فهرست کتاب


صله ارحام، آثار و ثمرات آن

سلمان زواری نسب‏

14 - قطع ارتباط بت پرستی

او از قبیله ((مزینه)) بود و نامش عبدالعزی (عزی اسم یکی از بتها است) در کودکی پدرش را از دست داد، عموی بت پرستش کفالت وی را به عهده گرفت،از او حمایت و سرپرستی نمود بزرگش کرد به جوانیش رسانید و قسمتی از اموال و اغنام خود را به او بخشید.
در آن موقع اسلام شور و تحرکی در مردم بوجود آورده بود و همه جا پیرامون دین جدید بحث و گفتگو می شد، عبدالعزی جوان نیز به جستجو و تحقیق برخاست و با عشق و علاقه مسائل اسلامی را دنبال می کرد بر اثر شنیدن سخنان پیامبر اسلام و آگاهی از تعالیم الهی به فساد عقیده خود و خاندان خود پی برد، از بت پرستی و رسوم جاهلیت دل بر گرفت و در باطن به دین خدا ایمان آورد اما به رعایت عموی خود اظهار اسلام نمی نمود.
تا به چندی وضع به همین منوال بود پس فتح مکه روزی به عموی خود گفت: مدتی در این انتظار ماندم که به خود آئی و مسلمان شوی و من نیز با تو قبول اسلام نمایم اینک می بینم که بت پرستی را ترک نمی گوئی و همچنان در کیش باطل خود پافشاری می کنی پس موافقت کن من مسلمان شوم و به گروه مسلمانان بپیوندم عمو که قبلا گرایش او به اسلام را حس کرده بود از شنیدن سخنان وی سخت بر آشفت و گفت هرگز اجازه نمی دهم و سپس قسم یاد کرد اگر تو راه محمدیان را در پیش گیری تمام اموالی را که به تو داده ام پس می گیرم عمو تصور می کرد برادرزاده جوانش با تهدید پس گرفتن اموال تغییر عقیده خواهد داد و او از تصمیم خود بر می گردد فکر مسلمانی را از سر به در می کند، و در بت پرستی پایدار می ماند ولی او مسلمان واقعی بود و با تندی و خشونت و تهدید مالی اراده اش متزلزل نشد از تصمیم خود دست نکشید و در کمال صراحت و قاطعیت، اسلام باطنی خود را آشکار کرد و کمترین اعتنائی به تهدید مالی او ننمود.
سخنان بی پرده عبدالعزی، در قبول آئین اسلام، عمو را به عملی ساختن تهدید خود وادار کرد تمام اموال را از وی پس گرفت حتی جامه ای را که در تن داشت از برش بیرون آورد او با بدن برهنه نزد مادر رفت و گفت: آهنگ مسلمانی دارم و از تو جز تن پوشی نمی خواهم مادر قطعه کتانی که در اختیار داشت به فرزند خود داد او پارچه را گرفت به دو نیم کرد و خود را به آن دو قطعه پوشاند و برای شرفیابی محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله راه مدینه را در پیش گرفت. او دلباخته حق و حقیقت بود قلبی داشت که از شور و هیجان، پاکی و خلوص، و صمیمت و صفا لبریز بود و مانند مرغی که از قفس آزاد و بال و پر گشوده باشد با سرعت می رفت تا هرچه زودتر به رهبر اسلام برسد آزادانه از تعالیم حیات بخش او استفاده کند خود را به شایستگی بسازد و موجبات سعادت واقعی و کمال انسانی خود را فراهم آورد.
بین الطلوعین در موقعی که مردم برای ادای فریضه گرد آمده بودند وارد مسجد شد و نماز صبح را با پیامبر به جماعت خواند پس از نماز رسول اکرم او را نزد خود طلبید و فرمود کیستی؟ گفت نامم ((عبدالعزی)) و جریان خود را شرح داد حضرت فرمود: اسم تو عبدالله است و دید خود را با دو جامه پوشانده است او را ((ذوالبجادین)) خواند و از آن پس بین مسلمین به همان لقبی که پیامبر به او داده بود مشهور گشت.
او برای شرکت در جنگ تبوک با دیگر مسلمانان در معیت پیامبر از مدینه خارج شد و در همین سفر از دنیا رفت، موقع دفنش پیامبر گرامی به احترام و تکریم او داخل شد و جسد عبدالله را گرفت و با دست خود در قبر خواباند. پس از پایان یافتن کار دفن رو به قبله ایستاد و دستها را بلند کرد و گفت: اللهم انی امیست عنه راضیا فارض عنه .

