فهرست کتاب


کلمه طیبه

میرزا حسین طبرسی نوری معروف به محدث نوری

باب دوازدهم

1. در این که باید صدقه را در جهت حفظ وجود مبارک امام عصر (عج) داد و یا او را مقدم داشت.
2. در تقدیم وجود مبارک امام عصر (عج) در وقت دعا و صدقه.
هر صدقه که انسان به هر کسی برای هر فائده می دهد و هر غرضی که در نظر گرفته، یا برای نفس خود است یا برای محبوب عزیزی که گرامی است در نزد او؛ و متوقف به حسب ظاهر اصلاح بسیاری از امور معاد و معاش او به وجود و سلامتی او چون معلم ناصح و والدین و فرزند و عیال و اخوان و امثال ایشان در حالت مرض یا سفر یکی از ایشان صدقه می دهد. به جهت صحت و سلامتی او و خیر آن بالاخره راجع می شود به خود او چه صحت عالم سبب سلامتی دین او است و سلامتی فرزند باعث قلت یا برطرف شدن زحمت و کلفت او است، و چون به برهان عقل و نقل و وجدان، هیچ نفسی عزیزتر و گرامی تر از وجود مقدس حضرت امام عصر روحنا و روح العالمین فداه نیست، بلکه محبوب تر از نفس خویش است که اگر چنین نباشد در ایمان ضعف و نقصان و در اعتقاد سستی و خللی است؛ چنانچه به اسانید معتبره از حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده که فرمود: ایمان نیاورده احدی از شما تا این که من و اهل بیتم محبوبتر نزد او از جان و فرزند و تمام مردم بوده باشم و چگونه چنین نباشد و حال آن که وجود و حیات و دین و عقل و صحت و عافیت و سایر نعمت ظاهری و باطنی تمام موجودات از پرتو وجود آن وجود مقدس و اوصیاء او است، چون ناموس عصر و مدار دهر و منیر آفتاب و ماه و صاحب این قصر و بارگاه و سبب سکون زمین و حرکت افلاک و رونق دنیا از سمک تا سماک حاضر در قلوب اخیار و غائب از مردمک اغیار در این اعصار حضرت حجة (علیه السلام) است و جامه صحت و لباس عافیت اندازه قامت آن نفس مقدس و شایسته قد آن ذات اقدس است، پس بر خود پرستان که تمامی اهتمامشان در حفظ و حراست خویش است، چه رسد به آنان که جز آن وجود مقدس کسی را لایق هستی و سزاوار عافیت و تندرستی ندانند. لازم و متحتم است که مقصود اولی و غرض اهم ایشان از چنگ زدن به دامان هر وسیله و سببی که برای بقای صحت و استجلاب عافیت و قضاء حاجت و دفع بلیت مقرر شده، چون دعا و تضرع و تصدق و توسل سلامتی و حفظ آن وجود مقدس روحنا فداه باشد و بر متتبع در مضامین ادعیه تعقیب نمازها و ماه مبارک و غیر اینها پوشیده نیست، که ائمه طاهرین (علیهم السلام) تا چه حد اهتمام و تاکید فرموده اند در دعا برای حفظ و سلامتی آن وجود معظم از شر جن و انس و طول عمر و سایر نعم الهیه دنیویه و اخرویه، بلکه سالها قبل از ولادت آن مولود مبارک خود در عقب نماز و سایر اوقات چنین می کردند و فرقی در وسیله میان دعا و صدقه نیست و شاید تاثیر اخیر بیش باشد و از این جاست که سید جلیل صاحب کرامات، علی بن طاوس در کتاب کشف المحجه بعد از وصایای بسیار به فرزندش و امر به تمسک و راستی در موالات آن جناب می گوید: و مقدم دار حوائج آن جناب را بر حوائج خود؛ در وقتی که نماز حاجت می کنی و صدقه از جانب او را بر صدقه از جانب خود و از هر که عزیز است نزد تو و دعا برای او را پیش از دعا برای خود، و مقدم دار آن جناب را در هر خیر که این وفا است برای او یعنی وفا است به عقد بیعت و عهد بندگی که با او بستی و مقتضی است مر اقبال او را بر تو و احسان او را به سوی تو و عرض کن حاجات خود را به او در هر روز دوشنبه و پنج شنبه از هفته و در کتاب امان الاخطار در ضمن دعائی که برای صدقه دادن وقت سفر کردن ذکر کرده چنین فرموده اللهم ان هذا لک و منک و هی صدقة عن مولانا محمد عجل الله فرجه و صلی علیه و بین یدی اسفاره و حرکاته و سکناته فی ساعات لیله و نهاره و صدقة عمن یعنیه امره و ما لا یغنیه امره و ما یصحبه و ما یخلفه(565) و این عمل، عملی است جلیل که اهل دانش از بزرگی قدرش نباید غفلت کنند.

باب سیزدهم: در شمه ای از حاصل فضل صدقه به کلامی خوش و بیانی دلکش که سبطش سهل و حفظش آسان و سزاوار است سپردن آن در سویدای مکنون جنان و نوشتنش بر رخسار حور جنان؛

1. در مناقب اجمالیه صدقه.
2. صدقه با کلام و بیان.
3. در فضائل هشتگانه صدقه.
4. پرداخت صدقه به اندازه استعداد مالی.
5. در ذکر هدایا که انسان باید از این دنیا با خود ببرد.
بدان که خداوند کریم منان با عمل صدقه کاری کند، چنانچه وعده فرموده که نکرده با هیچ کار نیک انسان. و آن هشت مرحله است از مراتب لطف و احسان که با صدقه کند از روز دادن تا زمان رسیدن به جزای آن اول اخذ دوم حفظ سوم تنمیه چهارم تزکیه پنجم اعلان ششم مدح، هفتم مباهات هشتم مکافات.
اول: اخذ، یعنی گرفتن؛ چنانچه فرموده الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده و یأخذ الصدقات و ان الله هو التواب الرحیم(566) آیا ندانستید که خداوند است که قبول می کند توبه را از بندگان و می گیرد صدقات را و این که خداوند است پذیرنده مهربان و این از فضائل خاصه صدقه است، چنانچه در تفسیر عیاشی مروی است که حضرت سجاد (علیه السلام) چون به سائل عطا می فرمود، دست سائل را می بوسیدند، پس کسی پرسید چرا چنین می کنی فرمود: زیرا که صدقه به دست خداوند پیش از این که به دست بنده بیافتد می افتد و فرمود: نیست چیزی مگر آن که موکل است به او ملکی مگر صدقه، پس به درستی آن به دست خدا می افتد و نیز از آن جناب روایت کرده که فرمود: من ضامنم بر پروردگار خود که صدقه نمی رسد به دست بنده، تا آن که به دست خداوند، برسد، پس آن آیه را خواند و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: هیچ چیز نیست مگر آن که موکل شده برای او ملکی غیر از صدقه، پس آن می رسد به دست خدا و بر این مضمون اخبار بسیار و پاره ای از آن سابقا ذکر شده و خواهد آمد.
دوم: حفظ، چه انسان بر هر چه ترسد از اموال از تطرق حوادث و وقوع در مهالک آسمانی و زمینی، چون به خداوندش دهد و به حضرت مقدسش بسپرد به دادن صدقه و انفاق بر اهلش آن مال را نگاه می دارد و از آن مهالک نجات داده در روز حاجت به آن به او بر می گرداند؛ چنانچه گذشت در شرط دهم از باب هشتم در خبر سفر جناب صادق (علیه السلام) با آن تجار و نیت دادن صدقه حفظ از اشرار، و در تفسیر امام (علیه السلام) مذکور است که چون انسان از دادن زکات کوتاهی کند، خداوند می فرماید: ای بنده من آیا مرا به بخل نسبت دادی یا مرا متهم دانستی یا گمان می کنی که من عاجزم، توانا نیستم بر آن که به تو بدهم، زود است برگردد به تو روزی که بوده باشی محتاج ترین محتاجها اگر زکات را بدهی و در تفسیر شیخ ابوالفتوح و غیره مروی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هیچ مال به صدقه و زکات دادن نکاهد.
سوم: تمنیه، یعنی تربیت کردن و ترقی دادن، چنانچه خداوند می فرماید: (یمحق الله الربا و یربی الصدقات(567) زائل و تباه گرداند خدای مالی را که از ربا حاصل آید و زیاد کند و افزونی دهد صدقات را و در تفسیر عیاشی از حضرت صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: خداوند می فرماید: نیست چیزی مگر آن که موکل کردم به او کسی را که قبض کند آن را غیر از من، جز صدقه، پس به درستی که به خوشی آن را به دو دست خود می گیرم، حتی این که مرد یا زن صدقه می دهد به خرمای یا پاره ای از خرمایی، پس تربیت می کنم آن را برای او چنان چه کره اسب و کره شتر خود را تربیت می کند، پس او را روز قیامت ملاقات می کند و حال آن که مانند کوه احد و بزرگتر از احد است.
ایضا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که فرمود: به درستی که خداوند تربیت می کند برای یکی از شما صدقه را؛ چنانچه یکی از شما فرزند خود را تربیت می کند تا آن که او را روز قیامت ملاقات کند و او مثل احد است و در خبر دیگر بر این مضمون نقل فرمود که گذشت از تفسیر شیخ ابوالفتوح که ترازوی کسی را بسنجد از طاعت سبک باشد، پس چیزی چون کوه در کفه حسناتش نهند سنگین شود و بچربد آن را نشناسد و از حالش پرسد، خدای تعالی فرماید: این آن نیم خرما است که تو فلان روز برای من به صدقه دادی، من آن را برای تو می پرورانیدم تا به وقت درماندگی تو را فریاد رس باشد، و نیز از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که فرمود: به آن خدائی که جان من به امر او است که هیچ بنده ای نباشد که صدقه ندهد از کسبی حلال و خدای تعالی جز حلال نپذیرد و بر آسمان نشود الا صدقه پاک و الا آن صدقه در دست کرم خدای می نهد خدای از او بستاند آن را و می پروراند؛ چنانچه یکی از شما کره اسبی به پروراند یا یک لقمه که از برای خدای داده باشد مانند کوه عظیمی شود آنگاه خواندند (الم یعلموا ان الله(568) الایة.
چهارم: تزکیه، و آن اگر چه به چند معنی است که همه آنها در اینجا موجود است. چون تطهیر چه خداوند پاک می کند صدقه را از جمیع ضرر و مفاسد و الم که داراست، چون خواست که رد کند و تنمیه؛ چنانچه گذشت الا آن که مقصود در این عنوان با نتیجه کردن و ثمرات و فوائد غیر متناهیه بیرون آوردن است از آن و این غیر تنمیه است، چه مقصود از او ترقی دادن شخص صدقه است و به مقدار استعدادی که دارا است و آبیاری که از او می شود، چون حبه که درخت شود و لقمه که کوهی گردد و غرض از این بیرون آوردن درختان دیگر است، مثلا از شاخه و حبه آن درخت و همچنین درختان دیگر از نتایج آن، پس یک صدقه هزار صدقه شود، مثلا، چنانچه در آنجا یک مثقال هزار مثقال می شد، پس تنمیه بزرگ کردن، کوچک است و تزکیه زیاد کردن، کم است و این در صدقه علم و کلمه حق بسیار ظاهر باشد؛ چنانچه مکرر اشاره به آن شد؛ در تفسیر عسکری (علیه السلام) مذکور است که شخصی هدیه آورد خدمت جناب مجتبی (علیه السلام) فرمود: کدام محبوبتر است نزد تو بدل او که بیست ضعف، و بیست هزار درهم می شود، یا مفتوح نمایم برای تو بابی از علم که مقهور کنی به آن فلان ناصبی را که در قریه توست و به آن ضعفاء اهل قریه خود را دریابی و نجات دهی و اگر بهترین این دو را برگزیدی من هر دو را برای تو جمع می کنم و اگر پست را اختیار کردی تو را مخیر میکنم و در گرفتن هر کدام که خواستی، پس گفت: ای فرزند رسول خدا، ثواب من در مقهور کردن آن ناصبی و نجات دادن آن ضعفاء از دست او به اندازه بیست هزار درهم است، بلکه از دنیا بیست هزار هزار مرتبه بیشتر است، پس گفت: ای فرزند رسول خدا، چگونه پست تر را برگزینم؛ بلکه بهتر را که، کلمه است، اختیار کنم، تا مقهور کنم به آن دشمن خدا را و او از اولیاء خدا دور کنم پس حضرت فرمود: نیک برگزیدی و آن کلمه را به او آموخت و به او بیست هزار درهم داد، پس رفت و آن مرد را عاجز کرد از جواب و خبر او به آن جناب رسید چون حاضر شد فرمود: ای بنده خدا، هیچ کس مانند تو نفع نبرده و احدی از دوستان مانند تجارت تو، تجارت نکرده کسب کردی مودت خداوند را اولا و مودت محمد و علی (علیه السلام) را ثانیا و مودت طیبین از آل ایشان را ثالثا و مودت ملائکه را رابعا و مودت برادران مؤمن خود را خامسا، پس کسب کردی به عدد هر مومنی و کافری چیزی را که بهتر است از دنیا هزار مرتبه، پس باد تو را گوارا باد.
پنجم: اعلان، یعنی ظاهر کردن، خداوند آنچه را انفاق کرده در نهانی برای ملاء اعلی از ملائکه و انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) و مؤمنین و آن اعلان علاوه بر تشریف و احترام سبب شود برای محبت آن جماعت و دعا و استغفار و شفاعت و در آن عصر که وحی منقطع نبود بسیار شد که کسی به راستی و خلوص نیت صدقه داد و احسانی کرد، پس خداوند ظاهر نمود و آیه در حقش نازل فرمود که تا روز قیامت آن را خوانند و آن نیکی را یاد کنند.
