فهرست کتاب


صله ارحام، آثار و ثمرات آن

سلمان زواری نسب‏

10 - پیوند علی بن عاصم کوفی با ائمه اطهار (ع)

علی بن عاصم کوفی نابینا می گوید: بر مولایم امام حسن عسکری علیه السلام داخل شدم و بر آن حضرت سلام کردم و آن بزرگوار جواب سلام مرا دادند و فرمودند مرحبا ای پسر عاص کوفی! بنشین گوارا باد بر شما ای فرزند عاصم آیا می دانی زیر پایت چه هست گفتم ای مولای من زیر پای من همین زیرانداز و فرش است که خداوند گرامی بدارد صاحب آن را، امام فرمودند ای فرزند عاصم بدان که شما روی فرشی و بساطی ایستاده ای که بر روی آن انبیاء و پیامبران نشسته اند گفتم ای مولای من ای کاش مادامی که زنده هستم از شما مفارقت نمی کردم سپس در نفس خود گفتم ای کاش می دیدم این فرش را امام علیه السلام دانست آنچه از قلب من گذشت فرمود ای فرزند عاصم بیا پیش من رفتم جلوتر امام علیه السلام دست مبارکش را کشید بر صورت من. به اذن خداوند من بینا شدم سپس فرمود این جایگاه قدم پدرمان آدم است و این اثر هابیل تا رسیدند به اینکه فرمودند و این اثر قدم جدم رسول الله صلی الله علیه و آله است و این اثر جدم علی بن ابیطالب است.
علی بن عاصم می گوید: افتادم روی قدمها و همه آنها را بوسیدم و دست مبارک امام علیه السلام را هم بوسیدم به امام علیه السلام گفتم من عاجز هستم از نصرت و یاری شما با دست ((یعنی از دست من کاری ساخته نیست)) فقط شما را دوست دارم و از دشمنان شما بیزارم و در خلوت بر آنها لعن می کنم ای مولای من! چگونه می بینی حال مرا امام علیه السلام فرمودند پدرم از جدم رسول خدا نقل کرد که آن حضرت فرمودند: کسی که از کمک ما اهل بیت ناتوان باشد و در خلوت دشمنان ما را لعنت کند خداوند صدای او را به تمام فرشتگان می رساند هر وقت یکی از آنها لعن کند دشمنان ما را فرشتگان هم با آن هم صدا می شوند و اگر یکی از دشمنان فراموش شود در لعن شما فرشتگان به آن هم لعن می کنند وقتی که صدای شما بر لعن کردن دشمنان ما به فرشتگان هم می رسد آنان از خداوند برای شما استغفار و ثنا می طلبند و می گویند خدایا درود بفرست بر روح این بنده ات که در راه اولیائت کوشش و سعی خودش را کرده است و اگر بیش از این قادر بود انجام می داد ناگاه ندا از جانب خداوند می رسد که می فرماید ای فرشتگان! من، دعای شما را درباره این بنده ام استجابت کردم و شنیدم ندای شما را و صلوات فرستادم بر روح او. (147)

11 - داستان زندگی بهلول عاقل

اسم او ((وهب)) است و از جهت علم و معرفت و عقل و عدالت در حد کامل بود وی از اهل کوفه است که مشهور بود به بهلول دیوانه و از خواص شاگردان امام جعفر صادق علیه السلام است و در فنون حکمت و معارف و آداب کامل بوده و از کسانی بود که اهل فتوی بودند به طریقه شیعه و بهلول در زمان خودش مورد قبول همه بوده است و پدرش عمرو عموی هارون الرشید بود و رشید وقتی که تصمیم بر از بین بردن اثر امام کاظم علیه السلام گرفت و دنبال حیله و بهانه بود که مدرک به دست بیاورد بر علیه امام کاظم علیه السلام کسی را فرستاد دنبال مجتهدین و اهل فتوای آن زمان از آنان سوال کرد که ریختن خون امام معصوم علیه السلام به جهت خروج بر علیه حاکم وقت جائز است یا نه؟ همگی غیر از بهلول فتوا دادند بلی جائز است و بهلول هم از جمله مجتهدین و اهل فتوی بود مخفیانه خدمت حضرت امام موسی کاظم علیه السلام رفت و آن حضرت را در جریان کار گذاشت و از آن امام معصوم راه چاره خواست که از این بلیه، نجات پیدا کند امام کاظم علیه السلام فرمودند: برو در جلوی چشم مردم خودت را به دیوانگی بزن و اظهار سفاهت کن و هذیان بگو به خاطر حفظ خود و دینت تا قادر باشی که احقاق حق و ابطال باطل نمائی به طوری که می خواهی.
صاحب رضوات الجنات یک عامل دیگری هم برای دیوانگی بهلول از سید نعمت الله شوشتری نقل کرده است که هارون الرشید خواست برای قضاوت در بغداد یک نفر را معین کند با اطرافیانش مشورت کرد همگی گفتند فرد دیگری صلاحیت ندارد برای قضاوت در بغداد مگر بهلول، هارون از بهلول خواست که ما را در این کار یاری کن بهلول گفت در کدام کار؟ هارون گفت اهل بغداد همگی اتفاق نظر دارند که فقط شما برای این کار صلاحیت دارید بهلول گفت: سبحان الله، به درستی که من خودم را بهتر از آنان می شناسم اینکه خودم خبر می دهم به اینکه صلاحیت ندارم برای قضاوت از دو حال خارج نیست یا راست می گویم که مطلب همان است و یا دروغ می گویم و اگر دروغ می گویم، دروغگو صلاحیت ندارد بالاخره بر بهلول اصرار کردند و سخت گرفتند و گفتند شما را رها نمی کنیم الا اینکه این عمل قضاوت را باید بپذیری بهلول گفت اگر ناچارم که باید قبول کنم پس امشب را به من مهلت دهید تا فکر کنم او را مهلت دادند از پیش آنان خارج شد وقتی که صبح شد خودش را به دیوانگی زد و یک نی سوار شد و داخل بازار می رفت و می گفت راه را باز کنید اسب من شما را زیر نگیرد مردم گفتند بهلول دیوانه شده است رفتند و به هارون الرشید خبر دادند بهلول دیوانه شده هارون گفت دیوانه نشده است با این وسیله خواسته دینش را حفظ کند و تا آخر عمرش به حالت دیوانگی باقی ماند.

