فهرست کتاب


کلمه طیبه

میرزا حسین طبرسی نوری معروف به محدث نوری

باب پنجم: در ذکر سایر صفات و جهات و وجوه و عناوین موجوده در اهل علم و مشتغلین و اخیار و متدیوس خصوص قاطنین در عتبات عالیات و مجاورین قباب عرش درجات، که ملاحظه هر یک خود کافی در ریحان، بلکه لزوم رعایت ایشان است، از هر کس به مقدار استعداد و مکنت و آن بسیار است و به

هشت نوع از آن اکتفا می کنیم
1. در فضیلت جهاد و جهاد اکبر و اصغر.
2. فضیلت جهاد عالم و شهداء و برتری جهاد عالم.
3. علماء و مرابطین.
4. رعایت حقوق همسایگی خانه خدا (جارالله)
5. رعایت رسول (ص) و ائمه علیهم السلام حق هم جوارگی خانه.
6. شهدا از فضائل، مناقب، شرافت و کرامت مجاورین.
7. محبت ائمه علیهم السلام به مجاورین قبور خود.
8. علما آباد کنندگان خانه خداوند و مشاهد مشرفه هستند.
9. غربت مؤمن در دنیا و علما و صدقه و آیه انفال و فضیلت آنها.
10. ترحم بر غربا و غریب بودن اهل علم.
اول: این که گروه از مجاهدینند، و اعانت مجاهدین از کسی که خود عاجز از جهاد است، لازم و تجهیز این عسکر در موسم حاجت به قدر قوه بر او متحتم. بیان این اجمال، آن که جهاد که از واجبات اصلیه و ارکان شریعت اسلام است بر دو قسم است.
قسم اول: جهاد با اهل کتاب و مشرکین و خارجین بر امام مسلمین، با تیغ و سنان و مال و جان چه در مقام دعوت به اسلام و تطهیر زمین از قذارت کفره لئام یا گاه مدافعت و برگرداندن شر آن قوم، هنگام هجوم آنها بر بیضه دین و حوزه مسلمین و مقصود اصلی از این قسم حفظ نفوس و اموال و عرض مسلمین و تمکن از اقامه شرایع و اظهار رسوم مذهب است و اجر جزیل و ثواب عظیم به ازاء این عمل در شرع مقرر شده و در ترغیب به آن کافی است آیه مبارکه
ذلک بانهم لایصیبهم ظما و لا نصب و لا مخمصة فی سبیل الله و لا یطئون موطئا یغیظ الکفار ولا ینالون من عدو نیلا الا کتب لهم به عمل صالح ان الله لا یضیع اجرالمحسنین ولا ینفقون نفقة صغیرة و لا کبیرة و لا یقطعون وادیا الا کتب لهم لیجزیهم الله احسن ما کانوا یعملون(158)
حاصل ترجمه: آن که نرسد به مجاهدین هیچ تشنگی و نه رنجی و نه گرسنگی در راه خدای و پای بر جای ننهند و قدمی نگذارند که در آن کافران را به خشم آرند و نرسانند، هیچ نقصی به دشمنی از کشتن و جراحت و رنجوری و غارت مال و غیر آن، مگر بنویسند به آن بر ایشان عملی صالح و کاری شایسته به درستی که خدای ضایع نکند مزد نیکوکاران را و خرج نکنند خرج اندک یا بسیار. و طی نکنند مسافتی را در رفتن و باز آمدن، مگر آن که بر ایشان بنویسند، تا خداوند ایشان را پاداشی نیکوتر از آنچه هستند دهد که می کنند.
در کافی مروی است از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: برای بهشت دری است که آن را باب مجاهدین گویند، می روند به سوی او و آن باز است و ایشان شمشیرهای خود را حمایل کرده اند و جمیع مردم در موقفند و ملائکه به ایشان مرحبا می گویند فرمود: پس کسی که ترک کند جهاد را می پوشاند او را خداوند جامه خاری و پریشانی و در معیشت و فنای در دین. و ایضا در آن کتاب است که آن جناب فرمود: جبرئیل مرا خبر داد به امری که روشن شد به آن چشمم و گشاده شد، به آن دلم؛ گفت: ای محمد، کسی که از امت تو در راه خدا جهاد کند و به او قطره ای از آسمان، یا دردسری، برسد خداوند برای او یک شهادت بنویسد.
در تهذیب شیخ طوسی مروی است که آن حضرت فرمود: شهید را هفت خصلت از جانب خداوند است، اول: آن که اول قطره که از خونش بر زمین ریزد تمام گناهانش آمرزیده شود. دوم: آن که سرش در دامن دوزنش از حورالعین قرار گیرد و غبار را از رخسارش پاک کنند و بگویند مرحبا به تو و او نیز به آنها چنین گوید سوم: آن که بر او از جامهای بهشت بپوشند.
چهارم: آن که پیشی گیرند خزنه بهشت از هر خوشبویی که کدام یک ایشان او را با خود گیرند. پنجم: آن که منزل خود را به بیند. ششم: آن که به روحش بگویند سیر کن در بهشت هر کجا که خواهی. هفتم: آن که بنگرد به روی خدا و این است راحتی، هر نبی و هر شهید، یعنی نظر به نور خدا یا به ائمه هدی (علیهم السلام) و در عقاب الاعمال از آن جناب مروی است کسی که بیرون رود به جهت جهاد در راه خدا، پس برای او است به هر گامی هفتصد هزار حسنه و محو کنند از او هفتصد هزار بدی و بلند کنند برای او هفتصد هزار درجه و در ضمان خدا خواهد بود. به هر مرگی بمیرد شهید است و اگر برگردد برگشته است با معاصی آمرزیده و دعای مستجاب شده و فضایل جهاد بسیار است، هر که خواهد به کتاب وسائل و غیره رجوع کند.
قسم دوم: جهاد با آن طوائف و تمام هفتاد و دو فرقه از فرق اسلام است، به تیغ زبان و رمح بنان بعد از تکمیل نفس و تهذیب و تحلیه آن بر نور علم و این نیز گاهی ابتدایی است به جهت بیرون آمدن خلایق از ظلمات کفر به نور اسلام از ظلمت نفاق به نور ایمان و از ظلمت شرک به نور توحید و از ظلمت شک به نور یقین و از ظلمت ریاء به نور اخلاص، که غرض اصلی است، از بعثت انبیاء و مرسلین و گاهی به جهت دفع شبهات مشککین و رد تدلیسات ملحدین از شیاطین انس و جن، که پیوسته درصدد اغواء و اضلال و برگرداندن انامند، از جاده مستقیمه اسلام و از این قسم تعبیر فرمودند: به جهاد اکبر، چنانچه اولی را جهاد اصغر نامیدند و راز بزرگ بودن آن از این، چند جهت است.
اول: آن که قوام جهاد اصغر به اکبر است، چه تا از قوت قلم و نصرت بیان علماء فضل جهاد و کیفیت و شروط و احکام آن و ترغیب و تحریص به آن واضح و محقق نشود، خلق به آن اقدام نکنند و نقد جان را از کف ندهند و پس از معرفت به قدر و منزلت آن در مقام یاری دین و محاربه با مشرکین برآیند.
دوم: آن که هر کس تا به شرف ادراک فضیلت اکبر فائز نگردد، به مقدار حاجت از او اصغر صورت نگیرد، چه تا معرفت باری و تصدیق به رسالت و اعتقاد به خلفاء راشدین و اقرار به معاد و راستی وعده جنت و وعید به دوزخ و فروختن نفس عزیز به مالک حقیقی تمام نشود؛ جهاد صحیح به عمل نیاید و آنان که از پی ریاست و کشورگیری و مال و منال تحصیل کردن در مقام مقاتله و مجادله بر آیند از فرض سخن بیرون و از ثواب موعود محرومند.
سوم: آن که مشقت و تعب اکبر به مراتب از اصغر بیشتر است. چه کثرت عدد عدو زیادی استعداد و قوت او و دوام اشتغال به محاربه هر چه بیشتر شد، جهاد دشوارتر است و یک صنف اعدای دین ابلیس و جنود او است؛ که در کثرت و استعداد و طول زمان اضلال و دوام اشتغال به اغواء بی نظیر و عدیل است و اما شیاطین انس؛ پس حال آنها نیز واضح است. جهاد با کفار در هر قرنی گاهی است؛ ولکن ملحدین و مشککین از علمای نواصب و سایر فرق و مذاهب مدام در کار نوشتن و گفتن و ضعفا را به اقسام حیله از دین بر گرداندن و هر روز از کارخانه غوایت شبهه تازه و خرابی جدیدی ظاهر که جواب از آن و بیرون کردنش از قلوب عوام در غایت صعوبت و مرارت است.
چهارم: آن که ثمر و فائده اکبر چندین برابر اجل و اعظم از نتیجه اصغر است، چه از کوشش و سعی در آن روح و نفس و عقل پاک و طیب و کامل و دین و ایمان و یقین مهذب حاصل گردد و از جد و جهد در این جسم، و مال محفوظ و سالم ماند از پرتو نور برهان ساطع مشعل های معرفت افروخته شود و از شعله آتش شمشیر قاطع، پیکر خبیثی سوخته گردد و از شعاع ضیاء دلیل بیان دل های تاریک آفتابی شود کتاب افروز و از لهب حجت و آتش زبان شهاب های ثاقبی پیدا شود، شیطان از سوز و از قوت تیر و سنان و حدت تیغ جان ستان، روی زمین از کثافات کافران پاک گردد و بدن های پلید بر روی خاک در افتد از جهاد اکبر پای در سلسله پیمبران گذارد و از جهاد اصغر در زمره مجاهدین و دلیران در آید، از یک آیت واضحه و بیان شافی دفترها از زندقه دریده و زنگها از دل زدوده شود و از یک ضربت مردانه جز کافری کشته یا مجروح نگردد.
پنجم: آن که ضرر آن طایفه که درصدد بر طرف کردن دین و باطل نمودن کلمه حق و از ادخال شبهه در قلوب مومنین اند، بیشتر است از ضرر آنان که در فکر وسعت مملکت و کثرت شوکت و افزون شدن درهم و دینار چه عزت و مال و عرض و جاه را فدای عقل و ایمان توان کرد، که اگر از آنها بکاهد بر اینها فسادی نرسد و بسیار شود که بر قوت آن بیفزاید و اما اگر از اینها کاست عیش جاودانی از دست رود و عزت مال را قدری نماند، چه آنها نیک و پسندیده اند، مادامی که معین و یاور دین باشند. یا لا محاله ضرری به توسط آنها نرسد و آن عز و جاه که از فروختن ایمان پیدا یا باقی بماند عذاب ابدی و خلود در جهنم آرد.
ششم: آن که هیچ کس را بی جهاد اکبر قدر و منزلت و ثواب و اجری نباشد و بی آن ایمانی ثابت و مذهبی مستقر به دست نیاید و بی جهاد اصغر، سالها غالب انام زندگی کنند و در ایمانشان نقصی و عیبی پیدا نشود.
هفتم: آن که جهاد اکبر واجب است بر هر مکلفی از پیر و جوان و مرد و زن و بنده و آزاد و غنی و فقیر و صحیح و رنجور. و اصغر واجب نباشد جز بر اشخاصی معلومه که صفاتشان در محلش مذکور است که و در اخبار به همه این جهات اشاره کرده اند؛ چنانچه از بیان سر فضیلت علماء بر مجاهدین ظاهر شده و برکات بعضی از آنها را ذکر می کنیم در کتاب بصائرالدرجات از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که: حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: مومن عالم ثوابش بیشتر است از روزه گیر شب زنده دار جهاد کننده در راه خدا و چون بمیرد در اسلام رخنه پیدا شود که آن را چیزی تا روز قیامت سد نکند.
در تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) مروی است که جناب صادق (علیه السلام) فرمود: آگاه باشید کسی که خود را به پای دارد به جهت منع شیطان و عفریت ها و شیعه های ناصبی، او از خروج کردن و مسلط شدن آنها بر ضعفای شیعه افضل است، از آن که جهاد کرده با روم و خزر؛ هزار هزار مرتبه به جهت آن که آن دفع می کند از دین های دوستان ما و این دفع می کند از بدنهایشان و ایضا در آن تفسیر مذکور است که آن جناب فرمود: در مقام تقسیم روات اخبار که قسمی از آنها قومی هستند، از ناصبی ها، یعنی دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) که قادر نیستند بر قدح در ما، یاد می گیرند بعضی علوم صیحه ما را، پس با قدر و منزلت می کنند به آن خود را در نزد شیعیان ما و عیب می گیرند از ما، در نزد دشمنان ما و زیاد می کنند بر آن علوم اضعاف اضعاف اضعاف(159) آن از دروغ ها بر ما. که ما از آنها بی زاریم، پس قبول می کنند از ایشان منقادهای از شیعیان ما به اعتقاد آن که آنها از علوم ما است، پس گمراه شدند و گمراه کردند آنها را و ضرر ایشان بر ضعفای شیعیان ما بیشتر است، از ضرر لشگر یزید بر حسین بن علی (علیه السلام) و اصحاب او، به جهت این که آنها سلب کردند از ایشان ارواح و اموال را، و از برای آن روح و مال برده، شده هاست در نزد خداوند بهترین حالت ها؛ به جهت آنچه رسید به ایشان از دشمنانشان و اما این علمای بدکار ناصبی ها که مشتبه کردند که دوست و اعدای ما را داخل می کنند شک و شبهه بر ضعفای شیعیان ما و گمراه می کنند و مانع می شوند ایشان را از اراده حق. و ایضا در آن تفسیر است که حضرت حسین بن علی (علیه السلام) فرمود: به مردی کدام محبوب تر است نزد، تو، مردی اراده کرده کشتن مسکینی را که ضعیف شده به رهانی او را از دست آن مرد، یا ناصبی که قصد کرده گمراه کردن مسکین مومنی از ضعفای شیعیان ما را باز کنی برای او از ابواب علم چیزی که نگاه دارد مسکین به آن خود را از او و بشکند او را به حجت های الاهی. باز خود فرمود؛ رهانیدن این مومن از دست این ناصبی به درستی که خداوند می فرماید: و من احیاها فکانما احیاالناس جمیعا(160) کسی که یک نفس را زنده کند چنان است که همه مردم را زنده کرده پس هر کس زنده کرد او را و از کفر راهنمایی کرد به ایمان، پس گویا زنده کرده جمیع مردم را پیش از آن که بکشد ایشان را به شمشیرهای آهنی و حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) به کسی فرمود: کدام را بیشتر دوست داری به رهانی اسیر مسکینی را از دست کفار یا به رهانی اسیر مسکینی را از دست ناصبی ها. عرض کرد سوال کن یابن رسول الله از خداوند که مرا توفیق جواب درست دهد. حضرت فرمود: خداوندا، او را توفیق ده. عرض کرد، بلکه رهاندن من مسکین اسیر را از دست ناصبی، به درستی که در این رهاندن اکمال عطای بهشت بر او است و رهاندن او از آتش است؛ و در آن اکمال عطای روح است بر او و دفع ظلم از او و خداوند عوض می دهد این مظلوم را به اضعاف آنچه رسیده به او و از ظلم و انتقام کشد از ظالم به آنچه عدالتش حکم کند. فرمودند: موفق شدی (لله ابوک(161) گرفتی این کلام را از جوف سینه من و از آنچه حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود یک حرف را قطع نکردی.
در جامع الاخبار از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروی است که فرمود: نشسته بودم در مجلس پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که داخل شد ابوذر، پس عرض کرد یا رسول الله، حضور تشییع جنازه عابد محبوب تر است نزد تو، یا مجلس عالم فرمود: ای ابوذر نشستن یک ساعت در وقت مذاکره علم محبوب تر است نزد خداوند از هزار جنازه از جنازه های شهداء و نشستن یک ساعت در وقت گفت و گوی علم محبوب تر است نزد خداوند از شب زنده داری هزار شب که در هر شب هزار رکعت نماز بکند و نشستن یک ساعت در وقت گفت و گوی علم محبوب تر است نزد خداوند از هزار جهاد و قرائت تمام قرآن عرض کرد یا رسول الله، گفت و گوی عالم بهتر است از خواندن، تمام قرآن، فرمود: ای ابوذر، نشستن یک ساعت در وقت مذاکره علم محبوب تر است نزد خداوند از خواندن تمام قرآن دوازده هزار مرتبه بر شما باد به مذاکره علم به جهت آنکه به علم می شناسید و حلال را از حرام و کسی که بیرون رود از خانه به جهت تحصیل بابی از علم بنویسد خداوند عزوجل برای او به هر قدمی ثواب پیغمبری از پیغمبران و خداوند او را به هر حرفی که می شنود یا می نویسد شهری در بهشت ببخشد و خداوند و ملائکه و پیامبران طالب علم را دوست دارند و علم را دوست ندارد مگر سعید، خوشا به حال طالب علم در روز قیامت. ای ابوذر نشستن یک ساعت در وقت مذاکره علم بهتر است برای تو از عبادت یک سال که روزهای آن را روزه و شب های آن با عبادت به سر برده شود و نظر به روی عالم بهتر است برای تو، از آزاد کردن هزار بنده و هر که بیرون رود از خانه اش به جهت تحصیل بابی از علم، خدا برای او به هر قدم ثواب شهیدی از شهدای بدر بنویسد.
و ایضا از آن جناب روایت نموده طالب علم افضل است در نزد خداوند از جهاد کنندگان و سر حد کفاره نگاه دارندگان و حاجیان و اعتکاف کنندگان. و استغفار می کند برای او درخت و دریاها و ستاره ها و آنچه آفتاب بتابد، و در کافی و غیره مروی است از جناب صادق (علیه السلام) که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دسته ای را به جهاد فرستاد. چون مراجعت کردند فرمود: مرحبا به قومی که به جای آوردند جهاد اصغر را و باقی ماند بر ایشان جهاد اکبر؛ کسی عرض کرد: جهاد اکبر کدام است؟ فرمود: جهاد نفس؛ و در من لا یحضر از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: چون روز قیامت شود جمع کند خداوند مردم را در یک مکان و خون شهداء با مداد علماء در میزان گذاشته شود بسنجند، پس مداد علماء بر خون شهداء برتری گیرد.
در مجمع البیان از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که: فضل عالم بر شهید یک درجه است و فضل شهید بر عابد یک درجه است و فضل نبی بر عالم یک درجه است و در جوامع طبرسی از آن جناب مروی است که روز قیامت سه طایفه شفاعت می کنند پیغمبران؛ علماء؛ شهدا. چون دانستی که طالبین علوم انبیاء و اوصیاء و مروحین ملت بیضا به اعانت نوشتن و گفتن و خواندن و رد کنندگان شبهات کفار و سایر فرق اسلام از اقسام مجاهدین و غزات؛ بلکه بهترین اصناف ایشانند، پس آنچه به مجاهدین وعده داده شده از خیرات دنیا و آخرت احسن آنها از ایشان خواهد بود. و کسی که از روی عجز و ترس یا کسالت و کثرت علایق و اشتغال به اصلاح امور معاش و حب وطن و امثال اینها همراهی با این عساکر منصوره به روح القدس نصیبش نشد و از این حظ عظیم محروم شد تکلیفش با این فرقه تکلیف گروهی است که به جهت اعذار جهاد با کفار در وقت ضرورت نکنند، که باید آنها را به مقدار حاجت اعانت مالی کنند.
از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که: هر کس اسباب جهاد کسی را فراهم آورد و او را به جهاد فرستد برای او است مثل اجر آن کس. و در کتاب جعفریات از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که روایت نمود: از پدرش از جدش از علی (علیه السلام) که فرمود: جبان، یعنی آن که از قتال ترسان است حلال نیست برای این که جهاد کند؛ زیرا که او زود فرار می کند، پس نگاه کند به آنچه می خواست به او جهاد کند؛ یعنی زاد و راحله و سلاح پس به آن مستعد کند. غیر خود را که برای او است، مثل ثواب آن شخص بدون این که از آن شخص چیزی کم شود. و فقها فرموده اند: اگر کسی مالدار باشد و از رفتن به جهاد عاجز باشد واجب است بر او غیری را بفرستد و بعضی این را مستحب دانستند و با قدرت اگر کسی را بفرستد وجوب کفائی از او ساقط می شود. و قطب راوندی و فاضل مقداد در آیات الاحکام خود تصریح فرمودند: که آیه شریفه: (جاهدوا باموالکم وانفسکم(162) ظاهر است بر وجوب بذل مال بر کسی که خود به جهاد نرود. به جهاد کنندگان به جهت تهیه اسباب سفر چه، با جهاد به نفس، بذل مال واجب نیست و همچنین آیه شریفه وکرهوا ان یجاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله(163) مذمت فرمود آنها را که به مال یا نفس جهاد نکنند و تحقیق کلام در دلالت این آیات موکول به محل خود است.
دوم: از عناوین موجوده در این فرقه مهتدیه زائر بودن است، چه غالب این جماعت در صباح و مساء به نعمت عظمای زیارت قبور سادات زمان (علیه السلام) منعم و به این عطیت کبری مکرم و هر که دستش از دامان وصال این موهبت کوتاه و از این فوز عظیم محروم تواند به اعانت کردن ایشان به مال خود را در زمره زائرین در آرد. و به آن ثوابهای جزیله که در اخبار متواتره بر ایشان مهیا شده فائز و با آن جماعت شریک شود و در کامل الزیاره به سند صحیح از یحیی خادم امام محمد تقی (علیه السلام) روایت کرده که گفت به آن جناب عرض کردم چه ثواب دارد، کسی که مهیا کند اسباب کسی را و به سوی کربلا بفرستد و خود به جهت عذری نرود: فرمود: (عطا می کند خداوند به او هر درهمی که انفاق کرده مثل احد از حسنات و جای آن درهم می دهد چندین برابر آنچه خرج کرده و بر می گرداند از او بلا، آنچه را که نازل شده، و دفع می کند و مال او را حفظ می کند
در تهذیب شیخ طوسی رحمه الله از علی بن میمون مروی است که گفت فرمود: به من از ابوعبدالله (علیه السلام) رسیده است که جماعتی از مردان شیعیان ما می گذرد بر ایشان یک سال و دو سال و بیشتر از این و زیارت نمی کنند و حسین بن علی بن ابیطالب (علیهماالسلام) را عرض کردم فدای تو شوم، به درستی که من می شناسم مردمان بسیاری به این صفت فرمود: آگاه باش قسم به خداوند از نصیب خود محروم شدند و از ثواب خداوند اعراض کردند و از جوار محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در بهشت دور شدند، گفتم اگر به عوض خود کسی را بفرستد آیا کفایت می کند فرمود: آری.
در بحار از آن جناب روایت کرده که: فرستاد به سوی بعضی از شیعه ها و به او فرمود: بگیر این دراهم را و حج بکن به نیابت پسرم اسماعیل که می باشد برای تو نه سهم از ثواب و برای اسماعیل یک سهم و همچنین فرستاد ابوالحسن عسکری (علیه السلام) یک نفر از زائر از جانب خود به سوی قبر ابی عبدالله (علیه السلام) پس فرمود: از برای خداوند است مکان ها که دوست می دارد دعا کند در آن، پس مستجاب کند و به درستی که حایر(164) حسین (علیه السلام) از آن مواطن است، بلکه از اخبار شریک شدن به مجرد نیت و رضا ظاهر می شود، که با اعانت و سبب شدن در عمل امر شراکت اوضح و استحقاق ثواب اکثر و اولی خواهد بود و در جمع الجوامع شیخ طبرسی مروی است که در غزوه تبوک حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به اصحاب خود فرمود، به تحقیق که گذاشتید در مدینه جماعتی را که سیر نمی کنید مکانی را و نمی گذارید وادی را مگر آن که هستند با شما و ایشان کسانیند که درست است نیتهایشان و خالص است پهلویشان و مایل است قلوبشان به جهاد و مانع شده ضرر ایشان را از به جهاد رفتن.
در نهج البلاغه مذکور است که: چون حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر اصحاب جمل ظفر یافت شخصی از اصحاب به آن حضرت عرض کرد دوست می داشتیم که برادر فلان کس حاضر بود تا می دید نصرت دادن خداوند تو را بر اعدایت، فرمود: آیا میل برادرت با ما است گفت: بلی فرمود: به تحقیق که حاضر بوده است با ما در لشکر ما قومی که در صلبهای مردان و رحمهای زنانند زود است که زمان عارف کند به ایشان؛ یعنی ظاهر کند آنها را و محکم کند ایمان را به ایشان و در بشارةالمصطفی مروی است که از عطیه کوفی، که چون جابر انصاری در روز اربعین به زیارت حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) مشرف شد، بعد از ادای مراسم زیارت سلام به شهداء کرد و در خطاب به آنها گفت: قسم به خداوندی که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به راستی فرستاده که ما شریک شدیم با شما در جهادی که کردید. عطیه گفت که چگونه ما با ایشان در اجر شریکیم و حال آن که در هیچ وادی فرود نیامدیم و به کوهی بالا نرفتیم و این جماعت جدایی افتاده میان سرها و بدنهایشان. و اولادشان یتیم و زنهایشان بیوه شده اند. جابر گفت: ای عطیه، شنیدم از حبیبم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: کسی که دوست دارد عمل قومی را شریک می شود در عملشان قسم به آن خداوند که محمد فرستاده اوست که نیت من و اصحاب من به آن طریقه است که حضرت ابی عبدالله و اصحابش به آن طریقه رفتند. مخفی نماند که فرق نیست در اعانت زوار و داخل شدن در زمره زائرین در این که باقی ماندن ایشان شوند در آنجا در صورتی که عاجز باشند از اقامت در آنجا بدون دستگیری و رعایت و چه آنها را نایب خود کنند. در زیارت و دعا و بوسیدن عتبه عالیه خانه های مقدسه خداوندی یا سبب زیاد کردن زوار ائمه انام (علیهم السلام) و یاری کنندگان ملک علام شوند به نگاه داری آنها در آنجا که برای خود زیارت کنند چه در مقام استحقاق ثواب و درک فیوضات فرقی میان اینها نیست، چنانچه در محلش اشاره به این خواهد شد.
سوم: آن که این طایفه از اشرف اصناف مرابطین در شریعت سیدالمرسلین اند و اعانت و نگاه داری مرابطین از اعظم مثوبات و اجل قربات است. بدان که رباط و مرابطه به معنی درنگ کردن و اقامه در سر حد بلاد مسلمین است، که محل خوف باشد از هجوم مشرکین و کفار، به جهت اطلاع بر حال آنها و منعشان از دخول و خبر دادن مسلمین به حال آنها و اصل ربط بستن و حبس اسب است، در راه خدا به جهت سوار شدن مجاهدین یا اعانت ایشان در جهاد و حال مقصود از آن ماندن هر کس است در ثغور و به جهت دفع دشمن و اقل ایام مرابطه سه روز است و بیشتر آن چهل روز و چون از آن بگذرد در حکم مجاهدین است و ثواب آنها را دارد و مرابطه نیز بر دو قسم است.
قسم اول: آنچه مذکور شد و در آن ثواب عظیمی است و هر چه سر حد مخوف تر و خطرش زیادتر شد اجرش بیشتر است چناچه فقهاء تصریح کردند و در آیه شریفه: یا ایهاالذین امنوا اصبروا و صابروا و رابطوا واتقوالله لعلکم تفلحون(165) اهتمام به امر آن شده و هر که خود از مرابطه عاجز باشد متسحب است مرابطه کند به اسب اش یا غلامش یا به نحو دیگر از اعانت مرابطین.
در من لایحضره الفقیه از جناب ابی الحسن (علیه السلام) مروی است که فرمود: هر کس با اسب عتیقی یعنی آنکه نجیب است پدر و مادر او مرابطه کند از او ده سیئه محو می شود و برای او یازده حسنه هر روز نوشته می شود و هر که مرابطه کند با اسبی کس(166) که از هیچ طرف نجیب نیست و قصد کند به آن زینت یا قضاء حاجت یا دفع دشمن را از او هر روز یک سیئه محو می شود و شش حسنه نوشته می شود.
در امالی ابوعلی پسر شیخ طوسی مروی است از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) که: هر کس به بندد اسبی را در راه خدا، علف او و سرگین و آبش خیر خواهد بود در روز قیامت و در عصر ائمه (علیهم السلام) این خبر بسیار شایع بود مردم نذرها، وقف ها و اعانت ها برای مرابطین می کردند و با آن که جهاد حرام بود به جهت ماذون نبودن از جانب ایشان مرابطه را اذن می دادند به این قصد که در هجوم کفاراند راس آثار اسلام و محو اسم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهد بود نه به قصد یاوری و کثرت شوکت خلفای آن زمان که ارجاس بنی عباس بودند.
قسم دوم: مرابطه در ثغور معنویه و حدود باطنیه که از صوت ابلیس و جنودش از جن و انس داخل در مدینه قلب و مقر سلطنت عقل شوند و جنود ایمان را مغلوب و پایه اسلام را خراب کنند و آن حدود در غایت انتشار و کثرت و خفاء و معرفت و نگاهداری آن در غایت دشواری و صعوبت است. چه آن متوقف است بر دانستن راهها که شیطان انس و جن به آن راهها، مفاسد در اعمال و اقوال و عقاید بنی آدم داخل کنند و آن قریب به سی راه است که در کتاب مجی و احادیث ائمه (علیهم السلام) به آن اشاره شده و بالنسبه به طبقه های مردم شعبه های بسیار می شود و همچنین متوقف است بر کیفیت سد آن و برگرداندن عساکر ایشان و کیفیت نشان دادن آن راهها به خلق به نحوی که از روی تحقیق آن را قبول و راست دانند، تا به وحشت و اضطراب افتاده و در مقام مدافعه و اصلاح بر آیند، والا الفاظ بی حقیقت و کلمات بی مغز که چون اجساد بی روحند بسیار شنیده و از کتب بیگانگان از حقیقت شرع دیده شده و به قدر یک بیت غزل که از شنیدنش قوه شهویه حرکت کند تاثر ندارد و بالجمله مرابطه به راستی کار آن طایفه است که از روی صدق عبودیت و متابعت شریعت به توسل ثقلین بر حقایق این مطالب واقف و برای مرابطه و حفظ انام قابل شدند و به حفظ کردن مصطلحات صوفیه و ترهات حکما که خود از کمین گاه محکم جنود ابلیس هستند که در حمله اول از این کمین از بنیان اسلام و اساس ایمان اثری نگذارند.
و در جامع الاخبار از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که: علم نزد خداوند از مجاهدین و مرابطین و حجاج و معتکفین افضل است و در تفسیر عسکری (علیه السلام) مذکور است، که جناب صادق (علیه السلام) فرمود: علمای شیعیان ما مرابطینند در سر حدی که در پهلوی آن بلقیس و عفریت های اوست و ایشان را از بیرون آمدن بر شیعیان ما و از مسلط شدن، شیطان و تابعان ناصبی او بر ایشان را منع می کنند و امام علی نقی (علیه السلام) فرمود: اگر باقی نمی ماند بعد از غیبت قائم شما از علمای خوانندگان به سوی خدا و راهنمایان خلایق و منع کنندگان اعدا از دین او به دلیلهای خدایی و رها کنندگان ضعفاء بندگان خدا را از دام های شیطان و سرکشان او و از دام های ناصبی ها هر آینه باقی نمی ماند احدی، مگر آن که بر می گشت از دین خدا ولکن ایشانند که نگاه می دارند، مهار قلوب ضعفاء شیعه را؛ چنانچه نگاه می دارد؛ صاحب کشتی سکان او را ایشانند بهترین خلایق در نزد خدا و از فهمیدن بزرگی مقام این قسم مرابطه، منکشف می شود که آنچه در اعانت آن قسم از مرابطین وعده شده اضعاف آن در این قسم البته خواهد بود و الله العالم.
چهارم: آن که غالب این طایفه از مجاورین قبور سادات جهان و عاکفین ضرایح مقدسه، شفعاء مجرمانند و اعانت و احترام مجاورین از لوازم تعظیم و تبجیل(167) و آثار محبت و عبودیت آنان است که این جماعت اختیار کردن این بقعه را برای تعیش و توطن به سبب تشرف و تزین او است به بودنش محل غیبت اجساد ظاهره ایشان و رسیدن اقدام مبارکه ایشان به آن مکان و هر که در دعوای محبتشان صادق و در مقام خلوص مودت مستقیم خود را در محبت و رعایت مجاورین که از منسوبان و متعلقان و وابسته گان ایشان محسوبند در نزد هر عاقل و بصیری مختار نبیند ملکه در نهایت شوق و شعف آنچه در سویدای قلب آرزو داشت که به وجود مبارک و ذات مقدس خودشان کند: حال با نرسیدن دست به خودشان به واسطه گانشان کند؛ بلکه ملاحظه خوبی و بدی و زشتی و زیبایی اعمال و گفتار آنها را نکنند چه آن جهتی که وامیدارد مدعی محبت را بر اعانت آنها که انتسابشان است به محبوب حقیقی به نحو مذکور موجود و محقق و با راستی دعوی جهت مذمت بر فرض وجودش به نظر نیاید و اگر نظر در آن مانع شود او در دعوی خود کاذب است و رشته محبت هر چه محکم تر شود سریان آثار محبت از محبوب به آنچه منسوب به او است و از او رسمی در او است، بیشتر شود، تا کار به جایی رسد که با حیوان و نبات و حماد که فی الجمله تعلقی به محبوب دارد و احترام و تعظیم مالی و زبانی و جوارحی که به او داشتند با آنها کنند و با هزاران اشتیاق پیشانی و رخسار به غبار اقدام و اعتاف آنها مالند و شواهد این مطلب از کتاب و سنت و وجدان و طریقه ابنای زمان در محبت های باطله محرمه و غیر محرمه بسیار است و به بعضی از آثار وارده در اماکن شریفه و حکایات واقعه در این اعصار اکتفا می کنیم.
بدان: اولا که سزاوارترین اشخاص که به اوامر خداوند عمل کنند و از محرمات او اعراض کنند و به جا آورند حقوق واجبه و مستحبه و ترک نشود از ایشان کردار نیکو و وسیله تقرب و نجات حاملین احکام و حجج ملک علام (علیهم السلام) اند که بر حقیقت مصالح و منافع آنها مطلع و خبیر و بر مضار و شرور آنها واقف و بصیرند و از جمله حقوق موکده که در اداء و حفظ آن تحریص و تشدید شده حق جواز و همسایگی است چنانچه مشروحا در مقام خود بیاید.
سوم: از باب پنجم به نحوی که در هیچ کتابی یافت نشود و در اینجا اجمالا اشاره می شود در کافی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که حسن جوار، دیار را آباد می کند و عمرها را زیاد می کند و از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده که روزی را زیاد می کند و فرمود: نیست از ما کسی که نیکو رعایت نکند مجاورت آن را که همسایه او شده. و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت نموده که ایمان نیاورده به من کسی که شب به را به سر برد با سیری و همسایه او گرسنه باشد.
و در فقیه از آن جناب مروی است که: هر کس اذیت کند همسایه را حرام می کند خداوند بر او رائحه بهشت را و جایگاه او جهنم است و چه بد جایی است و کسی که ضایع کند، حق همسایه را از ما نیست و پیوسته جبرئیل مرا به همسایه وصیت می کرد، تا آن که گمان کردم زود است او را میراث بر می کند و در آن کتاب از حضرت سجاد (علیه السلام) روایت کرده که حق همسایه تو، حفظ او است در حال غیبت و اکرامش در حال حضور و یاری کردنش در وقتی که مظلوم شده و معایب او را تجسس مکن و اگر از او بدی دانستی، آن را بر او بپوشان. و اگر می دانی نصیحت تو را قبول می کند او را میان خود و او نصیحت کن. یعنی در حضور کسی نباشد و او را در بلاها وامگذار و از لغزش او در گذر و گناهش را عفو کن و با او معاشرت کن. معاشرت از عوارض اجسام و استقرار در بقعه و مکان و قرب به بعضی و دوری از سایر انام چون کعبه را خانه خود خواند، لهذا مجاورانش را به فضایل و خصایصی مکرم داشت. بنی آدم را از سخط خود مامون و از گرفتن به قصایص و جرائهم و مطالبه حقوق محفوظ کرد (من دخله کان آمنا(168)
در کافی از حلبی روایت کرده که: سئوال کردم از حضرت صادق (علیه السلام) از آیه مذکوره فرمود هر وقت بنده جنایتی کند در غیر حرم، پس فرار کند به سوی حرم جایز نیست از برای احدی این که او را در حرم بگیرد و از علی بن ابی حمزه روایت کرده که آن جناب فرموده: کسی که دزدی کرد در غیر مکه یا جنایتی بر نفس خود دارد آورد، پس فرار کرد به سوی مکه نمی گیرند او را مادامی که در حرم است تا آنکه از حرم بیرون رود و از سماعه روایت کرده که خدمت آن حضرت سوال کردم از شخصی که از او طلب داشتم و از من پنهان شد، مدتی بعد او را دیدم که دور کعبه طواف می کرد. آیا از او مال خود را مطالبه کنم فرمود: نه و بر او سلام مکن و او را نترسان تا از حرم بیرون رود. گویا نهی از سلام به جهت خجالت نکشیدن او است و هم چنین مردگان مدفون در آنجا را از فزع اکبر ایمن کرد، چنانچه در آن کتاب از آن جناب مروی است که: هر کس دفن شود در حرم سالم خواهد بود از فزع اکبر. روای گفت: از مردم نیکوکار و بدکار آنها، فرمود: از خوب ایشان و بدشان و نیز وحوش و طیور آنجا را معزز داشت. هم در آن کتاب از عبدالله سنان مروی است که گفت: سئوال کردم از آن جناب از آیه گذشته که آیا مقصود خانه کعبه است یا حرم، یعنی کسی که داخل خانه شود مامون است یا حرم، فرمود: کسی که داخل حرم شود از مردم در حالی که پناه آورده به آن، پس او مامون است از غضب خداوند و هر که داخل آن جا شود از وحش و طیر امان دارد از این که بگریزانند، یا او را اذیت کنند، تا از حرم بیرون رود و ایضا از آن حضرت روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روز فتح مکه فرمود: روز فتح مکه آگاه باشید، به درستی که خداوند حرام کرده مکه را روزی که آسمان و زمین را آفرید، پس او حرام است به حرام کردن خداوند تا روز قیامت، صید او را دور و پراکنده نکنند و درخت او را قطع نکنند و گیاه او را نبرند و لقطه و گمشده او را، حلال ندانند، بلکه برای کشتن و شکستن اعضاء و پراکنده کردن و خوردن گوشت و تخم آنها کفاره ها قرار داده که در جای خود مشروحست، بلکه اگر صیدی در خارج گرفت و به همراه آورد در حرم باید رها کند و نیز گیاه و درخت آنجا را مکرم داشته؛ چنانچه دانستی باز در آن کتاب شریف و از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: هر چیزی که در حرم به روید حرام است بر جمیع مردم و معاویه بن عمار از آن حضرت سوال کرد که درختی است اصلش در حل؛ یعنی بیرون حرم و شاخه اش در حرم. فرمود: اصلش به جهت شاخه او حرام است عرض کرد اصلش در حرم و شاخه اش در حل است فرمود: شاخه اش به جهت اصلش حرام است و دوم؛ حضرت رسول و خلفای راشدین او صلوات الله علیهم که ملاحظه حق جوار خود نیز کردند؛
چنانچه در کافی از حضرت صادق (علیه السلام) مروی است که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: مکه حرم خداست و مدینه حرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و کوفه حرم من، هیچ جباری آن را اراده نکرده یعنی به قصد بدی مگر آنکه خداوند او را درهم شکند و از حضرت ختمی مآب (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که فرمود: کسی که آشکارا در مدینه حدثی کند، یا جای دهد آشکار کننده او را؛ پس بر او است لعنت خدا، راوی گفت حدث چیست؟ فرمود: کشتن و در من لایحضر مذکور است که چون آن حضرت در سال هجرت داخل مدینه شد فرمود: خدایا مدینه را پیش ما، محبوب کن؛ چنانچه مکه را محبوب کردی و از آن محکم تر صاع و مد او را؛ برکت ده و تب و وباء او را به جحفه نقل کن و آن شش منزل از مدینه دور است. و میقاتگاه حجاج شامی است.
در کافی مروی است که جناب صادق (علیه السلام) فرمود: کسی که در مدینه بمیرد خداوند او را در زمره امان دارندگان در روز قیامت مبعوث می کند و در اخبار بسیار وارد شده که آن حضرت نیز صید حرم مدینه را حرام کردند و قطع کردن درخت او را و حد حرم مکه و مدینه و تفضیل احکام آن در کتب فقها مذکور است و در امالی ابوعلی از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: مکه حرم خدا است و مدینه حرم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و کوفه حرم علی بن ابیطالب (علیه السلام) به درستی که علی (علیه السلام) حرام کرده از کوفه آنچه را حرام کرد ابراهیم از مکه و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از مدینه و اخبار بسیار در فضیلت و دفن در طهر(169) نجف و برداشتن عذاب و قبر و سئوال نکیر و منکر از مدفون در آنجا و فضیلت از در آنجا که هر نظری در آن ثواب زیارتی یا حج و عمره دارد، که ثوابش، ثواب پیغمبران و صالحان باشد و ثواب خواب در نجف که هر شبی مقابل هفتصد سال عبادت است وارد شده زیاده از متواتر و همه اینها از روی ادای حق جوار است و عطای صاحب منزل به همسایگان به اندازه شان و تمکن اوست و اما کربلا؛ پس امر آن عجیب است چه بعد از تامل در اخبار ظاهر می شود که رعایت جوار حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) از جانب حقتعالی و جد و پدر و مادر آن بزرگوار آنقدر شده که به وصف در نیاید و در جمله از آنها تصریح شده که آنجا را خداوند حرم مبارک امن قرار داده پیش از آنکه مکه را حرم خود کند اجابت دعا را برای مجاورانش مقرر نمود و خاکش را شفا کرد و آنجا را محل تردد ملائکه کرد، پیوسته دسته ای نازل و دسته ای بالا می روند و هر روز هفتاد هزار از ایشان فرود می آیند اول حول کعبه طواف می کنند آنگاه به مدینه می آیند و بر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) سلام می کنند پس می آیند به نجف و بر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) سلام می کنند، پس می آیند به کربلا و شب و روز را در آنجا به سر می برند و پیش از طلوع آفتاب عروج می کنند و به نحو دیگر نیز وارد شده و ثواب دعا و زیارت و نمازهای آنها که هر نمازی مقابل هزار نماز آدمیان است همه از آن مجاورین و زائرین است؛ بلکه ثواب عبادت ملائکه حفظه اعمال بنی آدم، که پس از خوابیدن انسان در کربلا حاضر می شوند. چنانچه در کامل الزیاره از جناب صادق (علیه السلام) مروی است و همچنین استغفار و دعای حمله عرش برای مومنین نبض آیه شریفه: الذین یحملون العرش و من حوله یسبحون بحمد ربهم و یؤمنون به و یستغفرون للذین امنوا(170) شامل یا مختص به ایشان است چه ارض هر چه قدس و مطهر شد نظر قدوسیان به آن و اهلش بیشتر است.
