فهرست کتاب


کلمه طیبه

میرزا حسین طبرسی نوری معروف به محدث نوری

باب چهارم: در بیان لزوم احترام و تعظیم علماء و مؤمنین و طالبان، معالم دین خاتم النبین (صلی الله علیه و آله و سلم) و بیان حقیقت و کیفیت آن بالنسبه به اهل علم و ذکر لزوم معاشرت و استیناس به آنها و فواید آن و این بابب در چند فصل است.

1. در لزوم احترام علما و درجات آنها و احترام ائمه علیهم السلام.
2. عهدنامه رسول خدا برای قبیله سلمان.
3. عهدنامه امیرالمؤمنین.
4. در ستایش دانش و معرفت.
فصل دوم: در بیان حقیقت تعظیم به قلب و نتیجه آن.
فصل سوم: 1. در شرح تعظیم به قلب و نتیجه آن.
2. در آداب مجالست با علما.
فصل چهارم: 1. در تحریص بر مباشرت با علما.
2. در نهی از مجالست با اشرار و اهل بدع.
فصل اول: در لزوم احترام و توقیر و قبح توهین و تحقیر اهل علم.
بر ارباب بصیرت پوشیده نیست، که فهمیدن و دانستن قدر بزرگواران و لازم الاحترام پنداشتن شخصی، یا طایفه ای از اهل دانش یا غیر ایشان را، از دو طرق می توان دریافت. اگر چه گاهی به قابلیت فطری و موهبت الهی نیز پیدا شود ولی تحصیل قابلیت آن بسیار دشوار است.
اول: از دیدن و شنیدن گفتار و رفتار و آداب اجلال و تعظیم و احترام اشخاصی که گفتارشان سنجیده و مطاع و رفتارشان پسندیده و لازم الابتاع و سیرت و سلکوکشان حکیمانه و طریقه و آیین شان عاقلانه است هر شخصی یا طایفه را توان یافت. بزرگی و عظمت: جماعت را هر چند در صفات و افعال مجهول باشند و هر قدر شخص با دیده بصیرت تجدید نظر در احترامات قولی و فعلی و سلوک رؤسای دین یا دنیا نماید، جلالت قدر و عظم شأنشان در قلب جلوه کند، پس هر قسم که آنها به اینها تعظیم کنند و او نیز کند و اگر واقف نشد، بر آنچه آنها واقف شدند از سر تعظیم و علت احترام لااقل از متابعت ایشان تخلف ننماید. چه می داند که قول و فعل عقلاء بی غرض صحیح معقول نیست و این راهی است نزدیک و آسان برای اکتساب اکثر صفات پسندیده.
دوم: دریافتن سبب و بزرگواری شخص لازم التکریم و تدبر در صفات کامله کامنه در او، چه به مجرد التفات بوی بزرگی و قرا و در قلب جای گیرد و قهر برانگیزاند، شخص را به تعظیم و توقیر به نحوی که خواهد آمد و این محتاج است به دانستن چیزهایی که موجب تعظیم است و یافتن موجبات در آن شخص و این راه از هر جهت بهتر و برتر و محکم تر از اول است و به زودی از دست نرود.
اما طریق اول در این جا پس به مراجعت کردن در کلام ملک علام است و اخبار حضرت خیرالانام و ائمه هدی (علیه السلام) و ملاحظه نمودن در آداب و رفتار و امر فرمود نشان به توقیر و تعظیم در موارد بسیار به مقداری که واضح و روشن گردد. که دانشوران، خدا پرست در نظر ایشان چقدر، قدر داشتند و به چه اندازه محترم بودند. و با اینها قولا و فعلا چه نوع تعظیم می فرمودند، پس اگر ایمان شخص به خدا ثابت و به حجت های او تمام و کردار و گفتارشان را منزه از عیب و مبرا از عبث و فساد دانست، پس متابعت دستورالعمل و اطاعت فرمانشان لازم و متحممم و الا، ما را با جاهل بی باک سخنی نیست، چه کملا از تکالیف جزئیه آنانی است که از ایمان بهره برده اند، پس می گوییم که خداوند در مراتب بلندی و برتری درجات علماء می فرماید: یرفع الله الذین امنوا منکم والذین اوتوالعلم درجات(69) بلند می کند خداوند آنان را که ایمان آوردند از شما و کسانی که داده شد به ایشان علم درجات، یعنی بلندی مراتب پس علماء از میان مؤمنین به درجاتی بلندی در قیامت چنانچه از جمله از اخبار روز جزا معلوم می شود یا بلند کرده در اصل خلقت در دنیا و آخرت نظیر آنچه فرمود در حق اهل بیت (علیه السلام) (و یطهرکم تطهیرا(70) مراد آفریدن خداست ایشان را پاک از لوث معاصی و رذائل و قبایح. هر چند قدرت بر فعل و ترک داشته، نه اینکه گاهی بر ایشان گذشته که ذیل دامنشان والعیاذ بالله به آن کثافات ملوث شده و خداوند بعد از آن وعده تطهیر به ایشان داده، پس خداوند علمایی را که مؤمن کاملند در اصل خلقت، به درجه بلند کرد.
چنانچه در بصائر از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمودند: به درستی که خداوند مؤمن را از طینت جنت آفرید و هر گاه خداوند خیری را برای بنده اش بخواهد روح را و جسد او را پاکیزه کند پس نمی شنود از خیر چیزی را مگر آن که می شناسد حق او را و نمی شنود چیزی از منکر مگر انکار می کند او را و ظاهر است که این صفت؛ صفت عالم عامل است، چه غیر او یا اصلا خیر را نشنیده و یا شنیده و نشناخته و معتقد نشده یا آن که منکر را انکار کرده و همچنین بلند کرده درجه ایشان به حسب صفات، چنانچه فرموده: (انما یخشی الله من عباده العلماء(71)، یعنی جز این نیست که بندگان خدا ترس، آنانند که علماء هستند و خشیث خداوند از اعظم صفات حسینیه نفسانیه است.
کراچکی در معدن الجواهر از ائمه (علیهم السلام) روایت نموده که اصل دنیا و آخرت یک چیز است و آن خوف از خدای تعالی است و اکثر صفات حمیده از او ناشی و منبعث است، چون زهد و تواضع و ورع و اخلاص و خشوع و صبر بر تکلیف طاعت و ترک معصیت و مشتهیات و صبر بر بلا و امثال آن همچنین غیر خوف از سایر صفات نفسانیه؛ چنانچه خواهی دانست و همچنین بلند کرده ایشان را به افعالشان که: ان الذین اوتوا العلم من قبله اذا یتلی علیهم یخرون للاذقان سجدا و یقولون سبحان ربنا ان کان وعد ربنا لمفعولا و یخرون للاذقان یبکون و یزیدهم خشوعا(72) و بلند کرده درجه تشریف و احترامشان را در دنیا و آخرت.
چنانچه در تفسیر عسکری (علیه السلام) مذکور است که عرض شد خدمت امام علی نقی (علیه السلام) که مردی از فقهای شیعه صحبت کرد با بعضی از ناصبی ها پس فقیه او را به دلیل و برهان، عاجز و لال کرد به نحوی که مفتضح و رسوا شد، پس داخل شد بر آن جناب و در صدر مجلس شریف، مسند بزرگی گذاشته بودند و آن حضرت نشسته بودند خارج از آن دست و در محضر همایون جماعتی بودند از علویین و بنی هاشم، پس پیوسته آن حضرت آن فقیه را بالا می برد، تا آن که نشاندش بر مسند و رو فرمود به سوی او، پس گران آمد این گونه احترام بر آن اشراف اما علویین؛ پس آن جناب را بزرگتر از آن دانستند که سرزنش کنند؛ اما هاشمیین پس رئیس شان گفت: یابن رسول الله، این چنین مقدم می دارید عامی را بر سادات بنی هاشم از طالبیین و عباسیین حضرت فرمودند: زینهار، نباشید از آنهایی که خداوند در حقشان فرمود:
الم تر الی الذین اوتوا نصیبا من الکتاب یدعون الی کتاب الله لیحکم بینهم ثم یتولی فریق منهم و هم معرضون(73) آیا نظر نمی کنی به کسانی که داده شده به ایشان سهمی از کتاب خدا که خوانده می شوند به سوی کتاب خدا تا حکم کند، میان ایشان پس پشت دهند فرقه از اینها و روی گردان باشند به قلب پس فرمود: آیا راضی می شوید به کتاب خدا عزوجل حکم باشد، گفتند: بلی، فرمود: آیا خدا نمی فرماید:
یا ایهاالذین امنوا اذا قیل لکم تفسحوا فی المجالس فافسحوا یفسح الله لکم و اذا قیل انشزوا فانشزوا یرفع الله الذین امنوا منکم والذین اوتواالعلم درجات(74) پس راضی نشد از برای عالم مؤمن مگر این که بلند شود درجه اش بر عالم غیر مومن، همچنان که راضی نشد، برای مومن مگر این که بلند شود، بر کسی که مومن نیست، آیا فرمود بلند می کند خدا کسانی را که داده شد به ایشان علم چندین درجه، یا فرمود بلند می کند خدا کسانی را که داده شد به ایشان شرف نسب به چند درجه آیا خدا نفرمود: (هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون(75) آیا برابر و در یک رتبه اند دانایان و نادانان، پس چگونه منکر دانستید بلند کردن من، قدر آن شخص را، چنانچه خداوند بلندش نمود به درستی که شکستن او صولت فلان ناصبی را به براهین الهیه که تعلیم کرده بودم به او، هر آینه برای او از هر شرفی در نسب افضل است.
در اختصاص شیخ مفید مروی است که: روزی سلمان فارسی داخل شد و در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس تعظیم کردند او را و مقدم داشتند و در صدر نشانیدند، به جهت اجلال و ادای حق پیروی او و اختصاص به مصطفی و آل او صلوات الله علیهم، پس عمر داخل شد و نظر کرد به سوی او و گفت: کیست این عجمی که بر عربها مصدر نشسته، پس حضرت بر منبر برآمدند و خطبه خواندند و فرمودند: به درستی که مردم از عهد آدم تا امروز مثل دندانهای شانه اند فضلی ندارد عربی بر عجمی و سرخ چهره بر سیاه مگر به تقوی و سلمان دریایی است که از او چیزی کم نمی شود و گنجی است که تمام نمی شود. سلمان از ما اهل بیت است و مانند نهری است که حکمت عطا میکند و برهان افاضه می نماید و از تشریفات الهیه است که ملائکه بالهای خود را بر زمین می گسترند برای طلبه علم از روی رضا و خوشنودی، چنانچه در اخبار بسیار وارد شده و همچنین شفاعت کردن ایشان در روز قیامت بعد از انبیاء (علیهم السلام) است.
چنانچه در تفسیر امام مذکور است که حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: هر که از شیعیان ما به شریعت ما دانا باشد و ضعیفان شیعیان ما را از ظلمت جهل به نور علمی که به او رسیده برهاند، در روز قیامت و تاجی بر سر او باشد. که روشن کند جمیع اهل عرصات را و حله پوشیده باشد که برابری نکند با یک تار آن، تمام دنیا، پس منادی از جناب حق تعالی ندا کند، که بندگان خدا، این عالمی از شاگردان آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است، پس هر کس را که این عالم، در دنیا از حیرت جهل بیرون آورده در این روز به نور او چنگ زند، تا او را از حیرت و ظلمت عرصات به نزهتگاه جنات رساند، پس هر که از او هدایتی یافته باشد با او در بهشت درآید و حضرت فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: که از پدرم شنیدم که فرمود: علمای شیعیان ما، چون به حشر در آیند، به قدر علوم و ارشادشان خلایق را، حله های کرامتشان پوشانند، حتی این که گاهی باشد بر یکی از ایشان هزار هزار حله از نور پوشانند و منادی از جانب خداوند ندا کند، که ای جماعتی که تکفل کردید یتیمان آل محمد را، و ایشان را خوش برداشت نمودید و رعایت و هدایت کردید در وقتی که از پدران حقیقی که پیشوایان ایشان جدا مانده بودند آن یتیمان را که شاگردان شما بودند. به قدر آنچه از شما علم آموختید، ایشان را، خلعت بپوشانید، پس به قدر تعلیم شان خلعت بر ایشان پوشانند، تا این که یکی را شود که صد هزار خلعت دهند و همچنین ایشان خلعت پوشانند، جمعی دیگر را که از ایشان یاد گرفته اند پس ندا رسد که خلعت هایی که بخشیده اند به ایشان عوض کنید و مضاعف گردانید پس حضرت فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: که هر تاری از آنها از آنچه بر آنها می تابد هزار هزار مرتبه بهتر است.
حضرت علی بن موسی (علیه السلام) فرمودند: روز قیامت به عابد می گویند چه خوب مردی بودی همتت برای نفس خودت بود که مردم را از مزاحمت خود آسوده کردی، و به درستی که فقیه آن است که بر مردم خیر خود را بریزد و ایشان را از دشمنان ایشان نجات دهد و بر ایشان نعمت های بهشت خدا را زیاد کند و بر ایشان خوشنودی خدا را تفضل کند، پس به این فقیه می گویند ای آن کسی که کفالت یتیمان آل محمد می کردی و ضعیفان شیعیان را هدایت می نمودی، باش تا شفاعت کنی کسانی را که از تو علمی اخذ کرده اند، پس بایستد و به شفاعت او داخل بهشت شوند. فئامی و فئامی تا ده فئام که، هر فئام صد هزار کس باشد، که بعضی از او کسب علم کرده اند و بعضی از شاگردان او و بعضی از شاگردان شاگردان او و همچنین تا روزی قیامت، پس به بیند چه قدر فرق است میان این دو منزلت.
و در بصائر از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که: چون روز قیامت شود بر انگیزاند خدای عزوجل عالم و عابد را، پس چون بایستند هر دو در محضر خداوند بفرماید به عابد برو به بهشت و عالم را بگو از برای مردم به جزای حسن تو مر ایشان را شفاعت کن.
و از جمله تشریفات الهیه آن که نظر کردن بروی عالم عبادت قرار داد؛ چنانچه در من لایحضره الفقیه روایت کرده که نظر به سوی کعبه عبادت است و نظر به سوی والدین عبادت است و نظر به سوی قرآن بدون قرائت نیز عبادت است و نظر به سوی روی عالم عبادت است و نظر به سوی آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) عبادت است و نشستن نزد ایشان را عبادت قرار داده است.
چنانچه در امالی، از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده: که هیچ مؤمنی نمی نشیند نزد عالم ساعتی مگر این که ندا میکند او را پروردگار او که نشستی پیش حبیب من، قسم به عزت و جلال من که هر آینه بنشانم تو را در بهشت با او باکی ندارم و نیز خانه های ایشان را معظم داشته و امر فرموده به احترام و بلند کردن آن فرموده فی بیوت اذن الله أن ترفع و یذکر فیها اسمه(76)
و در اکمال الدین از جناب باقر (علیه السلام) مروی است که: مراد از بیوت، خانه های انبیاء و رسل و حکماء و ائمه هدی (علیهم السلام) است و در تفسیر عیاشی از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که حکمت معرفت و فقه در دین است، پس هر کس از شما فقیه شد پس او حکیم است و مردن احدی از مومنین محبوب تر نیست نزد شیطان از فقیه، و کیفیت بلند کردن آن خانه ها در باب آینده خواهد آمد. و نیز خواب عالم را عبادت قرار داد؛ چنانچه در نهج البلاغه است و در عیون و غیره از حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که سه مرتبه فرمودند: بار خدایا رحم کن خلفای مرا کسی عرض کرد: یا رسول الله، خلفای شما کیستند فرمودند: کسانی که احادیث و سنت مرا روایت می کنند، پس آنها را به امت من یاد می دهند و مقتضای این خبر آن است که باید با علما در مقام تعظیم و احترام رفتار کرد به نحوی رفتار باید کرد گویا با خود آن جناب رفتار می کنید چه ایشان را جانشین خود خوانده و جانشین، شریک است با کسی که او را در جایش نشانده در اجرای احکام مگر در آنچه معلوم شود که از خصایص اوست و کیفیت تعظیم آن جناب که در قرآن ذکر شده پاره از آن خواهد آمد.
و شیخ کشی در رجال خود از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده که فرمودند: مقام و منزلت شیعیان ما را به قدر آنچه از روایت می دانند بشناسید و به روایت دیگر فرمودند: منازل مردم را در نزد ما به قدر روایتشان از ما بشناسید و ایضا از ابی الجارود نقل کرده که گفت؛ گفتم: به اصبغ بن نباته به چه اندازه بود مقام این مرد - یعنی حضرت امیر (علیه السلام) - در نزد شما گفت: نمی دانم چه می گویی جز این که شمشیرهای ما بر شانه ما بود، پس به هر کس اشاره می کرد او را به آن شمشیر می زدیم و می فرمود: به ما تعهد کنید، پس قسم به خدا که تعهد شما برای طلای و نقره نیست تعهد شما، نیست مگر از برای مرگ به درستی که قومی پیش از شما از بنی اسرائیل معاهده کردند، میانه خود یعنی از برای مرگ، پس نمرد احدی از ایشان، تا آن که پیغمبر قوم خود شد. یا پیغمبر قریه خود یا پیغمبر نفس خود شد. و به درستی که شما به منزله ایشانید جز این که پیغمبر نیستید.
و علامه حلی در اول کتاب تحریر از حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت نموده که، علمای امت من به منزله انبیای بنی اسرائیل اند، پس هر چه معلوم شود که از خصایص خاصه انبیاست چون عصمت فطری و نزول وحی و مثل آنها علما را از آن بهره نیست و در باقی فضائل و احکام و آداب متعلق به ایشان شریکند و از این قبیل است آنچه رسیده که ایشان وارث انبیاء و نواب ائمه اند و بر خلایق از جانب ایشان حجتند.
چنانچه در کافی از جناب ختمی مآب روایت کرده که: علما هر آینه ورثه انبیاءاند و به درستی که انبیاء دینار و درهمی میراث نگذاشته اند؛ بلکه علم را میراث گذاشته اند، پس هر که گرفت چیزی از آنها به تحقیق که گرفته بهره تامی و ایضا عمر بن حنظله از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده، سئوال کرد که میان دو نفر از اصحاب ما منازعه شده در دینی یا میراثی، چه کنند فرمودند: نظر کنند به یکی از شماها و کسانی که احادیث ما را روایت کنند و در حلال و حرام ما تامل نمایند و به شناسند احکام ما را پس راضی باشند به حکومت او به درستی که من او را بر شماها حاکم گردانیدم، پس هرگاه حکم کند و از او قبول ننمایند استخفاف کردند حکم الهی را و رد کردند بر ما و رد کننده بر ما رد کننده بر خداست و آن در عرض شرک به خداوند است.
در تهذیب مرویست که آن حضرت ابوخدیجه را به سوی اصحاب خود فرستادند و فرمودند: بگو به آنها مردی را میان خود قرار دهند که شناخته باشد حلال و حرام ما را پس به درستی که من او را بر شما قاضی کردم.
و در اکمال الدین مروی است که: حضرت حجة (علیه السلام) در جواب توقیع اسحاق بن یعقوب نوشتند: (اما، حوادث واقعه، پس رجوع کنید در آنها به سوی روات حدیث ما، پس البته از جانب ما حجتند بر شما و من حجت خدایم و در احتجاج مروی است که حضرت صادق (علیه السلام) به حسن بصری فرمودند: در تفسیر آیه شریفه: و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهرة و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالی و ایاما امنین(77) میان آنان و قریه های که برکت داده بودیم قریه هایی آبادان و بر سر راه پدید آوردیم و منزلهای برابر معین کردیم. در آن راهها ایمن از گزند، شبها و روزها سفر کنید.
در احتجاج طبرسی مذکور است که حضرت عسکری (علیه السلام) نامه نوشتند به شیخ جلیل علی بن بابویه و در اول آن بعد از حمد و صلوة چنین است اما بعد یا شیخی و معتمدی یا اباالحسن علی بن الحسین القمی و قفک الله لمرضاته و جعل من صلبک اولاادا صالحین برحمة(78) و در آخر آن است (یا شیخی وأمر جمیع شیعتی بالصبر زهی شرافت علم که صاحبش را به درجه ای رساند که امام (علیه السلام) به او چنین مخاطبه کند و هم در آن کتاب است صورت توقیعاتی که حضرت حجة به شیخ مفید علیه الرحمه نوشته در اول یکی از آنها چنین است من عبدالله المرابط فی سبیله الی ملهم الحق و دلیله بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیک ایها الناصر للحق الداعی الیه بکلمة الصدق(79) و در عنوان دیگری چنین است.
للاخ السدید و المولی الرشید الشیخ المفید ابی عبدالله محمد بن محمد بن النعمان ادام الله اعزازه من مستودع العهد المأخوذ علی العباد بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد سلام علیک ایها الولی المخلص فی الدین المخصوص فینا بالیقین فانا نحمد الیک الله الذی لا اله الا هو و نسئله الصلاة علی سید و مولانا و نبینا محمد و اله الطاهرین و نعلمک ادم الله توفیقک لنصرة الحق و اجزل مثوبتک علی نطقک عنا بالصدق انه قد اذن لنا فی تشریقک بالمکاتبة و تکلیفک مانؤدیه عنا الی موالینا قبلک(80)
و در اول سومی چنین است هذا کتابنا الیک ایها الاخ الولی والمخلص فی ودنا الصفی والناصر لنا الوفی حرسک الله بعینه التی لاتنام(81) و در اول چهارم چنین است هذا کتابنا الیک ایها الولی الملهم للحق العلی(82) و در مجالس المومنین مذکور است که این چند بیت منسوب است به آن حضرت که در مرثیه شیخ علیه الرحمه فرموده اند که بر قبرشان نوشته دیدند.
لا صوت الناعی بفقدک انه - یوم علی ال الرسول عظیم
ان کنت قد غیبت فی جدث الثری - فالعدل و التوحید فیک مقیم
و القآئم المهدی یفرح کلما - تلیت علیک من الدروس علوم(83)
و در کتاب فصول سید مرتضی مذکور است، که علو مرتبه هشام بن الحکم در نزد جناب صادق (علیه السلام) به جایی رسید که در منی به خدمت آن حضرت رفت و در آن زمان جوان تازه خط بود و جمعی کثیر از مشایخ شیعه در مجلس آن حضرت نشسته بودند، پس آن حضرت او را بالاتر از همه جا داد، با آنکه آنها کهن سال بودند و چون آن حضرت از قراین حال استنباط نمود که آن جماعت را تقدیم هشام دشوار آمد، روی به اصحاب نمود و فرمود: این به دل و زبان یاور ماست. و شیخ صدوق روایت کرده از احمد بن محمد بن ابی نصر که از اجلای فقهای شیعه است، که گفت: حضرت رضا (علیه السلام) حماری برای من فرستاد پس سوارش شدم و به خدمت آن حضرت مشرف شدم و در آن شب در خدمت ایشان ماندم تا آنکه از شب آن قدر که خدا خواست گذشت، پس چون خواست برخیزد به من فرمود: تو را قادر بر مراجعت به مدینه نمی بینم گفتم: بلی فدای تو شوم، فرمود: پس شب را در نزد ما بسر ببر، و صبح کن به برکت خدای عزوجل گفتم: چنین کنم فدای تو شوم، فرمود: ای کنیز فرش کن از برای او فرش مرا و بینداز از برای او لحاف مرا، که در آن می خوابم و بگذار زیر سرش متکای مرا، پس من در نفس خود گفتم که رسیده به آنچه من رسیدم در امشب. به تحقیق که قرار داد از برای من از منزلت در نزد او. عطا فرمود از فخر، چیزی که نداد و آن را به احدی از اصحاب ما، حمار خود را برای من فرستاد و فرش کرد. و شب را به سر می برم و در لحاف او و گذاشته شده در زیر سر من متکای او. نرسید به این چنین مقام احدی از اصحاب ما، می گوید من در نفس خود چنین می گفتم و حضرت نشسته بود پس فرمود: ای احمد، نبرد نفس، به سوی این فخر، برای خدا عزوجل تذلل کن.
در رجال کشی از حضرت صادق (علیه السلام) مروی است، به ابان بن تغلب فرمودند: با اهل مدینه بنشین به درستی که من دوست می دارم، این که در شیعیان مثل تویی پیدا شود و نجاشی از حضرت باقر (علیه السلام) روایت نموده: در مسجد مدینه بنشین و فتوی بگو برای مردم که من دوست دارم که در شیعه، مثل تو پیدا شود. و ابن شهر آشوب در مناقب روایت کرده که عبدالرحمن سلمی سوره فاتحه را به فرزند امام حسین (علیه السلام) تعلیم کرد پس چون آن را بر پدر بزرگوار خواند به عبدالرحمن هزار اشرفی و هزار حله عطا کرد و دهنش را از در پر کرد، پس کسی از جهالت بر این موهبت اعتراض کرد فرمودند: کجا این عطای ما مقابله می کند به اعطای او، یعنی تعلیم آن طفل.
در نهج البلاغه در عهدنامه که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای مالک اشتر نوشته اند، در ضمن کیفیت تکلیف او به قضات و حکام شرع مذکور است که وسعت بده در عطای آنها به قدری که حاجتشان را از مردم برداشته شود. و ایشان را در نزد خود رتبه و منزلتی بده که در آن احدی از خاصه تو طمع نکند.
در کافی از آن جناب مروی است چون عدی بن حاتم بر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد و آن حضرت او را داخل خانه خودش نمود و نبود در خانه جز زنبیلی و متکایی از پوست دباغی کرده، پس حضرت آن متکا را به جهت عدی گذاشتند و دیگران نقل کرده اند که خود آن حضرت بر زمین نشستند و در تفسیر امام (علیه السلام) مذکور است که شخصی کسی را در خدمت حضرت سجاد آورد به اعتقاد این که او کشنده پدر اوست، پس آن مرد اعتراف کرد، لذا به ثبوت قصاص بر او حکم فرمودند: و خواهش کردند که از او درگذر تا خداوند اجر او را زیاد کند. گویا نفس او راضی نبود، پس حضرت فرمودند: به مدعی خون خواه، اگر به خاطر آوری برای این مرد حقی بر خود، پس به او این جنایت را ببخش و از این گناهش و درگذر؛ عرض کرد یابن رسول الله، او را حقی بر من است اما نمی رسد به حدی که از خون پدرم بگذرم. فرمودند: پس چه قصدی داری عرض کرد به عوض خون پدرم می خواهم او را بکشم و اگر می خواهد آن حقی را که بر من دارد به دیه مصالحه کند مصالحه می کنم و از او می گذرم. حضرت فرمود: حق او چیست عرض کرد یابن رسول الله، او مرا توحید خداوند نبوت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامت علی (علیه السلام) آموخت. پس حضرت فرمود: پس این آیا وفا نمی کند به خون پدر تو، بلی والله این خونهای تمام اهل زمین را از اولین تا آخرین، سوای ائمه (علیهم السلام) وفا کند (اگر کشته شوند به خون ایشان هیچ چیز وفا نمی کند، آیا قانع می شوی از او هدیه، یعنی خون بها، گفت آری حضرت به قاتل فرمود: آیا می گردانی برای من ثواب تعلیم تو او را، تا ببخشم به تو دیه را؛ پس به آن از قتل نجات بیابی، عرض کرد، یابن رسول الله، من محتاجم به آن و تو بی نیازی، پس به درستی که معاصی بزرگ است و دین من میان من و این مقتول است، نه میان من و این، حضرت فرمود: پس آیا خود را تسلیم کنی از برای کشتن محبوب تر است در نزد تو از ثواب تعلیم، گفت: آری، پس حضرت فرمود: به ولی مقتول معادل کن جنایت این مرد را به انعامش به تو، اما کشتن پدرت پس محروم کرد او را لذت دنیا و تو را نیز از انتقاع از او محروم کرد؛ پس خود بسنج این معنی را که اگر صبر کنی و تسلیم نمایی؛ پس رفیق پدرت در بهشت خواهی بود و چون آموخت به تو ایمان را واجب کرد برای تو بهشت دائم خدا را و نجات داد تو را از عذاب دائمی، پس احسانش به تو چندین برابر بیشتر از جنایت اوست یا آنکه می بخشی او را به جزای احسان او بر تو، تا آگاه کنمت به حدیثی از فضایل رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) که بهتر است برای تو از دنیا و آنچه در اوست و یا اگر دریغ نمایی از این که به بخشی او را پس بدهم به تو دیه اش را تو مصالحه کنی او را بر آن، پس برای او نقل می کنم آن حدیث را نه برای تو و آنچه از دست تو بر آید از این حدیث از دنیا و آنچه در اوست اگر عبرت بگیری به او بهتر است، پس آن مرد گفت: یابن رسول الله، بخشیدم او را بی دیه و چیزی دیگر مگر طلب رضای خداوند عالم و به جهت فرمایش شما پس بیان نما یابن رسول الله آن خبر را پس حضرت بیان فرمود قدری از آن در تفسیر هست و بقیه آن از اصل ساقط شده)(84)
در تحف العقول منقول است که حضرت کاظم (علیه السلام) به هشام فرمودند: ای هشام، یاد بگیر از علم آنچه را نمی دانی و تعلیم کن به جاهل آنچه را می دانی و تعظیم کن عالم را، به جهت علمش و بگذر از منازعه با او و کوچک گیر جاهل را و مران او را از خود؛ بلکه نزدیک خود بیارش و علم را بیاموزش.
در کافی از عبدالله بن عجلان سکونی روایت کرده که گفت: عرض کردم به خدمت حضرت باقر (علیه السلام) به درستی که من بسا هست قسمت می کنم چیزی را میان اصحاب خود که به آن مواصلت به ایشان می کنم، پس چگونه بدهم ایشان را، فرمود: عطا کن به ایشان به موجب هجرت در دین و فقه و عقل و چون در سلسله علمای این امت رئیس و مقدم جناب سلمان فارسی است و در صورت عهدی که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) برای ارقاب و عشایر او که از کفار بودند نوشته اند نهایت تعظیم و تجیل از آن جناب بود و قدری از آن را ابن شهر آشوب در مناقب و صاحب تاریخ گزیده نقل نموده؛ چنانچه در کتاب نفس الرحمن ذکر نمودیم و در سال تالیف این کتاب میمون، ذریه منسوب به آن جناب از اهل شیراز به سامره مشرف شدند و با ایشان طومار کهنه بود، که به خط خوش و جدول طلا داشت و در آن بود عهد مرقوم و عهدی دیگر از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) که به خط حضرت امام حسین (علیه السلام) است و هر دو از روی نسخه ای بود که از نسخه اصل نوشته شده بود و ترجمه اول بین سطور دویم پس از اتمام ذکر عهد نوشته بود و در آخر آن اسامی شهود بر صحت نسبت خط عهد دویم به آن حضرت ثبت بود از سادات و غیرهم که تاریخ شهادت پاره ای از آن در سنه چهارصد و هفتاد و نه بود و چون نسخه آن کمیاب و نشر آن لازم و مقداری از آن مناسب کتاب بود لهذا تمام آن را با ترجمه آن و اسامی شهود مختصرا نقل کرده.
عهد وثیق من رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) للمو ابدة و الهراندة و عشیرتهم و ذرایهم، نسخه منشورة به خط امیرالمؤمنین (علیه السلام)، هذا کتاب من رسول الله الی حی فروح الفارسی(85) سلمان الفارسی رضی الله عنه و اهل بیته و عقبه و ماتنا سلوا من سلم منهم او اقام سلام الله الاحد الیک ان الله امرنی ان اقول لا اله الا الله وحده لا شریک له اقولها و امرالناس بها و الخلق خلق الله و الامر کله لله خلقهم و احیاهم و اماتهم و هو ینشرهم و الیه المصیر و کل امر و یزول و ینقدویضی؛ و کل نفس ذائقة الموت؛ و لامرد لامرالله و لا نقصان لسلطانه، و لا نهایة لعظمته و لاشریک له فی ملکه سبحان مالک السموات و الارض یقلب الامور و یدبر الخلق کما یشاء سبحان الذی لا یحط به ضقة قائل و لا یبلغه و هم متکفر و لا یدرکه بصر الذی افتتح بالحمد کتابه و جعل له ذکرا و رضی به من عباده شکرا احمده علی نعمه التی لا یحصیها احد عدد من حمدالله، و اشهد ان لا اله الا الله، فهو فی العلن والسر والکلائة(86) و العصمة یا ایها الناس اتقوا ربکم و اذکروا یوم ضغطة الارض و نفخ نار الجحیم و الفزع الاکبر و الندامة و الوقوف بین یدی رب العالمین اذنتکم کما اذنکم المرسلون لتسئلن عن النبا العظیم. و لتعلمن بناه بعد حین فمن امن به و صدق بما جآءنی من وحی ربی له مالنا و علیه علینا و له العصمه فی الدنیا و السرور فی جنات النعیم مع الملائکة المقربین و الانبیاء المرسلون والامن والخلاص من عذاب الحجیم هذا ما وعدالمومنین وان الله یرحم من یشاء و هوالحکیم العلیم شدید العقاب، لمن عصی و هوالغفور الرحیم، ولو انزل هذاالقرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیةالله فمن لم یومن به، فهو من الضالین و من امن بالله و بدینه و برسوله فهو فی درجات الفآئزین.
