فهرست کتاب


کلمه طیبه

میرزا حسین طبرسی نوری معروف به محدث نوری

باب سوم: در ذکر بلاها و مصائب که از آثار مفاسده سابقه و نتایج اعمال گذشته و غیر آنهاست و خلایق به آنها در دنیا معذب و مبتلایند.

1. در مفاسد گماهان دنیوی.
2. معنی مکر و حیله معاصی.
3. معنای اسراف و تبذیر.
4. جزای دنیوی جرایم.
5. آثار دنیوی معاصی.
6. در عقوبت دنیوی گناهان.
7. در مفاسد عاجله گناهان.
8. در مفساد دنیوی مفاسد.
9. کیفیت عقوبات عاجله این است.
10. عقوبات دنیوی گناهان و تبدیل شدن عقاب داخلی به خارجی و خارجی به داخلی.
11. در اینکه مبدا تمام گناهان جهل است.
و مبدأ تمام اینها اعراض ایشان از اخیار علماست و سرکشی از اطاعت و فرمان ایشان، از ارباب بصیرت و بینش هویداست. که از اعظم آیات الهیه که در دلالت کردن بر و وجود ذات مقدس الهی و صدق رسالت حضرت ختمی مآبی بی نظیر و از نعمت های خفیه که ترساندن خلایق از بدی عاقبت کردار زشت و مانع شدن ایشان از اقدام بر جرایم و هتک محارم بهتر از هر وعظ و تذکیر نیست ظهور و عیدهای الهی است که در دار دنیا بر اعمال قبیحه داده و فوج فوج مردم را به جزای کارهای بد معاقب ساخته و به انواع نکال و تعذیب ایشان را عبرت دیگران نموده و به اندک تامل صادق و نظر درست در افعال و کردار خلایق و آنچه بر آنها مترتب می شود، از بلاها و مصائب این باب عظیم و جلیل در ابواب معرفت حضرت احدیت و زاجر از ارتکاب بزرگ و کوچک معصیت و مفتوح و مدعا مکشوف و مبین شود.
و در کتاب خداوند و سنت نبوی و آثار ائمه (علیهم السلام) در مواضع بسیار به این تصریح شده، چنانچه در کتاب درالاسلام ذکر نمودم و در این جا به بعضی از آنها قناعت می کنم خداوند فرموده: و لنذیقنهم من العذاب الادنی دون العذاب الاکبر لعلهم یرجعون(20) و عذاب دنیا را بیش از آن عذاب بزرگتر به ایشان بچشانیم باشد، که باز گردند. و نیز فرمود: و لقد اخذناهم بالعذاب فما استکانوا لربهم و ما یتضرعون(21) و به تحقیق که گرفتیم ایشان را به عذاب پس فروتنی و خواری نکردند برای پروردگار خود و زاری ننمودند و نیز فرمودند: قل هو القادر علی ان یعبث علیکم عذابا من فوقکم او من تحت ارجلکم او یلبسکم شیعا و یذیق بعضکم بأس بعض انظر کیف نصرف الایات لعلهم یفقهون(22)
بگو ای محمد، که اوست توانا که بفرستد بر شما عذابی از بالای شما مانند عذاب قوم لوط و اصحاب فیل و طوفان.
یا مرداد دود صیحه این است: چنانچه شیخ عیاشی از جناب باقر (علیه السلام) روایت نموده یا مراد ظلم سلاطین است که در رتبه ظاهری فوق رعایانید چنانچه شیخ طبرسی از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده یا از زیر شما مانند عذاب فرعون و قارون که با غرق و فرو رفتن به زمین بود یا از بندگان بد و آنانکه در ایشان خیری نیست، چنانچه در خبر دوم مذکور است. یا شما را بیامرزد، با یکدیگر در حالی که گروههای متفرقه باشید، در رای و هوای نفس هر فرقه تابع رئیسی و مراد از آمیزش اختلاط است و درهم شدن همگام جنگ یا مخالفت در دین و طعن بعضی بر بعضی در آن یا زدن بعضی، بعضی را بسبب آنچه در میان ایشان از دشمنی و عصبیت است، می باشد؛ چنانچه در خبر عیاشی است یا به چشاندن بعضی از شما را سخنی جمعی دیگر که مراد کشتن بعضی است بعضی دیگر را یا اذیت همسایه؛ چنانچه در خبر دوم است و حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: جمیع اینها به جهت اهل قبله است. یعنی مسلمین را بنگر چگونه می گردانیم دلیل ها و علامات را به تقریرات و انواع گوناگون تا مگر ایشان دریابند و بفهمند و چون این آیه نازل شد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به جبرئیل فرمود: بقای امت من با این عذابها چه خواهد بود. و از برای این آیه زیاده از این توضیح بیاید ان شاء الله تعالی.
و نیز فرمود:
افا من الذین مکروا السیئات ان یخسف الله بهم الارض او یأتیهم العذاب من حیث لا یشعرن او یأخذهم فما هم بمعجزین او یأخذهم علی تخوف فان ربکم لرؤف رحیم(23)
آیا آنان که مرتکب بدیها می شوند مگر ایمنند از این که زمین به فرمان خدا آنها را فرو برد یا عذاب از جایی که نمی دانند بر سرشان فرود آید. یا به هنگام آمد و شد فرو گیرشان، چنان که نتوانند بگریزند؟ یا از آنان یکان یکان بکاهد؟ هر آینه پروردگارتان رئوف و مهربان است. که گناهکاران مهلت می دهد در این آیه شریفه و در مواضع دیگر اشاره به آن شده یا بالنسبته به خلق است چنانچه بسیاری به آن گرفتارند، که صورت طاعاتی از واجب یا مستحب کنند و در آن جز جذب قلوب بیننده یا شنونده و محبت آنها غرضی ندارند و به ایشان چنان بنمایانند، که ما در این طاعت جز رضای خداوند فرمانبرداری امر او محرکی نداریم و حال آنکه در دل مقدار خردی از خلوص و قربت نباشد و این خود از معاصی کبیره و در حدود شرک است.
ولیکن در لباس طاعت و صورت عبادت که بندگان به آن مغرور شوند و فریب خورند و یا بالنسبته به خالق جل و علی است. چه بسیاری از خلق باشند که شیطان از اغوا و انداختن ایشان به معاصی علاوه بر فتح ذاتی در انظار نیز مستهجن و قبیح اند مایوس و ناامید و ناچار از راه مباحات و طاعات که گاهی مقدمه شوند، از برای معصیتی یا خود به جهت نداشتن پاره ای شروط که بی آن نه مباح شود نه طاعت بلکه از اقسام معصیت شمرده می شود. پیش آید و وسوسه نماید. چنانچه در بشارت المصطفی و تحف العقول مرویست که امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: به کمیل از برای شیطان مکرها و بانگها و زینتها و وسوسه ها و کبرها است که بر هر کسی به قدر منزلت او در طاعت و معصیت او می نمایاند. پس به حسب آن بر او مستولی می شود. ای کمیل به درستی که ایشان شما را فریب به خویشتن می دهند، پس اگر اجابت نکردی ایشان را مکر میکنند. تا تو و نفس تو به محبوب نمودن یا نیکو نماندن ایشان خواهش های نفسانیه تو را به سوی تو و دادن تو را آروزها و مقصودی های؛ تا تو را به بیراهه اندازند و ببرند از خاطر تو و نهی کنند تو را و امر کنند تو را و نیکو نمایند گنان تو را به خدای، تا به او امیدوار شوی، پس به این مغرور شوی و گناه کنی و جزای گناه کار دوزخ است. ای کمیل، حفظ کن قول خداوند عزوجل را که (الشیطان سول لهم و املی لهم(24) پس تسویل کننده شیطان است و مهلت دهنده خدا. ای کمیل به یاد دار قول خداوند را به ابلیس لعنت الله واجلب علیهم بخیلک و رجلک و شارکهم فی الاموال و الاولاد وعدهم و ما یعدهم الشیطان الا غرورا(25) و بانگ زدن بر ایشان یا جمع کن بر ایشان، آنچه توانی از فریب با سواران و پیادگانت و شریک ایشان شود در اموال و اولاد و وعده ده ایشان را و وعده نمی دهد. شیطان ایشان را مگر فریب ای کمیل به درستی که شیطان وعده نمی دهد ایشان را از جانب خود بلکه وعده می دهد ایشان را از جانب پروردگار خود، تا اینکه وا دارد ایشان را بر معصیت او پس هلاک ایشان را نماید.
ای کمیل، به درستی که شیطان به سوی تو با آن مکر دقیق می آید و تو را به چیزی که می داند امر می کند که تو به او از طاعتی که ترک نمی کنی او را پس گمان می کنی که اوست ملکی که کریم یعنی این که در دل، تو را ترغیب و تحریص به این عبادت می کند، نه که او شیطانی است رجیم. پس همین که آرامی گرفتی به سوی او و مطمئن شدی وا می دارد تو را به مهلکه های بزرگ که نجاتی به آنها نیست.
ای کمیل، برای او دامهایی است که آنها را گسترده پس بترس از آن که تو را در آنها بیندازد. و از جناب صادق (علیه السلام) مرویست که فرمود: که تو را از زینت دادن شیطان طاعت را برای تو مغرور نکند. که او بر تو نود و نه در از خیر باز می کند، تا آن که بر تو در صدمین ظفر بیاید و غرض از این دو خبر و امثال آن که ذکر نشد. مخفی شدن معصیت است بر انسان تا آن جا که او را طاعت پندارد و به جهت تقصیر در مقدمات عاری باشد. مثلا از پاره شروط و اجزا یا دارا باشید، حمله ای از موانع را که از آنهاست خواستن به آن عمل در مکنون خاطر و سویدای قلب خشنودی و غیر خداوند را، هر چند خود به این مفسده شرک آمیز ملتفت نباشد: ولیکن به محک جزئی و میزان الهی معلوم می شود و گاه شود که تقصیر در مقدمات علمیه است و از آنها چیزی را دلیل و حجت میان خود و خالق پندارد و پس به آن بسیاری از آنچه حرام است حلال و واجب است، مستحب شمارد و به این جهت در عمرش زیاد از شماره به مکر و حیله گناه کرده و گاه شود کار به جایی رسد، که احتمالی دهد یا اعتقاد کند که خدای تعالی از نهانی دلش آگاه نیست یا غفلت نموده که عین کفر است و مکر و خدعه که در گناه به کار برده می شود، چه با خالق یا با مخلوق گاه در دین است. گاه در عرض و گاه در مال و گاه در نفس به اقسام آن خلایق مبتلا چه بسیارند که اعتراف کنند و در نزد خداوند یا خلق که من معتقدم به فلان چیز که اعتقاد به آن واجب است و یا نیست گویند: سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم(26) و در دل و عمل به عکس اند و باطل را لباس حق پوشانند و به مردم القا کنند و در لباس محبت جویای خفیات امور شوند و غرضشان تجسس از معائب است که در انظار خوارش نمایند و عیب پوشیده را شایع سازند. و بالجمله بل الانسان علی نفسه بصیرة(27) هر کس در حال خود نگردد در کار خود تفتیش نماید خدعه از این رقم پیدا کند که خود متحیر ماند و این مقام گنجایش شرح زیاده از این نیست و نیز فرمودند: ان الله ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم(28) خدای تعالی تبدیل نکند و تغییر ندهد آنچه عطا فرموده به قومی از نعمت و عافیت تا آن که آنها تغییر دهند از حالت های نیکو به حالت های بد، چنانچه طبرسی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) و عیاشی از جناب باقر (علیه السلام) روایت نمودند که: خداوند در تقدیر حتمی قرار داده، که هیچ نعمتی ندهد به بنده پس آن را از او بگیرد پیش از آنکه بنده معصیتی کند که مستحق شود به آن جرم گرفتن آن نغمت را از او و نیز فرموده: اامنتهم من فی السماء ان یخسف بکم الارض فاذا هی تمور ام امنتم من فی السماء ان یرسل علیکم حاصبا فستعلمون کیف نذیر(29) آیا ایمن شدید از آن که در آسمان ملکوت است و سلطنت و امر او این بود که فرو برد شما را به زمین پس آن گاه حرکت کند به اضطراب آیا ایمن شدید از آن که در آسمان است. تدبیر و قهر او این که بر شما باد تندی فرستد، که در او سنگریزه باشد پس خواهید دانست که چگونه است عاقبت ترساندن شماها به کتاب و رسول صادق یا چگونه است صدق رسول که تحذیر نموده در حالی که شما را سود ندهد؛ چنانچه ظاهرا آیه ایست و نیز فرموده: وما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر(30) اگر شما را مصیبتی رسد به خاطر کارهایی است که کرده اید و خدا بسیاری از گناهان را عفو می کند و نیز فرموده: و لو ان اهل القری امنوا واتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض ولکن کذبوا فاخذناهم بما کانوا یکسبون افامن اهل القری ان یأتیهم باسنا بیاتا و هم نائمون اوامن اهل القری ان یأتیهم بأسنا ضحی و هم یلعبون(31) ترجمه این آیه با دیگر آیات، مناسبه آن در آخر فصل دوم از باب ششم بیاید. و نیز در مقام سرزنش و توبیخ و عبرت نگرفتن ظالمین به عقابهای خداوندی با ظهور و تبین آن. می فرماید: و سکنتم فی مساکن الذین ظلموا انفسهم و تبین لکم کیف فعلنا بهم و ضربنا لکم الامثال(32) و منزل گرفتید در جایگاه آنها که ستم کردند بر نفس های خویش و ظاهر شد، بر شماها را که چگونه رفتار کردیم با ایشان و از برای شما مثل ها زدیم و به مشاهده و عیان و بیان بر شما هویدا شد، که چه با آنها از عقوبت و صفات کردیم آنچه کردند و آنچه کردیم به ایشان بیان نمودیم. یا از برای دلیل بر توانایی عذاب دنیا مثلها آوردیم.
