فهرست کتاب


صله ارحام، آثار و ثمرات آن

سلمان زواری نسب‏

4 - داستان یعقوب مغربی با امام موسی بن جعفر (ع)

محدث عالی مقام حاج شیخ عباس قمی ره در منتهی الامال در بیان معجزات امام هفتم امام موسی بن جعفر علیه السلام می فرماید: امام موسی بن جعفر به یعقوب مغربی فرمودند شما قطع رحم کردید خدا عمر شماها را قطع کرد در معجزه دوازدهم می فرماید:
در اخبار به غیبت آن حضرت است: شیخ کشی از شعیب عقرقونی روایت کرده است که روزی خدمت امام موسی بن جعفر بودم که ناگهان ابتداء از پیش خود مرا فرمود که ای شعیب! فردا ملاقات خواهد کرد تو را مردی از اهل مغرب و از حال من و تو سوال خواهد کرد تو در جواب او بگو که او است به خدا سوگند امامی که حضرت صادق علیه السلام از برای ما گفته است پس هر چه از تو سوال کند از مسائل حلال و حرام تو از جانب من جواب او را بده گفتم فدایت شوم آن مرد مغربی چه نشانی دارد؟ فرمود مردی به قامت طویل و جسیم است و نام او یعقوب است و هر گاه او را ملاقات کنی باکی نیست که او را جواب گوئی از هرچه می پرسد چه یگانه قوم خویش است و اگر خواست به نزد من بیاید او را با خود بیاور شعیب گفت: به خدا سوگند که روز دیگر من در طواف بودم که مردی طویل و جسیم به من رو کرد و گفت می خواهم از تو سوالی کنم از احوال صاحبت گفتم از کدام صاحب. گفت از فلان بن فلان، یعنی امام موسی بن جعفر علیه السلام گفتم چه نام داری گفت یعقوب. گفتم از کجا آمده ای گفت از اهل مغرب هستم، گفتم: از کجا مرا می شناسی؟ گفت در خواب دیدم کسی مرا گفت که شعیب را ملاقات کن و آنچه خواهی از او بپرس چون بیدار شدم نام تو را پرسیدم تو را به من نشان دادند گفتم بنشین در این مکان تا من از طواف فارق شوم و به نزد تو بیایم پس طواف خود را انجام دادم و به نزد او رفتم و با او تکلم کردم او را مردی عاقل یافتم پس از من طلب کرد که او را به خدمت امام موسی بن جعفر علیه السلام ببرم، پس دست او را گرفتم و به خانه آن حضرت بردم و طلب رخصت کردم چون رخصت یافتیم داخل شدیم چون امام علیه السلام نگاهش به آن مرد افتاد فرمود ای یعقوب تو دیروز اینجا وارد شدی و ما بین تو و برادرت در فلان موضع نزاعی رخ داد و کار به جائی رسید که همدیگر را دشنام دادید و این طریقه ما نیست و دین ما و دین پدران ما بر این نیست و ما امر نمی کنیم احدی را به این نحو کارها،پس از خداوند یگانه بی شریک بپرهیز، همانا به این زودی مرگ مابین تو و برادرت جدائی خواهد افکند و برادرت در همین سفر خواهد مرد پیش از آنکه به وطن خویش بازگردد و تو هم از کرده خود پشیمان خواهی شد و این اتفاق به آن جهت واقع شد که شما قطع رحم کردید خدا عمر شماها را قطع کرد آن مرد پرسید فدایت شوم اجل من کی خواهد رسید فرمود همانا اجل تو نیز حاضر شده بود لکن چون در فلان منزل با عمه ات صله رحم کردی و رحم خود را وصل کردی بیست سال بر عمر تو افزوده شد، شعیب گفت یکسال بعد از این مطلب آن مرد را در طریق حج دیدم و احوال او را پرسیدم خبر داد که در آن سفر برادرش به وطن نرسید که وفات یافت و در بین راه به خاک سپرده شد. و قطب راوندی این حدیث را از علی بن ابی حمزه روایت کرده است به نحو مذکور. (142)