بالجمله از مجموع این نوع اخبار و آثار ظاهر می شود کثرت عطوفت و مهربانی و نظر مرحمتانه صاحبان این اماکن شریفه به مجاوران و پناه آورندگان به مشاهد ایشان و معزز و محترم بودن این گروه در نظرشان و این مطلب گویا مرکوز است. در اذهان جمیع انام چه داعی بر حمل مردگان از بلاد بعیده با آن زحمات و فضایح و تحمل ناملایمات از مخالفین و اهل جور جز رجای پیدا شدن حق مجاورت برای آن بیچاره ها که ادای آن حسب الوعده نیست جز رفع شداید برزخ و عذاب قیامت و ارتفاع درجات حسب مراتب ایشان چیز دیگر نیست، پس چه شده که استخوان مردگان با همه بدی کردار به مجرد دفن در جوار بغیر اختیار خود قابل این همه اکرام و احسان شدند تا آن که دیلمی در ارشاد القلوب نقل کرده که جمله از صلحا دیدند که از جمیع قبور وادی السلام خطی مثل ریسمان کشیده و به قبر مطهر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بسته شده و زنده ها با مجاورت سال ها و نقل به این اماکن به پای خود و تحمل مشاق و گرسنگی و اشتغال به عبادت و زیارت در لیالی و ایام و کور کردن چشم مخالفین و بغیظ آوردنشان در بلند کردن این اشعار و تعظیمش محل نظر و لطف خاص و مورد احسان و اکرام ایشان نمی شوند؛ البته چنین نیست یا آن که همه همسایه و جارند و هم صاحب بالجنب؛ چنانچه در باب نهم مفصلا خواهد آمد و اگر نبود نصوص و آیات و اخبار و سیره مستمره جمیع ارباب عقول در احترام مجاورین بیوت و پناه آورندگان به ساحت عتیه آنها کفایت می کرد؛ در اثبات این مدعی و وضوح این دعوی آنچه مشاهده می شود در سال و ماه از لطفهای مخصوصه که به مجاورین خود می کنند از کشف کروب و رفع هموم و اداء دیون و شفاء امراض درگاه شدت و اضطراب و دفع دشمن که علاوه بر آن که خود نعمتی است باعث زیادی ایمان و تکمیل یقین و استحکام مودت، می شود کمتر کسی دیده شده که در ایام مجاورت به این فیض فائز نشده باشد و لااقل در غیر خود دیده غالب آن است که درصدد پیداکردن و تفحص این امور نیستند، بلکه التفات و تفطن به این امور ندارند و الا در هر عصری هزارها از آن می توان جمع کرد سید فاضل بدیع الدین رضوی در کتاب حبل المتقین، بعضی از آنچه در عصر او که نزدیک به عصر علامه مجلسی است واقع شده بود، در نجف اشرف جمع کرده بود و در کتاب وسیله الرضوان پاره از آنچه در مشهد مقدس و حقیر در کتاب دار السلام که تالیف آن از برکات ظاهر مجاورت بود. بعضی از وقایع ازمنه را متفرقا ضبط کردم و حال به جهت استشهاد و تبرک به قلیلی از آثار و اخبار و حکایات قدیمه و جدیده اکتفا می کنم چه استقصای آن علاوه بر عدم تمکن و احتجاج به فراغت تمام که مفقود است خارج از وضع این کتاب است.
حکایت اول: جناب عالم تقی و زاهد صفی آقا علی رضایی اصفهانی همشیره زاده مرحوم خلد آشتیان حاجی کلباسی اعلی الله مقامه که از یگانه صلحای مجاورین و سرآمد اتقیای عاملین است فرمود: وقتی مایل شدم به مطالعه نهج البلاغه و بعد از تفحص به دستم نیامد، قبل از ظهری به حرم مطهر امیرالمؤمنین (علیه السلام) مشرف شدم و بعد از زیارت به زبان فارسی عرض کردم اگر مصلحت بدانید نسخه نهجی التفات فرمایید که چند روزی از مطالعه آن منتفع شوم، پس بیرون آمدم و به جهت ادای فریضه جماعت، به مسجد شیخ جلیل و فقیه نبیل شیخ حسن خلف خاتم المجتهدین شیخ جعفر نجفی اعلی الله تعالی مقامهما رفتم و مشغول به نافله ظهر شدم و شخصی در پهلوی من بود که او را نمی شناختم و سابقه با او نداشتم بعد از ادای دو رکعت چون خواستم بر خیزم رو کرد به من و گفت: نهج البلاغه بسیار خوبی دارم می خواهم چندی نزد شما باشد مطالعه کنید، پس از سرعت اجابت متحیر شدم، آن گاه رفت و نسخه را آورد دیدم نسخه خوش خط مذهب صحیحی است با حواشی بسیار خوب پس شکر الاهی به جای آورده از او گرفتم و مدتها از
حکایت دوم: مرحوم خلد آشیان حاج میرزا یوسف بروجردی که قریب چهل سال مجاور کربلا بود، در غایت وثوق و دیانت نقل کرد، که در اوایل مجاورت مواظبت بر خواندن قرآن داشتم و قرآن کوچک نداشتم که به همراه خود بردارم و از فیض قرائت و در حرم مطهر و سایر مجالس محروم بودم، لهذا از جناب عالم فاضل آقا سید ابراهیم قزوینی مجتهد که در آن وقت مرجع انام بود، خواهش قرآن کوچکی کردم که به رسم امانت تا زمانی که خود تحصیل کنم به من بدهد. گفت: قرآن خوش خط مذهب وقفی نزد من هست از شخصی از اهل کرمانشاه که به امانت سپرده، چنانچه نهایت مواظب در حفظ آن می کنی می دهم، پس متعهد شده گرفتم و از خود جدا نمی کردم چند روز پس از گرفتن زواری از عجم آمدند که در میان ایشان زن فقیری از اهل بروجرد بود و به جهت آشنایی سابق مکرر در خانه تردد می کرد و آن ایام تابستان بود که شبها در بام به سر می بردم صبحی از خواب برخواستم اهل خانه حسب مرسوم اسبابی که در بام بود بردند و پایین دسته کتابی که این قرآن در بالای آنها بود در ایوان خانه که محل نشستن روز بود، گذاشتند و مراجعت کردند به جهت بردن بقیه اسباب در این حال آن زن به جهت وداع آمد در صحن خانه کسی را ندید پریشانی او را واداشت که آن قرآن را برداشت و رفت کسی بر حال او مطلع نشد، چون از بام به زیر آمدیم قرآن را ندیدیم هر چه جستجو کردیم اثری ظاهر نشد بسیار مهموم شدم؛ زیرا که احتمال می دادم بعضی که از حال من مطلع نیستند: حمل بر دروغ کرده، مرا متهم کنند و این را وسیله ندادن قرآن دانند، پس به حرم مشرف شدم و عرض کردم که در مجاورت خود نپسندید که مرا به اسم دزدی بخوانند و از زیادتی پریشانی خیال به درس نرفتم بعضی از رفقا شنیده برای تسلی نزد من آمدند و هر چه خواستند این خیال را از من زایل کنند نشد، حتی آن که مرحوم میرزا فتحعلی اصفهانی که از خوشنویس های معروف بود و کمال صداقت با من داشت اظهار کرد که بهتر از آن می نویسم و به جایش می گذارم بار تسکین خاطر من نشد. تا آن که شب شد و به همین فکر و پریشانی حواس صبح کردم چون آفتاب طالع شد مقارن زمانی که از بام به زیر آمدم دیدم در خانه به هم خورد آن زن در نهایت شتاب و خستگی خود را به صحن خانه انداخت و قرآن را انداخت به سمت من و گفت قرآنت را بگیر آن قدر نمی ارزید، که این همه بلا بر سر من آوردی و مالم را از دستم درکردی. متعجب شدم گفتم از آنچه می گویی اصلا خبری ندارم و ابدا خیال نکردم که قرآن را تو بردی مگر چه شده. گفت: دیروز صبح آمدم شما را وداع کنم کسی را در خانه ندیدم چشمم بر این قرآن افتاد طمع کردم و گرفتم بردم عصری با زوار حرکت کردم چون به کاروانسرای که در دو فرسخی کربلا است رسیدیم قافله ماندند که سحر حرکت کنند برای مسیب،(171) من چون پیاده شدم خرجین و اسباب خود را نزد مکاری گذاشتم و از بیم آن که مبادا به جهت پس گرفتن قرآن کسی از عقب من بیاید از قافله دور شدم و قرآن را با خود برداشتم و در جای نمناکی که علفهای بلند داشت خود را مخفی کردم و قرآن را در زیر سر خود بر زمین گذاشتم و، خوابیدم زمانی بیدار شدم که قافله همه رفته بودند، پس متحیر ماندم که چه کنم و به کدام سمت بروم در این حال دو سوار عرب دیدم که نیزه در دست داشتند به من حواله کردند و گفتند: برگرد به کربلا و قرآن را به صاحبش برگردان من از ترس نیزه رو به کربلا بنا به دویدن کردم و هر وقت که عقب خود نگاه می کردم می دیدم سوارها در پشت سر هستند و سر هر دو نیزه محازی کتف من، پس من شتاب می کردم تا آن که اول طلوع به در قلعه شهر رسیدم چون ملتفت شدم اصلا اثری از آن دو سوار ندیدم و تمام این دو فرسخ را متصل دویدم و هم چو گمان کردم که تو ایشان را بر سر من فرستادی و حال نمی دانم بر سر اسبابم چه آمده باید بروم پس قسم خوردم که هیچ خبری ندارم و چند قران به جهت خرجی به او دادم و رفت و قرآن را برداشتم دیدم یک طرف جلد با صفحات اول به جهت رطوبت زمین ضایع شده آن را عوض کردم و از آن هم بزرگ بیرون آمده شکر الاهی به جا آوردم.
حکایت سوم: جناب سید مؤید صالح زکی حاج سید رضای شیرازی معروف به کتاب فروش، که زیاده از چهل سال است به فیض مجاورت فایز و در تقوا و صلاح ممتاز، نقل کرد که در اوایل مجاورت مواظب بودم بر روزه گرفتن ماه رجب و شعبان و به جهت شدت گرما و کثرت عرق بدنم مجروح شده کم کم به مرض های مختلفه مبتلا شدم قریب دو سال طول کشید و از خود مایوس شدم و از جمله آنها اختلال خیال و وسوسه صدر بود که کار را بر من تنگ کرد تا به آنجا که از زندگی ملول شدم روزی در مقابل ضریح مقدس کربلا نشسته بودم همان قدر عرض کردم که حال من بر شما پوشیده نیست چنانچه صلاح می دانید مرا شفا دهید هر ساله در ایام محرم و صفر ده شب تعزیه داری بکنم و شب فلان مقدار اطعام کنم فرمود: قسم به خدا از جای خود حرکت نکردم مگر آن که از آن امراض هیچ در من باقی نماند و گویا هرگز مبتلا به آنها نشده بودم و تا حال تحریر هر ساله به عهد خود وفا می کنند با آن که به غایت پریشان و مقروض است.
حکایت چهارم: عالم ربانی و فاضل صمدانی موید مسدد قطب دائره رموز اخبار و اسرار قرآنی جناب آخوند ملافتحعلی سلطان آبادی ایده الله تعالی نقل کرده: که وقتی در انگشتشان ماده مشهور در عربستان بطلوع و عقربک ظاهر شد و درد این ماده قبل از انفجار چنان است که چندین شب و روز خواب را از چشم می برد و مکرر شده محل ماده که غالبا انگشتان است ناقص می شود فرمود: چون درد شدید شد داخل در حرم مطهر امیرالمؤمنین (علیه السلام) شدم و موضع درد را به ضریح مالیدم فورا درد ساکت شد و تا زمانی که درد منفجر شد و بعد از آن ابدا دردی ندیدم.
حکایت پنجم: و ایضا زمانی مشغول تداوی بود، به جهت مرض مزمن سودائیکه داشته ودارد و اتفاقا برای زیارت مخصوصه به کربلا مشرف شد و به دستورالعمل طبیب بنا شد چند روز شیر میل کند و تا در بلد بود عمل کرد و چون از آنجا به سمت نجف اشرف حرکت کرد و در کاروانسرای بین راه منزل کرد و در آن وقت که تابستان بود آبادی آنجا منحصر بود به دو سه خانوار عرب، پس همراهان در صدد تفحص شیر بر آمدند و در نزد آنها نیافتند؛ بلکه اصلا گاو و گوسفند نداشتند و غیر از ایشان نیز احدی در بیرون و اندرون کاروانسرا نبود، پس مایوس شده برگشتند و با افسردگی زیاد سفر را باز کردند و جناب ایشان متحیر که با آن مزاج با نان خشک مانده چه کند لقمه برداشت هنوز به دهن نبرده از پهلوی دیوار ایوانی که در آن نشسته بود دستی ظاهر شد با کاسه شیری و آن را در وسط سفره گذاشت و صاحب دست خود را ظاهر نکرد مانند زنی که در پشت دیوار خود را پنهان کرده است و به دست آن را داده پس بعد از شکر الاهی و صرف غذا در مقام جستجوی او برآمدند و از داخل و خارج و اطراف اثری از او و از شیر و اسباب شیر ظاهر نشد و غیر آن دو سه خانه اعراب احدی را نیافتند.
حکایت ششم: و ایضا روزی در کربلا از خانه به عزم حرم بیرون آمد و در آن روزها خیال سفری داشت و در بین راه شخصی برخورد و سئوالی کرد، پس وجه قلیلی که همراه داشت و غیر از آن در منزل چیزی نداشت به او داد و پس از زیارت از حرم بیرون آمد و در صحن در ایوان حجره قبلی متصل به سمت غربی نشست، پس سیدی از کفشداری بیرون آمد و میل به سمت ایشان کرد و چون نزدیک شد بعد از سلام بدون سئوال و جواب و شناختن سابق چیزی که در مشت خود داشت در دست ایشان گذاشت و رفت، دیگر او را ندید و پیش از آن هم هرگز ندیده بود و آن وجه مقدار کفایت سفرشان بود که در نظر داشتند.
حکایت هفتم: جناب سید سند و عالم معتمد آقا سید هادی عاملی الاصل کاظمینی المسکن سلمه الله تعالی برادر زاده عالم جلیل و حبرنبیل آقا سید صدرالدین عاملی متوطن در اصفهان رحمه الله که در زهد و تقوا یگانه زمان و وحید دوران است، نقل کرد: که در سال هزار و دویست و هفتاد و هشت گرانی شدیدی در عراق عرب پیدا شد و چند روز بر ما گذشت که قادر بر تحصیل گندم نشدیم. قدری برنج در خانه داشتیم روزها با آب طبخ می کردیم و به همان قناعت داشتیم تا آن که از رطوبت برنج مرضی در شکم بعضی از اولاد پیدا شد، پس از خانه بیرون رفتیم به جهت تحصیل مقداری گندم که شاید به آن معالجه شود و هر جا که گمان می رفت از دکان و خانه رفتم به دست نیامد. تا آنکه به قیمت بسیار راضی شدم پیدا نشد. چون مایوس شدم، پناه بردم به روضه مطهر جوادین (علیهماالسلام) پس از کشف حال مستدعی شدم مقداری گندم را که به آن مرض را رفع کنم چون به خانه برگشتم دیدم در صحن خانه زیاده از سی من تبریز گندم سفید پاک کرده که یک من از آن در تمام عراق پیدا نمی شد، پس پرسیدم از کجاست؟ گفتند مردی آورد و گفت: این مال فلان است و اسم شما را برد چون و اسم شما را برد از اسم او سئوال کردیم گفت محمد، پس شکر کردم و زیاده از مقدار حاجت را در میان همسایه ها و فقرا تقسیم کردم و در بلد از هر کس اسمش محمد بود پرسیدم منکر شد و تعجب می کرد از آنکه چنین احتمالی در حق او برود.
حکایت هشتم: نقل فرمود که وقتی رخوت عیال مندرس شد و از من مطالبه جامه نو داشتند و این در ماه رمضان بود و دستم به غایت تهی و از قیمت آنها خالی بود، پس اعتراض کردم چون اعاده کردند وعده دادم که در عید نظر خواهم گرفت، پس راضی نشدند و به اصرار خود باقی ماندند. فرزندم سید حسن بی اطلاع من از بعضی اصدقاء در بازار برای هر یک از ایشان یک پارچه گرفت به نحو اختلاف برای بعضی پیرآهن و بعضی زیر جامه و هکذا چو شب اول ماه شوال شد صدای مردی از در خانه بلند شد که اهل خانه را آواز می کرد، پس یکی از فرزندان رفت نزد او بقچه بسته به او داد و رفت و گشودیم و دیدیم رخوت تمام اهل خانه است از بزرگ و کوچک بر حسب قامت و مقدارشان سوای آن یکپارچه که بی اذن من گرفته بودند که در لباس هر یک نبود و من جهت نقصان آن پارچه ها را از رخوت هر یک ندانستم تا آن که فرزندم سید حسن به آنچه که بدون اجازه من کرده خبر داد.
حکایت نهم: از جناب عالم ربانی و ابوذر ثانی صاحب کرامات باهره و فضائل ظاهره آخوند ملا زین العابدین سلماسی تلمیذ خاص و صاحب اسرار جناب بحرالعلوم العلی الله مقامهما که در ایام مجاورت (سر من(172) رای به جهت کشیدن قلعه در دور بلد نقل شده: روزی در حرم مطهر نماز می خواندم و کسی غیر از من در آنجا نبود ناگاه مرد ترکی داخل شد و بعد از زیارت به زبان ترکی به حضرت خطاب کرد که خرجی من گم شده از تو می خواهم و تو می دانی من چیزی ندارم مرا به وطن برساند، خرجی من منحصر بود در همان و از تو جدا نمی شوم تا از تو نگیرم، و پنبه را از گوش بیرون کن و از این قبیل سخنان مکرر می گفت و گمان می کرد من این زبان را نمی دانم چون سخنانش زشت بود برخاستم و او را منع کردم و متغیر شدم که این چه سؤ ادب است که با امام (علیه السلام) می کنی گفت: تو را چه که میان من و امام من داخل می شوی برو پی کار خودت، من بهتر ایشان را می شناسم و حق ایشان را رعایت می کنم و تا مالم را نگیرم نمی روم، پس برگشتم به مکان خود دو زاویه سمت بالای سر و آن مرد مشغول شد به سخنش و در دور ضریح طواف می کرد و من در امر او فکر می کردم، ناگاه صدایی شنیدم چون صدای زنجیر در طشت، چون نگاه کردم دیدم کیسه بر زمین اقتاده متصل به ضریح و آن مرد در سمت پایین ما بود، چون آن صدا را شنید به آن سمت برگشت، پس کیسه را دید برداشت خوشحال و مسرور گفت: دیدی چگونه کیسه خود را از ایشان گرفتم، به همان سخنان که زشتش می پنداشتی و از آنها وحشت کردی و اگر آن سخنان نبود التفات نمی کردند. گفتم: در کجا گم شد گفت: میان مسیب و کربلا و در اینجا ملتفت شدم، پس از صداقت و یقین و اخلاص او تعجب کردم و خداوند را شکر کردم به دیدن آن معجزه بزرگ.
حکایت دهم: جماعت بسیاری نقل کردند که از جمله ایشان است عالم تقی آقا علی رضای اصفهانی و جنابان عالمان صالحان میرزا محمد باقر و میرزا اسماعیل دو خلف جناب آخوند مذکور که در تقوا و دیانت و امانت ایشان، احدی را دغدغه و تزلزلی نیست و غیر ایشان و در اصل حکایت متفق اند و به نحوی که میرزا محمد باقر نقل کرد این است که در زمان مجاورت مرحوم والد در (سر من رای به جهت خدمت مذکوره من نیز با ایشان بودم و ایشان در دو طرف روز از بنا و عمله سرکشی می کردند و در وسط روز به عبادت مشغول و استراحت می نمودند و من در جای ایشان آنها را مواظبت می کردم، روزی هوا زیاد گرم شد، پس برگشتم به سوی خانه تا ساعتی بیاسایم، دیدم در دست والد سوزن و خیاطه ایست، و به آن پارچه را می دوزد، گفتم: این شغل زنان است و ایشان حاضر و مستعد برای آن کار فرمود: می خواهم کیسه ای بدوزم برای چیزی که از برای او شانی است و دوست دارم که از کار دست خودم باشد، پس از آن چیز سئوال کردم فرمود: هنگام ظهر داخل شدم در حرم مطهر و با من کسی نبود، پس مشغول به نماز شدم و چون سر از رکوع بلند کردم دست در گوشه عمامه کردم، که مهر تربت را گرفته در موصع سجود بگذارم دیدم نیست، پس متحیر ماندم در تحصیل چیزی که سجود بر آن جایز باشد و با من غیر از او چیزی نبود در این تحیر بودم که مهر ساخته مثل مهرها که در کربلا می سازند، از داخل ضریح مقدس بلند شد به سوی هوا، آن گاه منحرف شد به سوی من تا آن که گذاشته شد در موضع سجود، پس سجده کردم بر آن با حمد و شکر الاهی بر این نعمت عظیمه، پس وصیت فرمود که آن را در کفنش بگذاریم و جناب آقا علی رضا سلمه الله تعالی گفت: آن مهر را در نزد ایشان زیارت کردم در کاظمین و در شکل مثمن بود.
حکایت یازدهم: روز پنجشنبه بود که به درد دندان مبتلا شدم و کم کم شدت می کرد، تا شب جمعه شد وقت مغرب داخل در حرم عسکریین (علیهماالسلام) و مشغول به زیارت جامعه شدم و از شدت درد اصلا ملتفت نبودم که چه می خوانم و متفکر و مهموم بودم که با این درد چگونه نماز بخوانم و از بی توفیقی از فیض این شب محروم ماندم، چون از زیارت فارغ شدم که به قصد استشفا طرف گونه که آن دندان در آن سمت بود بر عتبه ضریح مقدس مالیدم و مستدعی شدم که اقلا به قدر زمان توقف در حرم مرا مهلت دهند، چون سر برداشتم گویا اصلا دردی نداشتم و از آن هم بالمره فارغ شدم.
حکایت دوازدهم: جناب عالم فاضل تقی و سالک عابد صفی قدوة الوالالباب و مانع ذکر اسم خود در این کتاب اصلح الله تعالی در حاله و کثر فی المسلمین امثاله شد، که عملش سبب تعجب و تحیر انسان است. چه در ایام سال روزه دار و غذا منحصر در یک وقت و همیشه با وضو و طهارت واقعی بدن و لباس و مواظبت غالب صلوات و اوراد، شب و روز به این حال چون سایر اهل علم مشغول درس و بحث و نوشتن در تابستان و زمستان به نحوی که امتیازی نیست، احدی را بر ایشان و چند سال قبل با زحمت و مشقت خود را به مکه مشرفه رسانده و از آنجا به مدینه طیبه با نداشتن بضاعت جز اکسیر توکل، یک سال در آنجا رحل اقامت انداخت و از زیارت و عبادت و تعلیم مسائل به عوام شیعیان آنجا حظی وافر برداشت در سنه نود به نجف اشرف مشرف شد با دو نفر از اهل علم طبرستان خانه گرفتند و مشغول تحصیل بودند. جناب ایشان قدری تنخواه داشت کسی بر آن مطلع نبود وقتی به خیالش افتاد که وجودش منافی توکل و بقای آن با وجود فقراء و مستحقین مانع از توفیق و رسیدن به کنه ایمان است پس در یک روز آن تنخواه را که قریب به هشتاد تومان بود بر فقرا تقسیم کرد و به قدر دو ماه قوت را نگاه داشت نقل فرمود: ده، دوازده روز پیش از انقضای مدت مزبوره شبی سحرگاه نیم ساعت قبل از فجر در حرم مطهر را باز نمودند و چراغها را روشن کردند و با جناب آقا سید محسن نایب کلید دار و دو نفر از مجاورین وارد حرم شدیم به جهت ادای نافله شفع و وتر، در پائین پا زیارت مختصری متسعجلا خواندم و در بالای سر مبارک قریب به ضریح مقدس نافله شفع را به جا آورده هنوز به جهت وتر بر خاسته، ملتفت طرف راست خود شدم مقدار هفت یا هشت قران سفید مشاهده نمودم و در همان طرف به مقدار فاصله شخصی حاجی از مجاورین نشسته بود پرسیدم از شماست گفت: نه، با آن که حسب عادت در اول شب بستن در حرم جاروب می کنند و خدام با چراغ کمال فحص را می نمایند از آنجایی که بر سر هوای عالم دیگر بود اعتنا ننموده؛ بلکه ملتفت نشدم به حاجی مزبور گفتم برداشت چهار پنج روز کمال فحص از خدام و زوار و مجاورین نمود احدی مدعی نشد بالاخره وجه را خدمت جناب فقیه کامل شیخ محمد حسین کاظمینی داده بعد از زمانی از بعضی عوالم دیگر معلوم شد که از انعامات حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود و بر خود حرام کردم و برای من در آن خسرانی بزرگ بود.
حکایت سیزدهم: در آن سال چنانچه خود نقل کرد و حقیر هم مطلع شدم بعد از تمام شدن مدت مزبور از آن خانه بیرون آمده و در صحن شریف حجره تنها گرفت و معاشرت را ترک کرد و امر خوراک را از همه پنهان نمود. چند روزی گذشت از حد مزبور که ابدا قوتی نخورد. فرمود: ضعف در خود یافتم جمیع مفاصل اعضایم به درد آمد که از شدتش بی طاقت شدم، بعد از تشرف به حرم مطهر اعضایم را از زانو و کمر و مرفق و بند انگشتان و غیر آن به ضریح مطهر مالیده عرض نمودم من طاقت درد ندارم، بنابر این نبود فورا جمیع دردها رفع شد اثری از آنها باقی نماند، پس از آن صفراء زیادی در دهنم ظاهر شد به نحوی که قدرت بر سخن گفتن نداشتم و هوا هم گرم چون در وسط جوزا بود تشنگی خیلی صدمه می زد و شکم به پشت چسبیده دو تا شد، ثانیا ملتمس و متمسک به ضریح مقدس شده در روز دوازدهم هر سه فقره رفع شد این عمل مرحوم سید ابراهیم دامغانی که از اتقیا مشتقلین بود فوت شد، همراه نعش به دریا رفته از آنجا به صحن از آنجا به وادی السلام رفتم و درس مباحثه و نوشتن مثل سابق برقرار میل به آب و غذا ابدا نبود در بازار عبور می نمودم همه اقسام نعمت در نظرم خاکی بود طبعم ابدا رغبت به چیزی نداشت، لکن چه فایده دوستی از عمل آگاه به مقتضای محبت، براهین اقامه نمود و بعضی از اساتید را نیز اطلاع داده به هر قسم بود و مخل کار و از صعود به مقام عالی نگاهم داشتند.
مولف گوید: در روز تشییع جنازه، حقیر نیز همراه بودم و ابدا تغییر حالتی در ایشان ندیدم و در آن روز از باطن امر مطلع نبودم و مراد از آن دوست یکی از علما بلد آمل مازندران است، که با ایشان در آن خانه بود و ایشان، پس از اطلاع جناب فخرالمحققین و قطب الفقهاء والاصولیین الحاج میرزا حبیب الله رشتی دام علاه را برداشته به حجره صحن رفتند به هر زبان که داشتند و آخر به حکم بتی ایشان را اقطار دادند، حقیقت مرغی آسمانی را باز در قفس انداختند و حال تحریر این کتاب در مصاحبتشان در بلده طیبه سامره هستیم و در مواظبت بر عمل خویش غفلتی ندارد و جز حرم مطهر و مجلس بحث و درس و بعضی مجالس تعزیه معاشرتی ندارد، اوقات شریفش مستغرق در عمل آخرت و همه ایام روزه دار ادام الله تعالی ایام سعادته.
حکایت چهاردهم: شیخ دیلمی که در ارشادالقلوب روایت کرده از عبدالله بن حازم که گفت: روزی با (هارون) رشید از کوفه بیرون رفتیم، پس رسیدیم به جنانب غریین پس آهوانی را دیدیم، پس چرخها و سگان را به سمت آنها روانه کردیم، پس ساعتی آنها را دواندند. آهوان پناه بردند به پشته، چرخها و سگان برگشتند، رشید از این قضیه متعجب شد. آهوان از پشته برگشتند، پس چرخها و سگان دوباره به سوی آنها مراجعت کردند دفعه دیگر چنین کردند، پس رشید گفت: به سرعت بروید کوفه و کسی که کهن سال تر باشد از همه نزد من آرید، پس پیری از بنی اسد را به نزد او آوردند، پس رشید به او گفت: خبر ده مرا که این پشته یا (برآمدگی زمین) چیست؟ گفت: خبر داد مرا پدرم از پدرانش که آنها می گفتند در این پشته قبر علی بن ابیطالب (علیه السلام) است خداوند او را حرم قرار داده هیچ چیز به او پناه نمی برد مگر آن که در امان خواهد بود، پس هارون فرود آمد و آبی خواست و وضو گرفت و در آن پشته نماز کرد و دعا نمود و گریست و خود را به خاک مالید و امر کرد که قبه بنا کنند که چهار در داشته باشد، پس ساختند.
حکایت پانزدهم: شیخ صدوق در امالی از ابن عباس روایت کرده که گفت: با امیرالمؤمنین (علیه السلام) در وقتی که به سمت صفین تشریف می برد بودم، پس نقل کرد حدیثی طولانی در مرور آن جناب به کربلا و گریستن و خبر دادن به مصائب ابو عبدالله (علیه السلام)، تا آن که حضرت فرمود: که عیسی (علیه السلام) گذشت به کربلا و با او بود حواریین. پس دید در اینجا آهوانی را که به گرد هم آمده می گریند. عیسی (علیه السلام) نشست و حورایین نیز نشستند، پس گریست و ایشان نیز گریستند و ندانستند که چرا نشست و چرا می گرید. گفتند ای روح الله و کلمه(173) چه تو را به گریه آورده فرمود: آیا می دانید این چه زمینی است گفتند نه، گفت: این زمینی است که کشته می شود در او فرزند رسول احمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و فرزند نجیبه طاهره شبیه مادرم و دفن می شود در او طینتی که پاکیزه تر از مشگ، زیرا که او طینت فرزند شهید است و همچنین است طینت پیامبران و فرزندان پیامبران و این آهوان با من سخن می گویند و می گویند در اینجا چرا می کنند به جهت شوق به سوی تربت فرزند مبارک و گمان می کنند، که ایشان ایمن اند که در این زمین یعنی تا در اینجا چرا می کنند از شر دشمن آسوده اند.
حکایت شانزدهم: سید جلیل سید رضی در جز پنجم تفسیر(174) خود که مسمی است به حقایق التنزیل و دقایق التاویل در تفسیر آیه شریفه (فیه ایات بینات(175) می فرماید: در خانه خداوند نشان ها و علامت های باهره است بر وجود مقدس خداوند عالم، و چون عبارت سید در نهایت فصاحت بود به عرب نقل کردم
و من ایات الحرم التی لا توجد فی غیره ان الوحش والسباع اذا دخلته و صارت فی حدوده لا یقتل بعضها بعضا، ولا یؤذی بعضها بعضا، و لا تصطاد فیه الکلاب، والسباع سوانح الوحوش التی جرت عادتها بالاصطیاد لها، و لا تعدوا علیها فی ارض الحرم کما تعدوا علیها اذا صادفتها خارج الحرم، فهذه دلالة عظیمة، و حجة علی ان الله تعالی هوالذی ابان هذا البیت و ماحوله بهذا الایة من سایر بقاع الارض، لانه لا یقدر ان یجعل هذه البقعة التی ذکرناه علی ما وصفناه منها و ان یحول بین السباع فیها، و بین مجاری عاداتها و حوافر طبایعها، و عمل النفوس السلیطة التی رکبت فیها حتی تمتنع من مواقعة الفزایس و قد اکتبت لها و صارت اخذ ایدیها، بل تأنس باضدادها و تانس الاضداد بها الا الله سبحانه و هذا خارج عن مقدار قوی المخلوقین و تدابیر المربوبین(176)
تا این که می فرماید: فاما الذی شاهدته انا عند مقامی بمکة فی السنة التی حججت فیها فامتناع الطیر من التحلیق فوق البیت، حتی لقد کنت اری الطائر یدنو من المطرح السحیق و المنزع البعید فی احد طیرانه و اسرع خفقان جناحه حتی اقول قد قطع البیت عالیا علیه وجائزا به فما هو الا ان یقرب منه حتی یکسر منحرفا و یرجع متیامنا او متاسرا فیمر عن شمال البیت او یمیته کان لافتا یلفته او عاکسا یعکسه و هذا من اطراف ما شاهدته وجربته، فاما اختلاط الطیر بالناس حتی لا تنفر من ظلالهم ولا تتباعد عن همس اقدامهم، فهو شی ء بین و واضح و لعهدی بجماعات من المصلین فی المسجد الحرام، و هم یکفکفون الطیر بایدیهم عن مواضع سجودهم لشدة قربها منهم واختلاطهابهم و لقد رایت ظبیا وحشیا تتخرق الاسواق و تقف علی جماعة من بایعی الاقوات فربما انتشط نشطة او اجتذب الشیی ء بعد الشی ء خلسته و علیه سمآء الساکن ودعة المطمئن الامن حتی انه ربما طرد، فلم یرعه الطرد و لم یفزعه الایمآء بالید قیل لی و لم اره انه اذا جاوز انصاب الحرم خرج کالسهم المارق والبرق الخاطف کان روعة انما ادرکته بعد خروجه من حدود الحرم و دخوله فی اراضی الحل فتبارک الله رب رب العالمین(177)
حاصل ترجمه آن که از آیات حرم که یافت نمی شود و در غیر او این که وحوش و درندگان هرگاه داخل شوند در آنجا و در حدود او قرار گیرند نمی کشد؛ بعضی دیگری را و آزار نمی رساند بعضی، بعضی را، و صید نمی کند در او سگان و درندگان وحشی را که در اطراف ایشان ظاهر می شوند، که عادت جاری شده که آنها را بگیرند و ستم نمی کنند بر آنها در زمین حرم، چنانچه در بیرون حرم می کنند و این دلیلی است بزرگ و حجتی است واضح بر این که خداوند تبارک و تعالی است، که جدا نموده این خانه و اطراف او را از سایر بقعه های زمین زیرا که قادر نیست این که قرار دهد این بقعه را که ذکر نمودیم بر این نحو که وصف کردیم و این که حایل شود میان درندگان آنجا و میان عادات جاریه و طبیعتهای شتابنده آنها و کارکردن نفسهای با اقتداری که در آنها گذارده اند، به نحوی که باز می دارند خود را از در افتادن با شکارها و حال آن که فراهم آمده بر ایشان و گردید گرفتار دستهای ایشان، بلکه مانوس می شوند، با مخالفت جنس خود و مخالفها با آنها جز خدای عزوجل؛ زیرا که این بیرون است از توانایی خلایق و تدبیرهای ایشان و اما آنچه خود مشاهده کرد هنگام اقامه در مکه در آن سال که حج کردم در او پس امتناع مرغان است از پرواز کردن بر بالای خانه تا آن که می دید مرغ را که نزدیک می شود از جای دور در حالت تندی پرواز و سرعت به هم زدن بال خود تا این که می گفتم گذشت از سمت بالای خانه کعبه و عبور کرد از او، پس نبود جز نزدیک شدنش به خانه که منحرف می شد و بر می گشت به طرف راست یا چپ و می گذشت از یمین یا شمال خانه که گویا پیچانده، او را می پیچد و برگرداننده او را بر می گرداند و این از تازه تر چیزی بود که آنجا دیدم و به تجربه رساندم و اما اختلاط مرغان به مردم در آن جا تا به حدی که رم نکنند از سایه های ایشان و دور نشوند از صدای قدمهایشان، پس چیزیست روشن و واضح و هر آینه در یاد من است جماعتی از نمازگذاران در مسجدالحرام که ایشان بر می گرداندند مرغها را به دستهای خود از مواضع سجود خود از شدت نزدیکی و اختلاط آنها به ایشان و به تحقیق که دیدم آهویی وحشی را که می گذشت از بازارها و می ایستاد نزد جمعی که طعام می فروختند و بسا بود از جای خود حرکتی می کرد چیزی می ربود و بر او بود علامت آرامی و آسایش مطمئن آسوده به نحوی که بسا بود او را می راندند و از راندن نمی ترسید و از اشاره دست نمی هراسید و کسی برایم نقل کرد که او چون گذشت از نشانهای حد حرم بیرون رفت مانند تیر پرتاب و برق رباینده گویا ترس او را در بیرون حرم و زمینهای حل گرفت.
حکایت هفدهم: سید جلیل علی بن طاووس در باب نهم کتاب امان الاخطار می فرماید: آمدند نزد من بعضی کنیزان و عیال ایشان هراسان بودند و من در آن وقت مجاور بودم با عیالم مر مولای خود علی (علیه السلام) را، پس گفتند: دیدیم در محل رخت کندن حمام که حصیرها پیچیده می شود و باز می شود و نمی دیدیم آن را، که این کار را می کند، پس حاضر شدم در نزد در مسلخ، و گفتم سلام علیکم به تحقیق که رسیده به من از شما آنچه را که کردید و ما همسایگان مولای خود علی (علیه السلام) می باشیم و اولاد او و مهمان او و ما را بد نیامده همسایگی شما، پس مکدر نکنید بر ما مجاورت آن جناب را و اگر از این کارها کاری کردید شکایت شما را به سوی آن جناب خواهم برد، پس ندیدم از ایشان که پس از آن متعرض مسلخ حمام شده باشند.
حکایت هیجدهم: فاضل المعی آخوند ملا کاظم هزار جریبی تلمیذ علامه بهبهانی در کتاب تحفةالمجاور نقل کرده از سید جلیل جناب میر سید علی صاحب ریاض که فرمود: عادت داشتم به زیارت قبوری که در بیرون کربلا نزدیک خیمه گاه بود. در عصر پنجشنبه، پس شبی در خواب دیدم که گویا رفتم به آن مقابر، پس دیدم بلد را که خالی است از عمارت و بیوت و به جای همه قبر و مکان آن مرتفع شده پس من متفکر و مستوحش شده که شنیدم هاتفی می گویند خوشا به حال کسی که در این ارض مقدس مدفون گردد اگر چه با هزاران گناه باشد از هول قیامت به سلامت در رود. و هیهات که کسی در آنجا مدفون نشود از هول قیامت بسلامت در رود.
حکایت نوزدهم: و نیز در آنجا از جناب استاد اکبر آقای بهبهانی نقل کرده که فرمود: در خواب دیدم حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) را، پس گفتم: ای سید و مولای من، آیا سوال می کنند از کسی که دفن شده در جوار شما، فرمود: کدام ملک است که او را آن جرئت باشد که از او سئوال کند.
حکایت بیستم: از شیخ اجل افضل الاتقیاء و زین العلماء شیخ جواد نجفی، شنیدم که فرمود: خبر داد مرا والدم حبر نبیل و راسخ در علم حدیث و تنزیل شیخ حسین نجفی اعلی الله تعالی مقامها که مردی نصرانی در بصره تاجر بود و او را اموال و امتعه بسیاری بود به نحوی که بصره برای تجارت او گنجایش نداشت پس شرکای او که در بغداد بودند به او نوشتند که مکان تو در آنجا، لایق تو نیست و بغداد بلدی است وسیع برای تجارت و انواع معاملات؛ چنانچه به آنجا نقل نمایی، پس نصرانی اموال و مطالبات خود را جمع نمود و به سمت بغداد و سفر کرد و با او بود تمام آنچه داشت و در بین راه جماعتی از دزدان به او رسیدند و آنچه داشت از او گرفتند، نماند برایش چیزی، پس از شرم بی چیزی روی به بادیه آورد و پناه به خیمه و منازل اعراب برد و از محل مضیف(178) آنها چیزی می خورد و از مکانی به مکانی می رفت تا به جماعتی رسید که در میانشان جوانان بسیار بود و مردانشان به زراعت مشغول بودند و او در نبودن آنها با آن جوانها انس گرفت و آنها با او مانوس شدند، تا آن که روزی آثار افسردگی و ملال در او پیدا شد از سبب آن پرسیدند گفت: من در اکل و شرب کل بر شماها شده ام، از آن می ترسم که از این جهت در آزار باشید گفتند این مضیف را (مهمانخانه) مصرفی معین است در هر روز که بودن تو در آن چیزی از آن نکاهد و نبودنت چیزی بر آن نیفزاید، پس دلش آرم شد و مدتی بدان جا ماند و تا آن که جماعتی از اهل حیص و اطراف آن که پیاده با پای برهنه به زیارت ائمه (علیهم السلام) می روند و توشه سفر ایشان منحصر است در انبانی که در آن است. قدری آرد و خرمای دون، بر آن جماعت نازل شدند. به قصد زیارت نجف اشرف و کربلا و پس از آن جوانها به شوق آمدند و با آنها مرافقت کردند و آن نصرانی را با خود برداشتند و او از توشه ایشان می خورد و مال ایشان را حراست می کرد. تا آن که رسیدند به نجف اشرف و زیارت کردند و از آنجا رفتند به کربلا و آن ایام؛ ایام نزدیک عاشورا بود و نصرانی با ایشان بود چون داخل شدند در کربلا بلد را دیدند که از کثرت نوحه و لطم و ازدحام به خود می لرزد، پس در صحن مقدس منزل کردند و متاع خود را در آنجا گذاشتند و به نصرانی گفتند: به جای خود باش که ما فردا بعد از ظهر نزد تو خواهیم آمد و آن شب عاشورا بود، پس نصرانی تنها در آنجا ماند چون پاره ای از شب گذشت دید سه مرد را که از حرم بیرون آمدند و یکی از آنها به دیگری گفت که ثبت کند اسامی زواری را که در بلدند و دفتر را نزد او آرد و به دیگری فرمود: ثبت کند اسامی زواری را که در صحنند، پس هر دو رفتند و زمانی ناپدید بودند، آنگاه برگشتند و با ایشان بود دفتر اسامی زوار چون در آن نظر کرد فرمود چیزی را از ایشان مانده، پس دو مرتبه رفتند و برگشتند و گفتند احدی نمانده فرمود باقی مانده بار سوم برگشتند و گفتند کسی نمانده جز یک نفر نصرانی، در موضع فلانی، پس فرمود: چرا او را در دفتر ننوشتید، آیا در ساحت ما منزل ننموده، پس نصرانی از خواب غفلت بیدار شد و نور ایمان در قلبش داخل شد و ایمان آورد بعوض اموال دنیا به نعم آخرت رسید.
