فهرست کتاب


صله ارحام، آثار و ثمرات آن

سلمان زواری نسب‏

بهلول و هارون الرشید

بهلول روزی بر هارون الرشید داخل شد که در بعضی از ساختمانهای جدیدش بود گفت ای بهلول در این ساختمان چیزی بنویسید بهلول به بعضی از دیوارهای ساختمان نوشت که گلها را بالا بردی و دینت را پائین آوردی آجرها را بلند کردی و روایات ائمه اطهار علیهم السلام را گذاشتی کنار این همه پول اگر از مال خودت باشد اسراف است و خداوند اسراف کنندگان را دوست ندارد و اگر از مال غیر باشد ظلم و ستم کردی و خداوند ستمکاران را دوست ندارد به بهلول گفتند دیوانگان را بشمار! گفت: این به طول می انجامد من عقلا را برای شما می شمارم.
هارون گفت ای بهلول مرا موعظه کن! گفت من شما را به چه موعظه کنم این قصرها و آن قبرها گفت باز موعظه کن! گفت هر کسی که خداوند به او مال و جمال و سلطنت بدهد و آن کس که مالش را انفاق کند و از حیث جمال عفت به خرج بدهد و در حکومتش با عدالت رفتار کند در دیوان خداوند از خوبان و نیکان نوشته می شود.
هارون گفت ای بهلول با جایزه چطور هستی؟ بهلول گفت: جائزه ها را رد کن به آنهائی که از آنها گرفته ای من به آنها نیازی ندارم.
هارون گفت ای بهلول اگر قرض داشته باشی ما آن را اداء می کنیم گفت ای امیر اینها اهل علم کوفه هستند و می دانند که اداء دین به دین جایز نیست ((یعنی پولی که شما می خواهی با آن پول قرض مرا اداء نمائی مال خودت نیست بلکه خود مدیون دیگران هستی)).
گفت ای بهلول می خواهم برای شما ماهانه، مستمری قرار دهم بهلول گفت ای امیر تو و من از عیال خداوند هستیم محال است که خداوند شما را یاد کند ولی مرا فراموش فرماید.
و در مناظرات بهلول با ابی حنیفه آمده است که بهلول روزی شنید که ابی حنیفه می گوید من از امام صادق علیه السلام سه مطلب را قبول دارم:
1 - او می گوید شیطان را آتش می سوزاند در حالی که شیطان از آتش خلق شده است و آتش چیزی را که از خودش باشد اذیت نمی کند 2 - او می گوید خداوند موجود است با اینکه دیده نمی شود و هر چیزی موجود باشد، باید دیده شود 3 - امام صادق علیه السلام می گوید اعمال و افعال انسانها به خودشان نسبت داده می شود در حالی که نص بر خلاف اوست بهلول خواست او را جواب عملی بدهد یک کلوخ را از زمین برداشت و زد به صورت ابی حنیفه و او را زخمی کرد و خون آمد و بهلول را دنبال کردند و گرفتند آوردند به دارالخلیفه بهلول در حضور هارون الرشید به ابی حنیفه گفت از من چه شکایتی داری او گفت از دردی که از ضربت تو در سر من بوجود آمده است بهلول گفت کجاست؟ این دردی که تو می گوئی در حالی که دیده نمی شود پس تو چطور اذیت شدی از کلوخی که اصل شما از آن است که خاک باشد چطور آن درد را به من نسبت می دهی در حالی که امر در اختیار من نیست ابو حنیفه مبهوت ماند و آنجا فهمید که بهلول خواسته جواب عملی شبهات او را بدهد ابو حنیفه خجالت زده از مجلس بلند شد و رفت (148)

