فهرست کتاب


کلمه طیبه

میرزا حسین طبرسی نوری معروف به محدث نوری

باب پانزدهم: در مدح و ترغیب بر شرکت در صدقه و انفاقات

1. در مدح شرکت با غیر در صدقات.
2. در فوائد بقره ای که بنی اسرائیل آن را قربانی کردند.
3. در فوائد اجتماع در عبادت.
4. اوصاف شریک.
5. حکایت حسن بن مثله و رسیدن وی به خدمت امام عصر.
6. کیفیت بنای مسجد جمکران قم.
7. شرح حال کتاب تاریخ قم.
بر هر عاقل هوشمند که می خواهد از هر رقم، توشه آخرت و از هر خرمن خیرات خوشه گیرد و لازم که چون بیند، بعضی یا جماعتی مالی فراهم کرده در راه خداوند صرف کنند و به اجتماع در حضرت مقدسش هدیه برند، به ساختن مسجدی برای عابدان یا انبار آبی به جهت تشنگان یا قنطره و جسری در معبر مسافران یا مقبره برای مردگان، یا اصلاح راهی برای روندگان، یا کاروانسرای به جهت واماندگان، یا مدرسه برای متعلمان، یا قنات آبی در بیابان و امثال اینها از محل آسایش مسلمانان به نحوی کند که خود را، به آن جماعت شریک کند و خویشتن را از جمله آن هدیه قرار دهد. هر چند به گذاشتن خشتی یا برداشتن مشتی از خاک باشد. چه از فوائد جلیله این خدمت و برکت توسل به این شرکت آن که شاید در میان آن جماعت کسی باشد که به جهت صدق نیت و خلوص عقیدت یا پاکی مالش از قذارت و شبهه و حرمت هدیه او در مقدس جنابش مقبول و پسندیده و نامش در دفتر متصدقین صادقین به ثبت رسیده شود و باقی آن هدیه یگانه که به شراکت آشنا و بیگانه بود اگر رد شود از ساحت و کرمش دور که در یک معامله که به اجتماع ابدی به جنابش کردند. پاره ای را بخواند و بعضی را براند، چه این عمل را از بندگانش ناخوش داشته با آن همه هوای و هوس و لئامت و بخل، چه رسد به کردار جنابش که همه کرم است و فضل و چون قبول نماید از آن صدقه جزئی و مال کم که سرمایه شراکت بود و نفع کلی برد و خیر عظیمی به او رسد، چه هر چه شریک به همه آنچه به دیگران دهند رسد و با آن قلت و نداشتن بسیاری از شرایط صدقه از فیض نام کامل آن محروم نماند و این یکی از علت و اسرار شرکت در عبادت است.
در بسیاری از مواضع، چون نماز که عمود دین و اعظم و اشرف عبادات جوارحی مسلمین است و در شرع مقدس آن همه تاکید و اصرار و ترغیب و وعده ثوابهای بزرگ رسیده بر اجتماع در اقامه آن، و به پا داشتن آن به جماعت با پیشوائی که از اهل صلاح و سداد باشد، چه در همه آن نمازها شرکت در جماعت همه را به یکدیگر بسته، شاید نمازی به درجه قبول رسد و از برکت آن از عیوب و مفاسد سایر نمازها در گذرند؛ چنانچه جماعتی از علمای اعلام تصریح فرمودند؛ بلکه بعضی از مفسرین و شیخ بهاءالدین در آخر مفتاح الفلاح در نکته این که خداوند در سوره مبارکه حمد (ایاک نعبد فرمودند به صیغه جمع که بنده می گوید ما پرستش می کنیم و حال آن که مقام، مقام ذلت و انکسار است نه اظهار جلال و تعظیم، پس باید بگوید (ایاک اعبد به صیغه مفرد چند وجه گفتند: یکی از آنها آن که غرض نماز گذار از کلمه نعبد عبادت خود و عبادت جمیع عابدان است، از انبیاء و اوصیاء مؤمنین و ملائکه جن و به این صیغه عبادت خود را در تضاعیف عبادات آن جماعت درج می کند و حاجت خود را در اثنای حاجت ایشان معروض می گرداند تا به برکت طاعت ارباب سعادت طاعت او مقبول و دعوت او مستجاب گردد، پس گوئیا که بنده می گوید: خداوندا اگر عبادت من استحقاق قبول ندارد به سایر عبادات مقبوله تشفع می کنم مرا در دائره ایشان به طفیل قبول داخل گردان و همین نکته لطیفه جاری است در (ایاک نستعین که بنده استعانت می جوید برای جمیع کارهای دنیوی و اخروی مؤمنین و صلحا و اخیار و کارهای خود به طفیل ایشان و همچنین در طلب هدایات خاصه در قول (اهدنا الصراط المستقیم باز آن طایفه را شریک کرده و همچنین در سلام بر خود در آخر نماز داخل کرده ملائکه و انبیاء و صلحا را تا از پرتو فرود آمدن سلام خداوندی بر آن گروه از شرور جنی و انسی و ارضی و سماوی دنیوی و اخروی سالم ماند، و از عبادات شراکتی قربانی عید اضحی است، که در استحباب آن فرمودند: از هفت نفر می توانند شریک شوند تا هفتاد و شتری یا گاوی یا گوسفندی در راه بکشند هرگاه هر یک متمکن نشوند؛ چنانچه بنی اسرائیل چون مامور شدند به قربانی کردن گاوی مخصوص برای زنده کردن آن کشته مجهول و یافت نشد، جز نزد جوانی که به جهت نیکی کردن به پدر و صلوات بر پیغمبر و آل اطهار او (علیهم السلام) و تفضیل ایشان بر تمامی خلائق خداوند وعده ثروت و بی نیازی به او داد و به او فرمود که آن را جز به امر مادر نفروشد، پس فروخت آن را به پر کردن پوست آن از اشرفی و خداوند پوست را فراخ کرد که به پنج هزار اشرفی پر شد و ایشان اگر چه در اول لجاجت کردند، ولیکن در آخر کار همت نمودند و این مال عظیم را که به قدر خزانه سلطانی است به شراکت جمع کردند و هر کسی از هر چه داشت دست کشید و برای یک قربانی همه خود را فقیر کردند و آن قربانی را در منصه قبول رسانیدند و از آن قربانی عجیب که در دنیا هرگز مثل آن نیامده آن اثر عجیب و آن آیه بزرگ خداوندی را دیدند و از برکت آن مرده را زنده کردند و تهمتی را از میان برداشتند اگر چه دیدن چنین آیه خود کافی بود در نفعی که از آن صدقه باید به ایشان برسد، ولیکن خداوند باز تفصیل فرموده و توسل به محمد و آل طیبین (علیهم السلام) از ذریه او را به ایشان تلقین کرد و بی تعب و مشقت و تأخیر مدت گنجی در خرابه که ده هزار اشرفی در آن بود به ایشان نمود هر کس به آنچه داد رسید و به مثل آن نفع دید و خدای را خوشنود کرد و جانی را خرید و آن آیه بزرگ را دید و از برای کشف کروب و دفع شداید به آن هدیه خاصه فایز گردید و از برای ثبوت معاد و زنده شدن اموات و کیفیت رجوع ارواح به اجساد برهان حسی مشاهده نمود و آن را به مقام اطمینان و یقین رساند، و از قیل و قال استدلال و شبهات ارباب ضلال فارغ شد؛ بلکه آن جماعت برای عباد تا روز قیامت برهانی محسوس برای اثبات صانع و توحید و معاد و صدق جزای اعمال به میراث گذاشتند و به این جهت هزاران هزار مرده حقیقی را زنده کردند و حیات جاودانی دادند، و در مقام تکالیف و اطاعت فرامین الاهیه ایشان را به طاعت نزدیک کردند و از معصیت دور چه به عیان دیده شد و دیگران دانستند که سلطان عالم عادلی است که کردارهای خلق در ظلمت شب در خلوت بر او پوشیده نیست. نیکی را به اضعاف آن جزا دهد و بدکاران را به تازیانه عذاب تأدیب کند. در یک ساعت گروهی از توانگران را بر خاک مذلت نشاند، ساعتی دیگر همه را تاج بی نیازی بر سر گذارد و برای یک عمل جزئی کرورها در دنیا دهد و دعای بندگان را چگونه وسیله نیل مقصود کند مظلوم را یاری نماید و حاسد را به آتشی که خود افروخته سوزاند، در مقام قدرت از ملاقات دو بی جان، جان بخشد و در مقام عدالت دامن بی جرم را از لوث تهمت گناه بیرون کشد و مفتری را رسوا نماید، و ظاهر است که وجدانی شدن این معارف حقه و اضعاف امثال آن جز به دیدن چنین آیت و نظر آن نشود و در آخر آیات این قصه خداوند اشاره به این مراتب فرمود: کذلک یحی الله الموتی و یریکم أیاته لعلکم تعقلون(599) خدای تعالی مردگان را چنین زنده کند و آیات و حجج خود را بر آنچه اشاره شد و غیر آن به شما می نماید، تا شما بدانید و عقل را به کار بندید و تفکر و تأمل کنید و در اول و آخر این قصه امر فرمود به یاد کردن آن که با تامل آن فواید را از او بیرون آورند و از آن خرمن خوشه ها چینند و اثر بزرگ آن قربانی و صدقه مقبوله را بینند و به شوق و رغبت افتند و به گرد هم در آیند و در صدد زنده کردن مرده یا اموات بسیار برآیند، مالی جمع کنند و قلوبی مجتمع در میان گذارند و از اعانت زبانی و بدنی مضایقه نکنند. جهان مستعدین را از هم معاش آسوده کنند که به فراغت نفوس مرده خود را از نادانی زنده کنند و به آن زنده شدن مردگان بسیاری زنده شوند غرابان تهی دست را از سادات و غیرهم از شر نفس و وحدت نگاه دارند و سبب شوند، برای وجود نفوسی که سنگین کنند زمین را به عبادت خداوند و بسا هست که از یک نفر این کار و نظیر آن صورت نگیرد؛ ولیکن از همت جزئی از مال و ترغیب دیگران خود یا به واسطه آن عقدها باز و مشکلها آسان شود. بدون ظهور خسارت و خلل در رشته زندگی و این فائده دیگر است از فوائد شرکت در عبادت چه بسیار از مهام دین و امور مهمه مسلمین است، که بی اجتماع و تقویت صورت نگیرد، بلکه در حق جوار اشاره شد، که همه در همه چیز به همه محتاجند و به قوت و مظاهرت اصلاح امور معاد و معاش خود کنند. تفاوت در ظهور و خفای بعضی از آن امورات بالنسبه به بعضی و در ظاهر آن تاکید از اجتماع بیشتر شده مثل رفع بلای عام که از گناه خاص و عام نازل شده و لهذا امر به اجتماع عام شده.
چنانچه در نهج البلاغه است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: و لو ان الناس حین تنزل بهم النقم و تزول عنهم النعم فزعوا الی ربهم بصدق من نیاتهم و وله من قلوبهم لرد علیهم کل شارد و اصلح لهم کل فاسد(600) و اگر مردم، آنگاه که فرود می آید بر ایشان بلاها و برطرف می شود از ایشان نعمتها پناه جویند به سوی پروردگار خود، با نیات صادقانه و دلهای مضطرب ترسناک، هر آینه خداوند به ایشان هر فرار کرده را برگرداند و به صلاح آرد بر ایشان هر تباه شده را و از جمله بلاها و قحط و غلا است که امر فرمودند به اجتماع مسلمین در صحرا به جهت نماز تضرع و استسقا از خداوند تبارک و تعالی، بلکه فرمودند نمی شود که چهل نفر از مؤمنین جمع شوند پس خدای را بخوانند در امری مگر آن که مستجاب می شود.
در عدةالداعی مروی است: که خداوند وحی کرد به عیسی (علیه السلام) که ای عیسی، نزدیک بیار مومنین را، و امر کن ایشان را که دعا کنند با تو و در کافی مروی است که جناب صادق (علیه السلام) فرمود: چون مؤمن بمیرد، پس حاضر شوند در جنازه اش چهل نفر مرد از مومنین پس بگویند اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا و انت اعلم به منا(601) خداوند می فرماید امضا کردم شهادت شما را و آمرزیده ام برای او آنچه را که می دانم از چیزهائی که شما نمی دانید، و نیز از جناب باقر (علیه السلام) روایت کرده که در بنی اسرائیل عابدی بود که داوود (علیه السلام) از او به شگفت افتاد، پس وحی فرستاد خدای به سوی او که، تعجب نیندازند تو را چیزی از امور او، زیرا که او مرائی است، پس آن مرد مرد داوود (علیه السلام) فرمود: که رفیق خود را دفن کنید و خود حاضر نشد چون او را شستند پنجاه نفر ایستادند، پس شهادت دادند به آن چون او را دفن کردند. پنجاه نفر دیگر برخواستند، پس شهادت دادند به همان، پس وحی کرد خداوند به داوود (علیه السلام) چه مانع شد تو را که حاضر شوی به جنازه فلان، گفت: پروردگارا به جهت آن امری که مرا بر آن مطلع کردی، پس خداوند به او وحی کرد که چنین بود؛ ولیکن شهادت دادند قومی از احبار و رهبان که نمی دانند از او جز خوبی، پس انفاذ کردم شهادت ایشان را در او و آمرزیدم آنچه را خود دانا بودم که در او بود و در قصه مباهله رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با اهل نجران و به همراه آوردن امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام) را با خود به جهت نفرین بر ایشان با داشتن آن مقام از نبوت و قرب و کمالات که عقل از تصور آن عاجز کفایت است، برای ثبوت بزرگی ایشان این کار و شرکت و اجتماع در تذلل و بندگی پروردگار، و در تفسیر علی بن ابراهیم مروی است که چون پسران یعقوب کردند، با یوسف آنچه کردند، لاوی به ایشان گفت ای قوم آیا نبستیم ما پسران یعقوب اسراییل الله، پسر اسحاق بنی الله، پسر ابراهیم خلیل الله، آیا گمان می کنید که خداوند می پوشاند این خبر را از پیمبران خود، پس گفتند: حیله چیست؟ گفت: برمی خیزیم و غسل می کنیم و به جماعت نماز می گذاریم و تضرع به سوی خداوند تبارک و تعالی می کنیم که این خبر را از پدر ما بپوشاند؛ زیرا که او جواد و کریم است، پس برخواستند و غسل کردند در سنت حضرت ابراهیم و اسحاق و یعقوب چنین بود که نماز جماعت نمی کردند تا برسند به یازده مرد که یک نفر امام و ده نفر دیگر در پشت سر او نماز کنند، پس گفتند که چه کنیم که امام نداریم لاوی گفت: خدای را در پیش روی خود قرار می دهیم، پس نماز گذاردند و گریه کردند و تضرع نمودند و گفتند پروردگارا بر ما این خبر را مستور دار.
مخفی نماند که، چنانچه در صلاح زاد معاد، انسان محتاج است به شرکت به اخیار عباد و نیکان بلاد که از پرتو وجود ایشان از مفاسد و شرور عمل خویش آسوده و به برکت و ثواب و عمل شرکاء رسیده و همچنین در اصلاح امر معاش او را از چنین شرکت چاره نیست و در تجارت و زراعت و مواشی و بوستان چه از برای هر یک از آنها آفات و مهالکی بی حساب از سماوی و ارضی است، چون خشکی سال و ملخ و غرق شدن و سوختن و امراض و بادهای سموم و حشرات و دزد و سلطان و کساوی و خسران و نظائر آن که سبب پاره سو کردگار و پاره حفظ نظام روزگار و بهره محض لطف و دفع مضار و بعضی به جهت امتحان و اختبار و بعضی برای دل کندن از اسباب و توکل بر پروردگار است، ولیکن مشارکت و اختلاط با ابرار و نشو و نما کرده در خیر که کارهایش میمون و امورش مبارک پیوسته در نعمت زیسته نه، پس از نکبت، عمری به لقمه نانی با هزار زحمت و دوندگی رسیده، فارغ کند دل را از بیم نزول آفات و زوال برکات چه برکت و یمن مجالست بزرگان و مخالطت با ارباب عزت و شان از آن بیشتر است که خیر را به خود کشد و شر را از شخص خویش دفع کند. دانه تلخ با گندم آب خورد، و لکه سیاه به مجاورت نگین یاقوت بر افسر شاهی منزل گزینند. اجزاء خسیسه با اعضاء رئیسه از یک سفره در یک وقت غذا خورند و جلد حیوان را محض مصاحبت کتاب خداوند بوسه زنند و بر دیده گذارند.
در نهج البلاغه مذکور است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: با کسانی که روی کرده به ایشان روزی، شرکت کنید، زیرا که او شایسته تر است برای ثروت و سزاوار است به اقبال حظ و در کافی و تهذیب از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: مخالطه و معامله نکنید، مگر به آنان که در خیر نشو و نما نموده اند. و فرمود: قرض نکنید از کسانی که تازه به نعمت رسیدند. و حضرت صادق (علیه السلام) به ولید بن صبیح فرمود: که برای من از محارف چیزی، زیرا که برکتی در مخالطه با او نیست نخر و فرمود: که برای من از محارف چیزی، زیرا که برکتی در مخالطه با او نیست نخر و فرمود: مؤمن محارف نمی شود و فرمود نخر از محارف که برکتی در معامله او نیست و محارف بی بخت بی روزی است مقابل مبارک و چنانچه در خریده از مومن که مبارک است برکت باشد، البته در شرکت بهتر و بیشتر خواهد بود و فرمود: معامله نکنید با صاحبان عاهات، چون کور و لال و پیس و ابرص و امثال ایشان، زیرا که ایشان از هر چیزی ستمکارترند و با اکراه و با سفله و پست فطرتان، زیرا که سفله بخیر بر نمی گردد و فرمودند: مشارکت نکنید با یهودی و نصاری و مجوس و بسیاری از مفاسد از روی جهل و ندانستن احکام حلال و حرام برخیزد و به سبب مداخله و شرکت مومن دانا و واگذاشتن به او در هر حال و پیروی کردن او، چون متابعت ماموم امام را باز آسوده شود، چه گاهی به جهت حرمت از یک جهتی از روی ندانستن اصل حکم یا محل آن مسامحه در آن عذابهای سخت کنند و برای زرع در ملک وقفی از روی سرکشی و نادانی اولاد زارع را بکشند و زرع را خراب کنند.