در امالی شیخ مروی است که: حضرت سجاد هر روز جمعه به این کلمات در مسجد رسول خدا موعظه می کرد و آن طولانی است و بعضی از فقراتش این است که از غافلین نباشید که به زینت زندگی دنیا مایلند پس خواهید شد از آنان که به حیله معصیت کردند و حال آن که خدای فرموده: (افامن الذین مکروا السئیات(33) تا آخر آیه که گذشت، پس از چیزی که خداوند شما را می ترساند، بترسید. از او پند گیرید از آنچه به ستمکاران کرده، چنانچه در کتاب خود فرمود: و ایمن نباشید از آن که به شما فرود آمد.
بعضی از آنچه که به آن قوم ظالمین را در قرآن ترساند، قسم به خداوند که پند داده شدید به غیر خود، پس به درستی که، سعادتمند آن است که پند گیرد به غیر خود و به تحقیق که شنواند شما را خداوند، در کتاب خود آنچه به ظالمان کرده از اهل بلاد، پیش از شما، چنانچه فرموده:
و کم قصمنا من قریة کانت ظالمة و انشأنا بعدها قوما اخرین فلما احسوا بأسنا اذاهم منها یرکضون لاترکضوا و ارجعوا الی ما اترفتم فیه و مساکنکم لعلکم تسئلون قالوا یا ویلنا انا کنا ظالمین فما زالت تلک دعواهم حتی جعلنا هم حصیدا خامدین(34)
و چه بسیار که تباه کردیم از اهل ده یا شهری که ستم کار بودند و آفریدیم پس از ایشان گروهی دیگری، پس چون مشاهده کردند عذاب و شکنجه ما را آن گاه می دویدند از آنها گریزان، و بازگردید و به جایهای خودتان و به سوی آنچه که به آن ناز پرورده شدید. شاید که شما پرسیده شوید، گفتند: ای وای که ما از ستمکاران بودیم، پس پیوسته همین بود تا این که گردانیدیم ایشان را در آن پژمرده و قسم به خدای به درستی که این کلام برای شما پند است ترساندن است اگر پند بگیرید و بترسید. آن گاه برگشت خداوند به سوی سخن در کتاب خود به سوی اهل معاصی و گناه ها پس فرمود: و لئن مستهم نفخة من عذاب ربک لیقولن یا ویلنا انا کنا ظالمین(35) و اگر برسد به ایشان پاره ای از عذاب پروردگار هر آینه می گویند: ای وای بر ما که ما از ستمکاران بودیم. پس اگر بگویید ای مردم که خداوند اراده فرموده از این کلام همان مشرکین را پس چگونه این باشد یعنی چنین نیست. و حال آنکه بعد از آن می فرماید: و نضع الموازین القسط لیوم القیامة فلا تظلم نفس شیئا و ان کان مثقال حبة من خردل اتینا بها و کفی بناحاسبین(36) ترازوهای نصب فرماییم برای دادخواهی در روز رستخیز، پس ستم کرده نشود نفسی به چیزی، هر چند مقدار حبه از خردل باشد. که بیاوریم آن را یا جزا دهیم و ما هستیم که حساب رسی می کنیم. بدانید ای بندگان خدا، به درستی که برای اهل شرک ترازوها نصب کنند و برای ایشان دفترها را باز کنند جز این نه، دفترها را برای اهل اسلام باز کنند و در قرآن در مواضع بسیار و در اخبار ائمه اطهار (علیهم السلام) به تامل و نظر در قصه امت های گذشته امر شده و چگونگی گرفتن خداوند آنها را به انواع شکنجه ها و عذاب ها و شناختن سبب آن عقوبت، تا آن که ترک نمایند و مبتلا نشوند و دانستن سبب نجات دیگران تا عمل نمایند به آن و خلاص شوند.
در خطبه قاصعه امیرالمومنین (علیه السلام) که در نهج البلاغه است مذکور است. و احذروا ما نزل بالامم قبلکم من المثلات بسؤ الافعال و ذمیم الاعمال فتذکروا فی الخیر والشر احوالهم واحذروا ان تکونوا امثالهم(37)
بترسید از آنچه نازل شده از عقوبت ها به امت ها که پیش از شما بودند به جهت بدی کردار و زشتی اعمال که آنها انجام می دادند، پس به خاطر آرید در حال خوبی و بدی و عافیت و بلا و شدت در حالات ایشان را و بترسید و از آن که مانند ایشان بشوید و در جای دیگر فرموده:
فاعتبروا بما اصاب الامم المستکبرین من قبلکم من بأس الله و صولاته و وقائعه و مثلاته واتعظوا بمثاوی خدودهم و مصارع جنوبهم(38) عبرتی بگیرید به آنچه رسید امتان گردنکشان، پیش از شما را، عذاب خداوند و گرفتنهای او و پند گیرید به جایگاه چهرهایتان و محل افتادن پهلوهایشان، یعنی قبورشان که در آنجا به خواری و ذلک خوابیده اند.
در امالی شیخ صدوق و غیره روایت شده از جناب باقر (علیه السلام) که فرمود: هیچ سالی بارانش کمتر از سالی نیست، ولیکن خداوند آن را هر جا که بخواهد می دهد. به درستی که چون قومی معصیت کنند خداوند از ایشان آنچه را مقدر کرده بر ایشان از باران در این سال به سوی صحراها و دریاها و کوهها برگرداند.
به درستی که خداوند هر آینه عذاب می کند جعل را در سوراخش به سبب حبس باران از زمینی که در آن معصیت کنند به جهت گناهان کسانی که نزد اویند. به تحقیق که خداوند قرار داده برای او راه به سوی مکانی غیر از محله اهل معاصی یعنی سبب عذاب کردن جعل کناره نگرفتن از زمین عاصیان است که محل ترقب و نزول از آسمان است. پس کناره نگرفتن از آنها خود جرم می باشد، که صاحبش را با آن جماعت در عذاب شریک نماید.
پس آن حضرت فرمود: ای صاحبان بصیرت، عبرت گیرید. آن گاه فرمود: یافتیم در کتاب علی (علیه السلام) که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هرگاه زنا ظاهر شود مرگ فجأه زیاد و هر گاه در معامله کیل کم داده شود خداوند ایشان را به قهر و نقص در اموال عقاب می کند و هر گاه زکات را منع کنند زمین برکات خود را از زرع و میوه و معدن منع می کند و هرگاه در حکم جور کنند و یکدیگر را بر ظلم اعانت کنند و هرگاه عهد و پیمان را بشکنند خداوند بر ایشان دشمنشان را مسلط می کند و هر گاه قطع رحم کنند اموال را در دست بدان افتد. و هر گاه امر به معروف و نهی از منکر نکنند و پیروی نکنند خوبان از اهل بیت مرا، خداوند بر ایشان ظالم مسلط می کند.
پس در آن وقت خوبانشان دعا کنند مستجاب نشود. پوشیده نماند که تحصیل بغض و معاصی و کراهت قلبی و نفرت از آن بالطبع، پس از معرفت نواهی الهیه معرفت مفاسد و آثار زشت آنهاست و بعد از آن معرفت، مترتب شدن آن آثار بر آنها و دیدن یا شنیدن از راست گویان که فلان چنین کرد، پس به او چنان کردند، و پس از آن مشاهده آن در خویشتن و تجربه آن تاثیر در کردار خود و بعد از آن فهمیدن، مناسبت هر عملی مر عقوبتی را، چنانچه به پاره ای از آن در این خبر شریف اشاره شده و این باب بزرگی است در معارف احمدیه که آخر آن منتهی شود، به عصمت و دست هر کسی به دامن وصالش نرسد و مراد از شکستن عهد یا عهد و پیمانی است که با خدای خود بسته در ضمن ایمان که او را اطاعت و بندگی کند خدای نیز او را اجابت کند، هر گاه او را بخواند، چنانچه می فرماید (اوفوا بعهدی اوف بعهدکم(39) پس نکردن عبادتی شکستن عهدی باشد، یا عهدی و پیمانی است، که با امام خود بسته در وقت بیعت کردن که جان و مال خود را در راه او به امر و فرمان او نثار کند و خواهش او را بر خواهش خویشتن مقدم دارد، پس در روز رزم فرار کند و مالی را که فرمود: به کسی دهد یا در محلی صرف نماید بخل ورزد و یا عهد و پیمانی است که با خلق بسته در ضمن معاملاتی که با ایشان می کند.
در معانی الاخبار از جناب سجاد (علیه السلام) مروی است که فرمود: آن گناهان که نعمت ها را تغییر دهد، ظلم بر مردم است. و ترک عادت در خیر و نیکی، یعنی آن چیزی را که عادت داشت واگذارد و ترک شکر کند آن که بغی و ستم را داند یعنی عالم، به اوامر و نواهی الهی بودن و سرکشی بر مردم کردن و استهزاء به ایشان و سخریه کردن و گناهانی که روزی مقسوم را برگرداند، اظهار بی چیزی کردن و خواب ماندن و نماز عشاء و صبح از دست دادن و نعمت الهی را کوچک شمردن و از معبود شکایت داشتن و گناهانی که پرده را پاره کند، مثل شراب خواری و قماربازی و لغو و شوخی را برای خنده مردم رواج دادن، ذکر عیب های مردم و نشستن با کسانی که متهم اند، به فریاد درمانده نرسیدن و اعانت به مظلوم نکردن و ضایع کردن امر به معروف و نهی از منکر و گناهانی که دشمن براه انسان چیره می کند. آشکار ظلم و فجور کردن و حرام ها مباح گردانیدن و عصیان و اطاعت بدان گناهانی که اجل را نزدیک می کند. قطع رحم و قسم دروغ و سخنان کذب و زنا بستن به مسلمانان و دعوی امامت باطله کردن و گناهانی که پرده را از کار آدمی بر می دارد، قرض کردن به نیت پس ندادن و اسراف در نفقه، بیهوده و بخل بر اهل و اولاد و خویشان و بدی خلق و کم صبری و ملالت و کسالت پیشه کردن و اهل دین را سبک شمردن و گناهانی که مانع استجابت دعا شود انجام دادن. بدی، نیت و ناپاکی سریرت و نفاق با برادران و تصدیق نداشتن مستجاب شدن دعا، و تاخیر نماز واجب تا آن که وقتش بگذرد. ترک تقرب به سوی خداوند ترک نیکی و صدقه و سخن بیهوده و فحش گفتن و گناهانی که باران آسمان را حبس کند و شهادت دروغ و کتمان شهادت و منع زکات و قرض و سائر منافع خیریه و سخت دلی و فقراء و نیازمندان و ستم بر یتیم و مردان و تهمت زنان بی پرستار و راندن سائل و او را در شب برگرداندن.
مخفی نماند که مراد از نفقه بیهوده مقدار زیادی از اندازه مخارج است که به ملاحظه حرمت بیهوده شده، چه هر مصرفی که انسان مال خود را در آن صرف می کند، یا مصرفی است که در آن فائده و نفعی عقلائی هست یا خیالی است از آن خرج کردن در محل دوم تبذیر باشد، که آن خرج مال بیهوده است و لغو و آنچه در شرع حرام شده داخل در این قسم است، چه شارع مقدس آن منافع را حرام کرده و آن را فائده آن چیز قرار نداده. پس محل داخل شود در آنچه بالاصل فائده ندارد، مثل طلاکاری خانه و بسیاری از اقسام آتش بازی و شکستن ظروف و تلف کردن مال و نظائر آن و قسم اول بر دو قسم است، زیرا که از برای هر کسی در مصرفی حدی معین است به حسب حالت و شخص و زمان و مکان که از آن حد نباید بگذرد. پس اگر بگذشت صرف در آن به حق و ممدوح باشد و اگر از آن حد تجاوز نمود، حاضر کند مسرف باشد و دیگری چندین رنگ و مسرف نباشد به ملاحظه شان و غنی و فقر و همچنین در سائر لوازم از خانه و لباس و مرکوب و زن و امثال آن و اما تبذیر، پس مختلف نشود به اختلاف آنها و اسراف و تبذیر دو نوع از گناهان کبیره است.