ششم: مدح، و ستایش خداوند بنده ضعیف را به جهت دادن چیزی از مال او به بندگانش و این خود کافی است در فصل صدقه؛ بلکه هر چه غیر از او باشد مرتبه اش پست تر است است چه مدح بی رضایت نشود و بعد از مقام رضا چیزی نباشد و در آیات شریفه آن قدر از انفاق کننده و صدقه دهنده مدح فرموده و به اسامی مختلفه و اوصاف شریفه ذکر فرموده که عقول حیران است، ایشان را متقین شمرده.
و سارعوا الی مغفرة من ربکم و جنة عرضها السموات و الارض اعدت للمتقین الذین ینفقون فی السرآء و الضرآء و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس(569) و در صفات متقین فرموده (و مما رزقناهم ینفقون(570) و صادقین و بارین دانسته لیس البر ان تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب و لکن البر من امن(571) تا اینکه فرمود و اتلی المال علی حبه ذوی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل و السائلین و فی الرقاب(572) در آخر آیه است اولئک الذین صدقوا و اولئک هم المتقون(573) محسنین نام نهاده انهم کانوا قبل ذلک محسنین کانوا قلیلا من اللیل ما یهجعون و بالاسحارهم یستغفرون و فی اموالهم حق للسائل و المحروم(574) و مفلحین قلب داده فات ذالقربی حقه و المسکین و ابن السبیل ذلک خیر للذین یریدون وجه الله و اولئک هم المفلحون(575) و صالحین دانسته و أنفقوا من ما رزقنکم من قبل ان یأتی احدکم الموت فیقول رب لو لا اخرتنی الی اجل قریب فاصدق واکن من الصالحین(576) و به اولو الالباب نسبت داده انما یتذکر اولوا الالباب: الذین یوفون بعهد الله(577) تا آنجا فرموده (و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانیة(578)
هفتم: مباهات خداوند به شخص صدقه دهنده بر ملائکه و سایر عباد مباهات می کند؛ چنانچه محمد بن صدقه روایت کرده که حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: به شخصی از اهل ارمنیه در ضمن خبری که گذشت و هر کس به جای آورد آنچه بر او لازم است، یعنی از تفرقه نگذاشتن میان خود و برادران مؤمن در جان و مال مباهات می کند خداوند به سبب او ملائکه خود بر او بهشت خود را مباح می کند و مباهات در اینجا به همان معنی است که شایسته ذات مقدس حضرت باری تعالی است و در جاهای بسیار استعمال فرموده اند، چنانچه در مواعظ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است به ابوذر، به درستی که پروردگار تو مباهات می کند. ملائکه را به سه نفر مردی که صبح کند در بیابان بی آب و گیاهی، پس اذان و اقامه گوید و نماز کند، پس می فرماید: خداوند به ملائکه نظر می کند و به سوی بنده من نماز می کند و نمی بیند او را غیر از من کسی، پس فرود می آیند هفتاد هزار ملک و نماز می کنند در عقب او و استغفار می کنند، برای او تا فردای آن روز و مردی که برخیزد در شب و تنها نماز کند، پس به سجده رود در سجده بخوابد، پس خداوند می فرماید نظر کنید به سوی بنده من روح او نزد من است و جسد او در طاعت من در سجده و مردی که در جهادی باشد و رفقای او فرار کنند و او ثابت بماند و مقاتله کند که تا کشته شود و در وصایای آن جناب به عبدالله بن مسعود است که ای پسر مسعود، دوزخ برای کسی است که مرتکب حرامی شده و بهشت برای آن که واگذاشته حلال را و بر تو باد به زهد به درستی که این زهد چیزی است که خداوند به او مباهات می کند ملائکه بر تو و صلوات می فرستد و بالجمله اصل مباهات غلبه کردن بر دیگری است، به شمردن چیزی که از محاسن و مفاخر باشد و خداوند به قسمی با ملائکه درباره او سخن می گوید و مدح و ستایش می نمایند، که پنداری ملائکه در مقام مبالغه و مخاصمه و خداوند بی چون در مقام جواب و تعداد محاسن و مفاخر خود یا آنچه بستگی دارند به آن ذات مقدس (تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا.
هشتم: مکافات، در دنیا و برزخ و قیامت و بهشت به اقسام و مراتب و درجات و انواع منافع دنیویه و اخرویه از جاه و شرف و نیکنامی و محبت در قلوب بندگان و توجه ایشان به سوی او و از ایشان کسب کمالات کردن به قول و فعل و حال و کثرت اعتبار به بی اعتباری دنیا و عظم نعم عظیمه حضرت واهب العطایا و غیر اینها که بگذرد و از هفتاد؛ بلکه هفتصد و شاید در آیه شریفه مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبة انبتت سبع سنابل فی کل سنبلة مائة حبة(579) اشاره به این مطلب و ذکر جمله از آنها مشروحا گذشت و خدای تعالی مکافات کند بی ملاحظه کمی و بی قابلیتی و پستی آن چه در عوض سه قرص نان به مسکین و یتیم و اسیر مدح نماید به سوره چون هل اتی که ورد زبان تمام ملائکه و مؤمنین است. و مکافات کند به آنچه ذکر فرموده از اقسام نعمت و دفع کبریت و در آخر باز اشاره نمود که (اذا رایت ثم رایت نعیما و ملکا کبیرا(580) و گذشت به روایت شیخ طبرسی که این آیات درباره هر مؤمنی که این کار را بکند برای خداوند عزوجل جاری است و مناسب است ختم این باب به ذکر خبری که در اوست فائده لطیفه برای بسیاری از اقسام صدقه، سید محمد شیهر به ابن قاسم حسینی عاملی جزینی در کتاب اثنا عشریه روایت کرده از کتاب لب اللباب که شخصی خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد، پس گفت: آیا رخصت می دهی مرا که آرزو کنم مرگ را، مرگ چیزی است که چاره از آن نیست و سفری است دراز که سزاوار است برای آن که آهنگ او کرده بردارد با خود ده هدیه گفت: چیست آن هدیه به او فرمود: هدیه عزرائیل و هدیه قبر و هدیه منکر و نکیر و هدیه میزان هدیه صراط و هدیه مالک و هدیه رضوان و هدیه پیغمبر و هدیه جبرئیل و هدیه خدای تعالی، اما هدیه عزرائیل، پس چهار چیز است: راضی کردن خصمان و قضای نمازهای فوت شده و شوق به سوی خدای تعالی و آرزوی مردن و هدیه قبر چهار چیز است: ترکه نمیمه و استبراء از بول و قرائت قرآن و نماز شب؛ و هدیه منکر و نکیر چهار چیز است: راستی گفتار و ترک غیبت و حق گفتن و فروتنی برای هر کسی، و هدیه میزان چهار چیز است: خاموش کردن و ورع راست و رفتن به جماعت و خواندن یکدیگر به سوی مغفرت خداوند؛ و هدیه صراط چهار چیز است: اخلاص عمل و حسن خلق و کثرت ذکر خداوند و تحمل آزار؛ و هدیه مالک چهار چیز است: گریه از ترس خدا و صدقه نهانی و ترک معاصی و نیکی به والدین؛ و هدیه رضوان چهار چیز است: صبر بر مکاره و شکر نعمت و انفاق مال در طاعت خداوند و حفظ امانت در وقت؛ یعنی نماز که - امانت بزرگ خداوند است - در وقت خودش ادا کردن؛ و هدیه پیغمبر خدا چهار چیز است محبت آن جناب و پیروی سنتش و محبت اهل بیتش (علیهم السلام) و حفظ زبان از ناسزا و بیهوده گفتن؛ و هدیه جبرئیل چهار چیز است کم خوردن، کم گفتن و مداومت حمد(581) و هدیه خدای تعالی چهار چیز است: امر به معروف و نهی از منکر و نصیحت خلق و با خلق خدا مهربانی کردن.

باب چهاردهم

1. در ترغیب بر اعانت ذریه طیبه.
2. در تفصیل احسان بر سادات.
3. در فصل رعایت سلسل جلیله.
4. دیدن خیر بزرگ از اعانت بر علویین.
5. حکایت علی بن عیسی و رد علوی.
6. معجزه صدیقه طاهره (س) در خواب.
7. حکایت علویه که به بلخ رفته بود.
8. کرامت سید ابوالحسن طاهربن الحسین.
9. فضیلت سید مهنائی مدنی.
10. در دیدن خیر و احسان به ذریه طاهره و حکایت مجوسی.
11. در تهدید بر اهانت سادات و داستان میرزا خلیل تهرانی.
12. در فضل اعانت بر سادات.
13. حکایت علویه در بصره.
در فضل اعانت به سلسله جلیله سادات است اگر چه عنوان این بابها و فصول مقامات آن شرح منافع و شروط و اقسام صدقه بود که واجب آن بر سادات عظیم الشان حرام، و بعضی اقسام مستحبه بر همه، یا بعضی از ایشان مکروه و باقی جایز؛ پس محذوری در ذکر ایشان در سلک گذشتگان نبود جز احترام آن سلسله علیه از گذاشتن اسم صدقه بر احسان و اکرام که به ایشان شود، چه این لفظ در مقابل خمس که مختص به ایشان است ذکر شده و در مقام ذکر اعانت به ایشان کمتر این کلمه را استعمال فرمودند، بلکه در بسیاری از اخبار صدقه زکاتی وارد شده که صدقه چرکهای مردم است و فرمودند خداوند نفس خود و رسولش و اهل بیت رسولش را از آن منزه فرمود، پس فرمود: صدقات از آن فقراء و مساکین و سایر اصناف است که در قرآن است، بلکه نهی فرمودند: از صدقه بر مؤمن که آنچه را به مومن می دهند صدقه نباشد. چنانچه در تفسیر عسکری (علیه السلام) مذکور است که کسی عرض کرد یا رسول الله، کیست مستحق زکات فرمود: مستضعفین از شیعه محمد و آل او (علیه السلام) که قوت نگرفته بصیرتشان در دین و اما آن که قوت گرفته بصیرتش در دین و نیکو شد معرفتش در دوستی اولیاء خدا و دشمنی دشمنان او، پس این برادر شما است در دین و چسبیده به راستت به شما از پدران و مادران مخالفین، پس به او زکات و صدقه ندهید؛ زیرا که دوستان ما و شیعیان ما از مایند مانند یک جسم و حرام است بر جماعت ما زکات و صدقه ولیکن هر چه می دهید به برادران با بصیرت خود همان نیکی است و بلند دارید قدر ایشان را از زکات و صدقات و منزه دارید ایشان را از آن که به ایشان چرکهای شما، برسد آیا دوست می دارید یکی از شما که بشوید چرک بدن خود را آن گاه بریزید آن را بر بدن برادر مومن خود، به درستی که چرک گناهان بزرگتر است از چرک بدن، پس به آن برادران مؤمن خود را چرکین نکنید و بالجمله فضل رعایت و احسان بر این طایفه بزرگ و عظیم و ثواب آن جسیم و اخبار وارده در تاکید و ترغیب به آن بسیار و حکایت دیدن خیرات بزرگ از اعانت کردن به ایشان بی شمار و تبرکا به ذکر چهل عدد از هر دو صنف قناعت می کنیم.
اول: در کتاب شریف صحیفه الرضا (علیه السلام) مروی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چهار نفرند که من برای ایشان روز قیامت شفیعم، هر چند بیایند با گناههای اهل زمین، اکرام کننده ذریه من و بر دارنده حاجتهای ایشان و کوشش کننده در کارهای ایشان چون ناچار شوند به آنها و دوست دار ایشان به دل و زبان.
دوم: در آنجا امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: هر که کار نیکی کند به یکی از فرزندان عبدالمطلب و او آن شخص را به آن کار در دنیا مکافات نکند، پس من او را فردا مکافات می کنم چون مرا روز قیامت ملاقات کند.