چنانچه در تاریخ قم تالیف حسن بن محمد بن حسن قمی، نقل فرمود، از کتاب مونس الحزین فی معرفة الحق والیقین من مصنفات ابی جعفر محمد بن بابویه قمی به این عبارت، باب حکایت بنای مسجد جمکران از قول حضرت امام محمد مهدی (علیه السلام) و علی آبائه المغفرة والرضوان سبب بنای مسجد مقدس جمکران و عمارت آن به قول امام (علیه السلام) این بوده که شیخ عفیف صالح حسن بن مثله جمکرانی (رحمه الله) می گوید: که من شب سه شنبه هفدهم ماه مبارک رمضان سنه ثلث و تسعین و ثلثماه، در سرای خود خفته بودم، که ناگاه جماعتی مردم به در سرای من آمدند نصفی از شب گذشته مرا بیدار کردند و گفتند برخیز و طلب امام محمد مهدی صاحب الزمان را اجابت کن، که تو را می خواند. حسن گفت: من برخواستم به هم برآمدم و آماده شدم گفتم بگذارید تا پیراهن بپوشم آواز آمد از در سرای که (هو ما کان قمیصک پیراهن به بر نکن که از تو نیست دست فرا کردم و سراویل خود را بر گرفتم آواز آمد که (لیس ذلک منک فخذ سرا ویلک یعنی آن سراویل را که برگرفتی از تو نیست از آن خود برگیر آن را انداختم و از خود برگرفتم و در پوشیدم و طلب کلید در سرای کردم آواز آمد که (الباب مفتوح چون به در سرای آمدم جماعتی بزرگان را دیدم سلام کردم جواب دادند و ترحیب کردند، یعنی مرحبا گفتند و مرا بیاوردند تا بدان جایگاه که اکنون مسجد است، چون نیک بنگریدم تختی دیدم نهاده و فرشی نیکو بر آن تخت گسترده و بالشهای نیکو نهاده و جوانی سی ساله بر آن تخت تکیه بر چهار بالش کرده و پیری پیش او نشسته و کتابی در دست گرفته و بر آن جوان می خواند و فزون از شصت مرد بر این زمین گرد او نماز می کنند؛ بعضی از جامه های سفید و بعضی جامه های سبز داشتند و آن پیر حضرت خضر بود، پس آن پیر مرا نشاند و حضرت امام (علیه السلام) مرا به نام خود خواند و گفت برو و حسن مثله را بگو که تو چند سال است که عمارت این زمین می کنی و می کاری و ما خراب می کنیم و پنج سال است که زراعت می کنی و امسال دیگر باره از سر گرفته رد کنی تا بدین موضع مسجد بنا کنند و بگو این حسن مثله را که این زمین شریفی است و خدای تعالی این زمین را از زمین های دیگر برگزیده است و شریف کرده، تو با زمین خود گرفتی و دو پسر جوان خدای تعالی از تو باز ستد و تو متنبه نشدی و اگر نه چنین کنی آزار وی به تو رسد، آنچه تو آگاه نباشی. حسن مثله گفت: یا سیدی و مولای مرا در این نشانی باید که جماعت سخنی بی نشان و حجت نشنوند و قول مرا مصدق ندارند و گفت: (انا سنعلم هناک علامت ما اینجا بکنیم تا تصدیق قول تو باشد تو برو و رسالت ما بگذار و به نزدیک سیدابوالحسن رو و بگو تا برخیز و بیاید و آن مرد را حاضر کند وجوه از رهق به ناحیه اردهال که ملک ما است بیاورد و مسجد را تمام کند و یک نیمه رهق را وقف کردیم بر این مسجد که هر سال وجوه آن را بیاورند و صرف عمارت مسجد بکند و مردم را بگو تا رغبت کنند و بدین موضع و عزیز دارند و چهار رکعت نماز اینجا بگذارند و دو رکعت نماز تحیت، در هر رکعتی یک بار الحمد و هفت بار قل هو الله و تسبیح رکوع و سجود هفت بار بگویند و دو رکعت نماز امام صاحب الزمان (علیهم السلام) بگذارند بر این نسق چون فاتحه خواند به (ایاک نعبد و ایاک نستعین رسد صد بار بگوید و بعد از آن فاتحه را تا آخر بخواند و در رکعت دوم نیز به همین طریق بگذارد و تسبیح در رکوع و سجود هفت بار بگوید و چون نماز تمام کرده باشد تهلیل بگوید و تسبیح فاطمه زهرا (علیهاالسلام) بخواند و چون از تسبیح فارغ شود، سر به سجده نهد و صد بار صلوات بر پیغمبر و آلش فرستد و این نقل مبارک امام (علیه السلام) که (فمن صلیهما فکانما صلی فی البیت العتیق(602) یعنی هر که این دو رکعت نماز بگذارد، همچنین باشد که دو رکعت نماز در کعبه گذارده باشد، حسن مثله جمکرانی گفت: که من چون این سخن بشنیدم گفتم با خویشتن که گویا این موضع است که تو می پنداری (انما هذا المسجد الامام صاحب الزمان (علیه السلام) و اشارت بدان جوان کردم که در چهار بالش نشسته بود، پس آن جوان به من اشارت کرد که برو من بیامدم چون پاره ای راه بیامدم دیگر باره مرا باز خواندند و گفتند بزی در گله جعفر کاشانی راعی است باید آن بز را بخری و اگر مردم ده بها ندهند بخر و اگر نه تو از خاصه خود بدهی و آن بز را بیاری و بدین موضوع بکشی، فردا شب آن گاه روز چهارشنبه هیجدهم ماه مبارک رمضان و گوشت آن بز بر بیماران و کسی که علتی داشته باشد سخت انفاق کنی که حق تعالی همه را شفای دهد و بز ابلق و موهای بسیار دارد و هفت علامت دارد و سه بر سر جانبی و چهار بر جانبی، (کذوالدرهم) سیاه و سفید همچون درمها، پس رفتم، مرا بازگردانید، و گفت هفتاد روز یا هفت روز ما اینجائیم، اگر بر هفت روز حمل کنی دلیل کند بر شب قدر که بیست و سوم است و اگر بر هفتاد حمل کنی شب بیست و پنجم ذیقعده الحرام دو روز بزرگوار است، پس حسن مثله گفت: من بیامدم و تا خانه آمدم و همه شب در اندیشه بودم تا صبح اثر کرد فرض بگذاردم و نزدیک علی المنذر آمدم و آن احوال ماوی گفتم او با من بیامد و رفتم بدان جایگاه که مرا شب برده بودند، پس گفت بالله نشان و علامتی که امام (علیه السلام) مرا گفت که یکی این است که این زنجیرها و میخها اینجا ظاهر است، پس نزدیک سید شریف ابوالحسن رضا شدیم چون به در سرای وی برسیدیم خدم و حشم وی را دیدیم که مرا گفتند از سحرگاه سیدابوالحسن در انتظار تو است تو از جمکرانی، گفتم: بلی، من در حال رفتم سلام کردم و خدمت کردم جواب نیکو داد و اعزاز کرد و مرا به تمکین نشاند و پیش از آن که من حدیث کنم مرا گفت: ای حسن مثله، من خفته بودم در خواب شخصی مرا گفت حسن مثله نام مردی از جمکران بامداد پیش تو می آید آنچه گوید سخن او را مصدق داری و بر قول او اعتماد کنی که سخن او سخن ما است باید که قول او را رد نگردانی از خواب بیدار شدم تا این ساعت منتظر تو بودم، حسن مثله احوال را به شرح با وی بگفت در حال بفرمود تا اسبها را زین بر نهادند و بیرون آوردند و سوار شدند، چون به نزدیک ده رسیدند جعفر راعی گله بر کناره راه داشت حسن مثله در میان گله رفت و آن بز از پس همه گوسفندان می آمد پیش حسن دوید و آن بز را برگرفت که بها به وی دهد و بز را بیاور جعفر راعی سوگند یاد کرد که من هرگز بز را ندیده ام و در گله من نبوده است الا امروز که می بینم و هر چند که می خواهم این بز را بگیرم میسر نمی شود و اکنون که پیش شما آمد، پس بز را همچنان که سید فرموده بود در آن جایگاه آوردند و بکشتند و سید ابوالحسن الرضا (رضی الله عنه) بدین موضع آمدند و حسن مثله را حاضر کردند و انتفاع از او بستدند و وجوه ده رهق را بیاوردند و مسجد جمکران را به چوب پوشانیدند و سید ابوالحسن الرضا (رضی الله عنه) زنجیرها و میخ ها را به قم برد و در سرای خود گذاشت همه بیماران و صاحب علتان می رفتند و خود را در زنجیر می مالیدند خدای تعالی شفای عاجل می داد و خوش می شدند و ابوالحسن محمد بن حیدر گوید: که به استفاضه شنیدم که سیدابوالحسن رضا مدفون است در موسویان به شهر قم، و بعد از آن فرزندی از آن وی را بیماری نازل شد و وی در خانه شد و سر صندوق را برداشتند زنجیرها و میخ ها را نیافتند تمام شد حکایت آن موضع شریف مشتمل بر اعجاز بسیار و مطالب و فوائد و قلت وجود آن در کتب، به مناسبت جزئی نقل کردیم.
مخفی نماند که مؤلف تاریخ قم، شیخ فاضل بن محمد قمی است و او معاصر شیخ صدوق است و در آنجا از برادر صدوق حسین بن علی بن بابویه روایت می کند و اصل نسخه عربی است و در سنه هشتصد و شصت و پنج حسن بن علی بن حسن بن عبدالملک قمی، به امر خواجه فخرالدین ابراهیم بن الوزیر الکبیر خواجه عمادالدین محمود بن الصاحب خواجه شمس الدین محمد بن علی الصفی آن را فارسی کرده علامه مجلسی در اول بحار می فرماید که آن کتاب معتبری است؛ ولیکن میسر نشد برای ما اصل کتاب و آنچه به دست ما آمده ترجمه او است و این کلام محل تعجب است، چرا که فاضل المعی میر محمد اشرف صاحب فضائل السادات در عصر آن مرحوم در اصفهان بود و از نسخه عربی نقل می کند؛ چنانچه در باب سابق اشاره شد؛ بلکه مرحوم خلد آشیان آغا محمد علی کرمانشاهی در حواشی رجال میر مصطفی در باب اسم حسن نام حسن مثله را بردند و مختصر خبر سابق از نسخه عربی نقل کردند و اعجب از این، آن که اصل کتاب مشتمل است بر بیست باب و عالم خبیر میرزا عبدالله اصفهانی تلمیذ علامه مجلسی در ریاض العلماء در ترجمه صاحب تاریخ گفته که من ترجمه تاریخ را در قم دیدم و آن کتابی است بزرگ و نیکو کثیر الفائده در چند جلد و الآن جز یک جلد که مشتمل است بر هشت باب که به نظر نرسیده بعد از تفحص بسیار و خبر سابق از خط سید محدث جلیل سید نعمة الله جزائری نقل شده در مجموعه که از آنجا نقل کردم و پوشیده نماند که کلمه تسعین در صدر این خبر که به معنی نود است مشتبه شده بر ناسخ و ظاهرا اصل سبعین بوده که به معنی هفتاد است، زیرا که فوت شیخ صدوق پیش از نود است و از این قسم اشتباه مکرر دیده شده و لهذا جماعتی محض رفع اشتباه می نویسد سبع یا سبعین بتقدیم سین والله تعالی هوالعالم و تمام آنچه گفتیم در این فائده شریفه از منافع اشتراک و اجتماع در دین و دنیا داخل است در فرمان الاهی که (تعاونوا علی البر و التقوی(603) امر است از خدای تعالی امر جمله مکلفان را بر معاونت و مظاهرت و یاری دادن یکدیگر را به بر و تقوی و پرهیزکاری که نیکو باشد از فضل و احسان و احسن از آن که اصل اعانت از روی بر و تقوی باشد که انسان به بر و تقوی اعانت کند دیگر بر بر و تقوی چه شود که دیگری را بر بر و تقوی اعانت کند؛ ولیکن اعانت او از روی گناه و سرکشی و نیت فاسده و اغراض باطله و به مال حرام و شبهه و پست با منت و اذیت باشد، پس رفع حاجت و سد خلت که محبوب الاهی و معین بر تقوی بود حاصل شد، ولیکن با خرابی و فساد اصل اعانت و احسن از آن این اعانت را به بار متقی کند و افضل از همه آن شخص بار متقی از روی بر و تقوا بار متقی اعانت کند تا فائز شود به اعلی درجات باب اعانت و اجر آن به تمام برسد.

باب شانزدهم: در شرح حال جماعتی از تهی دستان

1. تفسیر آیه مبارکه (و منهم من عاهدالله.
2. میزان شناختن صدق و کذب معاهده که در آیه است.
3. میزان شناختن فضول اسباب زندگی.
4. حکایت ثعلبه انصاری و بدی عاقبت او.
از جواهر کنوز دین و ایمان که از آنچه دارایند؛ صدقه نکنند و از خدای تعالی مالی تازه طلبند که اگر عطا فرماید از آن انفاق نمایند و چون عطا نماید، ندهند، پس به عقوبتی خاصه مبتلا شوند؛ چنانچه در سوره توبه می فرماید:
و منهم من عاهد الله لئن أتنا من فضله لنصدقن و لنکونن من الصالحین، فلما أتهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون، فاعقبهم نفاقا فی قلوبهم الی یوم یلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما کانوا یکذبون(604)
پاره ای از مردمان یا منافقان کسی است که عهد کرد با خدای تعالی که اگر دهد ما را از فضل خود، هر آینه صدقه دهیم و از شایستگان باشیم، چون به داد ایشان را از فضل خود، بخل به آن نمودند و اعراض کردند و ایشان معتادند، پس از پی در آورد ایشان را بخل، مرض نفاق در دلهای ایشان تا روزی که رسند به جزای خداوند، به سبب آن که خلاف کردند با خدای خود، آنچه وعده کرده بودند با او به سبب آن که بودند که دروغ می گفتند. در اصل عهد، که با خدای تعالی کرده اند که منافق حقیقی بودند که در دل اقرار و تصدیقی به وجود مقدسش نداشتند، یا داشتند، ولیکن با مقام یقین نرسیده و بنای آن بر پایه محکمی نبوده که در همان حال معاهده بنای خلاف و غدر داشتند. و در دل بنای به سر بردن آن عهد را نداشتند. یا در آن حال اگر چه بانی بر وفا نشکستن با خداوند بودند، ولیکن به جهت ضعیف یقین و نهان بودن حب مال و جاه و اعتبار و اولاد و عیال و طول امل و خوف فقر و سؤ ظن به خداوند در مکنون خاطر و سویدای قلب به نحوی که بر صاحبش گاهی امر مشبته و خود را خالی بیند از آن صفات و منزه داند از آلودگی به کثافت و قذارت آنها، بلکه خویش را متصف بیند به خلاف آنها و اظهار کند نفرت و سؤ عاقبت آنها را، لیکن بجزئی امتحان و اختبار از پا، در افتد و مکنون خاطر بر همه ظاهر گردد و از یک خواهش و اندوه و فرزند و دیدن زینت و متاع و آلات زیادی همسر و رفیق و چشیدن غذای لذیذ و مشاهده جامه جدید نه عهدی در دل ماند، نه وفا، نه خودی به خاطر آورد، نه خدا، عقده عهدش را اگر به صد زنجیر آهنین محکم بسته بود به یک مثقالی از هوای درهم شکند و، پایه پیمانش را اگر بر پشت ماهی زمین گذاشته به یک خواهش نفسانی از ریشه کند پس آن نفاق کهن که با شعور اختیار کرده بود نفاقی تازه برای او زاید و خداوند صاحب آن را با نیم مرض عقوبت نماید فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا(605) مرض دوم که از جانب خدا است جزای مرض اول است که خود برگزیده و به آن امتحان ضعفش به قوت مبدل شود و اگر مستور بود آشکار گردد و اگر اندک بود زیاد شود، پس هم توان گفت آن نفاق جلی یا نفاق یا مستور که سبب خلف عهد و شکستن پیمان بود نفاقی تازه آرد یا قوتی در آن فزاید. یا پرده از روی وی بردارد و توان گفت که خدایش چنین عقوبت کند، چه عقاب خداوندی منحصر به آتش جحیم و سوزش حمیم نیست برای دل، نیز عقوبتها مقرر فرموده که در پاداش جرمش یا عصیان اعضا در اینجا به او کند؛ چنانچه چه گاهی به بلاهای آسمانی و ارضی عقوبت نماید: فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم فاما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الی رجسهم(606) چون میل کردند از خداوند یا دین یا آخرت خداوند نیز بر میلشان افزود و آنان که در دلهای ایشان مرضی بود، از نفاق و شرک در آیات خداوندی بر اثر رجس قلبی و قذارت نفسانی رجسی تازه افزوده و این کذب در معاهده با خداوند و نفاق در مراتب مذکوره را هنگام بستن پیمان علامتی است واضح و نشانه ای است، آشکارا که به دیدن آن هر خردمندی داند که او کاذب، یا صادق مومن، یا منافق است، پیمان را به جد در دل ببندد یا به زبان در مقام هزل چیزی گوید و اجمال میزان شناختن صدق و کذب آن معاهده برای خودش اگر نفاقش پوشیده و در خود احتمال خلاف ندهد و برای دیگران آن که بینند اگر آنچه را داراست از انواع اموال و اقسام ملاذ از ملک و عقار و مواشی و مرکوب و فرش و جامه و اثاث خانه و زر و سیم و غیر اینها هرگز زیاده از آنچه به او احتیاج دارد بی او رشته زندگیش از هم گسسته شود نگاه ندارد و آن را هر گاه که به دستش آمد در راه خداوند انفاق کند، چنانچه مکرر در اخبار رسیده که فضول معاش را نگاه ندارید.
و در جعفریات مروی است از امیرالمؤمنین (علیه السلام) که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشت به زنی و او بر پسرش گریه می کرد و می گفت الحمدلله که به شهادت مرد، یعنی شهید شد و معلوم می شود که این در پاره ای از غزوات آن حضرت بود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بازدار خود را ای زن، یعنی مرده خود را به خاطر جمع تزکیه مکن فلعله کان یبخل بما لا یضره و یقول فیما لا یغینه، پس شاید پسرت بخل می ورزید به آنچه اگر انفاق می کرد ضرری به او نمی رسید، چون از فضول معاش بود و سخن می گفت در آنچه نفعی به او نمی رساند. معلوم می شود که این دو صفت و کردار که به نظر نه شناعتی دارد و نه فتحی در نزد خداوند، چنان بزرگند که شهادت را از تاثیر و حال مانع می شوند آن که فرمودند: بالای هر نیکی، نیکی دیگر است، تا برسد به کشته شدن در راه خداوند که برتر از آن هیچ نیکی نیست خصوصا اگر در رکاب همایون آن جناب باشد، پس اگر در رفتار خود چنین باشد، در عهد خود صادق، بلکه به مجرد آرزوی مالی برای صرف خیری برای او اجر نویسند.
چنانچه در محاسن برقی از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: به درستی که بنده مؤمن فقیر هر آینه می گوید: پروردگارا روزی کن مرا تا چنین و چنان از نیکیها و راههای خیر کنم، پس هر گاه دانست خداوند این را از او که در نیت خود صادق است که می نویسد برای او از اجر مثل آنچه می نوشت برای او اگر آن را می کرد، زیرا که خداوند بسیار عطا کننده و کریم است. و نیز در آنجا روایت کرده که هیچ مومنی نیست که قرار داده بر نفس خود حسنه یا چیزی از خیرات را، پس حائل شد میان او و آن عمل حائلی مگر آن که می نویسد خداوند برای او آنچه جاری کرده بر نفس خود در دنیا و اگر با داشتن زیادی از اندازه احتیاج و دل نکندن از محبت آنها و انفاق نمودن در راه خدا طلب مال دیگر کند، که از آن به فقیر دهد در عهد خود کاذب است و در حین معاهده و به راستی بر وفا بانی نیست چه آنکس که او را نگذارد حال بر انفاق آن زیادی که دارد و زینت دهد در نظرش نگاه داری آن را به این که شاید چندی بعد از این به او محتاج شوی یا عیالت زیاد شود یا فرزندانت، پس از تو بی نیاز باشند. یا شایسته نیست که تو را دیگران چنین ببینند و نظایر این از مرغبات حفظ و مخوفات انفاق همان کس بعد از رسیدن مال جدید با او خواهد بود، چه آن شیطان است که حسب فرموده خداوند وعده فقر در وقت قصد انفاق به انسان می دهد که (الشیطان یعدکم الفقر یا نفس اماره است که (احضرت الانفس الشح بخل و لئامت در او موجود و حاضر و چنانچه حال از عهده این دو بر نیامد یا ضعف آنها به جهت کمی ثروت که لازم دارد کمی حرص و قلت شیاطین و موکلین بر او را بعد از آمدن مال جدید، هرگز قوت مقاومت آنها را نخواهد داشت یا زیاد شدن حرص و طول امل و کثرت شیاطین و بیشتر این جماعت از روی جهل به صنف مایحتاج از غیر آن و تمیز دادن فضول معاش از ضروری و توهم احتیاج داشتن به آنچه داراست در نزد خود فضولی تصور نکنند و هر چه دارند آن را از ضروریات زندگی خود شمرند و از این جهت پیوسته زیادی از احتیاج بینند. پس بر آنان که اراده دارند که به راستی با خدای خود چنین معاهده کنند و از شر شکستن عهد ایمان و به عقوبت نفاق مبتلا نگردند، لازم است اولا شناختن مایحتاج از غیر آن، پس انفاق زیادی و معاهده خدائی و اصدق این امت و ازهد صحابه جناب ابوذر (رحمه الله) در کلام خود که البته شنیده بود آن را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میزانی اجمالا بیان فرمود چنانچه در مقام اول از باب نهم، گذشت.