12 - آلام حضرت زهرا علیه السلام

به جای پیوند و احترام با دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله او را اذیت کردند، ابی بصیر عن ابی عبدالله علیه السلام قال و کان سبب و فاتها ان قنفذا مولی عمر لکزها بنعل السیف بامره فاسقطت محسنا و مرضت مرضا شدیدا . (149)
امام صادق علیه السلام فرمودند: علت وفات مادرم فاطمه علیه السلام ضربتی بود که به دستور ثانی ((توسط قنفذ)) به آن وارد شد و موجب شد که محسن را سقط کند و سبب مریض شدید آن بزرگوار گردید.
عبدالله بن عباس می گوید: رسول خدا هنگام رحلت گریه می کردند به حدی که از چشم مبارکش به محاسن شریفش سرازیر شد گفتند یا رسول الله چرا گریه می کنی فرمودند گریه می کنم بر فرزندانم و آنچه به آنان از طرف امت ستمکار و شرورم می رسد گو اینکه فاطمه علیهما السلام مورد ظلم و ستم قرار گرفته و ندا می کند و کسی از امتم او را یاری نمی کند فاطمه این کلام رسول خدا را شنیدند و گریه کردند رسول خدا فرمودند دخترم گریه مکن فاطمه (س) گفت: گریه من برای ستمهایی که به من می شود نیست بلکه برای مفارقت شماست رسول خدا او را بشارت دادند به اینکه تو اولین کسی هستی که از اهل بیت من به من ملحق می شود. (150)
آن دو نفر (ابوبکر و عمر) از اصحاب رسول خدا از علی علیه السلام خواستند که از آنها پیش فاطمه شفاعت کند تا به آنها اجازه ملاقات و عیادت بدهد امیرالمومنین از حضرت زهرا علیهما السلام خواست که اجازه بدهد تا آنان به عیادت بیایند وقتی که داخل شدند به حضرت زهرا گفتند حالت چطور است؟ حضرت فرمودند بخیر الحمد الله سپس به آنها فرمود آیا شنیده اید رسول الله فرمودند فاطمه پاره تن من است هر که او را اذیت کند مرا اذیت کرده است و کسی که مرا اذیت کند خدا را اذیت کرده است؟ گفتند بلی شنیده ایم حضرت زهرا علیهما السلام فرمودند: به خدا قسم شما دو نفر مرا اذیت نمودید آنان بلند شدند رفتند در حالی که حضرت زهرا بر آنها خشمناک بود.
و یکی از وصیتهای حضرت زهرا به علی علیه السلام این بود که یا علی از کسانی که به من ظلم کرده اند در تشییع جنازه من، حاضر نشوند و بر من نماز نخوانند.
حضرت زهرا علیهما السلام هنگام شهادتش نظر حادی کردند و فرمودند السلام علی جبرئیل السلام علی رسول الله و بر ملک الموت هم سلام کردند و حس ملائکه ها را شنیدند و یک بوی خوش احساس کردند.(151)
و در قسمتی از حدیث دیگر آمده است که وقتی که آن اولی از عدم رضایت حضرت زهرا علیهما السلام از آنان اظهار ناراحتی کرد دومی به او گفت تعجب دارم از مردمی که چگونه شما را برای امور خودشان والی قرار دادند در حالی که تو شیخی پیری هستی از خشم یک زن جزع و ناراحتی می کنی و به رضایت او خوشحال می شوی. (152)
محدث عالی مقام حاج شیخ عباس قمی از زکریا بن آدم در منتهی الامال نقل می کند که او می گوید وقتی در خدمت امام رضا علیه السلام بودم که امام جواد علیه السلام را خدمت آن حضرت آوردند در حالی که سن شریفش از چهار سال کمتر بود پس از آن جناب دست خود را بر زمین زد و سر مبارک را به جانب آسمان بلند کرد و مدت طویلی فکر نمود امام رضا علیه السلام فرمود جان من فدای تو باد! برای چه این قدر فکر می کنی عرض کرد فکرم در آن چیزی است که با مادرم فاطمه علیهما السلام بجا آوردند، اما و الله لاخرجناهم ثم الا حرقنهما ثم لا ذرینهما ثم لانفسهما فی الیم نفسا پس امام رضا علیه السلام او را نزد خود طلبید و ما بین دیدگان او را بوسید و فرمود: پدر و مادرم فدای تو باد توئی شایسته از برای امامت. (153)
علی بن هلال از پدرش روایت کرده است که گفت رفتم به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله در حالی که آن حضرت از دنیا مفارقت می کرد و حضرت فاطمه علیه السلام بالای سر آن حضرت نشسته و گریه می کرد چون صدای گریه آن حضرت بلند شد حضرت رسول سر به جانب او برداشت و فرمود ای حبیبه من فاطمه! چه چیز باعث گریه تو شده است فاطمه گفت: می ترسم که امت تو بعد از تو مرا ضایع کنند و رعایت حرمت من ننمایند...(154)