حکایت بیست و یکم: علامه مجلسی در مجلد بیست و دوم بحارالانوار نقل فرموده که خبر داد مرا جماعتی بسیار از ثقات که در وقت محاصره روم لعنهم الله نجف اشرف را، در سنه هزار و سی و چهار 1034 و بستن اهل نجف دروازه ها را، و مدافعه با آنها با کمی عدد و تهیه و کثرت دشمن و استعداد ایشان مدتها طول کشید و ظفر نیافتند و گلوله توپ و تفنگ مثل باران بر آنها می ریختند. و بر یکی از آنها بر نمی خورد حتی آن که اطفال در کوچه ها منتظر بودند که کی گلوله می افتد که با او بازی کنند؛ بلکه روزی دختری دست خود را بالا کرده به جهت حاجتی، پس گلوله آمد و از آستین او داخل شد و از زیر دامنش بیرون رفت و آسیبی به او نرسید و بعضی صلحاء شبی امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب دید که در دستش سیاهی بود، پس از سبب آن پرسید: فرمود: از بس از شما گلوله های را برگردانم.
حکایت بیست و دوم: فاضل المعی سید شمس الدین رضوی، سر کشیک روضه رضویه در عهد شاه طهماسب متاخر، در کتاب حبل المتین نقل کرده از شیخ محمد قاسم(179) مجاور نجف اشرف که قرض بسیاری پیدا کردم، پس عزم نمودم که به سمت عجم روم، پس داخل روضه منوره شدم و زیارت وداع کردم که صبح بیرون روم، پس شب در خواب دیدم که شخصی در بالای منار که موذن در آنجا اذان می گوید ندا می کند که نمی دانی که علی (علیه السلام) امیرالمؤمنین و سلطان سلاطین است. چون صبح شد فسخ عزیمت کردم، پس به زودی قرضم ادا شد و حال سی سال است که در نجفم و به احدی محتاج نه شدم.
حکایت بیست و سوم: نیز در آنجا نقل کرده از مولی محمد تقی خادم، که کلید دار حرم بود، گفت شب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب دید، که به او فرمود: فردا جنازه می آوردند بر استری که یک چشم او یک چشم جنازه کش کور است، زینهار که بگذاری که در حریم من دفن شود. چون صبح شد خواب خود را برای خدام نقل کرد، پس همه بیرون رفتند و در نزد دروازه منتظر جنازه شدند، که ناگاه به همان علامت رسید، پس آورنده او را زجر کردند و منع نمودند از دخول بلد و کلید دار دفعه دیگر حضرت را در خواب دید که به او فرمود: آیا تو را منع نکردم که نگذاری آن جنازه را در جوار من دفن کنند. عرض کرد ای مولی منع کردم او را که داخل بلد شود فرمود: فلان چند درهم رشوه گرفت و دفن کرد و به روایتی عرض کرد ای مولای من او از قبر بیرون بیاورم فرمود، نه زیرا که دفن شد. به روایتی چون صبح شد آن قبر را شکافتند، پس دیدند در گردنش زنجیز محکمی که طرف دیگر آن متصل بود به زیر صندوق مبارک چون دیدند ممکن نیست، قبر را پر کردند و از این معجزات و اظهار مرحمت آن حضرت به مجاور خود در آن کتاب بسیار است.
حکایت بیست و چهارم: جناب عالم جلیل و سید نبیل آقا سید حسین شوشتری از نجمه علما و صلحای مجاورین نجف اشرف بود و از ائمه جماعت رواق مطهر و در نزد علمای آن بلده طیبه معرز و و محترم، فرمود: وقتی با جناب سیدالعلماء و علمادالاتقیاء صاحب المقامات العالیه والکرامات الباهره حاج سید علی شوشتری و فخرالحقیقین و خاتم المجتهدین و جمال الملة والدین علم الهدی شیخ مرتضی الانصاری اعلی الله مقامهم، به زیارت کربلا مشرف شدیم چون وارد شدیم به آنجا رفتم به منزلی که همیشه به آنجا می رفتم، دیدم صاحب منزل از من پریشان تر است، پس به زیارت حضرت عباس (علیه السلام) مشرف شدم و پس از فراغ از زیارت و نماز به نزد شباک(180) آمدم و عرض کردم ای مولای من، می دانید من از زوار شمایم و چیزی ندارم هنوز کلامم تمام نشده بود که دیدم از شباک چیزی حرکت کرد به نزد من افتاد و آن یک عدد شامی بود که قیمت او در آن وقت دو قران و نیم بود پس به تعجیل برداشتم از خوف خدام و شکر الاهی به جای آوردم.
حکایت بیست و پنجم: و نیز نقل فرمود: که شبی جنابان سابقان سید و شیخ قدس الله سرها، میل کردند که در نزد من غذا خورند، پس از اظهار مسرور شدم و به خانه آمدم در نزد اهل چیزی نیافتم، پس ساعتی متحیر مانده که چه تدبیر کنم ناگاه نظر عیال به کنجی از کنجهای خانه افتاد چیزی دید پرسید که این چیست؛ پس از جا بر خواستم و عصایی که در دست داشتم به آنجا زدم که ناگاه دراهم بسیاری از دیوار ریخت چنان که کسی از آنجا می ریزد، پس آنها را گرفتم و دانستم که از جانب خداوند جل و علا است.
حکایت بیست و ششم: سید فاضل جلیل سید محمد باقر شریف حسینی در کتاب نوالعیون نقل کرده از عالم زاهد سید هاشم حایری که در نجف اشرف عطاری بود که دکانش نزدیک صحن مقدس بود و همیشه مردم را بعد از نماز ظهر موعظه می کرد در آن دکان هرگز از جماعت خالی نبود و یکی از شاهزادگان شهر دکن از بلاد هند در نجف اشرف، مجاور بود، پس برای او سفری روی داد به سوی بعضی بلاد و او را حقه بود که در آن پاره ای از جواهرات نفیسه و سنگهای قیمتی بود، پس آن را به آن عطار سپرد چون برگشت و مطالبه نمود منکر شد، پس در کار خود متحیر ماند ناچار پناه به روضه مطهره برد و عرض کرد فدایت شوم، از اهل و دیار جدا شدم و از جاه و اموال فراوان اعراض کردم و اختیار کردم مجاورت قبر مطهر تو را به جهت رستگاری در روز رستخیز و سپردم مایه توکل خود را در نزد زاهدترین اهل بازار و حال به دیناری از آن اقرار ندارد و بر انکار اصرار می نماید و مرا شاهدی نیست جز خدای و حکمی غیر از جنابت از تو مالم را می خواهم، چون تفرعض به نهایت رسید، خوابش ربود امام (علیه السلام) را در خواب دید و به او فرمود: چون آخر شب دروازه بلد باز شود بیرون رود و اول کسی را که می بینی که خواست از او بیرون رود حقه خود را از او مطالبه کن که او آن را به تو می رساند؛ پس بیدار شد و به فرموده عمل کرد، پس پیرمرد صالح عابدی را دید که به پشت خود هیزم می کشد به جهت تحصیل قوت حلال و عمر خود را صرف می کرد در قناعت و عبادت پس حیا کرد از او و مایوسانه برگشت و داخل شد در روضه مقدسه و کلام گذشته را اعاده نمود؛ پس در شب دوم دید آنچه در شب اول دیده بود، پس بیرون رفت و همان مرد را دید پس برگشت و سئوال خود را اعاده نمود در شب سوم نیز به همان نحو در خواب دید پس بیرون رفت و همان مرد را دید. تمام مقدمات را برای او نقل کرد و حقه را از او خواست چون عابد سخن او را شنید ساعتی فکر کرد آن گاه گفت ان شاء الله به تو حقه را می رساند فردا بعد از ظهر در نزد دکان شیخ عطار چون روز دیگر شد و مردم جمع شدند در نزد دکان؛ عابد خواهش نمود از عطار که امروز وعظ را به من واگذار، پس عابد گفت: من فلان پسر فلانم و مرا خوفی است شدید از حق الناس و بی رغبتی به زر، و سیم به توفیق خداوند و قناعت و عزلت و با این حال مرا امری عظیم روی داد که می ترسانم شما را از عذاب الیم و سختی آتش دوزخ و خبر می کنم شما را نه بعضی از آنچه خواهد آمد و در روز جزا، بدانید که من قرض کرده بودم برای حاجت پیش از این به مدتی از بعضی یهود و صد دینار به حساب عجم که عشر یک قران است و قرار دادم که آن در ظرف بیست روز به او برسانم هر روز نصف عشری، پس قسط ده روز را وفا کردم از قیمت هیزم آن گاه او را طلب کردم اثری از او ندیدم و کسی گفت که او به بغداد رفته، پس شبی در خواب دیدم که گویا قیامت بر پا شده و مردم جمع شدند در موقف حساب و مرا با دو نفر دیگر به موقف حساب آوردند، پس مرا به سوی او فرستاد چون به سمت او قصد کردم صراط را دیدم که بر روی دوزخ است و از صدای مهیب ترسناک او هراسان شدم، چون رسیدم به او طلبکار یهودی خود را دیدم که مانند خدره آتشی از دوزخ درآمد و بر صراط ایستاد و راه مرا بست و گفت: پنجاه دینار مرا بده و از پی کار خود برو، پس هر چه تضرع و انابه کردم و گفتم تو را جستجو کردم و در رساندن آن به تو تقصیری نکردم، سودی نبخشد و گفت راست می گویی، ولکن از صراط نخواهی گذشت، مگر آن که حق مرا وفا کنی چون صراط او را دیدم گریستم و لابه کردم و گفتم الآن چیزی ندارم که حق تو را به آن وفا کنم، پس یهودی گفت: بگذار مرا که یکی از انگشتان خود را بر عضوی از اعضای تو بگذارم، پس به این راضی شدم چون راه را بسته بود در مطالبه ابرام می نمود، پس انگشت خود را بر سینه من گذاشت از شدت سوزش او بیدار شدم و سینه خود را چنین مجروح دیدم و تا کنون به معالجه او مشغولم و از یهودی اثری نیافتم آن گاه سینه خود را گشود، پس مردم دیدند در او زخمی منکر و صدای ایشان به گریه و زاری بلند شد و عطار ترسید و صاحب حقه را به گوشه ای برد و توبه کرد و حقه را داد و عذر خواست.
حکایت بیست و هفتم: سید جلیل غیاث الدین عبدالکریم بن احمد بن طاووس در کتاب فرحة الغری نقل کرده که در سنه پانصد و یک (501) هجری در نجف اشرف گرانی به جایی رسید که هر رطل نان که نود و یک مثقال بود به یک قیراط می فروختند و به همین منوال تا چهل روز گذشت، پس مردم از سختی کار به دهات متفرق شدند و از خدام حضرت امیر المومنین (علیه السلام) مروی بود که او را ابو البقاء بن سویقه می گفتند و صد و بیست سال از عمرش گذشته بود و از خدام غیر او کسی نماند، پس کار بر او سخت شد زنش و دخترانش به او گفتند ما هلاک شدیم تو نیز چون سایر خدمه برو شاید خداوند دری باز کند که به آن زندگی کنیم، پس عزم کرد بر رفتن و داخل شد در قبه شریفه صلوات الله علی صاحبها و زیارت کرد و نماز به جای آورد، و در بالای سر حضرت نشست و گفت: یا امیرالمؤمنین صد سال در خدمتت به سر بردم و از تو جدا نشدم نه حله را دیدم نه سکون و حال گرسنگی مرا و اطفالم را آزار رسانده و اینک از تو جدا می شوم و بر من گران است، مفارقت تو وداع می کنم تو را که وقت مفارقت میان من و تو رسیده آنگاه بیرون آمد و با مکاری بیرون رفت که به وقف و سو راء بگذرد و در مرافقت او بود وهبان سلمی و ابو کردان و جماعتی از مکاریان و شب از نجف بیرون رفتند و تا ابوهیبش آمدند، پس بعضی گفتند وقت بسیار است پس فرود آمدند و ابوالبقاء نیز با ایشان فرود آمد و خوابید، پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب دید که به او می فرماید: ای ابوالبقاء از ما مفارقت کردی، پس از این مدت دراز؛ برگرد به همانجا که بودی؛ پس گریان از خواب برخواست؛ پس از سبب گریستن او پرسیدند، آنچه در خواب دید نقل کرد و برگشت چون دخترانش او را دیدند فریاد برآوردند، پس خواب خود را نقل کرد و بیرون آمد و کلید قبه مطهره را از زحان ابی عبدالله بن شهریار قمی که از بزرگان علما است گرفت و به عادت خود نشست تا سه روز، روز سوم مردی وارد شد و توبره در پشت او بود به هیات آنان که پیاده به مکه می روند، پس آن را باز کرد و از آن جامه در آورد و پوشید و داخل قبه مطهره شد و زیارت کرد و نماز به جای آورد و یک اشرفی به ابوالبقاء داد و گفت از این طعامی برای من حاضر کن، که نهار بخورم، ابوالبقاء نان و ماست و خرما حاضر کرد، پس به او گفت: اینها موافق مزاج من نیست ببر اینها را برای اولاد خود که صرف کنند و این اشرفی دیگر را بگیر و برای من مرغی و نانی بگیر، و پس آن را گرفت و آورد چون وقت نماز ظهر شد نماز ظهر و عصر را به جای آورد آمد به خانه آن مرد با او بود، پس طعام را حاضر نمود و با هم خوردند و آن مرد دست خود را شست و گفت برای من سنگهای وزنه طلا را، بیاور، پس ابولبقاء رفت نزد زیدبن واقصه زرگر که در در خانه تقی بن اسامه علوی نسابه بود و از او صینی(181) را گرفت که در او بود و زنها طلا و نقره پس آن مرد جمع کرد تمام وزنه ها را و آن را در کفه گذاشت. حتی جو و برنج و حبه و شبه و کیسه پر از طلا بیرون آورد و در مقابل آن وزنه ها گذاشت و آن را در دامن ابوالبقاء ریخت و برخواست و آنچه ماند آن را بست و کفش خود را پوشید، پس ابوالبقاء به او گفت: ای سید من، این را چه کنم، گفت: این از آن توست، فرمود: آن کسی که به تو گفت برگرد به همانجا که بودی که به تو مقابل وزنها بدهم و اگر بیشتر از این آورده بودی هر آینه می دادم، پس ابوالبقاء مدهوش شد و به رو در افتاد و آن مرد رفت و ابوالبقاء دختران خود را شوهر داد و خانه خود را ساخت و حالش نیکو شد.
حکایت بیست و هشتم: جناب عالم کامل و سیدالافاضل الورع التقی آقا سید هادی عاملی مجاور کاظمین کثرالله فی المسلمین امثاله که در تقوا یگانه و در فضل مردانه اند، نقل فرمود: که در سال 1278 آب دجله طغیان کرد و به دور بلد کاظمین احاطه نمود و راهها مسدود شد و چون شط فرو نشست، آبهای ایستاده اطراف بلد از بساتین و غیره که به قدر قامت بود و بعضی جاها زیادتر گل و باطلاق زیاد مانع از رفتن به شط و آوردن آب شد، پس اهل بلد سده بستند میان بساطین از بلد تا لب شط، به مقدار آن که یک نفر از آن بگذرد و باقی جاها به جهت آب و گل قابل عبور نبود روزی قریب مغرب به جهت نداشتن آب و احتیاج عیال ظرفی، برداشتم و به کنار شط رفتم و وضو ساختم و ظرف را پر کردم چون خواستم برگردم به جهت ظلمت آن راه باریک گم شد و از مراجعت مایوس شدم، چه به هر کجا قدم می گذاشتم در گل فرو می رفت که محیط بود به اطراف شط به نحوی که مستقر نمی شد تا مطمئن شده خود را به ساحل برسانم و به همین حال ماندم و ظلمت فرو گرفت و بر توقف در آن مکان عازم شدم با نهایت تشویش که از جهت عیال داشتم، پس به باب الحوائج حضرت کاظم (علیه السلام) استغاثه کردم و متوسل شدم ناگاه مردی از میان باغها پیدا شد و بر من سلام کرد، از او خجل شدم که مرا به این حال دیده که در گل فرو مانده ام، پس از حالم پرسید برای او شرح کردم، نزدیک شد و دست مرا گرفت و ظررف آب را برداشت و هر کجا قدم می گذاشت من پای خود را در جای قدم او می گذاشتم و با او سیر می کردم تا رسیدم به اول سد که از او می گذشتند، پس به او گفتم خداوند تو را جزای خیر دهد ظرف را به من ده گفت: تو نمی دانی چگونه او را برداری و او در پیش و من در پشت سر او می رفتم و در هر مقداری از سیر سئوال می کردم که ظرف را به من ده و برگرد و او قریب به همان مضمون به من جواب می داد و من چنان غافل بودم که ملتفت نشدم که آب همه اطراف را گرفته و از برای احدی محلی در این بساطین نمانده و از این جهت اصرار می کردم که به محل خود برگردد به خیال آن که از سکنه بساتین است. تا آن که نزدیک شدیم به اواخر سد ظرف را به من داد و دست مرا گرفت که در آب نیفتم چون راه سد تنگ بود و مرا مقدر داشت چون در پشت سر من افتاد برگشتم به طرف او که برای رحمتش چیزی به او دهم او را نیافتم آن وقت ملتفت شدم و گفتم: سبحان الله من چگونه به این شخص اصرار می کردم که برگرد و حال آن که در این زمین محلی نبود که او به آنجا برگردد و دانستم که او از بندگان صالحین بود.
حکایت بیست و نهم: جناب عالم جلیل و فاضل نبیل الصالح الصفی آقا میرزا اسماعیل سلماسی ایده الله نقل کرد از والد ماجد خود عالم ربانی و مؤید آسمانی صاحب کرامات باهره آخوند ملازن العابدین سلماسی مجاور ارض اقدس کاظمین که سابقا کرامتی از ایشان نقل شد، که فرمود: در سنه هزار و دویست و چهل و شش، که طاعون عام عالم را فرو گرفت و دیار را از اهلش خالی نمود آب دجله طغیان کرد به نحوی که در کوچه ها و صحن مقدس کاظمین آب جاری شد و مردم متفرق شدند و در صحن مقدس بسته شد. چند نفر از صلحا بنا را به رفتن به سامره گذاشتند، سفینه ای گرفتند و مرا هم با عیال در آنجا نشاندند، چون چند فرسخی دور شدیم به چند جا از سد رسیدیم که شکسته بود و عرض و عمقش زیاد، کشتی را هم باید بکشند، عبور از آن مواضع ممتنع، لهذا ناخدا برگشت و در آخر باغات کاظمین قصری عالی از نوابی هندی بود، که پیوسته اظهار محبت می کرد و در وقت فرار از مرض اصرار داشت که در آن قصر منزل کنم قبول نکردم در این حال که کشتی برگشت و از آنجا باید عبور کند به ناخدا گفتم به آنجا فرود آید هر چه سعی و کوشش کرد، نتوانست از تندی آب خود را به آنجا برساند، لهذا از او دور شد و به هر قطعه خشکی که می رسید بعضی بیرون می رفتند تا به جایی رسید و ما را بیرون کرد چون در آمدیم دیدیم در میان شط و در و پنجره و چوبهای قصر است که بر روی آب می رود معلوم شد که در این حال خراب شده و چون در محل نزول خود نظر کردیم و دیدیم در وسط آب است و راهی به خشکی ندارد. متحیر ماندیم، در این حال مرد پیری پیدا شد و خود را در آب انداخت و به ما رساند و از حال ما مطلع شد، برگشت و از شاخهای خرما راهی بست و ما را بیرون برد از آنها سایه بانی ساخت و ما را منزل داد و گندمی آورد نانی ترتیب دادیم، یکی از عیال مبتلا شد به طاعون و فوت شد و آن مرد همراهی کرد در تجهیز، پس برگشتیم به بلد و در سمت پشت سر صحن خانه گرفتیم و در آن غیر از من و یک نفر دیگر در خانه مقابل ساکنی نبود. شیخ محمود کلیددار به ملاحظه رفاقت و دوستی که داشت امر نمود، در صحن را که بعد از چهل روز مسدود بود باز نمودند و احدی به آنجا راه نداشت، چون در باز شد دیدم شخصی را از اهل علم که او را ملا علی می گفتند و از فضلا بود، لکن در آخر عمر فی الجمله خبط دماغی بهمرسانده در صحن بود، پس به او از روی تعجب گفتم که در این مدت چهل روز چگونه بی معاش زندگی کردی، پس در ما نگریست و ملامت کرد از سستی اعتقاد و این آیه را خواند. (و فی السما رزقکم و ما توعدون(182) دانستیم که رزقش را در این مدت از خزانه غیب رساندند، پس در حرم مطهر را گشودند و زیارت کردیم و چون کسی نبود هر روز وقت ظهری باز می کردند و من لقمه نانی می خوردم و قیلوله می کردم آن گاه مشرف می شدم، پس از ادای نماز و زیارت بر می گشتم و در را می بستند. تا آن که روزی چون به خواب رفتم، دیدم در حرم مطهر تنها مشغول زیارتم چون غالب آن ایام جنازه ای را از در صحن که سمت پائین پا است داخل کردند و به قدر نه نفر یا بیشتر تا دوازده که زیادتر همراه جنازه نبود و دو شخص سفیدپوش به هیاتی که دانستم هر دو ملکند با او همراهند. مانند: موکلین تا آن که نزدیک ایوان مقدس رسیدند، پس حضرت موسی بن جعفر (علیهماالسلام) را دیدم در حرم مطهر است و به آن دو شخص فرمود: به زبان فارسی جرئت تا اینجا، پس آن دو نفر شرمگین شدند و در گوشه خود را مخفی کردند، پس جنازه را آن جماعت نزدیک ضریح گذاشتند و صف کشیدند و چیزی بر روی جنازه انداخته بودند، که یکی از گوشه های آن پاره بود، مقدم آن جماعت زیارت مختصری خواند، چنانچه همان شخص در وقت دخول حرم اذان دخول مختصری خواند شخصی از ایشان در حال کشیدن آن صف به من متصل شد از او پرسیدم که: این جنازه از کیست، گفت: از فلان شخص و او را می شناختم که بسیار بدکار و متهتک در معاصی و متجری بود، پس متعجب شدم که چنین مجرم تبه کار مقامش به اینجا رسد که حضرت چنین شفقتی درباره او کند، پس از کثرت شوق و شعف و امیدواری به شفاعت آن بزرگوران که تا به اینجا است مشغول گریه شدم و از خواب بیدار شدم وقت حرم بود وضو گرفتم و داخل شدم چون به همان جا که در خواب ایستاده بودم رسیدم جنازه را دیدم که می آورند همان اشخاص که همه را می شناختم و از اجامره و اوباش بلد بودند، به همان عدد مخصوص وارد شدند بهمان روش و اذن و دخول و گذاشتن در آن محل و صف کشیدن و همان روپوش بهمان علامت و همان شخص مشغول زیارت شد و همان شخص که به من متصل شده بود در این حال در پهلوی من ایستاد جز آن دو ملک و ظهور حضرت در باقی ابدا اختلافی نداشت؛ پس مبهوت ماندم و یقین کردم که میت همان است که در خواب پرسیدم با این حال از همان شخص سوال کردم گفت: فلان و نام همان شخص فاجر را برد و مرحوم اسم شخص را نبرد و کتمان میکرد که رسوا نشود.
حکایت سی ام: جناب عالم فاضل ثقه شیخ باقر کاظمینی مجاور در نجف اشرف که از احفاد عالم جلیل معروف شیخ هادی کاظمینی است نقل کرد که: در نجف اشرف مرد مومنی بود در سلک اهل علم که او را شیخ محمد می گفتند، در نیت و طویت و سریره صدق و صفا و خلوصی داشت، مبتلا به مرض سینه بود به نحوی که چون سرفه می کرد با اخلاط سینه خون بیرون می آمد و با این مرض در نهایت فقر و پریشانی و مالک قوت روز نبود و غالب اوقات می رفت نزد اعراب بادیه نشین که در حوالی نجف ساکنند به جهت تحصیل قوت هر چند جو باشد و با این مرض و فقر دلش مایل به زنی از اهل نجف شده بود و هر چند او را خواستگاری می کرد به جهت فقرش کسان آن زن اجابت نمی کردند و از این جهت در هم و غم شدید بود و چون مرض و فقر و یاس از تزویج آن زن، کار را بر او سخت کرد، عزم نمود بر کردن آنچه معروفست؛ در میان اهل نجف، که هر که را امر سختی روی دهد چهل شب چهارشنبه رفتن به مسجد کوفه را مواظبت کند که لا محاله حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه را به نحوی که نشناسد ملاقات خواهد نمود و مقصدش به او خواهد رسید، مرحوم شیخ باقر نقل کرد که شیخ محمد گفت: من چهل شب چهارشنبه بر این عمل مواظبت کردم چون شب چهارشنبه آخر شد و آن شب تاریکی بود از شب های زمستان و باد تندی می وزید، که همراه باران بود و من نشسته بودم در دکه که داخل در مسجد است و آن دکه شرقیه مقابل در اول که در طرف چپ کسی است که داخل مسجد می شود و متمکن نبودم از دخول در مسجد به جهت خونی که از سینه میآید و چیزی نداشتم که اخطلاط سینه را در آن جمع کنم و انداختنش در مسجد هم روا نبود و چیزی هم نداشتم که سرما را از من دفع کند، دلم تنگ و غم و اندوهم زیاد و دنیا در چشمم تاریک شد و فکر می کردم که شبها تمام شد و این شب آخر است نه کسی را دیدم و نه چیزی برایم ظاهر شد و این همه مشقت و رنج عظیم بردم و بار زحمت و خوف بر دوش کشیدم در چهل شب که از نجف میایم به مسجد کوفه و با این حال جز یاس برایم نتیجه ندهد و من در این کار خود متفکر بودم و در مسجد احدی نبود و آتش روشن کرده بودم به جهت گرم کردن قهوه که با خود از نجف آورده بودم و بخوردن آن عادت داشتم و بسیار کم بود که ناگاه شخصی از سمت در اول مسجد متوجه من شد چون از دور او را دیدم مکدر شدم و گفتم که این اعرابی است از اهالی اطراف مسجد آمده نزد من که قهوه بخورد و من امشب بی قهوه می مانم و در این شب تاریک، هم و غمم زیاده خواهد شد. در این فکر بودم که او به من رسید و بر من سلام کرد و نام مرا برد و در مقابل من نشست. از این که نام مرا می دانست تعجب کردم و گمان کردم که او از آنهائی است که در اطراف نجف اند و من گاهی بر ایشان وارد می شدم، پس پرسیدم از او که از کدام طایفه عرب است گفت: که از بعض ایشانم، پس اسم هر یک از طوایف عرب که در اطراف نجف بودند، بردم گفت نه از آنها نیستم، پس مرا به غضب آورد از روی سخریه و استهزاء گفتم: آری تو از طریطره و این لفظی است بی معنی، پس از سخن من تبسم کرد و گفت: حرجی(183) بر تو نیست من از هر کجا که باشم ترا چه محرک شده که به اینجا آمدی، گفتم سئوال کردن از این امور به تو هم نفعی ندارد، گفت، چه ضرر دارد بتو که مرا خبر دهی پس از حسن اخلاق و شیرینی سخن او متعجب شدم و قلبم به او مایل شد و چنان شد که هر چه سخن می گفت محبتم به او زیاد می شد، پس برای او تتن(184) سبیلی ساختم و به او دادم گفت تو آن را بکش من نمی کشم، پس برای او در فنجان قهوه ریختم و به او دادم گرفت و اندکی از آن خورد آن گاه به من داد و گفت تو آن را بخور، پس گرفتم و آن را خوردم ملتفت نشدم که تمام آن را نخورده آنا فانا محبتم به او زیاد می شد، پس گفتم: ای برادر خداوند تو را امشب برای من فرستاده که مونس من باشی آیا نمی آئی با من که برویم بنشینیم در مقبره جناب مسلم گفت با تو می آیم حال خبر را نقل کن. گفتم: ای برادر، واقع را برای تو نقل می کنم من بغایت فقیر و محتاجم از آن روز که خود را شناختم و با این حال چند سال است از سینه ام خون می آید و علاجش را نمی دانم و عیال نیز ندارم و دلم مایل شده به زنی از اهل محله خودم در نجف اشرف و چون در دستم چیزی نبود گرفتنش برایم میسر نیست و مرا این ملاهای ملاعین مغرور کردند و گفتند که به جهت حوائج خود متوجه شو به صاحب الزمان (عج) و چهل شب چهارشنبه در مسجد کوفه بیتوته کن که آن جناب را خواهی دید و حاجتت را خواهد برآورد و این آخرین شبهای چهارشنبه است و چیزی ندیدم و این همه زحمت کشیدم در این شبها این است سبب آمدن من به اینجا و این حوائج من است، پس گفت: در حالتی که من غافل بودم و ملتفت نبودم، اما سینه تو پس عافیت یافت و اما آن زن، پس به این زودی خواهی گرفت و اما فقرت پس به حال خود باقی است تا بمیری و من، با این بیان و تفضیل ملتفت نشدم، گفتم نمی رویم به سوی جناب مسلم، گفت: برخیز، پس برخواستم و در پیش روی من افتاد چون وارد زمین مسجد شدیم به من گفت آیا دو رکعت نماز تحیت مسجد نکنیم، گفتم: می کنیم، پس ایستاد نزدیک شاخص سنگی که در میان مسجد است و من در پشت سرش ایستادم به فاصله، پس تکبیره الاحرام را گفتم و مشغول خواندن فاتحه شدم که ناگاه شنیدم قرائت فاتحه او را که هرگز از احدی چنین قرائتی نشنیدم، پس از حسن قرائتش در نفس خودم گفتم شاید او صاحب الزمان (علیه السلام) باشد و شنیدم پاره کلمات از او که دلالت بر این می کرد، آن گاه نظر کردم به سوی او، پس از حضور این احتمال در دل در حالی که آن جناب در نماز بود که دیدم نور عظیمی به آن حضرت را احاطه نمود بنحوی که مانع شد مرا از تشخیص شخص شریفش و در این حال مشغول نماز بود و من قرائت آن جناب را می شنیدم و بدنم می لرزید و از بیم حضرتش نتوانستم نماز را قطع کنم، پس به هر نحو بود نماز را تمام کردم و نور را از زمین بالا رفت پس مشغول شدم به گریه و زاری و عذر خواهی از سؤ ادبی که در مسجد با جنابش کرده بودم و گفتم ای آقای من، وعده جناب راست است که مرا وعده دادی که با هم برویم به قبر مسلم در بین سخن گفتن بودم که نور متوجه جانب قبر مسلم شد، پس من نیز متابعت کردم و آن نور داخل در قبه مسلم شد و در فضای قبه قرار گرفت و پیوسته چنین بود و من مشغول گریه و ندبه بودم تا آن که فجر طالع شد و آن نور عروج کرد چون صبح شد ملتفت شدم به کلام آن حضرت که اما سینه ات پس شفا یافت دیدم سینه ام صحیح و ابدا سرفه نمی کنم و هفته نکشید که اسباب تزویج آن دختر فراهم آمد من حیث لا احتسب و فقرم به حال خود باقی است، چنانچه آن جناب فرمود والحمدلله.
حکایت سی و یکم: مرحوم مغفور عابد صالح سید محمد عاملی پسر حاج سید عباس که حال زنده و در قرای جبل عامل ساکن است به واسطه تعدی حکام که خواستند او را نظام کنند از وطن متواری شده با بی بضاعتی به نحوی که در روز بیرون آمدنش از جبل عامل جز یک قمری که صد دینار عجمی است نداشت و هرگز سئوال نمی کرد. مدتی سیاحت کرد و در ایام سیاحت و در بیداری و خواب عجایب بسیار دید، بالاخره در نجف اشرف مجاور شد و در صحن مقدس از حجرات فوقانیه منزلی گرفت و در نهایت پریشانی می گذراند و بر حالش جز دو سه نفر کسی مطلع نبود، تا آن که مرحوم شد و از وقت بیرون آمدن از وطن تا فوت پنج سال طول کشید و با حقیر مراوده داشت بسیار محبوب و عفیف در روزهای تعزیه داری حاضر می شد و گاهی از کتب ادعیه عاریه می گرفت و چون بسیاری اوقات زیاده از چند دانه خرما و آب چاه صحن متمکن نبود، لهذا به جهت وسعت رزق مواظب ادعیه ماثوره بود. گویا کمتر ذکر و دعائی بود، که از او فوت شد در غالب شب و روز مشغول بود وقتی مشغول نوشتن عریض خدمت حضرت حجه عجل الله فرجه شد بنا گذارد که چهل روز مواظبت کند به این طریق که قبل از طلوع آفتاب همه روزه مقارن باز شدن دروازه کوچک که به سمت دریا است بیرون رود به طرف راست قریب به چند میدان دور از قلعه که او را احدی نبیند، آنگاه عریضه را در گل گذاشته به یکی از نواب آن حضرت بسپارد و در آب اندازد و چنین کرد تا سی و هشت یا نه روز. فرمود: بر می گشتم در حالتی که سرم پائین بود و خلقم بغایت تنگ که ملتفت شدم گویا کسی از عقب به من ملحق شد به لباس عربی با چفیه و عقال و سلام کرد با حال افسرده جواب مختصری دادم و توجه به جانب او نکردم، چون میل سخن با کسی را نداشتم قدری در راه با من موافقت کرد و من بهمان حال اول باقی بودم، پس به لهجه جبل عامل فرمود: سید محمد چه مطلب داری که امروز سی و هشت و یا نه روز است که قبل از طلوع آفتاب بیرون می آئی و تا فلان مکان از دریا می روی و عریضه در آب می اندازی، گمان می کنی امامت از حاجتت مطلع نیست، سید گفت من تعجب کردم که احدی بر شغل من مطلع نبود خصوص این مقدار از ایام، و کسی مرا در کنار دریا نمی دید و کسی از اهل جبل عامل در اینجا نیست که من او را نشناسم خصوص با چفیه و عقال که در جبل عامل مرسوم نیست، پس احتمال نعمت بزرگ و نیل مقصود و تشرف بحضور غائب مستور امام عصر (علیه السلام) را دادم و چون در جبل عامل شنیده بودم که دست مبارک آن حضرت چنان نرم است که هیچ دستی چنان نیست با خود گفتم، مصافحه می کنم اگر احساس این مرحله را نمودم به لوازم تشرف عمل می نمایم، بهمان حالت دو دست خود را پیش بردم آن جناب نیز دو دست مبارک را پیش آورد مصافحه کردم نرمی و لطافت زیادی یافتم یقین به حصول نعمت عظما و موهبت کبرا کردم، پس روی خود را گردانیدم و خواستم دست مبارکش را ببوسم کسی را ندیدم.
حکایت سی و دوم: و نیز در آن ایام بعضی به سید گفتند که ختم آیه امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو(185) دوازده هزار مرتبه در یک مجلس بغایت مجرب است و بعضی دیگر دوازده هزار و دویست نوبت گفتند و بعضی گفته بودند، اگر کسی مشغول این ختم شود و بنا نشده باشد که حاجتش بر آورده شود در حال خواندن صد ماتی، بر او وارد شود که آن را قطع کند و نتواند به اتمام رساند، روز پنجشنبه از صبح تا شام دوازده هزار نوبت را در یک مجلس خواند و شب جمعه همان روز ثانیا شروع کرد به اضافه دویست را نیز بخواند، فرمود: در حجره را بسته بودم و چون فی الجمله خوفی از ورود صدمه داشتم چراغ روشن بود هفتصد مرتبه باقی بود که دیدم شعله چراغ مضطرب شد؛ مثل آن که بادی به او بوزد با خود گفتم درها بسته و سوراخهای حجره مسدود باد از کجا است در این حال چراغ خاموش شد بسیار خوف کردم کبریت نزدیک نبود که چراغ را روشن کنم و اگر بر می خواستم خوف به هم خوردن مجلس را داشتم و چون زحمت زیاد کشیده بودم نمی خواستم دست بردارم و تمام نکنم و در تاریکی کمال اضطراب را داشتم، در این حال گریه بر من روی داد گریستم و شکایت خود را به خداوند کردم که نظر مرحمتی فرماید، زمانی نگذشت که چراغ روشن شد گویا کسی او را روشن نمود حالتم مستقر شد و ختم را تمام کردم از غرائبی که در سیاحت خود دید و ذکرش مناسبت دارد، آنکه فرمود: چون به مشهد رضوی مشرف شدم با فراوانی نعمت آنجا بر من بسیار تنک می گذشت، صبح آن روز که بنا بود زوار بیرون بروند چون یک قرص نان که خود را به زوار برسانم نداشتم مرافقت نکردم زوار رفتند ظهر شد به حرم مطهر مشرف، پس از ادای فریضه دیدم اگر خود را به زوار نرسانم قافله دیگر نیست و اگر به این حال بمانم چون زمستان می شد تلف می شوم بر خواستم به نزدیک ضریح رفتم شکایت کردم و افسرده خاطر بیرون آمدم و با خود گفتم به همین حال گرسنه بیرون می روم اگر هلاک شدم مستریح می شوم و الا خود را به قافله می رسانم از دروازه بیرون آمدم از کسی راه را پرسیدم طرفی را به من نشان داد من هم تا غروب راه رفتم به جایی نرسیدم فهمیدم راه، گمشده در بیابان بی پایانی رسیدم که سوای حنظل چیزی در او نبود از شدت گرسنگی و تشنگی قریب به پانصد حنظل شکستم شاید یکی از آنها هندوانه باشد نبود، تا هوا روشن بود در اطراف آن صحرا می گردیدم که شاید آبی یا علفی پیدا کنم، تا بالمره مایوس شدم تن به مرگ دادم و گریه می کردم ناگاه مکان مرتفعی به نظرم آمد به آنجا بالا رفتم چشمه آبی یافتم تعجب کردم، که در بلندی چشمه آب چگونه است، شکر خداوند به جا آورده با خود گفتم آب بیاشامم و وضو گرفته نماز بکنم؛ چنانچه مردم نماز کرده باشم بعد از نماز عشاء هوا تاریک شد و تمام صحرا پر از جانور و درنده شد از اطراف صداهای غریب از آنها می شنیدم بسیاری از آنها را می دانستم، مثل شیر و گرگ و بعضی از دور چشمشان مانند چراغ می نمود. وحشت کردم چون زیاده بر مردن چیزی نبود و رنج بسیار کشیده بودم رضا به قضا داده خوابیدم، وقتی بیدار شدم که هوا به واسطه طلوع ماه روشن و صداها خاموش شده بود و من در غایت ضعف و بی حالی در این حال سواری نمایان شد با خود گفتم این سوار مرا خواهد کشت؛ زیرا که درصدد دست بردی خواهد بود و من چیزی ندارم اوقاتش تلخ خواهد شد و حداقل زخمی خواهد زد، پس از رسیدن سلام کرد جواب گفتم و مطمئن شدم، فرمود: چه می کنی، با حالت اشاره ضعف اشاره به حال خود کردم فرمود: در جنب تو سه عدد خربزه است چرا نمی خوری من چون فحص کرده بودم و مایوس از هندوانه به صورت حنظل، چه رسد به خربزه، گفتم: مرا سخریه مکن بحال خود واگذار، فرمود: به عقب نگاه کن، نظر کردم بوته دیدم که سه عدد خربزه داشت. پس فرمود: به یکی از آنها سد جوع خود کن. نصف یکی را، صبح بخور و نصف دیگر را با خربزه صحیح دیگر همراه خود ببر و از این راه به خط مستقیم روانه شو فردا قریب به ظهر نصف خربزه را بخور و خربزه دیگر را البته صرف نکن که بکارت خواهد آمد، نزدیک به غروب به سیاهی خیمه خواهی رسید آنها تو را به قافله خواهند رساند، پس از نظر من غائب شد من برخواستم یکی از آن خربزه ها را شکستم بسیار لطیف و شیرین بود که شاید به آن خوبی ندیده بودم آن را خوردم و برخواستم و دو خربزه دیگر را برداشته روانه شدم و طی مسافت می کردم تا ساعتی از روز برآمد و خربزه دیگر را شکسته نصفش را خوردم و نصف دیگر را در وقت ظهر که هوا بسیار گرم شده بود خوردم و با خربزه دیگر روانه شدم قریب به غروب آفتاب از دور خیمه دیدم اهل آن چون مرا از دور دیدند بسوی من شتافتند و مرا به شدت تمام گرفته بعنف بسوی خیمه بردند. گویا خیال کرده بودند که من جاسوسم و چون غیر عربی نمی دانستم و آنها جز پارسی زبانی نمی دانستند هر چه فریاد کردم کسی گوش به حرفم نمی داد، تا به نزد بزرگ خیمه رفتم او با خشم تمام گفت: از کجا می آیی راست بگو و الا تو را می کشم، من به هزار حیله فی الجمله کیفیت حال خود را و بیرون آمدن دیروز از مشهد مقدس و راه گم کردن را ذکر کردم، گفت، ای سید دروغگو، اینجاها که تو می گوئی متنفسی عبور نمی کند الا آن که تلف خواهد شد و جانور او را خواهد خورد، علاوه اینقدر مسافت مقدور کسی نیست که در این زمان طی کند؛ زیرا که به این طریق متعارف از اینجا تا مشهد سه منزل است و از این راه که تو می گویی منزلها خواهد بود راست بگو والا تو را با این شمشیر می کشم و شمشیر خود را بر روی من کشید در این اثنا خربزه از زیر عبای من پیدا شد، گفت: این چیست تفصیل را گفتم تمام حاضرین گفتند در این صحرا ابدا خربزه نیست خصوص این قسم که ما تا کنون ندیده ایم، پس بعضی به بعض دیگر رجوع کردند و به زبان خود گفتگوی زیادی کردند و گویا مطمئن شدند که این خرق عادتی است و باید از حضرت مقدس رضوی (علیه السلام) باشد، پس آمدند و دست مرا بوسیدند و در صدر مجلس نشانیدند و کمال احترام اعزار را معمول داشتند لباسهای مرا به جهت تبرک بردند لباسهای نیکو برایم آوردند و دو شب و دو روز مهمان داری کردند، در نهایت خوبی روز سوم ده تومان به من دادند و سه نفر با من فرستادند که مرا به قافله رساندند.