و اما بدی نیت و خبث سریره که در رقم، هفتم گناهان ذکر فرمودند. پس مخفی نماند که آدمی گاهی با خبث فطرت و سؤ سنخیت باشد، که هر چه از او طراود، شر و آزار و عباد و افساد بلاد باشد. هر چند که خیری در آن شر برای او نباشد و قصد نفع و صلاحی در آن اذیت برای خویش نکرده باشند، بلکه می شود که با این فطرت زشت قصد رسیدن شر از آن به غیری نداشته باشد؛ ولیکن بالطبع نخواهد و نکند مگر، بدی را و گاهی به حسب فطرت چنین نباشد. و شری برای احدی بالطبع دوست نداشته باشد؛ ولیکن به حسب پاره ای از مقاصد و اغراض قصدش، بد شود و در کارش اراده بدی کند و گاه شود از داشتن چنین نیت خود کاره باشد؛ لیکن آن غرض خارجی و نفع خیالی او را به آن وادارد و لهذا چنین شخص محل تعجب شود، که فلان با فطرت نیک و سلامتی ذات و پاکی طینت نبایست چنین کند و گاه شود که این دو با هم جمع شوند و نه در کاری اراده کند هر چند هزارها خیر او در او باشد و این نهایت سعادت است و این چهار قسم می تواند به اختیار به یکدیگر شود و در باب ششم اشاره به این خواهد شد.
در کتاب تمحیص از ابوعلی محمد بن همام مروی است از متعب غلام حضرت صادق (علیه السلام) که: اسماعیل پسر آن جناب تب شدیدی کرد، پس حضرت را از تب او خبر کردند، پس فرمود: برو به نزد او و سئوال کن که امروز چه کار بدی کرده ای؟ لذا خدای تعالی در عقوبت تو تعجیل فرمود: گفت: پس آمدم در حالتی که تب داشت پس سئوال کردم از او آنچه را که کرده بود، پس ساکت شد، و کسی به من گفت که او دختر زلفی را زده است.
و او افتاد بالای عتبه رویش خراشیده شد. آمدم نزد حضرت، آن جناب را خبر دادم به آنچه گذشته بود. پس فرمود: الحمدلله به درستی که ما اهل بیتیم که خداوند برای اولاد ما عقوبت را در دنیا قرار می دهد، پس آن کنیزک را طلبید و فرمود: از این که اسمعیل تو را زده است او را حلال کن، کنیزک گفت: او را حلال کردم و حضرت چیزی به او بخشید و آن گاه به من فرمود: برو ببین حال او چگونه است معتب گفت: پس آمدم نزد او دیدم تب او زائل شده است در این خبر شریف قانون و دستورالعملی است الهی از برای عاصیان مبتلا به عقوبات حدی و عرضی و مالی دنیوی. انسان که به معصیت اولا تفحص در رفتار و گفتار و نیات گذشته خود باید به کند تا سبب آن بلا را به دست آورد چه دانستی که هر چه برسد از بلاها آثار گناهی است که مرتکب آن شده و بسا شود که از روی لطف بلا را مختص به آن عضو کنند که گناه از او سر زده، چون درد چشم برای نظر کننده به حرام و درد گوش برای گوش دهنده به غنا. و غیبت و فحش حرام و نظائر آنها و بدین قیاس درد را به همان عضو دهند که به دو معصیت نموده تا زود متنبه شود، و در صدد تدارک برآید.
و اگر چنین نشود، خود فکر کند و در کردهای گذشته خود جستجو کند. تا آن را پیدا کند، پس اولا اصل او را چاره کند و از میان بردارد و اگر مشغول است به آن ترک نماید. و ثانیا آن چه خرابی کرده و افساد نموده اصلاح نماید؛ چنانچه در این خبر اول از دختر زلفی استحلال کردند که صاحب حق بود و آن تیر زهرآلود الهی از طرف قلب شکسته و صورت خراشیده او به جناب اسماعیل رسید، پس عفو کرد آن گاه اما شکستن دل او آن دختر اسماعیل را عفو کرد و نعمت صحت و عافیت به جای خود آمد و اگر توهم شود که مجرد گذشت کافی و رضای قلبی لازم نباشد جوابش این است، که برگشتن نعمت صحت که تفضل محض بود نیز او را واجب نباشد و اگر از این باب داخل نشد بسا هست توبه کند و مالها صدقه دهد و عبادت های بسیار به جای آرد و سالها بگذرد که به همان درد مبتلا شود، چه آن دل شکسته که از او تیر عقوبت به آن رسیده به حال خود باقی است، هرگز درصد رضای او بر نیامد.
پس هر چه کند اگر چه نیک است اما علاج درد و شفای مرض او نباشد و شاید اشاره به این مقام باشد، آنچه در قصص الانبیاء از جناب صادق (علیه السلام) مروی است؛ که جناب موسی علی نبینا و (علیه السلام) گذشت بر مردی که بلند کرده بود دست خود را به سوی آسمان و دعا می کرد؛ پس جناب موسی به طلب حاجت خود رفت و هفت روز از او غائب شد، آنگاه برگشت به سوی او و او دستهای خود را هنوز بلند داشت و دعا می کرد و زاری می نمود و حاجت خود را می خواست. پس خدای تعالی وحی فرستاد که ای موسی، اگر آنقدر مرا بخواند تا آن که زبانش از کار بیفتد، او را اجابت نخواهم کرد مگر آن که بیاید به سوی من از دری که امرش کردم که از آن در داخل شود و دعا کند و در دارالسلام این مطلب را مشروحا ذکر نمودم.
و در عقاب الاعمال و علل الشرایع از جناب صادق (علیه السلام) مروی است: که عیسی بن مریم در سیاحت خود از قریه ای می گذشت، دید همه اهل آن قریه در خانه هایشان مرده اند، پس گفت: اینها به غضب خداوند مردند و اگر به سبب دیگر مرده بودند یکدیگر را دفن می کردند. پس اصحاب او گفتند دوست داریم بر قصه ایشان مطلع شویم. پس به آن جناب گفته شد که ایشان را ندا کن. پس فرمود: ای اهل قریه، یکی از آنها جواب داد لبیک یا روح الله، فرمود: حال شما و قصه شما چیست؟ گفت: صبح کرده بودیم در عافیت و شب را به سر آورده در هاویه؛ فرمود: هاویه چیست گفت دریای از آتش که در اوست کوههای مثل آتش فرمود: چه رسانید شما را به آنچه می بینیم گفت: حب دنیا و بندگی پیشوایان گمراه، فرمود: محبت دنیای شما به کجا رسیده بود گفت: مثل محبت کودک به مادر خود که چون مادر رو کند به او مسرور شود چون پشت کند به او محزون شود. پس فرمود: بندگی شما پیشوایان گمراه را به کجا رسیده بود گفت: هر گاه امر می کردند ایشان را اطاعت می کردیم فرمود: چگونه شد که تو در میان ایشان مرا جواب دادی گفت: زیرا که همه آنها را لجام کرده اند به لجامی از آتش و بر ایشان ملائکه بر غلاظ شداد موکل اند و من در میان ایشان مثل آنها نبودم. چون عذاب به ایشان رسید. مرا نیز گرفت من معلقم به درختی و در بعض نسخ به موئی هستم که می ترسم به رو در افتم.
پس عیسی (علیه السلام) به اصحاب خود فرمود: خوابیدن بر جای ناهموار مزبله ها و خوردن نان جو کم است با سلامتی دین، و در کافی از امام علی نقی (علیه السلام) مرویست که: خداوند بعضی از زمین خود را بقعه ها قرار داد که مرحومات نامیده شده دوست دارد که دعا شود در آن، پس اجابت فرماید و به درستی که خداوند قرار داد بعضی از زمین خود را که شقمات نامیده شده، پس هر گاه کسی مالی کسب کرد از غیر مال حلال مسلط میکند بر آن شخص یکی از آنها را پس آن مال در آن بقعه خرج می کند. مخفی نماند که در زمینی که معصیت و ظلمی در آن بشود، ملائک از آن زمین نفرت و شیاطین به آنجا انس و الفت پیدا می کنند که خیر و برکت و رحمت از آنجا منقطع شود و به عذاب و لعنت نزدیک گردد و چون هر جا که تردد بنی آدم در آنجا بیشتر، گناه نیز در او بیشتر شود. و لهذا در شرع برای عبادت جای مخصوص چون مساجد و مشاهد معین فرمودند، بلکه مقرر شده هر کس در خانه خود مصلای مخصوصی به منزله مسجد داشته باشد که در آنجا عبادت کند و کارهای دیگر خود در جاهای دیگر کند.
در آداب خواب از جناب صادق (علیه السلام) رسیده که بر فراش نظیفی بخوابد مقاربت در آن به حلال یا حرام نکرده باشد، پس اگر مقاربت حلال چنین تاثیری دارد، خواب را از دیدن ملائکه و مطالب صادقه ببرد. پس تاثیر حرام اضعاف آن باشد. و شاید سر بیرون رفتن ائمه (علیهم السلام) و خلص اصحاب ایشان بسیاری از اوقات به صحرا و عبادت کردن در آنجا تحصیل مکان پاک از گناه بوده چون در بلد چنین مکانی کمتر به دست می آید و در حرمت نشستن بر سر سفره طعامی که در آن خمر خورند. بلکه هر معصیتی اگر کرده شود، چنانچه بعضی فرموده اند، شاهدی است برای مقصود که حرام در مکان چگونه تاثیر می کند و اگر در مکان چنین تاثیر کرد، پس در جسد و قلب و روح چه خواهد کرد؟
در عقاب الاعمال از جناب باقر (علیه السلام) مروی است که فرمود: در کتاب علی (علیه السلام) آمده است هر کسی سه خصلت داشته باشد نمی میرد مگر اینکه وبال آنرا در دنیا ببیند. ظلم و قطع رحم و قسم دروغ، که خدای در عقوبت آنها تعجیل می کند؛ و نیز در آن کتاب از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده است هر کسی مال یتیم را بخورد هر چه زودتر وبالش را ببیند. در ذریه او بعد او در دار دنیا پوشیده نماند، که با رضایت آنها به ظلم پدر یا علم به این که ترکه پدر از مال ایتام است در رسیدن وبال به ایشان محذوری نباشد و به گناه کس دیگری را نگرفته باشد و نیز از آن جناب روایت نموده و غیر او به چنین سند که هیچ مالی ضایع نشده در بری یا بحری مگر به ندادن زکات.
و در کافی از جناب رضا (علیه السلام) مروی است که فرمود: به محمد بن سنان که در زمان بنی اسرائیل چهار نفر بودند از مؤمنین یکی از آنها آمد در نزد آن سه که جمع بودند در منزل یکی از آنها برای گفت و گویی که میان خود داشتند، پس در خانه را کوبید غلامی بیرون آمد آن مرد گفت: آقای تو کجاست گفت: در خانه نیست غلام نزد مولای خود برگشت مولی از غلام پرسید چه کسی بود در را می کوبید. گفت: فلان من به او گفتم: که تو در منزل نیستی پس صاحب خانه ساکت شد و اعتنایی نکرد و غلام را ملامت ننمود و هیچ یک از ایشان مهموم نشدند به جهت رجوع او از در خانه و مشغول به صحبت خود شدند، چون روز دیگر شد بامداد آن مرد به سوی ایشان رفت در حالی که ایشان بیرون آمده بودند، به عزم رفتن به قریه که یکی از آنها بوده پس سلام کرد بر ایشان و گفت من نیز با شما هستم گفتند: آری و از او معذرت نخواستند و آن مرد محتاج و پریشان بود چون قدری راه رفتند ناگاه ابری بر سر ایشان سایه انداخت گمان کردند که آن ابر باران است پس شتاب کردند چون ابر بر سر ایشان استوار شد منادی ندا کرد از میان ابر که آتش، اینها را بگیر، و منم جبرئیل رسول، خدای تعالی، پس آتشی از میان ابر در آمد و آن سه نفر را گرفت و باقی ماند آن یک نفر هراسان متعجب و از آنچه نازل به آن قوم شده بود و سبب آن را نمی دانست پس به نزد جناب یوشع بن نون(40) آمد قصه را نقل کرد و هر چه دید و شنید پس یوشع فرمود: آیا ندانستی که خداوند غضب کرد بر ایشان بعد از آن که راضی شد به کاری که با تو کردند گفت: چه بود کار ایشان به من، پس یوشع او را خبر داد به کار آنها پس آن مرد گفت من ایشان را حلال کردم و عفو نمودم، فرمود: اگر این عفو پیش بود نفع می بخشید و اما حال نفع ندارد و شاید که نفع ایشان را بعد از این دهد.