و هذا کتابی ان لهم ذمة الله و ذمة رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی انبیائه و علی دمائهم و اموالهم فی الارض التی اقاموا علیها سهلها و جبلها و عیونها و مراعیها غیر مظلومین ولا مضیق علیهم فمن قرء علیه کتابی هذا، من جمیع المومنین فلیتحفظهم و یبرهم و یحوطهم و یمنع الظلم عنهم لایتعرض لهم بالاذی والمکاره و قد رفعت عنهم جز الناصیة والزنارة و الجزیة الی الخمس و العسر وسائر المؤن والکف و ایدیهم طلقة علی بیوت النیران و ضییعها و امالها ولا یمنعونهم من اللباس الفاخر و الرکوب و بناء الدور والاصطبل و حمل الجنائز واتخاذ ما یجدون فی دینهم و مذاهبهم و یفضنلونهم علی سائر الملل من اهل الذمة، بان حق سلمان رضی الله عنه، واجب علی جمیع المومنین یرحمهم الله فانزل الی بالوحی ان الجنة الی سلمان اشرق من سلمان الی الجنة و هو ثقتی و امینی و ناصح لرسول الله والمومنین و سلمان منا، فلا یحالفن احد هذه الوصیة فیما امرت به من الحفظ و البر لاهل بیت سلمان و وارثهم من اسلم و اقام علی دینه و من خالف فقد خالف الله خیر و ثواب و من اذاهم فقد اللعنة الی یوم الدین و من اکرمهم فقد اکرمنی و له عندالله خیر و ثواب و من اذاهم فقد اذانی و انا خصمه یوم القیمة جزائه جهنم و برئت منه ذمنی والسلام علیکم و لیحییکم ربکم و کتب علی بن ابیطالب (علیه السلام) بامر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و سلم بحضوره.
ترجمه: پیمانی است استوار از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از برای دانشمندان و روسا و حکام مجوس و مجاوران یا خادمان یا دانایان آتشکده، یا قاضیان گبران و قبیله و تبار و فرزندان ایشان. نسخه فرمانی است به خط امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام).
این نامه ایست از پیغمبر خدا به سوی قبیله فروح(87) پارسی سلمان فارسی که خداوند از او خوشنود باد و اهلبیت او و هر که در پس او آید و آنچه از نسل ایشان آیند. کسانی که از ایشان اسلام آرند یا بر کیش خود بمانند درود ایزد یکتا به سوی تو باد. به درستی که خداوند فرموده مرا که بگویم، سزاوار پرستش نیست جز خدای یکتای که نیست مر او را همتا، خود می گویم آن را و امر می کنم مردم را به گفتن آن و آفریدگان آفریده ایزدند و تمام کارها مر خدای را است که آفریده ایشان را و می میراند ایشان را و زنده می کند ایشان را، پس از مردن، به سوی اوست بازگشت و هر چیزی تباه گردد و نابود نیست شود و هر تنی بچشد مرگ را و بازگشتن نیست، مر فرمان خدا را و کمی نباشد برای پادشاهی او و پایانی نیست برای بزرگی او و انبار نبود آن کسی که احاطه نمی کند به او وصف گوینده و نمی رسد به او اندیشه فکر کننده و درک نمی کند او را دیده ابتدا فرموده به ستایش خویش کتاب خود را قرار داده آن را برای خود ذکر، که به او جنابش را یاد کنند یا قرار داد برای آن کتاب شرافتی و راضی شد به آن ستایش از بندگان خود، یعنی به عوض شکر نعمت به حمد کردن راضی شد. ستایش می کنم او را بر نعمتهای او که به شمار در نیارد آن را احدی به عدد آن کس که حمد کند خدای را و گواهی می دهم که سزاوار پرستش نیست جز خداوند؛ پس اوست حاضر و ناظر در نهانی و آشکار و شایسته حراست و نگاه داری ای گروه مردم بپرهیزید از پروردگار خویش و به یاد آرید روز فشار دادن زمین را و دمیدن آتش دوزخ و روز بیم بزرگ و پشیمانی و ایستادن در حضور پروردگار عالمیان، اعلام کردم شما را؛ چنانچه اعلام نمود شما را پیمبران هر آینه بپرسند شما را از خبر مرگ و هر آینه خواهید دانست خبر او را، پس از زمانی، پس هر که بگرود به او و باور کند آنچه را که رسید به من از وحی پروردگار من برای اوست آنچه برای ماست و بر اوست سلامتی مال و جان در سرای دنیا و خورسندی در بوستانهای نعمت یعنی بهشت با ملائکه مقربین و پیمبران و رسولان و ایمنی درستگاری از عذاب دوزخ این چیزی است که وعده داده مومنان را و به درستی که خداوند می بخشد هر که را که بخواهد. و او است دانای حکیم که عقابش سخت است، مر آن را که سرکشی کند. و او است آمرزنده مهربان و اگر فرود آید این قران بر کوهی هر آینه خواهی دید او را فروتن و درهم شکسته از بیم خداوند، پس هر که ایمان نیاورد به او، پس اوست از گمراهان و هر که ایمان بیاورد به خداوند و به دین او و به پیمبر او پس او در درجات رستگاران است. و این فرمان من است به درستی که برای ایشان است. امان خدا و امان رسول خدا که رحمت یزدان بر او و سلام بر او و بر پیغمبران باد. بر خونهای ایشان و مالهایشان در زمینی اقامت کردند که هموار و نرم و کوهش و چشمه هایش و چراگاهش که ستم دیده نشوند و تنگ گرفته نشوند؛ پس هر کس که خوانده شود بر او این نامه من از مومنین؛ پس باید محافظت کند ایشان را و نیکویی نماید به ایشان و پاس ایشان نگاه دارد و منع نماید ستم را از ایشان و در پی آزار و صدمات ایشان نباشد. و من برداشتم از ایشان تراشیدن موی پیشانی را و بستن زنار در کمر و جزیه تا خمس و عشر که در زکات است و باقی مصرفها و زحمتها و دستهاشان رهاست بر آتشکده ها و دهانت او و اموال و مانع نشوند ایشان را از پوشیدن جامه فاخر و سواری و ساختن خانه ها و اصطبل و برداشتن جنازها و فراگرفتن آنچه می یابند و در کیش و آئین خود برتری دهند ایشان را بر سایر ملتها از اهل ذمه؛ زیرا که حق سلمان رضی الله عنه بر همه مومنین واجب است که، خداوند ایشان را رحمت کند. و نازل شده بر من در وحی که به درستی که بهشت مشتاق تر است به سوی سلمان تا سلمان به سوی بهشت و او ثقه و امین من است و ناصح است برای رسول خدا و مؤمنین و سلمان از ما است. پس البته مخالفت نکند احدی این وصیت را از آنچه امر کردم به او از نگاهداری و نیکویی برای اهلبیت سلمان و وارث ایشان هر آن که اسلام آورده از ایشان یا بر دین خود مانده و هر کس خلاف کند، پس به تحقیق که مخالفت کرده خدا و رسول او را، بر او باد لعنت تا روز قیامت و هر که اکرام کند ایشان را پس به تحقیق که مرا اکرام کرده و برای اوست نزد خداوند نیکی و مزد و هر که بیازارد ایشان را پس به تحقیق که مرا آزرده و منم خصم او در روز قیامت و پاداش او دوزخ است و بیزار است از او ذمه من و رحمت باد بر شما و هر آینه سلام خواهد فرستاد بر شما پروردگار شما و نوشت این عهد را علی بن ابیطالب به امر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در محضر شریفش و در تاریخ گزیده بعد از سائرالمؤن و الکلف چنین است:
فأن سألوکم فاعطوهم و ان استغاثوابکم فاغیثوهم و ان استجار و ابکم فاجیروهم و ان اسآؤ وا فاغفروا لهم و ان اسی ء الیهم فامنعوا عنهم و لیعطوا من بیت المال فی کل سنة ماتی حلة و من الاواقی مأة فقد استحق سلمان ذلک من رسول الله ولان فضل سلمان علی کثیر من المؤمنین و انزل الی فی الوحی(88)
یعنی، پس اگر ایشان یعنی عشیره و خویشان سلمان از شما سؤال کنند عطا کنید به ایشان و اگر خواهش فریادرسی کنند در حال درماندگی به فریادشان برسید و اگر پناه آورند به شما ایشان را پناه دهید. اگر بدی کنند، پس بپوشانید آن را بر ایشان و اگر به ایشان بدی کنند، ممانعت کنید از جانب ایشان و مقرر است بر ایشان که عطا کنند به ایشان از بیت المال هر سال صد حله در ماه رجب و صد در عید قربان، پس به تحقیق که مستحق شده سلمان این را از ما و به جهت آن که فضیلت دارد سلمان بر بسیاری از مؤمنین و در آخر عهد چنین نقل کرده
بأمر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی رجب تسع من الهجرة و شهد علی ذلک سلمان و اباذر و عمار و بلال و المقداد و جماعة اخری من المومنین
نسخه عهد دوم:
که ظاهرا آن هم برای عشیره جناب سلمان باشد اگر چه در آنجا ذکر نشده اسم ایشان ولکن این همه احترام و رعایت از مجوس نشاید جز به ملاحظه تعلق به آن جناب.
هذه نسخة اخری، عهد وثیق من امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) للموابذة و عشیرتهم.
هذا کتاب من امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) لبهرام شاد(89) ابن حور زاد راس المجوسی و المستولی امر دینهم و اهل بیته المنسوبین الی اذر بادابن مار اسفیدان(90) و ذمته و ذمة رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و امرت اهل طاعة الله و رسوله من جماعة المؤمنین والمسلمین المتقلدین اعمال النواحی والمجاهدین فی سبیل الله فی شعورهم بحفظکم و حیاطتکم والوف عنکم والاحسان الیکم و دفع الظلم عنکم و رفعت عنکم جزیة رؤسکم و رؤس اولادکم و من تناسل منکم و صدقات مواشیکم و بقرکم و اطلقت ایدیکم فی بیوت نیرانکم و اموالها و ارضها و الضیاع الموقوفة علیها و هدایاها و جمیع مرافقها و بناء ما استهدم منها و ثبت رسم الجارتی لکم علی کل رجل ممن یتمسک بدین المجوسیة و یؤدی الجزیة فی ملتکم درهم فی کل سنة لمن یلی الریاسة من اهل بیتکم علیهم لما سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: اهل ملتین لایتوارثون، فقلت ذلک لکم لما انتهی الی من منزلتکم فی دینکم و ریاستکم علیهم و قیامکم بمافیه صلاح امرهم و لما وقفت علیه من مناصحکم و طاعتکم و حثکم اهل دینکم علی النصح والطاعة و للمسلمین کافة فعلی المومنین و المومنات والمسلمین والمسلمات ان یحفظوا بهرام ساد ابن حور زاد راس المجوسی و اهل بیته من ولد آذاربادبن اسفید و ذراریهم و لا یزال حقوقهم عنهم و ریاستهم علی المجوسی(91) علی ماجری برسمهم و بان لایغیر(92) به حقا من حقوقهم و لا شرطا من شروطهم و ان یکرموا کریمهم و یعفوا عن مسیئهم و لا یطالبوا بجزیة رؤسهم ابدا ما تناسوا و ان لا یکرهوا علی الدین لقول الله تبارک و تعالی لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی(93) فلیعلم جمیع المسلمین ذلک من امری و ارعوا وصیتی فیهم و فی ذراریهم من اسلم منهم و من اقام علی دینه و من قبل امری فیهم و من اسیی ء الیهم فهو رضاء الله و رضآء رسوله و من خالف و تعدی الی غیره فهو فی سخط الله و رسوله و قد خائفنی(94) و ناصبنی فیکون العداوة(95) و البغضا الی یوم الدین و السلام علیکم. و کتب العبد حسین بن علی بن ابیطالب فی رجب سنة تسع و ثلاثین من هجرة النبی العربی
یعنی این نامه و عهد امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب است، برای بهرام شاه ابن حور زاد، سرکرده مجوسان و مباشر امر دین ایشان و از بهر خاندان او که منسوبند به آذر بادبن مار اسفیدان، که شما را امین گردانیدم و عهد خدای عزوجل و امان رسول خدای (صلی الله علیه و آله و سلم) و امان خویش را به شما دادم، چنانچه ریاست و مهتری که همگان خاندان شما را بود بر شما و فرزندان شما ارزانی داشتم و امر نمودم مر جمله امتان محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) از زنان و مردان جماعت مومنان و مسلمانان و والیان شهرها و پادشاهان و غازیان و صاحب طرقات را به حفظ شما و نگهداری شما و بیدادی از شما دور دارند. و نیکویی کنند با شما و ستم از شما منع کنند و فرزندان شما را نیکو دارند و جزیه از شما نخواهند و ریاست و مهتری بر شما و بر فرزندان شما نگه می دارند و برداشتم از شما جزیه سرهای شما و سرهای فرزندان شما را و آنچه از نسل شما به وجود آیند و زکات گوسفندان و گاوان شما را و رها کردم، دستهای شما را بر آتشکده های شما و اموال و زمین های او و قریه های موقوفه بر او و هدیه های او و جاهای آب و برف انداختن او، و ساختن آنچه خراب شود. از او و مقرر و مرسوم شده از برای شما بر هر مردی که متمسک است به دین مجوسیه و جزیه بده است در کیش شما، یک درم، سوم: در هر سال برای آن که ریاست دارد بر خانواده شما بر شما چگونه شنیدم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمود که: اهل دو ملت از یکدیگر ارث نمی برند، پس من این را گفتم، یعنی قرار دادم این مرسوم را به جهت آنکه رسیده به من از منزلت شما در دین شما و ریاست شما بر ایشان و رسیدگی به آنچه صلاح کار ایشان است و به جهت آنکه واقف شدم بر آن از پند کردن شما و تحریص شما اهل کیش خود را بر نصیحت و طاعت تمامی مسلمانان؛ پس لازم است بر مردان و زنان اهل ایمان و زنان و مردان مسلمان و که نگاه داری کنند بهرام شاه بن حور زاد رئیس گبران و خانواده او از فرزندان آذربادبن مار اسفید و فرزندان ایشان را و برطرف نمی شود و حقوق آنها بر ایشان و ریاست و مهتری ایشان بر گبران بر آن نحو که رسمشان بود و تغییر ندهند حقی از حقوق ایشان را و نه شرطی از شروط ایشان را و این که اکرام کنند جوانمردانشان را و در گذرند از بدکارانشان و مطالبه نکنند جزیه های سرهای ایشان را هرگز و این که اکراه نکنند ایشان را بر قبول دین اسلام؛ زیرا که خداوند تبارک و تعالی می فرماید: (اکراهی نیست در دین به تحقیق که پدیدار شد حق از باطل)(96) پس باید بدانند همه مسلمانان این را از فرمان من و مراعات کنند وصیت مرا درباره ایشان و درباره فرزندان ایشان، کسانی که اسلام آوردند از ایشان یا باقی ماندند بر کیش خود و هر که فرمان پذیرد و پند من در حق ایشان نگه دارد پس آن خوشنودی خدا و خوشنودی پیامبر اوست و هر که خلاف کند و از فرمان من سرکشی کند، پس او در خشم و سخط خدا و رسول اوست و به تحقیق که مرا خلاف نموده و دشمنی کرده، پس خواهد بود و دشمنی و کینه تا روز قیامت و درود خدای بر شما باد و خدا شما را رحمت کند.
تمام شد ترجمه عهد و اگر فی الجمله مخالفتی دیده شود معذور دارند که به جهت رعایت اصل و ترجمه موجود در طومار بود.
ثبت اسامی شهود به نحوی که در آخر نسخه عهد دوم بود و در طومار نقل کرده بود با تمام سجلات که مضمون بیشتر آنها چنین بود:
هذه نسخة عهد بخط سیدالشهداء الحسین بن امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلوات علیها هذه النسخة قوبلت بالاصل کتبه فلان؛ با فی الجمله اختلافی در القاب و به جهت اختصار به همان اسامی شهود قناعت کردیم.
رضا بن ابی الحسن علی بن طاهر الحسنی؛ ابراهیم بن ناصر بن طباطبا النسابه به خطه اصبهان فی ذی بقعده سنه تسع و سبعین و اربعماة، محمد بن الحسین بن علی بن طاهر بن علی بن محمد بن الحسین بن القاسم بن محمد بن القاسم بن الحسین زید بن الحسن بن علی بن ابیطالب صلوات الله علیهما؛ الحسین بن علی بن الحسین الحسینی عباد بن علی بن حمزه طباطبایی، احمد بن اسمعیل الحسینی الحسینی الیزدی، عباد بن الحسین بن احمد طباطبا، علی بن ناصر بن الحسین طباطبا، ابوعلی بن محمد بن حیدر الحسن الحسینی، حیدر بن حمزة بن الحسین العلوی الحسینی، هاشم بن محمد بن احمد طباطبا، محمد بن هاشم بن محمد بن طباطبا، ابوالمناقب بن ابی العباس بن طباطبا السید، بختیار بن ابی طاهر بن بختیار الحسینی، علی بن محمد بن احمد بن محمد بن حمزة بن محمد بن طاهر سنه تسع و سبعین و اربعماة، حمزة بن ناصر بن ابی طاهر طباطبا الحسین، اسماعیل بن احمد بن طباطبا فی ذی القعده سنه تسع و سبعین و اربعماه، احمد بن ابی الحسن بن شراهنگ، مرتضی بن الحسن العلوی، علی بن ابی طباطبا، الفضل بن ابی الفتوح بن ابی الفضل العلوی، الحسن ابی الفتوح بن ابی الفضل العریضی، ابی طالب بن العلقمی، الحسین بن بختیار بن ابی طاهر الحسینی.
چون ظاهر هویدا شد چگونگی رفتار و کردار و توقیر و اعظام خداوند و رسول و ائمه صلوات الله علیهم، حاملین علوم و راویان آثار و اخبار خویش را و این که نبود این عمل مگر از بزرگی مقام علم و حسن آن، پس هر که مدعی محبت ایشان است باید جهد و کوشش نماید تا به دست آرد محبت آنچه را که ایشان آن را دوست می داشتند. تا از روی محبت با او رفتار کند با او آن قسم که ایشان رفتار می کردند و گرنه در دعوای خود کاذب است و باید پیوسته بر نفس خویش بگرید چه هنوز داخل نشده در آیه شریفه
ولکن الله حبب الیکم الایمان و زینه فی قلوبکم و کره الیکم الکفر و الفسوق والعصیان اولئک هم الرشدون فضلا من الله و نعمة(97)
پس نه راشد خواهد بود و نه به نعمت فضل خداوند سرافراز شده و بسا باشد که از محبت به مقام کراهت و بغض رسد. و داخل شود در آیه شریفه:
ذلک بانهم کرهوا ما انزل الله فاحبط اعمالهم(98)
کفار چون که کراهت داشتند چیزی را که خداوند فرستاد پس خداوند کردار ایشان را نابود کرده و ایضا می فرماید:
فلا و ربک لایؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لایجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما(99) نه به چنین نیست که ایشان گمان کردند، قسم به پروردگار تو که به حقیقت ایمان نیاوردند که حکم نکنند تو را در آنچه نزاع و خلاف شده میان ایشان، پس نیابند در قلب خود ننگی در آنچه حکم کردی، یعنی دلتنگ نشوند. به حکم تو از روی آن که خلاف میل ایشان است و انقیاد کنند و بنا بر اطاعت، گذارند.
حاصل آن که باید به آنچه خدا و خلفایش گفتند و کردند و امر نمودند راضی شد و محبت پیدا کرد و بنا بر این عمل کردن به آن باید گذارد تا ایمان درست پیدا شود و دعوی محبت خدا و رسول صادق آید و محبت ایشان را از محبت بطالین خوب رویان را که سریان می کند. محبت به آنچه منسوب و متعلق به ایشان است از خانه و لباس و خادم و اقوام و غیر آنها کمتر نشود و چنانچه این مقام به دست نیامد به طریقی که خواهد آمد. بایستی اهتمام کرد، که اقلا در عمل و رفتار خلافی نشود چه می شود از تکلف و بی میلی و کراهت کاری را کرد و به جهت تحصیل ثواب یا رفع بعضی از نائمات یا به جهت اقتدا و متابعت و شاید کم کم همین رشته او را به مقام اول برساند و ما در کتاب دارالسلام ثابت کردیم که یکی از اسباب تحصیل محبت داشتن به خداوند و نوابش و عمل کردن به فرموده های آنهاست.
و شیخ کلینی از یونس بن ظبیان روایت کرده که گفت: عرض کردم؛ خدمت جناب صادق (علیه السلام) آیا نهی نمی کنی این دو مرد را از این مرد فرمود: کیست آن مرد و کیست آن دو مرد؟ گفتم: آیا نهی نمی کنی حجر بن زائده و عامر بن جذاعه را از مفضل بن عمر، فرمود: ای یونس، به تحقیق که درخواست کردم از آن دو که از او دست بر دارند، پس قبول نکردند، پس خواندم ایشان را و خواهش کردم از ایشان و نوشتیم به ایشان و این را حاجت خود قرار دادم نزد آنها. پس دست بر نداشتند از او، پس نیامرزد خداوند ایشان را، پس قسم به خداوند هر آینه کثیر غره راستگوتر است در دوستی خود. یعنی غره را که معشوقه او بود از این دو نفر در آنچه به خود است در دوستی خود. یعنی غره را که معشوقه او بود از این دو نفر در آنچه به خود بسته اند از دوستی به من از جهت آنکه می گوید:
الا زعمت بالغیب الا احبها - اذا انالم یکرم علی کریمها(100)
هان که غره اعتقاد کرده در غیب که من او را دوست ندارم، در وقتی که کریم او و دوست او کریم نباشد، بر من، یعنی آن را که او دوست دارد من دوست نداشته باشم. پس فرمودند. قسم به خدا اگر مرا دوست می داشتند، هر آینه دوست می داشتند کسی را که من دوست دارم و شیخ کشی این خبر را به اختلافی در کلمات نقل کرده و بیت را چنین نقل کرده (لقد علمت بالغیب(101) الخ، پس فرمودند: قسم به خدا اگر کریم بودم من بر ایشان یعنی معظم و محترم بودم، هر آینه کریم بود کسی که او را نزدیک کردم به خود و بر دیگران اختیار کردم و این خبر موید به وجدان برهانیست. تمام بر این که از علامات محبت داشتن با ائمه (علیهم السلام) محبت داشتن به جمیع چیزهایی است که، ایشان دوست می داشتند. از عبادات و خوردنی ها و آشامیدنی ها و مکان ها و اوقات و اشخاص ضایع و حالات و مجالس ها آورد محبوبات ایشان را از آنها، پس از آن سعی کند در تحصیل محبت آنها و با کوتاهی همت لامحاله خود را شبیه کند، به محبین در رفتار و عمل کردن به موجبات ایشان و بپرهیزد از آن که اختیار کند از آنها آنچه را مبغوض داشتند و از سیره و رسم دشمنان ایشان بود تا آنکه کردار او سبب حشر شدن با اعدای ایشان نشود نعوذباالله من سوء الخاتمه.
و اما طرق ثانی پس بدان که اسباب معظم بودن و بزرگ و محبوب شدن شخص از چند جهت است و ما دو وجه آن را ذکر می کنیم. اول وجود صفات نیکو و خصال پسندیده و در آن و دارا بودن او چیزهایی را که خود فی نفسه مرغوب و مطلوب و نفوس به آن مایل و شایق باشند. و هر چند آن خصلت در نظر انسان بزرگتر و وقعش بیشتر صاحبش در نزد او محترم تر است. و از این جهت مختلف شود معظمها به اختلاف آراء و نظرها در بزرگی آن خصلت و حقارت آن مثل آن که متاع دنیا در نظر بی بصیرتان در غایب بزرگی و وقع است. هر که از آن بیشتر جمع نموده بزرگی و احترامش در نزد ایشان بیشتر است هر چند مایوس باشند از رسیدن چیزی از آنها به ایشان و هر سلطان که مملکتش وسیع تر و جندش زیادتر است، عظمش در قلوبشان بیشتر است و اما آنانکه می فرمایند: تمام دنیا حقیر و خوارتر است در نزد ما از عطسه بزی، یا عداوت دارند با او به جهت بازداشتن او مر صاحبش را از خداوند، پس صاحب گنج قارون در نزد ایشان با سائل پریشان یکسان یا خوارتر و مبغوض تر باشد. چنانکه به خلاف آن قرآن در نزد اهل الله و ایمانشان در نهایت عظمت و بزرگی است چه آن اشراف و اعظم هدایا و تحفی است که غنی مطلق به اشراف رسل و اقرب بندگانش بخشیده و اگر در خزینه قدرتش به از آن بود از او دریغ نمی فرمود. پس هر که خطش از آن بیشتر عظمتش زیادتر است.
در کافی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است، که فرمودند: اهل قرآن در اعلی درجه از آدمیین اند، سوی انبیاء مرسلین، پس ضعیف نشمرید حقوق اهل قرآن را، به درستی که بر ایشان از جانب خداوند عزیز جبار هر آینه مکانی است عالی و در روایت دیگر فرمودند: کسی که داده شد به او قرآن پس گمان کردند که کسی از مردم هست که داده شد به آن افضل از آنچه داده شده به او، پس به تحقیق که بزرگ شمرده چیزی را که خداوند، کوچک کرده او را و کوچک کرده چیزی را که خداوند او را بزرگ کرده، چون دانستی این مقدمه را پس می گوییم علمای دین که عارفند به عقاید حقه از روی براهین و آیات و حاملند اسباب رضا و غضب خداوند و منافع و مضار عباد و راههای قرب و بعد شانرا دارایند. بزرگترین خصلت ها و بهترین صفات را و این دعوی را واضح و هویدا کند اندک تاملی در منافع علم و فواید دانایی و شواهد کتاب و سنت موید به وجدان حسی و برهان عقلی و به ذکر بعضی از آن قناعت می کنیم.
اول آن که خداوند عالم بندگان خود را در کلام مجید به حسب حالات قلبیه و افعال جوارجیه و اقوال مختلفه و کثرت منفعت و مضرت و قلت آن و حسن عاقبت و بدی آن و نجات در آخرت و گرفتاری در آن، دو تقسیم فرمودند. و برای هر قسمت به حسب اختلاف، مراد اسامی و القاب و تشبیه و کنایات بسیاری ذکر فرمودند. و پس از تامل ظاهر می شود که تمام القاب و صفات خیریه از آن دانایان است و همه اسامی و کنایات مذمومه متعلق به جاهلان است، چنانچه در حق آن طایفه می فرماید: احیا و بصیر و سمیع و با نور و اولوالاباب و متفکر و عاقل و حق و بلد طیب و قریه ظاهره و جنت و مصباح در زجاجه و علوم را به حسب و عنب و زیتون و نخل و فاکهه و چمن و شجره طیبه و نور بغیر فرموده و در حق آن گروه فرموده: میت و کر و کور و لال و ظلمت و بی عقل و انعام، بلکه گمراه تر از آن و گمشده و باطل و مفسد و امثال اینها.
در تفسیر عیاشی از جناب باقر (علیه السلام) مروی است: در آیه: (افمن کان میتا فاحییناه)(102) یعنی میت کسی است که این امر را نشناخته، یعنی امر امامت را و در روایت دیگر از جناب صادق (علیه السلام) است که میت جاهل از حق و ولایت است و در آیه: اموات غیر احیآ(103) فرمودند: کفار غیر مومنین و در آیه یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی(104) فرمودند: حی که از میت بیرون می آید، مومنی است که بیرون می آید از طینت کافر و میتی که از حی بیرون می آید کافری است که بیرون می آید از طینت مومن و در تفسیر قمی است در آیه (هل یستوی الاعمی و البصیر(105) یعنی مومن و کافر و آیه شریفه افمن یعلم ان من انزل الیک من ربک هو الحق کمن هو اعمی(106) و آیه: مثل الفریقین کالاعمی والاصم و البصیر و السمیع(107) صریح است در تاویل مذکور و در تفسیر مذکور از جناب صادق (علیه السلام) مروی است در آیه نور که مشکاف جوف مومن است و قندیل یعنی زجاجه قلب است و مصباح نوری است که خداوند قرار داده آن را در او و غیر این از اخبار، که ذکر آن موجب تطویل است.
پس انسان که به مقتضای آیه (و لقد کرمنا بنی آدم(108) از سایر موجودات چون حیوان و نبات و جماد ممتاز و به این خلعت تکریم معظم و سرافراز شده بود. از نوشیدن شربت علم زنده و بینا و شنوا شود و از زندگی او مرده ها زنده شوند و از نور علم او ظلمت روشن شود. پس گوهری گردد. گران مایه و درختی شود پر شاخ و میوه.
علم سوی در آله برد - نه سوی نفس و مال و جاه برد
جان بی علم تن بمیراند - شاخ بی بار دل بگیراند
مرد بی علم الیف درد بود - در ز بحر بزرگ خورد بود
هر که را علم نیست، گمراه است - دست او، زان سرای کوتاه هست
مرد را علم ره دهد به نعیم - مرد را جهل در دهد به حجیم
علم باشد دلیل نعمت و ناز - خنک آن را که علم شد دمساز
زیرکانند(109) اهل علم و هنر - سینه شان چرخ و نکته شان اختر
عالم علم عالمی است شگرف - نیست آن خطه، خطه خط و حرف
عالم علم عالمی است فراخ - بخ بخ آن را که شد در او گستاخ
چون تو را جهل دل بمیراند - که تو را خود به آدمی خواند
علم خوان گرت ز آدمی است رگی - ز آنکه شد خاص شه به علم سگی
بنده(110) دارد بسی به جان و به دل - سگ عالم از آدمی جاهل
علم دین بام گلشن جان است - نردبان عقل و حس انسان است
نیک نادان در اصل نیک منه - بد دانا ز نیک نادان به
کار یک ساله را بها دو درم - علم یک لحظه را بها عالم
آن کشد زین و این کشد زانبار - که عمل مرکب است و علم سوار
کار بی علم بار و بر، ندهد - تخم بی مغز پس ثمر ندهد
علم کز بهر دین و داد بود - آتش و آب و خاک و باد بود
علم حق از درون اهل صواب - هست چون برکه در افشان آب(111)
دوم: آن که نظام عیش بنی آدم و سبب اصلاح امور زندگی و رسیدن هر صاحب حاجتی به مقصود، خویش، از روی علم و دانش و معرفت به مصالح و مفاسد و قدرت و توانایی بر به کار بردن آن است؛ زیرا که به چراغ علم پی برند به آنچه در آن قوام تعیش و مایه آسودگی و راحت است و به نور هدایت علم پیدا کنند. اسباب جلب منافع و امور دافع مضار را و تبوفی آن رشته ها متصل و خلق به یکدیگر بسته شوند؛ پس اگر تصور شود که در یک روز بلکه یک ساعت از هر کسی مقدار دانشش از او گرفته شود و مفاسد در نظر یکسان و ارباب صنایع و حرف با جاهلان در یک میزان شوند. عالم منقلب شود و وضع ها به هم خورد و چنان هرج و مرجی شود که احدی زنده نماند، چه فرو رفتن یک لقمه نان در دهان، متوقف است بر کار کردن پنج هزار نفر و کار آنها از روی علم به اصل آن کار و کیفیت او و علم به صلاح کردن آن کار است و با جهل به هر دو کارها بماند. پس لقمه نان پیدا نشود. و از این رقم است سایر مایحتاج از لباس و مسکن و اثاث و البیت و غیر اینها و اموال و فروج و نفوس، همه در معرض تلف و تضییع و هلاکت درآیند. چه با بقای حاجت به اکل و شرب و نکاح و لباس و تمیز ندادن زشت از زیبا و نبودن رادعی از خارج غیر از فساد کلی و تمام شدن نوع انسانی نتیجه ندهد و به هلاکت ایشان سایر اشیاء را مدد بقا ندهند. چه آنها به طفیل وجود انسان خلعت وجود پوشیدند و به جهت منافع و راحت انسان پای در عالم نهادند چنان چه خداوند می فرماید: خلق لکم ما فی الارض جمیعا(112) و نیز می فرماید بعد از ذکر فواکه و اشجار و چراگاه (متاعا لکم و الانعامکم(113) بلکه مدار تعیش آنها نیز به جهت مقدار دانشی است که دارند و به آنچه ایشان را نفع دهد از ماکولات و به آنچه به آن از خود مضرت و اذیت دشمنان خود را دفع کنند و با گرفتن این معرفت از ایشان ساعتی زنده نمانند و از وجه اول ظاهر می شود، سر استغفار هر چیز برای طالب علم چنانچه در اخبار متواتر است.
سوم: آن که پاره ای از حیوانات با نهایت حقارت و خواری و پستی و رتبه و مقام به سبب اندکی از علم و قلیلی از معرفت و عمل محترم و مغرر شده اند. بلکه از انسان جاهل که مقامش اعلی بود به مراتب مقدم و اشرف شوند؛ چنانچه سگ که با خساست فطری و نجاست ذاتی به جهت یادگرفتن دو سه چیزی، که رفتن به سوی شکار باشد - هرگاه او را بفرستند - و برگشتن به سوی صاحبش، هر وقت که او را بخواند و نخوردن او از شکاری که گرفته تا صاحبش برسد، با قیمت شود و کشته اش پاک و حلال گردد، بلکه بعضی از فقهاء گفته اند جای گزیده او را هم لازم نیست بشویند با جمع نبودن شرایط ذبح و ذبیحه انسان که جاهل باشد به شرایط آن مردار نجس است. ببین تفاوت ره از کجا تا به کجاست.
در کافی از جناب رضا (علیه السلام) مروی است که فرموده: قبره(114) را نخورید و او را فحش ندهید و او را به اطفال ندهید که بازی کنند با او به جهت آن که زیاد تسبیح می فرستد و تسبیح او این است (لعن الله مبغضی آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و در روایت دیگر فرمودند: که در آخر تسبیحش این را می گوید.