حکایت سی و سوم: سید علی سمهودی در تاریخ مدینه از ابی بکر مقری نقل کرده که گفت: من و طبرانی و ابوالشیخ در حرم حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بودیم به حال پریشانی از گرسنگی که در ما اثر کرده بود به همین نحو روز را به سر بردیم تا شام، پس حاضر شدم در نزد مرقد منور حضرت و عرض کردم یا رسول الله، الجوع و برگشتم و خوابیدم و طبرانی نشسته بود و مطالعه می کرد، پس شخصی علوی حاضر شد و با او دو غلام بود و با هر یک زنبیلی که در او چیزی بود پس نشستیم و خوردیم و باقی مانده آن را در نزد ما گذاشت و گفت: ای قوم، آیا شکایت کردید بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ زیرا که من آن جناب را در خواب دیدم، پس مرا امر کرد که چیزی بردارم و برای شما آوردم.
حکایت سی و چهارم:(186) و نیز در آنجا از ابی العباس بن نفیس مقری نقل کرد که گفت: من سه روز در مدینه طیبه گرسنه ماندم، پس آمدم نزد قبر مطهر و گفتم یا رسول الله، گرسنه ام آن گاه با حالت ضعف خوابیدم ناگاه دخترکی با پای خود مرا لگد زد، پس برخاستم و با او به خانه اش رفتم، پس مقداری نان و گندم و خرما و روغن در نزدم حاضر کرد و گفت: بخور ای ابوالعباس که مرا به این امر کرده جدم (صلی الله علیه و آله و سلم) هر وقت گرسنه شدی بیا به نزد ما والحمدلله اولا و آخرا.
آباد کردن خانه های خداوند
پنجم: از جهات موجوده در این جماعت خصلت آباد کردن ایشان است، خانه های را که خداوند دوست داشته و اراده کرده و امر فرموده به بلند کردن و تعظیم و توقیر آنها و خواستن حوائج و ابتهال و تضرع و تسبیح و تقدیس و تمجید در آنها، در کلام مبین خود بعد از آیه مبارکه نور فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه(187) چه مراد از بیوت به حسب تفسیر، ظاهر اگر خانه های انبیا و اوصیا است، چنانچه عامه و خاصه نقل کردند پس مشاهده مشرفه و افضل آنها خواهد بود.
و در کشف الغمه، از انس و بریده روایت کرده که: چون این آیه نازل شد کسی عرض کرد: یا رسول الله، کدام خانه هاست این خانه ها، فرمود: خانه انبیاء، ابوبکر گفت: این خانه، یعنی خانه علی و فاطمه (علیهماالسلام) از آنهاست فرمود: بلی، از افاضل آنهاست و در اول اذن دخول که در جمیع مشاهد مشرفه خوانده می شود مذکور است.
اللهم انی وقفت علی باب بیت من ابواب بیوت نبیک(188) بار خدایا من ایستاده ام بر در خانه از درهای خانه های پیمبر تو و اگر مراد مساجد است؛ چنانچه بعضی گفتند، پس مخفی نیست که حقیقت مسجدیت در اینها موجود است، چه مراد از مسجد معبد و مصلای مسلمانان است و بنای این مشاهد و غرض اصلی از ساختن آن نیز جز این نیست؛ بلکه عبادت در آن بیشتر و تضرع و خضوع در آن زیاده از مساجد است؛ بلکه انواع و اقسام بندگی که در آنها ذکر کرده می شود در مساجد نیست بلکه در مساجد جز اقامه اساس توحید که شریکند در آن جمیع اصحاب شرایع نشود و در مشاهد نشر اعلام توحید و نبوت و ولایت و استحکام بنیان هر سه است، پس به مراتب افضل از مسجد خواهد بود و از این جهت است که در ثواب نماز در آنجا وارد شده مقداری که اندک آن در مساجد نیست و همچنین کثرت و تردد و ملائکه و عبادتشان که قلیلی از آن در مساجد وارد نشده بلکه مشرف شدن قطعات زمین به بنای مسجد در آن از روی فضیلت او است به دفن شدن پیغمبری یا وصییی در او که، شهید شدند و قطره از خونشان در آنجا چکیده، پس چگونه خواهد بود، آن بقعه که در بر گرفته جسد بهترین شهداء و اوصیاء و انبیاء را و جاری شده در او خونهای مبارک ایشان و جناب بحرالعلوم اعلی الله تعالی مقامه این مضمون را به نظم آورده می فرماید:
اکثر من الصلاة فی المشاهد - خیر بیوت راکع و ساجد
لفضلها اختیرت لمن بهن حل - ثم بمن قد حلها سمی الحل
والسر فی فضل صلاةالمسجد - قبر لمعصوم به مستشهد
برشة من دمه مطهره - طهره الله لعبد ذکره
و هی بیوت اذن الله بان - ترفع حتی یذکراسمه الحسن
و از این کلمات ظاهر شد وجه جریان احکام مساجد در مشاهد و اشتراکشان در احکام و آداب و احترامات و اشرافیت آباد کنندگان مشاهد از آباد کندگان مساجد با همه تحریص و ترغیب که در آن شده و قدر و منزلت که بر ایشان قرار داده شده؛ چنانچه در کلام مجید است انما یعمر مساجد الله من امن بالله والیوم الاخر و اقام الصلوة واتی الزکوة ولم یخش الاالله فعسی اولئک ان یکونوا من المهتدین(189) جز این نیست، که آباد کند مسجدهای خدا را آن کس که بگرود به خداوند و روز باز پسین و به پای دارد نماز و زکات را و نترسد مگر از خدا، پس شاید که باشد ایشان از راه راست یافته گان و خلاصه ظاهر آن آن که منحصر است آباد کننده مساجد در صاحب این اوصاف، پس هر که آباد کرد آن را از این طایفه یا آن که دارای این خصال است آباد می کند مساجد را چه به این شغل عظیم و مقام عالی هر کسی نتواند رسید، یا آن که باید غیر این طایفه آباد نکنند که در مقام حکم و بیان تکلیف باشد به هر احتمال از آیه ظاهر می شود که، مومن معتقد به روز جزا که نماز گذار و زکات دهنده است و جز خدای تعالی از احدی نترسد آبادی مسجد با او است و فی الحقیقه این مومنی است که، از عهده تکالیف قلبیه اعتقادیه و اخلاقیه و بدنیه مالیه بر آمده، پس به ازاء این خدمت سزاوار است خلعت هدایت و نماندن ابواب خیرات دنیویه و دینیه و اخرویه و نگاه داری و همراهی و رساندن به مقصود را که جمله آن داخل در اهتداست که وعده منجر. فرمودند و مراد به آبادی مشغول ساختن او است به نماز و ذکر و تلاوت قرآن و تفکر و نشر علوم دینیه یا اعم از اینها و بنا و اصلاح و تطهیر و تنظیف و فرش کردن و روشن نگاه داشتن آن و غیرها.
در علل الشرایع از حضرت امیر (علیه السلام) مروی است که فرمود: هر گاه خداوند به خواهد بر اهل زمین عذاب نازل کند میفرماید: اگر نبودند آنان که بهم دیگر دوستی می کنند بسبب عظمت من یا برای او و آباد می کنند مساجد مرا و استغفار می کنند در سحرها هر آینه عذاب را نازل می کردم و در امالی و غیره از ابوذر مروی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای ابوذر هر که خواننده به سوی خدا را اجابت کند و نیکو آباد کند مسجدالحرام را مزدش با خداوند است. پس گفت پدر و مادرم فدای تو یا رسول الله، چگونه مساجد خدا را آباد کنیم فرمود: در مساجد خرید و فروش نکنند و در آن سخنان باطل نگویند مادامی که در مسجد هستند، پس اگر چنین نکردی ملامت نکن روز قیامت، مگر نفس خود را ای ابوذر بدرستی که خداوند می دهد تو را مادامی که در مسجدی به هر نفسی که که می کشی در او درجه در بهشت و صلوات می فرستد بر تو ملائکه و می نویسد به هر نفسی که می کشی در او ده حسنه و محو می کند ده سیئه و در دعای دخول مسجد است.
و اجعلنی من زوارک و عمار مساجدک و ممن یناجیک باللیل والنهار(190) خداوندا، قرار ده مرا از زایران خود و آبادکنندگان مساجد خود و از آنان که مناجات کنند با تو در شب و روز و از این اخبار ظاهر می شود که آبادکنندگان مساجد به عبادات مذکوره در آن است، پس چون دانستی که مشاهد مشرفه همان بیوت مذکوره در آیه است یا اشرف از آن بنحوی که داخل در مراد خواهد بود، پس تامل کن در مقدار تشریف خداوند آبادکنندگان آنها را در کلام شریف خود.
فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو والاصال؛ رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله و اقام الصلوة وایتآء الزکوة یخافون یوما تتقلب فیه القلوب والابصار، لیجزهم الله احسن ما عملوا و یزیدهم من فضله والله یرزق من یشآء بغیر حساب(191)
آن نور مبارک خدایی در خانه های است که خدای تعالی امر نموده و اعلام داده که آن را رفیع و بلند مرتبه دارند و به یاد آورید در آن نام مقدسش را تنزیه می کنند خداوند را، در آن خانه ها در صباح و پسین مردانی که باز نمی دارند ایشان را، کسب و خرید و فروش از ذکر خدا و بپا داشتن نماز و دادن زکات و با این کردار پسندیده و گفتار سنجیده، ترسانند از آن روزی که مضطرب و دگرگون می شود در او دلها و چشم ها به جهت کثرت شدائد و بزرگی اوضاع، او آن کار کنند که جزا دهد ایشان را، خداوند به بهتر آنچه کردند یا جزا دهند بهترین اعمالشان را و زیاد دهد یا می دهد ایشان را، از فضل خود و خداوند روزی می دهد هر که را خواهد بدون اندازه عمل او یا بدون گمان او یا بدون طلب مکافات از او یا به تنگی در روزی یابی در آمدن در ضبط و حساب.
و سید جلیل عبدالکریم بن طاووس در فرحه الغری و شیخ طوسی در تهذیب از ابی عامر تبانی واعظ اهل حجاز روایت کرده اند که گفت: مشرف شدم خدمت ابی عبدالله جعفر بن محمد (علیهماالسلام) و گفتم: چیست برای آنکه زیارت کند قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) را و آباد کند تربتش را فرمود: ای اباعامر خبر داد مرا پدرم از پدرش از حسین بن علی، از علی از رسول خدا که فرمود: قسم به خدا هر آینه کشته می شوی در ارض عراق و دفن می شوی در آن گفتم: یا رسول الله، چیست برای آن که زیارت کند قبور ما را و آباد کند آنرا و تفقد کند و مواظب باشد بر آن فرمود: ای ابوالحسن خداوند قرار داد قبر تو و قبر اولاد تو را بقعه از بقعه های بهشت و عرصه از عرصات آن و بدرستی که خداوند گرداند دلهای نجیبهای از خلق خود را و برگزیده از بندگان خود را مایل به سوی شما و به دوش می کشند خواری و اذیت را، پس آباد می کنند قبور شما را و بسیار کنند زیارت شما را محض تقرب به سوی خدا و دوستی ایشان مر رسول را اینهایند یا علی، مخصوص به شفاعت من و وارد شوندگان بر حوض من، ایشانند زوار من فردا در بهشت. یا علی، کسی که آباد کند قبور شما را و تفقد نماید از آنها، چنان است که اعانت کرده باشد سلیمان بن داود را بر بنا بیت المقدس، پس چون واضح شد بزرگی مرتبه آباد کنندگان قبور ائمه انام (علیهم السلام) بنحو مذکور، پس پوشیده نماند که آنان که دستشان از رسیدن به این نعمت سنیه کوتاه است توانند به اعانت و نگاه داری آن جماعت در آن بقاع مطهره داخل در آن زمره شوند و در ثواب و جوائز الاهیه آنها شریک گردند؛ چنانچه سابقا، وجه این معلوم شد، بلکه اجر نگاه داری ایشان در آنجاها به مراتب بیشتر و بهتر از ثواب روشن کردن چراغ است در مساجد که ثواب بسیار به جهت آن مقرر کرده اند چه آنها مشعل های خدایی و ستاره های درخشانند که از نورشان آسمانها روشن و ملائکه مقتبس اند چنان چه در باب سابق به اخبار آن اشاره شد.
ششم: آن که این طایفه از مهاجرین اند و مهاجر را در دین اسلام فضلی است، عظیم و قدری عالی و اصل هجرت در اول سلام برای کسانی مقرر شد که در بلد خود نتوانستند مراسم دین را بر پا دارند، پس دل از وطن کنده به جایی رفتند که توانستند اظهار دین خود کنند و به لوازم آن رفتار نمایند، مثل جعفر بن ابیطالب و جماعت بسیاری از مرد و زن که به حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آوردند در مکه از خوف مشرکین از اقامه شروط آن عاجز شدند، پس به حبشه هجرت کردند و بعد از آن خود آن جناب به مدینه طیبه هجرت فرمودند. چه اهل بلد قبل از قدوم مبارک به شرف اسلام مشرف شده در مقام نصرت مستقیم بودند و در اعانت مهاجرین به دادن منزل و اسباب تعیش کوتاهی نکردند، حتی بعضی که دو زن داشتند یکی را رها کرده به آنها دادند؛ چنانچه حضرت ابراهیم (علیه السلام) از قریه کوثا که از سواد کوفه با جناب لوط و ساره هجرت فرمود به حران شام و از آنجا به فلسطین تشریف بردند به جهت اقامه دین، چنانچه در قرآن است (انی مهاجر الی ربی(192) و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) چون در مدینه نتوانستند امر خلافت را منتظم دارند به کوفه هجرت فرمودند و در مقام افتخار می فرمودند منم، آن که دو هجرت کردم و از اینجا معلوم می شود که مهاجرت نه همان است که از بلد کفر به بلد اسلام هجرت کند؛ بلکه هر کس در هر جایی که نتواند دین خود را نگاه دارد یا نتواند معالم دین خود را در آنجا تحصیل کند باید دست از آن کشیده به جایی رود که بر این دو امر قادر باشد بلکه علماء تصریح کرده اند که هر که از بلد خود دوری گیرد به جهت تحصیل علم یا حج یا زیاد کردن طاعت یا زهد در دنیا او از مهاجرین به سوی خدا و رسول است و در نهج البلاغه است.
والهجرة قائمة علی حدها الاول، ما کان لله فی الارض حاجة من مستسر، الامة و معلنها. لایقع اسم الهجرة علی احد بمعرفة الحجة فی الارض، فمن عرفها و اقر بها فهو مهاجر(193) حاصل مضمون آن که هجرت نه همان مخصوص کسانی بود، که در اول اسلام از بلاد شرک هجرت کرده به مدینه خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) می رسیدند؛ چه سبب هجرت که عجز از اقامه دین است موجود و جانشین آن جناب به جای او در احکام است، پس به همان قسم باید هجرت کرد، مادامی که خداوند را، در اهل زمین حاجتی است، پس به همان قسم باید هجرت کرد، مادامی که خداوند را، در اهل زمین حاجتی است از پنهان امت و آشکار ایشان و این کنایه است از بقای تکالیف از اوامر و نواهی چه کثرت ارسال انبیاء و اهتمام در تبلیغ احکام و ترغیب و ترهیب انام به حدی است که گویا خداوند به جهت رسیدن نفعی به حضرت مقدس خود کرده و حال آن که غرض از آن راجع به خودشان است و تا حجت در زمین و امام زمان شناخته نشود، نام هجرت راست نیاید، چه بی آن ایمانی نیست که به جهت بر پا داشتن او ترک وطن شود، پس هر که شناخت او را و در زیر بار فرمان او رفت او مهاجر است؛ یعنی شرط ادراک فضیلت هجرت که اقرار به ولایت است متحقق شده، پس اگر از بلدی به بلدی رود به جهت غرض مذکور با وجود این شرط مهاجر بر او صادق است با این که مجرد همین قدر کافی است نظیر خبری در روضه کافی از جناب کاظم (علیه السلام) مروی است که: هر کسی در اسلام متولد شده در حال آزادی او عربی است و هر که را عهد و پیمانی است با نبی یا ائمه (علیهم السلام) و به آن وفا کرده او مولی است رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را و هر که از روی رضا داخل در اسلام شد او مهاجر است.
در امالی شیخ طوسی از ابی ذر مروی است که عرض کرد: خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) که کدام هجرت افضل است فرمود: هجرت سئو؛ یعنی ترک معاصی و ابن میثم از آن جناب روایت نموده که مهاجر کسی است که هجرت کند چیزی را که خداوند بر او حرام کرده و بالجمله ظاهر هجرت ترک بلد است و رفتن به بلد دیگر به جهت تحصیل معالم دین و احکام الاهیه یا به جهت ترک معاصی و دوری از آنها که در آن بلد ممکن نیست؛ پس او را چاره از کناره گرفتن نباشد و این اول کار و آسان ترین عملی است که مشق کنندگان ترک معاصی از او گریزی ندارند و همه این اقسام داخل در سبیل الله و هجرت الی الله و رسول او است که به فضل آن اشاره شده در آیه شریفه (و من یهاجر فی سبیل الله(194) تا آخر آیه که عنوان هشتم بیاید و در آیه مبارکه والذین هاجروا فی سبیل الله ثم قتلوا اوماتوا لیرزقنهم الله رزقا حسنا و ان الله لهو خیر الرازقین لیدخلنهم مدخلا یرضونه و ان الله لعلیم حلیم(195) هر که مهاجرت کند در راه خدا پس کشته شود یا بمیرد هر آینه خداوند او را روزی دهد، روزی نیکوئی، به درستی که خداوند بهترین روزی دهنده ها است هر آینه داخل می کند ایشان را ماوی و محلی که به پسندد آن را؛ یعنی جنت نعیم و محل قرب رحمت رؤف کریم و خواهد آمد که هجرت یکی از اسباب مقدم شدن در محل انفاق است.
هفتم: این که این طایفه فقیر و محتاجند و احتیاجشان به جهت دست کشیدن از کسب برای معاش است به قدر رفع حاجت که با تحصیل معالم دین خصوص در این اعصار هرگز جمع نشود و اگر قدرت بر جمع فرض شود یا از راههای دیگر مالی هر چند گزاف باشد بدستشان آید باز از دایره فقرا و محتاجین بیرون نخواهند رفت مگر آن که فقیری هرگز پیدا نشود، چه دانای پرهیزکار اگر اخوان مؤمنین و فقرا و مساکین و ارامل و ایتام را بر خود و عیالش مقدم ندارد. لا محاله یا مثل خود قرار دهد یا زیاده از اندازه مصارف قلیلی از اوقات خود را در آنها صرف نماید و چون آن جماعت به جهت بخل اغنیا زیاد و از اندازه شمار بیرونند، پس دست عالم همیشه تهی باشد و اگر گاهی مقداری حفظ کند به ملاحظه صلاح آن جماعت است، که به تدریج بایشان برساند و از این جهت همه انبیاء و اوصیا صلوات الله علیهم همیشه فقیر بودند. هر چند هزار هزار گاهی بدستشان می آمد و مالداران را که توفیق انفاق یافته اند محلی بهتر از ایشان پیدا نخواهد شد. به چند وجه:
اول آن که فضیلت انفاق و مقدار بزرگی و حسن آن به اندازه مقام و فضل آن چیزی است، که سبب انفاق تحصیل می شود یا فسادش به صلاح مبدل می گردد. پس دادن مالی که به آن حفظ نفس پیغمبری یا امامی می کند؛ البته اجرش چندین هزار برابر دادن مالی است به جهت دفع حاجت مومنی که در ترک آن ضرر قلیلی به او میرساند و همچنین اجر ساختن کعبه معظمه اگر خراب شود یا سفید کردن مسجد قریه یا سیر کردن مؤمنی یا سگی و غیر اینها از درجات و اقسام انفاق که در باب نهم خواهد آمد.
از کلمات سابقه معلوم شد که نفیس تر از گوهر علم و محبوب تر از آن نزد خداوند چیزی نیست و بزرگتر از دین مبین در نزد جناب مقدسش اگر چیزی بود مقربان درگاهش را از انبیاء و اوصیاء و اولیاء در معرض بلاهای بزرگ از کشتن و حبس و زجر و امثال آن در نمی آورد؛ به جهت ترویج دین و نشر آن پس انفاقی که به آن معالم دین به دست آید یا محفوظ بماند، یا منتشر شود، البته از جمیع اقسام آن بهتر و ثوابش بیشتر خواهد بود چنانچه در باب هشتم و نهم مشروح خواهد شد.
دوم: آن که رسیدن به خیر و صدقه و انفاق که وعده به آن شده کار هر کسی نیست چه آن موقوف است، به ملاحظه و آداب ظاهریه و باطنیه پیش از آن و هنگام عمل و بعد از آن که غالب مردم از آن بی خبرند، و از عمده آنها تشخیص مورد و محل قابل و کیفیت صرف کردن بر ایشان است، که کمتر کسی از انفاق کنندگان به فیض آن رسیده و از این جهت از خیر آن محرومند؛ چنانچه علما چون مراقب حال محتاجین و مواظب فقراء و مساکینند و دانایند به کیفیفت مصرف و محل آن و تمیز مهم از غیر آن، پس عاقل را چاره از دادن مال به ایشان نیست، تا خود آنچه دانند عمل کنند و بسا باشد دیناری که عالم از جانب او صرف کند مقابل هزار دینار باشد، که خود صرف کند و از این جهت حضرت ختمی مآب (صلی الله علیه و آله و سلم) مامور بودند به گرفتن صدقات و امثال آن از مردم و رساندن به محلش چنانچه می فرماید: (خذمن اموالهم صدقه(196) تا آخر آیه که تفسیرش در باب هفتم بیاید و اگر امام (علیه السلام) یا نائبش مطالبه کند واجب است تسلیم زکات به ایشان والا مستحب است چنان چه مستحب است دادن آن به فقیه جامع الشرایط، بلکه بعضی از علما واجب دانسته اند به ایشان را و بالجمله عالم هم خود فقیر و هم زیاده از رفع حاجت نگاه ندارد و هم مصرف صدقات خیرات و زیادتی آنچه را متصرفند بهتر داند و تواند رساند، به نحوی که اختلالی در شرایط و آداب آن نشود.
سوم: آن که در رفع پریشانی هر فقیری جز کشف کرب و قضا، حاجت او نباشد و خیر و نفع قابلی از او به دیگران نرسد و اما بر داشتن پریشانی اهل علم و اصلاح امورشان سبب اجتماع و به گرد آمدن ایشان است و آنجایی که مرکز علم و محل تحصیل و ضبط او است و از اجتماع ایشان مسلمین را قوت و شوکت و پشت بندی پیدا شود و در قلوب کفار و مشرکین مهابت و خوف دهر است؛ هویدا گردد و این قوت خوف از اعلا کلمه اسلام است به اعانت دله و برهان نه به زیادتی لشگر و کثرت شمشیر سنان، و مضمحل شدن آئین کفر است به قوت بیان و صولت سخن نه به حدت پولاد و تیزی آهن و به سوختن خانه شبهات ملحدین است از شهاب جان سوز کلام نه به سپردن جانهایشان در میدان مبارزات و خصام و چنانچه در جنگ ها و جهادها فئه و اردویی لازم است از مسلمین که سبب قوت قلب مجاهدین باشد و اگر از میدان مجادله کفار فرار کنند خود را به آنجا رسانند و خویشتن را مستعد و مهیا نمایند و به این مقر دشمن را ترسان و متزلزل سازند و همچنین در حفظ بیضه اسلام از شبهات جنود کفر و اضلال و طغیان و اعلا و کلمه حق و نشر آن یکدیگر شوند در معرفت شبهات و کیفیت رفع آن و رساندن آن به صاحبان شبهه به توسط کتابت یا فرستادن حامل قابلی و رجوع آنان که در اطراف بلاد متفرقند، به ایشان اگر عاجز شوند از آنها و بالجمله اجتماع اهل علم در بلدی که نشود، مگر به مهیا شدن اسباب ایشان شعار بزرگی است از شعارهای اسلام که در آن فوائد بسیار است و اقامه و تعظیم و استدامه آن بر هر کسی به قدر امکان متحتم است.
چهارم: آن که خداوند در آخر سوره بقره آیاتی در فضل انفاق و شروط آن و مذمت انفاق خالی از آنها ذکر فرموده؛ چنانچه بیاید و در مقام بیان محل و مورد انفاق می فرماید:
للفقرآء الذین حصروا فی سبیل الله لایستطیعون ضربا فی الارض یحبسهم الجاهل اغنیآء من التعفف تعرفهم بسیماهم لایسئلوؤن الناس الحافا(197) آن انفاقات گذشته برای فقرائی است، که باز داشته شدند در راه خدا یعنی در مقام سیرند در راه خداوند و به سوی قرب مقدس حضرتش و به جهت موانع از رسیدن به مقصد بمانند و توانایی ندارند سیر در زمین را که به آن موانع را، رفع کنند گمان می کنند نادان ایشان را غنی و بی نیاز به جهت عفت و حفظ حال خود از اظهار کردن به دیگران ولکن از نشآء و آثار و مشاهده چهره و رخسارشان خواهی شناخت که ایشان فقیر و بی چیزند، مردم را به ابرام سئوال نمی کنند؛ یعنی هیچ سؤال نکنند؛ زیرا که گاهی سؤال کنند، فقر ایشان از راه سئوال نیز معلوم و این خلاف ظاهر آیه است یا آن که مراد آن است که مبرهند در سئوال نکردن که شرح معنی عفت است و بالجمله این اوصاف که در محل انفاق ایشان غالبا از لباس تقوی عاریند، پس سالک راه خدا نباشند و اگر پرهیزکار باشند فقر ایشان را از مقدار عملی که در دست دارند و مانع نباشد و اگر احیانا مانع شود از تحصیل معاش و سیر در بلاد عاجز نباشد و غرضشان در هر بلدی حاصل و اگر عاجز باشند و عفت و تحفظ از سئوال و تگدی ندارند. و پیدا کننده عفت در میانشان بسیار کم باشد بلکه از ظاهر (فی سبیل الله) بیرونند. چه مقصود از آن در غالب موارد استعمال آن کارهای بزرگ نمایان است؛ از قبیل جهاد و حج و تحصیل علم و امثال آن.
در ارشادالقلوب در حدیث معراج مذکور است که خداوند فرمود: ای احمد، به درستی که محبت برای خدا همان محبت است برای فقراء و تقرب به سوی ایشان عرض کرد: پروردگارا فقراء کیستند فرمود: آنان که به اندک راضیند و بر گرسنگی صابرند و شاکرند بر حال وسعت و گرسنگی و تشنگی خود را شکایت نمی کنند و به زبانهای خود دروغ نمی گویند بر پروردگار خود غضب نمی کنند و غمگین نمی شوند بر آنچه از دستشان رفته و خرسند نمی شوند به آنچه به ایشان می رسد، ای احمد، محبت من محبت فقر است، پس ایشان را نزدیک خود بیار و نزدیک شو به مجالس ایشان و این اوصاف جز در فقیر عالم با تقوی که تمام سخن در ایشان است نباشد. پس در هر جا ذکر مدح و فضیلت و امر به احسان و رعایتی از فقراء در کتاب و سنت شده مقدم یا تمام مقصود این جماعت باشند.
پنجم: آن که هر کس متکفل معاش اهل علم شود و پریشانی ایشان را بردارد؛ از کسانی خواهد بود که خداوند عهده و ضمانتی که از روزی طالبین علم کرده؛ چنانچه شهید ثانی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده بر دست او جاری ساخته و به توسط او رسانده و در این نهایت شرف و افتخار است که به تشرف وکالت و خزانه داری خداوندی سرافراز شده و چون طلب علم با دست زدن به سایر اسباب معاش جمع نشود، پس ضمانت روزی اهل علم غیر از ضمانت روزی تمام خلایق است، که با توکل تام از اسباب عادیه دست نباید کشید و راه روزی خود را در آن نباید دید و هر چند گاهی از آن و گاهی از غیر آن برسد.
ششم: این که طایفه در اغلب اوقات غریب و از وطن اصلی مألوف و مجاورت اقرباء و دور و به درد غربت و بی کسی گرفتار چه کمتر وقتی باشد که اسباب تحصیل علم در وطن اصلی و مجمع خویشان و آشنایان فراهم آید؛ زیرا که یا عالم جامع نباشد یا باشد با موانع بسیار از جهات مختلفه و از این جهت غالب علماء که در نظر است و در کتب حالشان مسطور است تا از بلد و مجمع انس خود مفارقت نکردند و به مقامات عالیه نرسیدند با آنکه در آنجا از جهت معلم و استاد مانعی نداشتند و از جهت این صفت غربت و چشیدن مرارت این بلیت مورد الطاف خاصه الاهیه باشند و خداوند را با ایشان نظر رافت و رحمتی باشد، مخصوص؛ چنانچه در نوادر سید راوندی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: به درستی که اسلام ظاهر شد غریب و زود است که غریب شود؛ چنانچه نخستین بود پس خوشا به حال غرباء پس کسی گفت: یا رسول الله، آنها کیستند فرمود: آنان که اصلاح کنند خود را در وقتی که فاسد شوند مردم به درستی که وحشتی و غربتی نیست برای مؤمن، و هیچ مومنی نیست که در غربت بمیرد مگر آن که ملائکه به جهت ترحم بر او گریه می کنند، چون که کمند گریه کنندگان بر او گشاده می شود به قبرش به نوری که می درخشد. از آنجا که دفن شده تا وطن اصلی.
و در کتاب شهاب از آن جناب مروی است که فرمود: مردن غریب شهادت است و در رجال کشی مروی است که چون محمد بن مسلم شکایت کرد خدمت امام محمد باقر (علیه السلام) از غربت و این که در کوفه غریب است در جواب فرمود: اما آنچه ذکر کردی از غربت، پس از برای توست پیروی و اقتداء به ابی عبدالله (علیه السلام) که در زمینی است دور از ما، نزد فرات و اما آنچه ذکر کردی از دوری مسافت، پس به درستی که مؤمن در این دار، یعنی دار دنیا غریب است در میان این خلق منکوس تا این که بیرون رود، از این خانه به سوی رحمت خداوند و از این خبر ظاهر می شود که غربت مومن و غریبی او نه از جهت دوری او است از وطن، بلکه به جهت عدم مجالست و عدم مشاکلت او است با ابناء جنس خود، که سبب است از برای انس نگرفتن او با آن جماعت و وحشت داشتن از آنها و مترقب بودن رسیدن صدمه و اذیت از آنها و پریشانی و فساد کار و به هم خوردن رشته امور به جهت نبودن شخص دانای متقی که تواند اعتماد کند بر او در اصلاح امور خود و ظاهر کند سر خویش را برای او و در کتاب تعریف احمد بن محمد صفوانی مروی است از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: ابا فرموده خداوند که قرار دهد مومن را مگر غریب زیرا که او از خلاف جوهر اهل دنیا است هان قسم به خدای که اگر بردارند از شما، پرده و حجاب را از مومن هر آینه خواهید دید او را که نوری است متصل به نور ما چون اتصال شعاع آفتاب به آفتاب.
در کتاب تحف العقول مروی است از آنجناب که فرمود: مؤمن در دنیا غریب است جزع نمی کند از ذلت و خواری دنیا و به رغبت مزاحمت و مناقشه نمی کند با اهل دنیا در عزت دنیا، یعنی چون مؤمن پس از دانستن که وطن حقیقی و مستقر دائمی او جای دیگر است و عزت و ذلت در آنجا ثمر دهد و نفع بخشد و در اینجا چون مسافر است، در بلد غربت که جز چند روزی اقامت ندارد و با اهلش الفتی نبسته و انسی نگرفته ذلتش در نزد دیگران از آنچه مقصود او است، چیزی نکاهد و عزتش در نظر آنها بر آنچه درصدد تحصیل او است چیزی نیفزاید، پس هرگز مؤمن از خواری و ذلت دنیا نرنجد و در مقام دفع آن و جلب عزت بر نیاید. و هر کدام از آن را که خداوند برای او خواسته و مقرر فرموده و با عزت ذات مقدس خود؛ در یکجا ذکر نموده که (ولله العزة و لرسوله وللمومنین(198) از عزت در نزد اهل دنیا بی نیاز و از هم آن آسوده و از برای غربت اهل علم دین که مصداق حقیقی مؤمنند، سببی دیگر باشد غالبا که آن تنگدستی و نداشتن بضاعت و مایه معاش باشد چنانچه، کراچکی در کنز روایت کرده که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: (المقل غریب فی بلدته(199) درویش تهی دست در بلد خود غریب است چه رسد اگر به دیار دیگر افتد، پس مکشوف شد که این طایفه از چند جهت غریبند.
اول: مخالفت طنیتی و تغایر طبیعی و حالتی و کرداری با اهل زمان و نوع غالبی انسان که سبب وحشت و تنفر او است از آنها و نداشتن همدم و انیس که از خصایص غربا است و از این جهت غریب است؛ هر چند در بلد خود با ثروت و مال باشد و این به حسب ذات غریب است؛ چنانچه در خبر صفوانی و کشی گذشت و ابن ابی جمهور در عوالی اللئالی نقل کرده از عبدالله بن عباس که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: به درستی که اسلام غریب پدیدار شد و زود است به همان غربت؛ چنانچه در نخست بود برگردد.
پس خوشا به حال غرباء کسی گفت: یا رسول الله، غربا کیانند، فرمود: جدا شده از قبایل، یعنی جدا شده از آباء و اقوام خود، در کردار و اخلاق و افعال و جدا کرده از ایشان نفس خود را به این که دارا کرده او را به اعمال صالحه و اخلاق پسندیده، پس متابعت نکرده ایشان را در افعال و اخلاقشان و در قصص الانبیاء (علیهم السلام) مروی است از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: خداوند وحی کرده است به پیغمبری از پیغمبران بنی اسرائیل که اگر دوست داری که ملاقات کنی مرا فردا در خطیره قدس بوده باش در دنیا تنها غریب اندوهگین مستوحش از مردم به منزله مرغی تنها، که چون شب در آید تنها جای گیرد و از مرغان مستوحش باشد و به پروردگار خود انس گیرد.
دوم بی بضاعتی به اندازه مخارج که در بیشتر ایشان است.
سوم دوری از وطن و خویشان چنانچه اغلب تلخی آن را چشیده و به دردش مبتلا و بی آن کمتر مقصود حاصل و نتیجه دانش، بلکه سایر کمالات به دست آمده و از ابیات دیوان امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
تغرب عن الاوطان فی طلب العلی - و سافر ففی الاسفار خمس فوآئد
تفرج هم و اکتساب معیشة - و علم و اداب و صحبة ماجد
فان قیل فی الاسفار ذل و محنة - و قطع الفیا فی و ارتکاب الشدآئد
فموت الفتی خیر له من معاشه - بدار هوان بین واش و حاسد(200)
دوری گیر و جدا شو از وطن برای تحصیل بزرگی قدر و مسافرت اختیار کن، که در او پنج فائده است رفتن اندوه و کسب معیشت و علم و آداب و مصاحبت بزگوار نیکو خوی، پس اگر کسی گوید که در سفرها خواری و رنج است و پیمودن دشت ها و بیابان ها و تحمل سختی ها پس جوابش آن که مردن جوانمرد بهتر است برای او از زندگی در وطن خود، خوار میان بد گو و بدخواه و پس به مقتضای فرمان همایون آن جناب طالب علم و او بر اول کندن از وطن و اختیار غربت باید و در آیه مبارکه و ما کان المومنون لینفروا کافة فلو لا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون(201) نیز اشاره باشد به مقصود، چه نهی فرمود از آن که تمام مومنین کوچ کنند برای طلب علم، بلکه باید از هر طایفه از ایشان گروهی کوچ کنند و فقه بیاموزند و بصیرت در دین پیدا کنند آن گاه چون مراجعت کردند قوم خود را بترسانند تا مگر ایشان بپرهیزند از مناهی و نیز در آیه شریفه و من یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مراغما کثیرا وسعة(202) ایمائی باشد، به مراد از آنجا که وعده داده که، هر کس در راه دین خدا هجرت نماید بیابد در زمین جای هجرت بسیار یا دور از مکاره و فراخی روزی و بهترین رزقها و سزاوارترین آن علوم و آداب دینیه است؛ چنانچه در تفسیر بسیاری از آیات روایت شده و در تفسیر (فلینظر الانسان طعامه(203) فرمودند: یعنی نظر کند انسان به سوی عملش که از که می آموزد نظر لطف و مرحمت خدای تعالی باشد، چنانچه دانستی، بلکه حضرت سجاد (علیه السلام) قربت در قبر را یکی از اسباب باریدن عفو و غفران از سحاب جود و کرم ایزد منان شمرده در مناجات انجیلیه می فرماید:
سیدی کأنی بنفسی قد اضجعت فی قعر حفرتها و انصرف عنها المشیعون من جیرتها وبکی علیها الغریب لطول غربتها و جاد علیها بالدموع المشفق من عشیرتها و نادیها من شفیر القبر ذوو مودتها و رحمها المعادی لها فی الحیوة عند صرعتها ولم یخف علی الناظرین الیها فرط فاقتها ولا علی من قدراها توسدت الثری عجز حیلتها فقلت ملآئکتی فریدنائی عنه الاقربون و بعید جفاه الاهلون و وحید فارقه المال و البنون نزل بی قریبا وسکن اللحد غریبا و کان لی فی دارالدنیا داعیا ولنظری له فی هذاالیوم راجیا فتحسن عند ذلک ضیافتی و تکون اشفق علی من اهلی و قرابتی(204)
ای آقای من، گویا خود را می بینم که او را خوابانیده اند در قعر قبر و برگشتند از نزد او همسایگان که او را مشایعت نمودند و گریست بر او غریب برای غربت طولانی او وجود نمود بر او به اشگ مهربان از عشیره او و آواز کرد او را از لب قبر دوستان او و ترحم نمود بر او، و آن که دشمنش بود در حیات در حال مردن او و پوشیده نیست. بر نظر کنندگان به سوی او شدت حاجت او، و نه بر آن که می بیند او را که بر خاک خوابیده درماندگی او را در کار خود، پس بفرمایی ای ملائکه من، بی کسی است دور شده که دوری کردند از او خویشان و بعیدی است که جفا کردند او را عیال، و وحیدی است که جدا شده از او مال و فرزندان فرود آمده در نزدیکی من و جای گرفته در لحد غریب وارد در دنیا مرا عبادت می کرد و به مرحمت امروز من به او امیدوار بود، پس نیکو مهمانی خواهی فرمود مرا و مهربان تر خواهی بود بر من از خویش و اهل من و در کتاب فقیه و غیره مروی است که از جناب صادق (علیه السلام) که چون خشت لحد را بر میت گذاشتند این دعا بخوانند.
اللهم صل غربته وانس وحشته و آمن واسکن الیه من رحمتک رحمة یستغنی بها عن رحمة من سواک واحشره مع کان یتولاه(205) و در کتاب جامع الاخبار از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: تبسم کردن در روی مومن غریب از کفاره گناهان است و نیز فرمود: کسی که اکرام کند غریبی را در غربتش یا بردارد و از او اندوهش را یا بخوراند یا بنوشاند او را شربتی یا بخندد در صورت او، پس برای او بهشت خواهد بود.
در ارشاد دیلمی مروی است از ابن عباس که آن جناب فرمود: کسی که در غربت بمیرد شهید مرده و نیز فرمود: مردن در غربت شهادت است، پس چون محتضر شود و بیندازد چشم خود را به طرف راست و چپ خود، پس بیند احدی، و اهل خود را، به خاطر آرد، پس آه کشد به هر آهی که می کشد خدا از او هزار هزار سیئه را محو کند برای او هزار هزار حسنه بنویسد و چون مرده، شهید مرده و در کتاب مؤمن حسین بن سعید اهوازی که از اصحاب جناب رضا (علیه السلام) است مروی است از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: هیچ مومنی نیست که بمیرد در زمین غربتی که از او گریه کنندگان بر او، دور باشند، یعنی خویشان و دوستان او مگر آن که، بر او بقعه های زمین که بر آنها خدای را عبادت می کرد و دو ملک که موکل بودند گریه می کنند و این خبر را برقی در محاسن نقل کرده و نیز از آن جناب روایت کرده که چون غریب را مرگ در رسد به راست و چپ خود ملتفت می شود، پس احدی را نمی بینند و نیز خود را بلند می کند خدای تعالی می فرماید: به چه کسی ملتفت شدی به کسی که برای تو، از من بهتر است قسم به عزت و جلال که اگر گره از کارت بگشایم هر آینه تو را به سوی طاعت خود می گردانم و اگر روح تو را قبض کنم هر آینه تو را به سوی کراهت خود می گردانم و نیز در آنجا مروی است: از آن جناب که خدای تعالی فرمود: به درستی که من قبول می کنم نماز را از آن که برای عظمت من فروتنی کند و نفس خود را از شهوات به جهت من بازدارد و روز خود را به ذکر من تمام کند و بر بندگان من بزرگی نکند و بخوراند گرسنه را و برهنه را بپوشاند و مصیبت زده را مهربانی کند و غریب را جای دهد، پس این است که می درخشد نورش چون آفتاب قرار می دهم برای او در ظلمات نوری و در جهالت علمی و او را به عزت خود حراست می کنم و او را به ملائکه خود، حفظ می کنم می خواند مرا، پس جواب می گویم و سئوال می کند. مرا پس او را، عطا می کنم، مثل این در نزد من مثل جناب فردوس است، که میوه هایش خشک نمی شود و از حال خود تغییر نمی کند.