سوم: در تفسیر امام (علیه السلام) مروی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کسی که رعایت حق خویشان پدری و مادری خود را کند داده می شود به او در بهشت هزار درجه، که دوری مابین هر درجه به قدر و دویدن اسب خوب لاغر میان مکملی است که صد سال بدود و یک درجه آن از نقره باشد و درجه دیگر از طلا و درجه دیگر از لؤلؤ و درجه دیگر از زمرد و درجه دیگر از زبرجد و درجه دیگر از مشک و درجه دیگر از عنبر و درجه دیگر از کافور بهشت و این درجات از این اصناف اند. و فرمود که کسی که رعایت حق قرابت خویشان محمد و علی (علیهماالسلام) نماید داده می شود او را از فضل و مراتب درجات و زیادتی اجرها بر قدر زیادتی فضل محمد و علی (علیهماالسلام) بر ابوین نسبی او و امام حسن و در نسخه امام حسین (علیه السلام) فرمود: بر تو باد و به احسان بر خویشان ابوین دینی خود، محمد و علی اگر چه ضایع نموده باشی رعایت خویشهای پدر و مادر نسبی خود را و بپرهیزید و اجتناب کنید از ضایع نمودن خویشان دینی خود به تدارک کردن خویشهای پدر و مادر نسبت خود از جهت آنکه شکر کردن اقارب آن حضرت به سوی ابوین دینی تو، محمد و علی (علیهماالسلام) نفع به تو بیشتر دارد، از شکر کردن اقارب نسبی نزد پدر و مادر تو به جهت آنکه خویشان ابوینی تو هر گاه شکر کنند تو را نزد محمد و علی (علیهماالسلام) به اندکی از قلیل نظر توجهی که ظاهر کنند. آن ابوین دینی برای تو برطرف می کند از تو گناهان تو را هر چند پری ما بین زمین باشد تا عرش و به درستی که اقارب ابوین نسبی تو چون شکر تو را کنند، نزد ایشان و حال آن که تو ضایع نموده باشی حق خویشان ابوین دینی خود را نفع ندهند و دفع عذاب از تو نکنند به قدر فتیلی که مثل است میان عرب در حقارت و آن پوست رقیقی است که میان شکافی هسته خرما است و حق ابوین دینی ما که محمد و علی (علیه السلام) است - از حق پدر و مادر نسبی مهم تر است، چون راضی نمودن پدر و مادر نسبی آسان است و اکرام ابوین دینی افضل است در نزد خداوند تا ابوین نسبی و لذا اختیار کردن ابوین دینی که همانا محمد و علی (علیه السلام) است اولی است؛ و خداوند به حق خویشتن قسم می خورد هر کسی ابوین دینی را انتخاب کند در دار قرار او با اولیا هم صحبت خواهم کرد، و جعفر بن محمد (علیه السلام) فرمود: که هر کس که مقدورش نباشد که قضای حق قرابات ابوین دینی و ابوین نسبی خود هر دو بکند به جهت آن که قضای حق قرابت هر یک مانع باشد از قضای حق دیگری، پس حق قرابت ابوین دینی خود را مقدم دارد. خدای عزوجل در روز قیامت فرماید: چنانچه مقدم داشت قرابات ابوین دینی خود را، او را به سوی جنات من مقدم دارید، پس زیاد می شود فوق آنچه آماده شده بود برای او از درجات هزار هزار ضعف او و موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمود: در حالی که به آن حضرت عرض نمودند که برای فلان کس هزار درهم بود، پس دو مال به او عرض شد که هر دو را می خواست سرمایه او گنجایش هر دو را نداشت، پس گفت که کدام یک از این دو متاع انفع است برای من گفتند: مر او را که این متاع ربحش بر آن متاع به هزار چندان زیادتی دارد. حضرت فرمودند: آیا چنین نیست که لازم است در این صورت آن مرد را بنا بر مقتضای عقل خود که افضل را اختیار نماید گفتند آری فرمود: پس چنین است برگزیدن قربت ابوین دینی تو، یعنی محمد و علی (علیه السلام) بر ابوین نسبی او و کسی به جناب رضا (علیه السلام) عرض کرد که آیا خبر ندهم تو را، به زیان کار که از نفع و سرمایه دور مانده فرمود: آن کس کیست؟ عرض کردند: فلان کس که فروخت دینارهای خود را به دراهم که به عوض آن گرفت، پس برگرداند مال خود را از ده هزار دینار بده هزار درهم(582) حضرت فرمود: به من بگوئید که این مرد ده هزار اشرفی خود را می فروخت به هزار درهم، آیا چنین نبود که تخلف نمودن او از نفع و حسرت او اعظم بود. گفتند: آری، فرمود: آیا خبر ندهم شما را، به کسی که تخلف از رنج و حسرت او اعظم از این باشد. گفتند: آری، فرمود: به من بگوئید اگر این مرد هزار کوه از طلا می داشت و به هزار حبه از درهم مغشوش می فروخت آیا نه چنین بود که تخلف نفع او عظیم تر و حسرت او اعظم از این خواهد بود گفتند: آری، فرمود: آیا خبر ندهم شما را به سخت تر از این در تخلف و بزرگتر از این در حسرت گفتند: آری فرمود: کسی که مقدم دارد در نیکی و احسان قرابت ابوین نسبی خود را بر قرابت ابوین دینی خود، محمد و علی (علیهم السلام) زیرا که فضل خویشان محمد و علی (علیهم السلام) که ابوین دینی اویند و بر خویشهای پدر و مادر نسب او افضل است از فضل هزار کوه طلا بر هزار درهم مغشوش و محمد بن علی (علیهم السلام) فرمود: کسی که اختیار کند قرابت ابوین دینی خود محمد و علی (علیهم السلام) را بر قرابات ابوین نسبی خود خدای تعالی اختیار نماید او را در روز قیامت در حضور خلایق و مشهور سازد او را به، خلقتهای کرامت خود و شرف او را ظاهر سازد بر بندگان جز کسی که مساوی باشد با او در فضائل به افضل او و علی بن محمد (علیهم السلام) فرمود: به درستی که از جمله تعظیم جلال خداوندیست برگزیدن قرابت ابوین دینی خود که محمد و علی (علیهم السلام) اند، بر قرابات ابوین نسبی خود و به درستی که از جمله استخفاف به جلال خدا است برگزیدن قرابات ابوین نسبی خود و بر قرابات ابوین دین خود که محمد و علی (علیهم السلام) اند، و حسن بن علی (علیه السلام) فرمود: مردی عیالش گرسنه بودند، پس از خانه در آمد که چیزی بیابد و قوتی بر ایشان تواند خرید، پس درهمی تحصیل کرد و به آن نان و خورشی خرید در اثنای راه گذشت به مردی و زنی از خویشان محمد و علی (علیهمالسلام) برخورد و یافت ایشان را که گرسنه بودند، پس گفت: ایشان سزاوارترند به این درهم از خویشان من، نان و خورش را به ایشان داد و ندانست که چه عذری برای اهلش آورد، پس آهسته راه می رفت و فکر می کرد که ناگاه قاصدی را دید که در تفحص او است و او را می طلبد، پس او را نشان دادند نزد او آمد و نامه به او داد که از مصر آورده بود با پانصد اشرفی در کیسه و گفت این بقیه مال پسر عم تو است که در مصر متوفی شده و از او صد هزار اشرفی مانده که بر تجار مکه و مدینه است و عقار بسیار و اضعاف این مال در مصر دارد، پس آن پانصد اشرفی را از او گرفت و بر عیال خود توسعه داد و در همان شب که به خواب رفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب دید که به او گفتند: چگونه دیدی توانگر ساختن ما تو را، چون برگزیدی قرابت ما را بر قرابت خود و بعد از آن نماند احدی در مکه و نه در مدینه از آنها که پسر عم او از آنها طلب داشت از وجه صد هزار اشرفی، مگر آن که محمد و علی (علیهم السلام) به خواب او آمدند و به او گفتند که اگر صبح زودی حق فلان را که از میراث پسر عم او مانده به او می رسانی، فبها، والا ما در همان وقت تو را هلاک می نمائیم و مستأصل کنیم و ازاله نمائیم نعمتهائی را که خدای تعالی به تو داده و تو را از حشمت و بزرگیت می اندازیم، پس آن قرض داران علی الصباح آنچه بر ذمتشان بود برداشته به نزد او آوردند، تا آنکه جمع شد در نزد او تمام آن صد هزار اشرفی و نماند در مصر احدی از آن جماعت که در نزد او مالی بود از آن شخص، مگر آن که حضرت محمد و علی (علیهم السلام) در خواب او آمدند و به تهدید او را امر نمودند که به هر نحو تعجیل که او را مقدور باشد مال را ادا نمایند، آن گاه محمد و علی (علیهم السلام) به خواب آن مردی که ایثار قرابت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) کرد آمدند، پس به او فرمودند: چگونه دیدی احسان خداوند را نسبت به خود به تحقیق که ما امر کردیم کسانی را که در مصر می باشند که به زودی مال تو را به تو رسانند. آیا می خواهی که بفرمائیم حاکم آن شهر را که عقار و املاک تو را بفروشد و قیمت های آنها را از مال خود و حواله کند که در مدینه بگیری و بدل آن هر چه خواهی در این موضع خریداری نمائی گفت: بلی می خواهم؛ پس محمد و علی (علیهم السلام) بخواب حاکم مصر آمدند و امر نمودند که عقار او را بفروشد و قیمت آن را به طرق سابقه به او برساند، پس آورند برای او از آن مال سیصد هزار اشرفی و چنان شد آن مرد در تمول تری از او در مدینه نبود، پس باز رسول خدا در خواب او آمد و فرمود: ای بنده، آنچه شد جزای تو بود در دنیا بر برگزیدن تو قرابت من را بر قرابت خود و هر آینه عطا می کنم به تو در آخرت و به عوض هر حبه از این مال هزار قصر در بهشت که کوچکترین آن قصرها بزرگتر است از دنیا. و اما در فضل پس جای فرو رفتن یک گوزن آن بهتر است از دنیا و آنچه در او است.
چهارم: کلینی و شیخ طوسی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کردند که فرمودند: کسی که به یکی از اهل بیت من نیکی کند من جزا و پاداش او را در روز قیامت می دهم.(583)
پنجم: صدوق از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: چون روز قیامت شد منادی ندا کند که ای خلایق، ساکت شوید؛ زیرا که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) با شما سخن می گوید، پس خلایق ساکت می شوند؛ پس پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر می خیزد می گوید: ای گروه خلایق، هر کس که از او در نزد من نعمتی یا منتی یا نیکی باشد، پس برخیزد تا او را مکافات کنم، پس می گویند مر خدای راست و رسول او بر جمیع خلایق پس، به ایشان می فرماید بلی هر کس جای داده یکی از اهل بیت مرا یا به او نیکی کرده و یا پوشانیده او را از برهنگی یا سیر کرده گرسنه ایشان را، پس برخیزد تا او را مکافات کنم، پس بر می خیزند مردمانی که چنین کردند، پس ندا می آید از جانب خداوند تبارک و تعالی، که ای محمد، ای حبیب من، قرار دادم مکافات ایشان را برای تو؛ پس جای ده ایشان را در بهشت هر جا که می خواهی، پس جای می دهد ایشان را در وسیله محلی که از محمد و اهل بیت او (علیهم السلام) محبوب نباشد.
ششم: مفید ثانی پسر شیخ طوسی در امالی روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر کس کار نیکوئی به مردی از فرزندان من کرده، پس او را مکافات نکرد، پس منم مکافات کننده مر او را بر آن صله نیک که کرده است.
هفتم: ایضا از آن جناب روایت کرده که فرمود: هر کس اراده کرده که توسل جوید به سوی من و این که بوده باشد از او در نزد من نعمتی که به جهت آن، او را روز قیامت شفاعت کنم، پس به اهل بیت من احسان کند.
هشتم: ایضا از آن جناب روایت کرده که فرمود: هر کس به یکی از اهل بیت من صله دهد به قیراطی من او را به قیراطی مکافات می کنم و صدوق در امالی چنین نقل کرده که فرمود: کسی که برساند به یکی از اهل بیت من در این دنیا قیراطی(584) را، پاداش و جزا او در روز قیامت به قنطاری می دهم.
نهم: قطب راوندی در خرائج و ابن شهر آشوب در مناقب روایت کرده اند از هشام بن الحکم که گفت: مردی بود از ملوک اهل جبل و هر سال در موسم حج خدمت جناب صادق (علیه السلام) می رسید، پس حضرت او را در یکی از خانه های خود در مدینه فرود می آورد و آمدنش به حج و منزل کردنش در خانه آن جناب طولی کشید، پس ده هزار درهم به آن جناب داد که برای او خانه بخرد و به سوی حج رفت، چون برگشت، گفت: فدای تو شوم برای من خانه خریدی، فرمود: آری، و قباله او را آورد که در آن نوشته بود: (بسم الله الرحمن الرحیم این چیزی است که خریده آن را جعفر بن محمد برای فلان، پس فلان جبلی، برای او خانه در فردوس حد اول آن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و حد دوم امیرالمؤمنین (علیه السلام) و حد سوم حسن بن علی (علیه السلام) و حد چهارم حسین بن علی (علیه السلام) چون آن مرد خواند آن را گفت: راضی شدم و خداوند مرا فدای تو کند، پس حضرت فرمود: من گرفتم آن مال را و متفرق کردم در اولاد حسن و حسین (علیهم السلام) و امیدوارم این که خداوند این را قبول کند و به تو بهشت را جزا دهد، پس آن مرد به خانه اش برگشت و آن قباله با او بود، پس مریض شد به مرض موت چون وفاتش نزدیک شد جمع کرد اهل خود را، و قسم داد ایشان را که آن قباله با او به قبر بگذارند، پس چنین کردند بامدادان که قوم بر سر قبرش رفتند دیدند قباله را بر روی قبر که نوشته بود در او وفا کرد برای من والله، جعفر بن محمد به آنچه گفت و در بعضی نسخ وفا کرد ولی الله جعفر بن محمد به آنچه گفت.
دهم: شیخ صدوق در امالی روایت کرده از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: چون روز قیامت شود خداوند خلق، اولین و آخرین را در یک مکانی، جمع کند، پس فرو می گیرد ایشان را تاریکی شدیدی، پس به سوی پروردگار خود تضرع و زاری می کنند می گویند پروردگارا، از ما این تاریکی را بردار حضرت فرمود: پس بیایند گروهی که برود نور روشنائی پیشاپیش ایشان؛ چنانچه زمین محشر را روشن کند پس می گویند اهل محشر ایشان پیامبرانند، پس ندای از جانب خداوند می آید که ایشان پیامبران نیستند، پس می گویند اهل محشر که ایشان ملائکه اند، پس بیاید به ایشان ندائی از جانب خداوند، که ایشان ملائکه نیستند. پس اهل محشر می گویند که ایشان شهدایند، پس می آیند ندائی از جانب خداوند که ایشان شهداء نیستند، پس اهل محشر می گویند، شما چه کسانید؟ پس می گویند مائیم علویون، ما ذریه محمدیم، ما اولاد علی بن ابیطالبیم، که ولی خدا است، مائیم مخصوصان به کرامت خداوندی، مائیم ایمن از عذاب و مطمئن که اهل بهشتیم، پس بیاید ایشان را ندائی از جانب خداوند عزوجل که در حق دوستان خود و اهل مودت خود و شیعیان خود شفاعت کنید، پس ایشان شفاعت کنند و شفاعت ایشان را می پذیرند.