و ایضا در آن کتاب و کتاب خصال از داود رقی مروی است که گفت، نشسته بودیم خدمت جناب صادق (علیه السلام) که گذشت مردی و در دستش مرده پرستوکی بود، پس بسرعت بر خواست و آن را از دست او گرفت، انداخت آن را بر زمین و فرمود: آیا عالم شما؛ شما را به این، امر کرد یا فقیه شما؛ خبر دادم مرا پدرم از جدم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نهی فرمود: از کشتن شش چیز مور و مگس عسل، ضفدع(115) و هدهد و صرد و پرستوک اما مگس عسل(116)، پس او می خورد پاکیزه و می گذارد پاکیزه و او است که خدای وحی کرده به او که نه از جن است و نه از انس و اما مور، پس به درستی که مردم به قحطی افتادند در عهد سلیمان پس برای استسقا بیرون رفتند، پس دیدند موری را که بر پا ایستاده دستها به آسمان بلند کرده و می گوید ما خلقیم از آفریده های تو و بی نیاز از فضل تو نیستیم، پس روزی ده ما را نزد خود و ما را به معاصی سفهاء بنی آدم نگیر، پس حضرت فرمود: برگردید که خداوند به دعای غیر شما، به شما باران داد. اما ضفدع، پس چون آتش شعله گرفت بر جناب ابراهیم (علیه السلام) حشرات زمین به خداوند شکایت کردند و در ریختن آب بر آن اذن خواستند پس خداوند اذن نداد، مگر ضفدع، پس، ثلث او را آتش سوزاند و یک ثلث باقی ماند. اما هدهد پس دلیل آن جناب بود به سوی ملک بلقیس. و اما صرد(117) پس راهنمای جناب آدم بود از بلاد سراندیب تا بلاد جده و اما پرستوک پس به درستی که چرخ گرفتنش در هوا به جهت حسرت او است بر آنچه که بر اهل بیت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) کردند و تسبیح او خواندن (الحمدالله رب العالمین است آیا نمی بینید او را که می گوید (ولاالضالین و ایضا از آن جناب از پدرش روایت نموده حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده وصیت بکنید برای پرستوک هنگامی که می گذرد و ترنم می کند می گوید: بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین(118) تا آن که فاتحه را خواند، پس چون به آخرش برسد ترنم کند و به او بگوید (ولاالضالین و حضرت (ولاالضالین را با مد حکایت فرمود. ایضا از داوود رقی روایت کرده که گفت: نشسته بودم در خانه ابی عبدالله (علیه السلام)، پس نظر کردم به سوی کبوتر راعبی که مدتی زیاد می خواند، پس به سوی من نظر کرد. ابوعبدالله (علیه السلام) فرمود: ای داود، آیا می دانی این پرنده چه می گوید عرض کردم: نه فدای تو شوم، فرمود: نفرین می کند بر قتله حسین (علیه السلام)، پس او را در خانه های خود نگاه دارید و نیز از آن جناب روایت نموده که هر کسی بخواهد مرغی را در خانه پس نگاه دارد ورشان(119) نگه دارد. را پس به درستی که او ذکر خدا را از همه بیشتر کند و تسبیح بیشتر فرستد و او مرغی است که ما اهل بیت را دوست می دارد و در اخبار بسیار مدح خروس سفید و امر به نگاهداشتن او در خانه وارد شده، به جهت معرفت او به اوقات نماز و آگاه کردن او انسان را در آن زمان و گفتن او در ذکرش (اذکروالله یا غافلین(120) زهی قباحت جهل که آدمی را از سگی پست کند و به تعلیم از خروسی وادارد و شرح شعور و معرفت و اذکار حیوانات در مقام سیم از باب نهم خواهد شد ان شآءالله تعالی.
چهارم جمله از آیات شریفه مثل آیه مبارکه الله الذی خلق سبع سموات و من الارض مثلهن یتنزل الامر بینهن لتعلموا ان الله علی کل شی ء قدیر و ان الله قد احاط بکل شیی ء علما(121)
خداوندی که آفرید هفت آسمان را و از زمین مانند آن به درنگ فرو می فرستد امر خود را میان آنها تا بدانید که خداوند بر هر چیزی توانا است و بدانید که هر آینه خداوند احاطه دارد، به هر چیزی از راه دانش، و حملش فرو گرفته هر چیزی را، از ظاهر این کلام مستفاد می شود که غرض از خلقت آسمان و زمین ها و نزول کارهای الهی است. و چون برگشت تمام صفات ثبوتیه به این دو صفت است و جمیع آنها از این دو منشعب می شود، پس غایت خلقت علم توحید و معرفت حضرت ربانی است و به همین مضمون است حدیث قدسی معروف کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق الخلق لکی اعرف(122) من گنجی نهانی بودم، پس خوش داشتم که شناخته شوم، پس آفریدم جهانی را تا شناخته شوم و از برای شرافت علم همین کافی است و آیه دیگر اول سوره علق که اولین سوره ای است که نازل شده اقرء باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق اقراء و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان مالم یعلم(123)
بخوان بنام پروردگارت که جهان را آفرید، انسان را از خون بسته آفرید، بخوان که پروردگارت از هر کریمی، کریم تر است، کسی است که به وسیله قلم تعلیم کرد، آری انسان را تعلیم کرد چیزهایی را که نمی دانست؛ و در این سوره از چند وجه اشاره به شرافت علم شده.
اول: آن که در مقام شمردن نعمت ها، پس از نعمت وجود، نعمت علم را بیان فرمود و اگر اشراف از او نعمتی بود به ذکر بعد از او سزاوارتر بود.
دوم: آن که در این آیات ذکر از اول مرتبه انسان شده که پست ترین مراتب اوست و از آخر حالش که مقام دانایی باشد. پس بایست بالاترین مراتب او باشد نظر به مقابله انداختن این دو گویا فرمود: تو در بدایت امر در چنین مقام پستی بودی و حال به چنین مقام عالی رسیدی و اگر فوق آن درجه بود ذکرش مناسب تر بود.
سوم: آنکه در بخشیدن گوهر علم ذات مقدس خود را به صفت اکرمیت یاد فرموده اشاره به این که این صفت از روی آن موهبت است، پس ناچار نعمت علم از همه نعم اعلی باشد و گرنه اکرمیت به غیر او متحقق شود چون ذکر نشد باید نباشد.
چهارم: آن که به ذکر نعمت وجود و علم اکتفا فرمود. اشاره به این که با دست آمدن این دو نعمت تمام و در جنب آن سایر نعم را وقعی نه و نظیرش آیه مبارکه الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البیان(124) از ابتدا کردن سوره به اسم شریف الرحمن دانسته می شود که در مقام ذکر نعمت اند و مصدق این تکرار آیه مبارکه فبای الآء ربکما تکذبان(125) تا آخر سوره و تعلیم قرآن را که اشراف و انفع و اکمل و ادوم طرق علوم است. بر همه مقدم داشت و پس از ذکر نعمت خلقت، تعلیم بیان را که معرفت منافع و مضار دنیا و آخرت است ذکر فرمود و بر ناقد مخفی نیست که، که در این ترتیب چه مقدار اعتنا، بشان علم شده و آیه مبارکه (انما یخشی الله من عباده العلمآء(126) و در جای دیگر است (سیذکر من یخشی(127) هر که از خدای ترسد پند گیرد و نصیحت در او اثر کند و جز علما کسی نترسد. پس تذکر که مفتاح راه نجات است مخصوص ایشان خواهد بود و آیات که دلالت میکند بر امر به سئوال زیادتی علم و تعلم از علماء و مذمت جهل و پناه بردن انبیاء به خداوند از دخول در زمره جاهلین و سرزنش کردن ایشان مکذبین خود را به جهل، که سبب تکذیب ایشان شده و صورت نگرفتن معصیتی مگر بعد از جهل به یکی از امور که با یقین به آنها هرگز متحقق نشود چنانچه گذشت بسیار است.
پنجم: اخبار بسیار است، و به ذکر بعضی قناعت می کنیم. در امالی شیخ طوسی و غیره مروی است از جناب رضا (علیه السلام) که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: طلب علم واجب است بر هر مسلمانی پس طلب نمایید علم را به محلش و اقتباس نمایید آنرا از اهلش به درستی که برای خداوند علم را یاد دادن حسنه است و طلب نمودنش عبادت است و مذاکره نمودنش ثواب تسبیح دارد و عمل کردن به او جهاد در راه خدا است و تعلیمش به آنکه نداند صدقه است و به اهلش عطا نمودن موجب قرب به خداست زیرا که به علم حلال و حرام الهی دانسته می شود و هویدا می گردد راه به سوی بهشت و او است مونس در وحشت و مصاحبت در غربت و وحدت و همزبان در تنهایی و خلوت و راهنما در حال شادی و کربت و حربه برای دفع دشمنان و زینت نزد دوستان، خداوند جمعی را که برای علم بلند مرتبه خواهد کرد و ایشان را پیشوایان در خیر، که مردم پیروی ایشان نماید می گرداند و به کردارشان هدایت یابند و به رای عمل نمایند و ملائکه رغبت کنند در دوستی ایشان و بال خود را بر ایشان مالند و در هنگام نماز بر ایشان برکت فرستند و بر ایشان استغفار کنند هر تری و خشکی، حتی ماهیان و حیوانات دریا و درندگان حیوانات صحراها و به درستی که علم زندگانی دلها است از جهالت. و نور، دیده ها است از ظلمت و قوت بدنها است از ضعف. بنده را به منازل برگزیدگان می رساند و در می آوردشان در مجالس نیکوکاران و در درجات عالیه در دنیا و آخرت، و تفکر و تذکر در آن برابر است با روزه داشتن و مدارسه و مباحثه اش ثواب نمازگذاردن دارد. به علم اطاعت و بندگی خدا می توان کرد و به آن صله رحم کرده می شود و حلال و حرام دانسته می شود. پیشوای عمل است و عمل تابع اوست علم را الهام می نمایند به سعادتمندان، و محروم می گردد از او بدبختان، پس خوشا به حال آنکه بهره خود را از او گرفته و محروم نشده باشد و فرمود: عالم در میان جهان مانند زنده است در میان مردگان.
در امالی صدوق از آن جناب مروی است که فرمود: چون مؤمن بمیرد و بگذارد یک ورقه که در آن عملی باشد آن ورقه در روز قیامت پرده میان او و آتش می گردد و عطا فرماید او را خداوند به هر حرفی که نوشته شده در آن شهری که هفت مرتبه وسیع تر از دنیا است.
در بصائرالدرجات از آن جناب مروی است که فرمود: فضل عالم بر عابد مثل فضل ماه است بر سایر نجوم و در روایت دیگر فرمود: مثل آفتاب است بر ستاره ها و فضل عابد بر غیر عابد و مثل فضل ماه است بر ستاره ها و از جناب باقر (علیه السلام) روایت نموده که عالمی که منتفع شوند به علم او بهتر است از عبادت هفتاد هزار عابد. و از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده که می آید عالم پیش از عابد در مکانی رفیع(128) است به مسافت پانصد سال. و نیز از آن جناب روایت نموده که یک عالم افضل است از هزار عابد و هزار زاهد و نیز فرمود: یک رکعت نمازی که فقیه بجا می آورد بهتر است از هفتاد هزار رکعتی که عابد بجا می آورد و ایضا از معاویه بن وهب روایت نموده که گفت از آن جناب سئوال کردم از دو مرد که یکی از آن دو فقیه و روایت کننده اخبار است و دیگری عابد است ولی مثل آن عالم ناقل حدیث نیست. فرمود: راوی حدیث که با بصیرت باشد در دین بهتر است از هزار عابدی که نه فقه دارد و نه روایت و از جناب سجاد (علیه السلام) روایت نموده که یک با بصیرت در دین سخت تر است بر شیطان از هزار عابد و حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) در تفسیر شریف خود روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدای عزوجل تحریص کرده بر نیکی یتیمان به جهت جدا بودن ایشان از پدران خود، هر که ایشان را محافظت کند خداوند او را محافظت می کند و هر که خداوند او را اکرام می کند، اکرام کند آنها را و هر که بر سر یتیمی به جهت مهربانی به او دست بکشد، می گرداند خدا برای او در بهشت به هر مویی که زیر دستش می گذرد. قصری وسیع تر از دنیا و آنچه در او است. و در اوست آنچه مایل است به او نفوس و لذت می برد از او چشمها، و ایشان در آنجا مخلدند.
و امام (علیه السلام) فرمود: بد حال تر از یتیمی این یتیم، یتیمی است که، جدا شود از امام خود و قادر نباشد بر رسیدن به خدمتش و تکلیف خود را نداند، در آنچه به او از احکام دین مبتلا می شود.
هان: هر که از شیعیان ما به علوم ما، داناست این جاهل به شریعت ما، که جدا شده از مشاهده ما، یتیمی است در دامن او. پس هر که او را هدایت کند و ارشاد نماید و به او احکام ما را یاد دهد با ماست در رفیق اعلی. خبر داد مرا به این، پدرم از پدرانش از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام (علیه السلام) فرمود: حاضر شد زنی نزد صدیقه طاهره فاطمه زهرا (علیه السلام) و گفت: مادری دارم ناتوان و چیزی از امر نماز بر او مشتبه شده و مرا فرستاده به سوی شما که بپرسم. پس حضرت جواب آن را گفت: پس سئوال دیگر کرد جواب داد پس سوال سوم کرد جواب داد تا آن که سئوال را به ده برساند، جواب داد: پس آن زن از زیادی سئوال شرمنده شد و گفت: گران نشوم بر تو ای دختر رسول خدا فرمود: سئوال کن از آنچه خواهی آیا دیدی کسی را که خود را کرایه دهد یک روز برای بالا رفتن به بامی با بار سنگین و کرایه او صد هزار اشرفی است، آیا سنگینی دارد بر او عرض کرد نه فرمود: کرایه کردم من برای هر مسئله به بیشتر از پر شدن از زمین تا عرش لؤلؤ پس سزاوارترم به این که گران نشود بر من.
و حضرت امام حسن (علیه السلام) فرمود: فضیلت کسی که تکفل کند جاهلان شیعیان را و امور مشتبه را بر ایشان واضح گرداند، بر کسی که یتیمان دیگر را آب و طعام دهد مثل فضیلت ماه است بر سهی که مخفی ترین ستاره ها است و حضرت حسین بن علی (علیه السلام) فرمود: هر که متکفل یکی از شیعیان ما شود در غیبت ما، و از علومی که به او رسیده او را هدایت کند و در علوم ما با او مساوات کند خداوند عالمیان او را ندا کند که ای بنده کریم، که مواسات کردی من سزاوارترم به کرم کردن، از تو، ای ملائکه، در بهشت به هر حرفی که تعلیم کرده هزار هزار قصر به او دهید. و در آن قصرها آنچه مناسب آنها است از نعمت ها برای او مقرر سازید.
حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) فرمود: که حق تعالی وحی نمود به حضرت موسی که ای موسی مردم را دوست من گردان و مرا دوست ایشان کن. گفت خداوندا چه کنم، که ایشان چنین شوند فرمود: که به یاد ایشان آرید نعمت های مرا تا مرا دوست دارند، به درستی که اگر یک کس از آن که از درگاه من گریخته باشد یا از ساحت عزت من گم شده باشد به سوی من برگردانی بهتر است برای او از صد سال عبادت که روزها روزه باشی و شبها به پا ایستاده باشی. موسی (علیه السلام) گفت: آن بنده گریخته کدام است فرمود: گناه کاران و آنان که فرمان من نمی برند. پرسید، که گم شده کیست؟ فرمود: جاهل به امام زمانش، پس بشناساند به او امامش را، یا غایب از امامش بعد از شناختن که جاهل باشد به شریعت دین او. پس بشناساند به او شریعت را و آنچه به او عبادت کند پروردگار خود و برسد به سبب آن به خوشنودی او.
و حضرت سجاد (علیه السلام) فرمود: بشارت دهید علمای شیعیان ما را به ثواب عظیم و جزای فراوان.
و حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمود: یک فقیه که نجات دهد یتیمی از یتیمان ما را که جدا شدند از ما و از مشاهده ما بیاد دادن او آنچه را که محتاج است به او گران تر است بر شیطان از هزار عابد، زیرا که عابد همتش همان نفس خود است و عالم با داشتن هم نفس خود، نفوس بندگان و کنیزان خدا را دارد که از دست شیطان و سرکشان ابتاع او نجات دهد. از این جهت از هزار هزار عابد افضل است.
و حضرت امام محمد تقی (علیه السلام) فرمود: آنکه ایتام آل محمد را، متکفل شود که از امام خود جدا شدند و در حیرت جهل افتاده اند و در دست شیطان و در دست ناصبیهای از دشمنان ما گرفتارند، پس ایشان را از آنها نجات دهد و ایشان را از حیرتشان بیرون آورد و بر شیاطین؛ غالب شود به برگرداند وسوسه شان و مقهور کند ناصبیها را به براهین پروردگار و ادله ائمه، ایشان هر آینه برتری کند در نزد خداوند بر بندگان به مقامی اعلی که بیشتر است از فضل آسمان بر زمین و عرش بر کرسی و حجب بر آسمان و فضلشان بر عابد مانند فضل ماه است بر مخفی ترین ستاره ها که در آسمان است.(129)
و حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمود: می آیند علمای شیعیان که رسیدگی می کنند امور ضعفای دوستان و اهل ولایت ما را روز قیامت نورها از تاجهایشان می درخشد. بر سر هر یک تاج کرامتی است که پراکنده کرده نورها را در عرصات قیامت و مسافت دور آن، عرصات سیصد هزار سال است و شعاع تاجهایشان پراکنده است در تمام آنها، پس باقی نمی ماند در آن جا یتیمی که متکفل شدند او را و از تاریکی جهل، دانا نمودند و او را از حیرت گمراهی بیرون آوردند، مگر آن که در آویزد به شعبه از نورهای آنها پس بلند کند ایشان را به سوی بالا تا این که ایشان را محاذی اعلای بهشت کند، پس فرود آرد ایشان در منزل ها که برای ایشان مهیا شده در همسایگی استادان و معلمان ایشان و در محضر ائمه که می خوانند علما ایشان را به سوی آنها و نمی ماند احدی از ناصبیان که برسد به او شعاع آن تاجها، مگر آن که کور شود چشمانش و کر شود گوشهایش و لال شود زبانش و سخت تر شود بر ایشان، از شعله های آتش پس بردارد ایشان را تا برساند به زبانیه بیندازدشان در قعر دوزخ و ایضا در آن کتاب شریف است که روزی جمعی از موالیان و دوستان اهل بیت (علیه السلام) در خدمت آن جناب حاضر شدند و عرض کردند: یابن رسول الله، همسایه ای داریم ناصبی ما را اذیت می کند و با ما محاجه می کند در تفضل اولی و دومی و سومی(130) بر امیرالمؤمنین (علیه السلام) و برای ما ادله می آورد که نمی دانیم جواب و بیرون رفتن از عهده آنها، چگونه است فرمودند: من به سوی شما کسی را که عاجز کند او را و کوچک کند قدرش را در نزد شما؛ می فرستم پس خواند یکی از شاگردان خود را و فرمود: مرور کن به این جماعت در حالتی که جمعند و سخن می گویند، پس گوش گیر ایشان را تا از تو سخن گفتن را؛ خواهش کنند پس تکلم نما و ساکت کن آن شخص را و بشکن صولتش را و برای او چیزی باقی نگذار؛ پس آن مرد رفت و حاضر شد در آن موضع و حاضر شدند آنها و سخن گفت با آن مرد و او را عاجز کرد؛ چنانچه ندانست در آسمان است یا زمین، آن جماعت گفتند که چنان سروری بر ما روا داد که نداند آن را جز خداوند و داخل شد بر آن مرد و متعصبین برای او از حزن و غم به قدر سروری ما، پس چون برگشتیم در نزد امام (علیه السلام) فرمود: آنچه در آسمان پیدا شد از طرب و فرح بشکستن این دشمن خدا بیشتر است از آنچه در نزد شما بود و آنچه در محضر شیطان و سرکشان ابتاع او پیدا شد از غم و اندوه بدتر بود از آنچه در محضر آنها پیدا شده و به تحقیق که رحمت فرستادند و ثنا گفتند بر این بنده شکننده او، ملائکه سماوات و حجب و کرسی و خداوند دعای ایشان را قبول و ثوابش بزرگ کرد.
و شیخ شهید قدس سره(131) در منیةالمرید روایت کرده که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: ای مردم بدانید کمال دین طلب علم و عمل به آن است، به درستی که طلب علم واجب تر از طلب مال است. به درستی که مال تقسیم شده و برای شما در عهده گرفتند تقسیم کرده آن را عادل میان شما و ضمانت کرده برای شما و وفا خواهد کرد برای شما و علم محزون است در نزد اهلش، پس او را طلب کنید و ایضا فرمود: کفایت می کند در شرف علم این که او دعا می کند او را کسی که نمی داند او را و مسرور می شود اگر به او نسبت دهند و کفایت می کند در مذمت جهل این که بیزاری می جوید از او کسی که در اوست و ایضا فرمود: به کمیل بن زیاد؛ ای کمیل؛ علم بهتر از مال است، علم تو را محافظت می کند و تو محافظت مال را می کنی و علم حاکم و مال محکوم است و مال را خرج کردن کم می کند و علم به انفاق زیاد می شود و ایضا فرمود: علم از مال به هفت جهت؛ بهتر است.
اول: آن که علم میراث انبیاء است و مال میراث فرعونها؛ دوم: علم به دادن کم نمی شود و مال کم می شود سوم: مال محتاج است به حافظ و علم صاحبش را حفظ می کند؛ چهارم: علم در کفن داخل می شود، یعنی با صاحبش هست و مال باقی می ماند؛ پنجم: مال برای مومن و کافر پیدا می شود و علم جز برای مومن نباشد ششم: جمیع مردم در امر دین خود به عمل محتاجند ولی همه محتاج به صاحب مال نیستند. هفتم: علم صاحبش را در گذشتن از صراط قوت می دهد و مال او را از گذشتن مانع می شود و ایضا فرمود: قیمت هر کس مقدار دانایی اوست.
شیخ محدث جلیل، شیخ یوسف بحرینی در کتاب انیس المسافر روایت نموده که چون خوارج شنیدند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: من مدینه علمم و علی (علیه السلام) باب اوست به آن جناب رشگ بردند، پس ده نفر از روسای ایشان جمع شدند و گفتند سئوال می کنیم هر یکی از ما از علی یک مسئله تا به بینم که چگونه ما را؛ جواب می دهد پس اگر همه ما را جواب داد به یک جواب می دانیم علمی ندارد.
پس یکی از آنها وارد شد بر آن حضرت و گفت یا علی علم افضل است، یا مال، فرمود: علم افضل است، عرض کرد چرا، فرمود: زیرا که علم میراث انبیاء است و مال میراث قارون و هامان و فرعون و عاد و شداد است، پس رفت و این جواب را به رفقا گفت دومی آمد همان عرض را کرد همان جواب را شنید از دلیل پرسید فرمود: چونکه مال را تو محارست می کنی و علم تو را محارست می کند. رفت و سومی آمد و به همان قسم سؤال کرد، فرمود: به جهت آنکه برای صاحب مال دشمن بسیار است و برای صاحب علم دوست فراوان است. چهارمی آمد در جوابش فرمود: مال را اگر تصرف کنی کم می شود و علم به تصرف زیاد می شود و در جواب پنجمی فرمود: صاحب مال خوانده می شود به اسم لئامت و بخل و صاحب علم نام برده می شود با عظام و تکریم و در جواب ششمی فرمود: بر مال خوف بردن دزد است و علم از این خوف ایمن است و در جواب هفتمی فرمود: مال به مرور زمان مندرس می شود و برای علم اندراس و کهنگی و نیست. جواب هشتمی از نسخه ساقط بود. و در جواب نهمی فرمود: مال قلب را سخت می کند و به علم دل منور می شود و در جواب دهمی فرمود: صاحب مال تکبر می کند و خود را بزرگ می شمارد و بسا هست مدعی ربوبیت می شود و علم صاحبش را ذلیل و مسکین و خاشع می کند؛ پس آن جماعت گفتند راست فرموده خدا و رسولش شک نیست در این که علی (علیه السلام) باب تمام علوم است پس حضرت فرمود: والله اگر سئوال می کردند از من جمیع خلایق مادامی که زنده بودم ملول نمی شدم و هر آینه جواب می دادم هر یک از ایشان را به جوابی غیر از جواب دیگری تا آخر دهر.
در کتاب منیه از حضرت سجاد (علیه السلام) روایت نموده که فرمود: اگر بدانند مردم که چه چیزها در طلب علم است هر آینه او را طلب می کنند هر چند به ریختن خونها و فرو رفتن در گردابها باشد. به درستی که خداوند وحی نمود، به دانیال که مبغوض ترین بندگان نزد من جاهلی است که حق اهل علم را سبک شمارد و پیروی ایشان را ترک کند و محبوب ترین بندگان نزد من پرهیزگار، طالب ثواب، ملازم علما، تابع حکما است. و از حضرت صادق (علیه السلام) روایت نموده که فرمود: فقیه شوید در دین به درستی که آن که از شما در دین؛ بصیرت پیدا نمی کند او اعرابی است، که جاهل صحرانشین است و به درستی که خداوند عزوجل در کتاب خود می فرماید: لیتفقهوا فی الدین ولینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون(132) و نیز فرمود: دوست داشتم که سرهای اصحاب مرا به تازیانه بزنند تا فقیه، یعنی با بصیرت در دین شوند. و ایضا فرمود: هر گاه خداوند با بنده قصد خیر کند او را در دین با بصیرت می کند و نیز فرمود: که چون فقیه بمیرد شکستی در اسلام پیدا شود که آن را چیزی نبندد.
و از جناب کاظم (علیه السلام) روایت نموده که فرمود: چون بمیرد بگریند بر او ملائکه و بقعه های زمین که عبادت می کرد خدا را در آنها و درهای آسان که از آنجا اعمال او را بالا می بردند و در اسلام شکستی پیدا شود، که او را چیزی سد نکند، زیرا که مومنین فقهاء قلعه های اسلامند، مانند قلعه که برای دور شهر می سازند.
در کتاب خصال صدوق مرویست که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: عالم باش، یا متعلم، یا دوست دار علما و چهارم مشو، که به بغض ایشان هلاک می شوی و از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده که فرمود: ملحق نمی شود به مرد پس از مردنش از ثواب مگر سه چیز، صدقه که جاری کرده آن را در حیاتش؛ و او جاری است بعد از مردنش تا قیامت، یا طریقه و آئین که مقرر کرده و به او عمل کنند بعد از او غیر او. یا فرزند صالحی که برای او، استغفار کند و در کافی از مسعده روایت نموده که آن حضرت فرمود: به درستی که بهتر چیزی که پدران برای پسرها میراث می گذارند، ادب است، نه مال؛ به درستی که مال می رود و ادب می ماند؛ مسعده گفت مراد حضرت از ادب علم است و فرمود: اگر تو را از عمر تو دو روز مهلت دادند پس بگردان یکی را برای علم که به آن اعانت بجویی بر روز مردنت، کسی گفت چیست آن اعانت؟ فرمود: نیکو می کنی تدبیر آنچه را پس از خود می گذاری و آن را محکم می کنی.
و در دعوات راوندی مروی است که خداوند به جناب موسی فرمود: یادگیر خیر را و یاد ده آنرا به مردم، پس به درستی که من نورانی می کنم قبور معلم خیر و متعلم آن را تا آن که وحشت نکنند. از مکانی که دارند.
و از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: علم گنج انبیا است و فرمود: دین خدا را به رغبت در مصاحبت علم و اهل او، محافظت کنید پیش از درهم ریختن عروه علم. عبدالرحمن بن حجاج عرض کرد: چگونه عروه علم ای فرزند رسول خدا درهم می ریزد فرمود: هر گاه بمیرد عالم در هم می ریزد عروه علم و می مانند مردم مانند گوسفندی که شبان ندارد، پس گم می کند، چراگاه خود را و منزل خود را پیدا نمی کند.
شیخ کشی قدس سره از سعد اسکاف روایت کرده که گفت، گفتم به جناب باقر (علیه السلام) من می نشینم و قصه می خوانم و ذکر می کنم حق شما و فضل شما را فرمود: دوست دارم بر سر هر سی زرعی قصه خوانی مثل تو باشد و در ارشاد مفید و غیره از حضرت امیر (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: علماء در میان مردم مانند ماه شب چهارده در آسمان که روشنی می دهد نورش بر سایر ستاره ها است و ایضا به کمیل فرمود: مردم سه طایفه اند، عالم ربانی و متعلم برای نجات یافتن. و خرمگسان پست رتبه از رعایا پیروی کنندگان، با هر آواز منکری که می چرخند با هر بادی و روشنایی نگرفتند از نور علم و پناه نبردند به ملجاء محکمی. ای کمیل، علم بهتر است از مال، عمل تو را نگاه می دارد و تو مال را نگاه می داری و مال کم به دادن می شود و علم به دادن؛ زیاد می شود ای کمیل محبت عالم، دینی است که به آن اطاعت کرده می شود خداوند. و به این دین کامل، یا کسب می کند طاعت را در حیات خود و نام نیک را بعد از مردنش و منفعت مال تمام می شود به تمام شدن مال و عالم حاکم است و مال محکوم. ای کمیل، مردند خزینه دارهای اموال با آنکه علما باقیند مادامی که دنیا باقی است، جثه شان ناپدید است اما مثال ایشان در دلها موجود است.
در کتاب خصال از آن جناب مروی است که: قوام دین به چهار نفر است، به عالم سخن گو که علمش را استعمال کند و به غنی که بخل نورزد به زیادی مالش بر اهل دین خدا. و به فقیری که نفروشد آخرتش را به دنیا و به جاهلی که تکبر نکند از طلب علم، پس اگر عالم علم خود را کتمان کرد و بخل ورزد غنی به مالش و فقیر آخرت را به دنیا بفروشد و تکبر کرد جاهل از طلب علم. دنیا واپس گردد به سوی پشت خود.
از جناب سجاد (علیه السلام) روایت نموده که: چون طالب علم به نزدش می آمد می فرمود: مرحبا به وصیی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن گاه می فرمود: طالب علم هر گاه از منزلش بیرون می رود نمی گذارد که پایش را بر هیچ خشک و تری از زمین مگر آن که تسبیح می کند برای او تا زمین هفتم. و در منیه شهید ثانی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: هر که می خواهد نظر کند به آزادکردهای خداوند از آتش پس نظر کند به طالبین علم، قسم به آن که جانم در کف قدرت اوست هیچ متعلمی تردد نمی کند در در خانه عالمی، مگر آن که خدای تعالی برای او به هر قدمی عبادت یک سال و برای او بنویسد به هر قدمی شهری در بهشت بنا کند و راه می رود بر زمین و او برایش استغفار می کند و صبح می کند و شام می کند در حالتی که آمرزیده است و شهادت می دهند ملائکه که او از آزاد کردهای خدا از آتش است و ایضا فرمود: هر که علم طلب کند چنان است که در روز، روزه دارد و در شب به پا بایستد و یک باب از علم را که آموخت بهتر است برای او از اینکه کوه ابوقیس طلا باشد و آن را در راه خدا انفاق کند.
و ایضا فرمود: کسی را که مرگ در رسد و او در طلب علمی باشد که به آن اسلام را زنده کند میان او و انبیاء یک درجه در بهشت است و ایضا فرمود: فضل عالم بر عابد به هفتاد درجه است که میان هر دو وجه به قدر دویدن هفتاد سال اسب باشد. زیرا که شیطان بدعت می گذارد به جهت مردم عالم آن را می بندد و برمی دارد و در حالی که عابد روی به عبادت خود آورده و ایضا فرمود: فضل عالم بر عابد مثل فضل من است بر دانای شما، به درستی که خداوند و ملائکه اش و اهل آسمانها و زمین حتی مورچه در سوراخش و حتی ماهی در دریا رحمت می فرستند بر کسیکه به مردم راه خیر و صلاح یاد می دهد. و ایضا فرمود: کسی که به جهت طلب علم بیرون می رود، در سبیل خدا است تا برگردد. و فرمود: کسی که به جهت طلب تحصیل بابی از علم بیرون می رود که برگرداند به آن باطلی را به سوی حق، یا گمراهی را به راه هدایت کند. این علم او مانند عبادت چهل ساله او است و ایضا به حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: اگر خداوند به دست تو یک نفر را هدایت کند بهتر است برای تو از دنیا و آنچه در راه آن است و ایضا فرمود رشگ نتوان برد مگر به دو نفر یکی آن که خداوند به او مالی داده و مسلط کرده او را بر آن که در راه حق تمامش کند و دیگری آن که خداوند به او حکمت عطا فرمود به آن حکم می کند و به مردم می آموزد و ایضا می فرمود: خواب عالم بهتر است از نماز با جهل و ایضا فرمود: یک فقیه سخت تر است بر شیطان از هزار عابد و ایضا فرمود: هر که در علم و عبادت نشو و نما کند تا بزرگ شود خداوند در قیامت به او ثواب هفتاد و دو صدیق می دهد و ایضا فرمود: هیچ کس صدقه نداده به مثل علمی که او را نشر کرده و فرمود: هدیه نفرستاده مسلم به سوی برادرش هدیه بهتر از کلمه حکمت که به آن خداوند هدایت او را زیاد کند و برگرداند او را از هلاکت کننده و فرمود: هر که صبح به مسجد رود و اراده نکند مگر آنکه یاد گیرد خیری را، یا آن را یاد دهد، برای او است اجر یک عمر کننده که عمره اش تام باشد و هر که شام به مسجد رود به همان قصد برای او است اجر یک حاجی که حجش تمام باشد و از صفوان بن غسان روایت کرده که به خدمت آن حضرت مشرف شدم و آن جناب در مسجد تکیه بر برد قرمزی کرده بود. پس گفتم: یا رسول الله آمدم به جهت طلب علم فرمود: مرحبا به طالب علم به درستی که طالب علم را ملائکه به بالهای خود می پوشند آن گاه پاره از آنها بال خود را با بال بعضی ترکیب می کنند، تا این که می رسند به آسمان دنیا به جهت محبت ایشان به آن چیزی که او طلب می کند و فرمود: بهترین صدقه آن است که مرد علمی تحصیل کند آن گاه به برادرش تعلیم کند و فرمود: عالم و متعلم شریکند در اجر و خیری در سایر مردم نیست.
