فهرست کتاب


صله ارحام، آثار و ثمرات آن

سلمان زواری نسب‏

11 - داستان زندگی بهلول عاقل

اسم او ((وهب)) است و از جهت علم و معرفت و عقل و عدالت در حد کامل بود وی از اهل کوفه است که مشهور بود به بهلول دیوانه و از خواص شاگردان امام جعفر صادق علیه السلام است و در فنون حکمت و معارف و آداب کامل بوده و از کسانی بود که اهل فتوی بودند به طریقه شیعه و بهلول در زمان خودش مورد قبول همه بوده است و پدرش عمرو عموی هارون الرشید بود و رشید وقتی که تصمیم بر از بین بردن اثر امام کاظم علیه السلام گرفت و دنبال حیله و بهانه بود که مدرک به دست بیاورد بر علیه امام کاظم علیه السلام کسی را فرستاد دنبال مجتهدین و اهل فتوای آن زمان از آنان سوال کرد که ریختن خون امام معصوم علیه السلام به جهت خروج بر علیه حاکم وقت جائز است یا نه؟ همگی غیر از بهلول فتوا دادند بلی جائز است و بهلول هم از جمله مجتهدین و اهل فتوی بود مخفیانه خدمت حضرت امام موسی کاظم علیه السلام رفت و آن حضرت را در جریان کار گذاشت و از آن امام معصوم راه چاره خواست که از این بلیه، نجات پیدا کند امام کاظم علیه السلام فرمودند: برو در جلوی چشم مردم خودت را به دیوانگی بزن و اظهار سفاهت کن و هذیان بگو به خاطر حفظ خود و دینت تا قادر باشی که احقاق حق و ابطال باطل نمائی به طوری که می خواهی.
صاحب رضوات الجنات یک عامل دیگری هم برای دیوانگی بهلول از سید نعمت الله شوشتری نقل کرده است که هارون الرشید خواست برای قضاوت در بغداد یک نفر را معین کند با اطرافیانش مشورت کرد همگی گفتند فرد دیگری صلاحیت ندارد برای قضاوت در بغداد مگر بهلول، هارون از بهلول خواست که ما را در این کار یاری کن بهلول گفت در کدام کار؟ هارون گفت اهل بغداد همگی اتفاق نظر دارند که فقط شما برای این کار صلاحیت دارید بهلول گفت: سبحان الله، به درستی که من خودم را بهتر از آنان می شناسم اینکه خودم خبر می دهم به اینکه صلاحیت ندارم برای قضاوت از دو حال خارج نیست یا راست می گویم که مطلب همان است و یا دروغ می گویم و اگر دروغ می گویم، دروغگو صلاحیت ندارد بالاخره بر بهلول اصرار کردند و سخت گرفتند و گفتند شما را رها نمی کنیم الا اینکه این عمل قضاوت را باید بپذیری بهلول گفت اگر ناچارم که باید قبول کنم پس امشب را به من مهلت دهید تا فکر کنم او را مهلت دادند از پیش آنان خارج شد وقتی که صبح شد خودش را به دیوانگی زد و یک نی سوار شد و داخل بازار می رفت و می گفت راه را باز کنید اسب من شما را زیر نگیرد مردم گفتند بهلول دیوانه شده است رفتند و به هارون الرشید خبر دادند بهلول دیوانه شده هارون گفت دیوانه نشده است با این وسیله خواسته دینش را حفظ کند و تا آخر عمرش به حالت دیوانگی باقی ماند.