یازدهم: شیخ منتخب الدین علی بن عبیدالله بن حسن بن حسین بن حسن بن حسین بن(585) علی بن بابویه قمی، در آخر اربعین و شیخ شاذان بن جبرئیل در کتاب فضائل و سید ضامن مدنی در تحفةالازهار و صاحب وسیلةالمآل به اسانید متعدده روایت کردند از ابراهیم بن مهران که گفت: در همسایگی ما در کوفه مردی بود فامی، کنیه ابوجعفر و او در سوداء خوش معامله بود هرگاه شخصی علوی نزد او می رفت و چیزی می خواست منع نمی کرد اگر قیمت آن را داشت می گرفت و گرنه به غلامش می گفت: بنویس این مبلغی است که گرفته آن را علی بن ابی طالب (علیه السلام) و به روایتی بنویس چیزی را که علی (علیه السلام) گرفته و باقی ماند آن مرد بر این حال مدتی مدید تا آن که فقیر و معسر شد و در خانه نشست و در دفتر خود نظر می کرد، پس اگر می یافت یکی از بدهکاران خود را زنده است کسی نزد او می فرستاد که آن مال را از او بگیرد و اگر می دید که وفات کرده و چیزی ندارد خطی بر اسمش می کشید، پس در این ایام روزی بر در خانه خود نشسته بود و در دفتر نظر می کرد که گذشت بر او مردی از ناصبیان، پس به طرق استهزاء و طعنه به او گفت چه کرد بدهکار بزرگ تو علی بن ابیطالب (علیه السلام)، پس مرد فامی به جهت سخن او غمگین شد و برخواست و داخل خانه خود شد، چون شب در آمد در خواب دید حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را که با او بود، حسن و حسین (علیهم السلام) که در پیش روی آن حضرت راه می رفتند، پس حضرت به ایشان فرمود: پدر شما کجا است، پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) جواب داد که اینک حاضرم یا رسول الله، و در پشت سر آن حضرت بود، پس حضرت به او فرمود: چه شود تو را که حق این مرد را نمی دهی، گفت: یا رسول الله، این حق او است در دنیا که آورده ام فرمود: بده به او، پس داد به آن مرد کیسه از صوف سفید، فرمود: این حق تو است، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بگیر این را و رد مکن هر کس که بیاید نزد تو از فرزندان او و بخواهد چیزی را که نزد تو است برو که نیست بر تو فقری بعد از امروز، آن مرد گفت: بیدار شدم و حال آن که کیسه در دستم بود و زوجه خود را بیدار کردم، گفتم: بیداری یا در خواب گفت: بیدارم، گفتم: چراغ را روشن کن، پس روشن کرد، چون نظر کردم هزار اشرفی در آن بود، پس آن زن گفت: ای مرد از خدا بترس فقر تو را وا نداشته باشد که فریب داده باشی بعضی تجار را و مالش را گرفته باشی، گفتم: نه والله، ولیکن قصه چنین است، پس خواست دفتری را که حساب در آن بود، پس دید که نیست در آن آنچه نوشته بود بر علی بن ابیطالب (علیه السلام) نه کمی و نه زیادی و در روایت اختلافی بود در کلمات به یکی از آنها اکتفا نمودیم.
دوازدهم: احمد بن الفضل بن کثیر، در کتاب وسیلةالمآل نقل کرده از کتاب توثیق عرب الایمان که او را روایت نمود از ابی الحسن علی بن ابراهیم بن عثمان دقاق رقی که گفت: وارد شد بر من روزی فقیری علوی از فرزندان حسین بن علی (علیه السلام) گفت: صد من آرد به من بده گفتم: قیمت آن را حاضر کن گفت: با من چیزی نیست بنویس، بر جدم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، پس آنچه خواست دادم و نوشتم قیمت آن را بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، پس علویین این قضیه را شنیدند، پس می آمدند و سوآل می کردند و من می دادم، پس می گفتند: بنویس بر جد ما رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) من پیوسته به ایشان می دادم تا آن که نماند برای من چیزی، من روزگاری با سختی و تنگی به سر بردم آن گاه رفتم خدمت سید عمر بن یحیی العلوی و عرضه داشتم آن خطوط را بر ایشان و شکایت نمودم به او از پریشانی و سختی، پس جواب نداد و چون شب شد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم و با او بود علی بن ابیطالب (علیه السلام)، پس پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمود: ای ابوالحسن، مرا می شناسی، گفتم: آری، توئی محمد رسول الله علیک و سلم فرمود: پس چرا از من شکایت کردی و تو با من معامله کردی، گفتم: یا رسول الله، فقیر شدم، پس حضرت فرمود: اگر با من در دنیا معامله کردی به تو ندهم و اگر با من در آخرت معامله کردی، پس صبر کن که من نیکو بدهکاری هستم، مرد سخت جزع کرد و از خواب بیدار شد و گریه می کرد، بیرون رفت و به سوی کوهها و صحراها و چند روزی گذشت که او را در غار کوهی مرده یافتند و او را برداشتند و دفن کردند. در آن شب هفت نفر از صلحای کوفه او را در خواب دیدند که بر او بود و حله ها از استبرق و او در باغستان بهشت راه می رفت، به او گفتند: توئی ابوالحسن، گفت: آری، گفتند: چگونه به این نعمت رسیدی گفت: هر که معامله کند با محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) می رسد به آنچه من رسیدم بدانید که من رفیق رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) شده ام این نعمت را به من دادن به جهت صبر من.
سیزدهم: باز در آنجا از کتاب مذکور نقل کرده که گفت: علی بن عیسی وزیر که من، احسان به علویه می کردم و اجرا می داشتم برای هر یک در سال در مدینه طیبه آن مقدار که طعام و لباس او را کفایت کند و کفایت کند عیالش را و این کار در وقت آمدن ماه رمضان می کردم تا سلخ او و از جمله ایشان شیخی بود از اولاد موسی بن جعفر (علیهماالسلام) و من مقرر داشته بودم برای او در هر سال پنج هزار درهم و چنین اتفاق افتاد که من روزی در زمستان عبور می کردم، پس دیدم او را که مست افتاده و قی کرده و به گل آلوده شده و در بدترین حالی در شارع عام بود، پس در نفس خود گفتم من می دهم مثل این را در سال پنج هزار درهم که آن را در معصیت خداوند صرف کند هر آینه منع می کنم مقرری امسال او را چون ماه مبارک داخل شد، حاضر شد آن شیخ در نزد من و ایستاد بر در خانه چون رسیدم به او سلام کرد و مرسوم خود را مطالبه نمود گفتم: نه و اکرامی برای تو نیست مال خود را به تو نمی دهم که در معصیت خداوند صرف کنی آیا ندیدم تو را در زمستان که مست بودی برگرد منزلت و دیگر نزد من میا، چون شب شد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم که مردم در نزدش مجتمع بودند، پس پیش رفتم از من اعراض نمود، پس بر من دشوار آمد و مرا بد گذشت، پس گفتم: یا رسول الله، چرا به من با کثرت احسان چنین می کنی من به فرزندانت و نیکی من به ایشان و وفور انعام من بر ایشان، پس مکافات کردی مرا که از من اعراض نمودی فرمود: آری، چرا فلان فرزند مرا از در خانه ات به بدترین حالی برگرداندی و ناامید کردی او را و جائزه هر ساله اش را بریدی، پس گفتم چون او را بر معصیتی قبیح دیدم و قضیه را نقل کردم و گفتم جائزه خود را منع کردم تا او را در معصیت خدای تعالی اعانت نکرده باشم پس فرمود: تو آن را به جهت خاطر او می دادی، یا برای من، گفتم: بلکه برای تو فرمود: پس می خواستی بپوشانی بر او آنچه از او سر زد به خاطر من، و این که از احفاد من است. گفتم: چنین خواهم کرد با او، به اکرام و اعزاز؛ پس از خواب بیدار شدم چون صبح شد فرستادم از پی آن شیخ چون از دیوان مراجعت کردم و داخل خانه شدم امر کردم که او را داخل کردند و حکم کردم به غلام که بیاورند نزد او ده هزار درهم در دو کیسه و گفتم با او اگر به جهت چیزی آمد مرا خبر کن و او را خشنود برگرداندم و چون به صحن خانه رسید برگشت نزد من و گفت: ای وزیر، چه بود به راندن دیروز و مهربانی امروز تو و مضاعف کردن عطیه من، گفتم: جز خیری چیزی نبود بر گرد به خوشی که گفت: والله بر نمی گردم تا از قصه مطلع نشوم، پس آنچه در خواب دیدم به او گفتم، پس اشک از چشمش ریخت و گفت: نذر کردم نذر واجبی که دیگر عود نکنم به مثل آنچه دیدی و هرگز پیرامون معصیتی نگردم و محتاج نکنم جد خود را که با تو محاجه کند، پس توبه کرد و توبه اش نیکو شد.
چهاردهم: نیز در آنجا حکایت کرده از مقریزی از علامه سراج بن فهد مکی که جمال محمد بن الحسن بن خالد مکی نقل کرد از بعضی قراء که قرائت می کرد بر سر قبر امیر تیمور لنگ بعد از مردنش در شیراز، که من هر وقت با قراء حاضر می شدم قرائت قرآن می کردم، چون خلوت می شد می خواندم (خذوه فغلوه ثم الحجیم صلوه(586) تا آخر آیات و بسیار تلاوت می کردم این آیات را تا این که شبی در خواب دیدم، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را که نشسته و تیمور لنگ در پهلوی آن جناب است پس راندم او را، و گفتم رسیدی تا اینجا، ای دشمن خدا، و خواستم دستش را بگیرم و از پهلوی پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر خیزانم، پس حضرت فرمود بگذار او را، که ذریه مرا دوست می داشت پس ترسان برخواستم و ترک کردم آنچه را که در خلوت می خواندم.
پانزدهم: در آن کتاب و کتاب عمدةالطالب، تالیف سید جلیل نسابه ابی العباس احمد بن علی بن الحسین الحسنی نقل کردند از ابی الحسن نصر الله بن عنین، شاعر دمشقی مشهور که او با مالی و قماشی به سمت مکه معظمه می رفت، پس بعضی از سادات اشراف از بنی داوود که در وادی صفراء منزل دارند بیرون آمدند و آنچه داشت از او گرفتند و او را زخم زدند و پس نوشت قصیده به سوی ملک عزیز طغتکن پسر ایوب که والی یمن بود و برادرش ناصر که سلطان بود، در شام اقامت داشت و او را طلبیده بود به جهت اقامت در سواحل که در دست فرنگیان بود و او فتح کرد و آنها را گرفت و در آن قصیده ابن عنین او را بی رغبت کرده از سواحل و ترغیب نموده او را در یمن و تحریص کرده بر آن اشراف گذشته و اول آن قصیده این است:
اعیت صفات نداک المصقع اللسنا - من خلص الزبد ما ابقی لک البنا
و ما ترید بجسم لا حیاة له - و جزت فی الجود حد الحسن و الحسنا
تا اینکه گفته:
و لاتقل ساحل الا فرنج افتحه - فما یساوی اذا قایسته عدنا
و ان اردت جهادا افارو سیفک من - قوم اضاعوا فروض الله و السننا
طهر(587) بسیفک بیت الله من دنس - و ما احاط به من خسة و خنا
و لا تقل انهم اولاد فاطمة - لو ادرکوا ال حرب حار الحسنا
حاصل این ابیات اگر مقایسه شود سواحل فرنگیان برابری نکند با عدن و اگر میل به جهاد داری، پس سیراب کن شمشیر خود را از قومی که ضایع کردند فرایض و سنن خدای را و پاک کن به شمشیر خود خانه خدا را از کثافت و نائت و لغو و مگو که ایشان فرزند فاطمه (علیهاالسلام) اند چه اگر آل حرب را درک می کردند با امام حسن (علیه السلام) جنگ می کردند، چون قصیده را تمام کرد در خواب صدیقه طاهره (علیهاالسلام) را دید که دور خانه کعبه طواف می کرد، پس سلام کرد بر آن حضرت جواب نداد او را، پس تضرع نمود و تذلل کرد و از گناه خود که مستحق این اعراض شد سؤال کرد پس حضرت این ابیات را انشا و فرمود:
حاشا بنی فاطمة کلهم - من خسبة(588) تعرض او من(589) خنا
و انما الایام فی غدرها - و فعلها السؤ اسائت بنا
فتب الی الله و من یقترف - اثما بنا یأمن ممن جنا
این أسا من ولدی واحد - تجعل کل السب عمدا لنا
فاکرم العین المصطفی احمد - و لا تهن من اله اعینا
فکل ما نالک منهم غدا - تلق به فی الحشر منا منا
ابن عنین می گوید: از خواب بیدار شدم ترسان و هولناک و عافیت یافته بودم از تمام زخم و مرضی که داشتم، پس آن ابیات را نوشتم و حفظ کردم و توبه کردم به سوی خداوند از آنچه گفته بودم و قطع کردم آن قصیده را و در مقام معذرت بر آمدم و این بیتها را گفتم:
عذرا الی بنت نبی الهدی - تصفح عن ذنب محب جنا
و توبة تقبلها من اخی - مقالة توقعه فی العنا
و الله لو قطعنی واحد - منهم به سیف البغی او بالقنا
لم ارما یفعله سیئا - بل انه فی الفعل قد احسنا
و این قصیده مشهور و مسطور است در دیوان ابن عنین و ذکر کرده آن را بادرای در کتاب درالنظیم.