دوم: از اسباب بزرگ شدن شخص در نظر انسان رسیدن نفع و احسان است از آن شخص به ناظر و فرو گرفتن نعم و فواید آن است مر این را و به بزرگی آن نعمت و فائده و کوچکی او و کثرت نفع و کمی او و استدامه احسان و انقطاع او متفاوت شود عظمت و بزرگی در نظرش هر که احسانش بزرگتر و زیادتر و با دوام تر عظمت و بزرگیش در نظر آنکه مورد احسان او است بیشتر باشد و اگر این مراتب در دنیا و برزخ در آخرت هر سه باشد عظمت بالا رود به نحوی که انسان در خود قوه بیرون آمدن از عهده لوازم احترام و تعظیم او نه بیند. و بالفطره مردم محبوبند در سلوک، یا یکدیگر در معاشرت خود از روی این قانون و اگر گاهی تخلف شود از روی نادانی به آن نفع؛ یا قدر و مقدار او است و از مثل معروف است (الانسان عبید الاحسان(133) و از کلمات امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که وافضل علی من شئت تکن امیره احتج الی من شئت تکن اسیره واسغن عمن شئت تکن نظیره(134) خود را محتاج هر کس کردی اسیر اوئی و از هر کس بی نیاز شدی مانند اویی و به هر کس احسان کردی امیر اویی و مشاهده است که محتاج به توهم رسیدن نفع جزئی به او، صاحب مال و ثروت را تعظیم کند و اگر به آن منفعت برسد بر تعظیم بیفزای و به زیادی او زیاد کند و نفس خویش را در جنب او خوار و حقیر شمارد و خود را در احترام او بی اختیار بیند، بلکه آنان که فی الجمله ربط و انتسابی به آن منعم دارند، در نظر او بزرگ نمایند و بر اهل انصاف واضح است، که پیوسته روزی خور خوان نعمت ایشان و اما در آخرت، پس گذشت که ایشان بعد از حجج (علیهم السلام) از شفعایند و اما در امر معاش پس دانستی که مدار آن بر مقدار دانش ارباب ضایع و حرف است که بی آن زندگی صورت نگیرد و بر آنچه علماء از زبان شرع انور دستورالعمل دهند. از قانونها که در آن حفظ نفس و مال و ناموس و عقل است و همیشه در شدائد و بلاها گشودن عقدها و رفع ابتلا به دست ایشان بوده؛ چنانچه قوم جناب یونس (علیه السلام) با نزول عذاب به سبب وجود یک عالم و تدبیر او از آن بلای عظیم رستند.
و مختصر آن قصه، به روایت عیاشی از حضرت ختمی مآب (صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمود: جناب یونس (علیه السلام) درنگ کرد در میان امت خود و می خواند ایشان را به ایمان به خدا و تصدیق و پیروی او سی و سه سال پس ایمان نیاورد به او و متابعت نکرد او را از قومش، مگر، دو مرد، یکی روبیل و دیگری تنوخا، و روبیل از اهل بیت علم و حکمت و خانواده نبوت و با آن جناب رفیق بود از آن زمان که هنوز به پیغمبری رفته بود و از علم و حکمت و خانواده نبوت و با آن جناب رفیق بود از آن زمان که هنوز به پیغمبری مبعوث نشده بود و تنوخا مردی ضعیف و عابد و زاهد و در عبادت به خود فرو رفته بود و از علم و حکمت بهره نداشت روبیل صاحب گوسفند بود آنها را می چراند و از آنها، قوتی، می خورد و تنوخا حطابی(135) می کرد و از آن روزی می خورد و روبیل را در نزد یونس منزلتی بود غیر از منزلت تنوخا به جهت علم و حکمتی که داشت، پس چون یونس از ایمان قوم خود مایوس و ملول شد از خداوند عذاب خواست و خداوند اجابت نمود و بعد از مواعظ و حکم بسیار وعده داد که عذاب در شوال روز چهارشنبه وسط شهر وقت طلوع آفتاب خواهد رسید، پس قوم خود را خبر ده، پس آن جناب مسرور شد و ندانست عاقبت امر را، پس تنوخای عابد را ملاقات کرد و از نزول عذاب خبر داد و فرمود: برو و قوم را خبر کن به آنچه خداوند وعده فرموده تنوخا گفت: بگذار ایشان را در گمراهی و معصیت خودشان تا خداوند ایشان را هلاک کند، پس حضرت فرمود: باید برویم و از روبیل مشورت کنیم که او مردی است عالم، حکیم از خانواده نبوت، پس رفتند نزد او و حضرت او را خبر داد و به آنچه وحی شده بود و فرمود: ببر ما را تا ایشان را خبر کنیم روبیل گفت: برگرد به سوی پروردگار خود، برگشتن پیغمبر حکیم و رسول کریم و خواهش کن عذاب را از قوم بر دارد و به درستی که خداوند از عذاب ایشان مستغنی است و مدارات با بندگان را دوست دارد و این دعوت تو را ضرری نرساند و از مقامت نزد او نکاهد و شاید این قوم با این کفر و انکار، روزی ایمان آورند، پس تنوخا گفت: وای بر تو ای روبیل، بر آنچه اشاره کردی به او و امر نمودی با این کفرشان و انکار پیغمبر خود و نسبت دادن او را به درغ و بیرون کردن او را از منزلش و عزم بر سنگسار کردنش، روبیل گفت: ساکت شو تو مردی عابد از علم خبر نداری و رو کرد به آن جناب و گفت: اگر خداوند عذاب را بر قوم تو نازل کرد آیا همه را هلاک می کند یا بعضی را و بعضی را باقی می گذارد و فرمود: بلکه همه را هلاک می کند و چنین خواستم و در دلم رحمی بر آنها داخل نشود که مراجعت نمایم و رد عذاب را از ایشان مسئلت کنم روبیل گفت: شاید زمانی که آثار عذاب پیدا شده و توبه و استغفار کنند، پس ایشان را رحم کند چون که ارحم الراحمین است و عذاب را از ایشان بر دارد، پس از آن که خبر داری ایشان را از جانب خداوند که در روز چهارشنبه عذاب می فرستد، پس در نزد ایشان کذاب محسوب شوی پس تنوخا گفت: وای بر تو، کلام عظیمی گفتی پیغمبر مرسل به تو خبر می دهد که خدا به او وحی کرده که عذاب می فرستد و تو رد می کنی قول خداوند را و شک می کنی در آن و در قول پیغمبر او برو که عملت حبط شد. روبیل گفت: رای تو فاسد است، پس آن جناب گفت: که اگر عذاب نازل شد و قوم هلاکت شدند پیغمبری تو تمام شود و یکی از آحاد مردم خواهی شد و صد هزار نفر بر دست تو هلاک شوند، پس آن حضرت وصیت روبیل را قبول نمود و با تنوخا به قریه در آمد و قوم را از آمدن عذاب در وقت مذکور خبر کرد، پس قبول نکردند و او را تکذیب نمودند و آن جناب را از قریه خود بیرون کردند، پس با تنوخا بیرون از قریه رفت و اندکی دور شدند و در آنجا به انتظار عذاب ماندند و روبیل با قومی در قریه ماند تا آن که شوال داخل شد روبیل بر بالای کوهی بر آمد و فریاد کرد، منم روبیل مهربان بر شما نزد پروردگار خود این شوال است که بر شما و بر پیغمبر شما داخل شده، یونس خبر داد که وحی شده که در چهارشنبه وسط شوال عذاب بر شما در وقت طلوع آفتاب نازل می شود و وعده که خداوند به پیغمبران می دهد هرگز تخلف نمی شود، پس تامل کنید که چه خواهید کرد، پس این کلام ایشان را ترساند و در دلشان جا کرد راستی، نزول عذاب را، پس شتافتند به سوی او و گفتند ما را به چه امر می فرمایی ای روبیل به درستی که تو مرد عالم حکیمی و پیوسته بر ما مهربان بودی و به ما رسید و آنچه به جناب یونس گفتی، پس امر کن ما را به آنچه دانی و برای خود، ما را آگهی ده روبیل گفت چنان می بینم برای شما که تا طلوع فجر روز چهارشنبه وسط شهر در میان دره، منتظر شوید زیر کوه اطفال را از مادران جدا کنید و مادران در پشت کوه بایستند، پس به یک بار صدا را به ناله بلند کنید بزرگ و و کوچک شما با گریه و زاری و تضرع به سوی خدا توبه و استغفار و سرها را به آسمان بلند کنید و بگویید پروردگارا بر خود ظلم کردیم و پیغمبرت را تکذیب نمودیم و به سوی تو از معاصی خود برگشتیم و اگر نیامرزی ما را و و رحم نکنی بر ما هر آینه از زیان کاران و عذاب کرده شدگان خواهیم شد، پس توبه ما را قبول کن و بر ما رحم کن، ای ارحم الراحمین، و از گریه و ناله و تضرع و انابه و توبه ملامت نگیرید تا آن که آفتاب غروب کنند یا پیش از آن عذاب از شما برگردد، پس در آن روز چنان کردند و خداوند عذاب را از ایشان برداشت به تفصیلی که در خبر مذکور است و در آخر این است که تنوخا چون به قریه برگشت روبیل را ملاقات کرد و روبیل به او گفت کدام رای صواب و به حق بود، رای تو یا رای من، تنوخا گفت بلکه رای تو و به تحقیق که در مشورت به رای علما و حکما سخن گفتی و گمانم این بود که به جهت زهد و عبادتی که دارم از تو افضلم تا آنکه ظاهر شد فضل تو به جهت فضل علمت و آنچه خداوند به تو از حکمت داده از تقوی و زهد و عبادت بی علم افضل است.
و شیخ کشی روایت نموده که زکریا بن آدم اشعری(136) قمی که از بزرگان علماست، خدمت جناب رضا (علیه السلام) عرض کرد: که می خواهم از اهل بیت خود دور شوم که سفها در ایشان بسیار شده فرمود: نکن به درستی که بلا از اهل بیت تو به سبب تو دفع می شود مثل آن که بلا از اهل بغداد به سبب موسی بن جعفر (علیه السلام) دفع می شود.
در تفسیر امام (علیه السلام) مذکور است که حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: عالم کسی است که با او چراغی باشد که برای مردم روشنایی دهد پس هر که به روشنایی او بینا شود برای او دعای خیر می کند و همچنین با عالم شمعی است که تاریکی جهل و حیرت را می برد. پس برای هر که روشنایی داد از حیرت بیرون رفت و یا از جهل نجات یافت او از آزاد کردهای او از آتش دوزخ است و خداوند به او ثواب صد هزار رکعت نماز که در روبروی کعبه کرده باشد می دهد.
در خصال از آن جناب مروی است که: علم گنجهایی است که کلید آن پرسش است پس سؤال کنید خدا شما را رحمت کند. به درستی که در علم چهار نفر، ثواب می برد، سائل و جواب دهنده و شنونده و دوست ایشان و در منیه شهید ثانی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که: (مثل علما در زمین مثل ستاره ها است در آسمان که هدایت می یابند به روشنایی آنها در تاریکی های بر و بحر، پس هر گاه نور آنها محو شود راه نمایان گمراه می شوند(137)
شیخ کشی از جمیل بن دراج روایت نموده که گفت: داخل شدم بر جناب صادق (علیه السلام) به من برخورد کرد یک نفر از اهل کوفه از خدمت آن حضرت بیرون آمده بود. پس چون داخل شدم فرمود ملاقات کردی آن مرد را که از پیش من بیرون آمده عرض کردم او یکی از اصحاب ما است از اهل کوفه فرمود: خداوند روح او و روح امثال او را پاک نکند به درستی که او به بدی یاد کرد جماعتی را که پدرم امین کرده بود ایشان را بر حلال و حرام خداوند و خزانه علم او بودند و همچنین اند، ایشان امروز در نزد من، ایشان محل سپردن سر من هستند و اصحاب پدر من هستند، به راستی چون خداوند اراده کند به اهل زمین بلائی به سبب اینها از ایشان بلا را بر می گرداند، ایشان ستارگان شیعیان منند از مرده و زنده، زنده می کنند اسم پدرم را، به ایشان ظاهر می کند خداوند هر بدعتی را از دین، دور می کنند تدلیس مبطلین و تاویل غلات را؛ پس آن حضرت گریست عرض کردم: کیستند ایشان فرمود: بر ایشان باد صلوات خدا و رحمتش در حال مردگی و زندگی؛ برید عجلی و زراره و ابوبصیر و محمد بن مسلم.
از فواید وجود علما آن که ایشانند اسباب دوستی خداوند با بندگانش و دوست داشتن ایشان خداوند را و این دو محبت، غایت سیر سالکین و آخر مراحل رجوع کنندگان به سوی خداوند است.
سبط شیخ طبرسی رحمه الله در کتاب مشکات الانوار روایت نموده که شخصی خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد: هر گاه جنازه ای حاضر شود و حاضر شود مجلس عالمی، کدام یک نزد شما محبوب تر است که من در آنجا حاضر شوم. فرمود: اگر برای جنازه کسی هست که برود او را دفن کند، پس به درستی که حضور مجلس عالم افضل است از حضور هزار جنازه و از عیادت هزار مریض و از به پا ایستادن به جهت عبادت در هزار شب و از روزه هزار روز و از هزار درهم صدقه دادن به مساکین و از هزار حج واجب و از هزار جهاد سوای جهاد واجب که در راه خدا جهاد کنی به مال و جان خود و کجا می رسد این مقامات به محضر عالم، آیا ندانستی که خداوند اطاعت کرده می شود به علم و خیر دنیا و آخرت با علم است و شر دنیا و آخرت به جهل است آیا خبر ندهم شما را از جماعتی که نه انبیائند و نه شهداء غبطه می برند در روز قیامت به منزلت ایشان در نزد خداوند که بر منبرهای نورند کسی عرض کرد کیستند ایشان یا رسول الله، فرمود: ایشان آنانند که محبوب می کنند بندگان را در نزد خداوند و محبوب می کنند خداوند را در نزد بندگان. عرض کردیم این که خداوند را محبوب می کنند نزد بندگان دانستیم، پس چگونه بندگان را محبوب می کنند نزد خداوند فرمود: امر می کنند ایشان را به آنچه خداوند دوست دارد و نهی می کنند ایشان را از آنچه خداوند مکروه دارد، پس هر گاه اطاعت کردند ایشان را خداوند آنها را دوست می دارد.
از فواید وجود علما مضاعف شدن ثواب نماز است؛ چنانچه شیخ شهید رحمه الله روایت نموده که نماز با عالم در غیر مسجد جامع مقابل هزار رکعت است و در مسجد جامع مقابل صد هزار رکعت و همچنین مضاعف شدن ثواب صدقات است بر آنها؛ چنانچه علامه حلی رحمه الله در رساله سعدیه و ابن ابی جمهور در عوالی اللئآلی روایت کرده اند از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که: صدقه بر علماء به ازای یکی هفت هزار است و همچنین رسیدن خیر و رحمت به همنشین ایشان چنانچه در کتاب دوم به طریق صحیح از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: خداوند می فرماید به ملائکه در وقت برگشتن همنشین اهل علم به منزلهای خود بنویسید هر چه دیدید از اعمال ایشان، پس می نویسند برای هر یک ثواب عملش را و وا می گذارند بعضی را که حاضر شده بود با ایشان و نمی نویسند او را، پس می فرماید: خداوند عزوجل چرا ننوشتید فلان را آیا نبود با ایشان و حاضر نشد نزدشان پس می گویند ای پروردگار ما، به درستی که او شریک نشده با ایشان در حرفی و سخن، نگفت با ایشان به یک کلمه. پس خداوند جلیل جل جلاله می فرماید: آیا همنشین ایشان نبود پس عرض می کنند آری، پس می فرماید: بنویسید او را با ایشان به درستی که ایشان قومی اند که محروم نمی شود، پس می نویسد او را با ایشان پس می فرماید: برای او ثوابی مثل ثواب یکی از آنها بنویسید.
در امالی از آن جناب مروی است که: هیچ مومنی نزد عالمی یک ساعت نمی نشیند مگر آن که ندا می کند او را پروردگارش که نشستی نزد حبیب من، قسم به عزت و جلالم که هر آینه بنشانیم تو را در بهشت با او و باکی ندارم.
در عدةالداعی از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروی است که: نشستن یک ساعت نزد علماء محبوب تر است نزد خداوند از عبادت هزار سال.
در کافی و غیره از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرویست که فرمود: علماء ساداتند و نشستن با ایشان عبادت است و در پاره ای اخبار نهی رسیده از مجالست یا قاضی عامه به جهت آن که شاید لعنت او را در رسد پس همنشین او را فرو گیرد و از این معلوم می شود که نشستن با آن که محل رحمت است سبب شراکت در آن موهبت است و نیز مروی است که مثل عالم مثل عطر فروش است که در ملاقاتش اگر از عطرش نخریدی از بوی عطرش معطر خواهی شد و همچنین فیض به نگاه کنندگان به ایشان؛ چنانچه گذشت از کتاب من لایحضر که نظر کردن به روی عالم عبادت است و در جامع الاخبار از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت نموده که یک نظر به روی عالم محبوب تر است، نزد خداوند از عبادت شصت سال.
و در عدةالداعی از حضرت امیر (علیه السلام) روایت کرده که:
نظر به سوی عالم محبوب تر است نزد خداوند از اعتکاف یک سال در بیت الله الحرام و همچنین نظر به در خانه ایشان؛ چنانچه در کتاب مذکور مروی است، که خداوند نظر کردن به در خانه عالم را عبادت قرار داده و همچنین زیارت ایشان؛ چنانچه در آن کتاب از آن جناب مروی است، که زیارت علما محبوب تر است نزد خدا از هفتاد طواف و در خانه خدا و بهتر است از هفتاد حج و عمره پسندیده قبول شده و خداوند برای او هفتاد درجه ثبت می کند و بر او رحمت را نازل می کند و گواهی می دهند برای او ملائکه که بهشت بر او واجب شده؛ بلکه زیارت ایشان را بدل به زیارت ائمه (علیه السلام) قرار دادند با آن همه اجرها که در آن است.
چنانچه در کافی از جناب کاظم (علیه السلام) روایت کرده که: هر کس قدرت ندارد به زیارت قبور ما پس زیارت کند صلحاء برادران ما را و همچنین برداشته شدن عذاب دنیا و برزخ از گناه کاران به سبب وجود علماءست؛ چنانچه در مشکات الانوار شیخ طبرسی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که: هر گاه خداوند نظر کند به سوی اهل قریه که در معاصی اسراف کردند و در ایشان باشد سه نفر از مؤمنین ندا کند ایشان را که ای اهل معصیت من اگر نبود در میان شما از مؤمنین دوستی کنندگان با یکدیگر، به سبب جلال من یا برای من یا به حلال های من، و آباد کنندگان به نماز خود زمین مرا و مساجد مرا و استغفار کنندگان در سحر از بیم من هر آینه می فرستادم بر شما عذاب خود را، پس باکی نداشتم و در کتاب اثناعشریه سید محمد عاملی شهیر به ابن قاسم معاصر شیخ حر مروی است از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که هیچ عالمی و متعلمی نیست که بگذرد به قریه ای از قریه های مسلمین یا شهری از شهرهای مسلمین و نخورد از طعام ایشان و ننوشد از شراب ایشان و داخل شود از جانبی و بیرون رود از جانب دیگر مگر آنکه خداوند چهل روز عذاب قبور ایشان را بر می دارد.
تنبیه: بر نقادان با بصیرت مخفی نماند که اگر چه از کلمات سابقه معلوم شد که منشاء خیرات عابد به بندگان در دنیا و آخرت و سبب رسیدن به مصالح دنیویه و منافع دینیه نعمت علم است، که به بنی آدم عطا شده هر چند پاره از آن که متعلق به امر معاش است در کفار باشد ولکن ممدوح از علم متعلق به زندگی همانقدر است که زندگی بی آن صورت نگیرد و غیر آن از علم به صناعات و حرفه ها که محصولش اصلاح فضول معاش و به هم آمدن انواع لذایذ و مشتهیات الکل و شرب و لباس و مسکن و مرکوب و سایر اسباب لهو و طرب است مرغوب و محبوب نیست، بلکه جمله از آن مبغوض و مذموم است، و از سیر در احوال انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) می توان به دست آورد قسم اول را و عمده آن علم زراعت و فلاحی و حرفه شبانی است که هیچ پیغمبری نیامد که به یکی از این دو مشغول نباشد و مثل نجاری که شغل جناب نوح و خیاطی جناب ادریس و بنایی که شغل جناب ابراهیم و زره سازی که شغل جناب داود (علیهم السلام) بود و غیر اینها که بر متنبع، پوشیده نیست و چون منفعت عاید به عابد از صاحبان این علوم محدود و موقت و دنیوی و بی ثبات و مقدمه از برای تحصیل معرفت و علم به تکالیف و عمل به آنها است، بلکه در مقابل عوض و مزد است، پس احترام آنها از این جهت به مقدار آن منفعت است و اما نفعی که از علما دین می رسد، پس خود به نفسه مطلوب و محبوب و ثابت و باقی و سبب نجات از مهالک دنیوی و برزخی و اخروی و مایه نجات از آتش و دخول بهشت و بلندی درجات و رسیدن به مقامات عالیه و مناصب جلیله و دخول در زمره شفعا و صفوف خلفا انبیا و اوصیاء (علیه السلام) است، پس آنچه از ایشان می رسد چیزی است که تمام احتیاج همه خلایق در همه اوقات به او است و بی آن نتوان در کرده انسان محسوب شد. بلکه دانستی رشته تعیش و زندگی بی آن گسسته است و بعد از آن تدبر در این و دانستن آن که وجود ایشان سبب صرف بلاهای عظیمه و رسیدن الطاف خفیه و جلیه الهیه است. معلوم خواهد شد بزرگی مقام عظمت قدر و منزلت علما چه اگر خیر علما سنجیده شود به قدر محسوس و مقام نسبت نخواهد رسید، پس چگونه رواست که به اندازه آن جماعت معظم و محترم نباشند خداوند شعور و بینشی عطا فرماید، که به توان میان نفع و ضرر و خیر و شر فرق گذاشت.
فصل دوم: در بیان حقیقت معنی تعظیم و شرح آن و اقسام احترام و توقیر در هر جا که از جانب شرع انور تکلیف به آن شده و بایست از عهده آن برآمد.
بدان که تعظیم را چهار مرتبه و محل است. و در هر یکی از آن مراتب برای او احکام و لوازمی است، که بایست آن را معلول داشت و گرنه حقیقت تعظیم صورت نگیرد بلکه در بعضی از اقسام قرین نفاق و مصداق شقاق خواهد بود.
اول: تعظیم به مال به مقدار استحقاق و قابلیت معظم و مراد از آن بذل موجود از مال و صرف آن است در آنچه متعلق به معظم است، به نحوی که شایسته او است و احترام و توقیر در آن باشد از قبیل هدایا و تحف که رعایا و زیردستان برای سلاطین و اشراف می برند و در آن ملاحظه اندازه خود و شأن و مقام آنکه نزد او می فرستند می کنند و مثل خلعتها و جایزها و نشان که حال معلول سلاطین است از جانب آنها به اهل قلم و سیف به مقدار خدمت و رحمت آنها که به سبب آن مستحق تعظیم شدند، پس اگر شخصی از رعایا با قدرت بر آوردن طبقی از میوه مرغوب به رسم هدیه برای سلطان چند عدد میوه گندیده کرم خورده را در دست گرفته به طرف سلطان بیندازند و مستحق تعذیب و اهانت خواهد شد. پس در تعظیم به مال بایستی ملاحظه شود، مقدار مال از کمی و زیادی و کیفیت آن از بدی و خوبی و کیفیت دادن و استعداد خود و اندازه مقام شخص معظم که به اختلال یکی از این ارکان با تمکن دادن مال اهانت و تحقیر است و تمیز موارد آن از غیرش در غایت وضوح است و در اخبار تقسیم زکات اشاره به این مقام شده، که از قبیل جو و گندم و مویز و خرما را به فقرا و مساکین و شتر و گاو و گوسفند را به اهل حیا و تعفف دهند.
دوم: تعظیم به جوارح بدنیه چون استقبال در هنگام دخول بلد و مشایعت در حال خروج و برخواستن در وقت ورود و مراجعت و نشستن بی اذن و پیش نیفتادن از او زمان سیر و بلند نکردن صدا و در نزد او و پیشی گرفتن در وقت تکلم؛ چنانچه به بعضی از اینها اشاره شده در کتاب و سنت و در فصل آینده خواهد آمد و این نوع از تعظیم به حسب اوقات و اشخاص و بلاد و احوال مختلف می شود و آنچه در هر عصر دایر و شایع شده متنبع است مادامی که مخصوصا در شرع از آن نهی نشده باشد، چون رکوع و سجود به جهت انسانی به قصد تعظیم او بلی اگر ترک آن قسم به سبب هتک عرض و ریختن آبروی شخص شود، باید ترک نشود چه حفظ عرض مثل حفظ دم است در لزوم مراعات آن به قدر امکان و در اینجا تفصیلی است که ذکر آن مناسب کتاب نیست.
سوم: تعظیم به زبان و توقیر در بیان به ذکر صفات جمیله و افعال حمیده موجوده در معظم با ملاحظه بیرون نرفتن از اندازه که شیوه غلات است و نکاستن از مقدار موجود از آن که سجیه و عادت مقصرین و تبعه عزی و منات است، در مجالس و محافل که شایسته و سزاوار است و سبب برانگیختن فتنه و زیادی عناد و حسد نخواهد شد، چه چیز جزئی که مورث شرور و قبیح و مذموم است و از این نوع بردن نام او به تعظیم در حضور و غیبت است.
در کافی از جناب کاظم (علیه السلام) مروی است که: چون مرد حاضر است او را به کنیه اسم ببر و چون غایت است اسم او را ذکر کن و همچنین در عنوان مراسلات و در مقام شرح حال ما نقل کلام او در تصانیف چه قلم نایب زبان و ترجمان جنان است.
چهارم: تعظیم در قلب یعنی بزرگ دانستن و بزرگ دیدن و به بزرگی یاد کردن و به بزرگی یاد گرفتن شخص معظم را در سویدای قلب و مطموره دل که از روی آن جوارح خاشع و اعضاء متحرک شده در غایت سهولت در مقام ادای تکالیف گذشته خود بر آیند و از بهترین اموال به آسانی دست بردارند، پس اگر بزرگ دید او را بالنسبه به غیر یعنی ظهور آثار بزرگی و همیت او را در غیر مشاهده کند و خضوع و دلت و مقهوریت غیر را در نزد جلال او به بیند، بی پی بردن از این به ذلت و خواری خود و بزرگی و قهاری آن بر او مثل آن که کسی تصور کند شوکت و جلالت پادشاهی را که از رعایای او نیست و از حیطه فرمان و قلمرو حکم او بیرون است یا اگر هست سلطان را عالم به احوال و اطوار خود نداند، یا اگر داند در خود چیزی نه بیند که سبب رنجش خاطرش باشد، یا آن که بزرگی او گاهی چون برق خاطف از قلبش بگذرد بی استقرار و ثبات یا آن که با بقا و تمکن بنا نگذاشته بر بزرگ گرفتن او در نزد خود و تن به زیر بار عظمت او در آوردن چه در جای خود مقرر است که اقرار و تصدیق قلبی به توحید یا نبوت یا ولایت یا امثال آنها غیر از تسلیم و گردن نهادن در زیر حکم است که یکی از چهار رکن ایمان قلبی است در جمیع این مراتب آثار عظمت از قلب ظاهر نشود و با اجتماع این درجات از تذکر معظم قلب خاضع و بدن خاشع، بلکه بزرگی گاهی به جایی رسد که از تصور آن اعضاء مرتعش و رنگ آن متوقف است بر علم به بزرگی و عظمت از روی برهان تمام و شاهد صدق وجدان و این برای آنان که مبانی دین و ایمان و پایه امر سلوکشان با ابناء زمان بر کلمات ناقصه این و آن و مدار حرکات و سکناتشان بر خلاف طریقه و میزان است هرگز میسر نشود؛ چنانچه مشاهد است که اکثر خلایق اسم مبارک خداوند و رسول و ائمه (علیهم السلام) را در هر مقام لغو و پست و بر هر چیز خوار و زشتی می برند؛ بلکه در ذکر آن اسامی در جای مطلوب اصلا تغییری در حالتشان پیدا نمی شود؛ با آنکه در کلام مجید است که مؤمنین آنانند که چون نام خداوند برده شود قلبشان هراسان شود.
حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به ابوذر فرمود: ای ابوذر که در سینه تو جلال و بزرگواری خداوند عظیم باشد و خداوند را که سبک یاد نکنی چون نادانان که سگ را دیدند می گویند: خدایا او را خوار کن و چون به خوک برخوردند، می گویند: خدایا او را خوار کن و در تغییر حالات ائمه (علیهم السلام) هنگام ذکر خدا اخبار بسیار وارد شده بلکه رسیده که چون جناب صادق (علیه السلام) اسم حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) می برد گاهی سرخ می شد و گاهی زرد و سر مبارک را به جانب زمین میل می داد تا به حدی که نزدیک می شد که به زمین برسد.
و بالجمله تحصیل این مرتبه از تعظیم بالنسبته به هر کس که امر به تعظیم او شده سایر مراتب تعظیم بی فایده و لغو است؛ بلکه صاحبش در زمره منافقان محسوب است. چه کسی را به بزرگی یاد کردن به زبان با کوچک دانستن و حقیر شمردن او در دل حقیقت معنی نفاق است؛ چنانچه خدای تعالی می فرماید: یقولون بالسنتهم ما لیس فی قلوبهم(138) می گویند به زبانهای خود چیزی را که در دل ایشان نیست و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: که اگر خشوع اعضا پیش از خشوع قلب شد. پس او در نزد ما منافق است و صاحب این مقام از تعظیم دارای تقوی قلب است که خداوند به آن اشاره فرموده: و من یعظم شعائر الله فانها من تقوی القلوب(139) چه قلب را بی ملاحظه جوارح و نظر به تکالیف آنها تقوایی است خاص، چون پرهیزکاری از کفر و شرک و نفاق و حسد و ریا و عجب و غرور و کبر و قساوت و حب دنیا و ریاست و جاه و حرص و طمع و آراستگی به اضداد اینها از ایمان و تواضع و اخلاص و رقت و زهد حقیقی و بغض دنیا و ریاست و یاس و نرمی و امثال اینها و تعظیم شعائر خداوند از جمله اینهاست، یعنی تعظیم آن از تکالیف قلبیه است، نه مجرد خشوع اعضا و ثناء نیکو و بذل مال اگر چه اینها از تعظیم به قلب منفک نشوند غالبا، پس مقدم بر همه پیدا کردن این مقام است وگرنه تحصیل بر به جا آوردن مراتب سابقه به عزم تحصیل این مقام؛ چنانچه در اخبار بسیار اشاره به آن شده، برای تحصیل اخلاق به مشقت و تکلف رفتار کند. نزدیک می شود که حلیم گردد و در باب زهد نیز چنین فرمود و شاید مدح تباکی بر جناب سیدالشهداء نیز از این جهت باشد اگر چه در آن احتمال دیگر می رود و از این کلمات ظاهر شد مراتب توهین و تحقیر و این که او را نیز چهارده درجه است، چه اگر بزرگی، مستحق خلعت نفیس را، جامه کهنه دهد تحقیر او کرده یا به آن خادم که مهمات عظیمه او را انجام داده فحش گوید توهین کرده یا در نزد بزرگی پای خود را دراز کند یا بخوابد تضییع حق او کرده، یا در قلب، بزرگی را کوچک شمرد تصغیر کرده او را، پس اقسام توقیر و تحقیر و تعظیم و تصغیر به ملاحظه انفراد آنها و اجتماع بعضی با بعضی به شانزده رسد و با تامل در آنچه گفتیم مراتب بزرگی و کوچکی و خوبی و بدی و حکم هر یک از آنها فی الجمله ظاهر می شود و برای مقصود زیاده از این محل شرح و تفصیل نیست.
فصل سوم: در تفصیل تعظیم علماء و مومنین و شرح سلوک و معاشرت با ایشان بدان که طریق معرفت و کیفیت سلوک با جماعت اهل علم از چند راه است.
اول: به دست آوردن آنچه معمول و دایر است در میان مردم در رسوم مراوده زیر دستان با بزرگان و اعیان در هر بلد و در هر عصر با ملاحظه مخالف نبودن آن با قوانین شرع و چون در تحت میزان معینی نیست، پس در صدد ظبط و جمع آن شایسته نیست، بلکه حصر و تعداد آن خالی از تعذر نیست، لهذا موکول می شود بر ملاحظه طریقه عقلاء و ارباب کمال و آداب که مرجعند در امثال این که از شرع تکلیف به آن شده بی بیان کیفیت، تفصیل آن و اگر شده از باب ذکر بعضی از اقسام است نه آنکه در مقام استقصاء و حصر جمیع آنها بر آمده.
دوم: پیدا کردن آنچه در کتاب و سنت است در کیفیت سلوک مردم با انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) و چگونگی تعظیم ایشان چه از اخبار متواتره که به بعضی از آنها اشاره شد، ظاهر می شود که علماء، خلفاء و نواب و جانشین ایشانند، در هر حکم که معلوم نشد که از خصایص ایشان علما شریکند و همچنین آنچه در باب کعبه مشرفه وارد شده زیرا که فرمودند: مؤمن حرمتش بیش از کعبه است، پس لا محاله در لوازم احترام و آداب تعظیم با او شریک خواهد بود.
