فهرست کتاب


صله ارحام، آثار و ثمرات آن

سلمان زواری نسب‏

3 - دعای امام سجاد در مورد خویشاوندان

امام سجاد علیه السلام از خداوند درخواست توفیق می کند که با خویشاوندانی که از او بریده اند پیوند برقرار سازد جائی که در مناجات با خداوند متعال عرض می کند: و اکافی من قطعنی باالصلة (138) و کردار کسی را که از من قطع ارتباط خویشاوندی کرده است با پیوند برقرار کردن با او پاداش دهم.
امام سجاد علیه السلام با جمعی از دوستان گرد هم نشسته بودند مردی از بستگان آن حضرت وارد شد در کنار جمعیت ایستاد و با صدای بلند زبان به بدگوئی امام علیه السلام گشود و سپس از مجلس خارج شد،امام زین العابدین علیه السلام حضورا به او حرفی نزد و پس از آنکه او رفت، به حضار محضر فرمود: شما سخنان این مرد را شنیدید میل دارم با من بیائید و پاسخ مرا نیز بشنوید همه موافقت کردند اما گفتند دوست داشتیم که فی المجلس به او جواب می دادید و ما هم با شما هم صدا می شدیم آنگاه از جا برخاستند و راه منزل آن مرد جسور را در پیش گرفتند بین راه متوجه شدند که حضرت سجاد آیه (( و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین )) را می خواند از فرو نشاندن آتش خشم سخن می گوید و از عفو و اغماض نام می برد، و مومنان کسانی هستند که خشم خود را فرو می برند و از خطای مردم در می گزرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد)) دانستند که آن حضرت در فکر مجازات وی نیست و کلام تندی نخواهد گفت چون به در خانه اش رسیدند امام با صدای بلند او را صدا زد و به همراهان خویش فرمود: بگوئید اینکه تو را می خواند علی بن حسین است مرد از خانه بیرون آمد و خود را برای مواجه با شر و برخورد آماده کرده بود زیرا با سابقه امر و مشاهده اوضاع و احوال،تردید نداشت که امام سجاد برای کیفر او آمده است ولی برخلاف انتظارش به او فرمود: یا اخی انک کنت قد وقفت علی انفا و قلت فان کنت قد قلت ما فی فانا استغفر الله منه و ان کنت قلت ما لیس فی فغفرالله لک. فقبل الرجل بین عینیه و قال بلی قلت فیک ما لیس فیک، و انا احق به .(139)
برادر تو رو در روی من ایستادی و بدون مقدمه سخنان ناروائی را آغاز نمودی و پی در پی گفتی و گفتی اگر آنچه به من نسبت دادی در من هست از پیشگاه خداوند برای خویش طلب آمرزش می نمایم و اگر وجود ندارد از خدا می خواهم که تو را بیامرزد.
این عمل انسانی و کرامت اخلاقی امام سجاد علیه السلام آنچنان در او تاثیر بخشید که پیش آمد و میان دو چشم آن حضرت را بوسید و با شرمساری گفت آری به شما نسبتهائی دادم که از آنها منزه و مبرائی، و من خود به گفته های خویش شایسته ترم.
امام زین العابدین علیه السلام می توانست با آن مرد به خشونت سخن بگوید و در حدود موازین و مقررات اسلامی مجازاتش نماید ولی نه تنها از تندگوئی و کیفر او خودداری کرد بلکه در کمال ادب و بزرگواری با وی سخن گفت و عمل بد او را با خوبی تلافی کرد در آغاز او را برادر خویش خواند و با این کلمه محیط دوستی و تفاهم را بوجود آورد و سپس به گفته هایش اشاره کرد با آنکه حقیقت امر روشن بود و هر دو می دانستند گناهکار کیست،امام سجاد علیه السلام شخص او را گناهکار نخواند بلکه درباره واقعی از خداوند طلب آمرزش کرد و اول از خود نام برد امام علیه السلام با این عمل کریمانه از طرفی گناه او را بخشید و از طرف دیگر برای او طلب مغفرت نمود و با دعای خیر کار بدش را به نیکی پاسخ داد و نتیجه آن شد که مرد جسور به خود آمد در حضور دیگران به گناه خویش اعتراف کرد و از آن پس بدگوئی و خصومت را ترک گفت)). (140)
بدیهای اشخاص را با بدی تلافی کردن و از آنان انتقام گرفتن باعث افزایش کدورت و مایه تشدید کینه توزی و عداوت ورزی است.
برعکس از لغزشهای اخلاقی دیگران چشم پوشی کردن و اعمال ناروای آنان را با خوبی تلافی نمودن می تواند تیرگیها را بر طرف کند دشمنی ها را به دوستی مبدل سازد و بدکاران را از رفتار خلاف اخلاقی باز دارد و به راه پاکی سوق دهد ولی فرو نشاندن خشم و سرکوب کردن تمایل انتقام بسی دشوار و سنگین است فقط نفوس بزرگوار و صاحبان مکارم اخلاق دارای این گذشت انسانی هستند و می توانند بدیهای دیگران را با رفتار خوب خود پاسخ گویند قرآن مجید در این مورد می فرماید: و لا تستوی الحسنة و لا السیئة ادفع باالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوة کانه ولی حمیم و ما یلقیها الا الذین صبروا و ما یلقیها الا ذو حظ عظیم (141)
ترجمه: هرگز نیکی و بدی یکسان نیست، بدی را با نیکی دفع کن ناگاه ((خواهی دید)) همان کس که میان تو و او دشمنی است گویی دوستی گرم و صمیمی است،اما جز کسانی که دارای صبر و استقامتند به این مقام نمی رسند و جز کسانی که بهره عظیمی از ایمان و تقوی دارند به آن نائل نمی گردند.