از جناب صادق (علیه السلام) که ابوذر گفت: قرار ده دنیا را، دو درهم که انفاق کنی، یک درهم را بر عیال خود و یک درهم را برای آخرت خویش پیش بفرست و درهم سوم ضرر می رساند و نفع نمی بخشد، پس آن را مخواه. بگردان دنیا را دو کلمه، کلمه ای برای طلب حلال و کلمه ای برای آخرت و سومی ضرر دارد و نفع نمی دهد مخواه آن را و غرض آن جناب از درهم و کلمه مثال است نه این که در این دو چنین کند و در باقی ملاذ دنیا بی لجام هر چه خواهد کند، پس باید خطرات قلبیه و لحظات چشم و خطوات پا و سکنات و حرکات و اشارات به تائید حق جل و علا و یا برای تحصیل نفعی از منافع محله دنیا برای خود یا غیر بوده به نحوی که مانع از یاد خداوند و بازدارنده از ذکر جنابش نباشد و یا برای آخرت. و شیخ ابن فهد روایت کرده از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود: به عیسی بن موسی، ای عیسی، همه مالها مال خدای عزوجل است که نزد خلقش به ودیعت گذاشته و امر کرده ایشان را که بخورند و بیاشامند و بپوشند و نکاح کنند و سوار شوند از آنها به میانه روی و باقی را بر فقراء مومنین بذل کنند، پس هر که از این تعدی کرد آنچه بخورد از آن حرام و آنچه بنوشد از آن حرام و آنچه بپوشد از آن حرام و آنچه نکاح کند از آن حرام و آنچه سوار شود از آن حرام است.
در کافی مروی است که جناب صادق (علیه السلام) نظر کرد به سوی فراشی در خانه مردی پس فرمود: فراشی برای مرد و فراشی برای اهل و فراشی برای مهمانش و فراشی برای شیطان و آخر خبر در خصال چنین است که فراش چهارم مال شیطان است و نظیر این خبر را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز روایت کرده و نیز در کافی مروی است از آن جناب که فرمود: کسی که بنا کند فوق آنچه محل سکنای او است روز قیامت تکلیفش کنند که او را بردارد و نیز از آن جناب روایت کرده که فرمود: هر بنائیکه برای کفاف نیست، پس او بر صاحب خود روز قیامت وبال است و در فقیه مروی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر کس بسازد بنیانی را محض ریاء و سمعه، بر می دارد آن را خداوند روز قیامت از زمین هفتم در حالتی که او آتشی است که مشتعل است از او، پس آن را طوقی می کند و در گردنش می گذارد و او را در دوزخ می اندازد، پس چیزی او را حبس نمی کند پیش از قعر آن، کسی عرض کرد یا رسول الله، چگونه بنا می کند به جهت ریا و سمعه، فرمود: بنا می کند زیاده از آنچه او را کفایت می کند، محض تکبر کردن به سبب او بر همسایگانش و مباهات کردن بر برادرانش.
و در مجموعه شیخ ورام و غیره منقول است که: سعد وقاص به عیادت سلمان رفته بود، پس سلمان گریست سعد به او گفت: چه تو را به گریه آورده ای ابوعبدالله، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وفات کرد و حال آن که از تو راضی بود و بر آن جناب بر سر حوض وارد خواهی شد، پس سلمان گفت: آگاه باش که من گریه نمی کنم به جهت ترس بر مردن و نه به جهت حرص بر دنیا ولیکن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را وصیت کرد، پس فرمود: هر آینه بوده باشد قوت شما و آنچه به آن، روز خود را گذرانید؛ مثل توشه سواری و حال این که حول من این اساود است و نبود حول او مگر انجانه و کاسه و مطهره و ابن اثیر جرزی در نهایه این حدیث را نقل کرده و گفته اساود جمع سواد است و هر شخصی از انسان و متاع و غیر آن سوادی است و جائز است که اراده کرده باشد از اساود مارها که جمع اسود باشد که مار است تشبیه کرده آن متاع را به مارها به جهت رسیدن ضرر به او از وجود آنها و اگر انسان عاجز باشد از درک این مقام، پس لامحاله طلب زیاده نکند و در مقام آن معاهده بر نیاید که شاید به جهت امتحان به او دهند، و او بخل کند، پس حال او حال ثعلبه بن حاطب انصاری شود، چنانچه شیخ ابوالفتوح و غیره روایت کردند که بیامد نزد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و گفت یا رسول الله، خدای را دعا کن تا مرا مالی دهد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت (ویحک یا ثعلبه(607) برو و قناعت کن به این که داری که شکر کننده بهتر باشد از بسیاری که، شکرش نکند، روزی چند برفت دیگر باره باز آمد گفت: یا رسول الله، از خدای تعالی، در خواه تا مرا مالی دهد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: تو را به من اقتدا نیست که اگر من بخواهم بعز عرش خدای که کوههای زمین برای من زر و سیم شود؛ برفت، پس از آن باز آمد گفت: یا رسول الله، از خدای بخواه، تا مرا مالی دهد که من حق خدای از آن بدهم و حقها از آن بگذارم و به او صله رحم کنم. رسول الله گفت: بار خدایا ثعلبه را مالی ده و ثعلبه گوسفندی چندی داشت، خدای تعالی زیادتی در او نهاد تا چنان مورچه فزاید، او می فزود، و چون مالش زیاد شد، خویشتن به تعهد و رعایت مال داشت، پس از آن که پنج نماز در مسجد با رسول الله کردی، چنان شد که جائی ساخت که بیرون از مدینه که گوسفندش آنجا بودی و نماز پیشین و دیگر با رسول الله بکردی و نماز بامداد و شام و خفتن آنجا کردی، گوسفند زیاده شد، پیشتر رفت وادی بزرگ بود دور از مدینه آنجا رفت و جای ساخت و پنج نماز از مسجد ببرد و آنجا بماند و از مسجد و نماز جماعت و اقتداء به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باز ماند، و آدینه و نماز آدینه به مسجد آوردی چون مال بیشتر شد از نماز آدینه نیز بماند و آنجا مقیم شد و اگر کسی آنجا بگذشتی احوال مدینه از او پرسیدی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: ثعلبه چه کرد، گفتند: یا رسول الله، ثعلبه چندان گوسفند دارد که در هیچ وادی نمی گنجد به فلان وادی رفته است و آنجا جای ساخته و مقام کرده و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: (یا ویح ثعلبه یا ویح(608) ای وای، ای وای، ثعلبه سه بار، چون خدای تعالی آیه صدقه فرو فرستاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مردی را از جهینه بخواند و یکی از بنی سلیم و برای ایشان احکام و اسنان صدقه بفرمود نوشتن و گفت برود و از ثعلبه حق خدا بستانید به فلان مرد سلمی روید و او شتر بسیار داشت و از او نیز زکات بستانید و ایشان بیامدند و نامه رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بر ثعلبه خواندند و از او زکات خواستند او گفت: این جزیه چیست این نیست الا مانند جزیتی، بروید به جای دیگر که خواهید رفتن تا چون باز آئید من رای خود به بینم، ایشان برفتند و به نزدیک آن مرد سلمی شدند و نامه رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بر او خواندند او گفت: (سمعا لامر الله و حکم رسول الله سمیع و مطیعیم فرمان خدای و فرمان رسول خدای را، آن گه در میان افتاد و آنچه رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) نوشته بود از اسنان شتر گفت: بگیرید، خیار و بهترین آن این ساعیان، گفتند ما را نفرموده اند که خیار مال بستانیم، از عرض مال بده آنچه می خواهی. گفت: حاشا که من جز خیار و گزیده به خدا و پیغمبر او بدهم، ایشان بستاندند و باز آمدند و به نزدیک ثعلبه رفتند، گفتند: چه می دهی، بده تا برویم او دیگر بار همین مقاله گفت که این جزیه است و مانند جزیه بروید جاهای دیگر، چون همه پرداخته باشند و به نزدیک من آئید برفتند و صدقات بستدند و باز نزدیک ثعلبه آمدند او گفت: این نامه که دارید مرا دهید نامه بستد و دیگر باره برخواند و گفت: این جزیه است، شما بروید تا من در این معنی رای خود ببینم، ایشان باز پیش رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و این حال بگفتند، رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: (یا ویح ثعلبه یا ویح ثعلبه(609) ای وای، ای وای ثعلبه؛ آنگه سلمی را دعا کرد بخیر و خدای تعالی در حق ثعلبه این آیه فرستاد (و منهم من عاهد الله تا و هم معرضون(610) این آیه در حق ثعلبه آمد رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بر صحابه خواند مردی از خویشان ثعلبه حاضر بود آن بشنید برخاست و به نزدیک ثعلبه آمد و گفت (ویحک یاثعلبه خدای تعالی در حق تو سه آیت قرآن فرستاد ثعلبه برخاست و به نزدیک رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت من صدقه بیاورم چنانکه فرمایی رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: بعد از این که گفتی این جزیه است خدای مرا فرموده است که صدقه تو قبول نکنم او برخاست و خاک بر سر کرد و فریاد کردن گفت، رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: این است که تو را گفتم و تو فرمان نبردی او برخاست و بازگشت و به جای خود شد. رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن مدت به جوار رحمت خدای شد و صدقه او قبول نکرد و در عهد ابوبکر بیامد و گفت: صدقه من قبول کن، گفت: رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) صدقه تو قبول نکرد، من نیز قبول نکنم، چون عمر به خلافت نشست بیامد و درخواست تا صدقه بیاورد عمر نیز قبول نکرد و در عهد عثمان نیز بیامد او نیز قبول نکرد و در آخر عهد عثمان از دنیا رفت.

باب هفدهم: در بیان اجمالی از تکلیف فقراء و محتاجین و گیرنده بالنسبه به اغنیاء و اهل ثروت و معرفت حکم سوال از ارباب اموال به زبان حال یا مقال

1. حدیث شریفی در حقیقت توکل
2. مطالبی که باید آنها را از خدا خواست یا نخواست.
3. عمده موانع استجابت دعا.
4. جایی که سؤال از مخلوق واجب است.
5. جایی که سؤال از مخلوق حرام است.
6. ذکر چندین داستان و مفاسد سؤال.
7. در این که با سؤال آبروی سائل می رود
8. مؤمن نباید خود را خوار کند.
9. زیبایی بی نیازی از مخلوق.
10. در تهدید سؤال از مخلوق و تخویف بر سؤال.
11. شرائط حاجت خواستن از خدا.
پوشیده نماند از آنجایی که انسان سرمایه و بضاعتی جز فقر و نیستی ندارد، چون به خود نکرد چیزی از خود نه بیند و خود را دارای هیچ نداند و آنچه را به صورت مالک است، چون عاریه و امانتی است که تا اذن تصرف و قوه آن را ندهند نتواند از آنها لذتی برد و خیری بیند. گاهی پس گیرند، گاهی گذارند، اما به ودیعت که از تصرف در آن محروم است، تعب حفظش از او و نفعش برای دیگران است، پس او را چاره نباشد از سوال آنکه داراست و بی نیاز اگر خواهد دهد و از خزینه اش چیزی کم نشود و اگر ندهد از روی مانع و عیبی است که در او نگرد، نه به جهت لئآمت و بخلی است که دستش را گیرد. سائل هر آنچه الحاح کند ملال نگیرد و از مسئلت ذلتی به او نرسد و آبی از رخسارش نریزد هر چه رد کند و محروم نماید باز اجر بندگی و مزد عبودیت باقی است و اگر صادقانه کسی در کرمش را کوبید کفش از خیر خالی نیست مصاحبتی ندارد که بخشش را در نظرش قبیح و امساک را نیکو نماید و خزانه نعمتش را اندازه و نهایتی نیست، که چون بردارد از آن چیزی بکاهد نه برای خود وقتی معین نموده که در غیر آن وقت حاجت خویش نشود نزد او برود و نه دربانی دارد که بی دادن رشوه نتوان از او عبور نمود نعمتی نباشد که به وهم اندر آید و در خزانه اش نباشد و در آن خزانه چیزی نباشد که گاهی او را به آن حاجت افتد.
شیخ جلیل هارون بن موسی تلعکبری روایت کرده از نوف بکالی گفت: دیدم امیرالمؤمنین، (علیه السلام) را که پشت کرده و شتابان می رفت، گفتم: ای مولای من، کجا را قصد کردی فرمود: بگذار مرا که آرزوهای من پیش انداخته مرا به سوی محبوب، گفتم: ای مولای من، آرزوهای تو چیست؟ فرمود: دانسته آنها را آن که آرزو از او است و بی نیازم از ظاهر کردن آنها برای غیر او بنده را کافی است در تادبش که شریکی قرار ندهد در نعمت او و حاجات خود غیر پروردگار خود را، پس گفتم: یا امیرالمؤمنین، من بر نفس خویش ترسانم از حرص و نگریستن به سوی حطام دنیا، پس فرمود: به من کجائی، تو از پناه خایفین و کهف عارفین، گفتم دلالت کن مرا به سوی او، فرمود: به درستی که خداوند عزوجل می رساند آرزوی تو را به حسن تفضل خود و تو ملازم او شو به نیت و قصد خود و روی گردان از بلای سخت که در دل داری و اگر تو را مهلتی داد در اجابت، پس من ضامنم از ورود آن و منقطع شو به سوی خداوند، زیرا که می فرماید: قسم به عزت و جلال خودم و هر آینه قطع می کنم آرزوی هر که به غیر من امید دارد به ناامیدی و هر آینه می پوشانم او را جامه خاری در میان مردم و هر آینه دور می کنم او را از ساحت قرب خود و هر آینه جدا می کنم او را از وصل خود و کم و بی قدر نمایم یاد او را حال آن که بر نداشتن سختی ها به دست من است. آیا امید دارد سوای مرا و حال آن که منم زنده و باقی هستم، می کوبد درهای بندگان مرا و حال آن که آنها بسته است و وامیگذارد در مرا و حال آن که باز است، پس کیست آن که امیدوار شد به من از برای جرمهای بسیارش، پس من امیدش را ناامید کردم، گرداندم آرزوی بندگان خود را متصل به خویش و گرداندم امیدهای ایشان را ذخیره برای ایشان در نزد خود و پر نمودم آسمان های خود را از کسانی که ملالت نگیرند از تسبیح من و امر کردم ملائکه خود را که نه بندد درها را میان من و میان بندگان من، آیا نمی داند آن که اگر انبار کرده او را بلائی از بلاهای من، آن که مالک نیست احدی برداشتن آن را، مگر به اذن من، پس چرا بنده از من به سبب آرزوی خود رو بر می گرداند و حال آن که به او دادم چیزی را که سوال نکرده بود، پس از من سوال نمی کند و از غیر من سؤال می کند، آیا مرا چنین می داند که ابتداء عطا می کنم خلق خود را بدون مسئلت آنگاه از من سوال می کنند، پس اجابت نمی کنم سائل خود را آیا من بخیلم، پس بنده ام مرا به بخل نسبت می دهد آیا دنیا و آخرت از آن من نیست، آیا کرم و جود صفت به من نیست، آیا فضل و رحمت به دست من نیست، آیا نه آن است که آرزوها به آخر نمی رسد، مگر به سوی من، پس چه کسی آنها را از من که قطع می کند و شاید که امیدوار شوند آرزومندان از غیر من، قسم به عزت و جلال خود اگر جمع کنم آرزوهای اهل زمین و آسمان را، آن گاه عطا نمایم به هر یک از ایشان کم نشود، از ملک من مقدار پاره ای از عضو مورچه و چگونه کم می شود عطائی که من او را زیاد کردم، ای چه عذاب که برای مأیوسین از رحمت من است. ای چه عذاب که برای کسی است که مرا عصیان کرده و حمله آورده بر حرام کرده های من و مراقبت نکرده مرا و سرکشی کرده بر من، آن گاه حضرت مناجاتی به نوف تعلیم فرمود که آن را در صحیفه ثانیه علویه ذکر نمودیم و همین خبر شریف کافی است و از برای ترغیب و تشویق فقراء و محتاجین به سوی در خانه رحمت خداوند غنی قادر دانا به احوال عباد و خواستن کشف مهام و انجاح مرام خود را از جزئی و کلی دنیوی و اخروی داخلی و خارجی از جناب احدیتش با صدق در سوال چه اگر در مسئلت خود کاذب باشند ناچار خائب برگردد و دانستن سوال صادق و کاذب و تمیز دادن خواهش بجا از خواهش بی جا امری است، مهم و لازم بر هر سائل مسلم و گاه شود که مطلب شایسته و به جا است ولیکن خواسته آن را خصوص این سائل، بیجا است. توضیح این اجمال آن که بحری از حوائج و مطالب انسانی چنان است که هیچ کس در هیچ وقت نتواند آن را از خداوند بخواهد و سوال آن از حضرت احدیت، حرام است، چون طلبیدن مقام نبوت و امامت، بلکه درجات عالیه از علم و معرفت با اعراض از جمیع مقدمات و اسباب تحصیل آن و مشغول بودن به آنچه زیاد کند نادانی و ریبه و شک را و خواستن تمامی آنچه در شرع حرام شده و آنچه سبب باشد برای اختلال نظام و عالم و امثال اینها از آنچه سائل را قابلیت نباشد، یا حاجب حرام باشد. و در خصال مروی است که امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: ای صاحب دعا، سوال مکن چیزی را که حلال نیست و چیزی که نخواهد شد و بعضی از آنها چیزهائی است، که هر کس در هر حال به هر مکان باید آن را بخواهد و تضرع کند و الحاح و اجابت آن به هر وسیله و راه که توان، به توسط آن به آنها رسید و وصول به آنها را آسان کند و برای آنها حدی نیست و معلوم و مقداری مشخص و مقامی معین، که چون به آن رسید برای سوال دیگر جائی نماند، چون تشنه که آبی طلبد چون به او دادند و نوشید برای طلبیدن آن محلی نماند، بلکه به هر درجه آن اگر رسید باز برتر از آن درجه باشد. که باید طالب باشد و سوال نمود تا جان در بدن و روح در قالب است، چون مغفرت و رضا و خشنودی خدا و محبتش و بهشت و درجات آن و برائت از دوزخ و درکات آن و هدایات خاصه و محض اخلاص و حقیقت توکل و صدق تسلیم و نورانی شدن دل و شرح صدر و قوت معرفت و زیادتی ایمان و کمال یقین و تمام رضا و رقت قلب و نظائر آن و پاره ای از آنها حاجاتی است که رو می دهد به انسان و مختلف می شود به سبب اختلاف زمان و حالات و اطوار و امکنه و در طلب آن نیز محذوری نباشد و این بر دو صنف است:
اول: آن که خداوند برای آن راههای مخصوصه و اسباب معینه قرار داده که باید از آن راه آنها را به دست آورد، مثل واجبات از تکالیف و مستحبات و محرمات و مکروهات و مباحات و توابع آنها که بایست عامی از راه تقلید و عالم از کتاب و سنت و عقل قطعی بر آنها ظفر یابند.