سوم: تفحص نمودن در آنچه در کتاب و سنت است در بیان آداب معاشرت فرزندان با پدران چه فرموده اند که معلم خیر به منزله والد است و قائم مقام او است؛ چنانچه مشروحا بیاید.
چهارم: اخبار مخصوصه که در آن ذکر آداب معاشرت با ایشان شده و ما آنچه از این سه را به دست آوردیم، اشاره می کنیم اگر چه از اسباب این کار اندکی به دست داریم، پس می گوییم که عمده آن سی ادب است یا ایهاالذین امنوا لاتقدموا بین یدی الله و رسوله(140) و این تقدم گاهی در احکام است به این که اطاعت نکنند، امر و نهی خدا و رسول را، یا آن که بطوری که فرموده عمل نکنند و گاهی در رأیت هنگام مشورت که نبایست پیش از منکشف شدن رای مبارک اطهار رای و اعتقاد کنند و بیان صلاح و فساد نمایند؛ چنانچه عادت جماعتی از منافقین بود که در وقت پیش آمدن حادثه از قبیل رفتن به جهاد و کشتن اسیر و حرکت به جانبی پیش از ظهور رای نبوی فضولی می کردند و خیالات شیطانیه خود را اظهار می نمودند و گاهی در صورت است که بایست زمان مرافقت در سیر و عقب بیفتند و این هر سه قسم از تقدم منهی است و ارباب عقول آن را بالنسبه به اشراف و اعیان خود ملاحظه می کنند.
در تفسیر عیاشی از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروی است که: چون ابراهیم (علیه السلام) خواست که از ملک، پادشاه قبطی بیرون رود پادشاه برای مشایعت با او بیرون آمد و در عقب آن جناب راه می رفت به ملاحظه تعظیم و احترام و هیبتی که از آن حضرت بر دلش افتاد، پس وحی رسید که در پیش روی سلطان جبار متسلط راه مرو بلکه او را مقدم دارد در پشت سر او راه برود و او را معظم بدار، پس حضرت ایستاد و گفت به پادشاه که مقدم شو که خدای من در این ساعت به من وحی کرده که تو را معظم بدارم و در پیش روی خود بیندازم و خود را در عقب راه روم به جهت تعظیم تو، ملک گفت: چنین وحی کرده فرمود: آری، گفت: شهادت می دهم که خدای تو مهربان و حلیم و کریم است و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده در تفسیر (بالوالدین احسانا(141) که فرمود: پیش نیفتید در پیش روی والدین ولکن در بعضی اخبار وارد شده که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) زمان راه رفتن صحابه را پیش می انداختند و می فرمود: بگذارید پشت سر را برای ملائکه و این منافاتی با حکم سابق ندارد، چه پیش افتادن به امر آن جناب به ملاحظه مصلحت مذکوره عین ادب و پیشی نگرفتن در امر و نهی است، که رعایت آن مقدم بر جمیع است و سید مرتضی در کتاب غرر نقل کرده که کسی دید که کثیر غره که یکی از شعرای محبین اهل بیت (علیهم السلام) بود سواره می رفت و جناب باقر (علیه السلام) پیاده سیر می نمود، پس به او گفت: آیا سوار می شوی که حال آن که ابوجعفر (علیه السلام) پیاده است گفت: آن جناب مرا به این امر کرده است و من در طاعت او باشم در سواری بهتر است از معصیت کردن من آن جناب را به پیادگی.
دوم: بلند نکردن صدا در نزد او چنان چه خداوند می فرماید: یا ایهاالذین آمنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون؛ ان الذین یغضون اصواتهم عند رسول الله اولئک الذین امتحن الله قلوبهم للتقوی لهم مغفرة واجر عظیم(142)
ای کسانی که ایمان آورده اید، صدای خود را از صدای پیامبر بلندتر مکنید و همچنان که با یکدیگر بلند سخن می گویید با او به آواز بلند سخن مگویید، که اعمالتان ناچیز شود و آگاه نشوید و کسانی که در نزد پیامبر خدا صدایشان را پایین می آورند همانهایند که خدا دلهایشان را به تقوا آزموده است. آنها راست آمرزش و مزد بسیار. شاید فقره اول ذکر ادب است در مقاسم سخن گفتن آن جناب و سئوال و جواب با ایشان که باید کرد، مقدار بلندی آواز آن حضرت را تا آن که هنگام جواب به درجه آواز خود را پست نماید و فقره دوم، در مقام ذکر ادب است با حضرت نبوی، هر چند ساکت باشد که بایست از میزان بلندی صدا که متعارف است در میان خلق هنگام گفتگوی با یکدیگر یا ندا کردن بعضی، بعضی را پست تر باشد و حاصل این دو نهی آن که در مجلس مقدس نبوی باید آواز خود را از آواز آن جناب و از دیگران پست تر کرد، چه آنکه سخن گویند، یا نگویند، بلکه اگر مقام گفتن نیز نباشد. مثل آن که کسی در روضه مطهر نبی یا یکی از اوصیاء او (علیهم السلام) حاضر شود که باید همین ادب را در مخاطبه با ایشان به سلام و غیر آن ملاحظه نمایند.
چنانچه شیخ کلینی از جناب باقر (علیه السلام) روایت نموده که: چون عایشه مانع شد که حضرت مجتبی (علیه السلام) را در روضه مطهره دفن کنند و گفت نمی گذارم او در خانه من دفن شود؛ پرده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دریده شود، حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) در جواب او کلماتی فرمود: که از جمله آنها آن خداوند نهی کرده از آن که آواز در خدمت آن حضرت بلند کنند و فرمود (یا ایهاالذین آمنوا الخ(143) و سوگند یاد می کنم که، برای پدر خود و عمر نزدیک گوش حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) کلنگها بر زمین زدید و حال آن که حق تعالی می فرماید: (ان الذین یغضون(144) الآیه و به تحقیق که اذیت رساند پدر تو و فاروق او، به حضرت رسالت به سبب نزدیکی خود به او و رعایت نکردند در حق آن حضرت آن چه خدا امر کرده ایشان را به او بر زبان پیغمبر خود؛ زیرا که خدا حرام گردانیده از مومنان بعد از مردن ایشان، آنچه حرام گردانیده از ایشان در حیاتشان.
شیخ صدوق (علیه السلام) در کتاب من لا یحضر و خصال از جناب سجاد (علیه السلام) روایت مبسوطی نقل کرده در بیان صاحبان حقوق بر انسان کیفیت ادای هر صاحب حقی و در آنجا مذکور است که از جمله حق مربی علم تعظیم و توقیر او است در مجلس او و این که بلند نکنی بر او آواز خود را و چون از خبر سابق و غیر آن معلوم می شود که، حرمت مؤمن بعد از وفات مثل حرمت او است در زمان حیات پس مراعات این در نزد قبورشان نیز باید کرده شود و در کافی مروی است از حکم بن عینیه که گفت: پدرم خانه بر من وقف کرد. پس آن را قبض کردم آنگاه از برای او فرزندانی شد بعد از آن پس خواست آن خانه را، از من بگیرد بر آنها وقف کند، پس پرسیدم از حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) از حکم این مسئله و او را خبر دادم از واقعه پس فرمود: خانه را به او مده گفتم پس پدرم با من مخاصمه خواهد کرد، فرمود: تو هم با او مخاصمه بکن و آواز خود را بلند مکن بر آواز او. و شیخ عیاشی و دیگران روایت کرده اند از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: آواز خود را بر آواز پدر و مادر خود بلند نکنید.
سوم: آن که چون بر عالم وارد شود؛ در نزد او جماعتی باشند او را در تحیت امتیاز دهد؛ چنانچه کلینی از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت نموده که از حق عالم آن است که هر گاه بر او داخل شدی و در نزد او جماعتی است، پس سلام کن بر همه آنها و او را به تحیت امتیاز ده و قریب به این مضمون در خصال از آن جناب روایت کرده.
چهارم: آن که با طهارت داخل خانه ایشان شود، چه گذشت که خانه علماء از خانه هایی است که خداوند امر فرموده به احترام و تعظیم آنها در کلام خود (فی بیوت اذن الله ان ترفع(145) و بی طهارت تعظیم خانه صورت نگیرد و در اخبار استحباب وضو برای دخول مسجد به جهت آن که خانه خداست نیز اشعاری است به این مطلب و همچنین برای طواف و احترام کعبه که مومن افضل است از او؛ بلکه این حمزه تصریح فرموده که هر مکان شریفی به مسجد ملحق است و فقیه جلیل شیخ جعفر نجفی رحمه الله فرموده که قوی است قول به رجحان وضو برای دخول در هر مکان شریفی با اختلاف مراتب آنها به قصد تعظیم شعائر؛ مثل قبه های شهداء و محل علماء و صلحاء مرده و زنده و گذشت که ملائکه در محضر علماء بالهای خود را پهن می کنند و بالهایشان را از آنجا تا آسمان به هم پیوسته و بی طهارت شایسته نیست ملاقات ایشان، چه ایشان از بوی دهن و چرک زیر دندان و ناخن متاذیند، چه رسد به خباثت باطنی از قبیل جنابت و حیض و امثال اینها؛ بلکه گذشت که مجلس علماء روضه ای است از روضه های بهشت و حضور در آنجا با قذارت نفسانی سزاوار نیست.
شیخ مفید و صفار و کشی روایت کرده اند که ابوبصیر در حالت جنایت بر حضرت صادق (علیه السلام) داخل شد، پس حضرت به تندی به او نگاه کرد و فرمود: آیا ندانستی که خانه های پیغمبران و اولاد پیغمبران را جنب داخل نمی شود و ظاهر است که علماء اولاد حقیقی پیغمبرانند چه دانسته شد که میراث ایشان به اینها رسیده.
پنجم: آن که در محضر عالم بنی اذن او ننشیند و این ادب در اصحاب ائمه (علیهم السلام) شایع و مرسوم بود؛ چنانچه مخفی نیست؛ بر کسی که سیر در احوال ایشان کرده باشد، بلکه صدوق در عیون از ابوالحسن علی بن میثم که در حق او گفته کسی داناتر نبود از امر ائمه (علیه السلام) و اخبار ایشان از او روایت کرده که حمیده مصفا مادر جناب کاظم (علیه السلام) کنیزی از اشراف عجم خرید که اسمش تکتم بود و او بهترین زنها بود در عقل و دین و تعظیم سیده خود حمیده مصفا حتی آن که نه نشست در نزد او از زمانی که مالک شد او را به جهت احترام و اجلال او و ایشان مادر جناب رضا (علیه السلام) است و اگر این قسم پسندیده نبود البته او را منع می کرد.
در علل الشرایع در خبری طولانی مذکور است که، ابوحنیفه بر جناب صادق (علیه السلام) داخل شد، پس سلام کرد و حضرت جواب داد؛ سپس عرض کرد اصلحک الله آیا اذن می دهی بنشینم، پس حضرت رو کرد به اصحاب خود و حدیث بر ایشان نقل می کرد و بر او التفاتی نفرمود، پس مرتبه دوم و سوم اذن خواست، پس اعتنایی به او نکرد او بی اذن نشست؛ سپس میان او و حضرت سخنان بسیاری گذشت و در آخر کلام خواهش کرد که بنویسد به اصحاب خود که در کوفه اند در بد نگفتن به فلان و فلان فرمود: میان من و کوفه چه قدر است از فرسخ، عرض کرد: بی احصاء فرمود: میان تو و من چه قدر است، عرض کرد: هیچ، فرمود: تو داخل شدی بر من در منزل من، پس اذن خواستی از من در نشستن سه مرتبه و اذن ندادم پس نشستی بی اذن من محض خلاف کردن با من چگونه اطاعت می کنند آنها مرا و حال آن که ایشان در آنجایند و من در اینجا؛ و سید فضل الله راوندی در دعوات خود روایت کرده از امام محمد تقی (علیه السلام) که شخصی از اصحاب رضا (علیه السلام) مریض شد آن جناب او را عیادت کرد، پس به او فرمود: چگونه می یابی خود را گفت، مرگ را بعد از تو دیدم و غرض از آن شدت مرضش بود که دید، پس حضرت فرمود: چگونه دیدی او را گفت: سخت و دردناک، فرمود: ملاقات نکردی مرگ را، آنچه دیدی چیزی است که مرگ به سبب آن خود را به تو نشان داده و شناسانده به تو پاره از حالات خو را، جز این نیست که مردم دو نفرند(146) راحت شده به سبب مردن، یا دیگران به جهت مردن او به راحت افتادند، پس تازه کن ایمان خود را به خداوند و ولایت، تا راحت شوی پس چنین کرد آن مرد گفت: یابن رسول الله، اینک ملائکه پروردگار منند و با تحیت و تحفه ها سلام می کنند بر تو، ایشان ایستاده اند پیش روی تو، رخصت ده ایشان را در نشستن، حضرت فرمود: آیا آمدند ملائکه پروردگار من پس به مریض فرمود: بپرس از ایشان که مامورند به ایستادن در حضور من، مریض گفت پرسیدم چنین اعتقاد دارند که اگر حاضر شوند در نزد تو هر چه خداوند آفریده از ملائکه هر آینه می ایستند و در محضر تو و نمی نشینند تا ایشان را رخصت دهی چنین امر کرده ایشان را خداوند عزوجل پس آن مرد چشمهای خود را به هم گذاشت و گفت (السلام علیک یابن رسول الله همچنین شخص جناب تو مصور است برای من با اشخاص محمد و ائمه بعد از او صلوات الله علیهم، و جان را تسلیم نمود.
ششم: آن که در پی روی او بنشیند چنان چه کلینی و صدوق در کافی و خصال از حضرت امیر (علیه السلام) روایت کرده اند که از جمله حقوق عالم آن است که بنشینی در پیش روی او و ننشینی در پشت سر او.
هفتم: آن که از او زیاد سؤال نکنند؛ چنانچه در آن حدیث مذکور است که فرمود از او زیاد سوال مکنید.
هشتم: آن که چون اعراض کند اصرار نکنی؛ چنانچه در همان خبر است.
نهم: آن که، چون از بیان و سخن گفتن کسل و فرسوده شود و جامه او را نگیرد؛ چنانچه در آن حدیث مذکور است و شاید گرفتن جامه کنایه از الحاح در گفتن باشد. یا نظر به آنچه مرسوم است که صاحب حاجت دامن آن که حاجتش به اوست می گیرد، اگر خواست از او کناره کند و از مجلس برخیزد و اما استحباب تعلق و چنگ زدن به جامه کعبه و خواندن دعا در آن حال پس منافاتی با این ادب ندارد چه الحاح و مبالغه در دعا و مسئلت و آنچه از لوازم او است، از اعمال دست و چشم و سایر جوارح که همه از آثار بندگی و اعتراف به ذلت است محبوب و مرغوب است و در اخبار معتبره است، که خداوند ناخوش دارد و الحاح کردن بعضی مردم بعضی را در مسئلت و الحاح را در سئوال برای نفس مقدس خود دوست دارد.
دهم: آنچه در آن خبر است، که به چشم و دست به او اشاره نکن؛ یعنی در مقام فهماندن مقصود چه فهماندن مطالب ابتدا یا در مقام جواب گاهی به گفتن است و گاهی به اشاره به چشم و دست و سر، که اگر مقام انکار است آنها را اندکی بالا می کنند و اگر مقام تصدیق است اندکی فرود می آورند و از کوچک به بزرگ جز تقریر به زبان خلاف ادب است، مگر آن که معذور باشد؛ مثل آن که در نماز باشد یا از او بزرگتر کسی در مجلس باشد که سخن گفتن در نزد او روا نباشد؛ و اشاره به چشم در این مقام غیر آن قسمی است که بر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) حرام بود و از خصایص آن جناب بود چه مراد از آن اشاره کردن به چشم است به مهاجی مثل زدن و کشتن نجوی که مخالف باشد با آنچه از آن ظاهر می شود؛ یعنی در دل گیرد خلاف آنچه را که از اشاره ظاهر می شود و این را نوعی از خیانت دانستند که با منصب نبوت مناسبتی ندارد.
یازدهم: آنچه در آن حدیث شریف است که مگو یا زیاد مگو که فلان چنین گفته و فلان، چنین گفته، به خلاف قول او ظاهر است که، در این سخن اشاره است به بطلان و ضعف قول عالم و نسبت او به خطاست.
دوازدهم: آنچه در خبر خصال است، که سر او را افشا نکنی و مراد از سر آن چیزی است که آن را به او بسپارد که اظهار نکند، چه از مباحات باشد یا معایب یا مناقب به جهت بیم مفسده بر آشکار شدن آن یا به جهت شکسته نفسی و می شود که به او سپرد اما آن چیز خود از اموری است که بنای آن بر سر اخفاست، در نزد هر که باشد.
سیزدهم: آنچه در آن خبر و حدیث ذکر حقوق حضرت سجاد (علیه السلام) است، که در نزد او کسی که را غیبت نکنی و معلوم است که، اگر چه غیبت از محرمات است. ولکن در ارتکاب آن در محضر عالم مخالفت فرموده او خواهد شد چه حرمت آن به توسط و نهی او معلوم شده؛ چنانچه ارتکاب معاصی تضییع حقوق ائمه (علیهم السلام) است.
چهاردهم: آنچه در حدیث حقوق است که، با کسی در محضر او سخن مگو.
پانزدهم: آنچه در آنجاست که چون کسی از عالم سئوالی کند، تو جواب مده تا آن که همان او جواب بگوید و در اخبار وارد شده که از علامات حماقت مرد آن است که، کسی از کسی سئوالی کند و او جواب بگوید.
شانزدهم: آن که در محضر او با کسی نجوی نکند؛ چنانچه در خبر خصال است و در مجمع البیان از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که فرمود: اگر سه نفر باشید دو نفر بدون رفیق سوم نجوی نکنند که این او را محزون می کند.
هفدهم: آنچه در خبر مذکور است که درصدد و جستجوی معایب او نباشد.
هیجدهم: آنچه در حدیث حقوق است که چون عالم را به بدی در نزد تو ذکر کنند، آن بدی را از او برگردانی و این میسر نیست مگر، به دانستن جهات خوبی و بدی افعال تا آن که آنچه گویند بعد از فرض راست بودن، حمل بر قسم اول شود و دانستن او از مهمات است برای هر کس چه بیشتر دشمنی ها و حسدها و کینه ها از ندانستن آن است.
نوزدهم: آنچه در آن خبر است که عیب های او را بپوشانی؛ یعنی اگر خود بر عیب او مطلع شدی افشا مکن؛ بلکه برای او جهات حسن پیدا کن به تامل تا بر خودت نیز پوشیده شود.
بیستم: آنچه در خبر خصال است که حفظ بکن او را در حضور و غیاب او شاید مراد از حفظ، حفظ دین و عقل و مال و عرض و بدن او باشد، پس اگر مطلع شد در حضور یا غیاب او بر چیزی که در آن ضرر بدن یا هتک عرض یا تضییع مال یا فساد عقل یا نقص دین او است بایست شر آن را از او برگرداند و شهید رحمه الله در منیةالمرید می فرماید: که چون شب با عالم به جایی می روی در پیش روی او برو و روز در عقب و متعین است پیش رفتن در جایی که حالش معلوم نباشد مثل زمین گل و باطلاق و حوض و مکان های خطرناک و اگر با او سخن می گوید در حال رفتن بایست پهلوی او باشد و ملاحظه سایه و آفتاب بشود در هر زمان که یکی از آنها مطلوب است و از این قبیل زیاد فرمودند و چون مستند به خبر نبود ذکر نکردم ولکن از مراعات حق مذکور همه آنها صورت خواهد گرفت.
بیست و یکم: آن که مدایح و مناقب او را ظاهر کنی.
بیست و دوم: آن که با دشمن او منشینی.
بیست و سوم: آن که با دوست او دشمنی نکنی و این هر سه حدیث در حقوق حضرت سجاد (علیه السلام) است.
بیست و چهارم: آنچه در خبر خصال است که اگر عالم را حاجتی پیدا شد از جماعت، حاضرین به جهت انجام آن خدمت پیشی گیرند.
بیست و پنجم: آنچه در خبر کافی و خصال است که ملول نشو از طول صحبت او پس به درستی که مثل عالم مثل نخل خرما است، که منتظر می شوی کدام وقت از او چیزی بر تو می افتد بدان که سخن مادامی که موافق طبع و بر طبق غرض و مقصود باشد نفس از شنیدن آن کلال نگیرد و عالم کامل هر زمان که به سخن گفتن در آید البته در آن فایده بسیاری در نظر گرفته، حتی در نقل کردن حکایات و امثال و چون اثر بعضی از آنها گاهی در آخر کلام ظاهر می شود بی خبر از رسوم گمان کند که سخنان بیهوده است، پس منفجر شود و اگر مقام عالم را به دست آورد و بداند که به نتیجه آخر خواهد رسید؛ البته در کمال شوق گوش دهد و هرگز از طول سخنش رنجش پیدا نکند.
بیست و ششم: آنچه در حدیث حقوق است که به سخنان او نیک گوش دهی و نیک توجه و اقبال کنی به سوی او.
بیست و هفتم: آن که چون عالم وارد شود در مجلس او برخیزد؛ چنانچه در محاسن برقی از اسحاق بن عمار، روایت کرده که گفت: گفتم: به جناب صادق (علیه السلام) کسی که از جای برخیزد برای تعظیم مردی؛ یعنی حکم آن چیست فرمود: مکروه است مگر از برای مردی و برای دین او.
بیست و هشتم: آن که در شستن دست بعد از طعام عالم را مقدم دارند؛ چنانچه در کتاب تعریف محمد بن احمد صفوانی که از خط شهید اول نقل شده مرویست که فرمودند: اول کس که پای را باید بشوید از چرک غذا شریفترین کسی است که حاضر می شود نزد تو و داناترین ایشان.
بیست و نهم: آن که در گفتار با او مخاصمه و مجادله نکند و معلومات خود را به او خرج ندهند؛ چنانچه در نهج البلاغه است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: لا تجعلن ذرب لسانک علی من انطقک و بلاغة قولک علی من سددک(147) قرار مده تیزی زبان خود را بر آنکه تو را سخنوری آموخت و بلاغت گفتار خود بر آنکه تو را مستقیم و به راه راست واداشت.
سی ام: آنچه در کتاب تحف العقول در خبر حقوق حضرت سجاد (علیه السلام) در ضمن حق مربی علم که بدانی که تو در آنچه او به تو القا می کند. رسول اویی به سوی کسی که تو را ملاقات می کند از اهل جهل، پس لازم می شود تو را نیکو رساندن از جانب او به ایشان و خیانت نکردن در ادای رسالت به این که کتمان یا زیاد و کم و تحریف کند و پاداری(148) کند در این رسالت هر گاه به گردن گرفته.
پوشیده نماند، که چون غرض از توقیر و تعظیم علما به آنچه گفته شد، زیاده بر ادای حقوق ایشان خیر بردن از ایشان است و آن خیر یا از کردارشان به دست آید و یا از گفتار و اول شروط انتففاع به گفتار برداشتن موانع رسیدن کلام است به گوش. دوم اصغا؛ یعنی گوش دادن و دل را حاضر داشتن در وقت رسیدن کلام به گوش تا داند که چه گفته، سوم ضبط آن در گنجینه دل و خزانه خیال، چهارم حفظ آن از زوال و نسیان و اگر متکلم غیر از انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) باشد و آنان که بایستی سخن ایشان را تعبدا شنیده باشد. شرط پنجم نقادی کردن آن کلام است به موازینی که برای صحت و سقم و حقیقت و بطلان کلام در دست دارد و آن مختلف است به حسب اختلاف آراء و مذاهب و حالات اشخاص و اوقات زمان ششم بنا گذاشتن بر عمل به آن است و کلام نافع را در هر یکی از این مراحل موانعی است که تا برداشته نشود به ثمر نخواهد رسید و شرح آن مناسب مقام نیست و منتفع نشدن اکثر انام از کلام حق به جهت نبودن آن شروط و رفع نکردن موانع است چه بسیارند که می شنوند و گوش فرا ندهند و چون از مجلس بیرون روند چنانند که خداوند فرموده حتی اذا خرجوا من عندک قالواللذین اوتوالعلم ماذا قال آنفا(149) منافقین از محضر نبوی چون بیرون می رفتند به یکدیگر می گفتند که آن جناب چه گفته بود.
و در محاسن برقی مروی است که جناب امیر (علیه السلام) که فرمود: در ضمن حق عالم که عقل خود را فارغ کنی برای او و فهم خود را حاضر کنی برای او و تیز کنی هوش خود را برای و چشم خود را جلا دهی برای او تبرک لذات و شکستن صولت شهوات و اگر گوش دهند به جهت بی اعتنایی و بی وقعی کلام در نزدشان و نداشتن اعتقاد و نفع در آن در دل نسپرند تا چون از آن محضر دور شوند، گویا چیزی نشنیدند و اگر بسپرند در مقام حراست آن بر نیایند به دستورالعمل اطبای دین تا دزدان طراران را نربایند و اگر حفظ کنند، مقصد از آن را عمل به آن نکنند، بلکه جمله از اغراض فاسده و خیالات شیطانیه قرار دهند و این علم خود ظلمتی شود که دل را فرو گیرد و از ساحت قرب براند دیگر چه جای امید نورانی شدن جوارح است به عمل، به توسط آن و هدایت یافتن از او دیگران و بسا باشد، که همین علم سبب کفر و هلاکت او شود، چه حق به گوشش رسیده و در دلش جا گرفته و اعتنایی به آن نکرده و این همان کبری است که اگر خردلی از او در دل باشد، صاحبش را به دوزخ کشاند، چنانچه در جمله از اخبار تصریح به آن فرمودند و خداوند می فرمایند:
ان السمع والبصر والفواد کل اولئک کان عنه مسئولا(150) به درستی که گوش و چشم و دل همه اینها باشد که از او پرسش کنند از گوش از آنچه شنیده از حق یا باطل از چشم از آنچه نظر کرده از دل از آنچه در راه جا داده و بالجمله طالب علم و راغب خیر علماء پیش از سؤال یا حضور مجلس عالم بایستی اول تضرع کند و از خداوند بخواهد که آنچه خیر و صلاح او در آن است عالم از او مضایقه نکند و دل او را بر او مهربان کند. یا آن را از خاطر او نبرد هر چند مایل باشد به گفتن او یا اگر نداند به طریق الهام و غیر آن خیر او را به قلب عالم بیندازد و بر زبان او جاری نماید. چه گاهی شقاوت و خذلان طالب سبب شود که قلب عالم را از او برگردانند و یا در وقت سئوال از خاطرش محو نمایند. تا آن خیر به او نرسد و گاهی استعداد و قابلیت سائل باعث آن شود که عالم از او فیض برد و بی مشقت صلاح سائل را بر او مکشوف دارند، تا به او برساند و ثانیا توفیق انتفاع و عمل به آن را بخواهد که همان خیر او شر نشود و آنچه تریاق زهرها بود خود زهر نگردد و شفیع او به او خصمی نکند و حالش پس از علم بدتر از زمان جهالت نگردد.
فصل چهارم: در بیان اهتمام در معاشرت اهل علم و تحریص در مراوده با ایشان و منافع و فواید آن.
بدان که هر حیوان، غیر بنی آدم در ایام زندگی خود می تواند تنها و بی جفت و انیس زندگی نماید، چه از ماکول جز گوشت خام یا گیاه صحرا و دانه بیابان که خود به قدر احتیاج روز می تواند تحصیل کند. چیزی نطلبد و اعانت کسی را نجوید و از لباس جز پر و مویی که در بر دارد جامه نخواهد و از منزل به شاخ درخت و خار کوه و سوراخ زمین قناعت کند، پس او را کاری به اهل صنعت و حرفه نیست و از همه آنها بی نیاز و مستغنی است و اما بنی آدم؛ خداوند به حکمت بالغه و مصالح عامه ایشان را مدنی آفریده که در زندگی محتاج به یکدیگر و جمع شدن در محل و مکانید؛ تا از اشتغال هر یک به کاری که می داند و زندگی دنیا و اصلاح امر آخرت بی آن نشاید؛ اسباب زندگی مهیا گردد. چه یک نفر نتواند تمام آنچه به آن محتاج است، فراهم آورد، بلکه اگر تمام وقت را صرف تحصیل یک لقمه نان یا یک زرع کرباس کند. هرگز به دستش نیاید و تمامت این علوم را خداوند و در نزد یک نفر به ودیعه نگذاشت تا همه به او محتاج و در نزد او خوار و ذلیل شوند و او از همه بی نیاز و بر همه برتری جوید. و علوم خود را اگر خواهد دهد و اگر خواهد ندهد و رشته زندگی را بر هم زند؛ بلکه آن علوم را تقسیم فرمود در میانشان و نفس هر کسی را به قسمی از آن مایل فرمود به نحوی که تمام آن در میان انام موجود و همه به همه محتاج، پس ناچار هر کس از دانش خود بخل نورزد و به ثمره علم دیگران برسد و چون رسیدن فایده هر یک به دیگران محتاج به معاشرت و آمیزش است، پس انسان را چاره از آن نیست، ولکن مقدار آن به اندازه احتیاج است چه در امور زندگی به بعضی سالی یک مرتبه احتیاج افتد و به بعضی ماهی و به بعضی هر روز یک مرتبه یا زیاده و به بعضی تمام اوقات عمر، پس با هر کس همان قدر مراوده مطلوب است که به آن احتیاج از او رفع شود و چون به همه قسم معاشرت این نتیجه صورت نگیرد، لهذا در شرع مبین به جهت آن شروط و قوانین و برای ادای حق هر یک آداب و رسومی مقرر فرمودند: تا به مراعات آن هر کسی به خیر دیگران، چنانچه خداوند خواسته برسد و در صورت عهدنامه که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مالک اشتر نوشتند مذکور است که فرمود: بدان، به درستی که رعیت طبقاتی هستند که با فایده و خیر نمی شود از آن، مگر به بعضی و مستغنی نیست، بعضی از آنها از بعضی، پس آنها را هفت قسم فرمودند:
اول عساکر و اهل حرب، دوم نویسندگان خاصه و عامه، سوم قضات که علمای به حقند، چهارم والیان به عدل که بر بلاد مقررند، پنجم اهل ذمه و خراج از اهل ذمه و مسلمانان که ارباب زرعند، ششم تجار و اهل صناعت، هفتم اهل حاجت و مسکنت و برای هر یک حقوق و آداب معاشرتی بیان فرمود که مقام ذکر آنها نیست.
و در حدیث حقوق حضرت سجاد (علیه السلام) تفصیل کیفیت ادای حق اکثر کسانی که انسان محشور به آنهاست، مذکور است و احدی از طالبان دین و تابعان ائمه مسلمین را از نظر و تامل و حفظ آن حدیث شریف گریزی نیست، که جامع خیر دنیا و آخرت است و از این بیان معلوم می شود، که کسانی که عاجر نیستند از کسب بعضی از آنچه مردم محتاجند به آن، از اسباب مرمت معاد و معاش و در این مقام بر نیامده و به بطالت و بیهودگی عمری گذرانند، حقی بر کسی ندارند چه دردی از دین و دنیای احدی دوا نکنند، پس در مراوده با آنها جز تضییع وقت و کسب بطالت ثمری نبخشد؛ بلکه بعضی از اهل بینش را اعتقاد چنین است، که این طایفه هر چه صرف کنند به منزله حرام است. هر چند در ظاهر از مال حلال باشد و بالجمله چون دانستی که معاشرت با هر صنفی به قدر احتیاج به ایشان است. خواهی دانست که اگر کسی تمام اوقات عمر را با علمای راسخین و ورثه انبیاء و خلفای راشدین به سر برد، باز از ایشان غنی و بی نیاز نشده زیرا که احتیاج به ایشان را اندازه و نهایتی نیست. چه به دست آوردن مصالح دین و عقل و بدن و مال و عرض و مفاسد آنها که بعد از فراهم آوردن، اول درجه اسباب زندگی بر هر کسی لازم و تحصیل ملکه عمل که بعد از علم به آنها متحتم است. از روی کسب و تحصیل گفتن و شنیدن و دیدن به این عمرهای کوتاه، کی میسر شود جایی که حضرت رسالت با آن مقام و جاه مامور به طلب زیادتی علم باشد در آیه مبارکه (و قل رب زدنی علما(151) دیگران بر فرض کوشش تمام به کجا رسند؛ پس آن را که سودای نجات نفس خویش و دیگران در سر افتاده از مصاحبت اهل دین و ارباب یقین در هر وقت که ممکن شود چاره نیست و اگر گاهی مانع از انتفاع به گفتارشان پیدا شود، مشاهده افعال و حرکات و سکنات ایشان در عبادات و حالات و معاشرات خود از اسباب بزرگ معرفت به مصالح و مفاسد و برانگیختن نفس است، به سوی آنچه به عمل می آورند. یا گاهی به آن امر کردند یا بتوسط دیگران شنیده باشد؛ بلکه خواندن عباد را به سوی خداوند به کردار خود یکی از اقسام دعوت است، که جمله از انبیاء به غیر آن مامور نبودند، مثل آن طایفه که نبی نفس خود بودند یا بر اهلشان اگر چه بعضی توهم کردند که از این قبیل انبیاء نفعی برای مردم نداشتند و این توهم در غایت فساد است، بلکه این طایفه در تعلیم عباد و تشوق ایشان به آنچه تمام پیغمبران در آن متفق بودند، در ابلاغ از معارف و اخلاق و مصالح امور گذشته به افعال خود و معامله با ایشان در آنچه متعلق به نفس خود بود کمتر نبودند، پس انسان با بصیرت از همه حالات عالم منتفع شود از گفتن و خوردن و آشامیدن و راه رفتن و خوابیدن و پوشیدن، چه در همه اینها ملاحظه آداب مقرره خداوند را در آن می کند پس از دیدن آن هم دانا شود و هم شوق به جا آوردنش برای او پیدا شود و از این جهت در اخبار تحریص بسیار بر مراوده و خالطه با علماء و متقین شده و به ذکر پاره ای از آن متبرک می شویم.