4 - داستان یعقوب مغربی با امام موسی بن جعفر (ع)

محدث عالی مقام حاج شیخ عباس قمی ره در منتهی الامال در بیان معجزات امام هفتم امام موسی بن جعفر علیه السلام می فرماید: امام موسی بن جعفر به یعقوب مغربی فرمودند شما قطع رحم کردید خدا عمر شماها را قطع کرد در معجزه دوازدهم می فرماید:
در اخبار به غیبت آن حضرت است: شیخ کشی از شعیب عقرقونی روایت کرده است که روزی خدمت امام موسی بن جعفر بودم که ناگهان ابتداء از پیش خود مرا فرمود که ای شعیب! فردا ملاقات خواهد کرد تو را مردی از اهل مغرب و از حال من و تو سوال خواهد کرد تو در جواب او بگو که او است به خدا سوگند امامی که حضرت صادق علیه السلام از برای ما گفته است پس هر چه از تو سوال کند از مسائل حلال و حرام تو از جانب من جواب او را بده گفتم فدایت شوم آن مرد مغربی چه نشانی دارد؟ فرمود مردی به قامت طویل و جسیم است و نام او یعقوب است و هر گاه او را ملاقات کنی باکی نیست که او را جواب گوئی از هرچه می پرسد چه یگانه قوم خویش است و اگر خواست به نزد من بیاید او را با خود بیاور شعیب گفت: به خدا سوگند که روز دیگر من در طواف بودم که مردی طویل و جسیم به من رو کرد و گفت می خواهم از تو سوالی کنم از احوال صاحبت گفتم از کدام صاحب. گفت از فلان بن فلان، یعنی امام موسی بن جعفر علیه السلام گفتم چه نام داری گفت یعقوب. گفتم از کجا آمده ای گفت از اهل مغرب هستم، گفتم: از کجا مرا می شناسی؟ گفت در خواب دیدم کسی مرا گفت که شعیب را ملاقات کن و آنچه خواهی از او بپرس چون بیدار شدم نام تو را پرسیدم تو را به من نشان دادند گفتم بنشین در این مکان تا من از طواف فارق شوم و به نزد تو بیایم پس طواف خود را انجام دادم و به نزد او رفتم و با او تکلم کردم او را مردی عاقل یافتم پس از من طلب کرد که او را به خدمت امام موسی بن جعفر علیه السلام ببرم، پس دست او را گرفتم و به خانه آن حضرت بردم و طلب رخصت کردم چون رخصت یافتیم داخل شدیم چون امام علیه السلام نگاهش به آن مرد افتاد فرمود ای یعقوب تو دیروز اینجا وارد شدی و ما بین تو و برادرت در فلان موضع نزاعی رخ داد و کار به جائی رسید که همدیگر را دشنام دادید و این طریقه ما نیست و دین ما و دین پدران ما بر این نیست و ما امر نمی کنیم احدی را به این نحو کارها،پس از خداوند یگانه بی شریک بپرهیز، همانا به این زودی مرگ مابین تو و برادرت جدائی خواهد افکند و برادرت در همین سفر خواهد مرد پیش از آنکه به وطن خویش بازگردد و تو هم از کرده خود پشیمان خواهی شد و این اتفاق به آن جهت واقع شد که شما قطع رحم کردید خدا عمر شماها را قطع کرد آن مرد پرسید فدایت شوم اجل من کی خواهد رسید فرمود همانا اجل تو نیز حاضر شده بود لکن چون در فلان منزل با عمه ات صله رحم کردی و رحم خود را وصل کردی بیست سال بر عمر تو افزوده شد، شعیب گفت یکسال بعد از این مطلب آن مرد را در طریق حج دیدم و احوال او را پرسیدم خبر داد که در آن سفر برادرش به وطن نرسید که وفات یافت و در بین راه به خاک سپرده شد. و قطب راوندی این حدیث را از علی بن ابی حمزه روایت کرده است به نحو مذکور. (142)