شانزدهم: در تذکرة الخواص سبط ابن جوزی نقل کرده از کتاب ملتفط جدش و نیز در کتاب وسیلةالمآل منقول است که در شهر بلخ مردی بود علوی و او را چند دختر و زنی بود، پس آن مرد، وفات کرد. عیالش از خوف شماتت دشمنان پیاده به سمت سمرقند به راه افتاد پس از مدتی شدت گرسنگی و کثرت سرما عاجز شدند، پس داخل مسجدی شدند و دخترها ماندند و مادرشان به جهت تحصیل قوت بیرون رفت، پس دید رئیس بلد را که نشسته و جمعیتی در دور او گرد آمده پیش رفت و شرح کرد برای او بدی کار خودشان را، و این که ایشان از علویانند. رئیس گفت گواه بیاور که شما به راستی علویانید علویه گفت: من در این بلد غریبم و شاهدی ندارم و خدای تعالی و رسولش آگاهند که من راست می گویم، پس ملتفت او نشد و علویه از نزد او بر می گشت و می گفت: یا جداه یا رسول الله، پس در عبورش پیری را دید نشسته بر دکه و گرد او جماعتی، بودند علویه پرسید این کیست؟ گفتند داروغه بلد و او مجوسی است گفت: شاید برای ما نزد او گشایشی باشد، پس پیش رفت و خبر داد او را از حال خود و دختران و آنچه میان او و رئیس بلد گذشت و این که دختران در مسجد و چیزی ندارند که قوت کنند، پس خادم خود را آواز کرد و گفت به خاتون خود بگو که جامه خود را بپوشد، پس بیرون آمد و آن زن و با او بود کنیزانش، پس به او گفت با این زن برو به فلان مسجد و بردار دختران او را و به خانه بیاور، پس با او آمد و دخترانش را آورد و بر ایشان اطاقی تنها مهیا کرد و ایشان را به حمام فرستاد و از بهترین جامه ها به ایشان پوشانید و از فاخرترین فرش ها بر ایشان فرش کرد و از لذیذترین طعامهای نیکو بر ایشان حاضر کرد، پس نشستند علویات با آن زن صحبت می کردند و به خواب نرفتند تا آن که با مردان خود مسلمان شدند چون نصف شب شد رئیس بلد که مسلم بود، در خواب دید که گویا قیامت بر پا شده علمی وا داشته شده بر سر رسول خدا و در آن هنگام قصری دید از زبرجد سبز و زمرد و لعل و در و یاقوت سرخ گفت پس گفتم: یا رسول الله، این قصر برای کیست؟ پس از من اعراض فرمود گفتم: یا رسول الله، چرا از من اعراض نمودی آیا من مسلم موحد از امت تو نیستم فرمود: شاهد حاضر کن. گفتم: خدا و رسولش داناترند، پس فرمود: آیا تو به فرزندم نگفتی شاهد بیاور این قصر مال آن مرد است که علویات دختران در خانه اویند، پس گفتم او مجوسی است فرمود: او نخوابید مگر آن که با اهل بیتش مسلمان شدند گفت: پس بیدار شدم ترسان و هراسان گریه می کردم و بر رخسار خود طپانچه می زدم و بیرون آمدم جستجو می کردم از خانه مردی که علویات در او بودند تا این که رسیدم به آنجا، پس یافتم ایشان را نزد او پس قصد کردم که بگیرم ایشان را از نزد او گفت: وای بر تو، تو را با این راهی نیست مرا به اسلام خود نترسان قسم به خدا که من و اهل بیتم نخوابیدیم و مگر آن که بر دست ایشان مسلمان شدیم، پس مکرر التماس کردم و هزار اشرفی به او دادم گفت: والله نمی شود به صد هزار هزار اشرفی و نه مثل آن از دراهم؛ بلکه اگر این اشرفیها قبول کنم تو ایشان را به چشم خود نخواهی دید، پس پیوسته خضوع و خشوع تذلل می کردم و دست و پایش را می بوسیدم گفت: هیهات آن کس که تو او را در خواب دیدی و تو را به سوی من فرستاد من او را دیدم و خداوند بر من منت گذاشت به برکت قدوم دختران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیدم جد ایشان را در خواب و او می گفت ای فلان، این قصر از آن تو و اهل بیت تو است به جهت آنچه با فرزندان من کردی و شما در بهشت خواهید بود و خداوند شما را مؤمن از روز ازل آفریده بود.
مؤلف گوید: که آیت الله علامه، در کشف الیقین این حکایت را به نحو دیگر نقل کرده که ابسط از این و اختلاف در مواضع بسیار دارد چون ظاهر اتحاد واقعه و مال هر دو یکی بود از ذکر آن اعراض کردیم.
هفدهم: در کتاب عوالی اللئالی ابن ابی جمهور احسائی و تحفةالازهار سید ضامن بن شدقم بن علی بن الحسین النقیب مدنی، از سید علی سمهودی داودی و در تذکرة الخواص سبط ابن الجوزی و وسیلةالمآل احمد بن فضل مکی و کشف الیقین علامه حلی اعلی الله مقامه منقول است: که عبدالله بن مبارک پیوسته حج می کرد در سالی و سال دیگر جهاد می نمود و پنجاه سال بر این کار مواظبت داشت پس بیرون رفت در بعضی سالها که نوبت حج بود برای خریدن متاع سفر و تدارک حج با او بود پانصد اشرفی و متوجه بازار شتر فروشان کوفه شد، که شتری برای سفر حج بخرد و پس در راه علویه را دید که در مزبله مشغول به کندن پرهای مرغ آبی مرده است و آن را پاک می کرد عبدالله می گفت: نزد او آمدم و پرسیدم چرا چنین می کنی، گفت: ای مرد، آیا نخوانده ای، قول خداوند را که می فرماید: (و لا تسئلوا عن اشیاء ان تبدلکم تسؤکم(590) نپرسید از بعضی چیزها که اگر ظاهر شود برای شما اندوهگین کند شما را، تو را به خدا سوگند می دهم که از من بگذر و برو به سوی آنچه نفع تو را می دهد و بگذار آنچه را که تو را نفع نمی دهد پس تعجب کردم از حسن استحضار و نیکی گفتارش، گفتم: به حق خدا و جدت محمد و علی (علیهم السلام) که مرا مطلع کن و حقیقت امر را بگو گفت: مرا معاف دار از قسم خود به جهت کشف کردن سرم برای تو؛ زیرا که نمی داند آن را جز علام الغیوب و ستار العیوب و کشاف الکروب و غفارالذنوب، پس گفتم: تو را قسم دادم و از تو نمی گذرم مگر آن که راستی خبر خود را به من بگوئی گفت: ای عبدالله، ملجاء و لاعلاج گردانیدی مرا که حال پنهان خود را نزد تو، ظاهر کنم بدان که من زن سیده علویه ام و چهار دختر کوچک سیده یتیم دارم و پدرشان در این نزدیکی وفات کرده و این روز چهارم است که بر ایشان می گذرد که چیزی نخوردند، چون کار به اضطرار رسید خوردن میته بر ما حلال است و من به غیر از این مرغ مرده چیزی دیگر نیافتم، می خواهم که این را پاک کنم و بر ایشان ببرم که بخورند این را و دفع گرسنگی ایشان بشود عبدالله گفت: پس با خود گفتم وای بر تو ای پسر مبارک، کجا است آن که بیفتد در دستش چنین فرصت و فائده که برساند و به شفاعت جد او سید مخلوقات و هنگام سؤال نزد صراط روزی که فرار کند مرد از پدرش و مادرش و برادرش و رفیقش. روزی که نفع ندهد مال و نه اولاد مگر آنکه نزد خداوند با قلب سالم از معائب؛ ای علویه؛ دامن باز کن بگیر آنچه خداوند به تو داده. چنین کرد، پس سر کیسه زر گشادم و مجموع آن زرها را در دامنش ریختم، پس علویه سر در پیش افکنده بود ملتفت من نمی شد و من رفتم به منزل خود و ندیدم در خود هیچ حالت شوقی به سوی حج در این سال و مراجعت نموده آماده کار خود شدم و در شهر خود و نشستم در خانه خود تا این که حج کردند مردم و مراجعت نمودند، پس به جهت استقبال حاجیان و همسایگان و مصاحبان خود از شهر بیرون رفتم پس هر کس از ایشان که ملاقات می کردم و می گفتم که خدایتعالی قبول کند حج تو را و پسندیده نمایند سعی تو را او نیز به من همین دعا می نمود و می گفت ای عبدالله، آیا به خاطر نداری که همراه ما بودی در فلان محل و فلان موضع و بسیار شد گفتن مردمان این را، پس متفکر شدم در کار خود از سخن ایشان و حج نکردن خودم و تمام شب در این فکر بودم، پس حضرت رسالت پناه را در خواب دیدم که به من فرمود: ای عبدالله، عجب مدار که تو رسیدی به فریاد درماندگان و اصلاح آوردی سختی فرزندان مرا، پس خواستم از خدای تعالی که خلق کند به صورت تو فرشته ای را که حج کند برای تو هر سال تا روز قیامت، پس اگر خواهی حج کن و اگر خواهی مکن که او برای تو حج خواهد کرد.(591)
هیجدهم: ایضا در تحفةالازهار، مذکور است که: سیدابوالحسن طاهر بن الحسین،(592) مردی بود عالم عامل و فاضل کامل با ورع و زهد و صلاح و تقوی جلیل القدر عظیم الشان بلند همت میان او و مردی خراسانی رفاقت و دوستی بود و خراسانی هر سال حج می کرد و به زیارت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می آمد و دویست اشرفی برای او می آورد و این معین بود برای او در هر سال، تا آن که مردی به خراسانی بر خورد و به او گفت تو مالت را ضایع می کنی و صرف می کنی در غیر محلش، زیرا که طاهر صرف می کند آن را در غیر طاعت خدا و رسولش و مکرر این سخن را به او گفت، تا آن که خراسانی را منصرف کرد از او و مال را به غیر او داد و او را ملاقات نکرد، همچنین در سال دوم، چون سال سوم شد و زمان سفر حج رسید پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دید که به او می گوید: ای فلان، وای بر تو در حق فرزندم سخن دشمنان او را قبول کردی و صله خود را و آنچه به او می کردی از نیکی قطع کردی، صله خود را از او قطع مکن و بده به او آنچه فوت شد از او تا تو را توانائی است، پس از خواب برخاست، خوشحال و مسرور به آن خواب و تدارک سفر حج خود را کرد و آن مبلغ را با خود برداشت و به نحوی که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او امر نموده بود. با هدایائی چون حج به جا آورد و به زیارت حضرت مشرف شد رفت نزد طاهر و دست و پای او را بوسید و نشست در آن مجلس که سادات و اشراف و فضلا و اعیان بودند، پس طاهر ابتدا کرد و فرمود: ای فلان، شنیدی درباره من سخن دشمنانم را، پس جدم پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدی. پس امر کرد تو را به رساندن ششصد اشرفی که مقطوع شده بود در طول سه سال با هدایائی و اگر امر نمی کرد تو را آن را نمی آوردی و آن را از مال خود در بلد خود جدا کردی سوگند می دهم تو را که چنین بود. گفت: قضیه چنین بود والله ای فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، دانا نبود به آن جز خدای تعالی، طاهر گفت: در نزد من بود خبر تو در سال اول و دوم و سوم دلم تنگ شد، پس دیدم جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که به من می گفت غم مخور که من برای تو رفتم نزد فلان و امر کردم او را، که به تو بدهد آنچه فوت شده و یا می تواند صله خود را از تو قطع نکند، پس حمد کردم خدای عزوجل را و شکر نمودم بر نعمت و احسانش چون تو را دیدم دانستم نیاورده تو را مگر آنچه در خواب دیدم، پس خراسانی دیگر بار برخواست و دست و پای او را بوسید و التماس نمود که از او در گذرد به جهت گوش دادن به سخن دشمن در حق او و مال را تسلیم او کرد که این طاهر، طاهر بن یحیی بن الحسین بن جعفر الحجة بن عبیدالله بن الحسین بن علی بن ابیطالب (علیه السلام) است جد امراء مدینه منوره است.