در تفسیر علی بن ابراهیم و غیره مروی است: از جناب صادق (علیه السلام) که لقمان به پسرش ناتان فرمود: ای پسرک من بنشین با علماء و با مشقت داخل شو میان ایشان یا نزدیک شو به ایشان و مجادله نکن با ایشان، پس تو را از علم خود منع می کنند و در تحف العقول مروی است که حضرت عیسی (علیه السلام) فرمود: ای بنی اسرائیل در مجالس علما با مشقت بروید. هر چند در افتادن بر زانو باشد، پس به درستی که خداوند زنده می کند دلهای مرده را به نور حکمت، چنانچه زمین مرده را به باران تند زنده می کند.
در کافی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که: حواریین عرض کردند به عیسی یا روح الله با که بنشینیم فرمود: آنکه دیدن او خداوند را به خاطر شما بیاورد و سخن گفتن او علم شما را زیاد کند و عمل او شما را به آخرت شایق کند. و شیخ طوسی در امالی روایت کرده که آن حضرت به ابوذر فرمود: خوشا حال آن که مخالطه و مصاحبت اهل دانش و علم و حکمت را کند و شیخ کشی از حضرت سجاد (علیه السلام) روایت کرده که به فرزندان خود می فرمود: بنشینید با اهل دین و معرفت، پس اگر قادر نشدید نشستن با ایشان را، تنهایی مانوس تر و سالم تر است، و در عوالی از بعضی از ائمه (علیهم السلام) مروی است که همنشین ها سه قسم اند، همنشینی است که از او مستفید می شوی، پس ملازم شو او را و همنشینی است که تو او را به فاید می رسانی پس اکرام کن او را و همنشینی است که نه تو از او خیر می بینی و نه او از تو، پس از او فرار کن؛ و شیخ طوسی روایت کرده که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به ابوذر فرمود: ای ابوذر، پرهیزکاران بزرگوارانند و فقها و علمأ قائد و راهنمای مردمانند و همنشینی علماء موجب زیادتی علم و کمال است.
و از حضرت کاظم (علیه السلام) منقول است که: با عالم گفتگو کردن و صحبت داشتن بر روی مزبله ها بهتر است از سخن گفتن و مصاحبت کردن با جاهل بر روی فرشها و تکیه گاههای زیبا و در قصص الانبیاء از آن جناب مروی است که لقمان به فرزند خود گفت: به دیده نظر کن و از روی بینایی مجالس را برای خود اختیار کن، پس اگر به بینی جماعتی را که خدا را یاد می کنند با ایشان بنشین، پس اگر تو عالم باشی علم تو برای تو در این مجلس نفع خواهد کرد و اگر جاهل باشی آن جماعت تو را تعلیم خواهند کرد. و گاه باشد که رحمتی از خدا بر ایشان نازل گردد و تو را با ایشان فراهم گردد و اگر جماعتی را بینی که در راه خدا نیستند با ایشان منشین، که اگر عالم باشی چون با ایشان نشینی، علم به تو نفع نمی دهد و اگر جاهل باشی جهل تو را زیاد می کنند و شاید که عقوبتی بر ایشان نازل گردد و تو را نیز فرا گیرد.
و در تحف العقول از جناب کاظم (علیه السلام) مروی است که فرمود: به هشام، همنشینی اهل دین شرف دنیا و آخرت است، ای هشام بترس از مخالطه با مردم و انس به ایشان مگر آن که بیابی از ایشان عاقلی امین، پس انس گیر به او و فرار کن از سایرین، مثل فرار کردنت از جانوران درنده و ایضا از آن جناب روایت کرده که فرمود: کوشش کنید که اوقات شما چهار ساعت باشد، ساعتی برای مناجات با خدا و ساعتی برای امر معاش و ساعتی برای معاشرت با اخوان و ثقاتی که به شما عیوب شما را می شناسانند و باطن شما را سالم و بی عیب می کنند و ساعتی برای آن لذتهای غیر حرام و به این ساعت قادر می شوید بر آن سه ساعت و در مکارم الاخلاق مروی است که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: به عبدالله بن مسعود هر آینه بوده باشد همنشینان تو نیکان و برادران تو پرهیزکاران؛ زیرا که خداوند در کتاب خود می فرماید: الاخلاء یومئذ بعضهم لبغض عدو الا المتقین(152) دوستان در روز قیامت بعضی دشمن دیگری باشد، مگر پرهیزکاران؛ یعنی آنچه دوستی که از روی دنیا باشد سبب عداوت در آخرت شود و آنچه از روی تقوا باشد بماند.
در کافی از حضرت سجاد (علیه السلام) مروی است که: خداوند وحی فرستاد به سوی دانیال که مبغوض ترین بندگان من نزد من جاهلی است که استخفاف کند به حق علماء و ترک کند پیروی ایشان را، و به درستی که محبوب ترین بندگان نزد من پرهیزکار جوینده ثواب بزرگ، ملازم و تابع علما و قبول از حکما است و از این مقوله اخبار بسیار است و آیه کریمه (کونوا مع الصادقین(153) که امر است به با ایشان بودن به همه انواع آن از موافقت قولی و متابعت عملی و مصاحبت مکانی و وحدت حالی و اعتقادی در مقصود کافی است با تمیز دادن صادقین را از غیرشان به آیه شریفه:
لیس البران تولوا وجوهکم قبل المشرق والمغرب ولکن البرمن امن بالله و الیوم الاخر و الملائکة و الکتاب والنبیین و اتی المال علی حبه ذوی القربی و الیتامی و المساکین و ابن سبیل و السائلین و فی الرقاب و اقام الصلوة و اتی الزکوة والموفون بعهدم اذا عاهدوا والصابرین فی البأسآء و الضرآء و حین البأس اولئک الذین صدقوا و اولئک هم المتقون(154)
حاصل ترجمه آن که نیکی نه همان گرداندن رواست به سمت مشرق و مغرب، یعنی در حال نماز، بلکه نیکی ایمان به خداوند است و روز جزاء و ملائکه و کتاب خدا و پیمبران و دادن مال است با دوست داشتن آن یا در راه محبت خدا به خویشان و ایتام و محتاجان و درماندگان در غربت و در مصرف گدایان و خلاصی بندگان و نماز کردن و زکات دادن و وفا به عهد. هر گاه با خلق یا خداوند؛ چنانچه در باب سوم اشاره به آن شد عهدی کرده و شکیبایی در سختی و پریشانی و امراض و هنگام جهاد، صاحبان این صفاتند، راست گویان و ایشانند، و پرهیزکاران جز عالم کسی دارای این اوصاف نباشد، پس ایشانند همان صادقین که مامورند مردم به بودن با ایشان.
و از تامل در این کلمات می توان فهمید کما چنانچه، کسب تمامی خیرات و کمالات و صفات پسندیده در مجالست علماء و اتقیاء است. همچنین مبتلا شدن به قبایح و شرور و ضلالت و اخلاق رذیله و کردارهای ذمیمه در همنشینی و مصاحبت جهال و اشرار و فساق و و مبدعین است. چه اگر کسی نظر کند به این گروه کمتر کسی را بیند که سبب گمراهی و ابتلای او به معاصی از روی نشستن او با فاسقی یا گمراهی نباشد، که اگر کسی با احدی محشور نباشد شاید به اکثر معاصی هرگز مبتلا نشود یا نتواند شد و از اینجاست که خداوند از زبان اهل دوزخ حکایت کند. (و ما اضلنا الا المجرمون(155) جز مجرمین کسی ما را گمراه نکرد و این ضلال از راه معاشرت است غالبا و گاهی از مطالعه مزخرفات آنها است که آن هم نوعی از مصاحبت است یا از نتایج او است و در جای دیگر می فرماید:
و ان کثیرا من الخلطآء لیبغی بعضهم علی بعض الا الذین امنوا و عملوا الصالحات و قلیل ما هم(156)
بدرستی که بسیاری از مراوده کنندگان با یکدیگر هر آینه ظلم می کنند، بعضی بر بعضی، مگر آنان که پیروی نمودند و کردار شایسته کردند و چه بسیار کمند این جماعت و مقصود از ظلم نه همان گرفتن مال دیگری است بجبر، چنانچه متوهم می شود؛ بلکه گرفتن دین و عقل و عمر و عرض و مال و سایر آنچه بندگی بی آن نشاید از دیگری بغیر حق، پس تا کسی تمام حق را از باطل تمیز ندهد و بنای عمل را به آنچه داند نگذارد و عمل نکند؛ البته مصاحب را در یکی از آن مراتب ضرر رساند و کمتر خسرانی که از او به دیگری رسد ضایع کردن مقداری از وقت او است که در آن مشغول اصلاح دین یا دنیای مطلوب بود یا بنای آنرا داشت و از آن بالاتر، آن که از او منکری بیند و نداند قبح آن را تا منعش نماید، یا اگر داند، او را بهمان حال باقی گذارد و این خود سبب جرأت او شود و از آن بالاتر آن که، از نادانی دنیا را در نزد او زینت دهد اگر چه به مدح غذای لذیذی یا لباس نیکوئی باشد یا معاصی بزرگ و کوچک را مرتکب شود و اگر دانسته چنین کند؛ البته او را بکفر کشاند و بالجمله به جمیع راهها که شیطان جنی آدمی را از ساحت قرب خداوند دور کند شیطان انسی نیز چنان کند؛ بلکه تاثیر گمراهی کردن او به آن راهها بیشتر و محکم تر است چه این شیطان از جنس او است و خود نیز عمل کند به آنچه گوید و بسیار است که آدمی به ظاهر از مصاحبت او گزیری نه نبیند. چون بنده و زن و فرزند بالنسبه به آقا و شوهر و پدر، پس ناچار وقع کلامش بیشتر خواهد بود و از اینجاست که در اخبار تصریح شده بر ننشستن با ایشان؛
چنانچه در غرر از حضرت امیر (علیه السلام) مروی است که: بدترین مصاحب جاهل است و در جمله از اخبار صریحا نهی فرموده است از مجالست و گفت و گو و همسفری با دروغگو، زیرا که او به منزله سراب است، دور را برای تو نزدیک می کند و نزدیک را دور و با فاسق، زیرا که او تو را به یک لقمه و کمتر می فروشد، و اما بخیل، زیرا که او از تو می گیرد و به تو نمی دهد، تو را از مال خود محروم می کند، در حالتی که تمام احتیاج به آن داری، و اما احمق، زیرا که او چون خواهد به تو نفع رساند ضرر می رساند؛ و اما قاطع رحم؛ زیرا که خداوند در سه جای قرآن او را ملعون یاد کرده و فرمودند: بترسید از مصاحبت عاصین و مجاورت فاسقین و بترسید از فتنه های ایشان و دور شوید از ساعتشان و از این قبیل اخبار بسیاری است و از برای پند گرفتن کافی است. آیه شریفه: واصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداوة والعشی یریدون وجهه و لا تعد عیناک عنهم ترید زینة الحیوة الدنیا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا واتبع هواه و کان امره فرطا(157) حاصل ترجمه: حبس کن نفس خود را با آنان که می خوانند پروردگار خود را در صباح و پسین می خواهند به این، خوشنودی او را و مگردان چشم خود را از ایشان می خواهی آرایش زندگانی دنیا را و فرمان مبر، آن را که بی خبر کردیم یا یافتیم بی خبر دل او از یاد خود پیروی کرده خواهش های خود را که کارش از اعتدال بیرون است.
مخفی نماند که: این همه تاکید و تحریص بر مراوده و ملازمت علماء و اهل یقین و مجانبت عصات و مبدعین در آن زمان بود که راه جاده مستقیمه شرع روشن و باب علم به احکام باز و رفع اختلافات سهل و دفع شبهات آسان و رسیدن خدمت امام و فصل الخطاب انام (علیه السلام) میسور بود، پس حال این زمان چه خواهد بود که راه جاده مستقیمه و شارع بزرگ شرع انور بسته و باب علم به واقع مسدود و دست ظاهر از رسیدن به دامن امام کوتاه و راهها زیاد و متشتت و متفرق و باریک و پر خطر و مبانی امور دین و دنیای خلق بر اوهام و اول درجه ظنون البته مصاحبت علماء و اهل بینش واجب و متحتم و فوائد و برکات ملازمتشان اضعاف فوائد آن عهد خواهد بود والله العالم.

باب پنجم: در ذکر سایر صفات و جهات و وجوه و عناوین موجوده در اهل علم و مشتغلین و اخیار و متدیوس خصوص قاطنین در عتبات عالیات و مجاورین قباب عرش درجات، که ملاحظه هر یک خود کافی در ریحان، بلکه لزوم رعایت ایشان است، از هر کس به مقدار استعداد و مکنت و آن بسیار است و به

هشت نوع از آن اکتفا می کنیم
1. در فضیلت جهاد و جهاد اکبر و اصغر.
2. فضیلت جهاد عالم و شهداء و برتری جهاد عالم.
3. علماء و مرابطین.
4. رعایت حقوق همسایگی خانه خدا (جارالله)
5. رعایت رسول (ص) و ائمه علیهم السلام حق هم جوارگی خانه.
6. شهدا از فضائل، مناقب، شرافت و کرامت مجاورین.
7. محبت ائمه علیهم السلام به مجاورین قبور خود.
8. علما آباد کنندگان خانه خداوند و مشاهد مشرفه هستند.
9. غربت مؤمن در دنیا و علما و صدقه و آیه انفال و فضیلت آنها.
10. ترحم بر غربا و غریب بودن اهل علم.
اول: این که گروه از مجاهدینند، و اعانت مجاهدین از کسی که خود عاجز از جهاد است، لازم و تجهیز این عسکر در موسم حاجت به قدر قوه بر او متحتم. بیان این اجمال، آن که جهاد که از واجبات اصلیه و ارکان شریعت اسلام است بر دو قسم است.
قسم اول: جهاد با اهل کتاب و مشرکین و خارجین بر امام مسلمین، با تیغ و سنان و مال و جان چه در مقام دعوت به اسلام و تطهیر زمین از قذارت کفره لئام یا گاه مدافعت و برگرداندن شر آن قوم، هنگام هجوم آنها بر بیضه دین و حوزه مسلمین و مقصود اصلی از این قسم حفظ نفوس و اموال و عرض مسلمین و تمکن از اقامه شرایع و اظهار رسوم مذهب است و اجر جزیل و ثواب عظیم به ازاء این عمل در شرع مقرر شده و در ترغیب به آن کافی است آیه مبارکه
ذلک بانهم لایصیبهم ظما و لا نصب و لا مخمصة فی سبیل الله و لا یطئون موطئا یغیظ الکفار ولا ینالون من عدو نیلا الا کتب لهم به عمل صالح ان الله لا یضیع اجرالمحسنین ولا ینفقون نفقة صغیرة و لا کبیرة و لا یقطعون وادیا الا کتب لهم لیجزیهم الله احسن ما کانوا یعملون(158)
حاصل ترجمه: آن که نرسد به مجاهدین هیچ تشنگی و نه رنجی و نه گرسنگی در راه خدای و پای بر جای ننهند و قدمی نگذارند که در آن کافران را به خشم آرند و نرسانند، هیچ نقصی به دشمنی از کشتن و جراحت و رنجوری و غارت مال و غیر آن، مگر بنویسند به آن بر ایشان عملی صالح و کاری شایسته به درستی که خدای ضایع نکند مزد نیکوکاران را و خرج نکنند خرج اندک یا بسیار. و طی نکنند مسافتی را در رفتن و باز آمدن، مگر آن که بر ایشان بنویسند، تا خداوند ایشان را پاداشی نیکوتر از آنچه هستند دهد که می کنند.
در کافی مروی است از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: برای بهشت دری است که آن را باب مجاهدین گویند، می روند به سوی او و آن باز است و ایشان شمشیرهای خود را حمایل کرده اند و جمیع مردم در موقفند و ملائکه به ایشان مرحبا می گویند فرمود: پس کسی که ترک کند جهاد را می پوشاند او را خداوند جامه خاری و پریشانی و در معیشت و فنای در دین. و ایضا در آن کتاب است که آن جناب فرمود: جبرئیل مرا خبر داد به امری که روشن شد به آن چشمم و گشاده شد، به آن دلم؛ گفت: ای محمد، کسی که از امت تو در راه خدا جهاد کند و به او قطره ای از آسمان، یا دردسری، برسد خداوند برای او یک شهادت بنویسد.
در تهذیب شیخ طوسی مروی است که آن حضرت فرمود: شهید را هفت خصلت از جانب خداوند است، اول: آن که اول قطره که از خونش بر زمین ریزد تمام گناهانش آمرزیده شود. دوم: آن که سرش در دامن دوزنش از حورالعین قرار گیرد و غبار را از رخسارش پاک کنند و بگویند مرحبا به تو و او نیز به آنها چنین گوید سوم: آن که بر او از جامهای بهشت بپوشند.
چهارم: آن که پیشی گیرند خزنه بهشت از هر خوشبویی که کدام یک ایشان او را با خود گیرند. پنجم: آن که منزل خود را به بیند. ششم: آن که به روحش بگویند سیر کن در بهشت هر کجا که خواهی. هفتم: آن که بنگرد به روی خدا و این است راحتی، هر نبی و هر شهید، یعنی نظر به نور خدا یا به ائمه هدی (علیهم السلام) و در عقاب الاعمال از آن جناب مروی است کسی که بیرون رود به جهت جهاد در راه خدا، پس برای او است به هر گامی هفتصد هزار حسنه و محو کنند از او هفتصد هزار بدی و بلند کنند برای او هفتصد هزار درجه و در ضمان خدا خواهد بود. به هر مرگی بمیرد شهید است و اگر برگردد برگشته است با معاصی آمرزیده و دعای مستجاب شده و فضایل جهاد بسیار است، هر که خواهد به کتاب وسائل و غیره رجوع کند.
قسم دوم: جهاد با آن طوائف و تمام هفتاد و دو فرقه از فرق اسلام است، به تیغ زبان و رمح بنان بعد از تکمیل نفس و تهذیب و تحلیه آن بر نور علم و این نیز گاهی ابتدایی است به جهت بیرون آمدن خلایق از ظلمات کفر به نور اسلام از ظلمت نفاق به نور ایمان و از ظلمت شرک به نور توحید و از ظلمت شک به نور یقین و از ظلمت ریاء به نور اخلاص، که غرض اصلی است، از بعثت انبیاء و مرسلین و گاهی به جهت دفع شبهات مشککین و رد تدلیسات ملحدین از شیاطین انس و جن، که پیوسته درصدد اغواء و اضلال و برگرداندن انامند، از جاده مستقیمه اسلام و از این قسم تعبیر فرمودند: به جهاد اکبر، چنانچه اولی را جهاد اصغر نامیدند و راز بزرگ بودن آن از این، چند جهت است.
اول: آن که قوام جهاد اصغر به اکبر است، چه تا از قوت قلم و نصرت بیان علماء فضل جهاد و کیفیت و شروط و احکام آن و ترغیب و تحریص به آن واضح و محقق نشود، خلق به آن اقدام نکنند و نقد جان را از کف ندهند و پس از معرفت به قدر و منزلت آن در مقام یاری دین و محاربه با مشرکین برآیند.
دوم: آن که هر کس تا به شرف ادراک فضیلت اکبر فائز نگردد، به مقدار حاجت از او اصغر صورت نگیرد، چه تا معرفت باری و تصدیق به رسالت و اعتقاد به خلفاء راشدین و اقرار به معاد و راستی وعده جنت و وعید به دوزخ و فروختن نفس عزیز به مالک حقیقی تمام نشود؛ جهاد صحیح به عمل نیاید و آنان که از پی ریاست و کشورگیری و مال و منال تحصیل کردن در مقام مقاتله و مجادله بر آیند از فرض سخن بیرون و از ثواب موعود محرومند.
سوم: آن که مشقت و تعب اکبر به مراتب از اصغر بیشتر است. چه کثرت عدد عدو زیادی استعداد و قوت او و دوام اشتغال به محاربه هر چه بیشتر شد، جهاد دشوارتر است و یک صنف اعدای دین ابلیس و جنود او است؛ که در کثرت و استعداد و طول زمان اضلال و دوام اشتغال به اغواء بی نظیر و عدیل است و اما شیاطین انس؛ پس حال آنها نیز واضح است. جهاد با کفار در هر قرنی گاهی است؛ ولکن ملحدین و مشککین از علمای نواصب و سایر فرق و مذاهب مدام در کار نوشتن و گفتن و ضعفا را به اقسام حیله از دین بر گرداندن و هر روز از کارخانه غوایت شبهه تازه و خرابی جدیدی ظاهر که جواب از آن و بیرون کردنش از قلوب عوام در غایت صعوبت و مرارت است.
چهارم: آن که ثمر و فائده اکبر چندین برابر اجل و اعظم از نتیجه اصغر است، چه از کوشش و سعی در آن روح و نفس و عقل پاک و طیب و کامل و دین و ایمان و یقین مهذب حاصل گردد و از جد و جهد در این جسم، و مال محفوظ و سالم ماند از پرتو نور برهان ساطع مشعل های معرفت افروخته شود و از شعله آتش شمشیر قاطع، پیکر خبیثی سوخته گردد و از شعاع ضیاء دلیل بیان دل های تاریک آفتابی شود کتاب افروز و از لهب حجت و آتش زبان شهاب های ثاقبی پیدا شود، شیطان از سوز و از قوت تیر و سنان و حدت تیغ جان ستان، روی زمین از کثافات کافران پاک گردد و بدن های پلید بر روی خاک در افتد از جهاد اکبر پای در سلسله پیمبران گذارد و از جهاد اصغر در زمره مجاهدین و دلیران در آید، از یک آیت واضحه و بیان شافی دفترها از زندقه دریده و زنگها از دل زدوده شود و از یک ضربت مردانه جز کافری کشته یا مجروح نگردد.
پنجم: آن که ضرر آن طایفه که درصدد بر طرف کردن دین و باطل نمودن کلمه حق و از ادخال شبهه در قلوب مومنین اند، بیشتر است از ضرر آنان که در فکر وسعت مملکت و کثرت شوکت و افزون شدن درهم و دینار چه عزت و مال و عرض و جاه را فدای عقل و ایمان توان کرد، که اگر از آنها بکاهد بر اینها فسادی نرسد و بسیار شود که بر قوت آن بیفزاید و اما اگر از اینها کاست عیش جاودانی از دست رود و عزت مال را قدری نماند، چه آنها نیک و پسندیده اند، مادامی که معین و یاور دین باشند. یا لا محاله ضرری به توسط آنها نرسد و آن عز و جاه که از فروختن ایمان پیدا یا باقی بماند عذاب ابدی و خلود در جهنم آرد.
ششم: آن که هیچ کس را بی جهاد اکبر قدر و منزلت و ثواب و اجری نباشد و بی آن ایمانی ثابت و مذهبی مستقر به دست نیاید و بی جهاد اصغر، سالها غالب انام زندگی کنند و در ایمانشان نقصی و عیبی پیدا نشود.
هفتم: آن که جهاد اکبر واجب است بر هر مکلفی از پیر و جوان و مرد و زن و بنده و آزاد و غنی و فقیر و صحیح و رنجور. و اصغر واجب نباشد جز بر اشخاصی معلومه که صفاتشان در محلش مذکور است که و در اخبار به همه این جهات اشاره کرده اند؛ چنانچه از بیان سر فضیلت علماء بر مجاهدین ظاهر شده و برکات بعضی از آنها را ذکر می کنیم در کتاب بصائرالدرجات از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که: حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: مومن عالم ثوابش بیشتر است از روزه گیر شب زنده دار جهاد کننده در راه خدا و چون بمیرد در اسلام رخنه پیدا شود که آن را چیزی تا روز قیامت سد نکند.
در تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) مروی است که جناب صادق (علیه السلام) فرمود: آگاه باشید کسی که خود را به پای دارد به جهت منع شیطان و عفریت ها و شیعه های ناصبی، او از خروج کردن و مسلط شدن آنها بر ضعفای شیعه افضل است، از آن که جهاد کرده با روم و خزر؛ هزار هزار مرتبه به جهت آن که آن دفع می کند از دین های دوستان ما و این دفع می کند از بدنهایشان و ایضا در آن تفسیر مذکور است که آن جناب فرمود: در مقام تقسیم روات اخبار که قسمی از آنها قومی هستند، از ناصبی ها، یعنی دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) که قادر نیستند بر قدح در ما، یاد می گیرند بعضی علوم صیحه ما را، پس با قدر و منزلت می کنند به آن خود را در نزد شیعیان ما و عیب می گیرند از ما، در نزد دشمنان ما و زیاد می کنند بر آن علوم اضعاف اضعاف اضعاف(159) آن از دروغ ها بر ما. که ما از آنها بی زاریم، پس قبول می کنند از ایشان منقادهای از شیعیان ما به اعتقاد آن که آنها از علوم ما است، پس گمراه شدند و گمراه کردند آنها را و ضرر ایشان بر ضعفای شیعیان ما بیشتر است، از ضرر لشگر یزید بر حسین بن علی (علیه السلام) و اصحاب او، به جهت این که آنها سلب کردند از ایشان ارواح و اموال را، و از برای آن روح و مال برده، شده هاست در نزد خداوند بهترین حالت ها؛ به جهت آنچه رسید به ایشان از دشمنانشان و اما این علمای بدکار ناصبی ها که مشتبه کردند که دوست و اعدای ما را داخل می کنند شک و شبهه بر ضعفای شیعیان ما و گمراه می کنند و مانع می شوند ایشان را از اراده حق. و ایضا در آن تفسیر است که حضرت حسین بن علی (علیه السلام) فرمود: به مردی کدام محبوب تر است نزد، تو، مردی اراده کرده کشتن مسکینی را که ضعیف شده به رهانی او را از دست آن مرد، یا ناصبی که قصد کرده گمراه کردن مسکین مومنی از ضعفای شیعیان ما را باز کنی برای او از ابواب علم چیزی که نگاه دارد مسکین به آن خود را از او و بشکند او را به حجت های الاهی. باز خود فرمود؛ رهانیدن این مومن از دست این ناصبی به درستی که خداوند می فرماید: و من احیاها فکانما احیاالناس جمیعا(160) کسی که یک نفس را زنده کند چنان است که همه مردم را زنده کرده پس هر کس زنده کرد او را و از کفر راهنمایی کرد به ایمان، پس گویا زنده کرده جمیع مردم را پیش از آن که بکشد ایشان را به شمشیرهای آهنی و حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) به کسی فرمود: کدام را بیشتر دوست داری به رهانی اسیر مسکینی را از دست کفار یا به رهانی اسیر مسکینی را از دست ناصبی ها. عرض کرد سوال کن یابن رسول الله از خداوند که مرا توفیق جواب درست دهد. حضرت فرمود: خداوندا، او را توفیق ده. عرض کرد، بلکه رهاندن من مسکین اسیر را از دست ناصبی، به درستی که در این رهاندن اکمال عطای بهشت بر او است و رهاندن او از آتش است؛ و در آن اکمال عطای روح است بر او و دفع ظلم از او و خداوند عوض می دهد این مظلوم را به اضعاف آنچه رسیده به او و از ظلم و انتقام کشد از ظالم به آنچه عدالتش حکم کند. فرمودند: موفق شدی (لله ابوک(161) گرفتی این کلام را از جوف سینه من و از آنچه حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود یک حرف را قطع نکردی.
در جامع الاخبار از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروی است که فرمود: نشسته بودم در مجلس پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که داخل شد ابوذر، پس عرض کرد یا رسول الله، حضور تشییع جنازه عابد محبوب تر است نزد تو، یا مجلس عالم فرمود: ای ابوذر نشستن یک ساعت در وقت مذاکره علم محبوب تر است نزد خداوند از هزار جنازه از جنازه های شهداء و نشستن یک ساعت در وقت گفت و گوی علم محبوب تر است نزد خداوند از شب زنده داری هزار شب که در هر شب هزار رکعت نماز بکند و نشستن یک ساعت در وقت گفت و گوی علم محبوب تر است نزد خداوند از هزار جهاد و قرائت تمام قرآن عرض کرد یا رسول الله، گفت و گوی عالم بهتر است از خواندن، تمام قرآن، فرمود: ای ابوذر، نشستن یک ساعت در وقت مذاکره علم محبوب تر است نزد خداوند از خواندن تمام قرآن دوازده هزار مرتبه بر شما باد به مذاکره علم به جهت آنکه به علم می شناسید و حلال را از حرام و کسی که بیرون رود از خانه به جهت تحصیل بابی از علم بنویسد خداوند عزوجل برای او به هر قدمی ثواب پیغمبری از پیغمبران و خداوند او را به هر حرفی که می شنود یا می نویسد شهری در بهشت ببخشد و خداوند و ملائکه و پیامبران طالب علم را دوست دارند و علم را دوست ندارد مگر سعید، خوشا به حال طالب علم در روز قیامت. ای ابوذر نشستن یک ساعت در وقت مذاکره علم بهتر است برای تو از عبادت یک سال که روزهای آن را روزه و شب های آن با عبادت به سر برده شود و نظر به روی عالم بهتر است برای تو، از آزاد کردن هزار بنده و هر که بیرون رود از خانه اش به جهت تحصیل بابی از علم، خدا برای او به هر قدم ثواب شهیدی از شهدای بدر بنویسد.
و ایضا از آن جناب روایت نموده طالب علم افضل است در نزد خداوند از جهاد کنندگان و سر حد کفاره نگاه دارندگان و حاجیان و اعتکاف کنندگان. و استغفار می کند برای او درخت و دریاها و ستاره ها و آنچه آفتاب بتابد، و در کافی و غیره مروی است از جناب صادق (علیه السلام) که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دسته ای را به جهاد فرستاد. چون مراجعت کردند فرمود: مرحبا به قومی که به جای آوردند جهاد اصغر را و باقی ماند بر ایشان جهاد اکبر؛ کسی عرض کرد: جهاد اکبر کدام است؟ فرمود: جهاد نفس؛ و در من لا یحضر از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: چون روز قیامت شود جمع کند خداوند مردم را در یک مکان و خون شهداء با مداد علماء در میزان گذاشته شود بسنجند، پس مداد علماء بر خون شهداء برتری گیرد.
در مجمع البیان از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که: فضل عالم بر شهید یک درجه است و فضل شهید بر عابد یک درجه است و فضل نبی بر عالم یک درجه است و در جوامع طبرسی از آن جناب مروی است که روز قیامت سه طایفه شفاعت می کنند پیغمبران؛ علماء؛ شهدا. چون دانستی که طالبین علوم انبیاء و اوصیاء و مروحین ملت بیضا به اعانت نوشتن و گفتن و خواندن و رد کنندگان شبهات کفار و سایر فرق اسلام از اقسام مجاهدین و غزات؛ بلکه بهترین اصناف ایشانند، پس آنچه به مجاهدین وعده داده شده از خیرات دنیا و آخرت احسن آنها از ایشان خواهد بود. و کسی که از روی عجز و ترس یا کسالت و کثرت علایق و اشتغال به اصلاح امور معاش و حب وطن و امثال اینها همراهی با این عساکر منصوره به روح القدس نصیبش نشد و از این حظ عظیم محروم شد تکلیفش با این فرقه تکلیف گروهی است که به جهت اعذار جهاد با کفار در وقت ضرورت نکنند، که باید آنها را به مقدار حاجت اعانت مالی کنند.
از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که: هر کس اسباب جهاد کسی را فراهم آورد و او را به جهاد فرستد برای او است مثل اجر آن کس. و در کتاب جعفریات از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که روایت نمود: از پدرش از جدش از علی (علیه السلام) که فرمود: جبان، یعنی آن که از قتال ترسان است حلال نیست برای این که جهاد کند؛ زیرا که او زود فرار می کند، پس نگاه کند به آنچه می خواست به او جهاد کند؛ یعنی زاد و راحله و سلاح پس به آن مستعد کند. غیر خود را که برای او است، مثل ثواب آن شخص بدون این که از آن شخص چیزی کم شود. و فقها فرموده اند: اگر کسی مالدار باشد و از رفتن به جهاد عاجز باشد واجب است بر او غیری را بفرستد و بعضی این را مستحب دانستند و با قدرت اگر کسی را بفرستد وجوب کفائی از او ساقط می شود. و قطب راوندی و فاضل مقداد در آیات الاحکام خود تصریح فرمودند: که آیه شریفه: (جاهدوا باموالکم وانفسکم(162) ظاهر است بر وجوب بذل مال بر کسی که خود به جهاد نرود. به جهاد کنندگان به جهت تهیه اسباب سفر چه، با جهاد به نفس، بذل مال واجب نیست و همچنین آیه شریفه وکرهوا ان یجاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله(163) مذمت فرمود آنها را که به مال یا نفس جهاد نکنند و تحقیق کلام در دلالت این آیات موکول به محل خود است.
دوم: از عناوین موجوده در این فرقه مهتدیه زائر بودن است، چه غالب این جماعت در صباح و مساء به نعمت عظمای زیارت قبور سادات زمان (علیه السلام) منعم و به این عطیت کبری مکرم و هر که دستش از دامان وصال این موهبت کوتاه و از این فوز عظیم محروم تواند به اعانت کردن ایشان به مال خود را در زمره زائرین در آرد. و به آن ثوابهای جزیله که در اخبار متواتره بر ایشان مهیا شده فائز و با آن جماعت شریک شود و در کامل الزیاره به سند صحیح از یحیی خادم امام محمد تقی (علیه السلام) روایت کرده که گفت به آن جناب عرض کردم چه ثواب دارد، کسی که مهیا کند اسباب کسی را و به سوی کربلا بفرستد و خود به جهت عذری نرود: فرمود: (عطا می کند خداوند به او هر درهمی که انفاق کرده مثل احد از حسنات و جای آن درهم می دهد چندین برابر آنچه خرج کرده و بر می گرداند از او بلا، آنچه را که نازل شده، و دفع می کند و مال او را حفظ می کند
در تهذیب شیخ طوسی رحمه الله از علی بن میمون مروی است که گفت فرمود: به من از ابوعبدالله (علیه السلام) رسیده است که جماعتی از مردان شیعیان ما می گذرد بر ایشان یک سال و دو سال و بیشتر از این و زیارت نمی کنند و حسین بن علی بن ابیطالب (علیهماالسلام) را عرض کردم فدای تو شوم، به درستی که من می شناسم مردمان بسیاری به این صفت فرمود: آگاه باش قسم به خداوند از نصیب خود محروم شدند و از ثواب خداوند اعراض کردند و از جوار محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در بهشت دور شدند، گفتم اگر به عوض خود کسی را بفرستد آیا کفایت می کند فرمود: آری.