بهلول و هارون الرشید

بهلول روزی بر هارون الرشید داخل شد که در بعضی از ساختمانهای جدیدش بود گفت ای بهلول در این ساختمان چیزی بنویسید بهلول به بعضی از دیوارهای ساختمان نوشت که گلها را بالا بردی و دینت را پائین آوردی آجرها را بلند کردی و روایات ائمه اطهار علیهم السلام را گذاشتی کنار این همه پول اگر از مال خودت باشد اسراف است و خداوند اسراف کنندگان را دوست ندارد و اگر از مال غیر باشد ظلم و ستم کردی و خداوند ستمکاران را دوست ندارد به بهلول گفتند دیوانگان را بشمار! گفت: این به طول می انجامد من عقلا را برای شما می شمارم.
هارون گفت ای بهلول مرا موعظه کن! گفت من شما را به چه موعظه کنم این قصرها و آن قبرها گفت باز موعظه کن! گفت هر کسی که خداوند به او مال و جمال و سلطنت بدهد و آن کس که مالش را انفاق کند و از حیث جمال عفت به خرج بدهد و در حکومتش با عدالت رفتار کند در دیوان خداوند از خوبان و نیکان نوشته می شود.
هارون گفت ای بهلول با جایزه چطور هستی؟ بهلول گفت: جائزه ها را رد کن به آنهائی که از آنها گرفته ای من به آنها نیازی ندارم.
هارون گفت ای بهلول اگر قرض داشته باشی ما آن را اداء می کنیم گفت ای امیر اینها اهل علم کوفه هستند و می دانند که اداء دین به دین جایز نیست ((یعنی پولی که شما می خواهی با آن پول قرض مرا اداء نمائی مال خودت نیست بلکه خود مدیون دیگران هستی)).
گفت ای بهلول می خواهم برای شما ماهانه، مستمری قرار دهم بهلول گفت ای امیر تو و من از عیال خداوند هستیم محال است که خداوند شما را یاد کند ولی مرا فراموش فرماید.
و در مناظرات بهلول با ابی حنیفه آمده است که بهلول روزی شنید که ابی حنیفه می گوید من از امام صادق علیه السلام سه مطلب را قبول دارم:
1 - او می گوید شیطان را آتش می سوزاند در حالی که شیطان از آتش خلق شده است و آتش چیزی را که از خودش باشد اذیت نمی کند 2 - او می گوید خداوند موجود است با اینکه دیده نمی شود و هر چیزی موجود باشد، باید دیده شود 3 - امام صادق علیه السلام می گوید اعمال و افعال انسانها به خودشان نسبت داده می شود در حالی که نص بر خلاف اوست بهلول خواست او را جواب عملی بدهد یک کلوخ را از زمین برداشت و زد به صورت ابی حنیفه و او را زخمی کرد و خون آمد و بهلول را دنبال کردند و گرفتند آوردند به دارالخلیفه بهلول در حضور هارون الرشید به ابی حنیفه گفت از من چه شکایتی داری او گفت از دردی که از ضربت تو در سر من بوجود آمده است بهلول گفت کجاست؟ این دردی که تو می گوئی در حالی که دیده نمی شود پس تو چطور اذیت شدی از کلوخی که اصل شما از آن است که خاک باشد چطور آن درد را به من نسبت می دهی در حالی که امر در اختیار من نیست ابو حنیفه مبهوت ماند و آنجا فهمید که بهلول خواسته جواب عملی شبهات او را بدهد ابو حنیفه خجالت زده از مجلس بلند شد و رفت (148)