نوزدهم: در جلد دوم تحفةالازهار، در ضمن احوال عالم جلیل سید مهنا بن سنان مدنی صاحب مسائل مذکور است، که از آیةالله علامه حلی (رحمه الله) نقل کرده از سید علی بن داود حسینی سمهودی در جواهر العقیدین به سند متصل از شیخ شهاب الدین احمد بن یونس القسطینی المغربی از بعضی مشایخ خود که گفت: مردی از اعیان مغاربه از بلد خود عازم حج و زیارت شد، پس مردی از اهل خیر صد اشرفی به او داد و به او گفت: بگیر این مبلغ را و به مدینه برسان، آن گاه بده به یکی از سادات اشراف بنی حسین که نسبش صحیح باشد تا بوده باشد این خدمت صله از من به جدشان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روز فزع اکبر، روزی که نفع ندهد مالی و فرزندی جز آن که با دل سالم به حضور خدای آید، چون آن مرد وارد مدینه شد از سادات بنی حسین و از صحت نسب ایشان پرسید به او گفتند شبهه در صحت نسب ایشان جز آن که ایشان از شیعه و رافضیانند، که خر یهودند دشمن دارند اهل سنت را و علانیه سب می کنند و قاضی و خطیب و امام المسلمین از ایشان است و امر بلد و در دست ایشان برای کسی مداخله در آن نیست گفت: پس خوشم نیامد که آن مال را به ایشان دهم چند روزی مکث کردم و در کار خود فکر می کردم و در آنچه صاحب مال به من وصیت کرده بود، تا آن که روزی با یکی از ایشان مجتمع شدیم، پس به او گفتم: ای سید من، اگر تو از اهل سنت بودی هر آینه می دادم به تو آنچه با من است از مال و قدر آن فلان مبلغ است، پس شکایت کرد به من از شدت تنگی و کثرت اضطرار خود و خواست از من بعضی از آن را، گفتم: حاشا گفت: هرگز نشود که بفروشم مذهب خود را به دنیای دنیه، و از برای من است پروردگاری غنی که مرا کفایت می کند، پس رفتم و در آن شب در خواب دیدم که گویا قیامت بر پا شده و مردم می گذرند از صراط چون خواستم بگذرم امر فرمود، سید نساء فاطمه زهرا (علیهاالسلام) که مرا نگذارند، پس مرا مانع شدند، پس استغاثه کردم کسی به فریادم نرسید، پس دیدم پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که می آید، پس به آن جناب استغاثه کردم و گفتم: یا رسول الله، من از امت توام و دخترت منع کرده مرا از گذشتن؛ پس حضرت به آن مکرمه فرمود: چرا منع کردی او را گفت: زیرا که او روزی فرزند مرا منع کرد، پس حضرت ملتفت شد به من و فرمود: چرا روزی فرزندش را مانع شدی گفتم: چون شیعی مذهب بود و اهل سنت را دشمن دارد و علانیه صحابه را سب می کند فرمود: تو را که داخل کرده میان فرزندان و اصحاب من، پس ترسان و هراسان از خواب بیدار شدم و تمام مبلغ سپرده نزد خود را گرفتم و صد اشرفی از مال خود بر آن افزودم و رفتم به سوی سید و مولای خود و مهنا بن سنان و بوسیدم دستش را، پس حمد و ثنای الاهی به جای آورد و به آنچه شایسته بود، آن گاه فرمود: این امری است عجیب، سوگند می دهم تو را آیا دید جدم رسول الله و جده ام فاطمه زهرا (علیهاالسلام) را و امر کردند تو را که آن مال را به من دهی، بعد از آن که مانع شدند تو را از گذشتن صراط گفتم: آری قسم به خدا چنین بود ای فرزند رسول خدا، پس سید مهنا گفت: اگر ایشان را نمی دیدی و اگر نزد من نمی آمدی هر آینه شک داشتی در صحت نسب و مذهب من مثل مذهب آن دو است، یعنی رسول خدا و صدیقه (علیهاالسلام) و ابوعبدالله محمد بن فرحون از سادات این قصه را در ضمن ابیاتی که به خود خطاب کرده درج نموده است.
لان تمنخ الاشراف حلبا -(593) و تمدح ضدهم یا للعجاب
فقد قال الرسول مقال صدق - فلاتؤذون ما فی صحابی
ففی الاشراف ایضا فخر قربی - و فخر بالولادة والصحاب
الم یبلغک ان فتی اتاهم - و قد اعطی وراهم فی جراب
یقسمها علی الاشراف طرا - و یاتی بالجوال المستطاب
فلم یدفع لهم منها نقیرا - لزعم لا یلیق بذی اللباب
رای ان القیمة قد اقیمت - و ان الخوض ملتطم الشراب
و زهراء الرسول تقول مروا - سوی من بز نسل ابی تراب
فاصبح ذاک یستعفی و یبکی - بکاء المستقیل باکتیاب
فهب ما قلت فی الاشراف حقا - ایحسن ان یدون فی کتاب
فنجم الدین اولی یالترضی - و ارجی للنعیم و للثواب
مهنا الخیر جامع کل فضل - و والده سنان للضراب
فقد اثنی علی القطان طرا - بالفاظ محبو کذا عذاب
و انت حشوت یاهذا کتابا - من التشنیع فی غیر الصواب
رو یدک یابن فرحون رویدا - ستجمعون فی یوم الطلاب
و یحکم بینکم خیر البر ایا - امام الوقت فی یوم الحساب
و ینظر من سیخطی فی نعیم - و من یشقی و یخلد فی عذاب
بیستم: شمس الدین یوسف سبط ابوالفرح بن جوزی، در کتاب تذکرة الخواص نقل کرده از کتاب جوهری ابن ابی الدنیا که مردی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دید که به او می فرماید: برو به سوی فلان مجوسی و به او بگو به تحقیق که آن دعا مستجاب شد، پس آن مرد امتناع کرد از ادای رسالت تا آن مجوسی گمان نکند که او به این وسیله خواسته خود را به او بنمایاند و از او فایده برد یا او را نزد آن مرد مسلمان وقعی و اعتباری هست، چون مرد مسلم با ثروت و مال بود، پس دید رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در مرتبه دوم و سوم که همان سخن را به او فرمود، پس علی الصباح آمد نزد آن مجوسی در خلوت و گفت به او که من رسول، رسول خدایم، به سوی تو و آن حضرت به تو پیغام می رساند که آن دعا که برای تو کردند مستجاب شد، مجوسی گفت: آیا تو مرا می شناسی گفت: بلی، گفت: پس من منکر دین اسلام و نبوت محمدم، آن مرد گفت: من این را می دانم و مع هذا او مرا فرستاده به سوی تو و مکرر امر فرموده، پس مجوسی گفت اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اهل اصحاب خود را طلب نمود و به ایشان گفت: که من تا حال در ضلالت بودم و حال به مذهب حق بازگشت کردم، پس شما نیز اسلام آورید، که هر که از شما مسلمان شود آنچه در دست او است از اموال من از آن او است و هر که ابا می کند هر چه در نزد او است از مال من باید دست بردارد، پس همه آن قوم و اهلش مسلمان شدند و آن مجوسی را دختری بود که به پسرش تزویج کرده بود میان آنها تفریق کرد آنگاه گفت: آیا می دانی آن دعا چه بود گفتم: نه والله و حال می خواستم از تو بپرسم گفت: چون دخترم را به پسرم تزویج کردم طعامی ساختم و مردم را خواندم، پس اجابت کردند و در همسایگی من جماعتی از سادات فقرا بودند که مالی نداشتند، پس من امر کردم غلام خود را که برای من حصیری در صحن خانه فرش نماید در این اثنا شنیدم که دخترکی به مادرش می گوید: ای مادر، این مجوسی ما را به بوی طعامش آزار می رساند، پس طعام و جامه و اشرفی بسیاری برای ایشان فرستادم چون ایشان آن احسان را از من دیدند آن دخترک به باقی دختران گفت: قسم به خدا که نمی خوردیم تا دعا برای او بکنیم، پس همه دستها را برداشتند بعضی گفتند: خداوند محشور کند تو را با جد ما رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و باقی آمین گفتند، پس این است آن دعوت که به اجابت رسیده است.
بیست و یکم: هم در آنجا روایت کرده از جدش ابی الفرج از ابی الخصیب که گفت: من منشی سیده مادر متوکل بودم، روزی در دیوان مشغول بودم که ناگاه خادمی صغیر از جانب سیده نزد من آمد و با او بود کیسه که در آن هزار اشرفی بود، پس گفت: که سیده می گوید تو را، که این زر را تقسیم کن در میان مستحقین که او را از پاکیزه ترین مال من است و بنویس برای من نام های آنان که به ایشان می دهی، تا آن که بعد از این هر چه از این مال به دستم آمد صرف ایشان کنم. ابن خصیب گفت، پس آمدم و رفقای خود را جمع کردم و مستحقین را از ایشان پرسیدم، پس نام اشخاص را برای من بردند سیصد اشرفی را بر ایشان تقسیم کردم تتمه آن نزد من باقی ماند من تا نصف شب که ناگاه شخصی در خانه را می زد پرسیدم کیست؟ گفت: فلان مرد علویم و او همسایه من بود، پس به خود گفتم این مرد مدتی است همسایه من است و رو به من نیاورده، پس رخصت دادم داخل شد به او گفتم مرحبا و پرسیدم از او که چه کار داری گفت: گرسنه ام، پس به او یک اشرفی دادم آن گاه رفتم نزد زوجه ام گفت چه شخصی بود که در این ساعت تو را به زحمت انداخت. گفتم: وارد شد بر من شخصی از اولاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و نبود نزد من چیزی که او را طعام کنم، پس یک عدد اشرفی به او دادم آن را گرفت و شکر مرا کرد و رفت، چون به در خانه رسید زوجه ام بیرون آمد و حال آن که گریه می کرد و می گفت: آیا حیا نمی کنی که مثل چنین مردی رو به تو آورد و تو به او یک اشرفی می دهی و حال آن که می دانی استحقاق او را بده تمام است از آنچه مانده، پس سخنش در دلم جا کرد و از عقب او رفتم و کیسه اشرفی را تمام به او دادم آن را گرفت و رفت، چون به خانه برگشتم پشیمان شدم و گفتم حال این خبر به متوکل می رسد و او علویین را دشمن دارد، پس مرا خواهد کشت، پس زوجه ام به من گفت که مترس و بر خدا و جد علویین توکل کن در این سخن بودیم که در خانه را زدند و مشعلها و چراغها بر دست خدام ظاهر شد و می گفتند سیده تو را می طلبد، پس ترسان و اندیشه ناک برخواستم و چون اندکی راهی رفتم رسولان پی در پی می رسیدند تا مرا در پس پرده واداشتند سیده و خادم به من گفت سیده پشت این پرده است، پس شنیدم که گریه او بلند شده بود و می گفت: ای احمد، یعنی ابن الخصیب خدا تو را جزای خیر دهد و زوجه ات را جزای نیکو دهد در این ساعت خوابیده بودم پیغمبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد من آمد و فرمود: خدای تو را جزای خیر دهد و زوجه ابن الخصیب را جزای نیک می دهد معنی این کلام چیست، پس قضیه را برای او نقل کردم و او گریه می کرد، پس بیرون فرستاد اشرفی ها و جامه؛ و گفت این از علوی، و این برای زوجه ات و این از تو است و آنچه فرستاد معادل صد هزار درهم بود، پس مال را گرفتم و راه خود را از در خانه علوی قرار دادم، پس در خانه را کوبیدم، پس از اندرون خانه آواز داد که بده آنچه با تو است ای احمد، و بیرون آمد و او گریه می کرد، پس از سبب گریه اش پرسیدم گفت: چون در منزل خود داخل شدم زوجه ام به من گفت: این چیست که با تو است؟ پس آگاهش کردم، پس به من گفت: برخیز تا نماز بکنیم و دعا کنیم و در حق سیده و احمد و زنش، پس نماز کردیم و دعا نمودیم، آنگاه خوابیدم، پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم که می فرمود: شکر ایشان را به جای آوردم بر آنچه به تو کردند و در این ساعت برای تو چیزی می آورند آن را قبول کن.
بیست و دوم: در تاریخ قم تالیف حسن بن محمد بن حسن قمی که برای صاحب بن عباد نوشته است، در باب سوم از آن مذکور است که: اول کسی از سادات حسینیه که به قم آمد ابوالحسن الحسین بن الحسین بن جعفر بن محمد بن محمد بن اسماعیل بن جعفر صادق (علیه السلام) بود و از مشایخ قم روایت است که ابوالحسن شرب آشکارا کردی، روزی قصد سرای احمد بن اسحاق اشعری کرد، به سبب حاجتی که او را بود، احمد در قم وکیل وقف بود، چون، ابوالحسن به نزدیک سرای احمد رسید، احمد او را راه نداد و او را از صحبت خود منع کرد. ابوالحسن ملول و غمگین به منزل خود مراجعت کرد. بعد از آن احمد بن اسحاق قصد خانه کعبه کرد، چون به (سر من رای) (594) رسید و دستوری خواست امام (علیه السلام) او را اجازت دخول نداد و او را از زیارت و صحبت خود منع کرد، پس احمد متحیر شد و درماند و نمی دانست که به چه سبب او را از صحبت و زیارت خود منع می کند. احمد سر بر آستانه آن حضرت نهاد و بسیاری بگریست و گفت ای نور دیده هر دو عالم، وای بر گزیده اولاد آدم، چه بی ادبی از من صادر شده است، که مرا به حضرت خود راه نمی دهی، پس امام (علیه السلام) را دستوری داد فرمود: ای احمد، یاد داری که فرزند زاده ما ابوالحسن در شهر قم به در خانه تو آمد و تو او را بار ندادی احمد بگریست و سوگند خورد که من او را از صحبت خود منع نکردم الا از برای آنکه ترک شرب خمر کند و از آن توبه کند. امام (علیه السلام) گفت: ای احمد، راست گفتی ولیکن باید حق سادات و علویه را بشناسی و ایشان را حرمت بداری در هر حالی که باشند و به نظر حقارت در ایشان نظر کنی که بزه مند شوی و گرفتار آئی، چون احمد بن اسحاق به قم مراجع نمود، سیدابوالحسن در صحبت جمعی بسیار از مردم به دیدن احمد رفت، چون نظر احمد برسید ابوالحسن آمد از جای برجست و پیش او باز دوید و بسیاری از اعزاز و اکرام کرد تا او را در صدر بنشاند.
سید ابوالحسن، چون این حالت بدیع و غریب از او دید سوال کرد که در این مدت هرگز چنین لطف و ترحیب درباره من نکردی از این نوبت موجب چیست، احمد قصه رفتن خود به صحبت امام حسن عسکری (علیه السلام) به (سر من رای) و منع کردن امام (علیه السلام) او را از صحبت شریف به سید ابوالحسن(595) باز گفت، چون ابوالحسن این قصه را شنید، بگریست و گفت امام (علیه السلام) تا بدین غایت مرا حرمت همی نهند، پس روا نباشد که من به غیر رضای خدای عمر و زندگانی گذارم، پس گفت توبه کردم و به درگاه حق رجوع نمودم و پشیمان شدم از افعالی که از سر جهل و نادانی مباشر آن می شدم و برخواست و به سر منزل خود بازگردید و آلات شراب بشکست و در مسجد همه اوقات اعتکاف گرفت تا آن گاه که او را وفات رسید و او را به مقبره بابلان(596) دفن کردند.