در بحار از آن جناب روایت کرده که: فرستاد به سوی بعضی از شیعه ها و به او فرمود: بگیر این دراهم را و حج بکن به نیابت پسرم اسماعیل که می باشد برای تو نه سهم از ثواب و برای اسماعیل یک سهم و همچنین فرستاد ابوالحسن عسکری (علیه السلام) یک نفر از زائر از جانب خود به سوی قبر ابی عبدالله (علیه السلام) پس فرمود: از برای خداوند است مکان ها که دوست می دارد دعا کند در آن، پس مستجاب کند و به درستی که حایر(164) حسین (علیه السلام) از آن مواطن است، بلکه از اخبار شریک شدن به مجرد نیت و رضا ظاهر می شود، که با اعانت و سبب شدن در عمل امر شراکت اوضح و استحقاق ثواب اکثر و اولی خواهد بود و در جمع الجوامع شیخ طبرسی مروی است که در غزوه تبوک حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به اصحاب خود فرمود، به تحقیق که گذاشتید در مدینه جماعتی را که سیر نمی کنید مکانی را و نمی گذارید وادی را مگر آن که هستند با شما و ایشان کسانیند که درست است نیتهایشان و خالص است پهلویشان و مایل است قلوبشان به جهاد و مانع شده ضرر ایشان را از به جهاد رفتن.
در نهج البلاغه مذکور است که: چون حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر اصحاب جمل ظفر یافت شخصی از اصحاب به آن حضرت عرض کرد دوست می داشتیم که برادر فلان کس حاضر بود تا می دید نصرت دادن خداوند تو را بر اعدایت، فرمود: آیا میل برادرت با ما است گفت: بلی فرمود: به تحقیق که حاضر بوده است با ما در لشکر ما قومی که در صلبهای مردان و رحمهای زنانند زود است که زمان عارف کند به ایشان؛ یعنی ظاهر کند آنها را و محکم کند ایمان را به ایشان و در بشارةالمصطفی مروی است که از عطیه کوفی، که چون جابر انصاری در روز اربعین به زیارت حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) مشرف شد، بعد از ادای مراسم زیارت سلام به شهداء کرد و در خطاب به آنها گفت: قسم به خداوندی که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به راستی فرستاده که ما شریک شدیم با شما در جهادی که کردید. عطیه گفت که چگونه ما با ایشان در اجر شریکیم و حال آن که در هیچ وادی فرود نیامدیم و به کوهی بالا نرفتیم و این جماعت جدایی افتاده میان سرها و بدنهایشان. و اولادشان یتیم و زنهایشان بیوه شده اند. جابر گفت: ای عطیه، شنیدم از حبیبم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: کسی که دوست دارد عمل قومی را شریک می شود در عملشان قسم به آن خداوند که محمد فرستاده اوست که نیت من و اصحاب من به آن طریقه است که حضرت ابی عبدالله و اصحابش به آن طریقه رفتند. مخفی نماند که فرق نیست در اعانت زوار و داخل شدن در زمره زائرین در این که باقی ماندن ایشان شوند در آنجا در صورتی که عاجز باشند از اقامت در آنجا بدون دستگیری و رعایت و چه آنها را نایب خود کنند. در زیارت و دعا و بوسیدن عتبه عالیه خانه های مقدسه خداوندی یا سبب زیاد کردن زوار ائمه انام (علیهم السلام) و یاری کنندگان ملک علام شوند به نگاه داری آنها در آنجا که برای خود زیارت کنند چه در مقام استحقاق ثواب و درک فیوضات فرقی میان اینها نیست، چنانچه در محلش اشاره به این خواهد شد.
سوم: آن که این طایفه از اشرف اصناف مرابطین در شریعت سیدالمرسلین اند و اعانت و نگاه داری مرابطین از اعظم مثوبات و اجل قربات است. بدان که رباط و مرابطه به معنی درنگ کردن و اقامه در سر حد بلاد مسلمین است، که محل خوف باشد از هجوم مشرکین و کفار، به جهت اطلاع بر حال آنها و منعشان از دخول و خبر دادن مسلمین به حال آنها و اصل ربط بستن و حبس اسب است، در راه خدا به جهت سوار شدن مجاهدین یا اعانت ایشان در جهاد و حال مقصود از آن ماندن هر کس است در ثغور و به جهت دفع دشمن و اقل ایام مرابطه سه روز است و بیشتر آن چهل روز و چون از آن بگذرد در حکم مجاهدین است و ثواب آنها را دارد و مرابطه نیز بر دو قسم است.
قسم اول: آنچه مذکور شد و در آن ثواب عظیمی است و هر چه سر حد مخوف تر و خطرش زیادتر شد اجرش بیشتر است چناچه فقهاء تصریح کردند و در آیه شریفه: یا ایهاالذین امنوا اصبروا و صابروا و رابطوا واتقوالله لعلکم تفلحون(165) اهتمام به امر آن شده و هر که خود از مرابطه عاجز باشد متسحب است مرابطه کند به اسب اش یا غلامش یا به نحو دیگر از اعانت مرابطین.
در من لایحضره الفقیه از جناب ابی الحسن (علیه السلام) مروی است که فرمود: هر کس با اسب عتیقی یعنی آنکه نجیب است پدر و مادر او مرابطه کند از او ده سیئه محو می شود و برای او یازده حسنه هر روز نوشته می شود و هر که مرابطه کند با اسبی کس(166) که از هیچ طرف نجیب نیست و قصد کند به آن زینت یا قضاء حاجت یا دفع دشمن را از او هر روز یک سیئه محو می شود و شش حسنه نوشته می شود.
در امالی ابوعلی پسر شیخ طوسی مروی است از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) که: هر کس به بندد اسبی را در راه خدا، علف او و سرگین و آبش خیر خواهد بود در روز قیامت و در عصر ائمه (علیهم السلام) این خبر بسیار شایع بود مردم نذرها، وقف ها و اعانت ها برای مرابطین می کردند و با آن که جهاد حرام بود به جهت ماذون نبودن از جانب ایشان مرابطه را اذن می دادند به این قصد که در هجوم کفاراند راس آثار اسلام و محو اسم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهد بود نه به قصد یاوری و کثرت شوکت خلفای آن زمان که ارجاس بنی عباس بودند.
قسم دوم: مرابطه در ثغور معنویه و حدود باطنیه که از صوت ابلیس و جنودش از جن و انس داخل در مدینه قلب و مقر سلطنت عقل شوند و جنود ایمان را مغلوب و پایه اسلام را خراب کنند و آن حدود در غایت انتشار و کثرت و خفاء و معرفت و نگاهداری آن در غایت دشواری و صعوبت است. چه آن متوقف است بر دانستن راهها که شیطان انس و جن به آن راهها، مفاسد در اعمال و اقوال و عقاید بنی آدم داخل کنند و آن قریب به سی راه است که در کتاب مجی و احادیث ائمه (علیهم السلام) به آن اشاره شده و بالنسبه به طبقه های مردم شعبه های بسیار می شود و همچنین متوقف است بر کیفیت سد آن و برگرداندن عساکر ایشان و کیفیت نشان دادن آن راهها به خلق به نحوی که از روی تحقیق آن را قبول و راست دانند، تا به وحشت و اضطراب افتاده و در مقام مدافعه و اصلاح بر آیند، والا الفاظ بی حقیقت و کلمات بی مغز که چون اجساد بی روحند بسیار شنیده و از کتب بیگانگان از حقیقت شرع دیده شده و به قدر یک بیت غزل که از شنیدنش قوه شهویه حرکت کند تاثر ندارد و بالجمله مرابطه به راستی کار آن طایفه است که از روی صدق عبودیت و متابعت شریعت به توسل ثقلین بر حقایق این مطالب واقف و برای مرابطه و حفظ انام قابل شدند و به حفظ کردن مصطلحات صوفیه و ترهات حکما که خود از کمین گاه محکم جنود ابلیس هستند که در حمله اول از این کمین از بنیان اسلام و اساس ایمان اثری نگذارند.
و در جامع الاخبار از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که: علم نزد خداوند از مجاهدین و مرابطین و حجاج و معتکفین افضل است و در تفسیر عسکری (علیه السلام) مذکور است، که جناب صادق (علیه السلام) فرمود: علمای شیعیان ما مرابطینند در سر حدی که در پهلوی آن بلقیس و عفریت های اوست و ایشان را از بیرون آمدن بر شیعیان ما و از مسلط شدن، شیطان و تابعان ناصبی او بر ایشان را منع می کنند و امام علی نقی (علیه السلام) فرمود: اگر باقی نمی ماند بعد از غیبت قائم شما از علمای خوانندگان به سوی خدا و راهنمایان خلایق و منع کنندگان اعدا از دین او به دلیلهای خدایی و رها کنندگان ضعفاء بندگان خدا را از دام های شیطان و سرکشان او و از دام های ناصبی ها هر آینه باقی نمی ماند احدی، مگر آن که بر می گشت از دین خدا ولکن ایشانند که نگاه می دارند، مهار قلوب ضعفاء شیعه را؛ چنانچه نگاه می دارد؛ صاحب کشتی سکان او را ایشانند بهترین خلایق در نزد خدا و از فهمیدن بزرگی مقام این قسم مرابطه، منکشف می شود که آنچه در اعانت آن قسم از مرابطین وعده شده اضعاف آن در این قسم البته خواهد بود و الله العالم.
چهارم: آن که غالب این طایفه از مجاورین قبور سادات جهان و عاکفین ضرایح مقدسه، شفعاء مجرمانند و اعانت و احترام مجاورین از لوازم تعظیم و تبجیل(167) و آثار محبت و عبودیت آنان است که این جماعت اختیار کردن این بقعه را برای تعیش و توطن به سبب تشرف و تزین او است به بودنش محل غیبت اجساد ظاهره ایشان و رسیدن اقدام مبارکه ایشان به آن مکان و هر که در دعوای محبتشان صادق و در مقام خلوص مودت مستقیم خود را در محبت و رعایت مجاورین که از منسوبان و متعلقان و وابسته گان ایشان محسوبند در نزد هر عاقل و بصیری مختار نبیند ملکه در نهایت شوق و شعف آنچه در سویدای قلب آرزو داشت که به وجود مبارک و ذات مقدس خودشان کند: حال با نرسیدن دست به خودشان به واسطه گانشان کند؛ بلکه ملاحظه خوبی و بدی و زشتی و زیبایی اعمال و گفتار آنها را نکنند چه آن جهتی که وامیدارد مدعی محبت را بر اعانت آنها که انتسابشان است به محبوب حقیقی به نحو مذکور موجود و محقق و با راستی دعوی جهت مذمت بر فرض وجودش به نظر نیاید و اگر نظر در آن مانع شود او در دعوی خود کاذب است و رشته محبت هر چه محکم تر شود سریان آثار محبت از محبوب به آنچه منسوب به او است و از او رسمی در او است، بیشتر شود، تا کار به جایی رسد که با حیوان و نبات و حماد که فی الجمله تعلقی به محبوب دارد و احترام و تعظیم مالی و زبانی و جوارحی که به او داشتند با آنها کنند و با هزاران اشتیاق پیشانی و رخسار به غبار اقدام و اعتاف آنها مالند و شواهد این مطلب از کتاب و سنت و وجدان و طریقه ابنای زمان در محبت های باطله محرمه و غیر محرمه بسیار است و به بعضی از آثار وارده در اماکن شریفه و حکایات واقعه در این اعصار اکتفا می کنیم.
بدان: اولا که سزاوارترین اشخاص که به اوامر خداوند عمل کنند و از محرمات او اعراض کنند و به جا آورند حقوق واجبه و مستحبه و ترک نشود از ایشان کردار نیکو و وسیله تقرب و نجات حاملین احکام و حجج ملک علام (علیهم السلام) اند که بر حقیقت مصالح و منافع آنها مطلع و خبیر و بر مضار و شرور آنها واقف و بصیرند و از جمله حقوق موکده که در اداء و حفظ آن تحریص و تشدید شده حق جواز و همسایگی است چنانچه مشروحا در مقام خود بیاید.
سوم: از باب پنجم به نحوی که در هیچ کتابی یافت نشود و در اینجا اجمالا اشاره می شود در کافی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که حسن جوار، دیار را آباد می کند و عمرها را زیاد می کند و از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده که روزی را زیاد می کند و فرمود: نیست از ما کسی که نیکو رعایت نکند مجاورت آن را که همسایه او شده. و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت نموده که ایمان نیاورده به من کسی که شب به را به سر برد با سیری و همسایه او گرسنه باشد.
و در فقیه از آن جناب مروی است که: هر کس اذیت کند همسایه را حرام می کند خداوند بر او رائحه بهشت را و جایگاه او جهنم است و چه بد جایی است و کسی که ضایع کند، حق همسایه را از ما نیست و پیوسته جبرئیل مرا به همسایه وصیت می کرد، تا آن که گمان کردم زود است او را میراث بر می کند و در آن کتاب از حضرت سجاد (علیه السلام) روایت کرده که حق همسایه تو، حفظ او است در حال غیبت و اکرامش در حال حضور و یاری کردنش در وقتی که مظلوم شده و معایب او را تجسس مکن و اگر از او بدی دانستی، آن را بر او بپوشان. و اگر می دانی نصیحت تو را قبول می کند او را میان خود و او نصیحت کن. یعنی در حضور کسی نباشد و او را در بلاها وامگذار و از لغزش او در گذر و گناهش را عفو کن و با او معاشرت کن. معاشرت از عوارض اجسام و استقرار در بقعه و مکان و قرب به بعضی و دوری از سایر انام چون کعبه را خانه خود خواند، لهذا مجاورانش را به فضایل و خصایصی مکرم داشت. بنی آدم را از سخط خود مامون و از گرفتن به قصایص و جرائهم و مطالبه حقوق محفوظ کرد (من دخله کان آمنا(168)
در کافی از حلبی روایت کرده که: سئوال کردم از حضرت صادق (علیه السلام) از آیه مذکوره فرمود هر وقت بنده جنایتی کند در غیر حرم، پس فرار کند به سوی حرم جایز نیست از برای احدی این که او را در حرم بگیرد و از علی بن ابی حمزه روایت کرده که آن جناب فرموده: کسی که دزدی کرد در غیر مکه یا جنایتی بر نفس خود دارد آورد، پس فرار کرد به سوی مکه نمی گیرند او را مادامی که در حرم است تا آنکه از حرم بیرون رود و از سماعه روایت کرده که خدمت آن حضرت سوال کردم از شخصی که از او طلب داشتم و از من پنهان شد، مدتی بعد او را دیدم که دور کعبه طواف می کرد. آیا از او مال خود را مطالبه کنم فرمود: نه و بر او سلام مکن و او را نترسان تا از حرم بیرون رود. گویا نهی از سلام به جهت خجالت نکشیدن او است و هم چنین مردگان مدفون در آنجا را از فزع اکبر ایمن کرد، چنانچه در آن کتاب از آن جناب مروی است که: هر کس دفن شود در حرم سالم خواهد بود از فزع اکبر. روای گفت: از مردم نیکوکار و بدکار آنها، فرمود: از خوب ایشان و بدشان و نیز وحوش و طیور آنجا را معزز داشت. هم در آن کتاب از عبدالله سنان مروی است که گفت: سئوال کردم از آن جناب از آیه گذشته که آیا مقصود خانه کعبه است یا حرم، یعنی کسی که داخل خانه شود مامون است یا حرم، فرمود: کسی که داخل حرم شود از مردم در حالی که پناه آورده به آن، پس او مامون است از غضب خداوند و هر که داخل آن جا شود از وحش و طیر امان دارد از این که بگریزانند، یا او را اذیت کنند، تا از حرم بیرون رود و ایضا از آن حضرت روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روز فتح مکه فرمود: روز فتح مکه آگاه باشید، به درستی که خداوند حرام کرده مکه را روزی که آسمان و زمین را آفرید، پس او حرام است به حرام کردن خداوند تا روز قیامت، صید او را دور و پراکنده نکنند و درخت او را قطع نکنند و گیاه او را نبرند و لقطه و گمشده او را، حلال ندانند، بلکه برای کشتن و شکستن اعضاء و پراکنده کردن و خوردن گوشت و تخم آنها کفاره ها قرار داده که در جای خود مشروحست، بلکه اگر صیدی در خارج گرفت و به همراه آورد در حرم باید رها کند و نیز گیاه و درخت آنجا را مکرم داشته؛ چنانچه دانستی باز در آن کتاب شریف و از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: هر چیزی که در حرم به روید حرام است بر جمیع مردم و معاویه بن عمار از آن حضرت سوال کرد که درختی است اصلش در حل؛ یعنی بیرون حرم و شاخه اش در حرم. فرمود: اصلش به جهت شاخه او حرام است عرض کرد اصلش در حرم و شاخه اش در حل است فرمود: شاخه اش به جهت اصلش حرام است و دوم؛ حضرت رسول و خلفای راشدین او صلوات الله علیهم که ملاحظه حق جوار خود نیز کردند؛
چنانچه در کافی از حضرت صادق (علیه السلام) مروی است که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: مکه حرم خداست و مدینه حرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و کوفه حرم من، هیچ جباری آن را اراده نکرده یعنی به قصد بدی مگر آنکه خداوند او را درهم شکند و از حضرت ختمی مآب (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که فرمود: کسی که آشکارا در مدینه حدثی کند، یا جای دهد آشکار کننده او را؛ پس بر او است لعنت خدا، راوی گفت حدث چیست؟ فرمود: کشتن و در من لایحضر مذکور است که چون آن حضرت در سال هجرت داخل مدینه شد فرمود: خدایا مدینه را پیش ما، محبوب کن؛ چنانچه مکه را محبوب کردی و از آن محکم تر صاع و مد او را؛ برکت ده و تب و وباء او را به جحفه نقل کن و آن شش منزل از مدینه دور است. و میقاتگاه حجاج شامی است.
در کافی مروی است که جناب صادق (علیه السلام) فرمود: کسی که در مدینه بمیرد خداوند او را در زمره امان دارندگان در روز قیامت مبعوث می کند و در اخبار بسیار وارد شده که آن حضرت نیز صید حرم مدینه را حرام کردند و قطع کردن درخت او را و حد حرم مکه و مدینه و تفضیل احکام آن در کتب فقها مذکور است و در امالی ابوعلی از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: مکه حرم خدا است و مدینه حرم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و کوفه حرم علی بن ابیطالب (علیه السلام) به درستی که علی (علیه السلام) حرام کرده از کوفه آنچه را حرام کرد ابراهیم از مکه و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از مدینه و اخبار بسیار در فضیلت و دفن در طهر(169) نجف و برداشتن عذاب و قبر و سئوال نکیر و منکر از مدفون در آنجا و فضیلت از در آنجا که هر نظری در آن ثواب زیارتی یا حج و عمره دارد، که ثوابش، ثواب پیغمبران و صالحان باشد و ثواب خواب در نجف که هر شبی مقابل هفتصد سال عبادت است وارد شده زیاده از متواتر و همه اینها از روی ادای حق جوار است و عطای صاحب منزل به همسایگان به اندازه شان و تمکن اوست و اما کربلا؛ پس امر آن عجیب است چه بعد از تامل در اخبار ظاهر می شود که رعایت جوار حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) از جانب حقتعالی و جد و پدر و مادر آن بزرگوار آنقدر شده که به وصف در نیاید و در جمله از آنها تصریح شده که آنجا را خداوند حرم مبارک امن قرار داده پیش از آنکه مکه را حرم خود کند اجابت دعا را برای مجاورانش مقرر نمود و خاکش را شفا کرد و آنجا را محل تردد ملائکه کرد، پیوسته دسته ای نازل و دسته ای بالا می روند و هر روز هفتاد هزار از ایشان فرود می آیند اول حول کعبه طواف می کنند آنگاه به مدینه می آیند و بر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) سلام می کنند پس می آیند به نجف و بر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) سلام می کنند، پس می آیند به کربلا و شب و روز را در آنجا به سر می برند و پیش از طلوع آفتاب عروج می کنند و به نحو دیگر نیز وارد شده و ثواب دعا و زیارت و نمازهای آنها که هر نمازی مقابل هزار نماز آدمیان است همه از آن مجاورین و زائرین است؛ بلکه ثواب عبادت ملائکه حفظه اعمال بنی آدم، که پس از خوابیدن انسان در کربلا حاضر می شوند. چنانچه در کامل الزیاره از جناب صادق (علیه السلام) مروی است و همچنین استغفار و دعای حمله عرش برای مومنین نبض آیه شریفه: الذین یحملون العرش و من حوله یسبحون بحمد ربهم و یؤمنون به و یستغفرون للذین امنوا(170) شامل یا مختص به ایشان است چه ارض هر چه قدس و مطهر شد نظر قدوسیان به آن و اهلش بیشتر است.
بالجمله از مجموع این نوع اخبار و آثار ظاهر می شود کثرت عطوفت و مهربانی و نظر مرحمتانه صاحبان این اماکن شریفه به مجاوران و پناه آورندگان به مشاهد ایشان و معزز و محترم بودن این گروه در نظرشان و این مطلب گویا مرکوز است. در اذهان جمیع انام چه داعی بر حمل مردگان از بلاد بعیده با آن زحمات و فضایح و تحمل ناملایمات از مخالفین و اهل جور جز رجای پیدا شدن حق مجاورت برای آن بیچاره ها که ادای آن حسب الوعده نیست جز رفع شداید برزخ و عذاب قیامت و ارتفاع درجات حسب مراتب ایشان چیز دیگر نیست، پس چه شده که استخوان مردگان با همه بدی کردار به مجرد دفن در جوار بغیر اختیار خود قابل این همه اکرام و احسان شدند تا آن که دیلمی در ارشاد القلوب نقل کرده که جمله از صلحا دیدند که از جمیع قبور وادی السلام خطی مثل ریسمان کشیده و به قبر مطهر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بسته شده و زنده ها با مجاورت سال ها و نقل به این اماکن به پای خود و تحمل مشاق و گرسنگی و اشتغال به عبادت و زیارت در لیالی و ایام و کور کردن چشم مخالفین و بغیظ آوردنشان در بلند کردن این اشعار و تعظیمش محل نظر و لطف خاص و مورد احسان و اکرام ایشان نمی شوند؛ البته چنین نیست یا آن که همه همسایه و جارند و هم صاحب بالجنب؛ چنانچه در باب نهم مفصلا خواهد آمد و اگر نبود نصوص و آیات و اخبار و سیره مستمره جمیع ارباب عقول در احترام مجاورین بیوت و پناه آورندگان به ساحت عتیه آنها کفایت می کرد؛ در اثبات این مدعی و وضوح این دعوی آنچه مشاهده می شود در سال و ماه از لطفهای مخصوصه که به مجاورین خود می کنند از کشف کروب و رفع هموم و اداء دیون و شفاء امراض درگاه شدت و اضطراب و دفع دشمن که علاوه بر آن که خود نعمتی است باعث زیادی ایمان و تکمیل یقین و استحکام مودت، می شود کمتر کسی دیده شده که در ایام مجاورت به این فیض فائز نشده باشد و لااقل در غیر خود دیده غالب آن است که درصدد پیداکردن و تفحص این امور نیستند، بلکه التفات و تفطن به این امور ندارند و الا در هر عصری هزارها از آن می توان جمع کرد سید فاضل بدیع الدین رضوی در کتاب حبل المتقین، بعضی از آنچه در عصر او که نزدیک به عصر علامه مجلسی است واقع شده بود، در نجف اشرف جمع کرده بود و در کتاب وسیله الرضوان پاره از آنچه در مشهد مقدس و حقیر در کتاب دار السلام که تالیف آن از برکات ظاهر مجاورت بود. بعضی از وقایع ازمنه را متفرقا ضبط کردم و حال به جهت استشهاد و تبرک به قلیلی از آثار و اخبار و حکایات قدیمه و جدیده اکتفا می کنم چه استقصای آن علاوه بر عدم تمکن و احتجاج به فراغت تمام که مفقود است خارج از وضع این کتاب است.
حکایت اول: جناب عالم تقی و زاهد صفی آقا علی رضایی اصفهانی همشیره زاده مرحوم خلد آشتیان حاجی کلباسی اعلی الله مقامه که از یگانه صلحای مجاورین و سرآمد اتقیای عاملین است فرمود: وقتی مایل شدم به مطالعه نهج البلاغه و بعد از تفحص به دستم نیامد، قبل از ظهری به حرم مطهر امیرالمؤمنین (علیه السلام) مشرف شدم و بعد از زیارت به زبان فارسی عرض کردم اگر مصلحت بدانید نسخه نهجی التفات فرمایید که چند روزی از مطالعه آن منتفع شوم، پس بیرون آمدم و به جهت ادای فریضه جماعت، به مسجد شیخ جلیل و فقیه نبیل شیخ حسن خلف خاتم المجتهدین شیخ جعفر نجفی اعلی الله تعالی مقامهما رفتم و مشغول به نافله ظهر شدم و شخصی در پهلوی من بود که او را نمی شناختم و سابقه با او نداشتم بعد از ادای دو رکعت چون خواستم بر خیزم رو کرد به من و گفت: نهج البلاغه بسیار خوبی دارم می خواهم چندی نزد شما باشد مطالعه کنید، پس از سرعت اجابت متحیر شدم، آن گاه رفت و نسخه را آورد دیدم نسخه خوش خط مذهب صحیحی است با حواشی بسیار خوب پس شکر الاهی به جای آورده از او گرفتم و مدتها از
حکایت دوم: مرحوم خلد آشیان حاج میرزا یوسف بروجردی که قریب چهل سال مجاور کربلا بود، در غایت وثوق و دیانت نقل کرد، که در اوایل مجاورت مواظبت بر خواندن قرآن داشتم و قرآن کوچک نداشتم که به همراه خود بردارم و از فیض قرائت و در حرم مطهر و سایر مجالس محروم بودم، لهذا از جناب عالم فاضل آقا سید ابراهیم قزوینی مجتهد که در آن وقت مرجع انام بود، خواهش قرآن کوچکی کردم که به رسم امانت تا زمانی که خود تحصیل کنم به من بدهد. گفت: قرآن خوش خط مذهب وقفی نزد من هست از شخصی از اهل کرمانشاه که به امانت سپرده، چنانچه نهایت مواظب در حفظ آن می کنی می دهم، پس متعهد شده گرفتم و از خود جدا نمی کردم چند روز پس از گرفتن زواری از عجم آمدند که در میان ایشان زن فقیری از اهل بروجرد بود و به جهت آشنایی سابق مکرر در خانه تردد می کرد و آن ایام تابستان بود که شبها در بام به سر می بردم صبحی از خواب برخواستم اهل خانه حسب مرسوم اسبابی که در بام بود بردند و پایین دسته کتابی که این قرآن در بالای آنها بود در ایوان خانه که محل نشستن روز بود، گذاشتند و مراجعت کردند به جهت بردن بقیه اسباب در این حال آن زن به جهت وداع آمد در صحن خانه کسی را ندید پریشانی او را واداشت که آن قرآن را برداشت و رفت کسی بر حال او مطلع نشد، چون از بام به زیر آمدیم قرآن را ندیدیم هر چه جستجو کردیم اثری ظاهر نشد بسیار مهموم شدم؛ زیرا که احتمال می دادم بعضی که از حال من مطلع نیستند: حمل بر دروغ کرده، مرا متهم کنند و این را وسیله ندادن قرآن دانند، پس به حرم مشرف شدم و عرض کردم که در مجاورت خود نپسندید که مرا به اسم دزدی بخوانند و از زیادتی پریشانی خیال به درس نرفتم بعضی از رفقا شنیده برای تسلی نزد من آمدند و هر چه خواستند این خیال را از من زایل کنند نشد، حتی آن که مرحوم میرزا فتحعلی اصفهانی که از خوشنویس های معروف بود و کمال صداقت با من داشت اظهار کرد که بهتر از آن می نویسم و به جایش می گذارم بار تسکین خاطر من نشد. تا آن که شب شد و به همین فکر و پریشانی حواس صبح کردم چون آفتاب طالع شد مقارن زمانی که از بام به زیر آمدم دیدم در خانه به هم خورد آن زن در نهایت شتاب و خستگی خود را به صحن خانه انداخت و قرآن را انداخت به سمت من و گفت قرآنت را بگیر آن قدر نمی ارزید، که این همه بلا بر سر من آوردی و مالم را از دستم درکردی. متعجب شدم گفتم از آنچه می گویی اصلا خبری ندارم و ابدا خیال نکردم که قرآن را تو بردی مگر چه شده. گفت: دیروز صبح آمدم شما را وداع کنم کسی را در خانه ندیدم چشمم بر این قرآن افتاد طمع کردم و گرفتم بردم عصری با زوار حرکت کردم چون به کاروانسرای که در دو فرسخی کربلا است رسیدیم قافله ماندند که سحر حرکت کنند برای مسیب،(171) من چون پیاده شدم خرجین و اسباب خود را نزد مکاری گذاشتم و از بیم آن که مبادا به جهت پس گرفتن قرآن کسی از عقب من بیاید از قافله دور شدم و قرآن را با خود برداشتم و در جای نمناکی که علفهای بلند داشت خود را مخفی کردم و قرآن را در زیر سر خود بر زمین گذاشتم و، خوابیدم زمانی بیدار شدم که قافله همه رفته بودند، پس متحیر ماندم که چه کنم و به کدام سمت بروم در این حال دو سوار عرب دیدم که نیزه در دست داشتند به من حواله کردند و گفتند: برگرد به کربلا و قرآن را به صاحبش برگردان من از ترس نیزه رو به کربلا بنا به دویدن کردم و هر وقت که عقب خود نگاه می کردم می دیدم سوارها در پشت سر هستند و سر هر دو نیزه محازی کتف من، پس من شتاب می کردم تا آن که اول طلوع به در قلعه شهر رسیدم چون ملتفت شدم اصلا اثری از آن دو سوار ندیدم و تمام این دو فرسخ را متصل دویدم و هم چو گمان کردم که تو ایشان را بر سر من فرستادی و حال نمی دانم بر سر اسبابم چه آمده باید بروم پس قسم خوردم که هیچ خبری ندارم و چند قران به جهت خرجی به او دادم و رفت و قرآن را برداشتم دیدم یک طرف جلد با صفحات اول به جهت رطوبت زمین ضایع شده آن را عوض کردم و از آن هم بزرگ بیرون آمده شکر الاهی به جا آوردم.
حکایت سوم: جناب سید مؤید صالح زکی حاج سید رضای شیرازی معروف به کتاب فروش، که زیاده از چهل سال است به فیض مجاورت فایز و در تقوا و صلاح ممتاز، نقل کرد که در اوایل مجاورت مواظب بودم بر روزه گرفتن ماه رجب و شعبان و به جهت شدت گرما و کثرت عرق بدنم مجروح شده کم کم به مرض های مختلفه مبتلا شدم قریب دو سال طول کشید و از خود مایوس شدم و از جمله آنها اختلال خیال و وسوسه صدر بود که کار را بر من تنگ کرد تا به آنجا که از زندگی ملول شدم روزی در مقابل ضریح مقدس کربلا نشسته بودم همان قدر عرض کردم که حال من بر شما پوشیده نیست چنانچه صلاح می دانید مرا شفا دهید هر ساله در ایام محرم و صفر ده شب تعزیه داری بکنم و شب فلان مقدار اطعام کنم فرمود: قسم به خدا از جای خود حرکت نکردم مگر آن که از آن امراض هیچ در من باقی نماند و گویا هرگز مبتلا به آنها نشده بودم و تا حال تحریر هر ساله به عهد خود وفا می کنند با آن که به غایت پریشان و مقروض است.
حکایت چهارم: عالم ربانی و فاضل صمدانی موید مسدد قطب دائره رموز اخبار و اسرار قرآنی جناب آخوند ملافتحعلی سلطان آبادی ایده الله تعالی نقل کرده: که وقتی در انگشتشان ماده مشهور در عربستان بطلوع و عقربک ظاهر شد و درد این ماده قبل از انفجار چنان است که چندین شب و روز خواب را از چشم می برد و مکرر شده محل ماده که غالبا انگشتان است ناقص می شود فرمود: چون درد شدید شد داخل در حرم مطهر امیرالمؤمنین (علیه السلام) شدم و موضع درد را به ضریح مالیدم فورا درد ساکت شد و تا زمانی که درد منفجر شد و بعد از آن ابدا دردی ندیدم.