بهلول و هارون الرشید

بهلول روزی بر هارون الرشید داخل شد که در بعضی از ساختمانهای جدیدش بود گفت ای بهلول در این ساختمان چیزی بنویسید بهلول به بعضی از دیوارهای ساختمان نوشت که گلها را بالا بردی و دینت را پائین آوردی آجرها را بلند کردی و روایات ائمه اطهار علیهم السلام را گذاشتی کنار این همه پول اگر از مال خودت باشد اسراف است و خداوند اسراف کنندگان را دوست ندارد و اگر از مال غیر باشد ظلم و ستم کردی و خداوند ستمکاران را دوست ندارد به بهلول گفتند دیوانگان را بشمار! گفت: این به طول می انجامد من عقلا را برای شما می شمارم.
هارون گفت ای بهلول مرا موعظه کن! گفت من شما را به چه موعظه کنم این قصرها و آن قبرها گفت باز موعظه کن! گفت هر کسی که خداوند به او مال و جمال و سلطنت بدهد و آن کس که مالش را انفاق کند و از حیث جمال عفت به خرج بدهد و در حکومتش با عدالت رفتار کند در دیوان خداوند از خوبان و نیکان نوشته می شود.
هارون گفت ای بهلول با جایزه چطور هستی؟ بهلول گفت: جائزه ها را رد کن به آنهائی که از آنها گرفته ای من به آنها نیازی ندارم.
هارون گفت ای بهلول اگر قرض داشته باشی ما آن را اداء می کنیم گفت ای امیر اینها اهل علم کوفه هستند و می دانند که اداء دین به دین جایز نیست ((یعنی پولی که شما می خواهی با آن پول قرض مرا اداء نمائی مال خودت نیست بلکه خود مدیون دیگران هستی)).
گفت ای بهلول می خواهم برای شما ماهانه، مستمری قرار دهم بهلول گفت ای امیر تو و من از عیال خداوند هستیم محال است که خداوند شما را یاد کند ولی مرا فراموش فرماید.
و در مناظرات بهلول با ابی حنیفه آمده است که بهلول روزی شنید که ابی حنیفه می گوید من از امام صادق علیه السلام سه مطلب را قبول دارم:
1 - او می گوید شیطان را آتش می سوزاند در حالی که شیطان از آتش خلق شده است و آتش چیزی را که از خودش باشد اذیت نمی کند 2 - او می گوید خداوند موجود است با اینکه دیده نمی شود و هر چیزی موجود باشد، باید دیده شود 3 - امام صادق علیه السلام می گوید اعمال و افعال انسانها به خودشان نسبت داده می شود در حالی که نص بر خلاف اوست بهلول خواست او را جواب عملی بدهد یک کلوخ را از زمین برداشت و زد به صورت ابی حنیفه و او را زخمی کرد و خون آمد و بهلول را دنبال کردند و گرفتند آوردند به دارالخلیفه بهلول در حضور هارون الرشید به ابی حنیفه گفت از من چه شکایتی داری او گفت از دردی که از ضربت تو در سر من بوجود آمده است بهلول گفت کجاست؟ این دردی که تو می گوئی در حالی که دیده نمی شود پس تو چطور اذیت شدی از کلوخی که اصل شما از آن است که خاک باشد چطور آن درد را به من نسبت می دهی در حالی که امر در اختیار من نیست ابو حنیفه مبهوت ماند و آنجا فهمید که بهلول خواسته جواب عملی شبهات او را بدهد ابو حنیفه خجالت زده از مجلس بلند شد و رفت (148)