5 - عامل مسلمان شدن مادر

زکریا بن ابراهیم می گوید: من نصرانی بودم در اثر تحقیق و بررسی مسلمان شدم و حج انجام دادم و بعد خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و عرض کردم: من نصرانی بودم و الان مسلمان شده ام فرمودند: از اسلام چه دیدی که باعث مسلمانی تو شد؟گفتم: این کلام پروردگار که می فرماید: ما کنت ما الکتاب و لا الایمان و لکن جعلناه نورا نهدی به من نشاء . (143)
تو می دانستی کتاب و ایمان چیست ( و از محتوای قرآن آگاه نبودی) ولی ما آن را نوری قرار دادیم که بوسیله آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت می کنیم. فرمود: محققا خداوند تو را رهبری فرموده است آنگاه امام علیه السلام سه بار فرمودند خدایا هدایتش فرما!بعد فرمود: هر چه می خواهی سوال کن عرض کردم: پدر و مادر و خانواده من نصرانی هستند و مادرم نابینا است آیا من همراه آنان باشم؟ و در ظرف آنها غذا بخورم؟ حضرت فرمود: آنها گوشت خوک می خورند؟ عرض کردم با آن تماس هم نمی گیرند، فرمود: باکی ندارد مواظب مادرت باش و با او خوشرفتاری کن و چون بمیرد او را به دیگری وامگذار خودت به کارش اقدام کن و به کسی مگو نزد من آمده ای تا در منی پیش من بیائی انشاء الله.
زکریا می گوید: من در منی خدمت حضرت رسیدم در حالی که مردم اطراف آن بزرگوار را گرفته بودند و حضرت مانند معلم کودکان بود که گاهی این و گاهی آن از او سوال می کرد و او پاسخ می داد سپس چون به کوفه رفتم نسبت به مادرم بیشتر مهربانی کردم و خودم به او غذا می دادم و لباس او و سرش را از کثافت پاک می کردم و خدمتگذارش بودم.
مادرم به من گفت: پسر جان تو زمانی که با من هم دین و هم مذهب بودی با من چنین رفتاری نمی کردی؟ این چه رفتاری است که از تو می بینم از زمانی که از دین من رفته ای و به دین حنیف گرائیده ای؟ گفتم: مردی از فرزندان پیامبر ما به من چنین دستور داده است.
مادرم گفت: آن مرد پیغمبر است؟ گفتم: نه، بلکه پسر یکی از پیامبران است.
مادرم گفت: پسر جان این مرد پیامبر است،زیرا دستوری که به تو داده است از سفارشات پیامبران می باشد،گفتم: مادر بعد از پیامبر ما،پیامبری نمی باشد و او پسر پیامبر است.
مادرم گفت: دین تو بهترین دین است آن را به من عرضه کن من به او عرضه داشتم و او مسلمان شد و من هم برنامه اسلام را به آموختم او نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را خواند و در شب عارضه ای به او رخ داد و بیمار شد به من گفت: پسر جان آنچه به من آموختی دوباره بیاموز من آنها را تکرار کردم مادرم اقرار به توحید کرد و از دنیا رفت چون صبح شد مسلمانها غسلش دادند و خودم بر او نماز خواندم و در گورستان مسلمانان دفن کردم.(144)
بعضی از علماء و فقها از این روایت، طهارت اهل کتاب را (در صورت عدم ممارست با خوک و شراب و دیگر آلوده کننده ها) استفاده می کنند.