و در کتاب تمحیص از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: کامل نمی شود ایمان مؤمن تا آن که دارا شود و صد و سه خصلت را که فعل است و عمل و نیت و باطنی و ظاهری و یکی از آنها که شمردند این که اعانت کننده باشد مر غریب را و این غریب همان ابن السبیل است، که خداوند در چند جای از کلام مجید خود ترغیب فرموده عطا کننده به او را، و مدح نموده آنها را که به او عطایی کنند و برای او در زکات مفروضه سهمی مقرر فرموده در جایی در اوصاف نکوکاران می فرماید: و اتی المال علی حبه ذوی القربی والیتامی والمساکین وابن السبیل والسآئلین(206) و بدهد بر دوستی او به خویشان و بی پدران و درویشان و رهگذران و خواهندگان و در جای دیگر می فرماید:
و اعبدوالله ولا تشرکوا به شیئا و بالوالدین احسانا و بذی القربی والیتامی والمساکین والجار ذی القربی والجار لجنب والصاحب بالجنب وابن سبیل(207)
و در جای دیگر می فرماید:
انما الصدقات للفقرآء والمساکین والعالمین علیها والمؤلفة قلوبهم و فی الرقاب والغارمین و فی سبیل الله و ابن سبیل(208)
و در جای دیگر می فرماید: یسئلونک ماذا ینفقون قل ما انفقتم من خیر فللوالدین ولاقربین والیتامی والمساکین وابن سبیل(209) می پرسند از تو که چه انفاق کنند؛ بگو؛ آنچه از مال انفاق کنید، پس از برای پدر و مادر است و خویشان و ایتام و فقراء و رهگذران بیشتر مفسران گفته اند که ابن سبیل رهگذری باشد، که او را پناهی نباشد، هر چند در بلد خود غنی و مالدار باشد و او را ابن سبیل، از آن جهت گویند که ملازم راه است و رسم عرب است که ملازم هر چیزی را، ابن آن چیز می گویند، چنانچه مرغابی را (ابن الماء می گویند و بالجمله ابن السبیل قسمی است از غریب که این همه رعایت و تحریص در اعانت او فرمودند: اگر سفرش در طاعت باشد، چنانچه در تهذیب و غیره از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: ابن سبیل ابناء طریقند که در سفرهای طاعت خداوند می باشند، پس راه بر ایشان بریده می شود و مال ایشان می رود، پس بر امام لازم است که ایشان را به وطنهایشان برساند و ظاهر است بر هر بصیری که ذکر این خصوصیات به ملاحظه غالب است. یا در خصوص مورد زکات نه آن که در مقام امتثال این تکلیف الاهی که در سایر آیات ذکر شده و رعایت آن لازم باشد که اگر در بین راه نباشد یا از اصل مالی نداشته که کسی ببرد یا اراده برگشتن به وطن ندارد، به جهت تمام نشدن آن طاعت که در پیش گرفته چون اهل علم که هنوز کاری به انجام و باری به منزل نرسانده نبایست اعانت نموده؛ بلکه مجرد پریشانی و دور افتادن از وطن و خویشان و آشنایان و نرسیدن دست به ایشان داخل کند صاحبش را در عنوان غریب و ابن السبیل که مورد ترحم و عطوفت و امر به اعانت و دستگیری خداوندی است و محل تاسی و پیروی به انبیاء (علیهم السلام) که نهایت مواظبت و تفقد را داشتند، بالنسبه به این جماعت و در قصه جناب ایوب است که عرض می کند به خداوند که آیا برای غریب خانه و برای مسکین محل آسایشی و برای یتیم ولیی و برای بیوه زنان سرپرستی نبودم.
و در کتاب عیون الاخبار و غیره از حضرت مجتبی (علیه السلام) مروی است که: پرسید از خال خود هند بن ابی هاله از کیفیت مجلس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اوصاف حلیه و شمایل و آداب آن جناب بود، به عباراتی نیکو و مختصر، پس هند گفت: که آن جناب نمی نشست و بر نمی خواست مگر به اذن خداوند، تا آن که می گوید: مجلس او مجلس حلم بود و حیا و صدق و امانت. بلند نمی شد در او آوازها و ذکر نمی شد در او قبیح و نشر نمی شد لغزشهای آن مجلس، همه به یکدیگر نیکوکار بودند یا وصیت به تقوی می کردند و همه متواضع احترام می نمودند بزرگ را و رحم می کردند صغیر را و صاحب حاجت را بر خود مقدم می داشتند و نگاه داری می کردند غریب را و در سیره آن حضرت و ائمه طاهرین (علیم السلام) در مراقبت حال غرباء و رفع پریشانی و سد خلت ایشان وقایع بسیار مذکور است که مقام ذکر آنها نیست و این حاصل بعضی از صفات و عناوینی بود به علاوه صفت علم در علماء و مشتغلین یا اغلب ایشان موجود است و گاه شود، که در پاره حق رحم و حق همسایگی و حق تعلیم یا رساندن نفعی یا دفع ضرری یا حق مصاحبت بالنسبه به صاحب ثروتی پیدا شود و پس اسباب رعایت مضاعف شود و در ترک آن به عقوبت مبتلا گردد تضیع آن حقوق و مناسب است ختم کنیم این باب را به ذکر خبری لطیف که در او ذکری است از غریب و فوائد و دیگر سید فاضل صالح سید محمد بن محمد بن حسن بن قاسم العاملی شهربا بن قاسم(210) و در کتاب اثناعشریه در مواعظ عدیده روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از جبرئیل پرسید که: آیا ملائکه می خندند و می گریند، گفت، آری، می خندند در سه جا از روی تعجب و می گریند در سه جا از روی ترحم.
اما اول، مردی که هر روز به کارهای لغو مشغول است، آن گاه نماز عشا می کند و به لغو مشغول می شود، ملائکه می خندند و می گویند: ای غافل، در این درازی روز سیر نشدی در این یک ساعت سیر می شوی. دوم: دهقان بیل دست می گیرد و به آن حد مشترک میان زمین خود و دیگری را می زند و چنین وانمود می کند که سهم خود را آباد می کند و خاشاک را بر می دارد و غرضش آن که زیاد کند در کرد خود، پس ملائکه می خندند و می گویند تو از این جریب سیر نشدی آیا از این سیر می شوی. سوم: زن گشاده روی بی حجاب که بمیرد پس بپوشانند قبرش را و خشت بر او چینند برای آن که کسی بر حجمش مطلع نشود، پس ملائکه می خندند و می گویند آن وقت که مرغوب بود و خواهان داشت او را نپوشاندید و حال که محل نفرت شده او را می پوشانید.
و اما گریه ایشان در سه جا، پس اول غریب که از خانه بیرون رود برای طلب علم پس او را مرگ در رسد. دوم مرد و زن پیر که آرزوی فرزند کنند و خداوند ایشان را روزی کند، پس خرسند شوند و گویند او آخر عمری خادم ماست. و جنازه ما را مشایعت کننده. پس مرگ او در حیات آنها در رسد. ملائکه می گریند بر او بیش از گریستن پدر و مادر بر او. سوم: یتیم چون از خواب بیدار شود پس شروع کند به گریه که مادرش بشتابد به سوی او و از خاطرش برود و مردن پدر و مادر؛ چون دایه گریه او را بشنود فریاد زند بر او به صدای مهیبی که این گریه برای چیست چون یتیم صدای او را بشنود مردن مادر را به خاطر آرد پس ساکت شود و در این حال ملائکه بگریند.

باب ششم: در تدبیر اصلاح امور این طائفه به نحو اجمال و نگاه داری آثار اهل بیت (علیهم السلام) نگاه داری ایشان و رفع پاره شبهات مانع از اعانت این جماعت.

1. در رفع عذر اعانت نکردن علما و شرح موانع اعانت اهل علم.
2. کیفیت اعانت علماء.
3. خبر شریف در بذل امام عرض خود را برای سائل.
4. علاج بخل که مانع کمک به علماست.
5. بخل و آنچه به قوم لوط و سمره بن جندب کرد و سوء عاقبت جندب.
6. مفاسد زیارت زوار و علاج آن به نائب گرفتن.
7. صدقه تدارک گناهان را می کند.
8. عیب جاهل بر عالم وار نمی شود.
از ابواب سابقه مکشوف شد که تعظیم دین و نگاه داری شعایر مسلمین به دل و زبان و جوارح و مال از تکالیف خارج و معذور نیست و آن مقدار که از آن متمکن و از عهده اش برآید بایستی در مقام ادای آن درآید و میسور خود را از آن دریغ ننماید و این مصرف مالی و قسم مخارج خود، یکی از اقسام انفاقات است که داراست.
تمام فوائد و منافعی که شرح آن خواهد آمد ان شاءالله تعالی و متوقف نیست و بر وجود حقوق واجبه یا مستحبه دیگر در مال از قبیل زکات و خمس و نذر و کفارات و وقف و امثال آن هر چند با وجود آنها و رفع پریشانی و سد خلت ایشان به آنها محلی برای این تکلیف نماید.
و به اقسام دیگر بایست تعظیم و اعانت نمود؛ ولکن با نبودن آنها یا نرساندن اربابش آنها را به مستحق، خود را آسوده و فارغ نداند؛ بلکه این مصرف را از مخارج لازمه و تکالیف مستمره خود شمارد؛ بلکه از غالب مصارف مالیه خود مقدم دارد چه حفظ دین مقدم است بر حفظ جان چه رسد به حفظ مال یا زیاد کردن آن یا رسیدن به شهوات نفسانیه از ماکول و مشروب و ملبوس و مسکن و امثال آن و این مطلب با نهایت وضوح بعد از تدبر در ابواب سابقه چنان مخفی است که بنای متدینین از اهل ثروت چه رسد به بی باکانشان در دین در اعانت علماء و طالبین علوم دینیه بر آن است که جز ادای حق واجب مالی و اطعام در ایام ولیمه و تعزیه داری و صدقه برای استشفاء یا دفع بلاهای عامه دیگر کاری نکنند و تربیت اهل علم و انتشار تقویت آثار دین را از امور مهمه نشمارند؛ بلکه گاهی در فکر و خیال آن نیفتند و به قدر مرغ و گاو و اسب و سگی که در زیر و دست دارند و در رفع حوائج و ضروریات آنها غفلت نکنند و شاید بعضی را بر حاجت نفس خود مقدم دارند و به آن طایفه، رفتار نکنند حتی هنگام مردن وصیت به امور خیریه هرگز این قسم خیر را در حساب آن نیارند و از جمله آنها نشمارند.
ولقد صدق علیهم ابلیس ظنه فاتبعوه الا فریقا من المومنین(211) در آن روز که شیطان به مظنه و گمان او در حق مردم راست شد پس پیروی کردند او را مگر پاره از مؤمنین.
و بالجمله با آن که اعانت اهل علم و تربیت ایشان خود مقصدی است بزرگ و عبادتی است عظیم اهل ثروت توانند اعانت ایشان را در ضمن مقاصد دیگر در آرند، که نهایت شوق به آن دارند و بر ایشان میسر نیست و اگر هست درست از عهده بر نیاید و اگر برآیند با مصارف زیاد که به اندکی از آن به این قسم ممکن به دست آرند، پس از انفاقی جزئی به هر دو مطلب رسند و به مصرف کمی دو امر عظیم گیرند و به بعضی از آن مقاصد اشاره خواهد شد و ما اول روی سخن را به طرف جماعتی کنیم که به سبب مجالست اهل کفر و ضلالت و زنادقه این امت در ایمانشان اندک ضعف و سستی پیدا شده و بر فرض اطلاع بر مطالب گذشته تغییری در حالتشان پیدا نشود. چه بی جزم به صدق وعده و وعید خداوندی اثری در دل از شنیدن آن ها ظاهر نگردد، پس می گوییم شبهه نیست که این جماعت را یقین به کذب این اخبارات و ثواب و عقاب آخرت نیست نهایت کاری که شبهه و رجوع نکردن بر دانایان در دفع آن به ایشان کرده همان برداشتن یقین یا اطمینان است و غالبا مظنه یا احتمال راستی در آنها می دهند، پس همان قوه تمیز و عقل معاش که ایشان را وا میدارد بر جلب منافع به احتمال هر چند ضعیف باشد و دفع ضرر هر چند مشکوک باشد؛ چنانچه مشاهد است که خروارها تخم به قیمت گزاف می خرند و در زمین بی آب می کارند به امید آمدن باران که در استمرار و عادت برقراری نیست و بسا شود که منفعت به دست نیامده آنچه کشت، از دست رود و دردی از کسی دوا نشود و ذکر خیری از او در خلق نباشد و بسیار شود که به خیال درآوردن آب مالها در کندن قنوات صرف کنند و جز خون جگر و آب چشم، آبی پدیدار نشود و از این رقم در تجارات بحر و بر و مسافرت به بلادهای بعیده و ساختن عمارت در جاهایی که احتمال دهند که با بقای حیات گاهی به آنجا روند و امثال اینها بسیار است اگر تامل جزئی کنند احتمال منفعت در گفته این همه انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) و علما که در عقل و شعور و فهم و ادراک ایشان احدی از موافق و مخالف را شبه و خدشه نیست، البته پیشتر می رود و بر فرض کذب اخبار ایشان، لا محاله دردی از بیچاره ای دوا کردند و نام نیک و ذکر خیر که پیوسته اهل دنیا درصدد تحصیل و کسب آن می باشند، به جهت خود گذارند و لااقل این احتمال نفع را در عرض آن نفعهای احتمالی در آرند، با آن که در ترک این احتمال ضرورهای بسیار است، که جزئی از آن در امور معاش سبب ترس و بیم و باعث تحرز و دوری است.
و بالجمله بر فرض دروغ این مصرف را در جزو سایر مخارج که به جهت پیدا کردن منافعی که متوقف است بر امور بسیار که در همه آنها احتمال نشدن می رود محسوب کنند با آنکه حسن احسان به غیر رفع حاجت مضطر با تمکن امر فطری است در همه خلایق حتی در بت پرست و دهری؛ بلکه اگر خود نکنند در نیکی آن انکار نکنند و در ستایش نیکی کنندگان مبالغه نمایند؛ بلکه در همین دنیا خیرها و برکتها از او دیدند و بسیار شده که به انقلاب وضع روزگار امر آن مضطر بالا رود و کار این محسن پست شود؛ پس به آن احسان جزئی به عوض های بسیار رسد و از یگدانه تخم هزار خوشه بردارد و از مهالک عظیمه برهد و در کتب تواریخ و سیر از حکایات ایشان چندان است که حاجتی به ذکر آنها نیست، پس به قانون امور معاش و طریقه متداوله میان مردم این رشته را ازوست نباید داد و به امید نفع از او فرموده این دسته عقلاء از اندکی مالی مضایقه نباید کرد و اما این غیر این جماعت از آنهایی که به مضمون اخبار گذشته متعرف و مقرند و ثواب و عقاب اخروی و جزایی الاهی را بر امتثال فرامین سابقه و سرکشی از آن را راست دادند، پس طبقات مختلفه اند صنفی حسن فطرت و عقیده ایشان به نحوی است که پس از آگاهی بر حال اهل علم و فهمیدن بزرگی و مرتبه ایشان و لزوم نگهداری و سرپرستی از حال این طایفه، در مقام فرمان برداری امر خداوندی و تحصیل آن اجرهای بزرگ بر آیند و دست رسی به آن نیز دارند و قومی چنین باشند. اما به حسب ظاهر دست رسی ندارند و آن مقدار که از آن متمکن اند نتوانند صرف ایشان نمایند و پاره با داشتن اعتقاد و ثروت و تمکن رذیله بخل بند، در دست ایشان گذاشته دل از مال نتوانند بردارند و بعضی با اعتقاد و قدرت رساندن بضاعت ندارند و زیاده از معاش خود مالک نباشند و گروهی با اجماع این سه شرط، مجرد اعانت اهل علم و حفظ شریعت ایشان را حرکت ندهد و اگر اغراض و مقاصد دیگر به آن ضم شود مضایقه نکنند و دسته ای آن مقداری را که متمکنند قابل ندانند و از دادن آن حیا کنند و آن را خلاف شان و مقام خود شمارند و جماعتی با وجود تمام شرایط، به جهت پاره از شبهات شیطانیه به وجود عالمی و طالب علم دینی به راستی معتقد نباشد یا با وجود اعتقاد او را محتاج ندانند و اگر پیدا کنند و پریشان مبینند مقدور خود را دریغ ندارند.
اما طایفه اولی؛ پس بعد از اطلاع بر سخنان گذشته عذری بر ایشان نماند و بهتر آن که آنچه را برای این مصرف معین کنند به توسط عالم متقی باشد، یا به دستورالعمل او صرف کنند؛ چنانچه سابقه به سرش اشاره شد و اگر یک نفر یا بیشتر را که توانند از عهده مخارج آنها برآیند؛ معین نمایند و متکفل امورشان شوند، که بالمره از هم معاش آسوده گردند و ایشان را به منزله عیال و خادم خود شمارند که با دادن مال، مراقب حالشان نیز باشند؛ البته بهتر خواهد بود اما چه سود که ما بین این خلق محسوس و خلق منکوس و این مقام بزرگ که شکننده پشت شیطان عساکر او است مراحل بسیار است و اما طوائف دیگر پس خلاصه موانع ایشان بحسب تقسیم پنج چیز است.
اول: دست نرسیدن به اعانت، به سبب بعد مسافت، دوم: نبودن مال یا کمی ثروت، سوم: خصلت بخل و لئامت. چهارم: نبودن سایر مقاصد و کوچک شمردن این عبادت. پنجم: پیدا نبودن محل قابل در این جماعت.
اما مانع اول: پس عذری است، در نهایت ضعف و بی پائی چه اگر فرض شود که فرزند عزیزی یا پدر و مادر مهربانی یا غیر ایشان از آنها که نهایت علاقه و محبت به او دارد در بلاد بعیده افتد و خواهد چیزی باو رساند؛ البته هم این مطلب چنان او را در مقام تفحص و تجسس و پیدا کردن اسباب رساندن در آرد، که آن را به دست آورد چه تردد در بلاد و معاملات تجار و آمد و شد حکام و اعوانشان و منقطع نشدن زوار حتی در سنوات قدغن محسوس و مشاهد و موجود از مجمع علما و اهل علم عتبات عالیات که فی تحقیقه این کتاب به امید اصلاح حال ایشان نوشته شده و دورترین بلاد ایران از آنجا اطراف خراسان و حدود آذربایجان است و هر ساله زوار و حاج به آنجا مشرف می شوند و بسیاری از تجار کاظمین و بغداد با غالبی از تجار شهرهای معروفه ایران معامله دارند و اگر بازار تجار کساد شود؛ یا دست به ایشان نرسد؛ می تواند همان قدر که معین کرده به امینی بسپرد که در وقت تمکن آنرا برساند؛ بلی مراقبت جزئی لازم است در پیدا کردن آنها که عزم آن صوب دارند؛ یا تجار امین که به آن طرف معامله می نمایند؛ و اگر رساندن از این سمت نشد ممکن است که به او بنویسد، آن مقدار را از آنجا گرفته بر او حواله کند و اگر کسی است که به سخنش اطمینانی نیست، آن وجه را نزد عالمی یا تاجر امینی گذارد و از او نوشته گرفته بفرستد که دهنده مطمئن شود و این قسم بسیار میسر میشود چه مترددین خصوص اهل معامله که در آنجا متاع خود را نقد کردند. بسا هست که خود طالب شوند با اطمینان نقد خود را بدهند و حواله بگیرند و از شر راه محفوظ بمانند.
و اما مانع دوم: اما کمی مقدار و ملاحظه، شأن خیلی است فاسد چه این معامله با حضرت احدیت است که ذره از عمل خیر در نزدش ضایع نشود و جزئی را که با آدابش نزد جنابش بودیعه نهند، ترقی دهد و اصناف مضاعف کرده و پس دهد در وقتی که نهایت احتیاج را به آن دارد و بسا هست آن جزئی در نظر او کم می نماید و در جنب منزلتش مقداری ندارد اما بالنسبه بحالت آن اهل علم شاید کافی و حاجتش را رفع نماید و اگر کافی نشد لامحاله بعضی را رفع کند؛ مثلا یک قران برای آن که ماهی ده قران خرج دارد زندگی سه روز او را وفا کند و از این رقم بسیارند و شاید از جمع شدن همین جزئیها مقدار قابلی فراهم آید که جمله را آسوده کند و بسا هست که از دادن آن جزئی و ملاحظه نکردن شان دیگران که مایلند و شرم کنند متابعت نمایند و او سبب واداری ایشان به این خیر شود و ثواب آن نیز فایز گردد و نیز می توانند به آن مقدار کتابی یا کفش و لباس گرفته به او رساند یا به اسم غیری دهد و از این دغدغه بالمره فارغ شود.
در کتاب شریف جعفریات از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروی است که فرمود: کوچک مشمار چیزی از نیکی را که قادر شدی بر دادن او به خیال دادن بیشتر از او باشید؛ زیرا که اندک در حال حاجت به او نفع آن برای اهلش بیشتر است از آن بسیار در حال بی نیازی از او و عمل کن برای هر روز به آنچه در او است که خواهی رستگار شد.
و اما نبودن مال بالمره، پس اولا بایست اندازه معاش خود را به میزان الاهی به سنجد که اگر زیادی رفته از آن بکاهد و بیشتر خلایق در این مرحله بر دور افتاده هلاک شدند و میزان معاشی به جهت خود قرار داده اند که هرگز از مداخل خود زیاد نیارند؛ بلکه غالب اوقات پس افتاده اند و حال آن که اگر فی الجمله مراعات و مراقبتی در او کنند و اندکی از فضول معاش را کم کنند، هم خود آسوده شوند و هم دیگران از خیر ایشان بهره مند گردند و شرح مقدار فضول معاش و کیفیت کاهیدن از آن و بیان شبه بعضی در تطبیق کردن کردار زشت خود بر پاره از اخبار محتاج به رساله ای است جداگانه و در باب شانزدهم به آن اشاره خواهد شد، و بر فرض آن که از میزان معاش بیرون نرفته باشند، از حدود الاهیه و داخل نشده باشند در زمره مسرفین و مبذرین که برادران شیاطینند. حکایت ایثار بر نفس و مقدم داشتن اخوان مؤمنین را بر خود خصوص اگر متوقف بر جزئی کاهیدن باشد کجا رفته مثلا از پنج دست لباس دو دست را انداختن و از قیمتی آنها به متعارف قناعت کردن و از چند رنگ غذا به بعضی از آن سر بردن و از امتعه و آلات نفیسه متعدده به پست تر و کمتر از آن زندگی کردن و امثال اینها که ابدا نقصی در معاش و خللی در کار به هم نرسد، و آن کم کرده را که در هر سال مبلغی می شود ذخیره آخرت خود کردن، البته موافق عقل معاش و معاد و زیرکی(212) در امر دین است که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن را اول صفات مومن شمرده.
و ثانیا اگر از اعانت مالی معذور است، هر چند از معاش خود بکاهد، پس از جاه و آبروی خود صرف و انفاق کند و از عرض خویش اندکی مایه بگذار و در ترغیب و تحریص هر کس که بتوان از او جزئی یا کلی درآورد، به زبان و پیغام و نوشتن مسافحه نکند و خواهی دانست که انفاق به جاه داخل در اقسام انفاقاتست که مدح آن در کتاب و سنت شده و مکرر به تجربه رسیده که از گذشتن مقدار قلیلی از جاه منافع بسیار به اهل حاجت رسیده، بلکه پس از تبین بی طمعی صاحب جاه دانی که در امر و سئوال جز خیر دیگران غرضی نداشته بر جاهش افزوده شود و سیره ائمه طاهرین (علیهم السلام) پیوسته بر این بود؛ حتی این که علی بن عیسی در کشف الغمه روایت کرده که روزی امام علی نقی (علیه السلام) از (سر من رای)(213) به سوی قریه به جهت مهمی بیرون رفت پس مردی اعرابی آمد و آن جناب را؛ طلب می کرد به او گفتند که به فلان موضع رفته؛ پس رو کرد به آنجا چون به خدمت آن جناب رسید فرمود به او چه حاجت داری، گفت: من مردی از اعراب کوفه ام که متمسکند به ولایت جد تو علی بن ابیطالب (علیه السلام) و بار شده بر من دین بزرگی که سنگین کرده مرا برداشتن او و ندیدم کسی را به غیر تو که رو به او آورم پس حضرت فرمود: دل خوش دار و او را منزل داد، چون روز شد حضرت به او فرمود: به تو حاجتی دارم زینهار، زینهار، از خداوند که مرا مخالفت کنی، گفت: مخالفت نمی کنم، پس نوشت حضرت به خط خود ورقه و اعتراف کرد. در آن بر این که بر ذمه اوست از مال اعرابی مالی که معین کردند. او را در آنجا و از دین اعرابی بیشتر بود و فرمود: بگیر این خط را، پس چون برسی به سر من رای، حاضر شود نزد من در حالی که نزد من جماعتی باشند، پس مطالبه بکن از من او را و سخن درشت بگو و در باقی نگذاشتن تو آن دین را نزد من و زینهار، زینهار، از خداوند در مخالفت کردن تو مرا؛ گفت، اطاعت می کنم، پس گرفت خط را، چون حضرت به سر من رای برگشت و در نزد او جماعت بسیاری از اصحاب خلیفه و غیر ایشان حاضر شدند. آن مرد خط را بیرون آورد و مطالبه کرد و گفت به نحوی که وصیت کرده بود؛ پس حضرت بر وفق و مدارا با او سخن می گفت و از او عذری می کرد و وعده می داد به وفای آن و مسرور نمودن او، پس این قضیه را برای متوکل نقل کردند، پس امر کرد سی هزار درهم خدمت آن حضرت بیاورند، چون آوردند آن را به حال خود گذاشت تا آن که آن مرد آمد، پس فرمود: بگیر این مال را و دین خود را از او ادا کن و باقی را بر عیال خود صرف کن و ما را معذور بدار. پس اعرابی گفت: یابن رسول الله، قسم به خدا که آرزوی من کوتاه تر بود از ثلث این مال ولکن خداوند داناتر است که رسالت خود را در کجا بگذارد و مال را گرفت و برگشت و از این خبر شریف معلوم می شود که اندازه بذل عرض و آبرو از برای قضاء حوائج برادران ایمانی تا کجا است. در جایی که آن وجود مبارک با آن همه عظمت و جلال خدایی برای شخص اعرابی که از حسن حالش جز اعتراف به امامت چیزی معلوم نبود. در نزد اصحاب آن عنید که از متجاهرین اعدا و عیب گویان آن جناب بود، به این قسم خود را خوار در انظار و ذلیل در نزد اغیار کنند، پس اگر قضیه منعکس شود، چنانچه مشاهد ما است پس حالش چه خواهد شد، چه رتبه اکثر مردم از آن اعرابی بالاتر نباشد و گذشت که علما، خلفای آن جنابند، که در رعایت احترام و تعظیم به همه اقسام آن مشارکند. علاوه بر آنان که آبرو نزدشان ریخته می شود نیز از محبین ایشانند و هر کس هر چه کوشش در نزد هر کس کند برای اعانت علماء به اندازه آنچه آن جناب برای اعرابی کردند نرسد و خواهد آمد در باب نهم که جناب خضر خود را به سائلی داد که او را فروخت و قیمت آن را صرف کرد.
و اما مانع سوم: بخل، که منشاء آن سؤ ظن و گمان بد بودن، و داشتن به خداوند عالم است. پس از ضعف ایمان و سستی او چه با یقین و اعتقاد راسخ به صدق وعده خداوند که می فرماید: (ما انفقتم من شی ء فهو یخلفه(214) هر چه دهید به جایش می گذارم و در چند جا رستگاری را مخصوص فرموده به آنان که آزمندی و حرص را از جان خود دور کردند و این همه بر عیب و تحریص در انفاق و احسان و اعانت که در کمتر عملی شده در قرآن و ظاهر می شود از آن مقدار محبوبیت و بزرگی مقام و جلالت قدر او نزد خداوند چگونه جمع می شود با منع کردم مقداری از آنچه خود به او داده و امر فرموده که به اهلش رساند و از این جهت است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: جمع نمی شود بخل و ایمان هرگز در دلی و در خبر دیگر فرمود: دو خصلت است که در مسلم، جمع نمی شود بخل و حسد و جناب صادق (علیه السلام) فرمود: ایمان نمی آورد مردی که باشد در او بخل و حسد و ترس و مومن نمی شود ترسنده و حریص و بخیل و امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: بخل جمع کننده است تمام عیبها را و او مهاری است که کشیده می شود به او و به سوی هر بدی و از برای مذمت بخل کافی است، تامل در این کلام شریف چه بخل لازم دارد و جهل به مصارف مال را و قطع رحم در دروغ و حرص و حب مال و خیانت و محبت دنیا و عداوت اخوان و مواسات نکردن با ایشان و پستی فطرت و حسد و ترک بسیاری از واجبات که متوقف است بذل مال را و عداوت اخوان مؤمنین او را که لازم است بر او تحصیل کاری که به آن محب شوند ایشان او را و ظلم و ستم و طول امل و تکذیب علماء و ناقلین اخبار و نظایر اینها و هر یک از این صفات قبیحه لازم دارد بدیها و مشقت ها و مصیبت های بسیار را که راحت و آسودگی را بر صاحبش حرام کند؛
چنانچه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: پنج نفرند که ایشان چنانند که می گوییم، نیست برای بخیل راحتی و نیست برای حسود لذتی و نیست برای ملوک وفائی و نیست برای دروغگو مروتی و بزرگ قوم نمی شود سفیه و عجب است از بخیل و دل بستن او به مال و حرص در جمع آن از حرام و حلال به احتمال احتیاج خود به او در وقتی یا به جهت راحت افتادن عیال و فرزندانش پس از او با آن که خود هزارها از این جماعت دیده و شنیده که عمر خود را در جمع آن مال و تحمل مشقت ها و زحمت ها و مخاصمه و منازعه و قطع ارحام و شکستن دلهای مساکین و ایتام صرف کردند، و از آن مال خود خیری ندیدند و پس از ایشان نیز به اولادشان نرسید، و اگر رسید دختران و زنانشان و دشمنانشان صرف کردند و پسران در اندک زمانی در لهو و لعب و معاصی خرج کردند، بر ایشان جز وبال آن مال و سختی کار در وقت سئوال در محضر حضرت ذی الجلال ثمری نداشت و اگر نباشد برای بخیل جز نام بد و افتادن از قلوب هر طایفه؛ بلکه باقی ماندن اسم او به بدی در کتابهای تواریخ و سیر و ذکر او در هزارها از مجالس و محافل و منابر هر آینه کافی بود و در منع و ردع و اهتمام او در مجانبت و احتراز از این خصلت رذیله و محو کردن نام خود از دفتر بخلاء و از آن فصل و باب که در بسیاری از کتب به جهت شرح حال آنها معین شده چه رسد به تامل و تدبر در آیات و اخبار و آثار که در فوائد و منافع انفاق و صدقه رسیده و این کتاب شریف بحمدالله تعالی متکفل بیشتر آنها است، که اگر خود را در مقام خذلان و ختم در قلب نرسانده البته حالش تغییر خواهد کرد. و شوقی را در دلش پیدا خواهد شد، و اگر اندکی حرکت کرد و با خداوند معامله نمود، به راستی البته خیرش را خواهد دید و بر شوق و رغبتش خواهد افزود تا به مقامی که چیزی در نزدش لذیذتر از مال نباشد چنانچه امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: قوت ابدان خوردن طعام است، و قوت ارواح خوراندن(215) آن و هر کس لابد طالب نشاط نفس و انبساط روح و قوت او است، جز آن که خطا در راه و اشتباه در اسباب او است و از برای مدح جود و احسان همان بس که حاتم طی با حالت کفر و مقام شرک که با آن هیچ عملی سود نبخشید جودش علاوه بر آن نام نیک که تا انقراض دنیا از خاطر نرود و در مثل با شجاعت امیرالمؤمنین (علیه السلام) یکجا ذکر شود، به آخرتش سود داد.
چنانچه جناب رضا (علیه السلام) فرمود: که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به عدی(216) پسر حاتم طی فرمود: که برداشت از پدر تو عذاب سخت را سخاوت نفس او و چون دختر حاتم را اسیر کردند و به نزد آن جناب آوردند حال پدر خود را عرض کرد فرمود: این اوصاف که تو ذکر کردی برای او؛ اوصاف مؤمنین است پس او را احسان نمود و اکرام کرد و خلعت داد او را راحله بخشید و او به نزد برادرش که به شام فرار کرده بود رفت و او را ترغیب کرد که نزد جنابش مشرف شود چون وارد شد حضرت ردای مبارک را برای او فرش کرد و خود بر زمین نشست و عدی در رکاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) خدمت ها کرد و این همه از نتایج جود پدر بود؛ و نتیجه بخل چنان باشد که به قوم لوط کرد؛ چنانچه شیخ طبرسی قدس سره در مجمع البیان از جناب باقر (علیه السلام) روایت کرده که: لوط سی سال در قوم خود درنگ کرد و بر ایشان نازل شده بود که از طایفه ایشان نبود و می خواند ایشان را به سوی خدا و نهی می کرد ایشان را از فواحش و ترغیب می کرد ایشان را بر طاعت، پس اجابت نکردند او را و اطاعت ننمودند از جناب تطهیر نمی کردند همه بخیل بودند و بر طعام، لئآمت داشتند، پس بخل نتیجه داد دردی در عورتشان که دوا نداشت زیرا که ایشان را بر سر راه قافله بودند که به شام و مصر می رفتند و مهمان بر ایشان نازل می شد، پس بخل ایشان را واداشت که چون مهمان بر ایشان وارد می شد او را رسوا کنند، و این عمل را می کردند برای آن که مهمان را عقوبتی کرده باشند، نه آن که از روی شهوت بود، پس بخل آورد بر ایشان این مرض را تا آنکه طلب می کردند، آن عمل را از مردان و بر آن کار مزد می دادند(217) و قریب به ایشان است، آنچه بخل در این امت به سمره بن(218) جندب کرد و این از انصار بود پس سمره می آمد به نزد نخل خود بی آن که از آن انصاری، اذن بگیرد و پس انصاری گفت: ای سمره، تو پیوسته ناگهانی داخل می شوی در حالتی که خوش نداریم کسی ناگهانی بر ما داخل شود، پس هر گاه خواستی بیا اذن به طلب. گفت: اذن نخواهم برای راهی که مراست به سوی نخلم، پس انصاری شکایت او را نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برد، پس حضرت او را طلبید و او حاضر شد. حضرت به او فرمود: فلان از تو شکایت می کند، که تو بر او و اهلش بدون اذن او می گذری، پس از او اذن بگیر، هر گاه خواستی داخل شوی گفت: یا رسول الله، اذن بگیرم در راهی که به سوی نخل خودم دارم می روم. حضرت به او فرمود: نخل را به او واگذار و از برای تو باشد نخلی در فلان مکان. گفت: نه، فرمود: دو نخل گفت: نمی خواهم، پس پیوسته زیاد می کردند به ده نخل رسیده و فرمود: برای تو باشد ده نخل در فلان مکان، قبول نکرد، حضرت فرمود: از آن نخل درگذر و برای تو باشد نخلی در بهشت، گفت: نمی خواهم. پس حضرت فرمود: تو مردی ضرر زننده ای، نیست ضرر رساندنی بر مومنی، یعنی در دین اسلام روا نبود ضرر زدن یا قرار داده نشده حکمی که در آن ضرر باشد، پس فرمود: آن نخل را کندند و به جانب او انداخت و فرمود: ببر هر کجا که خواهی به کار و عاقبت این مرد بخیل چنان شد که معاویه به او چهارصد هزار درهم داد که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرد که این آیه نازل شد در حق امیرالمؤمنین (علیه السلام) و من الناس من یعجبک قوله فی الحیوة الدنیا و یشهدالله علی ما فی قلبه و هو الدالخصام؛ و اذا تولی سعی فی الارض لیفسد فیها و یهلک الحرث والنسل والله لایحب الفساد(219) از مردمان کسی هست که به عجب می آورد گفتار او تو را در زندگانی دنیا و گواه می گیرد خدای را بر آنچه در دل او است و او سخت خصومت است و چون برگردد، روی برگرداند کوشش کند در زمین تا تباهی کند در راه نیست کند کشت و نسل او را و خدای دوست ندارد فساد را و این آیه در شأن ابن ملجم لعنة الله نازل شده و من الناس من یشتری نفسه ابتغآء مرضات الله والله رؤف بالعباد(220)
و از مردمان کسی هست که بفروشد خود را برای طلب خوشنودی خداوند و خدای به بندگان مهربان است، پس آن را گرفت و روایت کرد و در اول صد هزار داد قبول نکرد، آن گاه دویست تا به چهارصد رسید و در وقت حکومت زیاد در عراق او نایب زیاد بود چون آن خبیث شش ماه در کوفه می ماند و شش ماه در بصره در هر یک که توقف داشت سمره در دیگری نیابت می کرد و آخر کار سپهسالار ابن زیاد شد و در وقت بیرون رفتن کوفیان به سمت کربلا مردم را ترغیب و تحریص می کرد بر حرب جناب سیدالشهداء (علیه السلام) (خسرالدنیا والاخرة ذلک هوالخسران المبین(221)
و در کتاب فقه الرضا (علیه السلام) مروی است که: جمعی از اسیران را نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آوردند، پس امر فرمود: امیرالمؤمنین (علیه السلام) را که گردن ایشان را بزند، پس امر فرمود: که یکی از آنها را جدا کند و نکشد آن مرد گفت: چرا مرا از رفقایم جدا نمودی و حال آن که گناه ما یکسان بود. حضرت فرمود: خدای تعالی به من وحی فرستاد که تو سخی قوم خودی و تو را نکشم، پس آن مرد گفت: اشهد ان لا اله الا الله و انک محمد رسول الله پس کشاند سخاوتش او را به سوی بهشت و در خصال از آن جناب مروی است که فرمود: به آن اسیر که در تو پنج خصلت است که خدا آن را دوست می دارد شدت، غیرت بر اهل و سخاوت و حسن خلق و راست گویی زبان و شجاعت و در کافی مروی است که خداوند وحی فرستاد به سوی موسی که سامری را مکش زیرا که او سخی است و چون عبدالرحمان بن عوف مرد بنا به روایت اهل سنت ایشان یکی از ده نفر است که پیامبر بشارت بهشت به آنها داده است. و از آن شش نفر که عمر ایشان را از اهل شوی قرار داد مال بسیاری از او ماند.
ابن اثیر در اسدالغابة ذکر کرد که: آن هزار شتر بود و صد اسب و سه هزار گوسفند و آنقدر طلا که آن را با تبر قطع کردند و به نحوی که دست های جماعتی آبله کرد و چهار زن داشت حق یکی از آنها را به هشتاد هزار مصالحه کردند، پس جماعتی از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفتند که: ما بر عبدالرحمان می ترسیم به جهت آن مالها که گذاشته پس کعب الاحبار گفت: چرا می ترسید بر او کسب کرده به پاکیزگی و خرج کرده به پاکیزگی و گذاشت، پس از خود به پاکیزگی، پس این کلام به ابوذر رسید پس خشمناک به طلب کعب بیرون رفت پس گذشت به استخوان چانه شتری آن را به دست خود گرفت آن گاه در جستجوی کعب شد، به کعب گفتند ابوذر تو را می طلبد، پس کعب فرار کرد و خود را به عثمان رساند، چون ابوذر داخل شد، کعب بر خواست از ترس ابوذر در پشت سر عثمان نشست، ابوذر گفت: دور شو ای پسر زن یهودیه، گمان می کنی که باکی نیست. در آنچه گذاشته عبدالرحمان به تحقیق که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به سوی احد بیرون رفت و من با آن جناب بودم، پس فرمود: ای ابوذر، گفتم: لبیک یا رسول الله، فرمود: ارباب ثروت درویشانند در روز قیامت جز آن که دهد از طرف راست و چپ و پیش رو و پشت سر و چه بسیار اندکند اینها. آن گاه فرمود: ای ابوذر، گفتم: لبیک یا رسول الله فدای تو شود پدر و مادرم، فرمود: خوش ندارم که برای من باشد مانند کوه احد که آن را در راه خداوند انفاق کنم آن گاه بمیرم و دو قیراط آن را بگذارم آن گاه فرمود: ای ابوذر، تو طالبی زیاد را و من طالبم کم را، پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین می طلبد و تو ای پسر زن یهودیه، می گویی باکی نیست به آنچه عبدالرحمان بن عوف گذاشته دروغ گفتی و دروغ گفت: آن که گفت، پس کسی سخن او را رد نکرد به یک حرف تا آن که بیرون رفت و این خبر در جلد اول مجموعه شیخ ورام است و عجب از آن سفهاء که بی خبران که عبدالرحمان را از جمله منفقین و اسخیاء ذکر می کنند با آن کثرت فقراء در مدینه اگر در اول درجه سخاوت بود چگونه این همه طلا بعد از او می ماند و در چند خبر رسیده که سخی به خداوند و به مردم و به بهشت نزدیک است و از دوزخ دور است و بخیل از خداوند، و از مردم و از بهشت دور است. و بخیل از خداوند؛ و از مردم و از بهشت دور است به دوزخ نزدیک است و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آفریده نشده دلی مگر به سخاوت و از علامت سخا آن که باکی نداشته باشد، که چه کسی خورده دنیا را و مالک او شده، مومن است، یا عاصی، کافر است، یا مطیع، شریف است یا وضیع، اطعام کند و خود گرسنه بماند و بپوشاند و خود برهنه باشد و ببخشد و از قبول عطا سر به پیچید و اگر تمام دنیا را مالک شود، خود را بیگانه از آن بیند و اگر همه آن را در یک ساعت در راه خدا انفاق کند ملالتی نگیرد.
