم آنها نبود بر بالای سر ما سایه انداخته اند گفتم این نهر و این درختها چیست؟ فرمود هر کس از موالیان ما که زیارت کند جد ما را و زیارت کند ما را اینها با هست پس گفتم می خواهم سوالی کنم فرمود سوال کن گفتم شیخ عبدالرزاق مرحوم مردی بود مدرس روزی نزد او رفتم شنیدم که می گفت کسی که در طول عمر خود روزها روزه باشد و شبها به عبادت به سر برد و چهل حج و چهل عمره بجای آورد و در میان صفا و مروه بمیرد و از موالیان امیرالمومنین نباشد برای او چیزی نیست فرمود آری والله برای او چیزی نیست پس از حال یکی از خویشان خود پرسیدم که از موالیان امیرالمومنین است فرمود آری او و هر که متعلق به تو پس گفتم سیدنا برای من مسئله ای است فرمود بپرس گفتم روضه خوانان تعزیه امام حسین علیه السلام می خوانند که سلیمان اعمش آمد نزد شخصی و از زیارت سید الشهداء علیه السلام پرسید گفت بدعت است پس در خواب دید سودجی را میان آسمان و زمین پس سوال کرد که کیست در آن سودج گفتند به او فاطمه زهرا علیهما السلام و خدیجه کبری علیهما السلام پس گفت به کجا می روند گفتند به زیارت امام حسین علیه السلام در امشب که شب جمعه است و دید رقعه هائی را که از هودج می ریزد و در آن مکتوبست: امان من النار لزوار الحسین علیه السلام فی لیلة الجمعة امان من النار یوم القیامة )) این حدیث صحیح است؟ فرمود آری راست و تمام است.
گفتم سیدنا صحیح است که می گویند هر کس زیارت کند حسین علیه السلام را در شب جمعه پس برای او امان است فرمود آری والله و اشک از چشمان مبارکش جاری شد و گریست گفتم سیدنا مسئله ای دارم فرمود بپرس گفتم سنه هزار دویست و شصت و نه حضرت رضا را زیارت کردیم و در درود یکی از عربهای شروقیه را که از بادیه نشینان شرقی نجف اشرفند ملاقات کردیم و او را ضیافت کردیم و از او پرسیدیم که چگونه است ولایت امام رضا علیه السلام گفت بهشت است امروز پانزده روز است که من از مال خود حضرت رضا علیه السلام خورده ام چه حق دارد منکر و نکیر که در قبر نزد من بیایند گوشت و خون من از طعام آن حضرت روئیده در مهمان خانه آن جناب این صحیح است علی بن موسی الرضا علیه السلام می آید و او را از منکر و نکیر خلاص می کند؟فرمود آری والله جد من ضامن است گفتم یا سیدنا مسئله کوچکی است فرمود آری والله جد من ضامن است گفتم سیدنا مسئله کوچکی است می خواهم بپرسم فرمود بپرس گفتم زیارت من حضرت رضا علیه السلام را مقبولست فرمود قبول است انشاء الله گفتم سیدنا سوال دیگر دارم فرمود بسم الله گفتم حاجی محمد حسین بزاز باشی پسر مرحوم حاجی احمد بزاز باشی زیارتش قبول است یا نه؟ و او با من رفیق و شریک در مخارج بود در راه مشهد امام رضا علیه السلام فرمود عبد صالح زیارتش قبول است گفتم سیدنا سوال دیگری دارم فرمود بسم الله گفتم فلانی که از اهل بغداد و همسفر ما بود زیارتش قبول است؟ پس ساکت شد گفتم سیدنا مسئلة فرمود بسم الله گفتم این کلمه را شنیدی یا نه زیارت او قبول است یا نه جوابی نداد حاجی مذکور نقل کرد که ایشان چند نفر بودند از اهل مترفین بغداد که در این سفر پیوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را نیز کشته بود پس رسیدیم در راه به موضعی از جاده وسیع که دو طرف آن بساتین و مواجه بلده شریفه کاظمین است و موضعی از آن جاده که متصل است به بساتین از طرف راست آن که از بغداد می آید و آن مال بعضی از ایتام سادات بود که حکومت به ستم آن را داخل در جاده کرد و اهل تقوی و ورع سکنه این دو بلد همیشه کناره می کردند از راه رفتن در آن قطعه از زمین پس دیدم آن جناب را که در آن قطعه راه می رود پس گفتم ای سید من این موضع مال بعضی از ایتام سادات است تصرف در آن روا نیست فرمود این موضع مال جد ما امیرالمومنین و ذریه او و اولاد ماست حلال است برای موالیان ما تصرف در آن و در قرب آن مکان در طرف راست باغی است مال شخصی که او را حاجی میرزا هادی می گفتند و از متولین معروف عجم بود که در بغداد سکونت می ورزید گفتم: سیدنا راست است که می گویند زمین باغ حاجی میرزا هادی مال حضرت موسی بن جعفر علیه السلام است فرمود چه کار داری به این؟ و از جواب اعراض نمود پس رسیدیم به ساقیه آب که از شط دجله می کشند برای مزارع و بساتین آن حدود، و از جاده می گذرد و آنجا دو راه می شود به سمت شهر یکی راه سلطانی است و دیگری راه سادات و آن جناب میل کرد به راه سادات پس گفتم بیا از این راه یعنی راه سلطانی برویم فرمود نه از این راه خود می رویم پس آمدیم و چند قدمی نرفتیم که خود را در صحن مقدس و در نزد کفشداری دیدیم و هیچ کوچه و بازاری را ندیدیم پس داخل ایوان شدیم از طرف باب المراد که از سمت شرقی و طرف پائین پا است و در رواق مکث نفرمود و اذن دخول نخواند و داخل شد و در درب حرم ایستاد پس فرمود زیارت بکن، گفتم من قادر نیستم فرمود برای تو بخوانم گفتم آری پس فرمود، ءادخل یا الله السلام علیک یا رسول الله السلام علیک یا امیرالمومنین .
همچنین سلام کردند بر هر یک از ائمه علیهم السلام تا رسیدند در سلام به حضرت عسکری علیه السلام و فرمود: السلام علیک یا ابا محمد الحسن العسکری آنگاه فرمود امام زمان خود را می شناسی گفتم چرا نمی شناسم، فرمود سلام کن بر امام زمان خود گفتم: السلام علیک یا حجت الله یا صاحب الزمان یا بن الحسن پس تبسم نمود و فرمود علیک السلام و رحمة الله و برکاتة پس داخل شدیم در حرم مطهر و ضریح مقدس را چسبیدیم و بوسیدیم پس فرمود به من زیارت کن گفتم من قاری نیستم فرمود زیارت بخوانم برای تو؟گفتم آری فرمود کدام زیارت را می خواهی گفتم هر زیارت که افضل است مرا به آن زیارت ده فرمود زیارت امین الله افضل است آنگاه مشغول شد به خواندن و فرمود: السلام علسکما یا امین الله فی ارضه و حجته علی عباده الخ و چراغهای حرم را در این حال روشن کردند پس شمعها را دیدم روشن است ولکن حرم روشن و منور است به نوری دیگر مانند نور آفتاب و شمعها مانند چراغی بودند که روز در آفتاب روشن نمایند و مرا چنین غفلت گرفته بود که هیچ ملتفت این آیات بینات نمی شدم چون از ریارت فارغ شد از سمت پائین پا آمدند به پشت سر و در طرف شرقی ایستادند و فرمودند: آیا زیارت می کنی جدم حسین را گفتم آری زیارت می کنم شب جمعه است پس پس زیارت وارث را خواندند و موذنها از اذان مغرب فارغ شدند پس به من فرمود نماز کن و ملحق شو به جماعت پس تشریف آوردند در مسجد پشت حرم مطهر و جماعت در آنجا منعقد بود و