دوم: آنچه که برای وصول آنها راهی مخصوص معین نفرمودند مثل شفاء مرض و ادای دین و وسعت روزی و تخلص از دشمن و نجات از مهالک، چون طاعون و وبا و گم شدن در بیابان و مصاحبت دو نان و مفارقت دانایان و روزی شدن فرزند و بقاء نسل و معرفت مآل کار میت و اطلاعی بر خیریت امری که اراده کرده آن را و امثال اینها از حوائج که نه واجب است طلبیدنش غالبا و نه محذوری است در آن و اگر در مقام طلب بر آمد و از غیر خداوند نخواهد و اگر از خدای خواست، چون قسم دوم که سوالش واجب بود باید از بابش درآید و با شرطش بخواهد و چنانچه به زبان آن را می طلبد، به کردار و رفتار خلاف آن را طالب نشود و اظهار کراهت و اعراض نکند، چون طالب فرزند که عیال اختیار نکند و مشغول به انواع معاصی که در آن حال استغفار کند و سائل مال که دل به دیگران بسته و چشم بر دست و کرم مثل خود گماشته و شب و روز با قسم و توسل و انواع تذلل خود را بر ایشان عرض نموده و فقر خویش بر آنها نمانده، چه این جماعت اگر چه به زبان خدای را خوانند اما به دل و به کردار بر در خانه اغیار ایستاده اند به زبان با خدای راز گویند و به دل و جوارح برای ذات مقدسش صد انباز گیرند، بلکه باید به دل از دیگران مایوس و با خدای خود مانوس همه را فقیر و عاجز داند از روی حقیقت و وجدان و خدای را مالک قادر عالم حکیم داند. به مشاهده و عیان در واسطه بودن روزی و رسیدن نعم الاهی بشر را چون کشتی و حیوان باربر پندارد و مقلب قلوب و بخشنده و میل و نفرت را به دلها جز حضرت احدیت کسی را نداند به خود و اعمال ناشایسته خود به دقت نگرد و حساب خود را از نفس، چون شریک از شریک عدوی خائن مکار کشد و خیانت خود را در امانت الاهیه از جوارح و قوی و اموال که به او سپرده بر خود معلوم نماید، که تا چه حد تعدی و تفریط کرده و از حدود شرع تا به کجا تجاوز نموده و مستحق چه مقدار سیاست و عقوبت شده و از ساحت قرب و مقام لطیف و احسان تا چه اندازه دور افتاده تا بر او مکشوف و هویدا شود که سزاوار حال و مناسب افعالش رسیدن عقوبت است نه نزول رحمت، و جزای کردار و نتیجه اعمالش دیدن انواع نقمت است، نه الوان نعمت، مقامش را با این سرمایه خسران مقام دزدی بیند که بر در خانه صاحب مال به جهت سوال ایستاده و می داند که صاحب خانه از دزدیش مطلع و بر تعذیبش قادر ولیکن به امید وسعت و کرم و عفو دری می کوبد و چیزی می طلبد، که اگر داد جز کرم بی اندازه سببی ندارد و به قدر بال مگسی استحقاق نداشت، تا آن را ملاحظه نماید و اگر نداد ظلمی ننمود و مستحقی را محروم نکرد، چون با یاسی چنان از مخلوق و خونی چنین از رد به جهت شقاوت نفس و کردار زشت و طمعی بی سبب از دریای کرم بی ساحل حضرت مالک الملوک اگر حاجتی خواست و سوال کرد، سائلی است صادق که وعده اجابتش دادن، به دادن همانچه خواسته یا بهتر از آن که حاجتش به آن بیش و به حالش در دنیا یا آخرت اصلح است و بیشتر مردم به جهت نداشتن این حالت و خود را مستحق دانستن به هر قسم لطف و مرحمت و ندیدن در خویش جرمی قابل مواخذه و رفتن اگر باشد به راندن استغفار بر زبان و پنداشتن تاثیر را در اذکار و ادعیه و ختوم مانند خواص اشیا از تدبیر و تسخین و ترطیب و تخفیف و تسمین و امثال آن که در تاثیر محتاج نبود به وجود هیچ حالت نفسانیه و هیچ صفتی از صفات رذیله او را، مانع نباشد ضرر ایشان از ادعیه و او را بیش از نفعی است، که در آنها معتقد و از آنها متوقعند. زیرا که از عالمی مثلا دعائی برای حاجتی مخصوص گیرند یا در کتاب معتبری بیند، پس آن را در آن حاجت خوانند یا غذای حرام و لباس حرام و مکان حرام و شغل حرام و اغراض از فرایض بسیار و قلب شاک خراب ویران عاری از صفات اهل ایمان، پس اجابت ظاهری در عقب آن بلا فضل نه بینید، پس گاهی به دعا بد گویند که من به فلان دعا اعتقاد ندارم که مکرر خواندم و اثری ندیدم و گاهی واسطه را دشنام دهند که چه دروغها گویند و مردم فریبند و بسا هست که در بالاتر از ایشان شک کنند و در اصل دین سست شوند و از کثرت جهالت و غرور در خویش مانعی نه بینند و از همه معائب خود را منزه دانند با آن که در قسم اخیر از اقسام حاجات که غالبا ادعیه و اذکار را به جهت انجاح او خوانند علاوه بر قابلیتی محل و عدم استحقاق اجابت در بیشتر موانع دیگر هست، که با حسن حال و استحقاق او مر اجابت را جمع می شود مثل مضر بودن آنچه خواسته به حال او اگر چه از نادانی خیری در او پنداشته یا مالی خواسته و سبب طغیان او است و زنی خواسته که مایه بردن ایمان او است و فرزندی خواسته و دشمن جان او است و شفائی طلبیده و مرض مورث غفران او است یا به حال نظام عالم چون عاجز از تحمل گرما که در فصل آن سرما خواهد که به جهت شخص او از تمام منافع گرما از برای انسان و حیوان و نبات و جماد؛ بلکه برای خود داعی دست کشند و به عکس در موسم سرما تشخیص صلاح و فساد واقعی، این رقم حوائج را علمی بایست کامل و بصیرتی تمام و تاییدی سماوی و نفسی بی هوی و تاملی با دقت و نظری در عواقب و در بزرگی امر او همین بس که نوح (علیه السلام) با آن مقام نبوت، نجات پسر خود را خواهد پس خطاب رسد:
انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح فلا تسئلن ما لیس لک به علم انی اعظک ان تکون من الجاهلین؛ قال رب انی اعوذ بک ان اسئلک ما لیس لی به علم و الا تغفر لی و ترحمنی اکن من الخاسرین(611)
ای نوح، این پسر پیرو تو نیست صاحب ناشایسته است، پس نخواه از من چیزی را که دانا نیستی به صلاح او و من پند می کنم تو را که نباش از نادانان، یعنی به صلاح و فساد آنچه را خواهند گفت: پروردگار من پناه می برم به تو از این که بخواهم از تو چیزی را که دانا نیستم به او؛ یعنی به صلاحش و الا هر با شعوری می داند که چه می خواهد و اگر مرا نیامرزی و رحم نکنی، می باشم و از زیانکاران و همه آن تهدید است و این معذرت و طلب عفو و ترحم به جهت صورت آن دعا بود که با ندانستن به صلاح معلق نفرمودند به صلاح وگرنه مقام آن جناب از آن بزرگتر است که با علم به صلاح منجزا چیزی بخواهند چه رسد به آنجا که ندانند و این قضیه دستورالعملی است برای تهی دستان از گوهر دانش و بینش، که تا صلاح حاجت را با بصیرت تمام نفهمند، نخواهند و با فهمیدن مغرور نشوند و منجز سوال نکنند، که خطای ایشان بیش از صواب و پوشیده از ایشان زیادتر از ظاهر شده بر ایشان است. بالجمله با این دو مانع بزرگ که یکی نداشتن استحقاق و دیگری نبودن صلاح و سایر موانع جزئیه که در باب آداب دعا ذکر شده است اگر دعائی مستجاب شود و سائلی را عطا فرمایند محل تعجب و استغراب است که چگونه سائل و سوالش از چنگ این موانع رها شدند و از برای آنچه گفتیم شواهد از آیات و اخبار بسیار است، که مقام ذکر آنها نیست که در وضوح به مکانی است که به دلیل حاجت ندارد و چون دانستی که انسان فقیر عاجز باید سوال کند اما از غنی کریم و حاجات خود را بخواهد اما از قادر روف رحیم و این از لوازم و آثار توحید در ذات و صفات و افعال خداوند تبارک و تعالی است، چه آن که در دل از روی برهان و وجدان و مشاهده و عیان اقرار و اذعان نمود که نیست خالقی و رازقی جز ذات مقدس یگانه در صفات کمالیه منزه از عجز و جهل و احتیاج و سایر نواقص که هر مضطر ناچار به او پناه برد و هر غریق از او نجات طلبد، البته از غیر جناب اقدسش چیزی نتواند خواست، زیرا که او را مانند خود فقیر و عاجز داند و هرگز فقیر از مثل خود چیزی نخواهد، مگر در آنجا که به فرمان الاهی او را حواله بر مخلوق کنند و اذن سوال از غیر دهند که در آنجا سوال رواست بلکه گاهی واجب و گاهی مستحب شود، با مراقبت حالت قلبیه که در دل محض فرمانبرداری سوال کند، نه آن که او را مالک ضرر و نفعی داند و اگر فرمان نرسد حرام یا مکروه است که بالاخره خود را به آنجا کشاند، پس مکشوف شد که سوال از مخلوق را احکام مختلفه باشد.
اول: وجوب و آن در سوال از علوم واجبه عینیه است که هیچ انسانی را چاره از آموختن آنها نیست، چون معارف حقه و عقاید دینیه که جهل به آنها خلود ابدی آورد در دوزخ و معرفت معاصی قلبی و جوارحیه که در هر حال مکلف است به ترک آنها و ارتکابش یا دخول جهنم آرد، یا عذاب برزخ و قیامت و معرفت واجبات عملیه قلبیه و جوارحیه هر آن یا روز یا ماه یا سال که در کتب فقیه و اخلاق مشروح شد، پس بر نادان واجب است تعلم این علوم از اهلش به ادب و شروط و ترتیب که در محلش علمای ما آیات و اخبار بسیار که امر فرمودند در آن به سوال علم از علماء ذکر فرمودند و نیز واجب شود در حال اضطرار و خوف هلاکت نفس، از گرسنگی یا تشنگی یا سرما یا گرما یا واماندگی در بیابان و بسته شدن راه چاره جز ارباب سوال که در آن وقت به قدر سد رمق واجب شود.
و در کتاب دعائم الاسلام مروی است که: حضرت باقر (علیه السلام) روزی به بعضی از اهل بیت خود فرمود: که سائل را رد نکنید پس مردی از اصحابش که در آنجا حاضر بود گفت: ای فرزند رسول خدا، گاهی سوال می کند کسی که مستحق نیست، فرمود: شاید رد کنند کسی را که اعتقاد کنند مستحق نیست و او مستحق باشد، پس نازل شود بر ایشان، پناه می برم به خداوند از آنچه به یعقوب نازل شد آن مرد گفت: به یعقوب چه نازل شد فرمود: که یعقوب هر روز برای عیال خود یک گوسفند می کشت و این گوسفند بر ایشان قسمت می کرد آنقدر که ایشان را کافی باشد و در عصر او پیغمبری بود از پیغمبران که عزیز بود در نزد خداوند و کسی به او اعتنا نداشت، پس خود را گمنام و امر خود را پنهان نمود و مشغول سیاحت شد و دنیا را ترک کرد و به هیچ کاری مشغول نشد جز آن که اگر گرسنگی او را بی طاقت می کرد، می ایستاد بر در خانه پیغمبران یا اولاد پیغمبران یا صلحاء و سوال می کرد، چنانچه اهل سوال، سوال می کنند، پس اگر به قدر آن که سد رمق خود کند می یافت از پی شغل خود می رفت و از مسئلت دست می کشید و عبورش شبی به خانه یعقوب افتاد و ایشان از خوردن طعام فارغ شده بودند و در مائده غذای بسیاری مانده بود، پس سوال کرد اعراض نمودند نه به او چیزی دادند و نه او را برگرداندند و طول داد ایستادن را به انتظار چیزی که نزد ایشان بود تا این که ضعف گرسنگی و ضعف طول ایستادن بر او غالب شد و از پا در افتاد و غش کرده، پس به حال نیامد، تا پاره ای از شب گذشت و دید او را کسی که بر او گذشت و چیزی به او داد که به آن زنده ماند، پس برگشت و در همان شب یعقوب ملکی را در خواب دید که نزد او آمد، پس گفت: ای یعقوب پروردگار عالم می فرماید: در معیشت تو وسعت دادم و نعمت را بر تو تمام کردم، پس می گذرد بر در خانه تو پیغمبری از پیغمبران من، که مکرم است نزد من و او بی طاقت شده بود، پس تو و اهلت از او اعراض می کنید و حال آن که در نزد شما بود از زیادی آنچه بر شما انعام کردم، آن قدر که اندکی از آن او را زنده می داشت، پس به او چیزی ندادید و او را برنگرداندید که از غیر شما سوال کند. تا آنکه غش کرد و افتاد و به زمین چسبید و در بیشتر شبش تو بر، فراش خود سیر و در آنچه بر تو انعام کردم، یعنی فراش خواب می غلطیدی و شما هر دو در نظر من بودید، قسم به عزت و جلالم که تو را به بلیه که داستان شود برای آیندگان مبتلا کنم، پس یعقوب از خواب برخواست ترسان و به محراب درآمد و مشغول گریه شد تا صبح آن گاه پسرها آمدند و از او مسئلت کردند. یوسف را به همراه خود بردن پس حضرت آن قصه را تا آخر نقل فرموده و مقصود از این حدیث شریف اثبات کردن اظطرار است تمام حزازت و کراهت سوال را تا آنجا که انبیاء آن را مرتکب شوند.
و در کافی از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: چون بر یکی از شماها تنگ شود، پس برادر خود را اعلام کند و اعانت نکند بر هلاکت جان خود. و در خصال از آن جناب روایت کرده که روا نیست سوال مگر در سه جا، دیه خون که از همه جا منقطع شده و دینی که سنگین شده و حاجتی که از سختی صاحبش را به زمین چسبانید و نظیر آن را از جناب امام حسن (علیه السلام) روایت کرده که به سائل فرمود:
حلال نیست سوال مگر در یکی از سه چیز و مثل آن از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیاید.
دوم: استحباب، مثل سوال از انواع علوم و کمالات و آداب و سنن که واجب نباشد دانستن آن عینا و کفایا و تعلم پاره از صناعات و حرفه که در شرع ممدوح و مستحب است، چون زراعت و سباحت و کتابت و کاشتن درخت و چراندن مواشی و غیر آن و شاید در پاره از موارد سوال فرض استحباب بتوان کرد، چنانچه در مباح بیاید ان شاء الله تعالی و سوال از اسم رفیق و لقبش و حالش.
چنانچه در کافی مروی است از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: هرگاه محبت پیدا کرد یکی از شماها برادر مسلم خود را پس سوال کند از او، از اسمش و اسم پدرش و قبیله اش و عشیره اش، زیرا که از حق واجب او و صدق برادری آن است، که بپرسد از این والا این معرفت احمقانه است و در قرب الاسناد از آن جناب مروی است که فرمود: سه چیز است که از جفاست این که مصاحبت کند مردی با مردی، پس نپرسد از اسم و کنیه او الخ. و در کافی مروی است که آن جناب فرمود: از عاجزترین عاجزها مردی است که ملاقات کند مردی را، پس او را از آن مرد خوش آید، پس از اسمش و نسبش و موضعش نپرسد.
سوم: حرمت چون سوال از مال حرام یا عمل حرام یا علم حرام چون که نهایت و تسخیرات و شعبده و سوال از معصیت آن که در خلوت مرتکب آن شده و سوال غنی در غیر مقام اضطرار و حاجت با مستور داشتن غنای خود و اظهار نمودن فقر در نزد آن که چیزی به او ندهد. مگر به جهت فقری که از او فهمیده و در او اعتقاد نموده و به تدلیس سائل و در تفسیر عیاشی از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: هر کس از مردم چیزی را در نزد او است قوت آن روز او سوال کند، پس او، از مسرفین است و نیز از آن جناب روایت کرده، که فرمود: سه نفرند که خداوند در روز قیامت به لطف و مرحمت به سوی ایشان، نظر نمی کند و ایشان را تزکیه نمی کند و برای ایشان عذاب دردناک، است دیوث از مردان و فحش گو که از حد در گذرد و آن که سوال کند از مردم و در دست او است آن مقدار که اگر چیزی دهد باز غنی باشد.
در عدةالداعی از آن جناب مروی است که: هر که سوال کند بی احتیاج، پس گویا که شراب خورده و در عقاب الاعمال از آن جناب مروی است که هر کس سوال کند از مردم و در نزد او است قوت سه روز ملاقات می کند خداوند را روزی که ملاقات می کند؛ یعنی ثواب و عقاب او را و حال آن که در روی او گوشتی نیست و در کافی مروی است که آن جناب فرمود: نیست بنده که سوال کند بی حاجت، پس بمیرد مگر آن که خداوند او را محتاج می کند به آن چیز و او را به جهت آن کار آتش جزا می دهد و در سرائر مروی است که حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: به محمد بن مسلم که ای محمد اگر بداند سائل که چیست در سوال، احدی، از احدی سوال نخواهد کرد و اگر بداند دهنده که چیست در دادن احدی را رد نمی کند آن گاه فرمود: ای محمد، هر کس سوال کند و حال آن که غنی است، ملاقات کند خدای را روز قیامت با روی خراشیده.
شیخ ابوالفتوح از قبیضة بن مخارق روایت کرده که گفت: به نزدیک رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدم در دیتی که بر ما لازم بود گفت: باش به نزدیک ما تا ما معاونت کنیم تو را، بر آن و بدانکه کسی را حلال نباشد که سوال کند الا به یکی از این سه سبب؛ اما دیتی که بر او لازم بود و او آن قوه ندارد و سوال کند تا آن دیه بگذارد و سوال نکند و آن که نیز سوال کند تا کفافی آن عیش بیابد، پس امساک کند و نیز سوال نکند و کسی که درویش بود و او را چیزی نباشد و سه کس از قوم او بر درویشی او گواه دهند؛ او نیز سوال کند تا قوامی آن عیش به دست آرد، و آن که نیز سوال نکند و آنچه بیرون این باشد از سوال؛ حرام است. خداوندش حرام خورده باشد، آنچه از آن خورد و نیز آن حضرت فرمود: سوال بنده را به جای آرد که چون به پیش خدای شود بر روی او هیچ گوشت نبود و از اقسام سؤال حرام است، سوال کردن از علم و مال کسی که سوال کردن از او اذیت باشد، او را به ملاحظه بعضی جهات چون رسیدن ضرر و کشف حال که در ستر آن و غیر آن می کوشید.
چهارم: کراهت و آن از برای سایر اقسام سوال است که داخل در گذشته نباشد، مگر اندکی از موارد که شاید بتوان حکم به اباحه آن کرد و چون شدت و خفت کراهت در سایر مواضع از روی شدت خفت آن حزازت و ضرر عقلی یا نفسی یا بدنی است که در جمیع افراد آن است یا پاره یی از آن که معین نیست؛ مثل نسیان و قساوت و بی غیرتی که در خوردن یا آشامیدن یا استعمال نمودن بعضی چیزها است و کم شدن وقر و احترام و ریختن آبرو و افتادن از قلوب که در کردن پاره ای از کارها است و جرات و بی باکی در ارتکاب حرام و احتمال رسیدن ضرر از حیوان یا شیاطین در جمله از حالات تخلی و غیره و احتمال آن در اولاد در جماع در اوقات معینه و ضرر سوال هم ضرر ناموسی و عرضی است و هم قلبی و دینی، پس کراهت آن در نهایت شدت باشد، بلکه نهی از آن در کثرت و تهدید از پاره معاصی است؛ بلکه در بعضی اخبار تصریح به حرمت مطلق آن شده مثل آنچه ابن فهد در عده از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: لو یعلم السائل ما علیه من الوزر ما سئل احد احدا اگر سائل بداند که چه قدر گناه بر او ثبت شود سوال نمی کرد احدی، احدی را، و بعد از معلوم شدن مفاسد او، چنانچه بیاید مشکل خواهد شد جدا کردن او از سلسله معاصی و آن چند چیز است، که بعضی از آن از مقدمات قریبه کفر و در حدود آن است.