6- معاوضه یک دختر با سه شتر

ماجراهائی در باب دخترکشی عرب در تواریخ آمده است که نقل برخی از آنها ما را بیشتر و بهتر با محیط جاهلیت آشنا می سازد.
جد فرزدق ((شاعر معروف))که صعصعة بن ناجیه مجاشعی)) نام داشت در حالی که پیری سالخورده بود،به حضور رسول خدا آمده و چنین آغاز سخن کرد، دو شتر آبستن از من گم شده بود بر شتری سوار شده به جستجویش پرداختیم از دور خیمه ای دیده به آن سو رفته و از مردی که در کنار خیمه نشسته بود از شترانم جویا شدم او از من پرسید: ((مانار هما)) داغ و نشانشان چیست؟ گفتم: نار میثم بنی دارم، داغ مخصوص قبیلگی خودمان را گفتم: در این نزدیکی ها دو شترت را جسته و اینک نزد من است در همین احوال پیرزنی که معلوم شد مادر همان مرد میباشد از پشت خیمه با حالتی گرفته در آمد آن مرد خطاب به او نموده و گفت چه زائیده است؟ او بدون آنکه منتظر جواب مادر باشد ادامه داد (( فان کان سقیا شارکنا فی اموالنا و ان کانت حائلا و ادناها )) یعنی اگر پسر باشد که با ما شریک مال و زندگی و وارث خواهد شد و اگر دختر باشد که زنده به گورش می کنیم! از قرائن حال فهمیده شد که زن این جوان وضع حمل نمود مادر پاسخ داد دختر است آن مرد با خشم توام با اندوه اظهار داشت: پس معطل نشوید. آسوده اش سازید بخاکش سپارید!
صمصعه ادامه داد: ای رسول خدا نمی دانم ناگهان چه انقلابی در من پدید آمد گوئی تمام پیکرم دل شد و تمام دلم عاطفه و مهر و وجدان از اینکه موجود کوچک و بی گناهی کشته شود رحمم آمد،بی اختیار به جوان گفتم: آیا این دختر نوزاد را می فروشی؟ پاسخ داد: (( اسمعت العرب تبیع الاولاد؟ )) هرگز شنیده ای عرب بچه فروش باشد؟ و این ننگ را تحمل کند؟ گفتم نفروش در مقابل احسان و بخششی به من ببخش، گفت: اگر فرختن در کار نباشد حاضرم با همان دو شتر و این شتری که بر آن سواری مبادله کنم تو این شتران را به من ببخش تا این دختر را به تو ببخشمم، راضی شدم شترها را داده و دختر را گرفته به دایه ای سپردم این واقعه برای من موجب شهرت شد دهان به دهان گشت از آن پس من این روش را ترک نکردم و تا کنون دویست و هشتاد دختر را به بهای هر یک به سه شتر! از مرگ نجات داده ام.
آیا این عمل به حال من سودی دارد؟ و مایه اجر و ثوابی می باشد؟
حضرت پاسخ داد: هذالک باب من البر و لک اجره اذ من الله علیک بالاسلام )) این کار تو خود بابی از برایت بوده و از جانب خداوند نیز ماجور خواهی بود چون به شرف اسلام نیز توفیق یافتی فرزدق شاعر همواره به این کار جد خود افتخار می کرد چنانچه از جمله در اشعار خود دارد:
و جدی الذی منع الوالدین و احیاالوئید و لم توئد
جد من جلوگیری کرد از کشتن دختران و موجب شد دختر زنده به گور نشود.
7 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: تفرقه بین خویشاوندان از اسیران انداخته نشود.
محدث عالی مقام مرحوم کلینی ((ره)) در ((فروع کافی)) نقل می فرماید: از معاوة بن عمار که می گوید از امام صادق علیه السلام شنیده ام که فرمودند: از یمن خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله تعدادی اسیر آوردند وقتی که به جحفه (( جحفه میقات اهل شام و مصر و مغرب هر کسی است که از آنجا عبور می کند هر چند اهل آنجا نباشد و این در صورتی است که این شخص از میقات سابق از آن احرام نبسته باشد)) رسیدند 24 فرسخی مکه پول آنها تمام شد یک کنیز از اسیران را فروختند که مادر آن کنیز هم در بین اسیران بوده وقتی که خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند پیامبر اسلام صدای گریه ای را شنیدند سبب گریه را سوال فرمودند: گفتند: یا رسول الله در بین راه احتیاج پیدا کردیم به پول و نفقه و دختر همین کنیز را که گریه می کند فروختیم،رسول خدا صلی الله علیه و آله پول آن کنیز را فرستادند و رفتند آن کنیز را آوردند و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: اگر خواستید آنها را بفروشید با هم بفروشید و اگر خواستید نگه دارید با هم نگهدارید.