12 - آلام حضرت زهرا علیه السلام

به جای پیوند و احترام با دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله او را اذیت کردند، ابی بصیر عن ابی عبدالله علیه السلام قال و کان سبب و فاتها ان قنفذا مولی عمر لکزها بنعل السیف بامره فاسقطت محسنا و مرضت مرضا شدیدا . (149)
امام صادق علیه السلام فرمودند: علت وفات مادرم فاطمه علیه السلام ضربتی بود که به دستور ثانی ((توسط قنفذ)) به آن وارد شد و موجب شد که محسن را سقط کند و سبب مریض شدید آن بزرگوار گردید.
عبدالله بن عباس می گوید: رسول خدا هنگام رحلت گریه می کردند به حدی که از چشم مبارکش به محاسن شریفش سرازیر شد گفتند یا رسول الله چرا گریه می کنی فرمودند گریه می کنم بر فرزندانم و آنچه به آنان از طرف امت ستمکار و شرورم می رسد گو اینکه فاطمه علیهما السلام مورد ظلم و ستم قرار گرفته و ندا می کند و کسی از امتم او را یاری نمی کند فاطمه این کلام رسول خدا را شنیدند و گریه کردند رسول خدا فرمودند دخترم گریه مکن فاطمه (س) گفت: گریه من برای ستمهایی که به من می شود نیست بلکه برای مفارقت شماست رسول خدا او را بشارت دادند به اینکه تو اولین کسی هستی که از اهل بیت من به من ملحق می شود. (150)
آن دو نفر (ابوبکر و عمر) از اصحاب رسول خدا از علی علیه السلام خواستند که از آنها پیش فاطمه شفاعت کند تا به آنها اجازه ملاقات و عیادت بدهد امیرالمومنین از حضرت زهرا علیهما السلام خواست که اجازه بدهد تا آنان به عیادت بیایند وقتی که داخل شدند به حضرت زهرا گفتند حالت چطور است؟ حضرت فرمودند بخیر الحمد الله سپس به آنها فرمود آیا شنیده اید رسول الله فرمودند فاطمه پاره تن من است هر که او را اذیت کند مرا اذیت کرده است و کسی که مرا اذیت کند خدا را اذیت کرده است؟ گفتند بلی شنیده ایم حضرت زهرا علیهما السلام فرمودند: به خدا قسم شما دو نفر مرا اذیت نمودید آنان بلند شدند رفتند در حالی که حضرت زهرا بر آنها خشمناک بود.
و یکی از وصیتهای حضرت زهرا به علی علیه السلام این بود که یا علی از کسانی که به من ظلم کرده اند در تشییع جنازه من، حاضر نشوند و بر من نماز نخوانند.
حضرت زهرا علیهما السلام هنگام شهادتش نظر حادی کردند و فرمودند السلام علی جبرئیل السلام علی رسول الله و بر ملک الموت هم سلام کردند و حس ملائکه ها را شنیدند و یک بوی خوش احساس کردند.(151)
و در قسمتی از حدیث دیگر آمده است که وقتی که آن اولی از عدم رضایت حضرت زهرا علیهما السلام از آنان اظهار ناراحتی کرد دومی به او گفت تعجب دارم از مردمی که چگونه شما را برای امور خودشان والی قرار دادند در حالی که تو شیخی پیری هستی از خشم یک زن جزع و ناراحتی می کنی و به رضایت او خوشحال می شوی. (152)
محدث عالی مقام حاج شیخ عباس قمی از زکریا بن آدم در منتهی الامال نقل می کند که او می گوید وقتی در خدمت امام رضا علیه السلام بودم که امام جواد علیه السلام را خدمت آن حضرت آوردند در حالی که سن شریفش از چهار سال کمتر بود پس از آن جناب دست خود را بر زمین زد و سر مبارک را به جانب آسمان بلند کرد و مدت طویلی فکر نمود امام رضا علیه السلام فرمود جان من فدای تو باد! برای چه این قدر فکر می کنی عرض کرد فکرم در آن چیزی است که با مادرم فاطمه علیهما السلام بجا آوردند، اما و الله لاخرجناهم ثم الا حرقنهما ثم لا ذرینهما ثم لانفسهما فی الیم نفسا پس امام رضا علیه السلام او را نزد خود طلبید و ما بین دیدگان او را بوسید و فرمود: پدر و مادرم فدای تو باد توئی شایسته از برای امامت. (153)
علی بن هلال از پدرش روایت کرده است که گفت رفتم به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله در حالی که آن حضرت از دنیا مفارقت می کرد و حضرت فاطمه علیه السلام بالای سر آن حضرت نشسته و گریه می کرد چون صدای گریه آن حضرت بلند شد حضرت رسول سر به جانب او برداشت و فرمود ای حبیبه من فاطمه! چه چیز باعث گریه تو شده است فاطمه گفت: می ترسم که امت تو بعد از تو مرا ضایع کنند و رعایت حرمت من ننمایند...(154)