14 - قطع ارتباط بت پرستی

او از قبیله ((مزینه)) بود و نامش عبدالعزی (عزی اسم یکی از بتها است) در کودکی پدرش را از دست داد، عموی بت پرستش کفالت وی را به عهده گرفت،از او حمایت و سرپرستی نمود بزرگش کرد به جوانیش رسانید و قسمتی از اموال و اغنام خود را به او بخشید.
در آن موقع اسلام شور و تحرکی در مردم بوجود آورده بود و همه جا پیرامون دین جدید بحث و گفتگو می شد، عبدالعزی جوان نیز به جستجو و تحقیق برخاست و با عشق و علاقه مسائل اسلامی را دنبال می کرد بر اثر شنیدن سخنان پیامبر اسلام و آگاهی از تعالیم الهی به فساد عقیده خود و خاندان خود پی برد، از بت پرستی و رسوم جاهلیت دل بر گرفت و در باطن به دین خدا ایمان آورد اما به رعایت عموی خود اظهار اسلام نمی نمود.
تا به چندی وضع به همین منوال بود پس فتح مکه روزی به عموی خود گفت: مدتی در این انتظار ماندم که به خود آئی و مسلمان شوی و من نیز با تو قبول اسلام نمایم اینک می بینم که بت پرستی را ترک نمی گوئی و همچنان در کیش باطل خود پافشاری می کنی پس موافقت کن من مسلمان شوم و به گروه مسلمانان بپیوندم عمو که قبلا گرایش او به اسلام را حس کرده بود از شنیدن سخنان وی سخت بر آشفت و گفت هرگز اجازه نمی دهم و سپس قسم یاد کرد اگر تو راه محمدیان را در پیش گیری تمام اموالی را که به تو داده ام پس می گیرم عمو تصور می کرد برادرزاده جوانش با تهدید پس گرفتن اموال تغییر عقیده خواهد داد و او از تصمیم خود بر می گردد فکر مسلمانی را از سر به در می کند، و در بت پرستی پایدار می ماند ولی او مسلمان واقعی بود و با تندی و خشونت و تهدید مالی اراده اش متزلزل نشد از تصمیم خود دست نکشید و در کمال صراحت و قاطعیت، اسلام باطنی خود را آشکار کرد و کمترین اعتنائی به تهدید مالی او ننمود.
سخنان بی پرده عبدالعزی، در قبول آئین اسلام، عمو را به عملی ساختن تهدید خود وادار کرد تمام اموال را از وی پس گرفت حتی جامه ای را که در تن داشت از برش بیرون آورد او با بدن برهنه نزد مادر رفت و گفت: آهنگ مسلمانی دارم و از تو جز تن پوشی نمی خواهم مادر قطعه کتانی که در اختیار داشت به فرزند خود داد او پارچه را گرفت به دو نیم کرد و خود را به آن دو قطعه پوشاند و برای شرفیابی محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله راه مدینه را در پیش گرفت. او دلباخته حق و حقیقت بود قلبی داشت که از شور و هیجان، پاکی و خلوص، و صمیمت و صفا لبریز بود و مانند مرغی که از قفس آزاد و بال و پر گشوده باشد با سرعت می رفت تا هرچه زودتر به رهبر اسلام برسد آزادانه از تعالیم حیات بخش او استفاده کند خود را به شایستگی بسازد و موجبات سعادت واقعی و کمال انسانی خود را فراهم آورد.
بین الطلوعین در موقعی که مردم برای ادای فریضه گرد آمده بودند وارد مسجد شد و نماز صبح را با پیامبر به جماعت خواند پس از نماز رسول اکرم او را نزد خود طلبید و فرمود کیستی؟ گفت نامم ((عبدالعزی)) و جریان خود را شرح داد حضرت فرمود: اسم تو عبدالله است و دید خود را با دو جامه پوشانده است او را ((ذوالبجادین)) خواند و از آن پس بین مسلمین به همان لقبی که پیامبر به او داده بود مشهور گشت.
او برای شرکت در جنگ تبوک با دیگر مسلمانان در معیت پیامبر از مدینه خارج شد و در همین سفر از دنیا رفت، موقع دفنش پیامبر گرامی به احترام و تکریم او داخل شد و جسد عبدالله را گرفت و با دست خود در قبر خواباند. پس از پایان یافتن کار دفن رو به قبله ایستاد و دستها را بلند کرد و گفت: اللهم انی امیست عنه راضیا فارض عنه .