و اما مانع چهارم: پس مشروحا خواهد آمد که هیچ مقصدی نباشد از دنیوی و اخروی دینی و عقلی و عرضی و بدنی و مالی از جلب منفعت یا دفع ضرر و بر گرداندن شر آسمانی و زمینی انسی و شیطانی مگر آن که انفاق و صدقه کلید است برای انجام آن، پس اگر مجرد نشر علم محرک نشد قصد کند او از انفاق یکی از آن مقاصد را که گاهی خالی نباشد یکی از آنها و فی الحقیقه معامله باشد با خداوند چیزی داده و عوضی خواهد گرفت، پس جای نیتی نباشد در آن عطا و بیشتر مردم چون مبتلایند به جمع مال و تربیت جسد و نگاه داری صحتش و خواهد آمد که تجارتی با خیرتر باشد، از زرع انفاق که تخمی از ده تخم تا هفتاد هزاری که بهتر و سالم تر و با برکت تر باشد از آنچه کاشته و نگهبانی در سفر و حضر بهتر از آن نباشد و صحت را بهتر از آن چیزی نگاه ندارد، پس بهتر آن که پیوسته این مقصد را به نظر آرند و چندی در مقام تجربه این زراعت و تجارت و حفظ صحت بر آیند، چون سایر معاملات و معالجات تا صدق این مقال بر ایشان واضح و هویدا و به بیند که چه مقدار تفاوت است که ما بین معامله با خلق یا خدا و اگر این مقاصد نیز محرک نشد، پس تامل کنند آنان که شایق و طالب بوسیدن عتبه ائمه انام (علیهم السلام) هستند و از آن مقدار که ایشان را با آن مقصد رساند عاجز یا آن را دارند ولکن از حرکت به آن صوب ایشان را مانعی است. چون مرض و خوف و شغل و سد راه یا اگر ندارند، از خود در خطرند که در آن سفر مبتلا خواهند شد به انواع معاصی و آزار کردن به حیوان و مکاری و زوار معامله با اطفال و فوت نماز و دیدن منکرات و پوشیدن چشم از آن و ظلم بر رفقاء و اعراض از درماندگان و عاجزان و پیاده و گرسنه و برهنه با تمکن و قدرت و مناقشه و مخاصمه با نیکان در منازل و کاهیدن از اجزاء واجبه و مستحبه و آداب سابقه و لا حقه نماز که کمتر کسی به بسیاری از آن مبتلا نباشد و اگر از خود مطمئن است مالی که در دست دارد و از مظلان حرام و مشتبه و بی رغبتان به دادن زکات خمس به چنگ آورده که صرف آن در آن راه بی تطهیر و تزکیه و اخراج حقوق علاوه بر حرمان از فیض زیارت سبب باشد برای گناهان بسیار و غضب خداوند جبار(222) و اگر از این شر نیز آسوده اما از تلخیص نیت و تصفیه طویت و تحصیل قربت و تطهیر سریرت در خطر چه بسیار کم باشند، آنان که چون در سویدای قلب خویش نگرند برای آن که سفر محرکی جز رضای خدا و اولیائش، نبینند یا تجدید عهد و توسل به آن قبور و استمداد از آن مهابط نور، بلکه غالبا بویی از این محرک از آنجا نشنوند، مرافقت اخوان و سیر جهان و دلتنگی از ابناء زمان و اعراض سلطان و فرار از مطالب جرائم یا دیان و رسیدن به درجه همسران و اصلاح مزاج به تغییر دادن مکان و امثال آن هر یک در نفسی محرک پس اگر عاقل هوشمند نصف یا ثلث و ربع و خمس مصارف زیارت خود را معین کرده یا به طالب علمی رساند، که در آن بقاع شریفه به عوض آن زیارت کند، اعانتی کرده به اهل علم و زیارتی کرده مقبول بی کلفت، سفر و تحمل مشقت راه و ابتلای به جرایم و همچنین که اگر این کار را برای پدر و مادر و سایر ارحام و ذوی الحقوق خود کند، علاوه بر آن صله و رحم و ادای صله رحم و ادای حق لازمی کرده و غیر از زیارت اعمال دیگر نیز باشد، که چندان شاغل طالب علم نباشد از تحصیل و همان رقم خیر و فایده در او باشد چون قرائت قرآن و تعزیه داری و رسیدگی به حال ایتام یا زوار شکسته بال و پرستاری مرضی و مانند اینها از ابواب خیرات که بسیار شود برای آنها ممر معین و رشته مقرری است و گروهی درصدد تحصیل مقدار میسور از آنها و بسا شود، که از خود یا از آن محل مقداری قابل فرستند؛ اما در نزد غیر اهل علم از آنان که آن عمل را نکنند و اگر کنند، فاسد و ناقص و مصارف آن وجه غالبا لغو یا حرام و اگر از آنچه گفته شد شوقی پیدا نشد، پس گوییم که هر کس چون نیک در خود نظر کند هر روز مبتلا بیند به جرمی تازه و گناهی که در عظمت بی اندازه که برگشت آن تقصیر است.
در یکی از یازده از حقوق لازمه که از خدای تعالی است و اولیائش و ملائکه و آسمان و زمین و پدر و مادر و معلم و مصاحب و همسایه و عیال و فرزند و اخوان ایمانی و ارحام دست و پا و چشم و گوش و زبان و شکم و فرج و نظایر آن که بر هر انسان دانای با خرد است و خیانت در این امانات الاهیه و بیرون نیامدن از عهده شکر لازم این نعمت های سنیه نفسیه چه بسیار کم باشند. آنان که چون شب به حساب خود رسند خویشتن را فارغ از تمامی حقوق ببینند و علاوه بر این ابتلا غالبا از فیض آن عمل خیر که در آن روز قدرت داشت بر او محروم یا از زشتی کردار دستش از دامن توسل به آن کار نیک کوتاه، پس هر روزه انسانی مبتلاست به عصیانی یا خسرانی و پس از این کمتر شود که به او نرسد. بلایی آسمانی یا زمینی مالی یا نفسانی و از تامل در مطاوی کتاب و سنت و موارد و وجوب و سنت انفاق و صدقه بر اهل خیر و مسکنت می تواند فهمید که جبران کسر عصیان و تدارک خیر طاعت رفته از دست انسان از و تلافی مصائب دوران نشود، جز به نیکی و احسان بر اخوان و انفاق بر اهل ایمان و به جهت ضبط و تنبیه در نهایت اختصار اشاره به جمله از آن موارد کرد باقی را به محلش موکول می کنیم.
اول؛ در دعوات سید فضل الله راوندی از امام زین العابدین (علیه السلام) مروی است که: به امیرالمؤمنین (علیه السلام) مصیبتی نرسید مگر آن که در آن روز هزار رکعت نماز کرد و بر شصت مسکین صدقه داد و سه روز روزه گرفت و فرمود: به فرزندانش هرگاه برسد بر شما مصیبتی، پس بکنید مثل آنچه من کردم که دیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را که چنین می کرد. پس پیروی کنید آثار پیغمبر خود را و مخالفت نکنید که خداوند مخالفت می کند با شما به درستی که خداوند می فرماید: و لمن صبر و غفران ذلک لمن عزم الامور(223) پس حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) فرمود: که من پیوسته به عمل امیرالمؤمنین (علیه السلام) عمل می کنم.
دوم: اگر کسی عمدا با زن خود در حال حیض مقاربت کند، اگر در اول اوست یک دینار که به قیمت یک اشرفی است و اگر در وسط اوست نصف آن و اگر در آخر است ربع آن و اگر کنیز باشد مطلقا سه مد طعام بر فقیر صدقه بدهد.
سوم: اگر زن در مصیبت روی خود را به خراشد یا موی خود را بکند. یک بنده آزاد کند یا ده نفر مسکین را طعام کند یا ایشان را بپوشاند.
چهارم: اگر زن در مصیبت موی خود را بتراشد یا بچیند یا بسوزاند، بلکه در غیر او یک بنده آزاد کند یا دو ماه پی در پی روزه گیرد یا شصت مسکین را طعام دهد و بعضی این را به تربیت گفتند.
پنجم: اگر به سبب مرض که عقل را نبرد نوافل یومیه فوت شود از هر دو رکعت یک مد طعام و اگر متمکن نشد از هر روزی یک مد به مسکین صدقه دهد.
ششم: پیر و آنکه طاقت تشنگی ندارد و زن آبستن و زن شیرده، کم شیر، روزه را افطار می کنند و به جهت هر روز یک مد طعام صدقه می دهند.
هفتم: کسی که قضای روزه ماه مبارک بر ذمه دارد و نگرفت تا ماه مبارک آینده برای هر روز از ماه مبارک را باید روزه بگیرد و دو ماه پی در پی یا بنده آزاد کند یا شصت مسکین را طعام کند.
هشتم: کسی که افطار کند روزی از ماه مبارک را، باید دو ماه پی در پی، روزه بگیرد و یا بنده آزاد کند و شصت مسکین را طعام دهد.
نهم: کسی که روزه، روز معین را که نذر کرده افطار کند نیز چنین کند.
دهم: آنکه خلاف عهد نذر کند کفاره او مثل سابق است.
یازدهم: کسی که روزه قضاء ماه رمضان را افطار کند بعد از زوال، ده مسکین را طعام دهد و اگر عجز دارد سه روز روزه بگیرد.
دوازدهم: کسی که در روز مبارک به چیز حرامی افطار کند دو ماه روزه گیرد یک بنده آزاد کند و شصت مسکین را طعام دهد.
سیزدهم: کسی که عاجز شد از روزه گرفتن سه روز در هر ماه که پنجشنبه اول و آخر و چهارشنبه اول دهه دوم است برای هر روز یک مد طعام یا یک درهم صدقه دهد.
چهاردهم: اگر عاجز شد از گرفتن روزه معین که نذر کرده اطعام کند مسکینی را به دو مد طعام و اگر نتواند صدقه دهد به آنچه قادر است و اگر عاجز است استغفار کند.
پانزدهم: کفاره عمل سلطان قضای حوائج اخوان است.
شانزدهم: اگر کسی بکند درخت حرم مکه معظمه را اگر بزرگ است یک گاو و اگر کوچک است یک گوسفند بکشد و به فقراء بدهد و اگر شاخه آن را برید قیمت آن را به فقیر دهد.
هفدهم: برای صید در حرم حتی ملخ او کفاره معینی است، بلکه در دوشیدن شیر آهوی او چنانچه در محلش مشروحا ذکر شده و فرق نیست که انسان محرم باشد یا نباشد.
هیجدهم: از برای کسی که محرم شد، برای حج، یا عمره و در حال احرام صیدی کرد چه در حرم باشد یا نباشد یا به جای آرد بعضی از آنچه بر او حرام است کفاراتی معین شده به تفصیلی که در فقه مذکور است؛ بلکه مستحب است پس از فراغ از اعمال به درهمی خرما بخرد و هشت مشت صدقه بدهد به احتمال افتادن شپشی یا مویی در حال احرام.
نوزدهم: کسی که وفا نکند به قسمی که خورده بنده آزاد کند، یا ده نفر مسکین را اطعام دهد به هر یک، یک مد یا ایشان را بپوشاند و اگر عاجز شد سه روز، روزه بگیرد.
بیستم: کسی با زن خود مظاهره کند بنده آزاد کند و با عجز از آن دو ماه روزه و با عجز از آن شصت مسکین را طعام دهد
بیست و یکم: کسی که قسم خورده به بیزاری از خدا یا پیامبر یا یکی از ائمه (علیهم السلام) چنان کند که مظاهر می کند و با عجز چون کسی است که به قسم خود وفا نکرده.
بیست و دوم: کسی که زنی را در عده تزویج کند او را رها نماید و پس از آن پنج صاع آرد به مسکین صدقه دهد.
بیست و سوم: کسی که قسم خورد که با زن خود مقاربت نکند و به شروط مذکور در محلش باید کفارة دهد مثل کفاره قسم بدهد.
بیست و چهارم: کسی که مومنی را به خطا کشت غیر از دیه باید کفاره مثل کفاره ظهار بدهد.
بیست و پنجم: اگر کسی عمدا مومنی را بکشد، باید هر سه کار را بکند، یعنی عتق و اطعام و شصت روز روزه بگیرد.
بیست و ششم: اگر کسی بنده خود را زیاد بر حد شرعی بزند باید او را آزاد کند.
بیست و هفتم: برای کسی که فوت شود از او پاره ای از واجبات حج یا عمره کفاراتی معین شده به جهت تدارک آن فوت شده باید بدهد.
بیست و هشتم: قطب راوندی در لب لباب روایت کرده از لقمان که به فرزندش گفت: هر وقت گناهی کردی صدقه بده.
بیست و نهم: در فقیه مروی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای گروه تجار، حفظ کنید مالهای خود را به صدقه که کفاره است برای گناهان شما و قسمها که می خورید در آن تجارت که نیکو خواهد شد کسب شما و در کتاب جعفریات مروی است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در بازار کوفه به آواز بلند فرمود: به درستی که این بازارهای شما را حاضر می شود قسم ها، یعنی قسم بسیار در آن خورده می شود پس مخلوط نمائید قسم های خود را به صدقه و باز دارید خود را از قسم خوردن به خدا، زیرا که خداوند پاکیزه نمی کند آن را که به اسم او دروغ قسم خورد.
سی ام: در ارشاد شیخ مفید مروی است که: ابوحمزه، ثمالی چند کبوتر را از روی غضب کشت، پس حضرت باقر (علیه السلام) بعد از تهدید به او فرمود: صدقه بده از هر یک از آنها به یک اشرفی، زیرا که کشتی آنها را از روی خشم و چون علت صدقه دادن را فرمودند که کشتن از روی غضب است، پس هر حیوانی را که چنین بکشد بایست آن مقدار صدقه دهد.
سی و یکم: در کتاب جعفریات و نوادر سید راوندی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروی است که فرمود: نگویید رمضان، به درستی که شما نمی دانید چیست رمضان، پس هر کس گفت رمضان، صدقه بدهد، و روزه بگیرد به جهت کفاره این کلامش، ولکن بگویید ماه رمضان، چنانچه خداوند فرموده.
سی و دوم: در جعفریات از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: اگر کسی به برادر مسلم خود بگوید (لا ام لک(224) پس هر آینه به چیزی صدقه کند.
سی و سوم: اگر مردی در مصیبت فرزند یا زن جامه خود را بدرد کفاره دهد چون کفاره زنی که روی خود را بخراشد.
سی و چهارم: کسی که عاجز باشد از روزه ماه رجب به جهت ضعف یا مرض یا حیض، پس از برای هر روز صدقه دهد، چنانچه صدوق در کتاب فضائل الاشهر و غیره از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده.
و بالجمله پس از تدبر در این موارد و غیر آن ظاهر می شود، آنچه گفتیم از بودن صدقه جابر، کسر عبادت و کاسر صولت معصیت علاوه بر بودن آن مفاتیح خزینه هر خیر و سپر بلای هر شر و عصای دست برای هر حرکت از بلدی به بلدی، یا خانه به خانه و هر انتقالی از حالتی به حالتی، یا زناداری خانه یا بنده یا زن یا فرزند به دارایی، هر یک از آنها یا از زمانی به زمانی، از شب به روز و روز به شب و از ماهی به ماهی و از سالی به سالی، یا از صحتی به مرضی و از مرضی به صحتی و غیر آن؛ چنانچه بیاید. پس بر هر کسی لازم که به جهت تدارک عبادات از دست رفته و پاک کردن قذارت گناهان گذشته، پس از توبه پیوسته چیزی معین نموده و به بهترین محل آن رسانده و از خدای تعالی خواسته که از ثواب آنها محروم و به عقاب اینها مبتلا نشده و از شرور آسمانی و زمینی آسوده شود. و در لب لباب قطب راوندی از رسول خدا مروی است که فرمود: به درستی که در بنی آدم سیصد و شصت استخوان است، پس در هر استخوانی از آن هر روز صدقه ای است و اگر هیچ یک از اینها محرک نشد پس صاحب آن محتاج است به دعا دوای بسیار که به غایت رنجور علیل است.
و اما مانع پنجم: که پیدا نبودن محل قابل است در این جماعت؛ چنانچه شیطان زینت داده این شبهه را در قلوب بسیاری از بی بصیرتان، که در نزد خود شروط و آدابی مقرر نموده اند، برای اهل علم که اسمی نیست از آن در کتاب و سنت و چون کسی را فاقدی بینید او را از طالبین علم نشمرند، پس می گوییم اولا گرفتن عیب از افعال دیگران و دانستن این که کار فلانی فاسد و به خلاف رضای خداوند است از امور بسیار مشکله دقیقه و علوم غامضه است، که جز او احدی از دانایان بالنسبه به پاره ای از آن از عهده بر نیایند. چه هر کاری که از کسی صادر می شود، جهات بسیاری در آن احتمال می توان داد، که این کار از یکی از آن، جهات باشد به نحوی که بر صاحبش هیچ ملامتی وارد نیاید؛ بلکه در اخبار آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده که هر کاری هفتاد محمل صحیح دارد، که با احتمال یکی از آنها حمل بر فساد نتوان کرد؛ مثلا مومنی را دیدی یتیمی را طپانچه زد احتمال می رود که به جهت تادیب باشد یا برای اصلاح مرضی چون گزیدگی عقرب مثلا یا به جهت اشتباه آن به طفل خود یا به جهت ندانستن حرمت آن به جهت فراموشی یا به خیال زدن دیگری و خوردن به آن به خطا یا به جهت بیرون غرض تخویف و صورت آن بود و بعد از حرکت اختیار از دست رفت و یا آن که اشتباه در زدن شده، که تو چنان دیدی و او بقوت حرکت داد، به سستی بر رخسارش گذاشت، و غیر اینها از احتمالات که بسیاری از آن در بیشتر کارهای فاسد در انظار می رود و با دادن احتمال چگونه می توان جزم کرد که این کار از روی عناد و عمد و معصیت بود، آن گاه بر آن تمام آثار و احکام آن را ترتیب داد و این بالنسبه به دانایان است چه رسد به بی خبران که هر را از بر تمیز نداده و در وادی شهوت و جهالت فرو رفته که ایشان را ابدا معرفتی نباشد به جهات کارهای مردم، جز آن جهت فاسد که خود غالبا به آن مبتلایند و هر کس را بر خویش قیاس کنند؛ چنانچه اگر عالمی را صاحب خانه و لباسی پاکیزه و مرکوبی مناسب نبیند و نه بینید که از کسی قرضی خواهد، یا چیزی خواهش نماید او را از اغنیا دانند و بسا هست که به جهت عفت نفس ظاهر خود را چنین آراسته و در باطن شب گرسنه بخوابد؛ بلکه به آن خیال خام قناعت نکرده آن ثروت و غنای موهوم را از ممر حرام اعتقاد کنند مثل مال وقف و ایتام و اموات و امانات و بسا باشد که بیچاره در عمرش وقفی تصرف نکرده و وصایتی ننموده و قیمتی نشده و گاه باشد که استدلال کنند، که فلانی زراعت و باغ و وظیفه سلطانی ندارد، پس این معاش و ریاش از کجا بهم بسته، احمق آنقدر ندانسته که سزاوارترین اشخاص که مردم از روی طیب نفس برای او فرستند و نذر کنند و حاجت از خداوند خواهند عالم متقی است که خداوند اکسیر سعادت (و من یتق الله یجعل له مخرجا(225) را در خزانه دلش سپرده، راه رساندن روزی منحصر به باغ و کشت نیست، چه بسیار کسان که سالها زندگی کردند و می کنند و راه معاش ظاهری نداشتند و ندارند از کسی چیزی نخواهند لدی الحاجة خداوند (من حیث لا یحتسب و بی تعب و منت چیزی به ایشان رسانده که حاجتشان رفع و احتیاجشان به خلق برداشته شده پس چگونه می شود که یقین کرد یا مطمئن شد. اولا به ثروت و غنای او و ثانیا به حرمت و بی مبالاتی او که سبب شوند از برای ترک کردن آنچه لازم است بر او از احترام و اعانت به مال و دست و زبان؛ بلکه گرفتن غیر آن که به صورت با شرع نسازد چه رسد به آن که بسازد از دل بیرون کند لامحاله از سئوال کند که راه صحت آن به دستش آید و از شر سؤ ظن آسوده شود.
در کافی از حسن زیات بصری مروی است که: گفت داخل شدم بر جناب باقر (علیه السلام) من و رفیقی که داشتم و آن جناب را دیدیم در اطاقی آراسته و زینت کرده و بر آن جناب بود جامه گلگون و ریش مبارک را اصلاح کرده و سرمه را بر چشم کشیده، پس مسائلی پرسیدم، چون برخواستم به من فرمود: ای حسن، گفتم لبیک فرمود: چون فردا شود تو و رفیقت به نزد من بیاید گفتم باشد فدایت شوم، چون روز دیگر شد داخل شدم بر آن جناب پس دیدم در اطاقی است که نیست در او جز حصیری و بر آن جناب بود پیرآهن درشتی، پس رو کرد به رفیق من و فرمود: ای برادر بصره ای دیروز نزد من آمدی و من در خانه عیال خود بودم و دیروز روز او بود و زینت اطاق از او بود و او خود را برای من آراست که من خود را برای او بیارایم؛ چنانچه خود را برای من زینت داده، پس داخل نشود در دلت چیزی، پس رفیقم گفت: فدای تو شوم. اما الان؛ پس قسم به خدا که برد خدا چیزی که بود و دانستم که حق در آن است که فرمودی و ثانیا آن که زشتی پاره از کردار بعضی از اهل علم نشاید که مانع شود از سد این سبیل معروف و اعانت این طایفه چه اگر درصدد برآید. در هر دسته و مجمعی مقصود خود را به دست آرد و محل یقینی و جامع شرایط شرعی و عرفی را خواهد دید که از برای رعایت او جای عذری نباشد و در این صدد بر آمدن محتاج است، به تفتیش و تفحص از حال ایشان از اهل خبره و معاشرت عاری از اغراض فاسده نه به قانونی که جهال این عصر پیشنهاد خود کرده که در منزل خویش مستریح و متوقع از اهل علم که در نهایت تذلل و مسکنت به منزل ایشان در آیند و کراماتی بنمایانند، آن گاه با هزار امتنان از فاسد شده فضول معاش که کسی رغبتی به آن نکند، چیزی به ایشان دهند و خود را ذی حق بر خدا و رسول شمارند.
و ثالثا آن که مقصود از اعانت این طایفه گاهی خصوص اشخاص ایشان است و گاهی به جهت حفظ نوع و بقاء علوم دینیه و نشر و ترویج شرع که معلق است بر حفظ و اعانت ایشان هر چند آحاد اشخاص ایشان جامع شروط و عامل به علم خود نباشد. چه خداوند تبارک و تعالی اعانت و یاری فرموده و می فرماید دین قویم خود را در بسیاری اوقات به کسانی که حظی و نصیبی نباشد، ایشان را در دین، چنانچه شیخ کشی روایت کرده که شخصی نوشت خدمت جناب صادق (علیه السلام) و خواهش نمود که بخواهد از خداوند که قرار دهد او را از کسانی که یاری می طلبد ایشان را برای دین خود، پس حضرت نوشت در آخر کاغذ که خدا تو را رحمت کند به درستی که خداوند یاری می جوید برای دین خود به بدترین خلق خود.
و در کتاب زید زراد که از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) مروی است که گفت: از آن جناب شنیدم که فرمود: طلب نمایید علم را از معدن علم و زینهار از مغرورترین که ایشان باز می دارند از خداوند، آن گاه فرمود: علم رفت و باقی ماند بقیه یا غبارهای علم در ظرف های بد و بترسید از باطن آن، پس به درستی که در باطن او هلاکت است و بر شما باد به ظاهر آن، پس به درستی که در ظاهر آن نجات است. و نیز در آنجا روایت کرده از جابر جعفی که گفت: شنیدم جناب باقر (علیه السلام) می فرمود: به درستی که برای ما است ظرفهایی که پر می کنیم او را از علم و حکمت و نیستند اهل از برای آنها و پر نمی کنیم آن را مگر آن که به سوی شیعیان ما نقل کنند، پس نظر نمایید به آنچه در آن ظرفهاست، پس بگیرید آن را آن گاه آنها را خالص و تصفیه نمایید، از کدورت که خواهید گرفت آن را روشن و پاک شده و صاف و زینهار از خود آن ظرفها. به درستی که آنها بد ظرفیند، پس سرنگون کنید آنها را و گویا مراد از تصفیه جدا نمودن رایهای فاسده و عقاید باطله و تاویلات بارده ای است که ضم نمودند به آنچه از ایشان شنیدند و مسموعات از صادقین (علیهم السلام) را مخلوط نمودند به ترهات منتحلین پس مقصود گرفتن روایتشان باشد و گذاشتن رای های شان.
چنانچه شیخ طوسی در کتاب غیبت، روایت کرده از عبدالله کوفی خادم شیخ ابوالقاسم حسین بن روح که کسی سئوال کرد از او از کسب شلمقانی که در اول امر از علما امامیه بود و در آخر کار مذاهب فاسده اختراع نمود؛ پس شیخ گفت که من می گوییم در آن کتابها آنچه را که عسکری (علیه السلام) فرمود: در کتب بنی فضال و ایشان فطحی(226) مذهب بودند چون به آن جناب عرض کردند که چه کنم با کتابهای ایشان و حال آن که خانه های ما از او پر است فرمود: بگیرید آنچه را که روایت کردند و واگذارید آنچه را که اعتقاد کرده اند؛ و بر این مضامین اخبار بسیار وارد شده، پس در ترویج دین و باقی داشتن علوم خاتم النبین لازم نباشد، قصد صلاح خصوص حاملین، بلکه گاهی باشد که منزله آنها منزله کتاب باشد که مقصود نقوش و کتابتی است که در آنها است. هر چند کاغذ و جلد آن پاکیزه نباشد، پس آن کتاب را به جهت آنکه در آن نوشته که شاید سالها هزارها از آن هدایت یافته باید حفظ نمود و نگاهداری کرد.
و رابعا آن که حمله دین گاهی به تکفل معاش آحاد ایشان است که از آن هم فارغ شده مشغول تحصیل شوند و در این عمل باب این رقم شبهات و وسوسه باز و برای شیاطین انس و جن میدانی است وسیع که به انواع مکر و حیله مانع و در خاطر جاهل اندازند که فلان استعداد و تحصیل علم ندارد، یا غرضش از آن تحصیل دنیا و جذب قلوب یا این علم که خواند به کار نیاید. یا این که در معاش به غیر خویش حاجت ندارد و امثال اینها از وساوس و گاهی به کردن کاری است، که باقی و جاری و نفعش عام در مرور ایام و اعوام مانند بنیا مدارس و وقف کردن کتب و غیر آن اگر روزی به دست غیر اهل افتد سالها خیر آن به اهلش رسد و اگر گاهی غیر قابل از آن منتفع شود باز از او به اربابش منتقل گردد و انسان باید در هر محلی که احتمال دهد احسانی کند. شاید یکی به موقع افتد چه صدقه دارای شروط چنان چه خواهد آمد بسیار کم و لکن از میسور موردی که می رود دست نباید برداشت و گاه باشد که با صدق نیت و اجتماع شروط خصوص حلیت مال تاثیر در گیرنده و محل را قابل کند و او را تطهیر و تزکیه نماید؛ چنانچه این کار را به صاحبش کند.
در مناقب از تفسیر ابوبکر شیرازی و غیره روایت کرده در تفسیر آیه مبارکه (رجال لا تلهیهم(227) الآیه از ابن عباس که گفت: قسم به خدا که مراد از آن امیرالمؤمنین (علیه السلام) است؛ زیرا که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عطا فرمود: روزی به امیرالمؤمنین (علیه السلام) سیصد اشرفی که آن به هدیه خدمت آن جناب آورده بودند علی (علیه السلام) فرمود: آن را گرفتم و گفتم: قسم به خدا که هر آینه تصدق می کنم امشب از این اشرفیها صدقه که قبول نماید آن را خداوند از من، پس چون نماز عشاء را با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به جا آوردم صد اشرفی از آن را برداشتم و از مسجد بیرون رفتم، پس زنی به من رسید، پس آن اشرفی ها را به او دادم چون صبح شد مردم به یکدیگر می گفتند علی (علیه السلام) دیشب صد اشرفی به زن زناکاری تصدق کرد، پس به غایت اندوهگین شدم چون شب آینده نماز عشاء را کردم صد اشرفی دیگر گرفتم و از مسجد بیرون رفتم و گفتم قسم به خدا که صدقه می دهم امشب به صدقه که آن را پروردگار من قبول فرماید: پس ملاقات نمودم مردی را، پس آن اشرفیها را بر او صدقه کردم چون روز شد اهل مدینه می گفتند علی (علیه السلام) دیشب صد اشرفی به مردی دزد صدقه داد، پس غمگین شدم و گفتم والله هر آینه صدقه خواهم داد امشب، صدقه که بپذیرد آن را خدای تعالی از من، پس به جای آوردم نماز عشا را با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن گاه بیرون رفتم از مسجد و با من بود صد اشرفی، پس ملاقات کردم مردی را و آنها را به او دادم چون صباح شد اهل مدینه می گفتند علی (علیه السلام) دیشب صد اشرفی به مردی غنی صدقه داد، پس زیاد اندوهناک شدم، و به خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدم و او را خبر دادم فرمود: یا علی این است جبرئیل و می گوید خدای تعالی قبول کرد صدقات تو را و پاکیزه نمود عمل تو را به درستی که صد اشرفی که در شب اول صدقه دادی رسید به دست زن بدکاری وقتی به منزل خود برگشت، و از کار فاسد خود توبه کرد و آن اشرفی ها را سرمایه خود کرد او در طلب شوهری است که به او شوهر کند و صدقه دوم رسید به دست دزدی، پس به منزل خود برگشت و از دزدی خود توبه کرد و آن اشرفیها را سرمایه کرد که به آن تجارت کند و صدقه سوم افتاد در دست مردی غنی که سالها بود زکات مال خود را نداده بود، پس به منزل خود برگشت و خویشتن را سرزنش نمود و گفت لئامت باد تو را ای نفس این علی بن ابیطالب است که صد اشرفی به من صدقه داد و او را مالی نیست و اما من پس خدای در مالم زکات را واجب نمود پس چند سال است من زکات ندادم، پس حساب نمود مال خود را و زکات او را بیرون کرد زکات آن را که فلان مقدار اشرفی می شود و خداوند نازل کرده در حق، تو (رجال لاتلهیئهم تجارة(228)تا آخر آیه.
و قطب راوندی در لب لباب، در تفسیر آیه (من ذالذی یقرض الله قرضا حسنا(229) فرموده در صدقه چیزها است از خیر شفا و زیادتی عمر تا آنکه فرمود: صلاح نفس؛ چنانچه روایت شده است که از برای علی (علیه السلام) سیصد اشرفی بود، پس انفاق کرد آنها را در سه شب پس اتفاقا رسید به زانیه و دزدی و غنی بخیلی، پس توبه کردند به برکت نیت آن جناب و از این کلام معلوم می شود که این کار از خواص انفاق، خالص است، پس دلالت کند بر آنچه دعوی کردیم؛ بلکه اگر تاثیر آن صدقه از جهت حلال و تمکن آنها بود از آنکه پیش نداشتند یا اقدام آنها در معاصی از روی حرام بود که غیر آن نداشتند. یا از جهت بزرگ نمود شان صدقه و انفاق بود باز موافق است با مطلوب که اگر مالی حلال محض نشر دین حضرت ذی الجلال به طالب علمی دهد، که قصوری در قصد یا کردارش باشد قصدش را خالص و عملش را باید به صلاح مبدل نماید.

باب هفتم: در مدح انفاق و فوائد صدقات به بیان کلی و آنچه از آیه مبارکه: خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزکیهم بها وصل علیهم ان صلاتک سکن لهم(230) فراگیر، از مالهای ایشان صدقه را که پاک گردانی و پاکیزه کنی ایشان را یا به سبب آن برکت در جانها و مالهایشان دهی و رحمت فرست بر ایشان به درستی که

دعای تو سبب آرامی ایشان است.
1. دادن صدقه و تطهیر صاحب اش.
2. در کیفیت نجاسات و مشروب و مأکول.
3. در مشقت کشیدن در راه تحصیل حلال.
4. کیفیت تزکیه.
5. تزکیه کردن رسول الله امت خویش را به گفتار خویش.
6. در تاثیر ماکولات و مشروبات در اخلاق حسنه و رذیله.
7. در آثار اغذیه در نفوس.
8. تاثیر غذاهای حرام و نجس در قلب انسانی.
9. شرایط غذای حلال و حقوق مالیه در اموال اعنیا.
10. در اینکه صدقه سکون نفس است.
11. خوف ممدوح و مذموم.
12. فایده صدقه.
مخفی نماند که از اعظم نعمت های حضرت منان و اجل الطاف خداوند بر بنی نوع انسان، قرار دادن صدقات و انفاقات است و امر به خیرات و مبرات که به این اکسیر احمر و کیمیای اکبر آنچه نفع دنیوی که به عقل در آید و به اسباب بسیار و کوشش بی شمار گاه به دست آید و گاه نیاید که آن را بی مشقت و زحمت و رنج و کلفت تحصیل نمود و به تمام نعمت های گوناگون آخرت و لذت های بی اندازه و نهایت که وعده به آن شده توان رسید به این قلعه حصین و سپر آهنین از جمیع شرور و آفات ارضی و سمائی می شود، محفوظ شد. و سالم ماند (لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون(231) هرگز نخواهید رسید به خیر تا آنکه انفاق کنید از آنچه دوست دارید، پس هر چیزی به هر کس رسد، از انفاقی است که گاهی از او سر زده هر چند سیر کردن موری یا ادخال سروری بر قلب مومنی باشد؛ چنانچه خواهی دانست که امثال اینها داخل در معنی انفاق است و در آیه مبارکه (خذ من(232) اموالهم اشاره به تمام فوائد آن شده چه ظاهر آیه این است که از دادن صدقه که شامل جمیع اقسام واجب و مستحب است این سه کار - که آن تطهیر و تزکیه و سکون است - حاصل شود و ما شرح هر یک را در فصلی بیان کنیم.
فصل اول: در فایده اول؛ یعنی ظاهر شدن ایشان به صدقه که نشود مگر به تطهیر اموال ایشان که در خوردن و پوشیدن و نشستن و غیر آن صرف کنند و اگر به قدر خردلی به کثافات شرعیه و قذارات باطنیه ملوث باشد، مانع شود، از طهارت اعضاء و جوارج و قلب و تاثیر کردن عبادات در آنها چه ظاهر آیه آن است که به صدقه ایشان پاک می شوند یا ایشان را پاک می کنند و این نشود، مگر آن که خباثت و طهارتی از جانب مال به انسان رسد و به توسط و استعمال آن گاهی پاک و پاکیزه شود و گاهی خبیث و نجس، پس اگر طیب و طاهر شد، افعال و اقوام و احوالش نیکو و پسندیده شود، در فصل دوم از این آیه مبارکه شرحی و بیانی خواهد شد (الطیبات للطیبین و اگر خبیث شد آنها خبیث شوند، (الخبیثات للخبیثین بدان (ایدک الله تعالی که آنچه به دست انسان می رسد از وقت منعقد شدن ماده آن از آب و خاک و آتش و باد تا رسیدن بدست و هنگام صرف آن قدر کثافات و قذارات باطنیه و ظاهریه دنیویه و اخرویه و مفاسد بدنیه و عقلیه و شرور سمائیه و ارضیه به او می رسد که جز خداوند کسی نداند، چه از زمین ها بعضی مغضوب که خداوند در آنجا قومی را معذب فرموده یا خواهد فرمود: بعضی مغضوب و مذموم که قبول ولایت نکرده و خبیث که بیرون نمی آید از او مگر خبیث و اگر ممزوج شود، به آن نجاسات و کثافات؛ چنانچه متداول است بر قذارتش بیفزاید و از آبها بسیاری مذموم چون آب شور و گرم بعضی بلاد، چون دجله و از اختلاط به آن قذارت و صفات ذمیمه که در آنها است. و از بادها پاره ای سموم و عقیم که از وزیدن آنها هر چیزی مقداری سمیت و ضرر پیدا شود و آفتاب و ماه و سایر کواکب را حالات نحوست و وبالی است که به تجزیه و امتحان معلوم شده و از تابش اشعه و حرکات روز و شب آنها نحوستی به آنچه در تکوین آنها مدخلیت دارند، رسد و از حیوانات از درنده و وحوش و حشرات و طیور به ملاقات آنها به گزیدن یا مالیدن یا بوئیدن یا نگاه کردن یا مردن در میان آنها از اول تا آخر کار اقسام ضرر و مفاسد و نجاسات به او می رسد و از شیاطین و جن که در آنچه اسم خداوند بر او خوانده نشد، شریک و متصرفند انواع خرابی ها و قذرات در آن پیدا می شود و از طبقات طایفه انسان که به توسط ایشان قابل خوردن و پوشیدن می شود یا بعد از آن در دست ایشان می گردد، تا به دست آید، از ظلم و دزدی و خیانت و اسراف و تبذیر و چشم زدن اکثر اقسام نجاسات و امثال آن نه آنقدر قذرات ظاهریه و باطنیه در آن پیدا می شود، که قابل پاکی و نظافت باشد و از آنجا که معرفت تمامی این مفاسد و قذارت از قوه بشر بیرون و بر فرض دانستن تمام آن علم به اصلاح آن و طاقت عمل به آن محل و با این مفاسد، رشته بندگی که بی زندگی نشود به هم بسته نشود؛ لهذا خداوند به حکمت بالغه و لطف عمیم این اکسیر سعادت و تریاق کبیر را معین و مقرر فرمود که با او آن مضرتها و کثافتها را از مال بردارند و آن را پاک و پاکیزه و حلال و طیب کنند.
پس نگویند مگر قول طیب و نکنند مگر عمل صالح و در قلب نگیرند مگر صفات حمیده و از آنچه که از این گوهر گران بها این آثار عظیمه ظاهر می شود خداوند به دست قدرت خود مباشر گرفتن آن شود پیش از رسیدن به دست گیرنده.
چنانچه بعد از آن، آیه سابقه می فرماید: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده و یاخذ الصدقات و ان الله هو التواب الرحیم(233) آیا ندانستی که بس خداوند توبه را از بندگانش قبول می کند و صدقات را می گیرد و عیاشی و غیره از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده اند که هیچ چیز نیست مگر آن که موکل است بر او ملکی مگر صدقه، پس به درستی که خداوند می گیرد آن را به دست قدرت خود تا آخر حدیث که در باب سیزدهم بیاید. از این جهت وارد شده که ائمه (علیهم السلام) چون صدقه می دادند و به دست سائل می رسید بر می گرداندند و آن را بو می کردند و می بوسیدند و دست خود را نیز می بوسیدند و امر می کردند و می فرمودند: چون به دست خداوند می رسد پیش از آنکه به دست سائل برسد و شواهد این دو مطلب که یکی رسیدن ضرر و قذارت باشد در ماکول و غیر آن به سبب انقلابات مذکوره و دیگری رفع و پاک شدن آن باشد به توسط صدقه در مطاوی اخبار اهل بیت (علیهم السلام) زیاد است؛ مثل آنچه وارد شده که بعضی آبها غیر تو را می برد و بعضی از وادی جهنم بیرون می آید و بعضی قبول ولایت نکرده و آبی که شب سر او را نپوشند و اسم خدا بر او نخوانند شیطان از او می خورد و بر او تف می اندازد و آبی که حیوان حرام گوشت از آن خورده، یا ملاقات کرده نخورند و گاه در آبها ماده وبا را داخل کنند، به جهت عذاب؛ چنانچه در صحیفه کامله در دعای بر کفار می فرماید: (امزج میاهم باالوباء(234) مخلوط کن آبهایشان را به وباء که مراد از آن طاعون است، یا مرض عام و بعضی گفته اند آب غسل زنا کننده این تاثیر را داد و فرموده اند آب نیل دل را می میراند و اگر گناه کاران در فرات غسل نمی کردند، هر آینه شفا بود از جمیع مرض ها و دست را در وقت غذا خوردن بشویند و چه بسیار دست های نشسته که آن را ملاقات کرده و شیطان و در زیر درخت انگور و خرما بول کرده و در اول بار انگور و خرما را مکید و اثر بول و مکیدن در آنها هست و در یک بال مگس مرض است و در دیگری شفا و گیاه که در مزابل می روید نخورند و گوشت و شیر حیوان حلال گوشت به دست زندانبان رسید، به آن جناب داد نخورد با آن که از خودشان بود و سید علی بن طاوس به جهت آیه نهی از خوردن حیوانی که بغیر نام خدای کشته شده احتیاط کرده از هر غذایی که از برای غیر خدا تربیت داده شده و اما ضرر و حرمت که از روی غصب و خیانت و نجاست در آنها داخل می شود.
پس از کثرت وضوح محتاج به بیان نیست و در سر حرمت زکات بر بنی هاشم وارد شده که چون او چرک های دست های مردم است و از زمین ها بعضی مذمومند چون قبول ولایت نکردند و شوره زارند. یا در آنها خداوند قومی را غضب کرده به فرو بردن یا سوزانیدن یا مسخ کردن و فرمودند: گل بصره و مصر غیرت را می برد و به جهت بعضی بلاد، ذم مخصوص رسیده و البته در خاک آنها آثاری است که در نشستن یا استعمال کردن یا در خوردن نبات آن ظاهر می شود و از ماندن اغذیه در ظروف که از آن خاک ها یا مس و مثل آن ساخته شده کسب فساد و ضرر که در آنهاست خواهد کرد و در آبها به توسط آلات حیوانات کوچک بسیاری دیده اند و باد پیوسته خاک هر بلدی را به بلدی می برد و خبیث آن را به طیب آن ممزوج می کند و همچنین گل ها و خاک ها که به توسط سیل جمع می شود که مجمع همه کثافات حیوانات و غیر حیوان است که آن را باران می شوید و اهل تجربه تصریح کرده اند که انگوری که در قبرستان روئیده مورث هم است و میوه ها که به قوت نجاسات تربیت شده سبب امراض بسیار است و جمله از علماء(235) به خوردن یک لقمه نان می فهمیدند که آن را حایض پخته و فرمودند سبب حلال بودن گاو کوهی و سایر وحوش حلال گوشت آن است که نمی خورند غذای مکروه و نه غذای حرام و نه به یکدیگر ضرر می رسانند و نه به انسان اذیت می کنند و نه بد سیما و مهیبند و از این خبر حال علف ها و میوه ها که از نجاسات و کثافات تربیت می شود و شیر و گوشت گوسفند و گاوی که آنها را می خورند معلوم می شود، از آنچه وارد شده در ذم اعضاء ذبیحه که نزدیک است به مجرای بول وروث یا مجرای آنها است و مذمت مرغ خانگی و اینکه خوک طیور است، چون به خوردن نجاست عادت دارد و بسیار شود که اموات در قبور خاک شوند و خاک آنها در جای خود و یا در جاهای دیگر به توسط باد و سیلاب گیاه و درخت شود.
در نهج البلاغه به این اشاره فرمودند که: اگر از قبور به پرسید، از حال اموات هر آینه خواهند گفت گمراهانه رفتند و شما می روید از دنبال آنها به نادانی لگد می زنید بر کله هایشان و گیاه می رویانید در جسدهایشان و اگر کسی به دیده عقل و تدبر در اینها و امثال اینها نظر و تامل کند، حقیقت بغض دنیا که فرمودند: پس از معرفت بهتر از او خصلت صفی نیست به دستش آید و دنیا را به عیان مرداری بیند گندیده که پرده غفلتی بر روی آن کشیده و هر لقمه از آن از اقسام کثافات و قاذورات و گوشت و پوست انسان و حیوانات فراهم آمده، پس بالطبع معامله نکند، با او مگر معامله گرسنه با مردار گندیده که بیش از سد رمق از او چیزی نخورد و تا ممکن است، از اعضای او که به چند جهت خباثت و اسباب تنفر دارد نگیرد و در آن اخبار که فرمودند دنیا را به منزله تیه(236) قرار داده و به گیر از او به قدر ضرورت و دنیا خوارتر است از گوشت خوک که در دست پیس(237) باشد و امثال آن محتاج بتاویل و تصرف در ظاهر آن نشود و در ترک دنیا محتاج به تکلف و مشقت و حبس نفس از شهوات نشود، چه نفس را بعد از تدبر حقیقت و مبادی لذایذ شهوت و میلی نماند؛ چنانچه احدی محتاج نیست در نخوردن خون و چرک و بول و غایط به دانستن مقدار عقاب آنها در آخرت و ثمره اسقام و امراض آنها در دنیا از طریق شنیدن یا دیدن در کتب و این یکی از راههای مذمت دنیا است که بایست در آن بسیار تامل کرد، تا بغض او در دل قرار گیرد و زاهد واقعی شود و ترک دنیا را از روی بغض به او کند نه از ترس عقاب و طول حساب و خجلت عتاب و ابتلا به پاره ای از تکالیف دشوار انبیاء و اوصیاء و ائمه هدی (علیهم السلام) زهد را در ماکول و ملبوس و قناعت کردن به مرتبه پست از آنها هر چند مالک اموال بسیار؛ بلکه سلطان زمان بودند، هر صبح و شام در سر سفره نعمتشان گروهی از خلایق حاضر می شدند و همچنین اجتناب ایشان از اغذیه لذیذه چه فراهم آمدن آن متوقف است از اجتماع جمله از آنها که هر یک مشتمل است بر آن مفاسد و شرور و کثرت گردیدن، آنها در دستها که در هر استعمالی و تصرفی کسب شری و ضرری کند. پس مفاسد اغذیه لذیذه و اطعمه مرکبه اضعاف غذاهای مفرده است که اگر دست مجرم به او نرسد جز مفاسد عامه چیزی در او نباشد و به این سبب غالبا گیاه صحرا و میوه درختان و شیر حیوانات را اختیار می کردند.