حکایت پنجم: و ایضا زمانی مشغول تداوی بود، به جهت مرض مزمن سودائیکه داشته ودارد و اتفاقا برای زیارت مخصوصه به کربلا مشرف شد و به دستورالعمل طبیب بنا شد چند روز شیر میل کند و تا در بلد بود عمل کرد و چون از آنجا به سمت نجف اشرف حرکت کرد و در کاروانسرای بین راه منزل کرد و در آن وقت که تابستان بود آبادی آنجا منحصر بود به دو سه خانوار عرب، پس همراهان در صدد تفحص شیر بر آمدند و در نزد آنها نیافتند؛ بلکه اصلا گاو و گوسفند نداشتند و غیر از ایشان نیز احدی در بیرون و اندرون کاروانسرا نبود، پس مایوس شده برگشتند و با افسردگی زیاد سفر را باز کردند و جناب ایشان متحیر که با آن مزاج با نان خشک مانده چه کند لقمه برداشت هنوز به دهن نبرده از پهلوی دیوار ایوانی که در آن نشسته بود دستی ظاهر شد با کاسه شیری و آن را در وسط سفره گذاشت و صاحب دست خود را ظاهر نکرد مانند زنی که در پشت دیوار خود را پنهان کرده است و به دست آن را داده پس بعد از شکر الاهی و صرف غذا در مقام جستجوی او برآمدند و از داخل و خارج و اطراف اثری از او و از شیر و اسباب شیر ظاهر نشد و غیر آن دو سه خانه اعراب احدی را نیافتند.
حکایت ششم: و ایضا روزی در کربلا از خانه به عزم حرم بیرون آمد و در آن روزها خیال سفری داشت و در بین راه شخصی برخورد و سئوالی کرد، پس وجه قلیلی که همراه داشت و غیر از آن در منزل چیزی نداشت به او داد و پس از زیارت از حرم بیرون آمد و در صحن در ایوان حجره قبلی متصل به سمت غربی نشست، پس سیدی از کفشداری بیرون آمد و میل به سمت ایشان کرد و چون نزدیک شد بعد از سلام بدون سئوال و جواب و شناختن سابق چیزی که در مشت خود داشت در دست ایشان گذاشت و رفت، دیگر او را ندید و پیش از آن هم هرگز ندیده بود و آن وجه مقدار کفایت سفرشان بود که در نظر داشتند.
حکایت هفتم: جناب سید سند و عالم معتمد آقا سید هادی عاملی الاصل کاظمینی المسکن سلمه الله تعالی برادر زاده عالم جلیل و حبرنبیل آقا سید صدرالدین عاملی متوطن در اصفهان رحمه الله که در زهد و تقوا یگانه زمان و وحید دوران است، نقل کرد: که در سال هزار و دویست و هفتاد و هشت گرانی شدیدی در عراق عرب پیدا شد و چند روز بر ما گذشت که قادر بر تحصیل گندم نشدیم. قدری برنج در خانه داشتیم روزها با آب طبخ می کردیم و به همان قناعت داشتیم تا آن که از رطوبت برنج مرضی در شکم بعضی از اولاد پیدا شد، پس از خانه بیرون رفتیم به جهت تحصیل مقداری گندم که شاید به آن معالجه شود و هر جا که گمان می رفت از دکان و خانه رفتم به دست نیامد. تا آنکه به قیمت بسیار راضی شدم پیدا نشد. چون مایوس شدم، پناه بردم به روضه مطهر جوادین (علیهماالسلام) پس از کشف حال مستدعی شدم مقداری گندم را که به آن مرض را رفع کنم چون به خانه برگشتم دیدم در صحن خانه زیاده از سی من تبریز گندم سفید پاک کرده که یک من از آن در تمام عراق پیدا نمی شد، پس پرسیدم از کجاست؟ گفتند مردی آورد و گفت: این مال فلان است و اسم شما را برد چون و اسم شما را برد از اسم او سئوال کردیم گفت محمد، پس شکر کردم و زیاده از مقدار حاجت را در میان همسایه ها و فقرا تقسیم کردم و در بلد از هر کس اسمش محمد بود پرسیدم منکر شد و تعجب می کرد از آنکه چنین احتمالی در حق او برود.
حکایت هشتم: نقل فرمود که وقتی رخوت عیال مندرس شد و از من مطالبه جامه نو داشتند و این در ماه رمضان بود و دستم به غایت تهی و از قیمت آنها خالی بود، پس اعتراض کردم چون اعاده کردند وعده دادم که در عید نظر خواهم گرفت، پس راضی نشدند و به اصرار خود باقی ماندند. فرزندم سید حسن بی اطلاع من از بعضی اصدقاء در بازار برای هر یک از ایشان یک پارچه گرفت به نحو اختلاف برای بعضی پیرآهن و بعضی زیر جامه و هکذا چو شب اول ماه شوال شد صدای مردی از در خانه بلند شد که اهل خانه را آواز می کرد، پس یکی از فرزندان رفت نزد او بقچه بسته به او داد و رفت و گشودیم و دیدیم رخوت تمام اهل خانه است از بزرگ و کوچک بر حسب قامت و مقدارشان سوای آن یکپارچه که بی اذن من گرفته بودند که در لباس هر یک نبود و من جهت نقصان آن پارچه ها را از رخوت هر یک ندانستم تا آن که فرزندم سید حسن به آنچه که بدون اجازه من کرده خبر داد.
حکایت نهم: از جناب عالم ربانی و ابوذر ثانی صاحب کرامات باهره و فضائل ظاهره آخوند ملا زین العابدین سلماسی تلمیذ خاص و صاحب اسرار جناب بحرالعلوم العلی الله مقامهما که در ایام مجاورت (سر من(172) رای به جهت کشیدن قلعه در دور بلد نقل شده: روزی در حرم مطهر نماز می خواندم و کسی غیر از من در آنجا نبود ناگاه مرد ترکی داخل شد و بعد از زیارت به زبان ترکی به حضرت خطاب کرد که خرجی من گم شده از تو می خواهم و تو می دانی من چیزی ندارم مرا به وطن برساند، خرجی من منحصر بود در همان و از تو جدا نمی شوم تا از تو نگیرم، و پنبه را از گوش بیرون کن و از این قبیل سخنان مکرر می گفت و گمان می کرد من این زبان را نمی دانم چون سخنانش زشت بود برخاستم و او را منع کردم و متغیر شدم که این چه سؤ ادب است که با امام (علیه السلام) می کنی گفت: تو را چه که میان من و امام من داخل می شوی برو پی کار خودت، من بهتر ایشان را می شناسم و حق ایشان را رعایت می کنم و تا مالم را نگیرم نمی روم، پس برگشتم به مکان خود دو زاویه سمت بالای سر و آن مرد مشغول شد به سخنش و در دور ضریح طواف می کرد و من در امر او فکر می کردم، ناگاه صدایی شنیدم چون صدای زنجیر در طشت، چون نگاه کردم دیدم کیسه بر زمین اقتاده متصل به ضریح و آن مرد در سمت پایین ما بود، چون آن صدا را شنید به آن سمت برگشت، پس کیسه را دید برداشت خوشحال و مسرور گفت: دیدی چگونه کیسه خود را از ایشان گرفتم، به همان سخنان که زشتش می پنداشتی و از آنها وحشت کردی و اگر آن سخنان نبود التفات نمی کردند. گفتم: در کجا گم شد گفت: میان مسیب و کربلا و در اینجا ملتفت شدم، پس از صداقت و یقین و اخلاص او تعجب کردم و خداوند را شکر کردم به دیدن آن معجزه بزرگ.
حکایت دهم: جماعت بسیاری نقل کردند که از جمله ایشان است عالم تقی آقا علی رضای اصفهانی و جنابان عالمان صالحان میرزا محمد باقر و میرزا اسماعیل دو خلف جناب آخوند مذکور که در تقوا و دیانت و امانت ایشان، احدی را دغدغه و تزلزلی نیست و غیر ایشان و در اصل حکایت متفق اند و به نحوی که میرزا محمد باقر نقل کرد این است که در زمان مجاورت مرحوم والد در (سر من رای به جهت خدمت مذکوره من نیز با ایشان بودم و ایشان در دو طرف روز از بنا و عمله سرکشی می کردند و در وسط روز به عبادت مشغول و استراحت می نمودند و من در جای ایشان آنها را مواظبت می کردم، روزی هوا زیاد گرم شد، پس برگشتم به سوی خانه تا ساعتی بیاسایم، دیدم در دست والد سوزن و خیاطه ایست، و به آن پارچه را می دوزد، گفتم: این شغل زنان است و ایشان حاضر و مستعد برای آن کار فرمود: می خواهم کیسه ای بدوزم برای چیزی که از برای او شانی است و دوست دارم که از کار دست خودم باشد، پس از آن چیز سئوال کردم فرمود: هنگام ظهر داخل شدم در حرم مطهر و با من کسی نبود، پس مشغول به نماز شدم و چون سر از رکوع بلند کردم دست در گوشه عمامه کردم، که مهر تربت را گرفته در موصع سجود بگذارم دیدم نیست، پس متحیر ماندم در تحصیل چیزی که سجود بر آن جایز باشد و با من غیر از او چیزی نبود در این تحیر بودم که مهر ساخته مثل مهرها که در کربلا می سازند، از داخل ضریح مقدس بلند شد به سوی هوا، آن گاه منحرف شد به سوی من تا آن که گذاشته شد در موضع سجود، پس سجده کردم بر آن با حمد و شکر الاهی بر این نعمت عظیمه، پس وصیت فرمود که آن را در کفنش بگذاریم و جناب آقا علی رضا سلمه الله تعالی گفت: آن مهر را در نزد ایشان زیارت کردم در کاظمین و در شکل مثمن بود.
حکایت یازدهم: روز پنجشنبه بود که به درد دندان مبتلا شدم و کم کم شدت می کرد، تا شب جمعه شد وقت مغرب داخل در حرم عسکریین (علیهماالسلام) و مشغول به زیارت جامعه شدم و از شدت درد اصلا ملتفت نبودم که چه می خوانم و متفکر و مهموم بودم که با این درد چگونه نماز بخوانم و از بی توفیقی از فیض این شب محروم ماندم، چون از زیارت فارغ شدم که به قصد استشفا طرف گونه که آن دندان در آن سمت بود بر عتبه ضریح مقدس مالیدم و مستدعی شدم که اقلا به قدر زمان توقف در حرم مرا مهلت دهند، چون سر برداشتم گویا اصلا دردی نداشتم و از آن هم بالمره فارغ شدم.
حکایت دوازدهم: جناب عالم فاضل تقی و سالک عابد صفی قدوة الوالالباب و مانع ذکر اسم خود در این کتاب اصلح الله تعالی در حاله و کثر فی المسلمین امثاله شد، که عملش سبب تعجب و تحیر انسان است. چه در ایام سال روزه دار و غذا منحصر در یک وقت و همیشه با وضو و طهارت واقعی بدن و لباس و مواظبت غالب صلوات و اوراد، شب و روز به این حال چون سایر اهل علم مشغول درس و بحث و نوشتن در تابستان و زمستان به نحوی که امتیازی نیست، احدی را بر ایشان و چند سال قبل با زحمت و مشقت خود را به مکه مشرفه رسانده و از آنجا به مدینه طیبه با نداشتن بضاعت جز اکسیر توکل، یک سال در آنجا رحل اقامت انداخت و از زیارت و عبادت و تعلیم مسائل به عوام شیعیان آنجا حظی وافر برداشت در سنه نود به نجف اشرف مشرف شد با دو نفر از اهل علم طبرستان خانه گرفتند و مشغول تحصیل بودند. جناب ایشان قدری تنخواه داشت کسی بر آن مطلع نبود وقتی به خیالش افتاد که وجودش منافی توکل و بقای آن با وجود فقراء و مستحقین مانع از توفیق و رسیدن به کنه ایمان است پس در یک روز آن تنخواه را که قریب به هشتاد تومان بود بر فقرا تقسیم کرد و به قدر دو ماه قوت را نگاه داشت نقل فرمود: ده، دوازده روز پیش از انقضای مدت مزبوره شبی سحرگاه نیم ساعت قبل از فجر در حرم مطهر را باز نمودند و چراغها را روشن کردند و با جناب آقا سید محسن نایب کلید دار و دو نفر از مجاورین وارد حرم شدیم به جهت ادای نافله شفع و وتر، در پائین پا زیارت مختصری متسعجلا خواندم و در بالای سر مبارک قریب به ضریح مقدس نافله شفع را به جا آورده هنوز به جهت وتر بر خاسته، ملتفت طرف راست خود شدم مقدار هفت یا هشت قران سفید مشاهده نمودم و در همان طرف به مقدار فاصله شخصی حاجی از مجاورین نشسته بود پرسیدم از شماست گفت: نه، با آن که حسب عادت در اول شب بستن در حرم جاروب می کنند و خدام با چراغ کمال فحص را می نمایند از آنجایی که بر سر هوای عالم دیگر بود اعتنا ننموده؛ بلکه ملتفت نشدم به حاجی مزبور گفتم برداشت چهار پنج روز کمال فحص از خدام و زوار و مجاورین نمود احدی مدعی نشد بالاخره وجه را خدمت جناب فقیه کامل شیخ محمد حسین کاظمینی داده بعد از زمانی از بعضی عوالم دیگر معلوم شد که از انعامات حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود و بر خود حرام کردم و برای من در آن خسرانی بزرگ بود.
حکایت سیزدهم: در آن سال چنانچه خود نقل کرد و حقیر هم مطلع شدم بعد از تمام شدن مدت مزبور از آن خانه بیرون آمده و در صحن شریف حجره تنها گرفت و معاشرت را ترک کرد و امر خوراک را از همه پنهان نمود. چند روزی گذشت از حد مزبور که ابدا قوتی نخورد. فرمود: ضعف در خود یافتم جمیع مفاصل اعضایم به درد آمد که از شدتش بی طاقت شدم، بعد از تشرف به حرم مطهر اعضایم را از زانو و کمر و مرفق و بند انگشتان و غیر آن به ضریح مطهر مالیده عرض نمودم من طاقت درد ندارم، بنابر این نبود فورا جمیع دردها رفع شد اثری از آنها باقی نماند، پس از آن صفراء زیادی در دهنم ظاهر شد به نحوی که قدرت بر سخن گفتن نداشتم و هوا هم گرم چون در وسط جوزا بود تشنگی خیلی صدمه می زد و شکم به پشت چسبیده دو تا شد، ثانیا ملتمس و متمسک به ضریح مقدس شده در روز دوازدهم هر سه فقره رفع شد این عمل مرحوم سید ابراهیم دامغانی که از اتقیا مشتقلین بود فوت شد، همراه نعش به دریا رفته از آنجا به صحن از آنجا به وادی السلام رفتم و درس مباحثه و نوشتن مثل سابق برقرار میل به آب و غذا ابدا نبود در بازار عبور می نمودم همه اقسام نعمت در نظرم خاکی بود طبعم ابدا رغبت به چیزی نداشت، لکن چه فایده دوستی از عمل آگاه به مقتضای محبت، براهین اقامه نمود و بعضی از اساتید را نیز اطلاع داده به هر قسم بود و مخل کار و از صعود به مقام عالی نگاهم داشتند.
مولف گوید: در روز تشییع جنازه، حقیر نیز همراه بودم و ابدا تغییر حالتی در ایشان ندیدم و در آن روز از باطن امر مطلع نبودم و مراد از آن دوست یکی از علما بلد آمل مازندران است، که با ایشان در آن خانه بود و ایشان، پس از اطلاع جناب فخرالمحققین و قطب الفقهاء والاصولیین الحاج میرزا حبیب الله رشتی دام علاه را برداشته به حجره صحن رفتند به هر زبان که داشتند و آخر به حکم بتی ایشان را اقطار دادند، حقیقت مرغی آسمانی را باز در قفس انداختند و حال تحریر این کتاب در مصاحبتشان در بلده طیبه سامره هستیم و در مواظبت بر عمل خویش غفلتی ندارد و جز حرم مطهر و مجلس بحث و درس و بعضی مجالس تعزیه معاشرتی ندارد، اوقات شریفش مستغرق در عمل آخرت و همه ایام روزه دار ادام الله تعالی ایام سعادته.
حکایت چهاردهم: شیخ دیلمی که در ارشادالقلوب روایت کرده از عبدالله بن حازم که گفت: روزی با (هارون) رشید از کوفه بیرون رفتیم، پس رسیدیم به جنانب غریین پس آهوانی را دیدیم، پس چرخها و سگان را به سمت آنها روانه کردیم، پس ساعتی آنها را دواندند. آهوان پناه بردند به پشته، چرخها و سگان برگشتند، رشید از این قضیه متعجب شد. آهوان از پشته برگشتند، پس چرخها و سگان دوباره به سوی آنها مراجعت کردند دفعه دیگر چنین کردند، پس رشید گفت: به سرعت بروید کوفه و کسی که کهن سال تر باشد از همه نزد من آرید، پس پیری از بنی اسد را به نزد او آوردند، پس رشید به او گفت: خبر ده مرا که این پشته یا (برآمدگی زمین) چیست؟ گفت: خبر داد مرا پدرم از پدرانش که آنها می گفتند در این پشته قبر علی بن ابیطالب (علیه السلام) است خداوند او را حرم قرار داده هیچ چیز به او پناه نمی برد مگر آن که در امان خواهد بود، پس هارون فرود آمد و آبی خواست و وضو گرفت و در آن پشته نماز کرد و دعا نمود و گریست و خود را به خاک مالید و امر کرد که قبه بنا کنند که چهار در داشته باشد، پس ساختند.
حکایت پانزدهم: شیخ صدوق در امالی از ابن عباس روایت کرده که گفت: با امیرالمؤمنین (علیه السلام) در وقتی که به سمت صفین تشریف می برد بودم، پس نقل کرد حدیثی طولانی در مرور آن جناب به کربلا و گریستن و خبر دادن به مصائب ابو عبدالله (علیه السلام)، تا آن که حضرت فرمود: که عیسی (علیه السلام) گذشت به کربلا و با او بود حواریین. پس دید در اینجا آهوانی را که به گرد هم آمده می گریند. عیسی (علیه السلام) نشست و حورایین نیز نشستند، پس گریست و ایشان نیز گریستند و ندانستند که چرا نشست و چرا می گرید. گفتند ای روح الله و کلمه(173) چه تو را به گریه آورده فرمود: آیا می دانید این چه زمینی است گفتند نه، گفت: این زمینی است که کشته می شود در او فرزند رسول احمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و فرزند نجیبه طاهره شبیه مادرم و دفن می شود در او طینتی که پاکیزه تر از مشگ، زیرا که او طینت فرزند شهید است و همچنین است طینت پیامبران و فرزندان پیامبران و این آهوان با من سخن می گویند و می گویند در اینجا چرا می کنند به جهت شوق به سوی تربت فرزند مبارک و گمان می کنند، که ایشان ایمن اند که در این زمین یعنی تا در اینجا چرا می کنند از شر دشمن آسوده اند.
حکایت شانزدهم: سید جلیل سید رضی در جز پنجم تفسیر(174) خود که مسمی است به حقایق التنزیل و دقایق التاویل در تفسیر آیه شریفه (فیه ایات بینات(175) می فرماید: در خانه خداوند نشان ها و علامت های باهره است بر وجود مقدس خداوند عالم، و چون عبارت سید در نهایت فصاحت بود به عرب نقل کردم
و من ایات الحرم التی لا توجد فی غیره ان الوحش والسباع اذا دخلته و صارت فی حدوده لا یقتل بعضها بعضا، ولا یؤذی بعضها بعضا، و لا تصطاد فیه الکلاب، والسباع سوانح الوحوش التی جرت عادتها بالاصطیاد لها، و لا تعدوا علیها فی ارض الحرم کما تعدوا علیها اذا صادفتها خارج الحرم، فهذه دلالة عظیمة، و حجة علی ان الله تعالی هوالذی ابان هذا البیت و ماحوله بهذا الایة من سایر بقاع الارض، لانه لا یقدر ان یجعل هذه البقعة التی ذکرناه علی ما وصفناه منها و ان یحول بین السباع فیها، و بین مجاری عاداتها و حوافر طبایعها، و عمل النفوس السلیطة التی رکبت فیها حتی تمتنع من مواقعة الفزایس و قد اکتبت لها و صارت اخذ ایدیها، بل تأنس باضدادها و تانس الاضداد بها الا الله سبحانه و هذا خارج عن مقدار قوی المخلوقین و تدابیر المربوبین(176)
تا این که می فرماید: فاما الذی شاهدته انا عند مقامی بمکة فی السنة التی حججت فیها فامتناع الطیر من التحلیق فوق البیت، حتی لقد کنت اری الطائر یدنو من المطرح السحیق و المنزع البعید فی احد طیرانه و اسرع خفقان جناحه حتی اقول قد قطع البیت عالیا علیه وجائزا به فما هو الا ان یقرب منه حتی یکسر منحرفا و یرجع متیامنا او متاسرا فیمر عن شمال البیت او یمیته کان لافتا یلفته او عاکسا یعکسه و هذا من اطراف ما شاهدته وجربته، فاما اختلاط الطیر بالناس حتی لا تنفر من ظلالهم ولا تتباعد عن همس اقدامهم، فهو شی ء بین و واضح و لعهدی بجماعات من المصلین فی المسجد الحرام، و هم یکفکفون الطیر بایدیهم عن مواضع سجودهم لشدة قربها منهم واختلاطهابهم و لقد رایت ظبیا وحشیا تتخرق الاسواق و تقف علی جماعة من بایعی الاقوات فربما انتشط نشطة او اجتذب الشیی ء بعد الشی ء خلسته و علیه سمآء الساکن ودعة المطمئن الامن حتی انه ربما طرد، فلم یرعه الطرد و لم یفزعه الایمآء بالید قیل لی و لم اره انه اذا جاوز انصاب الحرم خرج کالسهم المارق والبرق الخاطف کان روعة انما ادرکته بعد خروجه من حدود الحرم و دخوله فی اراضی الحل فتبارک الله رب رب العالمین(177)
حاصل ترجمه آن که از آیات حرم که یافت نمی شود و در غیر او این که وحوش و درندگان هرگاه داخل شوند در آنجا و در حدود او قرار گیرند نمی کشد؛ بعضی دیگری را و آزار نمی رساند بعضی، بعضی را، و صید نمی کند در او سگان و درندگان وحشی را که در اطراف ایشان ظاهر می شوند، که عادت جاری شده که آنها را بگیرند و ستم نمی کنند بر آنها در زمین حرم، چنانچه در بیرون حرم می کنند و این دلیلی است بزرگ و حجتی است واضح بر این که خداوند تبارک و تعالی است، که جدا نموده این خانه و اطراف او را از سایر بقعه های زمین زیرا که قادر نیست این که قرار دهد این بقعه را که ذکر نمودیم بر این نحو که وصف کردیم و این که حایل شود میان درندگان آنجا و میان عادات جاریه و طبیعتهای شتابنده آنها و کارکردن نفسهای با اقتداری که در آنها گذارده اند، به نحوی که باز می دارند خود را از در افتادن با شکارها و حال آن که فراهم آمده بر ایشان و گردید گرفتار دستهای ایشان، بلکه مانوس می شوند، با مخالفت جنس خود و مخالفها با آنها جز خدای عزوجل؛ زیرا که این بیرون است از توانایی خلایق و تدبیرهای ایشان و اما آنچه خود مشاهده کرد هنگام اقامه در مکه در آن سال که حج کردم در او پس امتناع مرغان است از پرواز کردن بر بالای خانه تا آن که می دید مرغ را که نزدیک می شود از جای دور در حالت تندی پرواز و سرعت به هم زدن بال خود تا این که می گفتم گذشت از سمت بالای خانه کعبه و عبور کرد از او، پس نبود جز نزدیک شدنش به خانه که منحرف می شد و بر می گشت به طرف راست یا چپ و می گذشت از یمین یا شمال خانه که گویا پیچانده، او را می پیچد و برگرداننده او را بر می گرداند و این از تازه تر چیزی بود که آنجا دیدم و به تجربه رساندم و اما اختلاط مرغان به مردم در آن جا تا به حدی که رم نکنند از سایه های ایشان و دور نشوند از صدای قدمهایشان، پس چیزیست روشن و واضح و هر آینه در یاد من است جماعتی از نمازگذاران در مسجدالحرام که ایشان بر می گرداندند مرغها را به دستهای خود از مواضع سجود خود از شدت نزدیکی و اختلاط آنها به ایشان و به تحقیق که دیدم آهویی وحشی را که می گذشت از بازارها و می ایستاد نزد جمعی که طعام می فروختند و بسا بود از جای خود حرکتی می کرد چیزی می ربود و بر او بود علامت آرامی و آسایش مطمئن آسوده به نحوی که بسا بود او را می راندند و از راندن نمی ترسید و از اشاره دست نمی هراسید و کسی برایم نقل کرد که او چون گذشت از نشانهای حد حرم بیرون رفت مانند تیر پرتاب و برق رباینده گویا ترس او را در بیرون حرم و زمینهای حل گرفت.
حکایت هفدهم: سید جلیل علی بن طاووس در باب نهم کتاب امان الاخطار می فرماید: آمدند نزد من بعضی کنیزان و عیال ایشان هراسان بودند و من در آن وقت مجاور بودم با عیالم مر مولای خود علی (علیه السلام) را، پس گفتند: دیدیم در محل رخت کندن حمام که حصیرها پیچیده می شود و باز می شود و نمی دیدیم آن را، که این کار را می کند، پس حاضر شدم در نزد در مسلخ، و گفتم سلام علیکم به تحقیق که رسیده به من از شما آنچه را که کردید و ما همسایگان مولای خود علی (علیه السلام) می باشیم و اولاد او و مهمان او و ما را بد نیامده همسایگی شما، پس مکدر نکنید بر ما مجاورت آن جناب را و اگر از این کارها کاری کردید شکایت شما را به سوی آن جناب خواهم برد، پس ندیدم از ایشان که پس از آن متعرض مسلخ حمام شده باشند.
حکایت هیجدهم: فاضل المعی آخوند ملا کاظم هزار جریبی تلمیذ علامه بهبهانی در کتاب تحفةالمجاور نقل کرده از سید جلیل جناب میر سید علی صاحب ریاض که فرمود: عادت داشتم به زیارت قبوری که در بیرون کربلا نزدیک خیمه گاه بود. در عصر پنجشنبه، پس شبی در خواب دیدم که گویا رفتم به آن مقابر، پس دیدم بلد را که خالی است از عمارت و بیوت و به جای همه قبر و مکان آن مرتفع شده پس من متفکر و مستوحش شده که شنیدم هاتفی می گویند خوشا به حال کسی که در این ارض مقدس مدفون گردد اگر چه با هزاران گناه باشد از هول قیامت به سلامت در رود. و هیهات که کسی در آنجا مدفون نشود از هول قیامت بسلامت در رود.
حکایت نوزدهم: و نیز در آنجا از جناب استاد اکبر آقای بهبهانی نقل کرده که فرمود: در خواب دیدم حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) را، پس گفتم: ای سید و مولای من، آیا سوال می کنند از کسی که دفن شده در جوار شما، فرمود: کدام ملک است که او را آن جرئت باشد که از او سئوال کند.
حکایت بیستم: از شیخ اجل افضل الاتقیاء و زین العلماء شیخ جواد نجفی، شنیدم که فرمود: خبر داد مرا والدم حبر نبیل و راسخ در علم حدیث و تنزیل شیخ حسین نجفی اعلی الله تعالی مقامها که مردی نصرانی در بصره تاجر بود و او را اموال و امتعه بسیاری بود به نحوی که بصره برای تجارت او گنجایش نداشت پس شرکای او که در بغداد بودند به او نوشتند که مکان تو در آنجا، لایق تو نیست و بغداد بلدی است وسیع برای تجارت و انواع معاملات؛ چنانچه به آنجا نقل نمایی، پس نصرانی اموال و مطالبات خود را جمع نمود و به سمت بغداد و سفر کرد و با او بود تمام آنچه داشت و در بین راه جماعتی از دزدان به او رسیدند و آنچه داشت از او گرفتند، نماند برایش چیزی، پس از شرم بی چیزی روی به بادیه آورد و پناه به خیمه و منازل اعراب برد و از محل مضیف(178) آنها چیزی می خورد و از مکانی به مکانی می رفت تا به جماعتی رسید که در میانشان جوانان بسیار بود و مردانشان به زراعت مشغول بودند و او در نبودن آنها با آن جوانها انس گرفت و آنها با او مانوس شدند، تا آن که روزی آثار افسردگی و ملال در او پیدا شد از سبب آن پرسیدند گفت: من در اکل و شرب کل بر شماها شده ام، از آن می ترسم که از این جهت در آزار باشید گفتند این مضیف را (مهمانخانه) مصرفی معین است در هر روز که بودن تو در آن چیزی از آن نکاهد و نبودنت چیزی بر آن نیفزاید، پس دلش آرم شد و مدتی بدان جا ماند و تا آن که جماعتی از اهل حیص و اطراف آن که پیاده با پای برهنه به زیارت ائمه (علیهم السلام) می روند و توشه سفر ایشان منحصر است در انبانی که در آن است. قدری آرد و خرمای دون، بر آن جماعت نازل شدند. به قصد زیارت نجف اشرف و کربلا و پس از آن جوانها به شوق آمدند و با آنها مرافقت کردند و آن نصرانی را با خود برداشتند و او از توشه ایشان می خورد و مال ایشان را حراست می کرد. تا آن که رسیدند به نجف اشرف و زیارت کردند و از آنجا رفتند به کربلا و آن ایام؛ ایام نزدیک عاشورا بود و نصرانی با ایشان بود چون داخل شدند در کربلا بلد را دیدند که از کثرت نوحه و لطم و ازدحام به خود می لرزد، پس در صحن مقدس منزل کردند و متاع خود را در آنجا گذاشتند و به نصرانی گفتند: به جای خود باش که ما فردا بعد از ظهر نزد تو خواهیم آمد و آن شب عاشورا بود، پس نصرانی تنها در آنجا ماند چون پاره ای از شب گذشت دید سه مرد را که از حرم بیرون آمدند و یکی از آنها به دیگری گفت که ثبت کند اسامی زواری را که در بلدند و دفتر را نزد او آرد و به دیگری فرمود: ثبت کند اسامی زواری را که در صحنند، پس هر دو رفتند و زمانی ناپدید بودند، آنگاه برگشتند و با ایشان بود دفتر اسامی زوار چون در آن نظر کرد فرمود چیزی را از ایشان مانده، پس دو مرتبه رفتند و برگشتند و گفتند احدی نمانده فرمود باقی مانده بار سوم برگشتند و گفتند کسی نمانده جز یک نفر نصرانی، در موضع فلانی، پس فرمود: چرا او را در دفتر ننوشتید، آیا در ساحت ما منزل ننموده، پس نصرانی از خواب غفلت بیدار شد و نور ایمان در قلبش داخل شد و ایمان آورد بعوض اموال دنیا به نعم آخرت رسید.
حکایت بیست و یکم: علامه مجلسی در مجلد بیست و دوم بحارالانوار نقل فرموده که خبر داد مرا جماعتی بسیار از ثقات که در وقت محاصره روم لعنهم الله نجف اشرف را، در سنه هزار و سی و چهار 1034 و بستن اهل نجف دروازه ها را، و مدافعه با آنها با کمی عدد و تهیه و کثرت دشمن و استعداد ایشان مدتها طول کشید و ظفر نیافتند و گلوله توپ و تفنگ مثل باران بر آنها می ریختند. و بر یکی از آنها بر نمی خورد حتی آن که اطفال در کوچه ها منتظر بودند که کی گلوله می افتد که با او بازی کنند؛ بلکه روزی دختری دست خود را بالا کرده به جهت حاجتی، پس گلوله آمد و از آستین او داخل شد و از زیر دامنش بیرون رفت و آسیبی به او نرسید و بعضی صلحاء شبی امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب دید که در دستش سیاهی بود، پس از سبب آن پرسید: فرمود: از بس از شما گلوله های را برگردانم.
حکایت بیست و دوم: فاضل المعی سید شمس الدین رضوی، سر کشیک روضه رضویه در عهد شاه طهماسب متاخر، در کتاب حبل المتین نقل کرده از شیخ محمد قاسم(179) مجاور نجف اشرف که قرض بسیاری پیدا کردم، پس عزم نمودم که به سمت عجم روم، پس داخل روضه منوره شدم و زیارت وداع کردم که صبح بیرون روم، پس شب در خواب دیدم که شخصی در بالای منار که موذن در آنجا اذان می گوید ندا می کند که نمی دانی که علی (علیه السلام) امیرالمؤمنین و سلطان سلاطین است. چون صبح شد فسخ عزیمت کردم، پس به زودی قرضم ادا شد و حال سی سال است که در نجفم و به احدی محتاج نه شدم.
حکایت بیست و سوم: نیز در آنجا نقل کرده از مولی محمد تقی خادم، که کلید دار حرم بود، گفت شب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب دید، که به او فرمود: فردا جنازه می آوردند بر استری که یک چشم او یک چشم جنازه کش کور است، زینهار که بگذاری که در حریم من دفن شود. چون صبح شد خواب خود را برای خدام نقل کرد، پس همه بیرون رفتند و در نزد دروازه منتظر جنازه شدند، که ناگاه به همان علامت رسید، پس آورنده او را زجر کردند و منع نمودند از دخول بلد و کلید دار دفعه دیگر حضرت را در خواب دید که به او فرمود: آیا تو را منع نکردم که نگذاری آن جنازه را در جوار من دفن کنند. عرض کرد ای مولی منع کردم او را که داخل بلد شود فرمود: فلان چند درهم رشوه گرفت و دفن کرد و به روایتی عرض کرد ای مولای من او از قبر بیرون بیاورم فرمود، نه زیرا که دفن شد. به روایتی چون صبح شد آن قبر را شکافتند، پس دیدند در گردنش زنجیز محکمی که طرف دیگر آن متصل بود به زیر صندوق مبارک چون دیدند ممکن نیست، قبر را پر کردند و از این معجزات و اظهار مرحمت آن حضرت به مجاور خود در آن کتاب بسیار است.
حکایت بیست و چهارم: جناب عالم جلیل و سید نبیل آقا سید حسین شوشتری از نجمه علما و صلحای مجاورین نجف اشرف بود و از ائمه جماعت رواق مطهر و در نزد علمای آن بلده طیبه معرز و و محترم، فرمود: وقتی با جناب سیدا