اول: افتادن خلل در بنیان توحید و سست شدن ارکان او؛ چنانچه دانستی و چگونه جمع می شود اعتقاد جازم و یقین ثابت و به وجود یگانه دارای تمام صفات کمال و سزاوار نبودن احدی از برای عبادت و تذلل استکانت و استعانت جز ذات مقدسش و نبودن خالقی و رازقی و مالکی و کاشف کربی و بر طرف کننده همی و غمی و بر آرنده حاجتی و اظهار این عقیده در شبانه روزی چندین مرتبه بر زبان در حال نماز که (ایاک نعبد و ایاک نستعین(612) غیر از تو کسی را پرستش نمی کنیم و به جز تو از احدی استعانت نمی جوئیم و با این حال و مقال متوسل شدن به عاجزی چون خود و تذلل و استمالت کردن برای مخلوقی، در مقام سوال و دانستن او را بر آرنده حاجت و رافع بلیت حاشا و کلا؛ بلکه اول آن اول درجه شرک خفی و آخر آن شرک جلی است. در علل الشرایع مروی است از جناب رضا از آباء طاهرینش (علیهم السلام) که خداوند از این جهت جناب ابراهیم (علیه السلام) را خلیل خود گردانید که او احدی را رد نکرد و از احدی غیر از خدای عزوجل سوال نکرد.
دوم: ضرر رساندن سوال مقام توکل را، تا به آنجا که نماند از آن اثری در دل چه توکل از ثمره علم به یگانگی خداوند است، پس برای مهمات کفیلی نباشد غیر او و علم به این که پوشیده نیست از او مثقال ذره در سماوات و ارضین، پس مهمات بنده بر او مخفی نخواهد بود و علم به این که آسمان و زمین و آنچه در آنها و میان آنها است از ملائکه و حیوان و نبات و جماد مسخر امر اویند، و بس، و بر همه آنها قادر و مقتدر، پس از برآوردن چیزی از مهماتش عاجز نباشد و علم به این که حکیم است در کارش جور و عبث راه ندارد هر چه صلاح داند کند و آنچه نکنند، صلاح در نکردنش بود، پس از برنیامدن حاجت دلتنگ نباشد و به آنچه به او بکند راضی باشد و کارهای سخت بر او آسان شود، پس ناچار کارهای خود را به خیالش واگذارد و از تدبیر خود دست کشد، مگر آنچه او را به آن امر فرماید و همه وثوق و اعتمادش به خزانه رحمت او باشد نه به آنچه در دست دیگران بیند، بلکه دلی نبندد و به آنچه او را داراست، چه رسد به تکیه کردن و امید داشتن به آنچه بودنش در نزد او چون نقش در آب و خط بر هواست.
در معانی الاخبار مروی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از جبرئیل پرسید که: توکل بر خداوند عزوجل چیست گفت: دانستن آن که مخلوق نه ضرر می رساند نه نفع نه عطا و نه منع می کند و مایوس بودن یا نمودن خود را از خلق، پس چون بنده چنین شد کاری نمی کند برای احدی سوای خداوند و امید ندارد و نمی ترسد، مگر از خدا و طمع ندارد در احدی سوای خداوند، پس این است حقیقت توکل و سائل تا مسئول را نفع ده و بخشنده نداند و به کرم و عطایش امیدوار نباشد و از منعش خائف و در آن ضرر خود را نه بیند. هرگز پیرامون سوال نگردد و آن همه خواری را بر خود راه ندهد پس هنر متوکل نباشد.
سوم: نتیجه دادن سوال سؤ ظن به خداوند و گمان بد به کارهایش بردن چه اگر سائل ندادن خداوند به او چیزی را که به ظاهر خود را محتاج به آن می بیند و دادن به دیگران را از روی صلاح، داند که اگر عکس بود، مورث فساد بودی که هرگز به آن راضی نبود. ناچار به آنچه داده شد خشنود و قانع بود، پس راضی نبودن به مقسوم خود و کوشش کردن در تحصیل زیادتی به گدائی و تملق ناچار از روی گمان بد بردن به خداوند است، که آنچه مستحق بود به او نداده یا اگر عجز و لابه کند اجابت نکند و یا به حالش کما هو اطلاعی ندارد. یا دیگری را بی سبب بر او ترجیح داده.
در نهج البلاغه در عهدنامه که امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای مالک اشتر نوشتند مذکور است که: جور و بخل و حرص سه صفت نفسانیه متفرقند که جامع؛ یعنی منشاء آنها سؤ ظن به خداوند است و مخفی نماند که هر صفتی که مبداء و محرک علمی و کاری است آن کار هم سبب زیادی و قوت آن صفت خواهد بود، چنانچه در باب سوم بیان کردیم.
چهارم: آوردن سوال سو ادب است بالنسبه به جمیع انبیاء و خصوص نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که این همه اصرار و ابرام نمودند در پوشیدن جامه تعفف و توکل و ترک سوال و توسل، حتی از خود ایشان با آن که سوال از ایشان، سوال از خداست و استکانت و تذلل بر در خانه ایشان به همه اقسام رواست.
چنانچه شیخ ابوالفتوح در تفسیر خود روایت کرده از ابو سعید خدری که گفت: ما را سال نکبتی رسید، من برخواستم پیش رسول خدای رفتم برای آن که او را سوال کنم و از او چیزی خواهم اول حدیث که کرد رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) چون مرا دید این بود که گفت: هر کس عفت کند خدای تعالی او را عفیف گرداند؛ یعنی هر کس سوال نکند خدای تعالی او را مستغنی کند و هر کس خویشتن را از مردمان بگریزاند خدای تعالی او را توانگر کند و هر کس از ما چیزی خواهد که ما را باشد برای او بخل نکنیم من گفتم این که رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت من کار بندم و سوال نکنم و تعفف کنم تا خدای تعالی مرا از سوال مستغنی کند و از رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) هیچ چیز نخواستم و خدای تعالی کفایت کرد، پس از آن چندان مال پدید آمد که ما و قوم ما در آن غرق شدیم و نیز حاجت نبود کسی را از ما به سوال کردن و شیخ ابن فهد در عدةالداعی روایت کرده از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: سخت شد حال یکی از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، پس زوجه اش به او گفت: اگر خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می رفتی، پس از او، سوال می کردی، شاید چیزی عطا فرماید، پس آمد نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و شنید که می فرماید، کسی که از ما سوال کند او را عطا کنیم و هر کس استغناء کند خداوند او را بی نیاز می کند تا سه مرتبه چنین کرد، پس مرد رفت و تیشه عاریه کرد، پس به کوهی بالا رفت و هیزمی تحصیل کرد، آن گاه آورد و آن را فروخت به نصف مدی از آرد، پس فردا رفت و بیشتر آورد و آن را فروخت، و پیوسته کار می کرد و جمع می نمود تا آن که تیشه خرید آن گاه جمع کرد تا آن که دو شتر و یک غلام خرید آنگاه مالش افزود و حالش نیکو شد، و آمد نزد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، پس خبر داد آن جناب را که چگونه آمد سوال کند و چگونه شنید که می فرماید، پس حضرت فرمود: گفتم: به تو هر کس از ما سوال کند به او عطا می کنیم و هر کس استغناء کرد خداوند او را غنی می کند، و ظاهر شد که سوال خلاف و سؤ ادب به ایشان باشد، بلکه یک نوع اذیت است چه تمام غرضشان از آن ابلاغات و تحمل مشقت و زحمات تکمیل معرفت مردم بود، که عماد آن توحید است، پس آنچه منافی آن باشد نقض باشد، مرغرض ایشان را و البته از آن متالم شوند.
پنجم: آن که دست کشیدن از در خانه خداوند و رو آوردن به خانه مخلوق اذیت مر ملائکه موکلین بر او است، بلکه غیر آنها را خصوص اگر سوال؛ چنانچه متعارف است متضمن باشد دروغی را که ایشان بر لعن او مامورند، چه این نفوس مقدسه به جهت پاکی ذات و مقام قرب و استغراق در انجام خدمتی که بر ایشان مقرر شده، چون حفظ و حراست و ثبت عمل و بشارت و الهام و غیر آن به جزئی ناملائم طبع که نمی شود، مگر ناشایست در نزد خداوند متاذی شوند و به جزع در آیند و محبت ایشان، مبدل به عداوت و استغفارشان مبدل به لعنت و شفاعت ایشان، مبدل به خصومت، بلکه طغیان گاهی به جائی رسد که الهام مبدل به غوایت گردد؛ چنانچه شرح این جمله را در مقامش در دارالسلام ذکر کرده ایم.
ششم: مسرت شیطان؛ زیرا که به آن حاصل شده عمده مقصود او از اضلال و غوایت که دور کردن مردم باشد از ساحت بندگی و تذلل و عبادت خداوند، چه اعتقاد ضعیف به وجود مقدسش که قابل نشد نگاهداری صاحبش را از رفتن نزد مخلوق و اعتقاد رسیدن ضرر و نفع از منع و عطای او قابل بقا نیست و بردن او بر شیطان سهل و آسان است، پس سوال هم خود محبوب ذاتی او است هم از اسباب قریبه بیرون بردن او است سائل را بالمره از حدود ایمان و اسلام.
هفتم: آن که سوال سبب است برای عداوت سائل، مسئول را در صورت حرمان و رد، هر چند رد به حق و صاحبش معذور؛ بلکه از اولیاء و مومنین باشد، که عداوت ایشان از گناهان کبیره، بلکه هر چند نبی و حجت باشد که نتیجه عداوت جز کفر نباشد؛ چنانچه در امالی پسر شیخ طوسی مروی است که حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: به معلی بن خنیس، شما والله اگر از من سوال کنید، پس عطا کنم به شما پس مرا دوست داشته باشید محبوب تر است نزد من از این که از من سوال کنید، پس عطا نکنم به شما، پس مرا به مبغوض داشته باشید و شیخ صدوق در کتاب اخوان روایت کرده از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: سوال مکنید حوائج خود را از برادران که شما را منع می کنند، پس به غضب می آئید، پس کافر می شوید و به این ضرر در آیه شریفه اشاره شده که فرمود: و منهم من یلمزک فی الصدقات فان اعطوا منها رضوا و ان لم یعطوا منها اذا هم یسخطون(613) و از ایشان کسی است که عیب جوید تو را در قسمت کردن صدقات، پس اگر دهندشان از آن خشنود و اگر ندهندشان از آنها ناگهان ایشان ناخشنودی نمایند.
در تفسیر عیاشی و غیره مروی است که: جناب صادق (علیه السلام) به اسحاق بن غالب فرمود: که چه مقدار می بینی اهل این آیه را (فان اعطوا منها تا آخر بعد، فرمود: ایشان بیشتر از دو ثلث مردمند و همین مرض سبب رد شهادت سائل به کف شده هر چند سایر شروط شاهد را جامع باشد، چنانچه در کافی مروی است که حضرت باقر (علیه السلام) به محمد بن مسلم فرمود: که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) شهادت سائلی را که به کف خود سوال می کند رد کرد، پس جناب باقر (علیه السلام) فرمود: زیرا که او امین بر شهادت نیست به جهت آن که اگر به او داده شود راضی می شود و اگر منع کرده شود به غضب می آید، و در آیات بسیار امر شده به محبت مومنین و جلب اسباب آن و نهی فرمودند از کینه و عداوت ایشان و سوال هم برنده محبت و هم آورنده عداوت است.
هشتم: آن که سوال علت شود عداوت مسئول مر سائل را که طلب کرده از او چیزی را که عمر و بدن؛ بلکه دین خود را صرف جمع آن کرده و از دوست و خویش و آشنا و ذوی الحقوق دست کشیده تا آن را به دست آورده و رشته های محکم از دل به او بسته به نحوی که در قطع کردن آن جراحتی به قلب وی رسد، پس خواستن مفارقت چنین محبوب خود مورث کینه و دشمنی است؛ چه رسد اگر از خود جدا کند. و گذشت از دیلمی در اعلام الدین که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در جواب آن کس فرمود: که گفت: بیاموز مرا علمی که خلق مرا دوست داشته باشند که هرگاه خواستی خلایق تو را دوست دارند، پس نیکی کن به ایشان و اعراض کن از آنچه در دست ایشان است و در تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) مروی است، که خیر او بر ایشان بسیار باشد و از ایشان بی نیاز و متعفف باشد و گرامی ترین مردم نزد ایشان بعد از آنها کسی است که از ایشان متعفف باشد، هر چند که به سوی ایشان محتاج باشد، یعنی با نداشتن، از ایشان چیزی نخواهد و جز این نیست که اهل دنیا به مال دنیا عشق دارند، پس کسی که مزاحمت نکند ایشان را در چیزی که عشق دارند و به او مکرم است نزد ایشان و کسی که مزاحمت نکرد ایشان را در آن مالها و متمکن کرد ایشان را از آن اموال یا پاره آن، یعنی اعانت کند ایشان را در رسیدن به آن معشوقه عزت و احترامش بیشتر است.
نهم: سرایت کردن این مکروه که در عقب دارد معاصی بسیار را از سائل به دیگران، که در مقام سوال نبودند و حیا و عفت یا خوف منع و حرمان ایشان را از سوال مانع بود، پس چون بینند سائلی را که سوال کرده و چیزی به دست آورده و پا در این مهلکه نهاده حیا بر داشته شود و طمع زود آورد و شاید از همه جهت خود را اولی به رعایت بینند، خصوص اگر دارای وسیله باشند نزد آن مسئول چون خویشی و مصاحبت و جوار و تعلیم و اتحاد بلد یا شغل و حرمت، پس سوال اولی آتشی شود که از شعله آن دامنها سوزد و جانها گدازد و عزیزها خوار و متعففین را شهره بازار کند، دروغ ها گفته و شنیده شود و فحش ها و رد شود و غیبت ها کرده و تلافی شود و گاه شود که از آن طبقه، به طبقه دیگر از غائبین و بازماندگان و دامن آن سائل به لوث و قذارت سرایت کند همه این بدیها ملوث شود، چنانچه فرمودند: هر کس طریقه بدی در میان مردم گذارد و در وبال شریک است هر که به آن عمل کند بدون آن که از صاحب عمل چیزی کم شود.
دهم: انداختن سائل مسئول را در معصیت دروغ چه بسیار کم باشند آنان که متمکن نباشند از بر آوردن تمام حاجت متعارف ارباب سوال یا بعضی از آن را به نقد یا جنس که زاید از ضروری معاش او است، پس آنان که فی الجمله رعایتی از آداب شرع دارند در جواب توریه کنند و خود را در وادی هلاکت دروغ بیندازند و عامه ناس که قیدی ندارند، یا دارند و معرفتی ندارند که چگونه توریه کنند ناچار صریحا دروغ گویند که چیزی نیست یا ندارم و حال آن که چیزهاست و دارد و گاهی آن را به قسم ها مغلظه موکد کند. و در چاه ویل دیگر افتد و پاره ای از مغرورین به جاه یا مال یا عاری از جامه شرع و حیا، بی اظهار، ندارائی، بلکه با افتخار به داشتن رد کنند و این جماعت از شر کذب آسوده ولیکن قلب سائل را بیش از دیگران برنجاند.
یازدهم: افتادن سائل در مهلکه کذب و مبتلا شدن به وبال آن، بلکه ملکه شدن آن برای او و رفتن قبح کذب و رسوائی دنیا و افتضاح اخروی آن در نظرش و وسیله کردن آن را با قسم های پی در پی به ذات مقدس خداوند جل و علا و اولیائش برای ظفر یافتن بر لقمه نان یا عشر درهم و نظائر آن و گاه شود که تمام آنچه گفته دروغ و بسیار کم است سائلی که در تمام آنچه گوید در مقام بیان سؤ حال و شرح حاجت و سبب احتیاج، دروغی نباشد و لا محاله در اصل اظهار احتیاج به آنچه ندارد و می خواهد کاذب باشد؛ چنانچه اشاره شد سابقا به میزان مایحتاج و آن که کمتر کسی به آن رفتار کرده و امور خود را به آن سنجیده. شیخ کلینی و صدوق از جناب صادق (علیه السلام) روایت کردند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: قطع نکنید بر سائل مسئلتش را، یعنی بگذارید هر چه می خواهد بگوید، پس اگر نه آن بود که مساکین دروغ می گویند رستگار نمی شد آن که ایشان را رد می کرد.
دوازدهم: انداختن سائل مسئول را در صدمات و مشقت های بسیار و ابتلای به سوال و جواب با مردم که از آن سائل سوال کردن از این مسئول را آموختند و به سبب او بر در خانه این آمدند و بارهای حاجت خود را فرود آوردند و دادن به آن سائل را وسیله انجاح مقاصد خود قرار دادند، پس آن بیچاره به گردابی افتد، که برای او خلاصی نباشد. اگر خواهد همه را اجابت کند متمکن نباشد و اگر بر بعضی قادر باشد، از عمل به آن و ترجیح بعضی، بر بعضی عاجز باشد و اگر هیچ نتواند از او نشنوند و دادن به آن سائل را شاهد کذب گیرند، پس مبتلا شود گاهی به دروغ گاهی به بد گفتن به آن سائل که سبب این بلا باشد گاهی به اظهار پشیمانی از صدقه اول که سبب حبط او است و گاهی به بد شنیدن و غیر اینها از مفاسد.
سیزدهم: مانع شدن سوال از ادای تکلیف بزرگ امر به معروف و نهی از منکر که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در بزرگی شان او فرموده، چنانچه در نهج البلاغه است و ما اعمال البر کلها، و الجهاد فی سبیل الله، عند الامر بالمعروف و النهی عن المنکر الا کنفثة فی بحر لجی(614) نیست تمام کارهای نیکو و جهاد در راه خداوند در نزد امر به معروف و نهی از منکر، مگر مثل دمیدنی در دریائی بزرگ چه سوال لازم دارد عجز و التماس را در اول و خضوع و ذلت و حقارت در نزد مسئول را، پس از نیل مقصود و در ارشاد شیخ مفید و غیره مروی است از امیرالمومنین (علیه السلام) که فرمود: حاجت خود را ببر به سوی هر کس که می خواهی که اسیر او خواهی شد و استغنای جو، از هر که می خواهی که نظیر او خواهی شد و احسان کن بر هر که می خواهی که امیر او خواهی شد و عظم امیر در نظر اسیر و امید احسان جدید و قطع مرسوم مانع است از اقامه آن واجب خصوص اگر متوقف شود بر سائر مراتب امر و به معروف و در مناجات انجیلیه وسطی که مروی است از جناب سجاد (علیه السلام) تصریح شده بر این مفسده به این کلمات و لاتجعل وجوهنا مبذولة لاحد من من العالمین فانه من حمل فضل غیره من الادمیین خضع له فلم ینهه عن باطل یبغضه علی معصیة(615) خداوندا نگردان روهای ما را خوار و ذلیل برای احدی از اهل علم، زیرا که هر کس که برگیرد احسان غیر خود را از آدمیین خاضع برای او، پس نهی نمی کند او را از باطلی و او را مبغوض ندارد بر معصیت کردن.
