فهرست کتاب


صله ارحام، آثار و ثمرات آن

سلمان زواری نسب‏

6- معاوضه یک دختر با سه شتر

ماجراهائی در باب دخترکشی عرب در تواریخ آمده است که نقل برخی از آنها ما را بیشتر و بهتر با محیط جاهلیت آشنا می سازد.
جد فرزدق ((شاعر معروف))که صعصعة بن ناجیه مجاشعی)) نام داشت در حالی که پیری سالخورده بود،به حضور رسول خدا آمده و چنین آغاز سخن کرد، دو شتر آبستن از من گم شده بود بر شتری سوار شده به جستجویش پرداختیم از دور خیمه ای دیده به آن سو رفته و از مردی که در کنار خیمه نشسته بود از شترانم جویا شدم او از من پرسید: ((مانار هما)) داغ و نشانشان چیست؟ گفتم: نار میثم بنی دارم، داغ مخصوص قبیلگی خودمان را گفتم: در این نزدیکی ها دو شترت را جسته و اینک نزد من است در همین احوال پیرزنی که معلوم شد مادر همان مرد میباشد از پشت خیمه با حالتی گرفته در آمد آن مرد خطاب به او نموده و گفت چه زائیده است؟ او بدون آنکه منتظر جواب مادر باشد ادامه داد (( فان کان سقیا شارکنا فی اموالنا و ان کانت حائلا و ادناها )) یعنی اگر پسر باشد که با ما شریک مال و زندگی و وارث خواهد شد و اگر دختر باشد که زنده به گورش می کنیم! از قرائن حال فهمیده شد که زن این جوان وضع حمل نمود مادر پاسخ داد دختر است آن مرد با خشم توام با اندوه اظهار داشت: پس معطل نشوید. آسوده اش سازید بخاکش سپارید!
صمصعه ادامه داد: ای رسول خدا نمی دانم ناگهان چه انقلابی در من پدید آمد گوئی تمام پیکرم دل شد و تمام دلم عاطفه و مهر و وجدان از اینکه موجود کوچک و بی گناهی کشته شود رحمم آمد،بی اختیار به جوان گفتم: آیا این دختر نوزاد را می فروشی؟ پاسخ داد: (( اسمعت العرب تبیع الاولاد؟ )) هرگز شنیده ای عرب بچه فروش باشد؟ و این ننگ را تحمل کند؟ گفتم نفروش در مقابل احسان و بخششی به من ببخش، گفت: اگر فرختن در کار نباشد حاضرم با همان دو شتر و این شتری که بر آن سواری مبادله کنم تو این شتران را به من ببخش تا این دختر را به تو ببخشمم، راضی شدم شترها را داده و دختر را گرفته به دایه ای سپردم این واقعه برای من موجب شهرت شد دهان به دهان گشت از آن پس من این روش را ترک نکردم و تا کنون دویست و هشتاد دختر را به بهای هر یک به سه شتر! از مرگ نجات داده ام.
آیا این عمل به حال من سودی دارد؟ و مایه اجر و ثوابی می باشد؟
حضرت پاسخ داد: هذالک باب من البر و لک اجره اذ من الله علیک بالاسلام )) این کار تو خود بابی از برایت بوده و از جانب خداوند نیز ماجور خواهی بود چون به شرف اسلام نیز توفیق یافتی فرزدق شاعر همواره به این کار جد خود افتخار می کرد چنانچه از جمله در اشعار خود دارد:
و جدی الذی منع الوالدین و احیاالوئید و لم توئد
جد من جلوگیری کرد از کشتن دختران و موجب شد دختر زنده به گور نشود.
7 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: تفرقه بین خویشاوندان از اسیران انداخته نشود.
محدث عالی مقام مرحوم کلینی ((ره)) در ((فروع کافی)) نقل می فرماید: از معاوة بن عمار که می گوید از امام صادق علیه السلام شنیده ام که فرمودند: از یمن خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله تعدادی اسیر آوردند وقتی که به جحفه (( جحفه میقات اهل شام و مصر و مغرب هر کسی است که از آنجا عبور می کند هر چند اهل آنجا نباشد و این در صورتی است که این شخص از میقات سابق از آن احرام نبسته باشد)) رسیدند 24 فرسخی مکه پول آنها تمام شد یک کنیز از اسیران را فروختند که مادر آن کنیز هم در بین اسیران بوده وقتی که خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند پیامبر اسلام صدای گریه ای را شنیدند سبب گریه را سوال فرمودند: گفتند: یا رسول الله در بین راه احتیاج پیدا کردیم به پول و نفقه و دختر همین کنیز را که گریه می کند فروختیم،رسول خدا صلی الله علیه و آله پول آن کنیز را فرستادند و رفتند آن کنیز را آوردند و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: اگر خواستید آنها را بفروشید با هم بفروشید و اگر خواستید نگه دارید با هم نگهدارید.

8 - حمیری و دفاع از امام علیه السلام.