در نهج البلاغه می فرماید: حضرت موسی گیاه صحرا می خورد و از لاغری سبزی گیاه از زیر پرده شکم مبارکش پیدا بود و فاکهه و غذای جناب عیسی چیزی بود که زمین می رویانید از برای بهائم و غذای جناب یحیی برگ درخت بود؛ چنانچه در عدةاللداعی است، بلکه از عهد جناب آدم تا زمان حضرت نوح گوشت حیوانات حلال نبود و اگر به ملاحظه مصلحتی گاهی میل به غذای مطبوخ و مرکب می کردند به قدر امکان در صدد آن بودند که تقلب دست ها در آن کمتر شود و از این جهت بعضی زراعت می کردند و بعضی شبانی و بعضی زنبیل بافی و بعضی به مزد آب کشی و بعضی خیاطی و بعضی هیزم کشی؛ بلکه خود مباشر آرد و خمیر کردن و نان پختن و آب کشیدن می شدند.
در علل الشرایع از حضرت کاظم (علیه السلام) مروی است که: صدیقه طاهره (علیهاالسلام) آن قدر آب کشید تا این که در سینه مبارکش اثر کرد و آن قدر آرد کرد با آسیاب تا آن که پوست دست مبارکش زبر و کلفت شد و آن قدر خانه را جاروب کرد تا آن که جامه اش چرکین شد چون به خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و خادم طلب نمود فرمود: چیزی به تو تعلیم می کنم بهتر از خادم، پس تسبیح معروف را به آن مخدره تعلیم کرد و خادم نداد و به همان تعب مشقت او راضی شد و در خبر دیگر است که حضرت امیر (علیه السلام) هیزم جمع می کرد آب می کشید و جاروب می کرد و حضرت فاطمه (علیهاالسلام) آرد می کرد و خمیر می نمود و نان می پخت. شخصی می گوید حضرت صادق (علیه السلام) را دیدم بیل در دست مبارکش بود و در بستان راه آب را باز می کرد و یک پیرآهن در تنش بود که گویا از تنگی بر تن مبارکش دوخته بودند و حضرت امیر (علیه السلام) هر گاه از جهاد فارغ می شد، مشغول به تعلیم و مرافعه می شد و چون از آن فارغ می شد در بستانی با دست مبارک مشغول به کار می شد و با مداومت ذکر خدا و از این کلمات ظاهر می شود، که تحصیل حلال طیب که بایست در ماکول رعایت شود؛ چنانچه خداوند می فرماید. (کلوا مما فی الارض حلالا طیبا(238) از همه چیز مشکل تر و مقدار آن از همه آنها کمتر و حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: جمع نکرده هرگز مردی ده هزار از حلال. و در روایت دیگر فرمود: مال چهار هزار است و دوازده هزار کنز است و جمع نمی شود، بیست هزار از حلال و صاحب سی هزار از هلاک شدگان است و نیست شیعه ما کسی که مالک صد هزار باشد و گویا مراد؛ در همه اینها درهم است که از نیم قران کمتر است و همچنین تحصیل آن افضل اعمال و اعظم عبادت است؛ چنانچه از جناب سلمان مروی است که افضل اعمال ایمان به خدا است و نان حلال پیدا کردن و حضرت کاظم (علیه السلام) فرمود: کسی که طلب کند روزی را از راه حلال به جهت آن که بر خود و بر عیالش صرف کند، مانند کسی است که در راه خدا جهاد نماید و تتمه این کلام خواهد آمد در فصل آینده انشاالله تعالی و اما آنچه دلالت می کند، بر این که صدقه اذیت ها و خباثت های آنها را رفع می کند، هفتاد مردن بد را و عمر را زیاد می کند. و صدقه در اول صبح بر می گرداند شر آنچه از آسمان به زمین در آن روز فرود می آید و صدقه در اول شب نیز چنین می کند و حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوندی نیست جز خدایی که او دفع می کند، به صدقه درد و دبیله(239) و سوختن و غرق شدن و زیر بنا ماندن و جنون؛ و شمردند؛ هفتاد قسم از بدیها را و حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هفتاد قسم از بلاهای دنیا را می برد با مردن بد و فرمود: صدقه نحوست نجوم و نحوست شب و نحوست روز را بر می دارد و حضرت امیر (علیه السلام) هنگام وفات به امام حسن (علیه السلام) فرمود: البته طعامی مخور تا آن که صدقه دهی از او پیش از آن که از آن بخوری و خوش داشتند که حاضر شود در سر سفره ایشان ایتام و آفت دارها، و زمین گیرها، مساکین که راهی به معیشت ندارند و ابن ابی عمیر عرض کرد خدمت جناب صادق (علیه السلام) من نظر می کنم به نجوم و عارفم به آن و به مطالع، پس در قلبم چیزی می افتد، یعنی در وقت کردن کارها با نحوست به نجوم، فرمود: چون چنین شود چیزی بردار و تصدق کن بر اول مسکین که می بینی، پس به درستی که خداوند از تو دفع می کند و حضرت سجاد (علیه السلام) طعامی نمی خورد مگر آن که اول به مثل آن صدقه می داد و حضرت رضا (علیه السلام) هر وقت غذا میل می کرد ظرفی می آوردند، پس از هر طعام پاکیزه لذیذ چیزی بر می داشت و در میان آن می گذاشت و برای مساکین می فرستاد و فرمودند: منع زکات سبب هلاک مواشی است و منع کردن برکات خود را از زرع و ثمار و معادن و فرمودند: اگر می خواهی خداوند بدنت را صحیح نگاه دارد، پس بسیار صدقه بده.
حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) آنچه از قوت عیال در شب زیاد می آمد در انبان می کرد و به دوش می برد و می داد به آنهایی که الحاح در سئوال نمی کردند به نحوی که ندانند و حضرت صادق (علیه السلام) به عیسی بن موسی فرمود: مال ها، مال خداست که به امانت در نزد خلقش گذاشته و امر کرده ایشان را که بخورند و بیاشامند و بپوشند و نکاح کنند و سوار شوند از آنها به میانه روی و مابقی را صرف بر فقرای از مؤمنین کنند، پس هر که از آن تعدی کند آنچه می خورد و آنچه می پوشد و آنچه می نوشد و آنچه نکاح می کند و آنچه سوار می شود حرام است و فرمودند: به صدقه در اول ماه بعد از دو رکعت نماز معروف سلامتی آن ماه خریده می شود و صدقه در اول سفر سبب سلامتی در آن سفر است.
حضرت سجاد (علیه السلام) در روز جمعه به کنیز خود فرمود: هیچ سائلی بر در خانه نیاید مگر آن که او را اطعام کنی ابوحمزه عرض کرد هر سائلی مستحق نیست فرمود: نازل شد به یعقوب و آل او، اطعام کنید ایشان را، پس حضرت قصه یعقوب (علیه السلام) را نقل کرد به نحوی که با سایر اخبار متعلق به این مقام خواهد آمد. مخفی نماند که اکثر دردها و مرضها و آزارها و شرور آسمانی و زمینی که بر بنی آدم می رسد و در غیر انبیاء و اولیاء به توسط مأکولات و مشروبات و تعدی و تفریط در کمیت و کیفیت و زمان آنها است، لهذا حضرت به قبرستانی نظر کرد و فرمود: هیچ یک از اینها به اجل خدایی نمردند؛ بلکه همه به واسطه بدی غذا مردند پس بر گردیدن بلایا به صدقه به برداشتن اسباب مذکوره و انداختن آنها است از تاثیر، به جهت پاک و پاکیزه شدن آن، به سبب صدقه و از این عجیب تر آن که بلاها و مرض های وارد شده به توسط آن اسباب را نیز بردارد و امراض را برطرف کند؛ چنانچه مشروحا در مقام اول از باب نهم بیاید.
معاذ بن مسلم می گوید: خدمت جناب صادق (علیه السلام) بودم که صحبت از درد شد، پس فرمود: مداوا کنید ناخوشهای خود را به صدقه و ضرر نمی رساند یکی از شماها را اینکه قوت یک روز خود را تصدق کند به درستی که می اندازند به سوی ملک رقعه ای برای قبض روح بنده پس تصدق می کند. پس به او می گویند رقعه را برگردان پس صدقه هم حافظ صحت است هم زایل کننده مرض و هم دفع بلا و هم رافع دردهاست.
فصل دوم: در فایده دوم صدقه؛ یعنی تزکیه که فرموده (تزکیهم بها پس می شود که مراد آن باشد که صدقه تزکیه می کند ایشان را یا آن که خطاب به حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد، که به صدقه دادن و گرفتن تو ایشان را تزکیه می کنی؛ چنانچه از چند آیه ظاهر می شود؛ که تزکیه کردن امت یکی از فواید وجود مبارک و آداب رسالت و مناصب نبوت آن جناب است، می فرماید: هوالذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم ایاته و یزکیهم(240) و در جای دیگر می فرماید: کما ارسلنا فیکم رسولا منکم یتلو علیکم ایاتنا و یزکیهم(241) و در حکایت دعای حضرت خلیل می فرماید: ربنا و وابعث فیهم رسولا منهم یتلوا علیهم ایاتک و یعلمهم الکتاب و الحکمه و یزکیهم(242) حاصل مضمون این آیات آن که آن جناب را، خدای تعالی فرستاد به سوی بندگان به جهت انفاذ چهار کار. اول: خواندن بر ایشان آیات قرآن را یا مطلق علامات و نشان ها بر وجود ذات مقدس کبریایی و صفات و افعالش و صدق رسالت خود و سایر انبیاء و آمدن روز رستاخیز، دوم: تعلیم کتاب، سوم: تعلیم حکمت. چهارم: تزکیه، مخفی نماند که مراد از تزکیه گاهی پاک کردن محل او است از کثافات و قذارات که مانع است از اتصافات محل به آنچه شایسته او است و به جهت او مقرر شده و بی آن آثار مطلوبه از آن محل میسر نباشد و به این معنی مرادف است با تطهیر و در آیه سابقه تاکید از او خواهد شد و گاهی زینت دادن محل است، به آنچه کمال او است و شرط است در بروز فایده و غرضی که در وجود او است و گاهی مقصود معنایی است، که شامل هر دو باشد و گاهی مراد تنمیه و ترقی در استحکام او و رفتن به سبب ورود حادثه و محل تزکیه، یا ذات و فطرت اصلیه انسانی است که طیبب آن مقتضی کردار و اخلاق نیکو است و خبیث آن مایه رفتار و خصال زشت و یا صفات و حالاتی که نفس به آن متصف است و فعلا دارای آنها است به بردن آنها به اسبابی که به جهت آن مقرر شده و دارا کردن او را به آنچه برای او مهیا نموده اند؛ هر چند خباثت ذاتیه به حال خود باقی و در آن تفسیری داده نشود، چه مشاهده است که با خباثت فطرت خلق نیکو توان تحصیل کرد و بسیار دیده و شنیده شده و با پاکیزگی طنیت بسیار شده که به اخلاق مذمومه مبتلا شده اند و بقیه آن گرفتار و خود از آنها تنفر و یا افعال و حرکات و گفتار که آن را از مفاسد و معایبش پاک کنند و با آداب و شروطی که برای آنها است پاکیزه و مزکی کنند هر چند ذات و صفات خبیث و مذموم باشد و یا امور خارجیه است که زنده را چاره از مباشرت و معاشرت و تصرف و ابتلای به آنها نیست چون ماکول و ملبوس و مشروب و مسکن و زن مصاحبت و خادم و رئیس به کناره گرفتن از هر چه در او مفسده و قذارت ذاتی یا عرضی است و دور کننده است او را از ساحت قرب رب العزة و متابعت پیشوایان دین و نزدیک کننده است او را به شیطان و جنود جنی و انسی او و اختیار کردن آنچه به عکس اینها است به نحوی که دستورالعمل داده اند در هر دو مرحله و این نیز میسر است هر چند ذات و صفات و کردار پسندیده نباشد، و از آنچه گفتیم ظاهر شد که تزکیه و عدم او به ملاحظه محل بر شانزده قسم باشد.
اول: آن که ذات و صفات و افعال و آنچه به آن مبتلاست پاک و پاکیزه باشد و هرگز خباثت و قذارت پیرامون دامن آنها، نگشته و از این قسمند انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) چه ایشانند در ذات و صفات و افعال طیبین طاهرین که اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا(243) و در گفتار متمسک به (هدوا الی الطیب من القول(244) و در امور خارجیه (یاایهاالرسول کلوا من الطیبات(245) و ملحق می شود به ایشان پاره از مؤمنین که به پاکیزگی ذات (لم یلبسوا ایمانهم بظلم(246) چه دائره اجزاء ایمان کامل تمام مراتب چهارگانه را محیط و نقص در هر مرحله ظلمی است به خود و به آن محل که مخلوط شده با سایر مراتب.
دوم: آن که ذات طیب و سه مرتبه دیگر، غیر مزکی و از این قسم اند اکثر فساق مؤمنین که با فسق جوارح و خرابی امور خارجیه به اخلاق رذیله مبتلایند.
سوم: آن که ذات و صفات پسندیده و دو مرتبه دیگر تزکیه نکرده و جمله از فساق از این قبیل اند و به ایشان اشاره شد در آن اخبار که فرمودند فساق شیعه را خبیث الذات نگویید؛ بلکه خبیث کردار بگویید.
چهارم: آن که جز مرتبه آخر همه مزکی باشد و این قسم با کمی وجودش زود داخل در قسم سابق شود.
پنجم: آن که با خبث ذات سایر مراتب پسندیده باشد.
ششم: آن که ذات و صفات نیکو نباشد دون آن دو مرتبه باشد.
هفتم: آن که هر سه خبیث باشد جز امور خارجیه که پاکیزه باشد.
هشتم: عکس اول و بیشتر خلایق از این رقمند خصوص رؤسای ضلالت و ائمه کفر.
نهم: آن که جز صفات همه نیکو باشند و از این رقمند مؤمنین که به تکلیف از حدود شرع بیرون بروند چنانچه خداوند می فرماید و من یوق شح نفسه فأولئک هم المفلحون(247) هر که نگاه داشته شده بخل نفسش پس او رستگار است که با وجود صفت رذیله بخل در عمل و دادن آنچه به آن مکلف است کوتاهی نمی کند.
دهم: آن که غیر کردار باقی تزکیه شده. یازدهم: آن که ذات و کردار نیکو و آن دو زشت. دوازدهم: عکس آن؛ سیزدهم: آن که ذات و مرتبه چهارم مزکی دون آن دو. چهاردهم: آن که ذات و صفات و مرتبه اخیره ناپسندیده و کردار تزکیه شده. پانزدهم: آن که جز صفات باقی غیر مزکی باشد. شانزدهم: آن که صفات و کردار زشت باشد و دون آن دو این اقسام به حسب کلیه محل است و اما با ملاحظه جزئیات هر محل و اختلاف آنها در تزکیه و عدم آن چه شود، که بعضی صفات نیکو و بعضی زشت و پاره افعال ممدوح و پاره مذموم، پس حصر آن نتوان کرد و تمامی اقسام مذکوره موجود مشاهده است و تغییر هر مرتبه و تبدیل آن به طرف مقابلش محسوس و متداول است و این در غیر مرحله ذات در نهایت وضوح و ظهور است چه از ریاضات شرعیه و مجالست علما کاملین کسب اخلاق مرضیه و اختیار افعال ممدوحه کردن و از فرو رفتن در ملاذ و مشتهیات نفسانیه و معاصی مهلکه و مجاورت اهل فسوق و فجور و ابناء جهل و ضلالت متبدل شدن، صفات خوب به زشت و نیکو دانستن و کردن کارهای قبیحه شایعه و هرذی شعور آن را دیده در خود یا در غیر شنیده به نحوی که قابل انکار نیست و اما تغییر ذات از سعادت به شقاوت و از شقاوت به سعادت، پس در امکان و وجودش اگر چه فی الجمله خفائی است لکن بعد از تامل معلوم می شود که شبهه در آن از ضعف ایمان و کوچک دانستن قدرت حق تعالی است و ندانستن حکم و آثار و فواید آداب و احکام شرع است، چه این کیمیای اکبر و اکسیر احمر را چنان تربیت داده که اشتغال به آن به نحوی که فرموده و دستورالعمل داده بردارنده است، تمامت مفاسد و معایب خارجیه و جوارحیه و اخلاقیه و ذاتیه انسان را چه تعجب است از آن قدرت که خردلی کیمیا را چنان اثر داده که به ملاقات در آنی مقدار بسیاری از آهن را به آن همه کثافت و خباثت ذاتی رو نمایید و مزاج طلایی که در اعتدال از همه فلزات برتر و از طول مدت و امتداد دهر کاهیده نشود، همین مقدار اثر را در کیمیای درست کرده خود گذارد؛ و با آن که چه نسبت است این را و با آن خاک را به گوهر رخشان و ذره را با مهر تابان؛ و در اخبار ائمه طاهرین (علیهم السلام) اشاره به این مرام شده در موارد بسیار که مقام ذکر آنها نیست و در بسیاری از ادعیه وارد شده این مضمون که خداوند اگر اسم مرا در دیوان اشقیاء ثبت فرموده محو کن و در دفتر سعداء بنویس؛ به درستی که تو آنچه را خواهی محو می کنی و آنچه را خواهی ثبت می کنی و اما تزکیه کننده؛ پس پوشیده نماند که خداوند گاهی آن را نسبت به ذات مقدس خود داده چنانچه می فرماید: ولولا فضل الله علیکم و رحمته ما زکی منکم من احد ولکن الله یزکی من یشآء(248) اگر فضل و رحمت ایزدی نبود؛ احدی از شما تزکیه نمی شد، ولکن خداوند است، که هر که را خواست تزکیه می کند و گاهی آن را از فعل نبی خود شمرده و از آداب رسالت و دستورالعمل تبلیغ او قرار داده چنانچه در آیات سابقه گذشت و گاهی آن را به انسان مکلف نسبت داده و از تکالیف او شمرده چنانچه می فرماید: و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیها(249) قسم به جان و آن که او را درست و تسویه نمود، پس الهام کرد به او مصالح و مفاسد و اسباب عصیان و پرهیزکاری او را که رستگار آن که تزکیه کرده آن را و مثل این آیه است آیاتی که نسبت داده شده در او تزکیه به بعضی از افعال عباد چون آیه صدقه سابقه بنابر آنکه مراد آن باشد که بگیر از اموال ایشان صدقه را که تزکیه می کند، ایشان را یا صدقه آنچنانی که تزکیه کند، ایشان را که در او اشاره به شروط و آداب او شده باشد و این که از هر صدقه این کار بر نیاید و از این آیات مستفاد می شود که تزکیه برای انسان میسر نشود، مگر به فعلی از جانب خداوند و عملی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و کرداری از خود مکلف و تربیت آنچه متعلق به او است از تزکیه گاهی ابتدا کردن به تزکیه ایمان است، که از قوت آن صفات پسندیده شود و از روی آن کردار نیکو واداشته شود به تزکیه امور خارجیه و گاهی به عکس آن از امور خارجیه شروع کند و به تزکیه ایمان ختم نماید و اگر ایمان تزکیه شد و به کمال رسید که نشود مگر با یقین راسخ حاضر در قلب مشعلی باشد، افروخته؛ بلکه آفتابی فروزنده که صاحبش مشاهده کند تمامی نیک و بد و نفع و ضرر و صلاح و فساد دنیوی و برزخی و اخروی همه کارها و گفتارها و فکرها و عمل ها را، پس جا بدهد، در دل مگر نیک را و فرمان ندهد جوارج را مگر به کار نیک، حقیقت صفات حسنه که همه ثمرات آن درختند در نفسش پیدا شود هر چند هر یک را نشناسد و نداند که از کجا آمده و چه او را خواهد برد و در به کار بردن آنها رنجی و زحمتی نباشد، بلکه به غایت مسرور شود و لذت بر دو شرح این دو راه برای تزکیه و شروط او در کتاب مجید و آثار امناء او است و علما راسخین هر یک به اندازه خود مقداری از آن را بیان فرمودند و ما اجمالی از آنچه متعلق به صدقه است ذکر کنیم با اشاره تبرکا به کیفیت تزکیه نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و رسیدن این نوع نفع آن جناب به بنی آدم؛ بلکه به تمام عالم پس در اینجا دو مقام است.
مقام اول: در کیفیت تزکیه آن جناب به نحو اجمال بر ارباب بصیرت و هوش مخفی نماند، اولا که مقصود بیان تزکیه کردن آن جناب است، خلق را به وجود جسمانی و ظهور در این عالم ظلمانی به آنچه تا روز قیامت. و ثانیا که چون گذشت که تزکیه هم به معنی تطهیر آمده که پاک کردن قذارت و نجاست صوری و معنوی باشد، و هم به معنی نمو و ترقی و زینت دادن محل تزکیه به آنچه شایسته او است و در آیات گذشته که تزکیه را یکی از مناصب چهارگانه آن جناب شمرده؛ چنانچه در آیه صدقه هر دو را فرمود: پس مراد از تزکیه تمام معانی او باشد و ثالثا تزکیه کردن آن جناب مر خلایق را هم به وجود شریف، و هم به کردار و هم به اوامر گفتار است.
اما اول: پس واضح است که مقتضای کردارهای سفهاء بنی آدم از پرستیدن چوب و سنگ و آهن و مس و طلا و نقره و ستاره و گوساله و غیر اینها و ریختن خونهای حرام و خوردن مال ضعفاء و ایتام و فتنه و فساد در زمین؛ خصوص در ایام جاهلیت و زمان پیش از بعثت در میان قبایل عرب که به جهت یک سخن با یک کار بیجا در نزد آن جماعت، سالهای بسیار خونها ریخته و مالها برده و نیز آثار و خواص کواکب منحوسه و حرکات افلاک نزول عذابهای گوناگون و گرفتن خداوند است اهل زمین را به انواع بلاها و دردها که غالبا عادت باری تعالی جاری شده و بر هلاک و عذاب ایشان به فاسد کردن قوام حیاتشان از آب و هوا و نبات و حیوان که سبب شود برای وبا و طاعون و سایر امراض عامه و قحط و غلا یا قساوت قلب که سبب باشند، برای اختلاف قلوب و مبانیت و مجانبت از یکدیگر که سبب شود از برای رفتن تمامی خیرات و برکات که از اجتماع قلوب و ائتلاف دلها بر خواسته می شود و اگر با تدبر کسی سیر کند، در حال آن زمان خواهد دید که بیشتر اوقات به یکی از آن عذاب ها مبتلا بوده و از آن روز که آن وجود مبارک خاک را به قدوم خویش مشرف فرمود؛ پاک شد هوا و آب و زمین از قذارات منویه و اسباب و مواد امراض عمومیه و آسمان از تاثیرات منحوسه و برداشته شد عذاب که به برداشتن اسباب او است اگر از آن قسم باشد و (و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم(250) نسزد خدای را که عذاب ایشان را و حال آنکه تو در میان ایشانی و در اخبار متواتره است، که اگر یک روز زمین بی امام باشد، و حجت در او نباشد، خلق را به خود فرو برد و در زیارات وارد شده که به سبب شما، خداوند دور می کند سختی زمان را و به سبب شما باز نموده بند ذلت را از گردن های ما و به سبب شما، می رویاند، زمین درختان خود را و به سبب شما بیرون می دهد، درختان ثمرهای خود را و به سبب شما نازل می کند، آسمان باران خود را و روزی خود را و به سبب شما برطرف می شود و بلاها و بر این نسق فقرات بسیار است و در غزوه اوطاس(251) به انصار فرمود: آیا شما بر کناره دوزخ نبودید پس خداوند شما را از آن به سبب من. نجات داد گفتند آری فرمود: آیا دشمنان یکدیگر نبودید پس دلهای شما را به یکدیگر به سبب من الفت داد گفتند آری.
اما دوم: پس هویداست که بر اعمال آن جناب از نماز و روزه و تضرع و گریه و دعا و بیداری شب ها با آن سجدهای طویله و مناجات متصله و نظایر آنها، که اتم و اکمل و انفع از عبادات هر موجودی بود و دارا بود آنچه را خدای تعالی در آنها می خواست و دوست می داشت مرتب بود، تمام فوائد و منافع و برکات و خیرات که برای آن اعمال مقرر شده حتی در اخبار متعدده است که اگر یک چشم گریانی در میان امتی باشد، خداوند بر آن امت به سبب آن گریه رحم می کند و برای هر یک بهتر و بیشتر از این رسیده و معلوم است که آن ثمرات را برای اعمال مقبوله امت فرمودند و فضل هر عمل جزئی آن حضرت بر فضل اعمال تمام امت، چون فضل خود آن جناب است بر ایشان و اگر ضربت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روز خندق بهتر شده از عبادت جن و انس؛ البته اعمال آن حضرت بر همین رقم باشد، اگر برتر نباشد پس آنچه از شرور آسمانی و زمینی در همه انواع و اصناف که بالاخره دامن گیر بنی آدم است و در حکمت بالغه رفعش معلق بر یکی از آن عبادات است؛ البته این به عمل آن جناب رفته؛ چنانچه فرمود: اگر نبود اطفال شیرخوار و پیران رکوع گذار و چرندگان بی آزار هر آینه ریخته می شد بر شما عذاب و همچنین آنچه خیر و برکتی که آمدنش، معلق بر آنها باشد که تمام آن به سبب اعمال آن حضرت آمده خصوص دعاهای شب و روز که در نماز و سجده و سایر حالات تا حال احتضار؛ بلکه در حال خوابیدن در قبر مطهر ترک نفرموده چه بلاها و شرورهای دنیوی و اخروی برای تمام امت در بعضی و بعض آن را برای باقی خواستند و به اجابت رسید، پس همه را در بعضی مراتب تطهیر و تزکیه نمود و ذکر شواهد آن از آثار بیرون رفتن است از وضع کتاب و از این باب است تاثیر کردن حالات و صفات و افعال حمیده پسندیده آن جناب در دلهای آنان که مشاهده می کردند، با تامل و بصیرت نه از روی عناد غوایت پس ملتفت می شدند؛ به قباحت صفات و کردار ناشایسته و نیکی مقابل آنها پس خود را از آنها دور و پاک می کردند و به اینها زینت می دادند و تاثیر این قسم تطهیر و تزکیه در بسیاری از دلها بیش از تاثیر امر و نهی است و لهذا فرمودند: بخوانید مردم را به سوی خداوند به کردارهای خود نه به زبانها و این راه مستقیمی است برای دفع اخلاق رذیله و مجانبت افعال قبیحه و کسب خلاف آنها و آن نشود مگر با معاشرت تمام به دارای تمام و جامع جمیع کامل آنها و منزه از همه مذموم ناپسند، آن در مدتی با التفات به حرکات و سکنات و اطوار و حالات و صفات او به نظر دوستی و قصد کسب تعلم که البته بی کلفت گفت و شنید، چنان تاثیر کند و چنین مصاحبت با شبیه او نماید، که هر که او را بیند گویا که آن را دیده و اگر خردمند باهوشی باشد که به دقایق حالات و کردار آن کامل از جمیع جهات بر خود و در تصدیق به نبوت و به رسالتش محتاج به آوردن معجزه و خارق عادات یا بشارت و اخبار انبیاء گذشته نباشد؛ چنانچه در محلش مبرهن شده که برای اهل دانش و بینش ثبوت نبوت از این را در نهایت اتقان و احکام است. و پس به کردار تطهیر فرموده دلهای بعضی را از شرک و کفر و نفاق و مزکی فرموده و زینت داده به توحید و اخلاص و ایمان چنانچه دیگران را پاک نمود از سایر رذایل و زیور داد به باقی فضایل و فواصل؛ بلکه اگر مصاحبت دارا نشود لامحاله دانا شود و از مجاورت او نیک و بد را تمیز دهد و از ظلمت جهل بیرون آید و شاید در وقتی ملتفت شود و تاثیر کند و اگر نکرد از نقل و حکایتش دیگران مزکی و پاکیزه شوند.
و اما سوم: که تزکیه کردن آن جناب باشد مردم را به در آورد نشان از ظلمت جهل و شرک و کفر و ریاء و حسد و شک و نفاق و بغض و عداوت و بخل و کبر و غفلت و طمع و رغبت و مزین نمودن به نور علم و ایمان و محبت و یقین و واداشتن به زبان و ظاهر ساختن بدی و مضار آنها و منافع بی شمار اینها به حکمت و موعظه و مجادله با برهان پس آن نتیجه رسالت و غایت نبوت بود که تمام مجهود خویش را در آن صرف نمود و به هر کس هر وقت آنچه شایسته و سبب تزکیه او بود، مضایقه نفرمود نزدیک را از داشتن آن معایب چون فرمان نمی برد از خود می راند و دور را از گرفتن این مناقب چون اطاعت کرده بود به خود می خواند، برای هر عملی از خوردن و آشامیدن و راه رفتن و خوابیدن و گفتن و شنیدن و تنظیف و مضاجعه و سواری و مراوده و نشستن و معامله و نظر کردن و متابعت و تفکر و عطا و لباس و فراش و نظایر آنها آداب و شروط واجبه و مندوبه مقرر فرمود، که مواظبت هر مرتبه از آن در مدتی سبب است از برای درجه از درجات تزکیه و نباشد از آن که معین نفرموده باشد.
چگونگی رسیدن به آن را از مزاولت آن امور و در حجه الوداع فرمود: هیچ چیز نیست که شما را نزدیک کند به بهشت و دور کند از دوزخ مگر آنکه، شما را از آن و مفسران گفتند در تفسیر قول خداوند درباره پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و (یزکیهم یعنی امر می کند شما را به اخلاق و افعالی که به آن زکی و پارسا باشید و بعضی گفتند شما را جمع می کند و عدد شما را بسیار می کند به دعوت و الفت دادن و اظهار معجزات کردن چنان که می گویند (زکی الزرع) در وقتی که زرع نمو کرد و بعضی در روز قیامت در موقف حساب شما را تزکیه کند و شهادت دهد بر نیکی چنانچه گویند زید عمرو را تزکیه کرده در محضر حاکم شرع یعنی گواهی داد که او عادل است و این در معنی درست اما از سیاق آیه دور است، مگر آنکه مستند آن کلامی باشد صادر از اهل عصمت (علیهم السلام) و آنچه گفتیم از تطهیر و تزکیه کردن آن حضرت به ملاحظه نوع بشر و سایر موجودات است و اما تطهیر و تزکیه و بردن فساد و دادن برکت بالنسبه به آحاد اشخاص و اشیاء، پس در حصر نیاید و کتب سیره نبویه و معاجز آن جناب متکفل است پاره ای از آنها را مثل آنکه هیچ حیوان را سوار نمی شد، مگر آنکه در آن سن می ماند و پیر نمی شد و آب دهان مبارک در کوزه یا چاهی یا چشمه نمی انداخت مگر آنکه شیرین و خوشبوتر از مشگ می شد، و اگر کم بود زیاد می شد پا را در آب شور می گذاشت شیرین می شد و به هر کوچه عبور می کرد بعد از دو روز از استشمام بوی عطر می فهمیدند که از آنجا گذشته و اگر دست به پستان گوسفندی می گذاشت که شیر کم یا هیچ نداشت شیرش چنان زیاد می شد، که صاحبش را غنی می کرد و حال درخت خاردار و بی ثمر نیز چنین بود بلکه در کافی و امالی مروی است و خبری طولانی که در مواعظ خداوند است جناب موسی (علیه السلام) را بعد از وصیت به حضرت رسول و بیان پاره ای از صفاتش، ای موسی، او امی است و بنده ای است راست گفتار و کردار، برکت داده شده برای او در هر چه دست بر آن گذاشته است.
مقام دوم: در کیفیت تزکیه کردن صدقه صاحب خود را به معنی دوم که مقابل تطهیر است بر سالکان صراط مستقیم دین قویم پوشیده نماند، که هیچ رفیقی و یاوری و معینی و همسفری نزدیکتر و مهربان تر و پایدارتر و بهتر برای انسان، قاصد سفر به سوی خداوند تبارک و تعالی از طعام و شراب، نیست اگر مراعات شود در آن آداب و شروطی که در خود آنها و صفات هر یک و کیفیت و وقت و مقدار خوردن و پوشیدن آنها در شریعت احمدیه و قانون محمدیه و منهاج علویه (صلی الله علیه و آله و سلم) مقرر شده پاره ای واجب و پاره ای اگر چه مستحب اما شرط است در رسیدن به بسیاری از مقاصد بزرگ زیرا که از آن طعام و شراب بعد از طبخ و تصفیه متولد شود خونی که متولد شود از صافی آن بخاری که آن را روح حیوانی گویند و مرکب سواری انسانی است و نزدیک ترین اشیاء به او و ساری در جمیع اعضاء و جوارح به توسط رگها و چون رعایت شود در آن آنچه مقرر شده نوری شود ساطع و ضیائی لامع که روشن شود، به او تمامی اعضا و اجزاء از گوشت و پوست و استخوان و غیرها و آنها را سبک و با نشاط کند در سیر به مقصد و برای نفس مرکبی پیدا شود رهوار و سبک سیر و تندرو و مطیع و بی کلفت و بی شرارت و رام و قانع که هر وقت هر خدمتی به او یا به یکی از جوارحش رجوع نماید با تمام نشاط و خفت و رغبت و چالاکی از عهده برآید و به روشنایی آن نور جز حق نه گزیند و جز حق نخواهد شنود و جز حق نگوید و باطلی که در صورت حق در آید بر او مشتبه نشود و به قباحت و سؤ عاقبت قبایح برخورد و از ذکر حق مسرور شود و در سویدای قلبش جای گیرد و چون روح جوارح و قوی طیب و پاکیزه شد هر خلق و صفت و کردار و گفتار پاکیزه و طیب البته از آن آنها خواهد بود و چنانچه خداوند می فرماید: (الطیبات للطیبین(252) و اگر دارا نشد غذا پاره ای از شروط لازمه خصوص علیت را هر چند جامع باشد، همه آداب و سنن را بلکه صاحبش را نیز حظی باشد وافر، در علم و عمل جوارح آن بخار متکون از آن غذای ناشایسته بخاری شود، تیره و تار و فرو گیرد تیرگی او دل و سایر اعضاء و اجزا را تا به آن حد که اگر نور حق و شعاع دانش چون آفتاب باشد در وسط سماء اگر به کوشش رسد مقدار سر سوزنی از قلب و آلاتش را روشن نکند، بلکه بر ظلمت و تیرگیش بیفزاید، چنانچه خداوند می فرماید: (ولا یزید الاظالمین الا خسارا(253) و اگر از او نفرت بیند و در نظرش مستهجن و قبیح آید، عبادت را باری داند گران و به قدر قوه از آن گریزان باشد و چون به جای آرد، لذتی نبرد و خیری از او نه بیند جسدی سازد بی جان و متحیر، بلکه در دل ایراد کند، در قرار دادن آن از خواندن و شنیدن شعر فاسق بی ایمانی آنقدر لذت برد و نفسش در طرب آید که عشری از آن را در عمرش از شنیدن و خواندن کلام یزدان و امنایش نبرده و حال آنکه در وصف قرآن فرموده بهترین قصه ها و نیکوترین، صحبتها و نور و نظار آن از اهل حق بالطبع منزجر و فراری؛ چنانچه ملائکه از شنیدن صدایش هنگام دعا و در تضرع و زاری آن همه خیر و برکت و این همه شر و نکبت از مصاحبت و رفاقت این رفیق روحانی یا دزد نهانی انسانیت و اگر کسی چندی در فکر خود افتد یا در مقام تجربه و فهمیدن صدق و کذب و صحت و سقم این مطلب برآید و طریق خالص نمودن آنچه را در جوف خویش فرستد از حرمت و شبهه و نجاست از دانای پرهیزکار بپرسد و عمل نماید به حس و عیان مشاهده خواهد کرد صدق این مدعی و بالاتر از آن را و محتاج نشود و به آوردن شاهد و دلیل از کتاب و سنت ولکن بی خبران غافل از این امر مهم را که باید تمام قوه را در انجام او صرف نموده چاره از دیدن و شنیدن آنچه رسیده از اهل عصمت (علیهم السلام) در تصدیق آنچه گفتیم نباشد، پس پاره از آنها را ذکر کنیم آن گاه بر سر مقصود رویم از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که: کسی به سلمان گفت کدام عمل افضل است که گفت ایمان به خداوند و نانی حلال و حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کسی که حلال بخورد می ایستد بر سرش ملکی که استغفار می کند برای او تا فارغ شود و فرمود: چون بیفتد لقمه از حرام در جوف بنده لعنت می کند او را ملکی که در آسمان و زمین است و مادامی که آن لقمه در جوف اوست خداوند به سوی او نظر نمی کند و کسی که بخورد لقمه از حرام پس به تحقیق که برگشته یا غضبی از خداوند؛ یعنی غضب خداوند بر او ثابت شده، پس اگر توبه کرد خداوند توبه اش را قبول می کند و اگر مرد بی توبه مرده است، پس آتش سزاوارتر است به او، و فرمود: کسی که بخورد حلال چهل روز خداوند دلش را نورانی می کند و فرمود: کسی که از حلال بخورد دلش صفا پیدا می کند و رقیق می شود و فرمود کسی که بخورد از حلال، که به زحمت دست خود پیدا کرده باز می شود برای او درهای بهشت از هر دری که خواست از آنها داخل می شود و به روایتی روز قیامت در عداد انبیاء است و می گیرد ثواب انبیا را و فرمود: طلب حلال واجب است، بر هر مرد مسلمان و زن مسلمان و فرمود عبادت هفتاد جزو است و افضل آنها طلب حلال است و فرمود: از برای خداوند ملکی است که ندا می کند بر بیت المقدس هر شب که هر که حرام خورد خداوند از او نه مستحبی و نه واجبی را قبول نمی کند و فرمود: عبادت با خوردن حرام مثل بنائی است که بر روی ریگ بگذارند و فرمود: هر کس می خواهد دعایش مستجاب شود باید خوراک و پوشاک خود را پاکیزه کند و فرمود: به آن کسی که عرض کرد به آن جناب، که دوست دارم دعایم مستجاب شود و فرمود خوراک خود را از نجاست و حرام پاک کن. در شکم خود حرام داخل مکن و فرمود: ترک یک لقمه حرام محبوب تر است نزد من از دو هزار رکعت نماز مستحبی و فرمود: هر کس یک لقمه از حرام بخورد خداوند از او نماز چهل شب(254) را قبول نمی کند به درستی که یک لقمه گوشت را می رویاند و امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: زبان ظاهر می کند دل را، یعنی بروز می دهد، آنچه در او است و به روایتی از دل می کشد و بیرون می آورد و قوام دل به غذاست، پس نظر کن به چه غذا می دهی دل خود را و جسد خود را که اگر حلال نباشد قبول نمی کند خداوند تسبیح تو را و نه شکر تو را.
سیدالشهداء (علیه السلام) در روز عاشورا چون خواهش نمود از آن قوم که ساکت شوند تا ایشان را موعظه کند و حجت را تمام نماید قبول نکردند، که ساکت شوند، پس به آنها فرمود: وای بر شما چه ضرر بر شما می رسد از این که گوش به من دهید و سخن مرا بشنوید و جز این نیست که می خوانم شما را به راه راست پس هر که مرا اطاعت کرد از رستگاران است و هر که مرا فرمان نبرد از تباه شدگان است و همه شما سر پیچانید فرمان مرا گوش نمی دهید سخنم را پس به تحقیق که پر شده شکم شما از حرام و مهر بر دلهای شما کرده اند.
و در عدةالداعی از بعضی ائمه (علیهم السلام) روایت کرده که فرمود: زینهار از فضول غذاها، زیرا که او داغ قساوت بر قلب می گذارد و جوارح را برای طاعت کند می کند و دل را از شنیدن موعظه کر می کند و ظاهر آن است که فضول غذا شامل باشد زیادی مقدار و لذت و شبهه حرمت را که در قوام حیات احتیاجی به استعمال آنها نباشد و مسیح (علیه السلام) فرمود: به راستی می گویم برای شما که خیگ اگر سوراخ نباشد امید است که ظرف عسل شود و همچنین دلها، مادامی که آن را خواهشهای او سوراخ نکرده و به طمع چرکین نشد به طمع و قساوت که پیدا کرده به سبب نعمتها، پس زود است که ظرف شود برای حکمت و فرمود: نخورید تا گرسنه شوید و چون گرسنه شدید بخورید و سیر نشوید؛ زیرا که اگر سیر شدید گردنهای شما کلفت و پهلوهای شما چاق می شود و پروردگار خود را فراموش می کنید و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کسی که غذایش کم باشد بدنش صحیح و دلش صفا یابد و کسی که غذایش زیاد شد بدنش رنجور و دلش قساوت پیدا کند و جناب صادق (علیه السلام) فرمود: ولی ما نیست کسی که مال مؤمنی را به حرام بخورد و فرمود: هیچ چیز نیست که ضررش بیشتر باشد برای دل مؤمن از زیاد خوردن که او دو چیز آورد قساوت قلب و هیجان شهوت و امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند زنهار از سیری؛ زیرا که او دل را سخت و درشت کننده است و برای نماز کسالت آورنده است، و فاسد کننده جسد است و در حدیث قدسی است که دل سخت از من دور است و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: دورترین مردم از خداوند کسی است که قساوت قلب دارد.
و حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: گناهان همه شدیدند و سخت ترین آنها آن است که روئیده شود و بر او گوشت و خون؛ زیرا که او یا مرحوم است یا معذب و داخل بهشت نمی شود مگر پاکیزه؛ گویا مراد آن باشد که چنین شخصی هر چند مرحوم باشد باید در برزخ یا دوزخ آنقدر معذب شود که آن گوشت روئیده از حرام گداخته شود تا برای رفتن به بهشت که در او جز پاکان و پاکیزگان نروند پاکیزه شود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: ششم از شرایط توبه آن که بگذاری گوشتی را که روئیده شده از مال حرام به اندوه تا آنکه بچسبد پوست به استخوان و بیرون بیاید میان آنها گوشتی تازه و جناب موسی (علیه السلام) مردی را دید که تضرع می کرد به نهایت و دعا می کرد و دست ها را بلند کرده عجز و لابه می نمود، پس وحی به آن جناب رسید که اگر چنین و چنان کند هر آینه مستجاب نکنم دعای او را؛ زیرا که در شکمش حرام است و بر پشتش حرام است و در خانه اش حرام است.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر کس چهل روز گوشت بخورد قلبش سخت می شود و امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: از اعظم شقاوت سختی دل است و فرمود: خشکی چشم و سختی دل و حرص بر دنیا از علامت نفاق است و جناب باقر (علیه السلام) فرمود: بنده را عقوبتی نکردند شدیدتر از سختی دل و جناب صادق (علیه السلام) فرمود: که خوردن خون مورث ماء اصفر است و دهن را بد بو می کند و خلق را بد می کند و مورث است حرص و سختی دل و کمی رافت و رحم را تا آن که ایمن نمی شود از کشتن فرزند و پدر و مادر خود و از کشتن خویشاوند و رفیق خود و در خصوص بسیاری از غذاها و میوه ها و حبوب خواص قلبی و آثار ایمانی رسیده؛ مثل آن که انار دل را نورانی کند و زنده نماید و وسوسه شیطان را ببرد و انگور غم برد و خلق را نیکو کند و نفس را پاکیزه نماید و غضب را بنشاند. و به، دل را جمع کند و سخاوت و شجاعت آرد و ذهن را صاف کند و پر کند از علم و حلم و از کید شیطان نگاه دارد و چهل روز حکمت بر زبانش جاری کند و خلق را نیکو نماید و محبت در دل برویاند و زیتون غضب را برد و خوردن آب کاسنی توفیق نماز شب آرد و عدس رقت دل آرد و هر لیسه چهل روز شوق عبادت آورد و سدآب عقل را زیاد کند و سرکه عقل را نورانی و زیاد و ذهن را محکم و دل را زنده کند و کدو حزن را برد و عقل را بیفزاید و خرما شیطان را دور کند و مقابل آنها، نیز در بسیاری از غذاها وارد شده که دل را بمیراند و حماقت را و بلاهت آورد و غیرت و حافظه را ببرد و قلب را سخت و شدید کن و ایمان را برد و عقل را زایل کند و نظایر آن که در محلش مشروح و مفصل است و خداوند تبارک و تعالی منت گذاشته بر بندگان که بر شما طیبات را حلال کردم و بر شما خبائث حرام نمودم، پس در میان غذاها قطع نظر از رسیدن فرمان الاهی طیبی باشد و خبیثی و آنچه را امر به خوردن فرمودند: یا منع کردند از آن بر پاکیزگی و خباثتش بیفزاید و هر چه از طیب و خبیث متولد شود؛ البته طیب و خبیث باشد و نشود که از طیب خبیث از خبیث طیب در آید؛ پس آن که جز طیب چیزی نخورد گوشت و پوست و استخوان و خون و سایر رطوبات حتی منی او به حسب ثمره خودش که مبداء وجود انسانی است و از او نطفه در رحم منعقد می شود و روح نباتی و حیوانیش که از نتایج او است و سایر قوی و حواس داخله و خارجه همه طیب شوند.
پس سبب شوند از برای طیب نفس چه جوارح و اعضاء که خدام و آلات اویند و پاک و پاکیزه شدند به سبب نور، ساری در آنها روشن، جز به جنس خود به چیزی میل نکنند و لذت نبرند و به رغبت به سوی او نروند، پس زبان گشاده نشود به طبع خود، مگر به گفتار با فایده در دین و دنیا، و گوش فرا داده نشود؛ مگر به کلامی که خالی باشد از همه مضار و ذایقه لذت نبرد، مگر از حلال طیب و چشم را خوش نیاید مگر نظر به آنچه خدای را از آن خوش آید، پس نفس را چاره نباشد جز پیروی اتباع، بلکه نور آنها کم کم بر او بتابد چه از خوردن پاره از غذاهای لذیذ و اقسم خمر و پاره ادویه و معاجین قوه شهویه و غضبیه قوت گیرد و در نفس چنان میلی و رغبت در رسیدن به انواع لذایذ و محرمات پیدا می شود که از دین و مال و ناموس دست بر می دارد و همچنین در نفرت و غضب بر مزاحم واقعی یا خیالی و احتمالی مقاصد دنیوی خود همچنین از خوردن پاک و پاکیزه همین مرتبه شوق و رغبت پیدا شود و در تحصیل خیر و کارهای خوب و کراهت و نفرت از مخالفت مطلوب؛ پس این همان لذت برد از نماز و گریه و دعا و کرم و عطا که آن می برد از خوردن الوان غذا و جمع حطا دنیا و نخوت بر مساکین و فقراء و از آنچه گفتیم ظاهر شد که در آن ثمرات که درخت و گیاهش تربیت شوند از نجاسات؛ بلکه بیشتر جزء اراضی آن از آنها سبب خواهد بود؛ پاره یا تمام مفاسد باطنیه و ضررهای نفسانیه آن قذارات، پس داخل شوند در سلسله آنچه محتاج باشند به تطهیر و تزکیه و زنها را از مغرور شدن به کلام آنان که می گویند: تمام آثار و خواص اشیاء تابع صورت است هر چیز که به هر صورت، که در آمد خواص آن صورت برای او حاصل شود و خواص صورتی که سابق داشت از او برود، مثل آنکه غذا فضله شود و فضله خاک و خاک گیاه و گیاه گوشت و شیر در هر مرتبه دارای منافع و مضار او است از مرتبه سابقه بر او چیزی همراه ندارد و همچنین به آنچه در ظاهر شرع رسیده از مطهر بودن استحاله که اگر فضله آدمی خاک یا کرم و سگ نمک و بول جزء انسانی شود پاک است، چه آنان که حکمتشان الاهی و کیفیت خلقت و آثار و تمام اشیاء را به مشاهده و عیان نبیند نه پاره ای از آن را گاهی به تجربه و گاهی به نقل این و آن در مقامات بسیار به تصریح و اشاره بیان فرمودند،
آنچه را دعوی کردیم مثل آنچه رسیده در حرمت حیوانات که نشو و نما کردند از فضلات و نجاسات که آنها را جلاله می گویند؛ بلکه نجاست عرق آنها و حرمت حیوانی که پرورش یافته از شیر خوک؛ بلکه نسل آنها و حرمت حیوانی که وطی کرده آن را انسان و حضرت رضا (علیه السلام) به محمد بن سنان نوشت که خداوند حرام کرده درندگان از مرغ و وحوش را برای آن که ایشان می خورند از مردار و گوشت مردم و فضله انسان و چیزی که شبیه آنها است و عمر گفت پاکیزه ترین گوشتها گوشت مرغ خانگی است.
حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: نه چنین نیست او خوک مرغ ها است، یعنی به جهت خوردن نجاسات و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هر مرغ خانگی را که می خواست میل کند چند روز او را می بستند آنگاه میل می کرد.
و در تفسیر شیخ ابوالفتوح مروی است از جابر بن عبدالله انصاری: که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در غزاة تبوک بر حجر(255) بگذشت اصحاب را گفت هیچ کس در آنجا مشوید و از آب آن ده مخورید و بگیرید خوف آن را که مبادا شما را؛ مثل آن رسد که ایشان را رسید و امیرالمؤمنین فرمود: اگر قطره شراب در دریا افتد آن گاه خشک شود و در جای آن گیاه روید و از آن گوسفند بخورد از شیرش نخورم.
جناب رضا (علیه السلام): چنانچه در کتاب علل الشرایع و عیون الاخبار روایت شده که خداوند حلال کرده گاو وحشی و غیره او را از اصناف آنچه خورده می شود از وحوش؛ زیرا که غذای ایشان نه مکروه است و نه حرام و نه یکدیگر را ضرر می رسانند و نه آدمی را اذیت می کنند و نه بد هیبت و کریه المنظرند و مکروه شده گوشت استر و خر اهلی به جهت حاجت مردم به آنها و به کار بردن آنها و ترس از تمام شده به جهت کمی آنها نه آنکه سبب کراهت قذراتی است در خلقت آنها و نه قذارت و کثافت و کراهت یا حرمت اصل در آنچه از او پدید آید، هر چند به صورت دیگر درآید؛ بلکه در این خبر اشاره شد، که به این که خوردن گوشت درنده مورث صفت درندگی و محبت اذیت کردن خلق آورد و نیز در آن خبر است که خداوند خوک را حرام کرده به جهت بد خلقتی او که قرار داده او را موعظه برای خلق و عبرت و سبب ترسیدن و دلیل بر آنچه مسخ شده بر هیئت او و به جهت آنکه غذای او پلیدترین، پلیدها است؛ بلکه فرمودند: جایز است پوشیدن از پوست سنجاب در حال نماز؛ زیرا که او حیوانی است، که گوشت نمی خورد؛ بلکه مجاورت و ملاقات پلید و مضر به دین یا عقل و نفس سبب کسب قذارت و ضرر شود؛ چنانچه نهی رسیده از خوردن در سفال مصری و حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: نخورید در سفال مصر و نشورید سر خود را به گل او؛ زیرا که او مورث ذلت است و غیرت را می برد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز چنین فرمود: با زیادتی که او دیوثی می آورد و در آب فرات وارد شده که اگر گناه کاران در او غسل نمی کردند شفا بود برای هر دردی و قریب به آن در باب تربت مطهره وارد شده؛ بلکه به افتادن نظر و دیدن چشم گاهی اثری پیدا شده؛ پس چگونه جای انکار تاثیر کردن چیزی است، که عمده قوام چیز دیگری است در آن و پیدا شدن خاصیت آن در این با آنکه در بسیاری از موارد محسوس و مشاهد و ارباب سحر را اعمال بسیاریست مترتب بر آن که تخم گیاهی یا ریشه آن را به بعضی چیزها آلوده یا تربیت کرده یا در ظرف مخصوصی گذاشته و آثار عجیبه و بسیاری از خواص آن چیز در او ببیند و خلاصه آنچه گفتیم و می توان گفت چند چیز است.
اول: آن که غذای حرام دل و سایر اعضا را خبیث کند و صفات مذمومه آرد و خصوص قساوت قلب که چون حب دنیا و شرب خمر، ام الخبایث و مورث سایر اخلاق رذیله است چه با سختی دل هرگز از آیات الاهی و کلام مجید و آثار اهل عصمت (علیهم السلام) و مواعظ صلحاء منتفع نشود و بهره نبرد و سخنی در او اثر نکند و با این حال حسنی در صفات ممدوحه نه بیند چه رسد، به این که دارا شود، پس ناچار به اضداد آنها متصف شود و گذشت که صاحب قلب قاسی، دورترین مردم از خداوند است و بنده به هیچ عقوبتی مبتلا نشده بدتر از آن و حضرت سجاد (علیه السلام) فرمود: از معاصی که باعث حبس شدن باران آسمان است جور حکام است و قساوت قلب و حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: دعا با قساوت قلب مستجاب نمی شود و جناب عیسی (علیه السلام) فرمود: مریض نشده قلب به مرضی سخت تر از قساوت و چون دل که سلطان است مریض شد همه عساکر و جوارح مریض شوند.
در خصال از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: در انسان مضغه ای است، یعنی دل، هر گاه او سالم و صحیح شد، سالم می شود به سبب او سایر جسد و هر گاه ناخوش شد ناخوش می شود به سبب او سایر جسد و فرمود: اگر پاکیزه شد دل، پاکیزه می شود جسد او، اگر خبیث شد دل خبیث می شود و حضرت کاظم (علیه السلام) فرمود: لازم ترین علم ها برای تو علمی است که دلالت کند تو را بر صلاح قلب تو و برای تو فساد او را ظاهر کند.
دوم: آن که غذای حلال طیب چون با شرایطش خورده شود و گوشت و پوست و استخوان از او روئیده شود و تربیت یابد دل را پاکیزه و نورانی کند و صفا دهد و اعضاء و جوارح را پاکیزه و روشن و نشاط روحانی دهد، چون چنین شد آنچه طیب است از صفات و کلام و استماع و حرکات و حالات و خوردن و غیر آن را طالب باشند و او نیز جز طیب چیزی نخواهد و به آن فرمان ندهد و جویا نباشد و غیر آنچه بر نور و صفایش بیفزاید میل نکند و اگر لقمه پلیدی ندانسته در جوفش داخل شود و چون بالطبع سبب است برای کاستن آن نور فورا ملتفت شود اگر تواند دفع والا تدارک کند و از آن و امثالش که دارای چنین ضررند کناره کند و نفرت گیرد، پس از بیشتر لذایذ و مشتهیات و الوان اطعمه و انواع اشربه از دل معرض و بی تکلف دست کشد و دارای زهد حقیقی شود که نفرت و اعراض قلبی است از اعراض دنیا پس درک کند حلاوت ایمان را چنانچه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: والله نخواهید چشید شیرینی ایمان را تا آن که زاهد شوید در دنیا و اگر چشید هرگز چیزی بر او اختیار نکند و چون به این مقام رسید باقی خصال نیکو را دریابد چه در محل خود مقرر شده که اگر آدمی به کمال یک خصلت نیکو برسد و آن را به تمام با شروط از راه علم و عمل به دست آرد و در قلبش راسخ شود سبب خواهد شد از برای کشاندن و آوردن باقی صفات حمیده بی زحمت و مشقت و از این بیان ظاهر شد، سبب افضلیت تحصیل غذای حلال بعد از ایمان از جمیع اعمال چه با حرمت او خورنده اش را از صفات قلبیه محروم و در اعمال جوارح کسل و بی نشاط کند و آن را که به جا آرد بی ثمر؛ چنانچه در اخبار بسیار در تفسیر آیه شریفه و قدمنا الی ما عملوا من عمل فجعلناه هبآء منثورا(256) که حاصلش آنچه عملی که کردند همه را هیچ و نابود کردیم رسیده که این اشخاص که با ایشان، خداوند چنین کند، کسانیند که نماز کنند و روزه بگیرند و پاره ای از شب را برای عبادت برخیزند ولکن اگر چیزی از حرام بر ایشان عرضه شود به شتابند به سوی و اما حلال او، پس دانستی که کلید همه خیرات دنیا و آخرت و سبب راحت، دو سر است. قطب راوندی در لب لباب روایت کرده که چون آیه به نحوی نازل شد و امر فرمود خداوند صحابه را که هرگاه خواهند با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) راز گویند صدقه دهند علی (علیه السلام) یک دینار داشت به ده درهم فروخت و به مساکین داد و ده مسئله از آن حضرت پرسید اول گفت: یا رسول الله، چگونه بخوانم خدای را فرمود: به راستی و وفا یعنی عمل کردن به آنچه متعهد شده برای خداوند، دوم: گفت چه بخواهم از خداوند فرمود: عافیت، سوم: گفت چه کنم برای نجات خود فرمود: حلال بخور و راست بگو، چهارم: گفت نور چیست فرمود: قرآن، پنجم: گفت فساد چیست فرمود: ظهور کفر و بدعت و فجور، ششم: گفت بر من چیست فرمود: امر خدا و رسولش، هفتم: گفت حلیه در چیست فرمود: ترک حلیه، هشتم: گفتم حق چیست فرمود: اسلام و قرآن و خلافت، نهم: گفت وفا چیست فرمود: (شهادة ان لا اله الا الله، دهم: گفت: راحت چیست فرمود: بهشت چون حدیث با فایده و کمیاب بود تمام آن را نقل کردم و در محاسن برقی مروی است از ابی نصیر که شخصی خدمت جناب باقر (علیه السلام) عرض کرد که عمل من ضعیف است و نماز من کم و روزه من کم است ولکن امیداورم که نخورم مگر حلال و نکاح نکنم مگر حلال، پس حضرت فرمود: کدام جهاد افضل است از عفت شکم و فرج جناب صادق (علیه السلام) فرمود: وامگذارید طلب روزی را از حلالش؛ زیرا که او معین تست بر دین تو و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بیشتر چیزی که بر امت خود می ترسم این کسبهای حرام است و فرمود: کسی که شب را به سر آرد و با زحمتی که در طلب حلال کشیده آمرزیده است و فرمود: خداوند طیب است قبول نمی کند مگر طیب را و به درستی که خداوند امر کرده مؤمنین را به آنچه امر کرده به او مرسلین را فرمود: (یاایهاالرسول کلوا من الطیبات(257) ای پیغمبران بخورید از طیبات و فرمود: یاایهاالذین امنوا کلوا من طیبات ما رزقناکم(258) ای گروهی که ایمان آوردید بخورید از طیبات آنچه به شما روزی کردیم آنگاه فرمود: مردی که سفرهای دراز کند و ژولیده و گردآلود شود و دست بر آسمان دارد و یا رب یا رب گویان باشد و طعام و شراب و لباس او از حرام باشد چگونه خداوند تبارک و تعالی دعای او را اجابت کند و فرمود: خدای تعالی پاک است، پاک را دوست دارد و کریم است، کریم را دوست دارد و جواد است جواد را دوست دارد و پیراهن خود را پاکیزه دارید و چنان مکنید که جهودان می کنند که پلیدی که ایشان را باشد پیراهن سرای خود بیفکند پس از آن که در سرای جمع کرده باشید.
سوم: آن که مراد از حلال در این مقام نه همان چیزی است که آدمی را بر خوردن آن عقاب نکنند و مؤاخذه، بلکه عتاب هم نفرمایند، بلکه چیزیست که متعلق نشده به او و حقی از خالق جل و علا و حقوقی از احدی از مخلوقین از اصل یا اگر شده تمام آن را ادا کرده چه حق واجبی چه مستحبی، زیرا که خوردن چیزی حلال نه برای سد رمق با گرسنه بودن یتیمی یا همسایه اگر چه عقاب نیارد اما دلی را اگر قساوت نیاورد نورانی نیز نکند و صفا نبخشد، پس در غذا چند چیز باید رعایت شود تا حلال محبوب خداوند شود درباره خورنده و فی الحقیقه چنان شود که مامور باشد الآن بخوردن این غذای مخصوص.
اول: آن که بالذات حلال باشد چون گوسفند نه حرام چون گوشت خوک و مسکرات.
دوم: آن که مشتبه به حرام نباشد سوم: آن که مضر نباشد بالذات چون زهر کشنده یا در خصوص مزاج خورنده هر چند در غیر آن مزاج ضرر نرساند.
چهارم: آن که پاک باشد واقعانه در حکم پاک مثل آنچه را دانا نیست به نجاستش که در استعمالش عقابی نباشد ولکن اگر نجس باشد و او نداند با غیر خود در خواص یکسان باشد.
پنجم: آن که اختیار کند آنچه را که محبوب انبیاء و اولیاء (علیهم السلام) بود و بر عقل و خفت بدن و نورانیت او بیفزاید و شیطان را از او دور کند و به خداوند نزدیک نماید؛ چنانچه به بعضی از آنها اشاره شد.
ششم: آن که نظر کند در آن غذا که اگر حقی واجب یا مندوب در آن باشد ادا کند و این متوقف است بر علم کامل به احکام شرع و دانستن اقسام حقوق و کیاست و فراستی در اشیاء و اموالی که در دست او و مردم است و مبادی آن چه بسیار مال که به ظاهر حلال و اگر به دست صرافی الاهی افتد چندان حق در آن ظاهر کند که اگر آنها را ادا کند از آن چیزی نماند و مغرور نشود که به جنابت و سرقت و جور او را متصرف نیست یا در نزد او و دارای شروط زکات و خمس نشد چه بیشتر اهل تجارت و کسب خمس منافع ندهند و بیشتر اهل زراعت زکات. و این دو حق و بعین مال تعلق دارد، که اگر صاحبش نداد به دست هر کس افتاد باید آن دو حق را از آن مال بیرون کند و پس بیشتر ماکولات و ملموسات خالی از یکی از این دو حق نباشد و آنچه از معدن آرند از نمک و امثال آن اصلا رسم دادن خمس از آنها نشده و اما مظالم و حق الناس، پس بر هر ذی شعور پوشیده نیست که با این جورها، دستها و مالهای ناحق که از مردم گرفته می شود. آن گاه با عین آنها داد و ستد و خرید و فروش و عطا و بخشش می شود کجا مالی سالم از آن پیدا می شود و بسیار کسانند که می میرند و آلاف از حق مردم بر ذمه ایشان است و چون صاحبش معین نیست، تمام ترکه باید بر فقراء تصدق شود و ورثه دل از دیناری نمی کنند، و با مردم محشورند و به ظاهر از اهل جور نیستند و با همه آن مال حرام با خلق معامله می کنند و شرح خرابی از قوه بیرون است و اما سایر حقوق.
در کتاب شریف عدةالداعی از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که: فرمود به عیسی بن موسی ای عیسی همه مال از آن خدای تعالی است که به امانت نزد خلق خود سپرده و امر فرموده ایشان را که بخورند و بیاشامند و بپوشند و نکاح کنند و سوار شوند از آن به میانه روی و مابقی را بر فقراء مومنین بذل کنند پس هر که از این تعدی کرد آنچه بخورد و بنوشد و آنچه بپوشد و آنچه نکاح کند از آنها حرام است.
و اما زین العابدین (علیه السلام) فرمود: سخت دلی بر فقراء و مساکین، باران آسمان را حبس می کند و در اخبار حقوق مومنین بر یکدیگر در مال غیره و حق فقراء بر اغنیاء که به پاره ای از آنها بعد از این اشاره خواهد شد انشاءالله تعالی آنقدر تاکید و تشدید شده که اگر جرئت نکند کسی که گوید واجب است لامحاله از آن قسم مستحب خواهد بود؛ که در ترکش ضررها و خسارت های بسیار خواهد بود؛ بلکه در خبر معلی که به چندین سند روایت شده و خواهد آمد جناب صادق (علیه السلام) فرمود: مومن را بر مومن هفت حق واجب است و نیست از آنها حقی مگر آن که بر او واجب است اگر او را ضایع کرد بیرون می رود از دوستی خدا و طاعت او و او را در آن حظی نباشد، تا آن که فرمود: هفتم آن اعانت کنی او را به تن و مال و زبان و دست و پای خود و در روایت نبوی که سی حق در آنجاست فرمود: از عهده آنها بیرون نیاید مگر به اداء یا به عفو در آخر خبر است که یکی از شما از حق برادر خود وامی گذارید و چیزی از او مطالبه می کند در قیامت پس حکم می شود برای او بر آن شخص.
و جناب صادق (علیه السلام) فرمود: عبادت کرده نشده خداوند به چیزی بهتر از ادای حق مومن و غیر آن از اخبار که در باب آینده در شرط ششم ذکر می شود و عجب نباشد که صفی الله آدم و اول برگزیده و رسول خداوند عالم، به جهت یک ترک اولی از آن همه نعیم بهشتی محرومش کنند و به چنین سرای ظلمانی فرستند، مالدار را که سر از این همه فرمان الاهی پیچیده و در امانت خدایی خیانت کرده از پاره مقامات عالیه و صفات نفسانیه محروم نمایند هر چند در اینجا مقدمه شود از برای افتادن در وادی خسران و افتادن آتش در خرمن ایمان و بالجمله با رعایت این شروط حلال مطلوب به دست آید و در باقی آداب اکل و شرب که در محل خود مذکور است اگر بی تقصیر مسامحه شود چندان ضرری نرسد. اگر چه با بزرگی مقصد و احتیاج به اعانت ملائکه و دور شدن شیاطین که بی رعایت بسیاری از آنها نشود به قدر میسور بایست آنها را رعایت نمود.
چهارم: آن که حلال پاکیزه چنین است که در هیکل انسانی آن کند که اکسیر احمر در جسد فلزات چون گوگرد سرخ کیمیا و مانند مومن کامل عزیز و بی اسم و نشان هر چه آدمی زحمت کشد و به خیال خود حلال به دست آرد، چون نیک تامل کنی از چند جهت خراب و شبهه ناک لقمه نانی که از تخم حلال در زمین مباح به آب و آلات مباح به دست ماذون از جانب خداوند زراعت شده و بعد از ادای حق الاهی با شروط پخته و به نحو حلال به دست رسد و در دهان داخل شود تحصیلش در نهایت صعوبت است.
شیخ صدوق از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: می آید بر مردم زمانی که نیست در او چیزی کمیاب تر از برادر انیسی یا کسب درهمی حلال و شیخ طوسی(قدس سره) از مردی جعفی روایت کرده که در خدمت آن جناب بود، پس شنید که مردی می گوید: بار خدایا سوال می کنم از تو رزقی طیب پس حضرت به او فرمود: هیهات این قوت پیغمبرانست؛ ولیکن سئوال نکن رزقی را که خداوند تو را عذاب نکند بر آن روز قیامت هیهات به درستی که خداوند می فرماید: یا ایهاالرسول کلوا من الطیبات و اعملوا صالحا(259) و گویا آن شخص دعا کننده قابلیت رسیدن به این نعمت بزرگ را نداشت، یا در آن که در صدد تحصیل این قسم روزی افتادن سبب بهم خوردن نظام کلی عالم است. چه ماکول غالبا منحصر در ماهی و بعضی اقسام گیاه و ریشه صحرا خواهد شد و اگر هر کسی خواست به آنها یا قریب به آنها سر کند رشته نظام بالمره از هم گسسته شود والا نشود که مقصود اختصاص طیب باشد به انبیاء چه مؤمن کامل نخورد مگر از خوان ایشان و ننشیند مگر بر سر سفره ایشان.
شیخ صدوق در صفات الشیعه از مسعده روایت کرده که: کسی از آن جناب پرسید که چه شده که گاهی مومن از همه بخیل تر می شود زیرا که او کسب می کند روزی را از ممر حلال و راه طلب کردن حلال کم است. پس دوست ندارد که جدا شود از او سبب شبهه چون دانسته که تحصیل آن دشوار است و اگر نفسش از او گذشت در محل مناسب صرف کند و در کافی از آن جناب روایت شده که مومن در دنیا می خورد به منزله مضطر و به روایت صدوق از آن جناب خوراک مؤمن خوراک ناخوشهاست، یعنی در کمی و بی میلی چه با قلت حلال واعقی ناچار شود به خوردن ظاهری آن و به احتمال حرمت که اگر باشد ضررش از زهر بیش بود، طبعا منزجر در خوردن؛ در کمی و زیادی و بدی و خوبی اقتصار کند بر سد رمق و نیز در کافی مروی است که احمد بن محمد بزنطی گفت: گفتم، به جناب رضا (علیه السلام) که بخواه از خداوند که مرا از حلال روزی دهد فرمود: آیا می دانی چیست حلال؟ گفتم: آنچه در نزد ما است کسب طیب پس فرمود: که علی بن الحسین (علیهم السلام) می فرمود: حلال قوت برگزیدگان است آن گاه فرمود: بگو سئوال می کنم از تو روزی فراخ را و سید علی بن طاووس در امان الاخطار از محمد بن هارون جلاب روایت کرده که گفت، عرض کردم خدمت ابی الحسن هادی (علیه السلام) که ما روایت کردیم از پدران تو که می آید بر مردم زمانی که نیست چیزی کمیاب تر در او، از برادر انیس یا کسب در همی از حلال پس فرمود: ای ابامحمد، به درستی که کمیاب موجود است ولیکن تو در زمانی هستی که نیستی چیزی مشکل تر از درهم حلال و برادری در راه خدای تعالی، پس سید(قدس سره) بعد از نقل خبر فرمود: هرگاه حلال دشوار یا متعذر بود در آن زمان و حال آن که عهدش به ابتداء ایمان و اسلام نزدیک بود، پس حال چگونه می شود، حلال و حرام و طعام به اختلاف امور حلال و حرام و چون دیدم کار به اینجا رسیده چنین دیدم که احتیاط کردن در پیدا کردن حلال به بیرون کردن خمس و حقوق واجبه از هر چه دارم اقرب است، به نجات و سلامتی در حیات و بعد از مردن و غرض سید(قدس سره) بیرون کردم خمس مال است از هر چه به دست آید و احتمال حرمت در تمام یا بعض آن برود و در اخبار متعدده رسیده که در حلال مخلوط به حرام که نه صاحبش را شناسد و نه قدر حرام را داند. خداوند لطف فرموده و راضی شده به دادن خمس آن و پس از دادن مال حلال و پاکیزه شود و به احتمال تعلق زکات عشیر آن را نیز می دهد ولیکن از طریقه آن مرحوم معلوم می شود، که مرادش از حقوق واجبه تمام حقوق اخوان و فقراست؛ چنانچه در کتاب کشف المحجه تصریح فرموده که همیشه از محصول زمین نه عشر را به فقرا می داد و یک عشر را برای خود نگاه می داشت و این سیره حقیقت معنی عمل کردن است به آیه که در صدد بیان اوییم که (تزکیهم بها(260) چه با دانستن و دیدن فوائد گذشته از حلال و این که خوردن آن سبب شود برای رفتن قذارت و زینت گرفتن نفس به صفات حمیده وترقی و قوت گرفتن آنچه داشت از آنها و ظفر نیافتن بر آن مگر گاهی با هزار رحمت بر اندکی از آن که مقاومت نکند به آنچه خورده و خواهد خورد از حرام. آن گاه واقف شدن بر این بشارت الهیه و نعمت سنیه که قدرش را جز خداوند کسی نداند و از عهده شکرش تمام آدمیان و غیر ایشان بر نیایند، که به دادن صدقه تمامی چرک و کثافات و قذارات و حرمت و نجاسات ظاهری و باطنی مال مانده برود و چون طلای احمر پاک و پاکیزه و خالص شود و با بدن همان کند که حلال اصلی که دست کثیفی به او نرسیده بود می کرد و همیشه از این کار ممکن و بر ساختن چنین اکسیر روحانی و تریاق کبیر آسمانی توانا، البته با نهایت شوق و میل آنچه تواند بدهد چه هر چه بیشتر دهد، تاثیر باقی مانده بیشتر و برکتش زیادتر شود و هر نفع و لذت و اثری که در آنها خیال داشت در آنچه باقی مانده خواهد دید سیری را که در دو نان مثلا می دانست و به آن عادت داشت در یک؛ بلکه در نیمه نانی مشاهده خواهد نمود و لذت و قوتی که در الوان اطعمه طلب می کرد و بهتر و بیشتر از آن را در یکرنگی پیدا خواهد فرمود، اگر خواست به همه احتمالات آن غذا، یا مال عمل کند خمس آن را بدهد آن گاه عشر تمام آن را به سیدی فقیر رفیق با همت دهد که به راستی و رضا دوباره به او برگرداند. آنگاه همین کار را با فقیر غیر سید کند آنگاه به حقوق مستحبه پردازد و به تفصیل و شروطی که بعد بیاید با التفات به مراتب آنها در مقام تقدیم و ترجیح چه حقوق متفاوتند در بزرگی و کوچکی و دینی و دنیوی و برای هر یک درجات بسیار باشد و حق نیز گاه اصلی باشد به قرار داد اول الاهی که در آن ملاحظه رسیدن خیری ظاهرا از آنها به او نشده و نباید کرد هر چند خیر بسیار رسیده چون حق رحم و همسایه و یتیم و فقیر و رحم دور شود و نزدیک و گاهی حق از روی احسانی پیدا شود که از آن شخص به او رسیده و آن خیر صاحب مراتب باشد، چه کسی که جان انسانی را بخرد البته حقش بزرگتر باشد از آن که مالی به او داده یا مالش را حفظ نموده و این حقوق گاهی جمع شود بسیاری از او در یکی چون رحم، همسایه، فقیر، عاجز، معلم دین، رفیق در سفر و حضر که راه روزیش از جاهای دیگر مسدود و دیگران به اعتماد بر او و گمان بی نیازی در آن مصاحب چیزی به او ندهند.
پس دارای سه حق مثلا از دو و آن از یک مقدم باشد و شرح محل انفاق و صدقه در باب دهم بیاید و چون طالب تزکیه چنین رفتار کند شاید امتثال فرمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) که به والی بصره عثمان بن حنیف نوشتند کرده باشد، چه از مطالبی که در آن فرمان همایون درج شده این است که نظر و تامل کن در آنچه می خوری از این خوردنی ها، پس هر چه را که عملش بر تو مشتبه شد یعنی ندانستی که حلال است، یا حرام پس آن را بینداز و هر چه را که یقین کردی به پاکیزگی راههایش یعنی از هر راه که تحصیل شده و به هر راه که باید صرف شود پاکیزه و از معایب مبراست پس تناول کن از آن و از تمام آنچه گفتیم، منکشف شد که هر که تقوای او در مقام تحصیل حلال به نحوی که ذکر شد و اهتمام در نخوردن جز آن بیشتر باشد در مقامات دیگر با نفع و محکم و با دوام و ثمر خواهد بود و الا همان است که فرمودند؛ آنچه کند بنایی است بر روی ریگ و اگر به راستی در این مقام در آید و سیر نماید، خداوند اعانت خواهد کرد زرقش را به شروط مذکوره به او خواهد رساند چه بسیار از علماء صالحین که به این وادی در آمدند و برخود تنگ گرفتند خداوند حسب الوعده که (و من یتق الله یجعل له مخرجا(261) به مقدار حاجت از ممر مرضی به ایشان رساند و چون دیگران خوردند و پوشیدند و از گرسنگی نمردند.
سید جلیل و عالم نبیل سید خلف بن سید عبدالمطلب موسوی(262) مشعشعی که از اعیان علماء حویزه(263) و معاصر شیخ بهائی و صاحب تصانیف رائقه بود و بسیار زاهد مرتاض و در لباس و خوراک طریقه جد مطهر خود را پیروی می کرد و عبادت او ضرب المثل بود در کتاب مظهر الغرائب که شرح و دعای عرفه جناب سیدالشهداء (علیه السلام) است می فرماید: وقتی کسی را که بر او اعتماد داشتم به رامهرمز فرستادم با تنخواهی که برای من طعامی بخرد به قیمت هزار درهم و او را وصیت کردم که از ارباب دیوان نخرد به جهت شبهه که در مال ایشان است، چون چند روز گذشت در خواب دیدم که گویا آن مرد وارد شده و از او پرسیدم از خرید طعام، گفت: خریدم گفتم: از ارباب دیوان چیزی نخریده باشی گفت در دو من کار، بر من مشتبه شده که ندانسته با آن طعام مخلوط شده و از حال خودش پرسیدم گفت: درد شکمی مرا آزار داد داغ کردم چون صبح شد آن مرد آمد از صورت حال پرسیدم، پس خبر داد مرا به همان نحو که در خواب دیدم از جهت طعام و درد، و وقتی در نواحی فارس بودم و امینی داشتم با والدم در حویزه بود پس در خواب دیدم که گویا آن مرد آمده و با او دو هزار درهم بود از والد که برسم صله برای من فرستاده، پس به او گفتم: می ترسم که این از اعمال دیوان باشد. گفت: از آن بابت نیست، پس او را به خداوند او را قسم دادم ساکت شد، پس دوباره قسم دادم گفت: حال که مرا قسم می دهی این از اعمال دیوان است، اما مرا بسپرده اند که تو را خبر ندهم و آن را صرف کنم در حاجت های خارجیه گفتم آن را بر گردان به سوی او چون بیدار شدم آن شخص وارد شد و با او بود آن دراهم به همان عدد که در خواب دیدم، پس از او پرسیدم گفت: به همان نحو که در خواب جواب داده بود تا آن که الحاح کردم و او را قسم دادم، پس به آن اعتراف کرد گفتم: الله اکبر به درستی که خداوند نگاه می دارد ما را از این مالها،پس آن را برگرداندم فی الحال، پس خداوند بفضل و کرم خود و عوض آن را پس از زمانی اندکی بیست هزار درهم به من داد و این از فضل خداوند بر من و بر مردم است.
مولف گوید که شیخ عیاشی در تفسیر خود از جناب باقر (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: هیچ نفسی نیست مگر آن که خداوند مقرر کرده برای او رزق حلالی که برسد به او در عافیت و از راه دیگر حرامی بر او عرضه می دارند، پس اگر از آن حرام چیزی برداشت تقاص می کند آن مقدار از آن حلال که برای او مقرر کرده بود، در نزد خداوند است سوای آن حلال و حرام فضلی بزرگ و نیز از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که فرمود: به درستی که خداوند خلایق را آفرید و قسمت نمود روزیهای ایشان را از حلال، و برایشان حرام را عرضه داشت، پس هر که درید پرده آن حرام را یعنی به آن آلوده شد کم می شود برای او از آن حلال به قدر آنچه از پرده آن حرام دریده و از او حساب آن را خواهند کشید.
در کافی از جناب باقر (علیه السلام) مروی است که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در حجةالوداع فرمود: آگاه باشید به درستی که روح الامین در دل من دمید که نخواهد مرد تنی مگر آن که روزی خود، به آخر رساند، پس از خدای پرهیز کنید و به نیکویی یا به اختصار طلب کنید و واندارد شما را دیر آمدن چیزی از روزی این که طلب نمایید آن را به چیزی از معصیت خداوند، پس به درستی که خداوند روزی ها رامیان خلق خود به حلال قسمت فرموده و به حرام تقسیم نفرموده،پس هر کس بپرهیزد و صبر نمایدروزی او از حلال به سوی او خواهد امد و هر کس بدرد حجاب پرده خداوند عزوجل را و بر دارد آن را از غیر راه حلالش کم می کنند آن را از رزق حلالش و حساب آن را از او خواهند کشید و در آیات بسیار اشاره به این مقام شده، چنانچه می فرماید: ولو ان اهل القری امنوا واتقوا لفتحنا علیهم برکات من السمآء والارض(264) اگر اهل شهرها ایمان آورند و از معاصی بپرهیزند هر آینه من درهای خیر و برکت بر ایشان بگشایم و می فرماید: ولو انهم اقاموا التورته و الانجیل و ما انزل الیهم من ربهم لاکلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم(265) اگر جهودان و ترسایان بر پا دارند، احکام تورات و انجیل را و به قرآن ایمان آرند و احکام او بر دست گیرند و به هر مشکلی به او رجوع کنند هر آینه بخورند از بالایشان و از زیر پایشان، مفسران گفتند که این دو جهت کنایه باشد و معنی آن که از جمیع شش جهت به ایشان روزی رسد چنانچه در جای دیگر می فرماید: یأتیها رزقها رغدا من کل مکان(266) و می فرماید: و الو استقموا علی الطریقه لا سقینا هم مآء غذقا(267) اگر مردم به راه راست مستقیم شوند هر آینه بنوشانیم ایشان را آب بسیار و آن کنایه از نیکی عیش و فراوانی معاش و وسعت روزی ایشان باشد چه آب اصل همه برکات است و می فرماید و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب(268)
هر کس از خدای تعالی بپرهیزد او را از هر تنگی برهاند و روزی دهد او را از آن راه که گمان نبرد و این تنگی گاهی از شبهات وساوس باشد در عقاید اصول ایمان و گاهی از میسور نبودن آنچه به اوست قوام بدن انسانی، و آیه هر دو قسم را شامل و مخرج و رزق هر یک بحسب حال اوست.
در مجمع البیان از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: روزی من حیث لا یحتسب آن است که برکت دهد خدا در آنچه به او داده و در فقیه مروی است از علی (علیه السلام) که فرمود: کسی که خداوند او را رزقی که گامی به پای خود بسوی او دراز نکرده و زبان را برای او نگشاده و جامه به جهت او بر خود نپوشیده و خود را بر او عرضه نداشته و از آنها نیست که خداوند او را در قرآن ذکر فرموده (و من یتق الله(269)
در قصص امم سالفه که عزلت از مردم و سیاحت بر ایشان روا بود خصوص در بنی اسرائیل حکایات بسیار نقل شده عباد و رهبانان که در غارها و کهف ها و صومعه ها تنها مشغول عبادت بودند و روزی به توسط بشر یا شجر یا از غیب عندالحاجة به ایشان می رسید و این امت اگر معاشرت را با تقوا ضم کنند، البته از برکت محمد و آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از مقام ایشان بگذرند ولیکن حیف که رشته تقوا را از دست دادند در وادی خذلان مانده از آن دسته سابقین مسارعین به سوی خیرات و الطاف خاصه الاهیه به مراحل دور افتادند.
فصل سوم: در فایده سوم صدقه است که از آیه شریفه ظاهر می شود و آن صلوات رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) چنانچه فرمود: و صل علیهم ان صلاتک سکن لهم والله سمیع علیم(270) ای پیغمبر رحمت بطلب از خدای برایشان یعنی صدقه دهندگان؛ زیرا که دعای تو یا دعاهای تو سکون نفس و طمأنینه او بر ایشان است و خدای تعالی شنوا و داناست و ظاهر آیه آن است که این سکون پیش از دادن صدقه و دعا کردن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نباشد و پس از آن دو پیدا شود؛ پس به دیدن سکون مکشوف می شود، که آن جناب دعا کرده چه خواهد آمد که فرقی در این مقام میان حضور و غیاب و موت و حیات نیست و دعای آن جناب مستجاب شده و از آن پی برده می شود، به قبول شدن صدقه پس به این فائده توان تمیز داد میان صدقه قبول شده و نشده.
پس از همه فائده ها بهتر و نفعش بیشتر چه مشاهد اثر قبولی عمل مطابق آنچه فرمودند آیتی باشد تمام بر اثبات وجود مقدس خداوند تبارک و تعالی و صدق رسالت حضرت خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) و صدق آنچه وعده دادند از جزاء بر اعمال حسنه، پس بر شوق و رغبت بیفزاید و به خداوند نزدیک نماید، پس به دادن صدقه پایه از توحید و نبوت و معاد محکم و شوق به کردن کردارهای نیکو زیاد پس صدقه عملی باشد از سایر اعمال ممتاز به کثرت فائده و بزرگی و توضیح آنچه از آیه شریفه ظاهر می شود و می توان احتمال داد و ذکر کرد از آنچه مربوط است به مقصود متوقف است، بر بیان چند امر.
اول: آن که مقام طبقات امت در نزد آن جناب مختلف و متفاوت و به حسب آن مراتب دعای آن جناب درباره ایشان مختلف بود طایفه ای از آنها چنانند که دعای آن جناب درباره ایشان بی فایده و خداوند اثر اجابت را از آن برداشته به نحوی که با الحاح سودی ندهد و نتیجه نبخشد چنانچه می فرماید:
الذین یلمزون المطوعین من المؤمنین فی الصدقا