چهاردهم: کشاندن سوال صاحبش را به حب مبغوض خدا و اولیائش از ظالم و فاسق و کافر چه فطری انسان است دوست داشتن آن که به او احسان کرده؛ چنانچه مشاهد است و حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: (جبلت القلوب علی حب من احسن الیها(616) و عادت سوال و حرض بر قضای حاجت نگذارد و سائل را بر اقتضار کردن بر سوال از نیکان و اخیار و بسا شود که از دل سرایت کند به زبان و در مقام دعا و ثنا و مدح برآید که هر یک خود سببی برای هلاکت دین است و در درة الباهره شهید اول مروی است از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: چون فاجری را مدح کنند عرش به لرزه در آید و شیخ کشی روایت کرده که از صفوان بن مهران جمال که گفت: داخل شدم بر حضرت کاظم (علیه السلام) فرمود: ای صفوان هر چیز از تو نیکو است مگر یک چیز، گفتم: فدای تو شوم آن چیز کدام است فرمود: کرایه دادن تو شتران خود را به این مرد - یعنی هارون - گفتم: والله کرایه ندادم به او برای کبر و نخوت و نه برای صید و لهو، ولیکن کرایه دادم به او برای این راه، یعنی مکه و خود هم مباشر این کار نمی شوم، ولیکن غلامان خود را با او روانه می کنم فرمود: ای صفوان، آیا کرایه تو بر ذمه ایشان می ماند گفتم: آری فدای تو شوم، فرمود: آیا دوست داری بقای ایشان را تا کرایه تو بیرون بیاید. گفتم: آری فرمود: پس هر که دوست دارد بقای ایشان را از ایشان است و هر که ار ایشان است بر آتش وارد شود. صفوان گفت: پس رفتم و شتران خود را تا آخر آنها فروختم، پس خبر به هارون رسید مرا خواست و گفت: ای صفوان، به من رسیده که تو شتران خود را فروختی گفتم: بلی، گفت: چرا گفتم: من پیر شدم و غلامان به کار نمی رسند گفت: هیهات من می دانم چه کسی به تو به این کار اشاره کرده، اشاره کرده تو را به این، موسی بن جعفر (علیهم السلام) گفتم: مرا چه کار به موسی بن جعفر (علیهم السلام) گفت: از این بگذر اگر نبود مصاحبت نیکوی تو هر آینه تو را می کشتم.
مؤلف گوید: شنیدم از فحرالشیعه و ذخرالشریعه شیخ الفقهاء و مصباح الاتقیاء البدر الازهر جناب شیخ جعفر شوشتری اطال الله بقاه، که حاکم بروجرد روزی به دیدن عالم جلیل جناب سید مرتضی طباطبائی رفت، پس از شرفیابی و قضای وطر(617) و بر خواستن، چون به صحن خانه آمد. آیةالله فی عصره و ناموس زمانه و دهره، فرزند ارجمند ایشان جناب سید مهدی بحرالعلوم را که در آن وقت به حسب سن در شمار اطفال و قابل نشستن، آن مجلس نبود. ملاقات کرد، ایشان را به حاکم شناساندند، ایستاد و اظهار مهربانی بسیاری کرد و رفت، پس جناب سید به خدمت پدر رسید و گفت: باید مرا از این بلد بیرون بری که می ترسم هلاک شوم، گفت: چرا؟ گفت: می بینم قلب خود را از آن ساعتی که حاکم به من مهربانی کرد. فی الجمله میلی در آن به او پیدا شده و آن بغضی که باید به او داشته باشم ندارم. دیگر در اینجا نباید ماند. پس این شد سبب هجرت ایشان از آن بلد و البته استحکام پایه به این نحو در بدایت امر و صغر سن نتیجه چنان خواهد داد در بزرگی که پرده کرامت و فضل و عبادت و علم آن جناب را و اندکی از آن را در دارالسلام ثبت نمودم.
پانزدهم: از مفاسد سوال سبب شدن او است برای دشنام و نسبت به بخل و لئامت دادن سائل مسئول را بلکه انتشار کردن سایر معائب مستوره مجهوله او را از حسب و نسب و غیره، بلکه بهتان زدن و افترا بستن به او و بسا هست که نداشت یا داشت و واجب النفقه در پیش داشت یا در دادن آن چیز به او اعتقاد و مفسده و ضرری داشت و بر فرض نبودن آنها و غیر آن از موانع نهایت مکروهی کرده و از مستحبی اعراض نموده استحقاق این همه جزا از شخص او از کجا به هم رسیده و سبب نزول آیه حرمت غیبت قضیه بود از این باب؛ چنانچه شیخ طبرسی نقل فرموده در تفسیر خود که ابوبکر و عمر جناب سلمان را فرستادند خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) که بر ایشان طعامی گرفته بیاورد. پس حضرت او را به نزد اسامه فرستاد که انباردار آن حضرت بود، پس اسامه گفت: چیزی نزد من نیست. پس سلمان به نزد آنها آمد گفتند: اسامه بخل کرد و سلمان را اگر بفرستیم به سوی چاه پر آبی آبش فرو می رود آنگاه رفتند نزد اسامه به جهت تجسس آنچه حضرت بر ایشان، حواله کرده بود، پس حضرت فرمود: چه شده که می بینم تیره گی گوشت را در دهن شما، گفتند: یا رسول الله ما امروز گوشت نخوردیم فرمود: که می خوردید گوشت سلمان و اسامه را، پس نازل شد آیه یا ایهاالذین امنوا اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم و لاتجسسوا و لا یغتب بعضکم بعضا ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا فکرهتموه و اتقوالله ان الله تواب رحیم(618)
شانزدهم: سبب شدن سوال برای پیدا شدن صفت ذمیمه بخل برای مسئول و بخیل دانستن دیگران او را، چنانچه در کافی مروی است که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سوال نکنید از امت من در مجالس که بخیل خواهید کرد ایشان را و سر آن واضح است، چه انسان به حسب فطرت اولیه و مقداری از حیا که با ایمان است مائل به اتفاق و از رد شرم کند و عطاء به سائل غالبا در مجالس مورث مفاسد بسیار است، چون تحریک بعضی و رنجیدن بعضی و کینه ورثه شدن به سائل و کشف غنا که خوش داشت سر آن را و امثال آن، پس چیزی ندهد، پس پرده از حیا دریده و غباری بر دل نشیند و چون مکرر مبتلا شود. حیا بالمره از رو بر طرف شود و زنگ دل را فرو گیرد و حسن عطا از دلش محو شود و به آنجا رسد، که آن را قبیح شمرد و این طریقه متقنه ایست برای تحصیل صفات حسنه قلبیه چون زهد و حلم و کرم و شجاعت و تقوی و آمدن ملکات رذیله از بخل و حرص و جبن و غیر آنها، چه این صفات اگر چه قلبیه اند اما به تکلیف آوردن افعال لازمه آن صفات کم کم آن صفت در قلب پیدا شود، چنانچه در اخبار اهلبیت (علیهم السلام) مکرر تصریح رسیده که اگر حلیم نیستی تحلم کن و اگر زاهد نیستی تزهد کن که تو را به زهد و حلم خود قرار ده و حلم ریائی است؛ چنانچه بر بعضی مشتبه شده و در این باب فرقی میان صفات خوب و بد نیست؛ چنانچه در اخبار نهی از مجالست فاسق و فاجر و احمق و کذاب و اهل ریب و شر و بخیل اشاره به آن شده.
هفدهم: از مفاسد عظیمه سوال، ذلیل و خار شدن سائل است در نزد مسئول، بلکه در نزد هر که مطلع شود بر سوال او و رفتن عزت و ریختن آبرو و افتادن از قلوب و بی عظم شدن در انظار و دیدن نا ملائمات بی شمار و اعتنا نکردن به او در مجالس و گوش ندادن به سخن او و تاثیر نکردن وعظ و نصیحت او و روا نیست در شرع و عقل و عرف که انسان عزیز به دست خود، خود را چنین کند، پس در اینجا دو مقام است.
اول: در اثبات ذلیل شدن به جهت سوال و ظاهرا از کثرت وضوح محتاج به استدلال نباشد جز آن که من باب التبرک، به پاره ای از اخبار اهل بیت (علیهم السلام) اشاره باید کرد کلینی روایت کرده از جناب باقر (علیه السلام) که فرمود: اگر بداند سائل که چیست در سوال کردن، سوال نمی کرد احدی، احدی را و از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: شما را از سوال، می ترسانم، زیرا که در دنیا ذلت است و فقری است که شتاب کردید در آوردن آن و حساب طویلی است در روز قیامت و از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: دستها سه است، دست خداوند که بالا است و دست دهنده که در پی دست خداوند است و دست گیرنده که پست ترین دست ها است، پس تعفف کنید از آنها به قدر آن که قوه دارید به درستی که در پیش روزیها پرده ها است، پس اگر خواهد حیای خود را نگاه دارد و روزی خود را بگیرد و هر که خواهد پرده خود را بدرد و روزی خود را بگیرد قسم به آن که جانم در دست او است، که اگر بگیرد یکی از شماها ریسمانی، پس داخل شود در عرض این وادی، پس هیمه کند آنقدر که دو طرف ریسمان به هم نرسد. آن گاه آن را به بازار برد پس بفروشد آن را به چارکی از خرما و بگیرد ثلث آن را و صدقه کند دو ثلث آن را بهتر است برای او از آن که از آن مردم سوال کند حال بدهند به او یا محرومش کنند و از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: رحمت کند خداوند بنده ی که پارسا شود و از سوال مردم باز ایستد، پس نگاه دارد خود را از سوال؛ زیرا که او تعجیل می کند پستی را در دنیا. و به روایت صدوق در ثواب الاعمال ذلت را در دنیا و مردم از جانب او کفایت چیزی نکنند آن گاه حضرت این بیت حاتم را به جهت شاهد خواندند:
اذا ما عرفت الیأس القیته الغنی - اذا عرفته النفس والطمع الفقر(619)
از آن جناب که فرمود: به مفضل بن قیس می ترسانم تو را از آگاه کنی مردم را به تمام حال خود که خوار می شوی نزد ایشان و از آن جناب که فرمود: شرف مومن ایستادن او است به عبادت در شب و عزا و استغناء او از مردم است.
در نهج البلاغه مروی است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: روی تو آبی است منجمد که سوال آن را می چکاند، پس ببین در نزد کیست که آن را می چکانی و در دیوان آن جناب است:
لقلع ضرس و ضنک حبس - و نزع نفس و رد امس
و حمل عار و نفخ نار و بیع دار بعشر فلس - و قود قرد و نسج برد و بدغ جلد بغیر شمس
و قتل عم و شرب دم و حمل غم و نقل رمس - اهوان من و قفة بباب تلقاک ججابها بعبس(620)
حاصل مضمون هر آینه کندن دندان و تنگی زندان و بیرون رفتن جان و برگرداندن دیروز و تحمل عار و دمیدن آتش و فروختن خانه، به عشر فلس که آن پول نازک بسیار تنگ است و کشیدن میمون بافتن برد و دباغی پوست بی آفتاب و کشتن عمو و خوردن خون و برداشتن اندوه و نقل به گور آسان تر است، از ایستادن در خانه ای که دربانهای او تو را با روهای ترش ملاقات کنند.
و ابن فهد در عده خود روایت کرده که از جناب باقر (علیه السلام) که فرمود: طلبیدن حوائج از مردم رفتن عزت و برنده حیا است و یاس از آنچه در دست مردم است عز است برای مومن و طمع به آن فقری است که حاضر شده و در کنزالفوائد کراچکی مروی است از آن جناب که فرمود: کسی که ظاهر کند برای مردم پریشانی خود را پس به تحقیق که رسوا کرده خویشتن را و بهترین غنا ترک سؤال است و بدترین فقر ملازمت تذلل است.
در معانی الاخبار از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروی است که فرمود: هر آینه باید جمع شود در دل تو افتقار به سوی مردم و استغناء تو از ایشان پس باید افتقار تو به سوی ایشان در نرمی سخن گفتن در دل و خوش روئی و استغناء تو از ایشان در نزاهت عرض خویش و بقای عزت؛ یعنی در صحبت و مکالمه و ملاقات چنان نرم و خوشرو باش، مانند کسی که احتیاج دارد و تملق می کند و با این حال هرگز خواهشی مکن و حاجتی مخواه که عرضت باقی و عزتت محفوظ بماند.
و در فقه الرضا (علیه السلام) مذکور است که حضرت کاظم (علیه السلام) فرمود: یأس از آنچه در دست مردم است عز مومن است؛ در دین او و مروت اوست، در نفس او و شرف اوست، در دنیای او و بزرگی اوست، در چشم های مردم و جلالت اوست، در عشیره او و مهابت او است، در نزد عیال او و بی نیازترین مردم است در نزد خود و در نزد جمیع مردم و گذشت که فرمودند: از هر کس را خواهشی کردی اسیر اوئی و به هر کس را احسان کردی امیر اوئی و در کافی مروی است که لقمان به پسرش گفت: ای پسر من، صبر را چشیدم و پوست درخت را خوردم، پس نیافتم چیزی را که تلخ تر از فقر؛ باشد، پس اگر روزی به او مبتلا شدی، پس مردم را مطلع مکن، چونکه تو را خوار خواهند کرد. و تو را به چیزی نفع ندهند رجوع کن به آنکه تو را به آن مبتلا کرده. پس او تواناتر است بر فرح تو؛ پس کیست که از او خواست پس عطا نکرد و یا به او تکیه کرد پس او را نجات نداد.
در تفسیر شیخ ابوالفتوح مروی است که حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: ناامید از او است و امیدوار بنده. و از وصایای آن جناب است به امام حسن (علیه السلام)، چنانچه در نهج البلاغه و غیره است که بنده غیر خود، نباش که خداوند تو را آزاد قرار داده خیر نیست آن خیری که رسیده نمی شود مگر به شر، و آسان نیست آسانی که رسیده نمی شود به آن، مگر به دشواری و با حذر باش که سیر ندهد تو را توسن طمع و اگر بتوانی که نشود و میان تو و خداوند صاحب نعمتی، پس بکن، زیرا که تو ظفر خواهی یافت و بر قسمت خود و خواهی گرفت سهم خویش را و به درستی که اندک از خداوند بزرگوارتر و بزرگتر است از فراوان از مخلوق او، هر چند همه از جانب او است، پس اگر نظر کنی و حال آن که برای خداوند است، مثل اعلی در آنچه می طلبی از پادشاهان و از غیر ایشان از پست فطرتان، هر آینه خواهی شناخت که برای تو است در اندکی که گرفتی از سلاطین افتخار و این که بر تو است در آنچه طلبیدی از پست فطرتان عار، پس میانه روی کن در امر خود که ستایش کرده شود عاقبت علم تو به درستی که تو فروشنده نیستی چیزی از دین و عرض خود را به قیمتی، یعنی هیچ چیز قابل قیمت او نیست و زیان کار کسی است که نصیب خود را از خداوند زیان کرده.
شیخ ابوالفتوح در تفسیر آیه شریفه: للفقراء الذین احصروا فی سبیل الله لایستطیعون ضربا فی الارض یحسبهم الجاهل اغنیآء من اتعفف تعرفهم بسیماهم لایسئلون الناس الحافا(621) محمد بن مفضل نقل کرده که بلند همتی، ایشان را منع کرد که چرا از غیر خداوند خود سوال کنند و حاجت خواهند و این بلند همتی کاری عظیم است و در هر کس نیابند و آن را که آن باشد خود گمان برد که از او توانگرتر در همه جهان کسی نیست، دنیا و حطام او در چشم او وقعی ندارد و چیزی نسنجد از سر همت خود، اگر به پادشاه نگرد او را رعیت بیند امیر به نزد او همان رعیت است از اینجا قدیم جل جلاله رسول خود را مدح کرد، که چون شب معراج کون و کائنات بر او عرضه کردند از بلند همتی بگو نیه ما هیچ ننگرید عرش با آن عظمت و کرسی باسعت و لوح با بسطت و قلم باجریت و بهشت با نعمت و دوزخ با سطوت نه به این طمع کرد نه از آن به شکوهید؛ لاجرم قرآن مجیدش چنین ستود؛ که (ما زاغ البصر و ما طغی(622) و آنها که در دور دولت او بودند، اقتدا بدو کردند و همت بلند داشتند از آن که از هر کسی، بل هر خسی چیزی خواهند که در آن وضع قدر ایشان باشد و عمر بر فقر و فاقه به سر بردند و بدان راضی بودند، پس هر که او را نفسی باشد و خواهد که نفیس باشد نفاست، یعنی بخل کند، به نفس خود و تکرم کند از سؤال لئیمان که سوال به اول مذلت است و به میانه خوف و به آخر منع یا منت در هیچ آدمی که او را نفسی باشد و در این معرض خود را نهند.
لا تطلبن الی صدیق حاجة - من عف خف علی جمیع العالم
انت المسود ما رزقت کفایة - فاذا طلبت ذللت ذل الخادم
و در آن تفسیر بعد از ذکر بعضی ابیات گفته که در این معنی بسیار گفته اند و نکوتر از آن که قاضی ابوالحسن علی بن عبدالعزیز الجرجانی گفت کسی نگفته است من قصیدته.
و ما زلت منحازا بعرضی جانبا - من الذل اعتد الصیانة مغنما
اذا قیل هذا مشرب قلت قد اری - و لکن نفس الحر تحتمل الظماء
ارهبها عن بعض ما لایشینها - مخافة اقوال العدی فیم او لما
فاصبح عن عیب اللئیم مسلما - و قدرحت فی نفس الکریم مکرما
فاقسم ما عز امر احسنت له - مسامرة الاطماع ان بات معدما
یقولون لی فیک انقباض و انما - راوا رجلا عن موقف الذل محجما
اری الناس داناهم هان عندهم - و من اسلمته عزة النفس اکرما
و لم اقض حق العلم ان کان کلما - بدا طمع صیرته لی سلما
و لم ابتذل فی خدمة العلم مهجتی - لاخدم من لاقیت لکن لاخدما
أشقی به غرسا و اجنیه ذلة - اذا فاتبع الجهل قد کان اجزما
و لو ان اهل العلم صانوه صانهم - و لو عظموه فی النفوس لعظما
و لکن اذلوه فهان و دنسوا - محیاه بالاطماع حتی تجهما
و انی اذا فاتنی الامر لم ابت - اقلب کفی اثره متندما
و لکنه ان جاء عفوا قبلته - و ان مال لم اتبعه هلا ولیتما
و کم طالب رقی بنعماه لم یصل - الیه و انکان الرئیس المعظما
و ما کل برق لاح لی یستفزنی - و لا کل اهل الارض ارضاه منعما
و لکن اذا مااضطرنی الامر لم ازل - اقلب فکری منجدا ثم متهما
الی ان اری من لا اغص بذکره - اذا قلت قد اسدی علی و انعما
فکم نعمة کانت علی الحر نقمة - و کم منعم یعتده الحر مغرما
و ما ذا عسی الدنیا و ان جل خطبها - ینال به من صیر الصبر معصما(623)
دوم: که روا نبودن در آوردن نفس است در مقام ذلت و خواری و کردن کاری که سبب شود برای پست شدن در انظار و بد گفتن مردم، پس آن نیز معلوم است در عقل و شرع.
شیخ کلینی از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده که: خداوند تفویض کرده به سوی مومن همه کارهای او را و تفویض نکرده به او که ذلیل بوده باشد آیا نشنیدی که خداوند می فرماید (ولله العزة و لرسوله و(624) للمومنین پس مومن عزیز است و ذلیل نمی شود و در روایت دیگر فرمودند: که تفویض نکرده به او که خود را ذلیل کند و در روایت دیگر فرمود: تفویض فرمود به او هر چیز را مگر ذلیل کردن نفس خود و در خصال از حضرت سجاد (علیه السلام) مروی است که فرمود: دوست ندارم که برای من باشد به عوض ذلت نفس، شتران سرخ مو و در صفات الشیعه از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: چه قدر قبیح است برای مومن که باشد برای او رغبت و طمعی که خوار کند او را و نیز در آنجا روایت کرده که حضرت کاظم (علیه السلام) دید مردی را از شیعیان که ماهی در دست داشت، پس فرمود: بینداز او را که من ناخوش دارم از شما که بر دارد چیز پست را به نفس خود، و در کافی مروی از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: سزاوار نیست برای مومن که ذلیل کند نفس خود را، راوی گفت به چه نفس خود را ذلیل می کند فرمود: داخل نمی شود در کاری که از آن عذر جوید.