13 - لذت عفو و گذشت

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: هیچ بنده ای نیست که در احسان و بخشش را به رویش باز کند و پیوند با خویشان برقرار کند مگر اینکه خداوند در مال او بیفزاید محدث عالی مقام مرحوم نوری طبرسی صاحب کتاب شریف مستدرک الوسائل نقل فرموده است که ابوبکر پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و فرد دیگری هم حاضر بود ابوبکر را دشنام می داد و ابوبکر ساکت بود و رسول خدا تبسم می کرد سپس ابوبکر هم شروع کرد به جواب گفتن و بعضی از دشنامهای او را بر او برگردانید حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله غضب ناک و خشمگین شدند و بلند شدند و رفتند و ابوبکر هم بعد از حضرت بلند شد دنبال حضرت راه افتاد وقتی که به حضرت رسید گفت یا رسول الله آن مرد مرا دشنام می داد و شما خنده می کردی اما وقتی من شروع به جواب گفتن به بعضی از دشنامهای او کردم شما خشمگین شدی و بلند شدی ما را ترک فرمودی حضرت فرمودند: بلی او شما را دشنام می داد و تو ساکت بودی، یک ملک ایستاده بود و دشنام او را از شما رد می کرد و من او را می دیدم و تبسم می کردم اما وقتی که تو هم شروع به دشنام کردی آن ملک رفت و به جای او شیطان آمد و من در جائی که شیطان باشد نمی باشم ای ابابکر این سه مطلب را از من بشنو:
1 - هیچ بنده ای نیست که بر او ستم شود و او عفو کند مگر اینکه خداوند متعال او را کمک می کند و عزیزش می گرداند. 2 - و هیچ بنده ای نیست که برای خودش در سوال کردن را باز کند تا به این وسیله مالش را زیاد کند مگر اینکه خداوند فقر و نیازمندی او را افزون می کند. 3 - هیچ بنده ای نیست که به روی خودش در احسان و بخشش را باز کند و با اقوام و خویشاوندانش پیوند برقرار سازد مگر اینکه خداوند مال او را زیاد می کند. (155)