در امالی شیخ طوسی مروی است از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: در بنی اسرائیل پیر مرد عابدی بود وقتی نماز می کرد مشغول عبادت بود که نظرش افتاد به دو پسر کوچک که خروسی را گرفتند و پر او را کندند، پس خود را به عبادت مشغول کرد و ایشان را از آن کار نهی ننمود پس خداوند وحی فرمود به زمین که فرو بر، بنده مرا، پس زمین فرو برد او را و هنوز هم فرو می رود الی یوم القیامه.
در تفسیر عیاشی مرویست از سلیمان بن عبدالله که گفت: نشسته بودم خدمت جناب کاظم (علیه السلام) که زنی را آوردند و صورت او برگشته بود به پشت پس حضرت دست راست را گذاشت در بغل او و دست دیگر را در پشت سر او آن گاه فشار داد روی او را از طرف راست، پس فرمود: خداوند تغییر نمی دهد آنچه به قومی داده تا آن که تغییر دهند آنچه را که در ایشان است پس صورت به حال اول برگشت، پس فرمود: بترس از آن که کاری بکنی، کاری را که کرده بودی گفتند: ای فرزند رسول خدا، چه کرده بود فرمود: این پوشیدنی است مگر این که خودش آن را بگوید. پس از او پرسیدند: گفت: شوهر مرا زنی بود و من بر خواستم برای نماز، پس گمان کردم که شوهرم با اوست چون ملتف شدم دیدم نشسته است و شوهرم با او نیست.
در عقاب الاعمال مروی است از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: عیب های مومنین را جستجو نکنید، زیرا که هر کس عیب های مومنین را جستجو کند خداوند طلب می کند یعنی عیوب او را می جوید و هر که خداوند جویای معایبش باشد رسوا شود، هر چند در داخل خانه خود پنهان باشد و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت کردند که هیچ کس از چیزی بی حاجت سئوال نمی کند، مگر این که خداوند پیش از مردن او را به آن چیز محتاج کند و نیز فرمود نزدیک نشوند قومی به منکری که در میان ایشان است و دیده شود و بتوانند که پراکنده کنند و نکنند، مگر این که خداوند تعالی عقاب خود را شامل اینها نیز فرماید: با کسانی که منکر را مرتکب بودند.
در کافی از حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) مروی است که فرمود: به درستی که خداوند حکم حتمی فرموده که نعمتی ندهد به بنده آن را از او پس بگیرد، تا آن که گناه تازه کند و مستحق به آن نقمت شود و از جناب رضا (علیه السلام) روایت شده که هر گاه بندگان گناه تازه کنند که قبلا آن را انجام نمی دادند خداوند نیز تازه کند برای ایشان به بلایی که او را نمی شناختند.
در امالی شیخ صدوق از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: کسانی که به سبب گناه ها می میرند بیشترند، از آنهایی که به اجل ها می میرند و کسانی که زندگی می کنند به سبب نیکویی کردن بیشترند از آنها که به عمرهای خودشان زندگی می کنند.
در محاسن از آن جناب مروی است که فرمود: کار بد نافذتر است در صاحبش از کارد در گوشت و نیز فرمود به درستی که مرد هر آینه قصد می کند گناهی را، پس محروم می شود از روزی خود.
در امالی شیخ مفید است که آن جناب فرمود: بترسید از سطوت های خداوند و در شب و روز، پس راوی گفت: چیست سطوت خدا، فرمود: گرفتن بر گناهان و در نهج است که قسم به خدا اگر نبود گناهان در میان قومی هرگز، خداوند نعمت ها را از آن قوم زایل نمی کرد، زیرا که خداوند ستمکار بر بندگان نیست.
در امالی شیخ طوسی از جناب رضا (علیه السلام) مروی است فرمود: هرگاه قاضیان دروغ گویند باران حبس شود؛ هر گاه سلطان ستم کند دولت سست شود؛ هرگاه زکات حبس شود؛ چهارپایان بمیرند.
شیخ قمی(41) در تفسیر خود از جناب صادق (علیه السلام) نقل فرموده در آیه ظهر الفساد فی البر والبحر بما کسبت ایدی الناس(42) ظاهر شد فساد در صحرا و دریا به سبب آنچه کسب کرده دستهای مردم، یعنی بدانچه کردند از معاصی فرمود فساد حیوانات در صحرا وقتی است که باران نبارد و همچنین حیوانات در دریا هلاک شدن و فرمود حیات حیوانات دریا، باران است، پس هرگاه باران نبارد فساد در بر و بحر ظاهر می شود. و این در وقتی است که گناهها و معاصی زیاد شود.(43) چون از خبر اختصاص به دین معنی معلوم و مستفاذ نمی شود، پس می شود گفت که فساد بر هلاک حیوان باشد و غیر آن از نباتات، و بی ثمر شدن درخت ها و خار بر آورد آن، چنانچه بیاید. و ظاهر نکردن زمین گنج های خود را و بی نفع شدن آبها. و هلاک بحر، شوری آب است. یا تلف شدن و به دست نیامدن حیوانات حلال از آن و زیاد شدن حرام و سباع و کم شدن یا به دست نیامدن لؤلؤ و مرجان و سائر نفایس ارزشمند. و تند و مخالف شدن به او که غرق کند یا مانع شود کشتی ها را از سیر در آن پس از مسخر بودنش مر بنی آدم را بیفتد؛ چنانکه خدای فرموده (و سخر لکم البحر(44) و بازماندن دریا از صعود بخار آتش که مبدء صنفی از باران است.
در فقیه مروی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: به زنی که سئوال نمود از آن جناب که مرا شوهری است و با من درشتخوست و من کاری کردم که دل او را بر خود مهربان کنم، پس رسول خدا به او فرمود: تیره کردی دریاها را و تیره کردی خاک را و لعنت کرده تو را ملائکه اخیار و ملائکه آسمان و زمین.
در کافی مروی است که: هر که برادر مسلم خود را فحش دهد، خداوند برکت رزق او را می برد و او را به خود وامی گذارد و معیشتش را فاسد نماید.
در عقاب الاعمال از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: پنج چیز است که هرگاه بین قومی پیدا شود به خدا پناه ببرید، هرگز پیدا نشود در قومی سفاحی که آشکارش کنند مگر آن که ظاهر شود، طاعون در ایشان. و دردهایی که نبود در گذشتگانشان و کم نمی کنند کیل ها و ترازوها را، مگر این که گرفته می شود به قحطی و سختی مخارج و جور سلطان و منع نمی کنند زکات را، مگر آن که منع می شود از ایشان باران آسمان و اگر نبودند بهایم نمی بارید باران و بر ایشان و نمی شکنند پیمان خدا و پیمان رسول او را، مگر آن که مسلط می کند خدا بر ایشان دشمنان را، پس بگیرید پاره ای از آنچه در دستشان است و حکم نمی کند به غیر آنچه خداوند نازل کرده مگر آن که می گرداند عذابشان را در خودشان؛ یعنی در میانشان اختلاف می اندازد که به روی یکدیگر در آینده و شمشیر کشند و فرمود: از برای زنا کننده شش خصلت است: سه در دنیا و سه در آخرت؛ سه در دنیا این که نور رخسار را می برد و فقر می آورد و بشتاباند به هلاکت و فرمود: هر گاه امت من خویش را از سائلها به کری زنند، یعنی گوش ندهند به سخنان ایشان و اجابت ننمایند، پس فرمود: قسم به عزت خود که هر آینه عذاب می کنم بعضی از ایشان را، به بعض.
در کتاب جعفریات از علی (علیه السلام) مروی است که فرمود: شبی عذاب بر بنی اسرائیل نازل شد پس صبح کرده بودند در حالی که چهار طایفه از ایشان مفقود بودند طلبان و خوانندگان و حبس کنندگان طعام و صرافانی که ربا خورند.
در تهذیب شیخ طوسی مروی است که جناب صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه حکمی بر خلاف آنچه خدا فرموده داده شود، آسمان از باریدن بخل می ورزد و زمین برکات خود را حبس می کند.
در ثواب الاعمال مروی است که آن جناب فرمود: به درستی که مرد دروغی می گوید، پس محروم می شود به سبب او از نماز شب و هر گاه که محروم شد از نماز شب محروم می شود از روزی خود محروم می شود.
در خصال و عقاب الاعمال از علی (علیه السلام) مروی است که فرمود: هرگاه خداوند غضب کند بر شهری یا امت و نازل کرد عذاب را، یعنی عذاب استیصال گران می شود نرخ های او و عمرهای او کوتاه می شود و کسب های او پاکیزه نمی شود و میوه های او جاری نشود، نهرهای او باران های او حبس می شود باران های او و بر او اشرار مسلط می شود.
در کامل الزیاة از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: در ضمن مدایح آب فرات که اگر نه آن بود که داخل می شدند در او گناه کاران فرو نمی رفت و در او صاحب دردی مگر آن که شفا می یافت و مراد از گناه کار، یا همین فسقه موجودین از کفاره مسلمین اند که در آن آب غوطه می خورند و غسل، غسل می کنند یا مراد عصات بنی آدم است که به جهت آن، آب غوطه می خورند، و غسل، غسل می کنند و یا مراد عصات بنی آدم است که به جهت آن عصیان، مسخ شدند و جمله از ایشان را در دریا ریختند، پس خبثشان برکت را از جایگاهشان برد.
در علل الشرایع از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: در ذکر حجر الاسود که اگر مس نمی کرد او را پلیدهای جاهلیت مس نمی کرد او را صاحب الهی مگر این که عافیت می یافت. این مطلب در بحث صدقه و انفاق خواهد آمد، که هیچ درختی نبود که بنی آدم به نزد او آمد، مگر آن که منفعتی از او می بردند تا آن که تکلم کرد بنی آدم به کلمه عظیمه که گفت: خداوند برای خود فرزند گرفته است پس زمین به خود لرزید و منفعت درختان رفت و در خبر دیگر چون این را گفت: نصف ثمر درختان رفت و چون از برای خداوند شریک گرفت درختان خار بر آوردند. و در خبر دیگر درخت منور ثمرش چون ترنج و ثمر درخت سدر مانند خربزه بود. چون یهود گفتند دست خدا بسته است بار و ثمر آنها کوچک شد و هسته بر آورد و چون نصاری گفتند: مسیح فرزند خداست و ابن شهر آشوب در مناقب روایت کرده از امالی شیخ جلیل ابی المفضال شیبانی که او روایت نمود از ابی حازم عبدالغفار بن حسن که گفت: ابراهیم بن ادهم در عهد منصور وارد کوفه شد و من با او بودم جعفر بن محمد علوی (علیه السلام) قصد مراجعت به مدینه داشت او را علما و اهل فضل از کوفه مشایعت کردند و با آنها سفیان ثوری و ابراهیم بن ادهم؛ هم بودند؛ پس پیش افتادند آن جناب را آنانی که مشایعت کردند پس ناگاه شیری را دیدند در میان راه پس ابراهیم ادهم به آنها گفت: بایستید تا جعفر بیاید پس به بینیم چه می کند جعفر بن محمد علوی (علیه السلام) قصد مراجعت به مدینه داشت پس جعفر (علیه السلام) آمد و برای او شیر را ذکر کردند پس روی آورد تا نزدیک به شیر شد و گوش او را گرفت و از راه دور کرد. آن گاه رو کرد به ایشان و فرمود: هان؛ مردم اگر اطاعت می کردند خداوند را حق اطاعت او، هر آینه بار می کردند بر او بارهای خود را، یعنی چون سرکشی و نافرمانی کردند از این فایده محروم شدند. چنانچه از خیر و برکت آب فرات و حجر الاسود و درختان و امثال آنها به جهت گناه محروم شدند و از این حال ابراهیم معلوم شد که چه قدر مباینت داشت و بی اعتنا و بی اعتقاد به آن جناب بود پس حقیقت سزاوار است آن کرامات و مقامات را که دزدان داخلی دین برای او نقل کردند و شیخ طبرسی و دیگران نقل کردند در قصه عمالقه و جنگ جناب موسی (علیه السلام) با ایشان که بلعم امر کرد، آنها را که زینت کنند زنها را و بدهند به ایشان متاعی و بفرستند ایشان را به سوی عسکر موسی و هیچ زن امتناع نکند از کسی که به او میل کند گفت اگر یک نفر از ایشان زنا کند کافی است، شما را برای دفع ایشان پس چنین کردند و زنان داخل شدند در عسکر بنی اسرائیل پس گرفت زمر بن شلوم که سر کرده سبط شمعون بن یعقوب بود زنی را آورد نزد جناب موسی پس به او گفت: گمان می کنم که این حرام است پس قسم به خدا که اطاعت نمی کنم تو را آن گاه او را داخل کرد در خیمه خود پس با او مضاجعت کرد. خداوند بر ایشان طاعون فرستاد و صحاح بن العبراد پسر جناب هارون که سرکرده عسکر بود حاضر نبود چون آمد، طاعون را دید، که در بنی اسرائیل مستقر شده است، مطلع شد بر قضیه و شجاع دلیری بود، پس به سوی زمری رفت و او را دید که با آن زن در یک بستر است پس هر دو را با یک حربه به هم دوخت پس طاعون بر خاست و در این یک ساعت بیست هزار و به روایتی، هفتاد هزار هلاک شدند به جهت آن یک زنا و خداوند در چهار سوره اشاره به قصه اصحاب سبت فرموده و در سوره بقره می فرماید که: ایشان را عبرت قرار دادیم برای امت و جماعتی که پیش از هلاک ایشان بودند و گناهی کردند که و آنان که از ایشان باشند و پند و نصیحت از برای پرهیزکاران و اجمال قصه و گناه ایشان بودند و گناهی کردند و آنان که پس از ایشان باشند و پند و نصیحت از برای پرهیزکاران و اجمال قصه و گناه ایشان آن بود که خداوند روز جمعه را برای تعظیم و عبادت آنها مقرر فرمود، چون این امت مرحومه پس تغییر دادند و جمعه را بدل به شنبه نمودند پس خداوند به جهت این تغییر و نافرمانی صید ماهی را در روز شنبه بر ایشان حرام کرد. آن گاه ایشان را امتحان فرمود به این که در غیر شنبه ماهی به کنار دریا نمی آمد اصلا و در روز شنبه آن قدر ماهیان بزرگ فربه که شکم ایشان مانند شکم شتر بود به دریا ظاهر می شد که روی دریا را می پوشید و بر روی یکدیگر می افتادند مدتی جرئت نکردند و به حسرت گذراندند، تا آن که به اغوای شیطان در حلال کردن این حرام حیله به کار بردند. که حوضها و نهرها و گودال بسیار در کنار دریا کندند و از دریا راهی به سوی آن باز کردند، چون شنبه می شد ماهیان در آنجا پر می شدند، پس در شب یا روز یکشنبه راه را می بستند و آنها را صید می کردند و به آن سرمایه تجارت بزرگی کردند و ثروتمند شدند، پس فرقه ایشان را نهی کردند و دسته ساکت شدند و منع ننمودند و خود هم صید ننمودند.