5 - عامل مسلمان شدن مادر

زکریا بن ابراهیم می گوید: من نصرانی بودم در اثر تحقیق و بررسی مسلمان شدم و حج انجام دادم و بعد خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و عرض کردم: من نصرانی بودم و الان مسلمان شده ام فرمودند: از اسلام چه دیدی که باعث مسلمانی تو شد؟گفتم: این کلام پروردگار که می فرماید: ما کنت ما الکتاب و لا الایمان و لکن جعلناه نورا نهدی به من نشاء . (143)
تو می دانستی کتاب و ایمان چیست ( و از محتوای قرآن آگاه نبودی) ولی ما آن را نوری قرار دادیم که بوسیله آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت می کنیم. فرمود: محققا خداوند تو را رهبری فرموده است آنگاه امام علیه السلام سه بار فرمودند خدایا هدایتش فرما!بعد فرمود: هر چه می خواهی سوال کن عرض کردم: پدر و مادر و خانواده من نصرانی هستند و مادرم نابینا است آیا من همراه آنان باشم؟ و در ظرف آنها غذا بخورم؟ حضرت فرمود: آنها گوشت خوک می خورند؟ عرض کردم با آن تماس هم نمی گیرند، فرمود: باکی ندارد مواظب مادرت باش و با او خوشرفتاری کن و چون بمیرد او را به دیگری وامگذار خودت به کارش اقدام کن و به کسی مگو نزد من آمده ای تا در منی پیش من بیائی انشاء الله.
زکریا می گوید: من در منی خدمت حضرت رسیدم در حالی که مردم اطراف آن بزرگوار را گرفته بودند و حضرت مانند معلم کودکان بود که گاهی این و گاهی آن از او سوال می کرد و او پاسخ می داد سپس چون به کوفه رفتم نسبت به مادرم بیشتر مهربانی کردم و خودم به او غذا می دادم و لباس او و سرش را از کثافت پاک می کردم و خدمتگذارش بودم.
مادرم به من گفت: پسر جان تو زمانی که با من هم دین و هم مذهب بودی با من چنین رفتاری نمی کردی؟ این چه رفتاری است که از تو می بینم از زمانی که از دین من رفته ای و به دین حنیف گرائیده ای؟ گفتم: مردی از فرزندان پیامبر ما به من چنین دستور داده است.
مادرم گفت: آن مرد پیغمبر است؟ گفتم: نه، بلکه پسر یکی از پیامبران است.
مادرم گفت: پسر جان این مرد پیامبر است،زیرا دستوری که به تو داده است از سفارشات پیامبران می باشد،گفتم: مادر بعد از پیامبر ما،پیامبری نمی باشد و او پسر پیامبر است.
مادرم گفت: دین تو بهترین دین است آن را به من عرضه کن من به او عرضه داشتم و او مسلمان شد و من هم برنامه اسلام را به آموختم او نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را خواند و در شب عارضه ای به او رخ داد و بیمار شد به من گفت: پسر جان آنچه به من آموختی دوباره بیاموز من آنها را تکرار کردم مادرم اقرار به توحید کرد و از دنیا رفت چون صبح شد مسلمانها غسلش دادند و خودم بر او نماز خواندم و در گورستان مسلمانان دفن کردم.(144)
بعضی از علماء و فقها از این روایت، طهارت اهل کتاب را (در صورت عدم ممارست با خوک و شراب و دیگر آلوده کننده ها) استفاده می کنند.