بیست و سوم: نیز در آن کتاب روایت کرده از هذیل بن حسان و او از برادر جعفر روایت می کند، که او گفت: در خدمت حضرت صادق (علیه السلام) گفتم: که مرا پیش یکی از آل محمد (علیهم السلام) حقی بود و به من نمی داد و دفع و مطل می نمود، پس بدان سبب من او را سخن درشت گفتم و من بر آن پشیمانم حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: که آل محمد (علیهم السلام) را دوست دارید و ذمتهای ایشان را برگردانید و ایشان را بحل کنید و به غایت ایشان را گرامی دارید و چون با ایشان مخالطه و آمیزش کنید و با ایشان معامله، خرید و فروش نمائید و به ایشان درشتی نکنید و ناسزا نگوئید.
بیست و چهارم: و نیز در آنجا روایت کرده به اسناد معتبر از ابی عبدالله که او فرمود: که جد ما محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است که زود باشد که من در قیامت از برای چهار طایفه و چهار صنف مردم شفاعت کنم، اگر چه ایشان را به مثل گناه همه دنیا بود. اول: کسی که برای ذریت من شمشیر کشد و ایشان را نصرت و یاری دهد.
دوم: مردی که ذریت مرا در حال فقر و فاقه و دست تنگی بدانچه در دست او باشد از مغال و منال سخاوت کند و با ایشان بخشش کند.
سوم: مردی که ذریت مرا به دل و زبان دوست دارد.
چهارم: مردی که چون ذریت من عاجز و درمانده باشند حاجتی از حاجات ایشان بر آرد و در گذاردن حاجات ایشان سعی نماید.
بیست و پنجم: عالم جلیل و حبر نبیل، که در عصرش برای او در تقوی و زهد نظیر و عدیل دیده نشده مرحوم حاج ملا علی طهرانی مجاور نجف اشرف اعلی الله تعالی مقامه، که در آخر ماه صفر سنه 1797 مرحوم شد خبر داد مرا شفاها، که والد مرحومم حاج میرزا جلیل طیب (رحمه الله) که سابقا ذکر از او شد همیشه می گفت: که وجود من و وجود اولادم جمعیا از برکت آن علویه بود که در کربلا منزل داشت. پرسیدم سبب آن، چگونه بود، گفت: پیش از آن که عیال اختیار کنم در طهران بودم شبی در خواب مردی را دیدم که خوش صورت و شمایل بود و جامه سفید در بر داشت، پس به من گفت: اگر قصد زیارت امام حسین (علیه السلام) داری، پس تعجیل کن که بعد از دو ماه دیگر راه مسدود می شود به نحوی که مرغی پرواز نخواهد کرد و در خاطرم زیارت آن جناب بود، پس چون بیدار شدم مهیای زیارت مولای خود شدم، پس به زیارتش مشرف شدم و تاریخ خواب را ضبط کردم، پس نگذشت از آن حدی که معین کرده بود که راه مسدود شد، پس دانستیم که آن خواب راست و آن مرد در خبری که داد صادق بود و چون سید العلماء المحققین میر سید علی صاحب ریاض از من معالجات نیکو دید و در طبابت نفوس مردم را به سوی من ترغیب می کرد، پس مدتی ماندم و مردم به من رجوع می کردند تا آن که روزی در محکمه خود نشسته بودم ناگاه زنی داخل شد با خادمه چون از مردم فارغ شدم و کسی نماند نزدیک من آمد و دست خود را بیرون آورد دیدم نمانده در آن جز از استخوان و به جهت مرض آکله، چون آن را مشاهده کردم طبعم مشمئز شد و به او گفتم این مرضی نیست که بتوانم او را علاج کنم، پس آهی حسرتانه کشید و بیرون رفت، دلم سوخت خادمه او را آواز دادم و پرسیدم این زن کیست؟ گفت: صاحب بیگم از پدر و مادر علویه است و شوهرش علوی بود او را از هند آورد با مالی فراوان که از اندازه بیرون برد و همه آن را صرف کرد برای ابی عبدالله و الان دستش خالی شده و مالی ندارد و به این مرض مبتلا شده که دیدی، پس به او گفتم: بگو بیاید تا معالجه کنم، پس آمد و شروع کردم در علاج او از فصد و حجامت و مسهلات و معاجین و تا شش ماه، پس از دستش و سایر بدنش که به این مرض مبتلا شده بود شروع کرد گوشت روئیدن و سال نشد که مرض بالمره و تمام شد، چنانچه گویا هرگز نداشت، پس علویه پیوسته نزد من می آمد و چون مادر به فرزند مهربانی می کرد تا آن که مدتی گذشت، پس در خواب دیدم همان مردی را که خبر داد که راه بسته می شود و امر کرد مرا به تعجیل در زیارت ابی عبدالله که می گفت ای فلانی، مهیا شو برای سفر آخرت که نمانده از عمر تو مگر ده روز، پس بیدار شدم از خواب ترسان و هراسان، پس گفتم لا حول و لا قوة الا بالله، انا لله و انا الیه راجعون و گفتم این آخر ایام من از دنیا است، پس در آن روز مراتبی عارض شد سخت و شدید، تا آن که بستری شدم و علویه پرستاری می کرد مرا و آنچه حاجت داشتم انجام می داد تا آن که روز دهم شد و احبای من در کنارم جمع شدند، پس در آن هنگام که ایشان نظر می کردند به من و من نظر می کردم به ایشان که ناگاه دیدم خود را که منتقل شدم از عالمی به عالمی دیگر، از آنها که در دور من بودند احدی را نمی دیدم و من در آن عالم بودم که ناگاه دیدم دیوار خانه شکافته شد و دو نفر از آنجا بیرون آمدند که به غایت مهیب بودند، یکی از آن دو بالای سر من نشست و دیگری در زیر پای من و ایشان چیزی از بدن مرا مس نمی کردند، ولیکن خود را چنان می دیدم که از عروق من چیزی متعلق و متصل است به ایشان به نحوی که از وصف کردن آن عاجزم تا آن که جان خود را چنین کردم که به حنجره رسیده در این حال باز دیوار شکافته شد و مردی بیرون آمد و به آن دو نفر گفت: او را بگذارید، ایشان گفتند ما ماموریم، پس به ایشان گفت: به درستی که حسین بن علی (علیه السلام) شفاعت کرد نزد خداوند که به دنیا رجوع کند، پس برخواستند و رفتند و من برگشتم و به عالم اول آن جماعت را که در اطراف من بودند دیدم، که تهیه اسباب مردن منند، پس چشم خود را باز کردم ایشان مسرور شدند و بشارت دادند که ناگاه علویه داخل شد و گفت: بشارت باد شما را به شفای فلان؛ زیرا که جدم حسین (علیه السلام) شفاعت کرد نزد خداوند در شفای او، گفتند: چگونه دانستی گفت: من رفتم نزد قبر جدم حسین (علیه السلام) پس تضرع کرد به سوی خداوند در شفای این مریض و به آن جناب در شفاعت نزد خداوند، پس خواب بر من مستولی شد در خواب جدم حسین (علیه السلام) را دیدم، پس گفتم: یا جداه از تو می خواهم شفای فلان را فرمود فلان عمرش منقضی شده گفتم: ای آقای من، من این را نمی فهمم شفای فلانی را می خواهم، پس فرمود: من خداوند را می خوانم، پس اگر حکت را در اجابت دید مستجاب خواهد فرمود؛ آنگاه دست های مبارک خود را به جانب آسمان بلند کرد و دعانمود، پس فرمود: بشارت باد تو را به درستی که خدای تعالی دعای مرا در شفای فلانی مستجاب فرمود جناب حاجی (قدس سره) می فرمود عمر والد در آن وقت بیست و هفت یا هشت سال بود و روز وفات قریت به نود سال داشت و به من می گفت ای فرزند از برای علویات شان بزرگی است و من و از ایشان عجایب دیدم و پاره از آن کرامات را نقل می کرد.
مولف گوید: خداوند به آن مرحوم پنج پسر بعد از آن مرض عطا فرمود از علمای مبرزین و سه از اطبای ماهرین یکی از ایشان مرحوم مرقوم بود که آیتی از آیات خداوندی در زهد و تقوی و کرامت و حسن خلق و معاشرت و نمونه بود، از خلص اصحاب (علیه السلام) و کملین علماء گذشته در سفر و حضر مدتی با او مصاحبت کردم و اگر بخواهم صفات حمیده و عبادت و رفتار و حالاتش را ذکر کنم از وضع کتاب بیرون خواهم رفت، حشره الله تعالی مع موالیه.
بیست و ششم: عالم ربانی و استاد رموز اخبار و اشارت قرآنی المولی الاجل جناب آخوند ملافتحعلی سلطان آبادی ایده الله، نقل نموده که از یکی از ارحام خود که در نهایت تقوی و سداد و مواظب طاعات و عبادات و از اهل ورع بود، که شبی در ایام گرانی در مسجد بودم، پس از ادای نماز به جماعت، واعظی بر منبر برآمده در ضمن مواعظ شرحی از خمس سادات و اعانت ذریه کرام بیان فرمود مردم را تحریص و ترغیب نمود، پس به خود گفتم گندمی که در خانه اندوخته و منتظر زیاد شدن قیمتی، با این تنگی و کثرت فقراء راهی ندارد و همچنین انتظار کشیدن آخر سال که شاید مخارج دیگر پیدا شود و از آن خمس گندم باقی مانده را دادن حسنی ندارد، چه به حسب ظاهر مخارج تازه نیست و مایحتاج خانه تا آخر سال مهیا، پس با خود قرار دادم که اولا خمس گندم موجود را بدهم و باقی را فردا به فروختن و قرض دادن به هر کس هر چند که بی اعتبار باشد تمام کنم، پس به خانه آمدم خواستند طعام حاضر کنند امتناع کردم که تا خمس این گندم را ندهم چیزی نخواهم خورد، گفتند: بماند فردا راضی نشدم، پس فقراء سادات را که می شناختم حاضر کردم و حساب گندم که در میان کندوها بود می دانستم، پس خمس آنها را به ایشان دادم رفتند، آن گاه غذا خوردم علی الصباح در مسجد حاضر شدم و فریاد کردم که هر کس گندم می خواهد و به خریدن یا به قرض به خانه آید مردم از شنیدن این مژده خرسند و به سوی خانه شتافتند، آنچه بود به قیمت وقت یا قرض که هنگام درو دهند بردند ظهر شد آمدم مشغول حساب گندم فروخته قرض داده شدم دیدم به اندازه پیش از دادن خمس است که گویا از آن کندوها که وزن گندم هر یک معلوم بود چیزی برداشته نشده و به آنچه سادات بردند و نقصی در گندم به هم نرسید و دانستم که این کرامت باهره از خلوص اعانت به آن ذریه طاهره بود.
بیست و هفتم: عالم فاضل جلیل میرزا عبدالله اصفهانی، معروف به افندی، تلمیذ علامه مجلسی در کتاب ریاض العلماء در ضمن احوال سید اجل امیر کمال الدین فتح الله بن هبته الله بن عطاء الله الحسنی الحسینی السلامی الشامی ذکر نموده که او را کتابی است نامش ریاض الابرار در مناقب ائمه ابرار (علیهم السلام) و در آن جا روایت کرده از اربعین(597) از اربعین از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: هر که دید یکی از فرزندان مرا و بر نخواست که برای او به جهت تعظیم، پس به تحقیق که مرا جفا کرده و هر کس مرا جفا کرده، پس او منافق است.
بیست هشتم: نیز در آنجا روایت کرده از اربعین سید علاءالدین از سلمان (رضی الله عنه) از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: کسی که بیند یکی از فرزندان مرا و نایستد برای او ایستادن تمام؛ یعنی راست بایستد، به جهت تعظیم او خداوند او را به بلائی که نیست برای او دوائی مبتلا می کند.
بیست و نهم: در تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروی است که گفت: شنیدم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که گفت: می گوید خدای تعالی، منم رحمن و اوست رحم جدا کردم برای او اسمی از اسم خود، پس هر که او را نیکی کرد او را نیکی می کنم، هر که قطع کند آن را قطع می کنم او را آن گاه علی (علیه السلام) فرمود: آیا می دانید چیست این رحمی که کسی او را وصل کند او را رحمان و هر که قطع کند قطع می کند، پس کسی گفت: یا امیرالمؤمنین تحریص فرموده خداوند به این کلمه هر قومی را بر این که اکرام نمایند خویشان خود را و نیکی کنند ارحام خود را فرمود: آیا ترغیب می کند ایشان را بر این که نیکی کنند ارحام کافرهای خود را و این که تعظیم کنند آن را که خدای حقیر کرده و واجب نموده کوچک شمردن او را از کافرین، گفتند: نه ولیکن؛ ترغیب نموده ایشان را بر صله ارحام مؤمنین، خود فرمود: واجب کرده خدای ارحام ایشان را به جهت اتصال آنها به پدران و مادران را، گفتند: آری، ای برادر رسول خدا، فرمود: پس ایشان در این حال ادا می کنند حقوق پدران و مادران را، گفتند: آری، ای برادر رسول خدا، فرمود: پس پدران و مادران ایشان جز این نیست که غذا دادند ایشان را از دنیا و نگاه داشتند ایشان را از مکاره آن و آن نعمتی است زائل و مکروهی است که تمام می شود و رسول پروردگار ایشان، رانده است ایشان را به سوی نعمتی که زایل نمی شود نگاه داشته از مکروه ابدی که تمام نمی شود، پس کدام یک از این دو نعمت یا دو رحم بزرگترند. گفتند: نعمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بزرگتر و جلیل تر و عظیم تر است و فرمود: پس چگونه رواست که ترغیب نماید بر اداء حق آن که حقش کوچک است و تحریص نفرماید بر اداء حق آن که حقش بزرگتر است گفتند: جایز نیست این، فرمود: پس در این هنگام حق رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عظیم تر باشد از حق پدر و مادر و حق رحم او نیز عظیم تر است از حق رحم آنها، پس رحم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اولی باشد به صله عظیم تر باشد در قطیعه، پس ویل همه ویل برای آن که قطع کند آن را، پس ویل همه ویل برای آن که تعظیم نکند حرمت ایشان را آیا ندانستی که حرمت رحم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و حرمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حرمت خدای تعالی است تا این که فرمود: به درستی که رحمی که مشتق فرموده او را خدای از رحمت خود به قول خود که منم رحمن و او است رحم، رحم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است و به درستی که از اعظام خدا است اعظام رحم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و به درستی که از اعظام رحم محمد است اعظام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و به درستی که هر مؤمن و مؤمنه از شیعیان ما او را از رحم محمد است و اعظام ایشان از اعظام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است، پس وای بر آن که سبک شمرد چیزی را از حرمت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و خوشا حال آن بزرگ شمرد حرمت او را و اکرام نماید رحم او را و آن را وصل نماید.