گروه اول به صورت میمون شدند گروه دوم نجات یافتند و در گروه سوم مفسرین خلاف کردند.
و در کافی از جناب صادق (علیه السلام) روایت کردند که: آنها نیز به جهت تقصیرشان در نهی از منکر مسخ شدند و به صورت مور درآمدند. و در میان مسلمانان نیز از سنخ حیله آن گروه در حلال کردند حرام خصوص به جهت خوردن ربا و مسامحه کردن در نهی از منکر بسیار است و نگرفتن خداوند این جماعت را بن نحو گرفتن آنها به این که یک دفعه همه را مسخ یا خسف یا به صاعقه و صیحه و باد صرصر هلاک کند. با این که عذاب استیصال در حیات دنیا به جهت احترام وجود مبارک حضرت خاتم النبیین (صلی الله علیه و آله و سلم) به ظاهر برداشته شد، که ما بین سایر امم رسوا و مفتضح نشود و فی الحقیقه حدود الهیه محفوظ و جزاء کردار به در رسیده و از چند راه می رسد.
اول آن که عقاب آن عمل را ذخیره می کنند برای او در روز قیامت که شدت او چندین برابر عذاب دنیاست. چنانچه در قرآن تصریح به آن شده که: فان للذین ظلموا ذنوبا مثل ذنوب اصحابهم فلا یستعجلون(45) شیخ طبرسی فرمود: از برای آنان که ستم کنند نفس های خود را به کفر یا معاصی، سهم و نصیبی است از عذاب مانند نصیب رفقایشان که پیش هلاک شدند چون قوم نوح و عاد و ثمود، پس منتظر تعجیل حلول عذاب نباشند(46) و این دلالت می کند که ایشان را تاخیر انداخته تا روز قیامت و تعجیل در عذاب، اگر چه در رد و منع معصیت بهتر است ولی فایده رفع عذاب عاجل در این حال به جهت توسعه دادن زمان توبه است. (تخننا منه و رحمة(47) پس امید آن است که عذاب اخروی نیز برداشته شود و اگر این فایده نبود حال او بدتر بود از حال آنانکه که معذب در دنیا شدند به سبب گناه چه عذاب دنیا را مقداری در جنب عذاب آخرت نباشد.
دوم آن که اگر چه عذاب استیصال برداشته شد اما عذاب های دیگر برای آحاد مهیا و موجود و پیوسته گرفته می شوند چنانچه گذشت، قول امیرالمؤمنین (علیه السلام) که چون خداوند بر امتی غضب کند و عذاب نکند نرخها را گران و عمرها را کم و کسبها را بی خیر و میوه را خبیث و والی را ظالم کند.
در کافی مروی است که: چون نازل شد آیه شریفه قل هو القادر علی ان یبعث علیکم عذابا من فوقکم او من تحت ارجلکم او یلبسکم شیعا و یذیق بعضکم بأس بعض(48) برخاست پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و وضو ساخت و نماز کرد و نماز را نیکو گذارد آن گاه درخواست از خدای تعالی که، نفرستد بر امت او عذابی از بالای سرشان و از زیر پاهایشان و نپوشاند به ایشان پراکندگی و اختلاف را و نچشاند، بعضی را سختی، به این که بکشند بعضی را به شمشیر؛ پس جبرئیل نازل شد و گفت یا محمد خدای تعالی سخن تو را شنید و به درستی که پناه داد ایشان را از دو خصلت، پناه داد ایشان را از آن بفرستد بر ایشان عذاب از بالای سرشان یا از زیر پایشان و پناه نداد ایشان را از دو خصلت آخری و در تفسیر شیخ ابوالفتوح قریب به این مضمون مروی است و در آخر آن فرمود و نیز خواستم تا بأس در میان ایشان نیفکند این دعا را اجابت نکرد و جبرئیل عرض کرد فنای امت تو، به پتیغ خواهد شد و خصلت اول که اختلاف کلمه و تشتت آرا و مباینت اهوا است سب باشد از برای خصلت دوم که کشتن بعضی باشد مر بعضی را علاوه بر آنکه فوت شود به سبب او جمیع خیرات و قربات و واجبات و سنن که بر پا داشتن آنها میسر نباشد بی اتفاق کلمه و اجتماع قلوب و اتحاد آرا و این خود از اعظم عقوبات و اشد بلاهاست، که هیچ امتی مانند این امت مبتلا و معاقب نشدند؛ چنانچه ظاهر است بر هر که نظر کند در اختلاف این امت در اصول و فروع و آحاد ایشان در احکامات جزئیه؛ چنانچه دو نفر را نبینی که در رفتار و کردار و گفتار با هم موافق و مصدق یکدیگر باشند؛ بلکه یکدیگر را یا به فسق یا به کفر یا خطا و نادانی نسبت دهند و کمتر منکریست که به نحوی کسی او را جایز نداند و اما کشتن و آزار بعضی بعضی را پس در کتب سیر و تواریخ و موجود و مشحون و به گوش و چشم این قدر شنیده و دیده که ظاهر و هویدا شد صدق مقال خداوند و اخبار رسول او و در سوره فرقان می فرماید: و جعلنا بعضکم لبعض فتنة اتصبرون(49) قرار دادیم بعضی از شما را اسباب امتحان و اختیار آیا صبر می کنید و در آیه مطالب بسیار است که مقام مقتضی ذکر آنها نیست و از جمله اخبار ظاهر می شود که، آنچه برداشته شد از آن عذابها، آن قسم است که در ساعتی امتی را فنا کند و اما گرفتن بعضی را به جهت پاره ای از گناهان در بعضی اوقات پس برداشته نشده.
چنانچه در امالی صدوق مروی است در خبر بهلول نباش که: پس از چند سال شغل نباشی، قبر دختری که از انصار را نبش نمود و کفن او را باز کرد. و با او مواقعه کرد و در حال مراجعت ندائی شنید که این دختر او را نفرین کرد چون به خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و گناه خود را ذکر کرد. حضرت به او فرمود: ای فاسق؛ از من دور شو؛ زیرا که می ترسم از آتش تو بسوزم که چه قدر آن گناه تو را به آتش نزدیک کرده است؛ پس پیوسته می فرمود و به دست نیز اشاره می کرد تا از نظر مبارکش دور شد و در فقیه مروی است که چون باد سرخی یا زردی یا سیاهی می وزید رنگ مبارک آن حضرت متغیر می شد و زرد می گردید و چون ترسان و هراسان بود؛ تا وقتی که قطره از آسمان فرود آید، پس رنگ مبارکش به حال خود بر می گشت و می فرمود: رحمت به سوی شما آمد و نیز روایت نموده از مسعده، که شخصی به جناب صادق (علیه السلام) عرض کرد فدای تو شوم من می گذرم به گروه ناصبی در حالتی که نماز ایشان بر پا شده و من وضو ندارم و اگر با ایشان در نماز داخل نشوم می گویند، آنچه می خواهند که بگویند، پس نماز می کنم با ایشان آن گاه وضو می گیرم و چون مراجعت نمایم نماز می کنم، پس حضرت فرمود: سبحان الله، آیا نمی ترسید کسی که نماز می کند بی وضو این که زمین او را فرو برد و در جمله ای از اخبار ذکر شده مسخ بنی امیه به صورت سوسمار در حال مردن و مسخ بعضی به اعجاز امیرالمؤمنین (علیه السلام) و هلاک پاره ای از کشندگان ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) به صاعقه و امثال آن است.
سوم آن که تبدیل شود عقاب خارجی به داخلی و جسمانی به نفسانی و ظاهری به باطنی پس به سزای آن گناه که، کرده دلش را مهر کنند به نحوی که چیزی را از حق نفهمد و کور و کر و لال شود، پس هیچ حقی را نبیند و حق را نشنود و پوشیدن و خوابیدن و نکاح کردن و غرق شود، در این دریای تاریک که فرا گرفته او را موج های شبهات و شهوات و بیرون رود بالمرة از مراتب انسانیت و داخل شود در فرقه بهائم و درندگان؛ چنانچه شهید ثانی روایت کرده از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: آیا نمی ترسد کسی که بر می گرداند روی خود را در نماز این که بر گرداند خداوند روی او را به روی خر پس شهید فرموده مراد از روی، قلب اوست،.
و در عقاب الاعمال از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: چون بنده به نماز بایستد خداوند اقبال می کند به سوی او به وجه خود؛ یعنی به روی لطف خود پس پیوسته اقبال دارد به او تا آن که آن نماز گذار سه مرتبه ملتفت شود؛ یعنی از خدا رو تابد و به غیر او توجه کند چون سه مرتبه چنین کند از او خداوند رو بر می گرداند و نیز از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که فرمود: مخالفت نکنید، که خداوند خلاف میان دلهای شما می اندازد و نیز فرمود: چون علم ظاهر شود و از عمل احتراز کنند و زبان ها با هم الفت گیرد و دلها از هم نفرت نماید و ارحام قطع شود، پس آن گاه خداوند ایشان را لعن کند؛ یعنی از رحمت خود دور کند، پس دیده ایشان را کر و کور نماید و نیز فرمود: زنهار از در خانه پادشاهان و حواشی ایشان؛ زیرا که نزدیک ترین شما به در خانه سلاطین و حواشی ایشان دورترین شما از خدای عزوجل است که کسی سلطان را بر خداوند برگزیند خداوند ورع را از او می برد و او را حیران می کند و از جناب باقر (علیه السلام) روایت کرده که هر کس افطار کند که یک روز از ماه رمضان را ایمان از دل او بیرون می رود.
در کافی از آن جناب مروی است که فرمود: نیست چیزی که خراب و تباه کننده تر باشد مر قلب را مثل گناه به درستی که قلب با گناه در افتد و جدال نماید و گناه نیز پیوسته با او در آمیزد تا آن که زیادتی کند. و بر او غالب آید پس کشور دل زیر و زبر می شود و سرنگون می گردد، به نحوی که در او در جای دیگر قرار گرفتن حقی نمی ماند و نیز فرمود: هیچ بنده ای نیست مگر آنکه در دل او نقطه سفیدی است، پس اگر گناهی کرد بیرون می آید در میان آن نقطه؛ نقطه سیاهی، پس اگر توبه کرد آن سیاهی زایل می شود و اگر در معصیت اصرار نمود آن سیاهی زیاد می شود تا آن که آن سفیدی را فرا می گیرد پس آن سفیدی چون پوشیده شد هرگز صاحبش به سوی خیری بر نمی گردد و این است قول خداوند: کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون(50)
در خصال از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: چهار چیز است دل را می میراند گناه بر روی گناه و زیاد همدمی کردن با زنان؛ یعنی صحبت کردن با ایشان و مجادله با احمق که بگوید و بگویی و بر نگردد هرگز به سوی خوبی و همنشینی مردگان، پس کسی گفت: یا رسول الله، مردگان کیستند فرمود: هر غنی خوش گذران و نیز فرمود: که چهار چیز است که دل را فاسد می کند و نفاق را می رویاند، چنانچه آب درخت را می رویاند و آن شنیدن لهویات یعنی غنا و آلات لهو و لعب و طرب و دشنام و رفتن در خانه سلطان و طلب صید؛ یعنی شکار.