در نهج البلاغه در مکتوبی که: حضرت امیر (علیه السلام) برای حارث همدانی نوشت این فقره است و نگردان عرض خود را نشانه برای تیرهای گفتار و در کتاب جعفریات از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: نیست از اخلاق مؤمن تملق و حسد، مگر در طلب علم و در کافی از آن جناب روایت کرده که هر که برود نزد صاحب مالی، پس تذلل کند برای او به جهت طلب آنچه در دست او است دو ثلث دینش می رود و در نهج قریب به این مضمون مروی است و در یکی از اصول قدماء مروی است از داوود رقی که گفت: روزی داخل شدم بر مولای خودم صادق (علیه السلام) و در نزد او بود جماعتی، پس فرمود: ای داوود، کسی که فروتنی کند برای برادر مومن خود، محض طلبید دنیای او، پس به تحقیق که باز کرده ریسمان عزتی که میان او و خداوند گره خورده بود گفتم: مولای من، برای مومن ریسمان عزی است که گره خورده به عز خداوند، فرمود: ای داود آیا نشنیدی که خداوند می فرماید: (ولله العزة و لرسوله و للمومنین(625) گفتم مولای من هلاک شدند شیعیان تو در این حال، فرمود: ای داوود، مگر صاحبان اضطرار، زیرا که ایشان بخلاف ارباب اختیارند و اگر بمیرد ولی من با روز گذار از روزی که از خواستن مستغنی کند بهتر است در نزد من که دنیا به تمامه، برای او باشد.
شیخ جلیل حسین بن سعید اهوازی از اصحاب رضا (علیه السلام) در کتاب مومن از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: برای جناب موسی بن عمران برادری بود که برادریش در راه خدا بود و موسی (علیه السلام) او را مکرم می داشت و دوست می داشت و در نظر معظم بود او، پس مردی به نزد او آمد و گفت: من دوست دارم که برای من سخن گوئی، به این جبار و آن جبار ملکی بود از ملوک بنی اسرائیل آن مومن گفت: والله او را نمی شناختم و هرگز از او حاجتی نخواستم، گفت: بر تو ضرری نیست در این شاید خدای عزوجل حاجت مرا بر دست تو روا کند، پس دلش برای او سوخت و با او رفت بدون خبر دادن به جناب موسی (علیه السلام)، پس با او رفت به نزد آن جبار چون جبار او را دید به نزدیک خود خواند و او را تعظیم کرد، پس حاجت آن مرد را از او خواست جبار آن حاجت را به جهت او بر آورد، پس جبار درنگی نکرد، که به طاعون مبتلا شد و مرد. پس جمع شد در جنازه او اهل مملکتش و برای مردن او درهای بازارها را بستند که در جنازه او حاضر شوند و از قضای الاهی آن جوان مومن برادر موسی (علیه السلام) مرد روزی که آن جبار مرد و عادت برادر جناب موسی آن بود که چون داخل منزل خود می شد در خانه را بر روی خود می بست، پس کسی به خدمتش نمی رسید و چون موسی (علیه السلام) قصد او می کرد در را بر روی او باز می کرد و او داخل می شد و جناب موسی سه روز او را ترک کرد چون روز چهارم شد، به خاطر آورد او را، پس گفت سه روز است برادر خود را ترک کردم و به نزد او نرفتم، پس آمد و در را باز کرد و بر او داخل شد ناگاه دید که آن مرد مرده و حشرات زمین بر روی او راه می روند و محاسن او را می خورند، چون موسی این را دید عرض کرد پروردگارا، مردم را برای دشمن خود جمع می کنی و دوست خود را می کشی و حشرات زمین را بر او مسلط می کنی که از محاسن روی او بخورند، پس خدای عزوجل فرمود: این دوست من این جبار را برای حاجت خود سوال کرد، پس آن را برای او بر آورد، پس اهل مملکت او را برای نماز بر او جمع کردم تا مکافات کنم او را از جانب مومن به جهت بر آوردن حاجت او تا بیرون رود از دنیا و نباشد برای او حسنه که او را بر آن جزا دهم و این سوال بی رضایت من بود تا این که بیرون برود از دنیا و برای او از نزد من گناهی نباشد و در اخبار مذمت کثرت مزاح را نیز تصریح فرمودند به این مطلب که او سبب برای رفتن هیبت و بهاء و آبرو است.
هیجدهم: از مفاسد عظیمه سوال، آن که باعث مستجاب نشدن دعای سائل است؛ در حق خود، بلکه در حق مسؤل چه از شرایط لازمه اجابت دعا ناامیدی است از مخلوق و متوسل نشدن است به ایشان هنگام ورود شداید و نزول بلا و پیدا شدن حاجت، چنانچه در عدةالداعی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که خداوند عزوجل فرمود: نیست مخلوقی که چنگ زند به مخلوقی غیر من مگر آن که اسباب آسمانها و اسباب زمین را از او، پس اگر سوال کند مرا، عطا نمی کنم او را و اگر بخواند مرا اجابت نمی کنم و در کافی و امالی شیخ مفید و غیره مروی است از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: هرگاه خواهد یکی از شماها که سوال نکند از خداوند چیزی را مگر آنکه به او عطا کند، پس مایوس شود از جمیع مردم و برای او امیدی نباشد مگر از خداوند عزوجل. پس اگر خداوند این را دانست از قلب او سوال نخواهد کرد مگر آنکه به او عطا خواهد کرد در عدة مروی است که خداوند وحی کرد به عیسی که بخوان مرا خواندن حزین غرق شده که دادرسی ندارد. ای عیسی، سوال کن مرا و غیر مرا سوال مکن، پس حبس خواهد شد از تو دعا و از من اجابت و در کافی مروی است و از حضرت سجاد (علیه السلام) که فرمود: دیدم همه خیر را که جمع شده در قطع طمع از آنچه در دست مردم است و کسی که امید ندارد به مردم در چیزی و برگردانده امر خود را به سوی خداوند عزوجل در جمیع کارهای خود خداوند برای او در هر چیزی اجابت می فرماید و در خصال مروی است که امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: چون عطا کردید به سائل چیزی را، پس سوال کنید از او که برای شما، دعا کند؛ زیرا که به اجابت می رسد دعای او درباره شما و مستجاب نمی شود در حق خودش به جهت آن که ایشان دروغ می گویند و شیخ کلینی از جناب کاظم (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: حقیر مشمرید دعای احدی را، زیرا که دعای یهودی و نصرانی درباره شما مستجاب می شود و درباره نفس خودشان مستجاب نمی شود و نیز روایت کرده که فرمود: چون به سائلها عطا کردید، پس بیاموزید دعا به ایشان. زیرا که درباره شما مستجاب خواهد شد و در حق خودشان مستجاب نمی شود و بر این مضمون اخبار بسیار است و ظاهر آن است که این اجابت دعا در حق مسؤول مختص باشد به کسانی که لامحاله دعای ایشان مشوب به ریاء و سمعه و غفلت و قلبیه و امثال آن نباشد و با این حال این از ثمره و نتیجه آن صدقه خواهد بود.
و اما دعای اغلب این جماعت پس داراست اکثر مفاسد و موانع دعا را علاوه بر حرمت وسیله سوالش که دروغ باشد، پس میان او و اجابت مسافت بسیار باشد.
نوزدهم: از مفاسد سؤال بسته شدن راه احسان و خیرات است به ایتام و بیوه زنان و متعففین از سوال و تذلل که به همه صدمات فقر و عقبات مسکنت راضی و از چشیدن زهر مسئلت و کشیدن بار منت گریزانند، چه اهل سؤال به همه اقسامش پیوسته در صدد و پیدا کردن کسانید که در مقام احسان و دادن صدقه واجبه یا مستحبه یا مائلند به آن به انواع هتک عرض و غیر آن تمام یا بعض آن را خواهند گرفت و باقی را واسطه شوند در رساندن به اهلش که جز به اهل خودشان به کسی ندهند؛ و دانایان باهوش با ثروت که بتوانند اولا خود را حفظ کنند و از دامها و مکرهای این جماعت برهانند و آن گاه مرتضی منش خود را از راهش در گوشه ها و زیر پرده های عفت مستحقین را پیدا کنند، در میان هزار خیر شاید یکی نباشد، چنانچه از هزار نفر یکی با خبر نیست پس آن بیچاره ها به سبب آتش حرص این گروه بسوزند چنانچه این گروه به نار قهر جبار و شعله سوختند ان الذین یأکلون اموال الیتامی ظلما انما یأکلون فی بطونهم نارا و سیصلون سعیرا(626) آنان که مال ایتام را به ستم می خورند و در شکمشان به زودی آتشی را بر افروخته؛ البته خواهند سوخت؛ چه این مالها نیز حسب امر الاهی از آن ایتام و رفقای او است؛ چنانچه دانستی که زیاده از آنچه آدمی به میانه خورد و نوشد و پوشد و زن گیرد و سوار شود بر او حرام و باید بر مساکین و ایتام صرف نماید. هر چند آن را از کسب حلال جمع کرده و اگر کسی فی الجمله در حالات مردم نظر کند خواهد دانست که چه قدر ضرر از وجود این اشخاص هر ساله به مستحقین می رسد. خصوص در عتبات عالیات که اهل استحقاقش از همه جا بیش و طریق معاش ایشان منحصر در خیرات زوار و مترددین غربا که ایشان را نشناسد و نه از ناصح بی غرضی پرسند در اول ورود چنان به چنگ گرگان و به دام صیادان افتند که به همان کوری که داخل شدند کورانه برگردند، هزارها زر و سیم هر ساله از اطراف در این بقاع آید و حبه ای از آن به دست اهلش نرسد، خداوند به آنها انصاف و به اینها عقل و کیاست و به مستحقین رضا و قناعت عطا فرماید.
بیستم: محتاج شدن سائل است در بسیاری از موارد به توسل به افعال قبیحه و اقوال حرام به جهت نیل مرام و گرفتن اندکی از حطام و از مسئول که شایق و طالب آنها است و مسرور و خرم است به دیدن و شنیدن و نشر کردن آن کردارها و رفتارها، پس سبب شود برای میل قلبی و محبت مسئول او را، پیش از تاثیر کردن رشوه به مال در قلوب حکام جور عرفی و میل ایشان به صاحب مال و دادن حکم، مطابق خواهش او؛ بلکه حال او در بدی سخت تر باشد از حال رشوه که به مال حلال میسر شود، هر چند مصرفش حرام باشد، زیرا که رشوه اینجا هم خود حرام و هم مصرفش حرام است، چون بد گفتن و غیبت کردن و تهمت زدن و دشنام دادن و حکایت کردار و گفتار کردن دشمن دنیوی مسئول را که شاید از یگانه دهر باشد در تقوی و ایمان و علم و مثل آن است مدح کردن و ثنا گفتن در ضمن نثر و نظم مسئول را به اوصافی که دارا نیست و به کارهائی که مبغوض خداوند است و جلوه دادن او آنها را در نظرش، بلکه مرافقت او در آنها و شریک شدن با او در حرکات و سکنات و اطوار ناشایسته و گاه شود مسئول جرمی را هر چند کند، اما بزرگ داند و سائل مصاحب عظم آن را از قلبش برد، یا کاری را حرام دانسته به جا آرد و او در حرمت آن شبهه کند و بر جرئتش بیفزاید و بسا شود، که به انواع حیله و مکر مانع شود او را از عطا و بخشش و دستگیری فقرا و مساکین، محض احتمال نقص و کسر در خط و نصیب خویش و همه اینها و بیشتر از آن دیده و شنیده شده و در کتب بی کارها حکایات ایشان مذکور است و تمام آنچه به این وسیله ها به دست آرند خوردن مال به باطل است که خدای تعالی از آن نهی فرموده (لاتاکلوا اموالکم بینکم باالباطل(627) و سبب آنها در ابتداء سؤالهای جزئیه بی این محذورات است، که چون عادت کرد و ملکه شد به اینجا کشاند.
بیست و یکم: از مفاسد سوال خصوصا اگر بالحاح و اصرار باشد بردن او است قصد تقرب را از مسئول و بی ثمر کردن اوست صدقات و انفاقات صاحبانش را، چه اگر مسئول از دیدن سائل و کشف شدن حالش در نزد او از سیما و هیئت یا از چگونگی مسئلت رقتی در دلش پیدا نشد و داعی الاهی، او را محرک نگشت که به میل نفس و رغبت چیزی دهد. ناچار آنچه بالحاح و اصرار دهد از روی کراهت و حفظ عرض و دفع شر و دور کردن سائل که مضیع وقت و مانع شغل او است باشد. پس مالی رفته و تجارتی نشده و از جانب سائل این خسارت به او رسیده.
بیست و دوم: آن که اصل سؤال و اظهار حاجت به مخلوق و طلب کردن قضاء آن از ایشان خیانت در امانت است، باری تعالی که لازم بود رد آن به مقدس حضرتش؛ چنانچه شیخ کلینی از امیرالمومنین (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: شنیدم از رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) که می فرمود: حاجات از خداوند در سینه های عباد، امانت است، پس هر که آن را کتمان کند نوشته می شود برای او عبادتی و در ثواب الاعمال مروی است از آن جناب که فرمود: یا علی به درستی که خداوند قرار داد فقراء را امانت در نزد خود پس هر که بپوشاند آن را خواهد بود مانند روزه دار که شب به عبادت ایستاده و هر که آن را افشا کند نزد کسی که بر آوردن حاجت او، توانا است، پس نکرد؛ گویا او را کشته، آگاه باش که او را به شمشیر و به نیزه نکشته ولیکن آنچه از دل به او کرده.
بست و سوم: از مفاسد سؤال، سبب بودن او است برای باز شدن درها از فقر بر روی سائل از جانب خداوند، که تمام مخلوق به تمام قوت قادر نباشند بر بستن یکی از آنها، پس گرفتار شود به آنچه از آن فرار میکرد و برای دفع او هر مذلت و منت را به خود می خرید، لقمه نانی گرفته و از قرصها محروم شد و درهمی به دست آورد و گنجهای با عزتی بر باد داد.
در کافی از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: پیروی کنید قول رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را که فرمود: هر که بر نفس خود دری از سؤال باز کند خداوند بر او در فقری باز می کند و در عدةالداعی ابن فهد، از آن جناب مروی است که حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: قسم می خورم به خداوند و آن قسم حق است که هیچ مردی بر نفس خویش باب مسئلتی باز نکرد مگر آن که خداوند بر او باب فقری باز کرد و نیز از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که فرمود: هر که بر نفس خود در مسئلتی باز کند خداوند بر او هفتاد دری از فقر باز می کند که پست ترین آنها را چیزی نمی بندد، و از جناب باقر (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: نا امیدی از آنچه در دست مردم است عزت برای مؤمنین است و طمع آن فقر است، حاضر شده و در درةالباهره از جناب رضا (علیه السلام) مروی است که فرمود: سؤال کلید فقری است و در خرائج قطب راوندی مروی است که شخصی نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: دو روز است غذائی نخوردم فرمود: بر تو باد به بازار رفتن چون روز دیگر شد آمد و گفت: یا رسول الله، رفتم بازار روز گذشته و چیزی نیافتم، پس شب را بی شام به سر بردم فرمود: بر تو باد به رفتن بازار، پس از آن آمد، آن جناب فرمود: بر تو باد به رفتن بازار؛ پس رفت به بازار، ناگاه کاروانی را دید که آمده و متاعی با آنها است و به او فروختند، پس یک دینار زیاد آورد، یعنی در فروختن منفعت کرد، پس مرد آن را گرفت و آمد خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و گفت: چیزی نیافتم فرمود: آیا یافتی از فلان کاروان چیزی گفت: نه فرمود: بلکه سهمی برای تو در آن زده شده بود و تو از آنجا با یک دینار بیرون آمدی گفت: آری، فرمود: چه واداشت تو را که دروغ بگویی. گفت شهادت میدهم که تو راست گوئی و واداشت مرا بر این قصد این که بدانم که آیا تو می دانی آنچه مردم می کنند و بیفزایم چیزی را بر چیزی، پس پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود راست گفتی؛ هر که استغنا کند خدای تعالی او را بی نیاز کند و هر کس باز کند بر نفس خویش در مسئلتی باز می کند خداوند بر نفس او هفتاد در را از فقر، که پست ترین آن را چیزی سد نمی کند، پس ندیدند که آن مرد بعد از آن روز، سؤال کند، پس فرمود صدقه حلال نیست برای غنی و نه برای صاحب اندام یا توانائی معتدل؛ یعنی حلال نیست برای او اینکه بگیرد آن را و حال آن که قادر است که نفس خود را از صدقه باز دارد.
در عدةالداعی مروی است از محمد بن عجلان که گفت: برخورد به من پریشانی، سختی و تنگی و صدیقی نبود برای تنگی کار من و ملازم من شد و دینی سنگین و بزرگ که صاحبش در مطالبه الحاح می کرد، پس متوجه شدم به سوی خانه حسن بن زید که در آن روز امیر مدینه بود به جهت آشنائی که میان من و او بود و بر این حال من، مطلع شد محمد بن عبدالله بن علی بن الحسین (علیهم السلام) و میان من و او آشنائی قدیمی بود، پس مرا در راه ملاقات کرد دست مرا گرفت و گفت: به من رسیده آنچه تو در اندیشه آنی، پس در این حال حاجتت روا نشود و مقصودت بر آورده نگردد و بر تو باد به آنکه توانا است و او کریم ترین کریمها است، پس بطلب آنچه آرزو داری از نزد او زیرا که شنیدم پسر عمویم جعفر بن محمد (علیهماالسلام) خبر می داد از پدرش از جدش حسین بن علی (علیهماالسلام) از پدرش علی بن ابیطالب (علیه السلام) از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که خدای تعالی به سوی بعضی پیغمبرانش وحی فرستاد در بعضی از وحی خود قسم خورد: که به عزت و جلالم هر آینه قطع می کنم آرزوی هر آرزومندی که به غیر من امیدوار شد نه به ناامیدی و هر آینه در برش کنم لباس مذلت در میان مردم و هر آینه او را از فرج خودم و فضل خودم دور کنم آیا امیدوار است بنده من در سختی ها غیر مرا و حال آن که سختی ها در دست من است و امید دارد غیر مرا و من غنی جوادم. به دست من است کلید درها و آنها بسته است و باب من باز است برای هر که مرا بخواند. آیا نمی دانید که هر کس را بلائی برسد کشف آن از غیر من، مالک نیست، پس چه شده که می بینم او را که امید دارد غیر مرا و اعراض کرده از من و حال آنکه عطا کردم به او بجود و کرم خود چیزی را که از من نخواسته بود، پس اعراض کرده از من و از من سوال ننموده و سوال کرده در بلای خود غیر مرا و منم خدائیکه ابتدا کنم به عطیه پیش از پرسش، پس آیا از من بخواهند و جود نکنم؟ نه چنین است آیا جود و کرم از من نیست. آیا دنیا و آخرت از آن من نیست، پس اگر اهل هفت آسمان و زمین همه از من سوال کنند و عطا کنم هر یک از ایشان را آنچه خواسته از ملک من کم نکند آن مثل بال مگسی است و چگونه کم می شود ملکی که من قیم بر اویم، پس وای بر کسی که مرا عصیان کند؛ و مرا مراقبت نکند، پس گفتم: ای فرزند رسول خدا این حدیث را بر من اعاده کن، پس سه مرتبه آن را اعاده کرد، پس گفتم: نه، قسم به خدا که بعد از این حاجتی از احدی نخواهم، پس درنگی نشد که خداوند رساند به من رزقی از نزد خود و در اول این باب خبری دیگر قریب به این مضمون گذشت و در دعای سیزدهم صحیفه کامله است
و من توجه بحاجته الی احد من خلقک او جعله سبب نجحها دونک فقد تعرض للحرمان و استحق من عندک فوت الاحسان(628) و در دعای بستم است و لا تفتنی بالاستعانة بغیرک اذا اضطررت و لا بالخضوع لسؤال غیرک اذا افتقرت و لا بالتضرع الی من دونک اذا رهبت فاستحق بذلک خذلانک و منعک و اعراضک یا ارحم الراحمین(629)
چون مکشوف شد پاره ای از ضرر و مفاسد سوال و ظاهر شد کثرت مضرت بزرگی و مفسده آن که در هیچ مکروهی یافت نشود. سبب تشدید آن در شرع و اصرار و ابرام در ترک آن معلوم می شود.