14 - نفرین پدر بر فرزندش

امام حسین علیه السلام فرمودند من با پدرم امیرالمومنین در شب تاریکی در کنار بیت الله که خلوت شده بود و زوار هم خوابیده بودند به طواف خانه خدا مشغول بودیم در این هنگام متوجه ناله ای جانگداز و آهی آتشین شدیم که شخص دست نیاز به درگاه پروردگار احدیت دراز کرده و با سوز و گداز بی سابقه به تضرع و زاری مشغول است و می گوید ای خدائی که جواب درمانده در تاریکی را،تو می دهی و ای خدائی که بلا و گرفتاری و مرض را تو برطرف می سازی ای خدایی که عده ای در کنار بیت تو خواب هستند و عده ای بیدار و تو را می خوانند اما به تو خواب راه ندارد به من احسان کن گناهم را ببخش! ای آن خدائی که بندگانت در حرمت به تو اشاره می کنند اگر عفو و بخشش تو شامل اسراف کار نشود پس کیست که معصیت کار و محروم را نعمت دهد؟ پدرم فرمود ای حسین آیا می شنوی ناله گناهکاری را که به درگاه پروردگار خود پناه آورده و با قلبی پاک اشک ندامت و پشیمانی می ریزد او را پیدا کن و پیش من بیاور اباعبدالله فرمود در آن شب تاریک من اطراف خانه خدا را گشتم و مردم را در تاریکی یک طرف می کردم تا او را در میان رکن و مقام پیدا کردم و دقت کردم دیدم در حال قیام
است و نماز می خواند.
بر او سلام کردم و گفتم ای بنده ای که به گناهت اقرار می کنی و استغفار می کنی امیرالمومنین پسر عموی پیامبر شما را می طلبد در سجود و رکوعش تسریع کرد و اشاره کرد که من جلو بیافتم و او را راهنمائی کنم او را خدمت امیرالمومنین علی علیه السلام آوردم حضرت دید جوان زیبا و خوش اندام با لباسهای زیبا و گران قیمت می باشد فرمود تو کیستی؟ عرض کرد من از اعرابم حضرت فرمود این ناله و سوز و گدازت برای چه بود؟ جوان جواب داد چگونه می شود حال کسی که عاق باشد و از من چه می پرسی یا علی علیه السلام که بار گناه پشتم را خمیده و نافرمانی پدر و نفرین او اساس زندگی ام را در هم پاشیده است و سلامتی و تندرستی را از من ربوده است حضرت فرمود داستان تو چیست؟ گفت پدر پیری داشتم که به من خیلی مهربان بود ولی اوقات من به کارهای زشت و بیهوده صرف می شد هر چه پدرم مرا نصیحت می کرد و راهنمائی می نمود قبول نمی کردم و گاهی هم او را آزار رسانده دشنام می دادم، یک روز پولی در نزد او سراغ داشتم و برای پیدا کردن آن پول به صندوقی که در آن پول را پنهان کرده بود رفتم تا پول را بردارم پدرم از من جلوگیری کرد من دست او را پیچیدم و بر زمین انداختم خواست از جای برخیزد ولی از شدت درد نتوانست بلند شود من پولها را برداشتم و رفتم در آن لحظه شنیدم که پدرم می گفت به خانه خدا می روم و تو را نفرین می کنم چند روز، روزه گرفت و نماز خواند پس از آن آماده سفر شد بر شتر خود سوار شد و به طرف مکه حرکت کرد بعد از آن پیمودن بیابانها و بالا رفتن از کوهها، خود را به کعبه رسانید و من شاهد کارهایش بودم دست به پرده کعبه گرفت و با آهی سوزان مرا نفرین کرد به خدا سوگند هنوز نفرینش تمام نشده بود که این بیچارگی مرا فرا گرفت و تندرستی را از من سلب کرد امام حسین علیه السلام می فرماید در این موقع پیراهن خود را بالا زده دیدم یک یک طرف بدن او خشک شده و، حرکتی ندارد جوان گفت بعد از این پیشامد بسیار پشیمان شدم و نزد پدرم رفتم عذرخواهی کردم ولی نپذیرفت و به طرف خانه خود برگشت سه سال به همین وضع گذراندم و مدام از او پوزش و عذرخواهی کردم ولی او قبول نمی کرد سال سوم در ایام حج از او درخواست کردم همانجائی که مرا نفرین کرده ای دعا کن شاید خداوند سلامتی را به برکت دعای تو، به من بازگرداند او قبول کرد و با هم به طرف مکه حرکت کردیم.
تا به وادی اراک رسیدیم ((اراک چوبی است که از آن برای مسواک استفاده می کنند))شب تاریکی بود ناگاه مرغی از کنار جاده پرواز کرد و بر اثر بال و پر زدن او شتر پدرم رمید و او را پشت به زمین افکند پدرم در میان دو سنگ قرار گرفت و همانجا از دنیا رفت و من او را همانجا دفن کردم و می دانم این گرفتاری من بواسطه نفرین و نارضایتی پدرم است.
امیرالمومنین علیه السلام فرمود اینک فریاد رس تو رسیده است دعائی که پیامبر به من تعلیم داده است به تو می آموزم و هر کس آن دعا را که اسم اعظم الهی در آن است بخواند،بیچارگی و اندوه و درد و مرض و فقر و تنگدستی از او برطرف می شود و گناهانش آمرزیده می شود، حضرت مقداری از مزایای آن دعا را بیان فرمودند امام حسین علیه السلام فرمود من از آن دعا،بیشتر از جوان، بر سلامتی خویش مسرور شدم.
آنگاه امیرالمومنین به جوان فرمود در شب دهم ذیحجه دعا را بخوان و صبحگاه پیش من بیا تا تو را ببینم و نسخه دعا را به او داد صبح روز دهم جوان با خوشحالی پیش ما آمد و نسخه دعا را تسلیم نمود امام حسین (ع) می فرماید: وقتی که از او جسستجو کردیم متوجه شدیم که سالم شده و ناراحتی ندارد جوان گفت به خدا این دعا اسم اعظم دارد سوگند به پروردگار کعبه دعایم مستجاب و حاجتم بر آورده گردید حضرت فرمود: قصه شفا یافتن خود را بگو: گفت در شب دهم همین که دیده های مردم به خواب رفت دعا را به دست گرفتم و به درگاه خداوند نالیده و اشک ندامت ریختم برای مرتبه دوم خواستم بخوابم آوازی بر آمد که ای جوان! کافی است خدا را به اسم اعظم قسم دادی و مستجاب شد پس از لحظه ای به خواب رفتم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را دیدم که دست بر بدن من گذاشت و فرمود: (( احتفظ بالله العظیم فانک علی خیر )) از خواب بیدار شدم و خود را سالم یافتم (156)