در عدة الداعی از آن حضرت مروی است که فرمود: به درستی که گاه مرتکب می شود بنده گناهی را، پس فراموش می کند به سبب آن علمی را که آموخته بود.
در کتاب جعفریات مروی است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: گمان نمی کنم احدی از شما که فراموش کند چیزی از امر دین خود را، مگر به جهت گناهی که به جا آورده و نیز در عدة الداعی روایت کرده که خداوند وحی کرد به داود (علیه السلام) که من کمتر چیزی که به بنده خواهم کرد که عمل نمی کند، به آنچه می داند از هفتاد عقوبت باطنیه، از دل او حلاوت ذکر خود را بر نمی دارم.
در امالی صدوق مروی است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در بالای منبر فرمود: از من سؤال کنید پیش از آن که مرا نیابید، پس اشعث بن قیس برخواست و گفت: یا امیرالمومنین، چگونه از مجوس جزیه می گیری و حال آن که بر ایشان کتابی نازل نشده فرمود: این چنین است، به تحقیق که خداوند بر ایشان کتابی فرستاد و آنها را به پیغمبری مبعوث کرد. پادشاهی بود شبی مست شد، پس دختر خود را به فراش خود طلبید و با او مقاربت کرد چون صبح شد و قومش شنیدند بر در خانه او جمع شدند و گفتند ای پادشاه، دین را کثیف کردی و آن را تباه نمودی بیا تا حد بر تو جاری کنیم پس به ایشان گفت جمع شوید و سخن مرا بشنوید. پس اگر عذری ظاهر شد برای آنچه کردم فبها والا هر چه خواهید بکنید. پس به نزد او جمع شدند پس به ایشان گفت آیا می دانید که خداوند نیافرید خلقی بزرگوارتر از پدر ما آدم و مادر ما حوا گفتند: راست گفتی ای پادشاه، گفت: آیا تزویج نکرد پسران خود را با دختران خود و دختران خود را به پسران خود، گفتند: راست گفتی این در دین ماست، پس بر همین پیمان بستند، پس خداوند آنچه در سینه شان از علم بود محو کرد و کتاب خداوند از میانشان برداشته شد، پس ایشان کفاری اند که در دوزخ بی حساب، یعنی بی پرسش و چون و چرا داخل می شوند و حال منافقان سخت تر از ایشان است و در قصه بلعم نیز تصریح به این نوع از عذاب شده.
در علل الشرایع از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروی است که فرمود: خشک نمی شود اشک مگر به جهت سختی و قساوت دل و سخت نمی شود دلها مگر به جهت معاصی و در جمله ای از اخبار رسیده که دورترین مردم از خداوند صاحب قلب قاسی است و در غررر از آن جناب مروی است که بزرگترین شقاوت، قساوت قلب است.
و در تنبیه الخاطر شیخ ورام مروی است: که خشگی چشم و قساوت قلب و حرص بر دنیا از علامات نفاق است، بلکه در تحفة العقول از جناب باقر (علیه السلام) مروی است فرمود: نگرفته خداوند بنده را به عقوبتی که بزرگتر از قساوت قلب باشد و نیز در آنجا از جناب کاظم (علیه السلام) مروی است که فرمود: خدای تعالی به داوود (علیه السلام) وحی کرد که بگو بندگان مرا که قرار ندهند واسطه میان من و خودشان نادانی را که، فریفته به دنیا شده که روزی از ذکر و از طریقه محبت و مناجات من باز خواهد داشت و اینانند دزدان راه بندگان من هستند؛ به درستی که پست تر چیزی که من به ایشان خواهم کرد؛ آن که شیرینی عبادت و مناجات خود را از دلهای ایشان بر می دارم.
در امالی صدوق از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: چون این آیه نازل شد والذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذکرواالله فاستغفروالذنوبهم(51) شیطان به کوهی در مکه که آن را کوه ثور می گویند بالا رفت و پس به بلندترین آوازها فریاد کرد عفریت های خود به گرد او جمع شدند و گفتند: ای آقای ما، برای چه ما را خواندی، گفت: این آهی نازل شده پس کیست برای ضایع کردن آثار او کاری انجام دهد عفریتی از شیاطین برخواست و گفت: من هستم و چنین و چنان می کنم، پس عفریتی دیگر از شیاطین برخاست و گفت منم برای او چنین و چنان می کنم گفت: تو قابل او نیستی، پس دیگری برخواست و گفت مثل سخن او پس به او نیز همان جواب را داد، پس وسواس خناس گفت: منم برای او گفت: چطور؟ گفت: وعده می دهم و ایشان را آرزومند می کنم تا این که مرتکب شوند گناه را چون مرتکب گناه شوند استغفار از خاطر ایشان می برم، پس ابلیس گفت: تویی قابل پس او را موکل کرد تا روز قیامت و چند جا خداوند اشاره به این رقم عقاب فرموده: (فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا(52) و ایضا در جای دیگر فرموده واما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الی رجسهم(53) و جای دیگر فرمود: (فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم خلاصه مفاد این آیات و اخبار گذشته این است که آدم نادان از روی جهالت و متابعت خواهش نفس و هوا به اختیار نفس و هوا به اختیار خود بد را پسندد و گناه کند. که یکی از آثار آن مرض قلب است و سزای این مرض نیز مرضی است. دیگر که خداوند او را به آن مبتلا می کند به حسب استحقاق و آن نیز باعث و محرک شود گناهی را بیشتر و بزرگتر از آن گناه سابق و چون مرتکب آن شد، باز مرض دیگر از سوء کردار خود و مرضی از روی عقوبت خدایی به او رسد. یعنی افزوده شود و به همین نسق هر درجه از مرض گناهی بالاتر و بزرگتر طلبد و چون افزوده شد گناه تازه بر امراض سابقه چیزی افزاید، تا آنگاه که درد دل بی درمان و مهر شود بر قلب انسان و از حدود شفاعت انبیا بیرون و داخل شود و در زمره (و لا تخاطبنی فی الذین ظلموا انهم مغرقون(54) چنانچه در مقابل اگر کسی عمل کند به آنچه آموخته آن عمل نیز برای او علمی تازه آرد که بیفزاید بر شوق و رغبت او بر عمل زیاده و بهتر از آنچه می کرد، پس عملی تازه کند آن نیز علمی تازه آرد به همین نحو در هر درجه از علم مقدسه شود از برای عملی بالاتر که او مقدمه شود از برای عملی دیگر؛ چنانچه خداوند می فرماید (واتقواالله و یعلمکم الله(55) از خداوند بپرهیزید به انجام دادن آنچه واجب نموده و نکردن، آنچه حرام کرده که خداوند شما را علم آموزد و فرمود: (والذین اهتدا زادهم هدی واتاهم تقویهم(56) آنان که هدایت یافتند و به راه ایمانی که ایشان را نمایاندند. رفتند خدای تعالی بر هدایتشان را بیفزاید. یعنی به قوت و یقین و نماندن آیات و شرح صدر و اعانت ایشان را در تقوایشان فرماید.
حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر که عمل کند به آنچه آموخته بی نیاز کند او را خداوند از آنچه نیاموخته است و مثلا طایفه اولی مثال جمعی است که از راه راست روشن فراخ نزدیک بی خطر اعراض کند و منحرف شوند و به راه تاریک باریک پر خطری خود را اندازند، که چون هر قدمی بردارند از مقصد دور و در ظلمت و خطری تازه افتند به خیال سرعت سیر و قرب وصول به مقصود و گمان نجات از آن مهلکه پس هر قدر بیشتر افتد از مقصود دورتر شوند، چه در پی زیادتی ظلمت و گمراهی و خطرناکی را دارد. تا آن گاه که راه مقصود بسته و از مراجعت مایوس و در آن وادی حیران لاجرم به دست دزدان راهزن و یا به چنگ درندگان خونخوار یا در چاه و گودال به رو افتند و هلاک شوند. و مثال طایفه دیگر چون گروهی که با چراغ در آن جاده راست افتند. و سیر کنند که در هر مرحله چراغی و نشانی از مقصد و نوری تازه باشد که بر روشنی چراغ خودشان بیفزاید، پس چراغ علم این طایفه را وا دارد که بر آن راه مستقیم افتند و سیر نمایند و به دیدن آن نشان ها و علامت ها یقین و وثوقشان برسانند؛ چه زمانی این راه به سوی مقصد زیاد شود و هر قدر زیاد شود و هر قدر نور علم و یقین زیاد شود در سیر بیشتر همت گمارند و جهد کنند تا به مقامی رسند که آن چراغ درخشنده مهری گردد که به تابش او مقصد را به نظر در آرند، که اگر تمام جهانیان به خلاف جاده او سیر کنند هیچ در خاطر و خیالش شبهه خلافی خطور نکند. پس ظاهر شد، که هر چه به این دو فرقه می رسد و از اسباب قرب به حق یا بعد از حق همه از روی نتیجه کردار خودشان است پس در خذلان و اهانت و در توفیق و هدایت از جبر و اکراه اثری و نشانی نباشد.
به صریحه و ما اصالک من حسنة فمن الله و ما اصابک من سیئة فمن نفسک(57) چون فی الجمله بر ناظرین مکشوف شد که، آنچه عامه ناس گرفتارند به آن از بلاها و رفتن نعمت و سایر امراض قلبیه و محرومی از فیوض نعمت های الهیه همه از نتایج گناهان و بدی کردار و نیات ایشان است. پس گوییم آنچه مرتکب شوند از معاصی همه از روی جهل به یکی از مقدمات ترک عمل باشد، که ذکر شد. انسان عاصی و مرتکب مبغوضات الهی نشود؛ مگر این که انکار کند به وجود صانعی یا به وجود حجت ها و واسائط الهیه از انبیاء و اوصیاء یا انکار کند معاد و جنت و نار را، یا به وجود حرامی در دین معتقد نباشد، چنانچه بعضی از اسماعیلیه و غیر ایشان را، اعتقاد این که آنچه در شرع رسیده از محرمات همه اشاره است به اشخاص معهوده و مراد از حرمت بیزاری از آنها است و یا سست شمارد اوامر و نواهی خداوند را، یا عذابها را کوچک شمرد که وعده داده یا با داشتن اعتقاد به حرام در دین هنوز حرامی از حلال تمیز نداده و یا به امید خوردن تریاق توبه در آخر عمر از ضرر حالیه زهر گناه ایمن گشته، یا از برای آن چندان ضرری اعتقاد نکرده و غیر آن از مراتب جهالت که بی تحقق تمام آن یا بعضی از آن کس پیرامون گناهی نگردد، مگر اندکی پس آن را که علم به صانع و حج (علیهم السلام) و معاد باشد و حرام را از حلال جدا نموده و بر سختی کار و شدت عذاب و گرفتن خداوند صاحبان گناه را در دنیا و آخرت از روی بصیرت و شنیدن از راست گویان آگاه گشته چون کسی باشد که در سیره زندگی و طریقه معاش بر زهری قاتل واقف شود به احتمال رسیدن تریاق آن که در مکانی است معلوم، چه ضرر متیقن حالی را به احتمال رسیدن برافع؛ پس از آن مرتکب نشوند، مگر اندکی در کمی از اوقات که کثرت شوق به نفع و لذت قلیلی که موجود است در آن غافل کند صاحبش را از تصور مفاسد دنیوی و اخروی و گرفتاری به وبال آن و از این جا معلوم شد وجه معلق کردن خداوند قبول توبه را به آن که گناهش از روی جهالت است،
چنانچه می فرماید: انما التوبة علی الله للذین یعملون السوء بجهالة(58) جز این نیست که قبول توبه بر خدای تعالی برای آنان است که به نادانی گناه کنند. مراد ندانستن شخص گناه است چه جهل به آن عصیان نیارد؛ بلکه مراد ندانستن عقوبت است و یا شدتش یا جهل برجحان لذت باقی بر لذت زایل و غیر آن که گذشت.