شاعر معروف اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام سید اسماعیل حمیری می گوید مادرم من را نیمه شب از خواب بیدار می کرد و می گفت پسرم! می ترسم،به همین عقیده ((شیعه)) که داری بمیری و داخل جهنم بشوی. سید حمیری در خانه خودش به دوستش و به خادمش گفت: در این خانه من، به علی علیه السلام دشنام داده نشده است خادم سید گفت: مگر کسی به مولا دشنام می دهد؟ سید گفت: آری پدر و مادر من به آن حضرت دشنام می دهند.
عباسه دختر سید اسماعیل حمیری می گوید: پدرم به من می گفت: در روزگاری که کودک بودم می شنیدم که پدر و مادرم امیرالمومنین علی علیه السلام را دشنام می دهند من از خانه بیرون می آمدم و گرسنه می ماندم و این گرسنگی را بر بازگشت به پیش آنها ترجیح می دادم و چون علاقه به اینکه از آنها دور باشم، داشتم و از آنان ناراحت بودم و بدم می آمد شبها را در مسجد می خوابیدم تا گرسنگی ناتوانم می کرد و به خانه می رفتم و چیزی می خوردم و باز بیرون می آمدم.
چون کمی بزرگ شدم و به کمال خود رسیدم و شاعری را آغاز کردم به پدر و مادرم گفتم من را از بدگویی امیرالمومنین علی علیه السلام برکنار دارید زیرا این کار مرا رنج می دهد و من دوست ندارم که به خاطر مقابله با شما عاق شوم.
ولی آنها به گمراهی خود ادامه دادند و من از آنان جدا شدم و برای آنها این شعر را سرودم: ((ای محمد، از شکافنده عمود صبح بترس، و تباهی دین خویش را با سامان بخشیدن به آن، از بین ببر آیا برادر و جانشین محمد را دشنام می دهی؟ و با این کار به رسیدن رستگاری امید می داری؟ هیهات، مرگ بر تو و عذاب و عزرائیل بر تو نزدیک باد)).
آنان تهدید به قتلم کردند و من به نزد عقبة بن مسلم آمدم و او را آگاه کردم او گفت: دیگر به نزد آنان مرو و منزلی برایم فراهم کرد که به دستور وی همه چیزهایی که به آنها نیاز داشتم در آن خانه آماده شده بود و حقوقی را برایم معین کرد که کمک هزینه زندگی ام بود. (145)

9 - عدم اذن به دخول

امام حسن عسکری علیه السلام به احمد بن اسحاق اجازه دخول نداد و فرمودند: شما پسر عموی ما را از در منزل خودت برگردانیدی (( قال علیه السلام، لانک طردت ابن عمنا عن بابک ))
مرحوم علامه مجلسی ره می فرماید: صاحب تاریخ قم از مشایخ قم روایت کرده که ابوالحسن حسین بن حسن بن جعفر بن محمد بن اسماعیل بن امام جعفر صادق علیه السلام در قم بود و شرب خمر می کرد و این عمل شرب را هم آشکارا انجام می داد یک روز برای حاجتی به در منزل احمد بن اسحق اشعری که وکیل اوقاف بود در قم رفت و اذن دخول خواست احمد او را اذن دخول نداد سید برگشت به منزل خود با حال غم و اندوه بعد از این قصه احمد بن اسحق به حج مشرف شد همین که بسر من رای رسید اجازه خواست که خدمت حضرت ابومحمد حسن عسکری علیه السلام مشرف شود حضرت او را اجازه نداد احمد بدین جهت گریه طولانی کرد و تضرع نمود تا حضرت اذنش داد چون خدمت آن حضرت رسید عرض کرد یا بن رسول الله به چه علت من را منع فرمودی از تشرف به خدمت خود؟ و حال آنکه من از شیعیان و موالیان شما هستم امام علیه السلام فرمودند بدین جهت که تو برگردانیدی پسر عموی ما را از در منزل خود. احمد باز هم گریه کرد و قسم یاد کرد که او را منع نکرده است از دخول مگر به جهت آنکه توبه کند از شرب خمر فرمود: راست گفتی و لکن چاره ای نیست از احترام و اکرام ایشان به هر حالی که باشد و آنکه حقیر نشماری ایشان را و اهانت نکنی به ایشان که از زیانکاران خواهی بود به جهت انتسابشان به ما پس چون احمد برگشت به قم مردم به دیدن او آمدند و حسین نیز با ایشان بود چون احمد حسین را دید برجست از جای خویش و استقبال کرد و اکرام نمود او را و نشانید او را در صدر مجلس خود، حسین این کار را از احمد بعید شمرد و سبب آن را از او پرسید احمد برای او نقل کرد آنچه ما بین او و امام عسکری علیه السلام گذشته بود حسین چون آن را شنید از افعال قبیحه خود پشیمان شد و توبه کرد از آن و برگشت به منزل خود و ریخت هر چه خم داشت به زمین و شکست آلات آن را و از پارسایان و از صالحان اهل عبادت گردید و پیوسته ملازمت مساجد داشت و متعکف در مساجد بود تا آنکه وفات کرد و در نزدیکی مزار حضرت فاطمه بنت موسی علیهما السلام ( در نزدیکی حرم حضرت معصومه علیهما السلام) (146)