سی ام: در کتاب تحفةالازهار، سید ضامن مدنی مذکور است که تقی عری حکایت کرده از یعقوب بن یوسف بن علی بن محمد مغربی که گفت: حکایت کرد برای من شیخ عالم فاضل کامل زاهد عابد، ابوعبدالله محمد بن فرحون فارسی در روضه نبویه علی مشرفها السلام در سنه هشتصد و ده که گفت: من دشمن می داشتم سادات اشراف بنی حسین اهل مدینه را، به جهت شدت تعصب ایشان در مذهب خود و بغض ایشان اهل سنت را و سب کردنشان علانیه، پس در خواب دیدم که در مسجد نبوییم مقابل قبر شریف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، پس به من فرماید: ای ابوعبدالله محمد چه شده تو را که فرزندان مرا دشمن داری، گفتم: حاش الله، دشمنی با ایشان ندارم، این است که ناخوش دارم آنچه می بینم از شدت بغض ایشان اهل سنت تو را و آشکارا سب کردنشان صحابه تو را؛ پس فرمود که تو را داخل کرده میان من و فرزندان من و اصحاب من و بر تقدیر صحت قول تو فرزندان من عاق است آیا ولد عاق ملحق نمی شود به نسب، پس گفتم بلی یا رسول الله، و از تو عفو می طلبم، پس بیدار شدم از خواب ترسان و توبه کردم به سوی خدا همان ساعت در نزد ضریح مقدس با اخلاص و نیت صادقانه و ملاقات نمی کردم احدی از ایشان را مگر، آن که به قدر استطاعت مبالغه می کردم در اکرام و اجلال و اعظام او و این شخص صاحب آن استعمار است که در حکایت نوزدهم گذشت.
سی و یکم: شهید اول در کتاب درةالباهره من الاصداف الطاهره، روایت کرده از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: که کسی فرزندان مرا اکرام کند، پس به تحقیق که مرا اکرام کرده و فرمود: کسی که دشمنی یا اهانت کند فرزندان مرا، پس به تحقیق که دشمن داشته مرا و کسی که دشمن داشته مرا، پس به تحقیق که خداوند را دشمن داشته است.
سی و دوم: و نیز در آنجا و در کتاب جامع الاخبار از آن جناب روایت کرده که فرمود: فرزندان مرا دوست دارید نیکوکاران را برای خدا و بدکاران را برای من و آن خبر را سیدالعلماء المتبحرین میر سید احمد حسینی سبط محقق کرکی و خاله زاده میر داماد و داماد او را در منهاج الصفوی ذکر کرده و نیز دولت آبادی از علماء هند در مناقب خود از فوائد جلالیه نقل کرده به این عبارت را اکرموا اولادی الصالحون لله والطالحون لی چنانچه در فضائل السادات نقل کرده.
سی و سوم: شیخ صدوق در معانی الاخبار روایت کرده که شخصی از جناب صادق (علیه السلام) پرسید، از معنی (حی علی خیرالعمل فرمود: بهترین عمل نیکی کردن بر فاطمه (علیهالسلام) و اولاد او است.
سی و چهارم: در جامع الاخبار از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: که اکرام کنید یا گرامی دارید فرزندان مرا و نیکو به جا آرید روش مرا یا تحسین کنید و نیکو شمرید آداب مرا یا به حسن آداب با من سلوک نمائید.
سی و پنجم: در آن کتاب از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: آمیزش مکن با احدی از علویین؛ زیرا که اگر با ایشان مخالطه و آمیزش کنی همه ایشان را مبغوض خواهی داشت، ولیکن دوست دار ایشان را به قلب و هر آینه دوستی تو ایشان را از دور بوده باشد.
سی و ششم: محمد بن علی بن شهر آشوب مازندرانی، در کتاب مناقب از محمد بن کعب قرطی، روایت کرده که گفت: در جحفه(598) خوابیده بودم، پس دیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب پس رفتم خدمت آن جناب، پس فرمود: به من که ای فلان مسرور شدم به سبب آنچه می کنی از احسان به اولاد من در دار دنیا، پس گفتم: که ایشان را واگذارم، پس به کی احسان کنم که بهتر از ایشان باشد، پس حضرت فرمود: چون چنین است پس جزای عمل تو در عقبی با من است. پس نزد آن حضرت طبقی بود که در آن خرمای صیحانی بود. از آن جناب از آن خرما طلب کردم، پس قبضه از آن به من داد که در آن هیجده دانه خرما بود، پس تعبیر کردم آن خواب را که من هیجده سال زندگانی خواهم کرد، پس این خواب را فراموش کردم پس روزی دیدم ازدحام مردم را در موضعی از مردم سبب ازدحام را، پرسیدم گفتند: حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) آمده، پس دیدم آن جناب را که نشسته در آن موضعی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم که در آنجا نشسته بود و پیش آن حضرت طبقی بود که در آن خرمای صیحانی بود، پس از آن خرما از آن حضرت طلبیدم پس کفی از آن خرما به من داد، که قدر آن هیجده دانه بود گفتم به آن جناب که زیاده به من از آن ده، فرمود: اگر جدم (صلی الله علیه و آله و سلم) زیاده به تو داده بود ما نیز زیاده می دادیم.
سی و هفتم: عالم فاضل متبحر بصیر سید محمد اشرف بن سید عبدالحسیب بن عالم جلیل میر سید احمد بن سید زین العابدین عاملی اصفهانی، در کتاب فضایل السادات که برای شاه سلطان حسین صفوی نوشته و تاریخ اتمام آن سنه هزار و صد و شش است از بعضی کتب معتبره نقل کرده که در شهر بصره زن فقیره علویه بود و چهار نیک اختر داشت که همه از غایت افلاس بی غذا از سؤالقضاء متلبس به لباس برهنگی گرسنگی بودند، پس داخل شد ایام عید بر آن ماتم زدگان صبیه سعیده صغیره او گریست و گفت از غایت آرزومندی و نیاز ای مادر آیا گمان داری و می بینی که ما در این عید از نان جوی توانیم سیر شد، پس مادر گریست و از غایت اضطرار از خانه بیرون آمد که از جهت ایشان تحصیل نانی کند، پس رفت به خانه قاضی بصره قاضی ابوالحسین بصری، پس گفت: ای قاضی من زن علویه فقیره ام و از برای من چهار دختر جوان عریان است و این ایام، ایام اجرای صدقات است پس نظر کن در امر ما و امر کن برای ما، از بیت المال یا از وجوه آنقدر که به سبب آن عسرت و تنگی روزگار ما دفع شود و پس به تحقیق که روز قیامت سوال کرده خواهی شد از ما اگر حقوق ما اهل بیت را به عقوق مبدل سازی، پس قاضی از روی محبت و تکریم به او گفت که فردا بیا نزد من، که به خوشی و نیکویی تو را روانه خواهم کرد، چون علویه برگشت یکی از آن دختران گفت ای مادر، اگر قاضی به تو چند درهم نقره دهد برای من چه خواهی خرید، مادر به او گفت چه می خواهی گفت: قدری پنبه می خواهم که ریسمان کرده پیراهن بدوزم و دختر دیگر گفت: من از آن وقت که پدرم وفات کرده آرزوی نان بازار دارم، دختر صغیره گفت: من یک قرص نان درست می خواهم. بامداد روز دیگر مادر نزد قاضی رفت و در گوشه نشست تا مردم متفرق شدند بعد از آن گفت: ای قاضی، من آن زن علویه ام که دیروز وعده نمودی که به من و دخترانم احسان کنی، پس قاضی بانگ زد بر او و امر کرد غلامان خود را که این سیده را بیرون کنید، پس آن علویه بیرون آمد گریان و نالان و شکسته خاطر و با حسرت و ناله می کرد با زبان فصیح و صوت ملیح و می گفت چه بگویم با فاطمه دختر کوچک و با زینب دختر بزرگ که امیدوار و منتظر من هستند و به چه روی برگردم به سوی ایشان و به چه زبان عذر بخواهم، پس گفت: اللهم لاتخیب ظنی فانی رفعت الیک قصتی و منک سئلت حاجتی انک علی کل شی ء قدیر ای سید من ناامید نگردان امید مرا، پس به درستی که من بلند کردم به سوی تو قصه خود را و از تو سوال نمودم حاجت خود را به تحقیق که تو بر همه چیز قادر و توانائی، پس در این حال سیدوک نام مجوسی، مست لایعقل سواره به او برخورد، و چون صدای گریه و ناله آن سیده را شنید گمان نمود در عالم مستی که آن علویه به صدای بلند تغنی و سرود می نماید پس آن مجوسی گفت چه خوش است صوت تو و چه دردناک است قلب تو، پس تو را، چه می شود سیده گمان کرد که او هشیار و مسلمان و به او ترحم نموده است احوال خود را برای او گفت پس مجوسی به غلامان خود امر نمود که آن زن را برداشته به خانه بیاورید، چون به خانه رسید برای آن سیده صندوقی بیرون آوردند که در آن چهارصد اشرفی و پنج دست رخت بود به آن سیده گفت که این برای تو و دختران تو است، پس سیده به آن مجوسی دعا کرد و برگشت فرحناک به سوی دختران خود، چون دختران آنها را دیدند مجوسی را دعا کردند و گفتند: ای آن که حق احسان و نعمت بر ما داری ساکن گرداند خداوند تو را در قصرهای بهشت و به تو عطا نماید فوز و رضوان و خدمت کار تو گرداند در بهشت حور و ولدان و بگرداند تو را از اولیا و محبین رحمن؛ پس در همان شب قاضی در خواب دید که گویا داخل شد در فضای بوستانی و به نظر در آورد قصرهای دلکش نیکو، پس آمد که داخل آن قصور شود؛ رضوان که حاجب بود مانع شد، قاضی از سبب ممانعت پرسید رضوان فرمود: این از آن تو بود اگر به نیکوئی معاشرت کرده بودی با آن سیده، ولیکن از تو گرفته شد و داده شد به سیدوک مجوسی، پس قاضی ترسان و هراسان از خواب بیدار شد و فی الحال سوار شد و آمد تا در خانه سیدوک و بر او داخل شد و گفت چه عمل نیک در این ایام کردی، مجوسی گفت: هفت روز است که مستم از آنچه می گوئی خبری ندارم که کاری کرده باشم، قاضی گفت: نه چنان است فکری کن و تامل نما، پس غلامان گفتند ای سید ما، تو به آن زن علویه در این ایام چهارصد اشرفی و پنج دست رخت دادی، قاضی گفت: می فروشی ثواب این عمل خیر را به ده هزار اشرفی مجوسی گفت چه باعث شده تو را بر این معامله گفت: چون در خواب چنین و چنان دیدم مجوسی گفت: هر عمل مقبولی گران بهاء است هرگاه دانستم که عمل من مقبول شده، مرا تمکن آن نیست که آن را بفروشم، دست خود را دراز کن که من گواهی می دهم به وحدانیت خداوند و رسالت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، پس شهادتین گفت و اسلامش نیکو شد و علویه را طلبید و نصف مال خود را به او داد. راوی این حکایت گفت: که این صنف مردم را خدای عزوجل آفریده برای جنت و راحت، نه برای خدمت و عبادت یعنی، برای صنفی خاصی از عبادت که دادرسی درماندگان و برداشتن اضطرار بیچارگان باشد که از افضل عبادات است.
سی و هشتم: در کتاب جامع الاخبار مروی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: که استخفاف نکنید به فقراء شیعه علی (علیه السلام) و عترت او که مردی از ایشان شفاعت می کند در مثل دو قبیله که ربیعه و مضرند.
سی و نهم: و نیز در آنجا روایت کرده از آن جناب که فرمود: هر کس با اولاد من طعام بخورد خدای تعالی جسد او را بر آتش حرام گردانید و ظاهر آن است که مراد این باشد که اولاد آن جناب برابر سر طعام خود حاضر کند و با او طعام بخورد.
چهلم: در کتاب فضائل السادات، از بعضی کتب انساب نقل کرده که آن جناب فرمود: هر که نیکی کند به یکی از ذریه من، پس او در بهشت در درجه ما خواهد بود همانا مقصود اصلی از این باب تحریص و ترغیب بر اعانت و رعایت و احسان به ذریه طاهره و سلسله علیه عالیه سادات عظیم الشان و الدرجات بود نه شرح مقامات و خصایص و فضایل و مناقب این طایفه، چه آن بیشتر از آن است که در این مختصر بگنجد و بسیاری از علما و متقدمین و متاخرین را تصانیف مستقله در این باب است و اتقن از آنها در متاخرین سیادت الاشراف سید المحققین العظام سید حسین مفتی کرکی دختر زاده محقق ثانی است و اجمع آنها فضایل السادات سابق الذکر است والله العالم.