و در تفسیر عیاشی از جناب صادق (علیه السلام) است که فرمود: هر گناه که بنده کند هر چند عالم باشد او جاهل است که جان خود را به معصیت پروردگار خود در خطر انداخته است به تحقیق که خداوند حکایت کرده قول یوسف را به برادران خود که هل علمتم ما فعلتم بیوسف و اخیه اذانتم جاهلون(59) پس نسبت داد یوسف برادران را به جهالت به جهت افکندن نفس های خود را در خطرات نافرمانی خداوند و نیز در سوره انعام می فرماید: اذا جاءک الذین یؤمنون بایاتنا فقل سلام علیکم کتب ربکم علی نفسه الرحمة انه من عمل منکم سوء بجهالة ثم تاب من بعده واصلح فانه غفور رحیم(60) چون نزد تو آیند آنان که ایمان آورده اند به آیات ما، پس بگو سلام بر شما باد، واجب گردانید پرودگار شما بر ذات خود که هر که از شما بدی را به نادانی کرده باشد، پس توبه کند و اصلاح نماید آنچه به گناه فاسد نموده، پس به تحقیق او آمرزیده و بخشاینده است و در نحل فرموده: ثم ان ربک للذین عملواالسؤ بجهالة ثم تابوا من بعد ذلک و اصلحوا ان ربک من بعدها لغفور رحیم(61) فی الحقیقه چون اعظم اسباب چون اعظم اسباب ابتلای به معاصی جهالت است انبیای عظیم القدر ما با علو قدر و شان به خدای پناه برند و استغاثه نمایند؛ چنانچه از قصه بقره توان یافت که چون قوم حضرت موسی گفتند به آن جناب (اتتخذنا هزوا(62) یعنی ما را سخریه و بازیچه گرفتی فرمود: (اعوذ بالله ان اکون من الجاهلین(63) پناه می برم به خداوند از اینکه باشم از نادان که سخریه و استهزا کنند از نادانی و جناب یوسف می فرماید: الا تصرف عنی کیدهن اصب الیهن واکن من الجاهلین(64) گر تو بر نگردانی از من کید زنان را، میل کنم به سوی ایشان و محسوب شوم از جاهلان و خداوند به جناب نوح می فرماید: (انی اعظک ان تکون من الجاهلین(65) به درستی که پند دهم تو را که مبادا از جاهلان باشی، یعنی آنها که ندانند قبح معصیت جهالت را از روی عدم معرفت و به خاتم النبین (ص) فرمود: و لو شاء الله لجمعهم علی الهدی فلا تکونن من الجاهلین(66) اگر خواستی خدای تعالی هر آینه به هم آوردی اینها را به راه راست پس از جاهلان مباش؛ یعنی از آنهایی که سر قدر ندانند و حکمت و مصالح معتقد نباشند، پس ظاهر شد از این کلمات که اول معصیتی که از هر مکلف سر زند پس از اجتماع شرایط تکلیف در او جهل است و هر معصیتی که از هر مکلفی سر زند، سببش اعراض و سرکشی و نافرمانی و بی اعتنایی اوست به این که حجتی هست از جانب خدای تعالی بر او از نبی یا وصی یا عالم یا جانشین او که باید حکم تمام امور معاویه و معایشه از حرکات و سکنات و خطرات و حالات و معاشرات و عبادات خود را از او یاد بگیرد و عمل نماید و نشود که خداوند خلقی آفریند و از آنها چیزی خواهد از کردنی ها و نکردنی ها و مهیا نفرماید کسی را که مردم از او بیاموزند. آن گاه عمل نمایند و در روز پسین عذری نداشته باشند؛ بلکه در روز نخست اول حجت خود آفرید و خلعت دانش و تبلیغ و رسالت و صفرت به او بخشید. آن گاه رعیت تا از اول زمان تکلیف دمی بی حجت بر او نگذرد که نقض غرضی از آفریدنش پدید آید و آنچه از او مطلوب است نتواند بر آورد؛ چنانچه در آخر کار و زمان انقراض عالم اول سلسله رعیت منقرض شود. آن گاه حجت از دنیا برون شود.
در علل الشرایع از حضرت صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود: اگر از مردم دو نفر باقی باشند، یکی از آن دو امام است و فرمود: آخرین کسی که می میرد امام است تا آن که حجت نگیرد و احدی از خلق بر خدای عزوجل که واگذاشت او را بی حجت و در اخبار بسیار آمده است که از ابتدای خلق عالم، تا انقضای آن ساعتی نگذشته که خالی ماند از حجت و فرمودند: اگر حجت نباشد ارکان او از هم بپاشد.
بالجمله اعراض و سرکشی به سبب بقای جهالت فطریه است اگر رفع نشود بر افکند صاحبش را در بدترین گرداب های معاصی و رفع آن منحصر است به در آمدن به زیر بار اطاعت و انقیاد متابعت چراغان راه هدایت و سداد؛ چنانچه اول معصیت هر کس، رو تافتن و نافرمانی اوست از حجتش. پس اول معصیتی که از بنی آدم و سلسله رعیت بر روی زمین پدید آید همین باشد و باقی ابتلاهای انسان از قبیل معاصی قلبیه و تخویف و قتل نفس، پس از آن باشد و این همان عقوبی است که از اعظم کبائر شمرده شده و از آن گناهان که مختص است به جوارحی چون غیبت به زبان و شرب خمر به دهان و نظر به نامحرم به چشم و زنا به فرج و شنیدن غنا به گوش و نیز از رقم گناهانی است که پیوسته با صاحبش قرین است در هر کاری و هر حالی که در اوست از خوردن و خوابیدن و عبادت و سیر و غیر آن، مثل نشوز و فرار عبد از مولی و غیره و فرمود: بزرگترین کبائر هفت است و عقوق را یک جا آورده؛ چنانچه احسان و بروالدین را با بندگی خویش در یک قطار انداخته و مراد از والدین نه همان پدر و مادر جسمانی است؛ بلکه پدران حقیقی، انبیاء و اوصیا و علما باشند و آنچه از برای این والدین مقرر فرمودند از احترام و توقیر و احسان، چندین برابر و برای ایشان مقرر شده؛ چنانچه مشروحا بیاید خصوصا در ذکر محل صدقه و ذکر فضائل سادات و بیان آن که حج و معلمان خیر پدران حقیقی خلایقند.
شیخ طوسی رحمة الله در تهذیب روایت کرده از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: بزرگترین کبائر هفت است، شرک به خداوند عظیم و کشتن نفسی که خداوند حرام کرده مگر، به حق و خوردن مال یتیم و عقوق والدین و قذف زنان عفیفه و فرار از جهاد و انکار چیزی که خداوند نازل کرده اما شرک به خداوند عظیم، پس رسیده به شما آنچه را خداوند در شان ما نازل کرده. و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: پس رو کردند یعنی دشمنانشان اینها را بر خدا و رسولش و اما قتل نفس به حرام پس کشتن حسین (علیه السلام) و اصحاب او و اما خوردن اموال یتیمان به ظلم و جور، پس غصب کردند فیی ء(67) ما را و آن را بردند.
اما عقوق والدین پس خداوند عزوجل در کتاب خود فرمود: النبی اولی بالمومنین من انفسهم وازواجه امهاتهم و(68) پیغمبر سزاوارتر است به مومنین از خود آنها و زنان او مادرانند ایشان را، و خود آن جناب پدر برای ایشان است پس عاق کرد آن جناب را، در خصوص ذریه و خویشان او، تمام شد مقصود از خبر که منحصر نبودن عقوق است به والدین و در فقه مذکور است، بعد از ذکر پاره ای از آداب معاشرت با والد و امکان عقوق در حیات و پس از مردن که معلم خیر و دین قائم مقام پدر است و واجب می شود؛ برای او آنچه واجب می شود برای پدر، پس بشناسد حق او را و تمام این کلام در محل خود بیاید. ان شاء الله.
پس عقوق از آن جا که اول عصیان بنی آدم بود مر خدای تعالی را و این خود امری است بزرگ که از او باب جرئت به سرکشی و طغیان گشوده شد پس عذاب او چندین برابر سائر معاصی دیگران باشد؛ چنانچه رسیده و اول عصیان هر مکلف و سبب مبتلا شدن به سایر گناه ها و چشیدن عذاب های اخروی و دیدن مفاسد و بلاهای دنیوی که اشاره به اندکی از آنها شد و اعظم کبائر پس از شرک باشد و اعظم اقسام او همین عقوق والدین روحانی و معلمین خیر است، به اعراض و مجانبت و دوری و مغایرت از مجالس ایشان و نرفتن در زیر بار اطاعت و فرمان ایشان و نبودن درصدد ترویج و تقوی و کثرت ایشان چه رسد به اهانت و مذیت و تحقیر و اعانت در خواری و ذلت و ضعف و قلت ایشان به آنچه از دست و قلم و زبان برآید.

باب چهارم: در بیان لزوم احترام و تعظیم علماء و مؤمنین و طالبان، معالم دین خاتم النبین (صلی الله علیه و آله و سلم) و بیان حقیقت و کیفیت آن بالنسبه به اهل علم و ذکر لزوم معاشرت و استیناس به آنها و فواید آن و این بابب در چند فصل است.

1. در لزوم احترام علما و درجات آنها و احترام ائمه علیهم السلام.
2. عهدنامه رسول خدا برای قبیله سلمان.
3. عهدنامه امیرالمؤمنین.
4. در ستایش دانش و معرفت.
فصل دوم: در بیان حقیقت تعظیم به قلب و نتیجه آن.
فصل سوم: 1. در شرح تعظیم به قلب و نتیجه آن.
2. در آداب مجالست با علما.
فصل چهارم: 1. در تحریص بر مباشرت با علما.
2. در نهی از مجالست با اشرار و اهل بدع.
فصل اول: در لزوم احترام و توقیر و قبح توهین و تحقیر اهل علم.
بر ارباب بصیرت پوشیده نیست، که فهمیدن و دانستن قدر بزرگواران و لازم الاحترام پنداشتن شخصی، یا طایفه ای از اهل دانش یا غیر ایشان را، از دو طرق می توان دریافت. اگر چه گاهی به قابلیت فطری و موهبت الهی نیز پیدا شود ولی تحصیل قابلیت آن بسیار دشوار است.
اول: از دیدن و شنیدن گفتار و رفتار و آداب اجلال و تعظیم و احترام اشخاصی که گفتارشان سنجیده و مطاع و رفتارشان پسندیده و لازم الابتاع و سیرت و سلکوکشان حکیمانه و طریقه و آیین شان عاقلانه است هر شخصی یا طایفه را توان یافت. بزرگی و عظمت: جماعت را هر چند در صفات و افعال مجهول باشند و هر قدر شخص با دیده بصیرت تجدید نظر در احترامات قولی و فعلی و سلوک رؤسای دین یا دنیا نماید، جلالت قدر و عظم شأنشان در قلب جلوه کند، پس هر قسم که آنها به اینها تعظیم کنند و او نیز کند و اگر واقف نشد، بر آنچه آنها واقف شدند از سر تعظیم و علت احترام لااقل از متابعت ایشان تخلف ننماید. چه می داند که قول و فعل عقلاء بی غرض صحیح معقول نیست و این راهی است نزدیک و آسان برای اکتساب اکثر صفات پسندیده.
دوم: دریافتن سبب و بزرگواری شخص لازم التکریم و تدبر در صفات کامله کامنه در او، چه به مجرد التفات بوی بزرگی و قرا و در قلب جای گیرد و قهر برانگیزاند، شخص را به تعظیم و توقیر به نحوی که خواهد آمد و این محتاج است به دانستن چیزهایی که موجب تعظیم است و یافتن موجبات در آن شخص و این راه از هر جهت بهتر و برتر و محکم تر از اول است و به زودی از دست نرود.
اما طریق اول در این جا پس به مراجعت کردن در کلام ملک علام است و اخبار حضرت خیرالانام و ائمه هدی (علیه السلام) و ملاحظه نمودن در آداب و رفتار و امر فرمود نشان به توقیر و تعظیم در موارد بسیار به مقداری که واضح و روشن گردد. که دانشوران، خدا پرست در نظر ایشان چقدر، قدر داشتند و به چه اندازه محترم بودند. و با اینها قولا و فعلا چه نوع تعظیم می فرمودند، پس اگر ایمان شخص به خدا ثابت و به حجت های او تمام و کردار و گفتارشان را منزه از عیب و مبرا از عبث و فساد دانست، پس متابعت دستورالعمل و اطاعت فرمانشان لازم و متحممم و الا، ما را با جاهل بی باک سخنی نیست، چه کملا از تکالیف جزئیه آنانی است که از ایمان بهره برده اند، پس می گوییم که خداوند در مراتب بلندی و برتری درجات علماء می فرماید: یرفع الله الذین امنوا منکم والذین اوتوالعلم درجات(69) بلند می کند خداوند آنان را که ایمان آوردند از شما و کسانی که داده شد به ایشان علم درجات، یعنی بلندی مراتب پس علماء از میان مؤمنین به درجاتی بلندی در قیامت چنانچه از جمله از اخبار روز جزا معلوم می شود یا بلند کرده در اصل خلقت در دنیا و آخرت نظیر آنچه فرمود در حق اهل بیت (علیه السلام) (و یطهرکم تطهیرا(70) مراد آفریدن خداست ایشان را پاک از لوث معاصی و رذائل و قبایح. هر چند قدرت بر فعل و ترک داشته، نه اینکه گاهی بر ایشان گذشته که ذیل دامنشان والعیاذ بالله به آن کثافات ملوث شده و خداوند بعد از آن وعده تطهیر به ایشان داده، پس خداوند علمایی را که مؤمن کاملند در اصل خلقت، به درجه بلند کرد.