شیخ صدوق در صفات الشیعه از جناب باقر (علیه السلام) روایت کرده که به جابر فرمود: شیعه علی (علیه السلام) کسی است که بانگ کند چون بانگ سگان و طمع نکند چون طمع غراب و سوال نکند از مردم هر چند از گرسنگی بمیرد و به همین مضمون در مشکات طبرسی از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده که به مهزم فرمود: و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده که گروهی از برادران و تبار انصار خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و سلام کردند جواب داد، گفتند: یا رسول الله، ما را نزد شما حاجتی است، فرمود: حاجات خود را بیارید گفتند: آن حاجتی است بزرگ فرمود: بیارید آن را، چیست آن حاجت؟ گفتند: برای ما بهشت را بر پروردگار خود ضامن شوی؛ حضرت سر مبارک را به زیر انداخت آن گاه متفکرانه بر زمین نشانی می گذاشت، پس سر مبارک بلند کرد و فرمود: به جای آوردم آن را برای شما بر این شرط که از احدی چیزی را سوال نکنید. جناب صادق (علیه السلام) فرمود: پس چنان بود که مردی از ایشان در سفری بود و تازیانه اش می افتاد و پس کراهت داشت که بگوید که آن را به من ده به جهت فرار از سوال کردن و فرمود: می آمد و می گرفت آن را و بر سر سفره طعامی حاضر می شد و بعضی اهل مجلس به آب از او نزدیکتر بود، پس نمی گفت به من ده تا آن که خود بر می خواست و می نوشید. و صدوق از آن جناب روایت کرده که فرمود: در وصیتش به علی (علیه السلام)، یا علی اگر داخل کنم دست خود را در دهان اژدها خوشتر است نزد من از آن که سوال کنم کسی را که چیزی نداشت، آن گاه دارا شد، و فرمود: به ابوذر، ای ابوذر، زنهار از سوال کردن زیرا که او ذلتی است حاضر، فقری است که در آمدنش شتاب کردی و در او حسابی است طولانی در روز قیامت؛ ای ابوذر سوال مکن به کف خود و اگر چیزی به سوی تو آمد آن را قبول کن و نیز فرمود: استغنا کنید از مردم هر چند پاک کردن دندان به مسواک و شیخ مفید روایت کرده از سلمان که گفت: مرا خلیل من رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به هفت چیز وصیت کرده، که آنها را در هر حال ترک نخواهم کرد این که در مال نظر کنم به سوی پست تر از خود و نظر نکنم به آن که از من برتر است، و این که فقر را دوست داشته باشم و نزدیک شوم به ایشان و این که بگویم حق را هر چند تلخ باشد و این که صله رحم کنم هر چند از من اعراض کرده و این که سوال نکنم از مردم چیزی و این که زیاد بگویم (قول: لاحول و لا قوة الا بالله را که او گنجی از گنجهای بهشت است.
در نهج البلاغه مذکور است که امیرمومنین (علیه السلام) فرمود: از دست رفتن حاجت آسان تر از طلبیدن آن از غیر اهلش است و در عدةالداعی مروی است از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: روزی به اصحاب خود آیا با من بیعت نمی کنید گفتند: یا رسول الله، با تو بیعت کردیم، فرمود: بیعت کنید با من بر این که چیزی را از مردم، سوال نکنید، پس بعد از آن چنان شد که از دست ایشان عصا و مانند آن می افتاد، پس فرود می آمدند برای او و نمی گفتند به احدی که آن را به من ده؛ و شیخ ورام در تنبیه الخواطر روایت کرده از مالک بن عوف اشجعی که گفت: بودیم ما در نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نه نفر، یا هشت یا هفت نفر، پس فرمود: آیا بیعت نمی کنید رسول خدا را؟ گفتیم: آیا بیعت نکردیم با تو یا رسول الله، آنگاه فرمود: آیا بیعت نمی کنید، پس دست های خود را گشودیم، پس یکی گفت: بیعت کردیم با تو اما بر چه بیعت کنیم با تو فرمود: خدای را این که بندگی کنید و با او چیز را شریک نگیرید و پنج نماز را اقامه کنید و بشنوید و اطاعت کنید و پنهان کرد کلمه را به آهستگی و از مردم چیزی را سؤال نکنید و آن کلمه خفیه ولایت علی بن ابیطالب (علیه السلام) بود، بعد از آن جناب به خلافت. اما چون راوی کراهت داشت ذکر ننمود.
و در جامع الاخبار مروی است که آن جناب فرمود: هر کس سوال کند از مردم اموالشان را محض زیاد نمودن مال پس آب خورده ای است از آتش، پس می خواهد کم طلبد از آن، یا زیاده طلبد از آن. و در خصال صدوق مروی است از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: خداوند عافیت داده شیعیان ما را از شش چیز، از جنون و جذام و برص و ابنه و زائیده شدن از زنا و این که از مردم به کف خود سوال کنید و نیز از آن جناب روایت کرده که فرمود: خداوند پناه داده شیعیان ما را از شش چیز این که طمع کنند چون طمع غراب، یا بانگ زنند مانند بانگ سگ، یا با ایشان لواط کنند، یا متولد شوند از زنا، یا متولد شود برای ایشان از زنا یا بر در خانه ها صدقه طلب کند و نیز از آن جناب روایت کرده که فرمود: چهار خصلت است که در مومن نیست. مجنون نمی باشد و بر در خانه ها سوال نمی کند و از زنا متولد نمی شود و با او لواط نمی کنند و نیز از آن جناب روایت کرده که به هر چه خداوند شیعیان ما را مبتلا کند پس هرگز به چهار چیز، مبتلا نخواهد کرد، این که از زنا باشند، یا به کف خود سوال کنند یا با ایشان لواط کنند، یا در ایشان سبز چهره ازرق باشد و شیخ طوسی در امالی روایت کرده که شخصی عرض کرد به حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) که مرا عملی بیاموز که حائلی میان او و بهشت نباشد فرمود: غضب مکن و از مردم چیزی را سوال مکن و راضی باش برای مردم آنچه را برای نفس خود رضایت داری.
و در تفسیر شیخ ابوالفتوح مروی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدای تعالی کاره باشد از شما سه چیز را. گفت و گوی سؤال بسیار کردن و مال ضایع کردن و از او و غیر او نیز از آن جناب روایت کردند که فرمود: خدای تعالی دوست دارد که اثر نعمت خود را بر بنده بیند و کاره(630) باشد اظهار بؤس و حاجت را و مرد حلیم متعفف را دوست دارد و فاحش پلید زبان، بسیار سوال الحاح کننده را دشمن دارد و در کتاب من لا یحضر، مروی است که حضرت سجاد (علیه السلام) شنید روز عرفه سائلی را که از مردم سوال می کرد، پس به او فرمود: وای بر تو باد آیا از غیر خدا سؤال می کنی در امروزی که امید است آنانی که در شکم زنان آبستند سعید شوند و در علل مروی است که کسی عرض کرد به آن جناب که اگر به نزد ولید پسر عبدالملک می رفتی و آن حضرت در مکه بود و ولید هم در آنجا بود هر آینه حکم می کرد برای تو بر محمد بن الحنفیه در صدقات امیرالمؤمنین (علیه السلام)، پس فرمود: وای بر تو، آیا در حرم خدا سوال کنم از غیر خدا را من ننگ دارم که سوال کنم دنیا را از خالقش پس چگونه سوال می کنیم آن را از مخلوقش، زهری گفت لاجرم خدای تعالی هیبت او را در دل ولید انداخت که حکم کرد برای او بر محمد بن الحنفیه و در تحف العقول و بشارت المصطفی مروی است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) به کمیل فرمود: ای کمیل، به درستی که محبوب ترین چیزی که اطاعت کنند آن را به بندگان برای خدا تعالی بعد از اقرار به او و به اولیاء او (علیهم السلام) تحمل و تعفف و صبر است، ای کمیل، بنمایان به مردم احتیاج و بی چیزی و اضطرار خود و را صبر کن بر او به جهت تحصیل اجر به عزت و تستر(631) و در اخبار بسیار است که کتمان حاجت از گنج های بهشتی است. و در اعلام الدین مروی است از عسکری (علیه السلام) که فرمود: دفع کن از خود سوال کردن را مادامی که قدرت داری بر تحمل؛ زیرا که از برای هر روز، روز جدیدیست.
پنجم: از اقسام احکام سوال اباحه است و آن در جائی است، که خالی باشد از جمیع محذورات حرام و مکروه گذشته، پس باید آنچه می خواهد حرام و مکروه نباشد و درخواستن نیز ضرر و مفسدة برای خودش و مسئول و دیگران نباشد و اگر متوقف است بر دخول خانه به یکی از اقسام اذن صریح یا فحوی یا شاهد حال قطعی ماذون باشد و در سوالش زیاده از اظهار حال و اگر تواند بی توسط مقال چیزی نباشد. از امر و ابرام و الحاح و قسم دادن و شکایت و تکذیب و کذب و اغرا و او را سبب برای من و عطا؛ بلکه با مشاهده قلب مسئول در میان دو انگشت قدرت و نعمت و قبض و بسط خداوند که اگر خواهد مائلش کند به او و اگر نخواست محرومی از جانب او است و با رعایت تمامی این شروط و آداب باید در مسئول چند چیز را احزاز کند.
اول: اسلام، چنانچه در نهج البلاغه است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: هر کس شکایت کند حاجت خود را به سوی مومنی پس مثل آن است که شکایت کرده آن را به سوی خدای تعالی و هر که شکایت کند آن را به سوی کافری پس چنان است که از خداوند شکایت کرده.
دوم: ایمان، پس سوال نکند از مخالفین چیزی را، چنانچه در کنز کراچکی مروی است از جناب باقر (علیه السلام) که فرمود: به جابر استعانت مجو به دشمن ما در حاجتی و نه طلب از او غذائی و سوال مکن از او شربت آبی و در علل الشرایع مروی است از آن جناب که فرمود: سوال نکنید از ایشان که ما را در بر آوردن حاجت ایشان روز قیامت به مشقت خواهید انداخت و نیز در آنجا از آن جناب مروی است که فرمود: مخواهید حاجات خود را از ایشان، یعنی مخالفین؛ پس روز قیامت بر ایشان وسیله نزد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مشوید و این دو خبر اشاره است به آن مطلب که در اخبار بسیار رسید و پاره ای از آنها گذشته که خداوند در قیامت محض کرامت مؤمن هر کس را بر او حقی دارد هر چند به دادن آب وضوئی باشد تلافی کند و جزا دهد و مؤمن را در زیر منت او نگذارد، پس خواستن حاجت از مخالف سبب شود برای تخفیف عذاب در پاره از ایشان یا رفع آن در بعضی و فرق این دو طایفه در محل خود مقرر شده.
سوم: رقت قلب و عطوفت و مهربانی مسئول به اهل استحقاق که احتمال برود تاثیر کردن سوال در قلبش که بر انگیزاند او را از برای قضای حکمت. در اختصاص شیخ مفید مروی است از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: خداوند گردانید رحمت را در دل رحیم دلان از خلق خود، پس طلب کنید حاجات را از ایشان و طلب نکنید حاجات را از سخت دلان که دلهایشان قساوت دارد، پس به درستی که خداوند واجب گردانده غضب خود را برای ایشان یا فرود آورده غضب خود را در ایشان و در اعلام الدین دیلمی مروی است از آن جناب که فرمود: بخواهید نیکی و فضل را از رحیم دلان امت من که زندگی خواهید کرد و در پهلوی ایشان و تمامی خلق عیال خداوندند و محبوب ترین ایشان نزد او آن که نفعش به خلق او بیشتر باشد و عطایش نیکوتر و به درستی که خیر بسیار و به جا آورنده آن کم است.
چهارم: آن که غنا و ثروتش تازه نباشد؛ چنانچه گذشت که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: که اگر دست خود را در دهان اژدها کنم مرا خوشتر است از آن که سوال کنم از کسی که دارا نبود آن گاه دارا شد؛ و در تهذیب شیخ طوسی مروی است از جناب باقر که فرمود: مثل حاجت داشتن به سوی کسی که تازه مالی پیدا کرده مثل درهمی است که در دهان افعی باشد که تو به آن درهم محتاج باشی و از آن افعی در خطری. و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده که فرمود: به داود رقی، داخل بکنی دست خود را در دهان اژدها تا مرفق بهتر است برای تو از طلب کردن حوائج از آن که نداشت، پس دارا شد. و نیز روایت کرده که پیشکار آن جناب قرض کرده بود از مردی طعامی برای آن حضرت، پس الحاح کرد در مطالبه آن، پس حضرت به او فرمود: آیا نهی نکردم تو را از آنکه قرض کنی از کسی که چیزی دارا نبود پس دارا شد.
پنجم: آن که از خانواده کرم و نجات و از معادن خیر و برکت باشد؛ چنانچه دیلمی در اعلام الدین روایت کرده از امیرالمومنین (علیه السلام) که فرمود: به فرزند خود امام حسن (علیه السلام):
یا بنی اذا انزل بک کلب الزمان و قحط الدهر. فعلیک بذوی الاصول الثابتة و الفزوع النابتة من اهل الرحمة و الایثار و الشفقة، فانهم اقضی للحاجات و امضی لدفع الملمات و ایاک و طلب الفضل و اکتساب الطائح و القراریط من ذوی الاکف الیابسة و الوجوه العاسیة، فانهم ان اعطوا منوا و ان منعوا کدو اثم انشأ یقول:
و اسئل العرف ان سئلت کریما - لم یزل یعرف الغنا و الیسارا
فسئوال الکریم یورث عزا - و سئوال اللئیم یورث عارا
و اذا لم تجد الذل بدا - فالق بالذل ان لقیت الکبارا
لیس اجلا لک الکبار بعار - انما العاران تجل الصغار(632)
حاصل مضمون چون فرود آید به تو سختی زمانه و خشک سالی روزگار، پس بر تو باد به آن که اصلشان قدیم و نتائج آن اصل کریم از خانواده مهربانی و مکرمت و بخشش و شفقت؛ زیرا که ایشان حاجات را بیشتر یا بهتر یا زودتر بر آرند و شداید را زودتر دفع کنند و زنها از خواستن عطا و کسب کردن طوح و قیراط که هر طوح چهاردانگ یک حبه است و هر قیراط سه حبه و مثقال شرعی بیست قیراط، پس کنایه باشد از طلبیدن چیز بسیار اندکی از نزد صاحبان کف های خشک(633) و روهای ترش؛ زیرا که ایشان اگر بدهند منت گذارند و اگر ندهند به مشقت اندازند. سوال کن نیکی را اگر سوال می کنی از هر زمان که از کشیدن بار مذلت چاره نداری برای بزرگان ذلت کن که در آن ننگی نیست؛ بلکه ننگ در بزرگ شمردن پست فطرتان است.
ششم: آن که عاقل و فهمیده باشد؛ چنانچه در تحف العقول مروی است از جناب کاظم (علیه السلام) که به هشام فرمود: که حسن بن علی (علیه السلام) فرمود: هرگاه خواستید طلب نمائید حوائج خود را، پس طلب نمائید آن را از اهلش، کسی گفت: یابن رسول الله، کیستند اهل او، فرمودند: کسانی که خداوند خبر داد از ایشان و ذکر فرمود: ایشان را، پس فرمود: (انما یتذکر أولوا الالباب(634) جز این نیست که
پند می گیرند و به یاد می آورند (اولوالالباب(635) فرمود ایشان صاحبان عقولند.
هفتم: آن که در او باشد یکی از آن چهار خصلت که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چنانچه در تفسیر نیشابوری است که اعرابی از حسین بن علی (علیهماالسلام) حاجتی را سوال کرد و گفت: شنیدم جدت فرمود: هرگاه حاجتی را می طلبید، پس به طلبیدن آن را از چهار راه یا از عربی شریف، یا از اعجمی کریم، یا حامل قرآن، یا صاحب جمال، اما عرب، پس شرافت یافتند به سبب حدت و اما کرم، پس داب و سیره شما است و اما قرآن، پس در خانه شما نازل شده و اما وجه صبیح(636) پس به درستی که من شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که می فرمود: هرگاه خواستید که نظر کنید به سوی من، پس نظر کنید به سوی حسن و حسین و تمته خبر در باب آینده بیاید ان شاء الله تعالی.
هشتم داشتن صفت اخوت؛ چنانچه در بعضی نسخ نهج البلاغه و بشارت المصطفی مروی است از امیرالمؤمنین (علیه السلام) که فرمود: به کمیل بعد از نهی از ظاهر کردن افتقار خویش؛ چنانچه گذشت، ای کمیل، باکی نیست بر تو که مطلع کنی برادر خود را بر سر خود، کیست برادر تو، برادر تو کسی است که وانگذارد تو را در سختی و اعراض نکند از تو چون گناهی کردی و با تو خدعه نکند چون از او سوالی کردی و وامگذارد تو را به حال خود، تا آن که او را از حال خود مطلع کنی؛ یعنی باید همیشه در صدد اطلاع بر حال تو باشد و ظاهر این کلام شریف آن است که با وجود همه این صفات که کمتر در کسی پیدا می شود باز سوال رجحان ندارد، چه این کلمه لابأس که در صدر این خبر است و ترجمه اش نداشتن عذاب و حزازت است در جائی گویند که مقام توهم آن باشد که آن کار، کار بدیست، پس گویند لابأس، و در مقام ذکر کار نیکو، این کلمه استعمال نشود، پس به قرینه این خبر مراد به امر کردن به سوال در اخبار گذشته نیز همان اذن و رفع کراهت و حرمت باشد و مگر اخوت و سخاوت به مقامی رسد که، صاحب خود را مهیا کند برای قضای حاجت و بذل و بخشش به نحوی که در سؤال ابدا ذلتی نباشد و سبب سرور و خرسندی او باشد. خصوص اگر مالی مخصوص امثال او کرده که اگر بداند محتاج است و نخواسته ملول شود و بالجمله چون مفسده آن بزرگ و ضررش عظیم و به اندک زمان دعای و حیا برداشته شود. ناچار در رعایت شروط آن اهتمام تمامی باید بشود تا محل رجحان آن از روی بصیرت و تدبر معلوم گردد. و چون نادر است به محذور آن مبتلا نشود.
در تحف العقول مروی است از حضرت سجاد (علیه السلام) که فرمود: حق مسئول بر تو آن است که اگر عطا کرد قبول شود از او هر چه داده با لشکر کردن برای او و شناختن فضل او و طلب نمودن عدر برای منع او و نیکو نما، گمان خود را به او بدان که او اگر منع کرد مال خود را منع کرده آنچه را که برای او است، که منع کند و بر او گناهی نیست و نیز فرمود: اما حق صاحب نیکی بر تو، پس آن است که شکر کنی او را و ذکر نمائی نیکی او را و منتشر کنی برای او سخنی را که نیک باشد و با اخلاص برای او میان خود و خداوند تبارک و تعالی دعا کنی، پس اگر چنین کردی شکر او را نهانی و آشکار به جای آوردی آن گاه اگر ممکن شود تو را، که او را مکافات کنی، به آن احسان بکن و گرنه در انتظار تلافی باش و نفس خود را برای آن مهیا کن.