خود به انفراد ایستادند در طرف راست امام جماعت محاذی او و من داخل شدم در صف اول و برایم مکانی پیدا شد چون فارغ شدم او را ندیدم پس از مسجد بیرون آمدم و در حرم تفحص کردم او را ندیدم و قصد داشتم او را ملاقات کنم و چند قرانی به او بدهم و شب او را نگاه دارم که مهمان من باشد آنگاه به خاطرم آمد که آن سید که بود و آیات و بینات گذشته را ملتفت شدم از انقیاد من امر او را در مراجعت به آن شغل مهم که در بغداد داشتم و خواندن مرا به اسم با آنکه او را ندیده بودم و گفتن او موالیان ما و اینکه من شهادت می دهم و دیدن نهر جاری و درختان میوه دار در غیر موسم و غیر از اینها از آنچه گذشت که سبب شد برای من یقین حاصل شود به اینکه او حضرت مهدی علیه السلام است خصوص در فقره اذن دخول و پرسیدن از من بعد از سلام بر حضرت حسن عسکری علیه السلام که امام زمان خود را می شناسی چون گفتم می شناسم فرمود سلام کن چون سلام کردم تبسم کرد و جواب داد پس آمدم در نزد کفشدار و از حال جنابش سوال کردم گفت بیرون رفت و پرسید که این سید رفیق تو بود؟گفتم بلی پس آمدم به خانه مهماندار خود و شب را به سر بردم چون صبح شد رفتم به نزد جناب شیخ محمد حسن و آنچه دیده بودم نقل کردم پس دست خود را بر دهان گذاشت و نهی نمود از اظهار این قصه و افشاء این سر و راز و فرمود خداوند تو را موفق کند پس آن را مخفی می داشتم و به احدی اظهار ننمودم تا آنکه یک ماه از این قضیه گذشت روزی در حرم مطهر بودم سید جلیلی را دیدم که آمد نزدیک من و پرسید که چه دیدی و اشاره کرد به قصه آن روز گفتم چیزی ندیدم باز اعاده کرد آن کلام را به شدت انکار کردم پس از نظرم ناپدید شد و دیگر او را ندیدم. (164)

22 - کلام امام باقر علیه السلام در پیوند با اهل بیت (ع)

میسر می گوید در خدمت امام باقر علیه السلام بودم و در خیمه آن حضرت حدود پنجاه نفر مرد بودند بعد از سکوت طولانی ما امام علیه السلام فرمودند چرا حرف نمی زنید؟ شاید گمان می کنید که من پیامبر شما هستم به خدا سوگند من پیامبر نیستم ولکن من فرزند و خویشاوند رسول خدا هستم کسی که با ما پیوند برقرار کند خدا با او پیوند می کند و کسی که ما را دوست بدارد خداوند او را دوست می دارد و کسی که از ما احترام کند خداوند حرمت او را نگه می دارد آنگاه حضرت فرمودند آیا می دانید کدام زمین پیش خداوند افضل است؟ راوی می گوید کسی از ما نتوانست جواب گوید حضرت خودشان فرمودند: این مکه است که خداوند آن را برای خودش حرم انتخاب فرمود و بیتش را در آنجا قرار داد سپس فرمودند آیا می دانید کدام زمین در مکه افضل است؟ پیش خداوند از جهت احترام باز کسی از ما حرف نزد و حضرت خودشان جواب فرمودند که این مسجدالاحرام است سپس فرمودند آیا می دانید کدام قسمت مسجدالحرام افضل است در پیشگاه الهی؟ از نظر احترام باز کسی از ما جواب نداد حضرت فرمودند این محل بین رکن و مقام در کعبه است و حضرت اسماعیل آنجا نماز خواند به خدا سوگند اگر بنده ای از بندگان خدا در این مکان شب را به روز با عبادت بیاورد و روز را به شب با روزه گرفتن برساند در حالی که حق حرمت ما اهل بیت علیهم السلام را نشناسد خداوند چیزی را از او قبول نخواهد فرمود. (165)