چنانچه در بصائر از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که فرمودند: به درستی که خداوند مؤمن را از طینت جنت آفرید و هر گاه خداوند خیری را برای بنده اش بخواهد روح را و جسد او را پاکیزه کند پس نمی شنود از خیر چیزی را مگر آن که می شناسد حق او را و نمی شنود چیزی از منکر مگر انکار می کند او را و ظاهر است که این صفت؛ صفت عالم عامل است، چه غیر او یا اصلا خیر را نشنیده و یا شنیده و نشناخته و معتقد نشده یا آن که منکر را انکار کرده و همچنین بلند کرده درجه ایشان به حسب صفات، چنانچه فرموده: (انما یخشی الله من عباده العلماء(71)، یعنی جز این نیست که بندگان خدا ترس، آنانند که علماء هستند و خشیث خداوند از اعظم صفات حسینیه نفسانیه است.
کراچکی در معدن الجواهر از ائمه (علیهم السلام) روایت نموده که اصل دنیا و آخرت یک چیز است و آن خوف از خدای تعالی است و اکثر صفات حمیده از او ناشی و منبعث است، چون زهد و تواضع و ورع و اخلاص و خشوع و صبر بر تکلیف طاعت و ترک معصیت و مشتهیات و صبر بر بلا و امثال آن همچنین غیر خوف از سایر صفات نفسانیه؛ چنانچه خواهی دانست و همچنین بلند کرده ایشان را به افعالشان که: ان الذین اوتوا العلم من قبله اذا یتلی علیهم یخرون للاذقان سجدا و یقولون سبحان ربنا ان کان وعد ربنا لمفعولا و یخرون للاذقان یبکون و یزیدهم خشوعا(72) و بلند کرده درجه تشریف و احترامشان را در دنیا و آخرت.
چنانچه در تفسیر عسکری (علیه السلام) مذکور است که عرض شد خدمت امام علی نقی (علیه السلام) که مردی از فقهای شیعه صحبت کرد با بعضی از ناصبی ها پس فقیه او را به دلیل و برهان، عاجز و لال کرد به نحوی که مفتضح و رسوا شد، پس داخل شد بر آن جناب و در صدر مجلس شریف، مسند بزرگی گذاشته بودند و آن حضرت نشسته بودند خارج از آن دست و در محضر همایون جماعتی بودند از علویین و بنی هاشم، پس پیوسته آن حضرت آن فقیه را بالا می برد، تا آن که نشاندش بر مسند و رو فرمود به سوی او، پس گران آمد این گونه احترام بر آن اشراف اما علویین؛ پس آن جناب را بزرگتر از آن دانستند که سرزنش کنند؛ اما هاشمیین پس رئیس شان گفت: یابن رسول الله، این چنین مقدم می دارید عامی را بر سادات بنی هاشم از طالبیین و عباسیین حضرت فرمودند: زینهار، نباشید از آنهایی که خداوند در حقشان فرمود:
الم تر الی الذین اوتوا نصیبا من الکتاب یدعون الی کتاب الله لیحکم بینهم ثم یتولی فریق منهم و هم معرضون(73) آیا نظر نمی کنی به کسانی که داده شده به ایشان سهمی از کتاب خدا که خوانده می شوند به سوی کتاب خدا تا حکم کند، میان ایشان پس پشت دهند فرقه از اینها و روی گردان باشند به قلب پس فرمود: آیا راضی می شوید به کتاب خدا عزوجل حکم باشد، گفتند: بلی، فرمود: آیا خدا نمی فرماید:
یا ایهاالذین امنوا اذا قیل لکم تفسحوا فی المجالس فافسحوا یفسح الله لکم و اذا قیل انشزوا فانشزوا یرفع الله الذین امنوا منکم والذین اوتواالعلم درجات(74) پس راضی نشد از برای عالم مؤمن مگر این که بلند شود درجه اش بر عالم غیر مومن، همچنان که راضی نشد، برای مومن مگر این که بلند شود، بر کسی که مومن نیست، آیا فرمود بلند می کند خدا کسانی را که داده شد به ایشان علم چندین درجه، یا فرمود بلند می کند خدا کسانی را که داده شد به ایشان شرف نسب به چند درجه آیا خدا نفرمود: (هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون(75) آیا برابر و در یک رتبه اند دانایان و نادانان، پس چگونه منکر دانستید بلند کردن من، قدر آن شخص را، چنانچه خداوند بلندش نمود به درستی که شکستن او صولت فلان ناصبی را به براهین الهیه که تعلیم کرده بودم به او، هر آینه برای او از هر شرفی در نسب افضل است.
در اختصاص شیخ مفید مروی است که: روزی سلمان فارسی داخل شد و در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس تعظیم کردند او را و مقدم داشتند و در صدر نشانیدند، به جهت اجلال و ادای حق پیروی او و اختصاص به مصطفی و آل او صلوات الله علیهم، پس عمر داخل شد و نظر کرد به سوی او و گفت: کیست این عجمی که بر عربها مصدر نشسته، پس حضرت بر منبر برآمدند و خطبه خواندند و فرمودند: به درستی که مردم از عهد آدم تا امروز مثل دندانهای شانه اند فضلی ندارد عربی بر عجمی و سرخ چهره بر سیاه مگر به تقوی و سلمان دریایی است که از او چیزی کم نمی شود و گنجی است که تمام نمی شود. سلمان از ما اهل بیت است و مانند نهری است که حکمت عطا میکند و برهان افاضه می نماید و از تشریفات الهیه است که ملائکه بالهای خود را بر زمین می گسترند برای طلبه علم از روی رضا و خوشنودی، چنانچه در اخبار بسیار وارد شده و همچنین شفاعت کردن ایشان در روز قیامت بعد از انبیاء (علیهم السلام) است.
چنانچه در تفسیر امام مذکور است که حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: هر که از شیعیان ما به شریعت ما دانا باشد و ضعیفان شیعیان ما را از ظلمت جهل به نور علمی که به او رسیده برهاند، در روز قیامت و تاجی بر سر او باشد. که روشن کند جمیع اهل عرصات را و حله پوشیده باشد که برابری نکند با یک تار آن، تمام دنیا، پس منادی از جناب حق تعالی ندا کند، که بندگان خدا، این عالمی از شاگردان آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است، پس هر کس را که این عالم، در دنیا از حیرت جهل بیرون آورده در این روز به نور او چنگ زند، تا او را از حیرت و ظلمت عرصات به نزهتگاه جنات رساند، پس هر که از او هدایتی یافته باشد با او در بهشت درآید و حضرت فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: که از پدرم شنیدم که فرمود: علمای شیعیان ما، چون به حشر در آیند، به قدر علوم و ارشادشان خلایق را، حله های کرامتشان پوشانند، حتی این که گاهی باشد بر یکی از ایشان هزار هزار حله از نور پوشانند و منادی از جانب خداوند ندا کند، که ای جماعتی که تکفل کردید یتیمان آل محمد را، و ایشان را خوش برداشت نمودید و رعایت و هدایت کردید در وقتی که از پدران حقیقی که پیشوایان ایشان جدا مانده بودند آن یتیمان را که شاگردان شما بودند. به قدر آنچه از شما علم آموختید، ایشان را، خلعت بپوشانید، پس به قدر تعلیم شان خلعت بر ایشان پوشانند، تا این که یکی را شود که صد هزار خلعت دهند و همچنین ایشان خلعت پوشانند، جمعی دیگر را که از ایشان یاد گرفته اند پس ندا رسد که خلعت هایی که بخشیده اند به ایشان عوض کنید و مضاعف گردانید پس حضرت فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: که هر تاری از آنها از آنچه بر آنها می تابد هزار هزار مرتبه بهتر است.
حضرت علی بن موسی (علیه السلام) فرمودند: روز قیامت به عابد می گویند چه خوب مردی بودی همتت برای نفس خودت بود که مردم را از مزاحمت خود آسوده کردی، و به درستی که فقیه آن است که بر مردم خیر خود را بریزد و ایشان را از دشمنان ایشان نجات دهد و بر ایشان نعمت های بهشت خدا را زیاد کند و بر ایشان خوشنودی خدا را تفضل کند، پس به این فقیه می گویند ای آن کسی که کفالت یتیمان آل محمد می کردی و ضعیفان شیعیان را هدایت می نمودی، باش تا شفاعت کنی کسانی را که از تو علمی اخذ کرده اند، پس بایستد و به شفاعت او داخل بهشت شوند. فئامی و فئامی تا ده فئام که، هر فئام صد هزار کس باشد، که بعضی از او کسب علم کرده اند و بعضی از شاگردان او و بعضی از شاگردان شاگردان او و همچنین تا روزی قیامت، پس به بیند چه قدر فرق است میان این دو منزلت.
و در بصائر از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که: چون روز قیامت شود بر انگیزاند خدای عزوجل عالم و عابد را، پس چون بایستند هر دو در محضر خداوند بفرماید به عابد برو به بهشت و عالم را بگو از برای مردم به جزای حسن تو مر ایشان را شفاعت کن.
و از جمله تشریفات الهیه آن که نظر کردن بروی عالم عبادت قرار داد؛ چنانچه در من لایحضره الفقیه روایت کرده که نظر به سوی کعبه عبادت است و نظر به سوی والدین عبادت است و نظر به سوی قرآن بدون قرائت نیز عبادت است و نظر به سوی روی عالم عبادت است و نظر به سوی آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) عبادت است و نشستن نزد ایشان را عبادت قرار داده است.
چنانچه در امالی، از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده: که هیچ مؤمنی نمی نشیند نزد عالم ساعتی مگر این که ندا میکند او را پروردگار او که نشستی پیش حبیب من، قسم به عزت و جلال من که هر آینه بنشانم تو را در بهشت با او باکی ندارم و نیز خانه های ایشان را معظم داشته و امر فرموده به احترام و بلند کردن آن فرموده فی بیوت اذن الله أن ترفع و یذکر فیها اسمه(76)
و در اکمال الدین از جناب باقر (علیه السلام) مروی است که: مراد از بیوت، خانه های انبیاء و رسل و حکماء و ائمه هدی (علیهم السلام) است و در تفسیر عیاشی از جناب صادق (علیه السلام) مروی است که حکمت معرفت و فقه در دین است، پس هر کس از شما فقیه شد پس او حکیم است و مردن احدی از مومنین محبوب تر نیست نزد شیطان از فقیه، و کیفیت بلند کردن آن خانه ها در باب آینده خواهد آمد. و نیز خواب عالم را عبادت قرار داد؛ چنانچه در نهج البلاغه است و در عیون و غیره از حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که سه مرتبه فرمودند: بار خدایا رحم کن خلفای مرا کسی عرض کرد: یا رسول الله، خلفای شما کیستند فرمودند: کسانی که احادیث و سنت مرا روایت می کنند، پس آنها را به امت من یاد می دهند و مقتضای این خبر آن است که باید با علما در مقام تعظیم و احترام رفتار کرد به نحوی رفتار باید کرد گویا با خود آن جناب رفتار می کنید چه ایشان را جانشین خود خوانده و جانشین، شریک است با کسی که او را در جایش نشانده در اجرای احکام مگر در آنچه معلوم شود که از خصایص اوست و کیفیت تعظیم آن جناب که در قرآن ذکر شده پاره از آن خواهد آمد.
و شیخ کشی در رجال خود از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده که فرمودند: مقام و منزلت شیعیان ما را به قدر آنچه از روایت می دانند بشناسید و به روایت دیگر فرمودند: منازل مردم را در نزد ما به قدر روایتشان از ما بشناسید و ایضا از ابی الجارود نقل کرده که گفت؛ گفتم: به اصبغ بن نباته به چه اندازه بود مقام این مرد - یعنی حضرت امیر (علیه السلام) - در نزد شما گفت: نمی دانم چه می گویی جز این که شمشیرهای ما بر شانه ما بود، پس به هر کس اشاره می کرد او را به آن شمشیر می زدیم و می فرمود: به ما تعهد کنید، پس قسم به خدا که تعهد شما برای طلای و نقره نیست تعهد شما، نیست مگر از برای مرگ به درستی که قومی پیش از شما از بنی اسرائیل معاهده کردند، میانه خود یعنی از برای مرگ، پس نمرد احدی از ایشان، تا آن که پیغمبر قوم خود شد. یا پیغمبر قریه خود یا پیغمبر نفس خود شد. و به درستی که شما به منزله ایشانید جز این که پیغمبر نیستید.
و علامه حلی در اول کتاب تحریر از حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت نموده که، علمای امت من به منزله انبیای بنی اسرائیل اند، پس هر چه معلوم شود که از خصایص خاصه انبیاست چون عصمت فطری و نزول وحی و مثل آنها علما را از آن بهره نیست و در باقی فضائل و احکام و آداب متعلق به ایشان شریکند و از این قبیل است آنچه رسیده که ایشان وارث انبیاء و نواب ائمه اند و بر خلایق از جانب ایشان حجتند.
چنانچه در کافی از جناب ختمی مآب روایت کرده که: علما هر آینه ورثه انبیاءاند و به درستی که انبیاء دینار و درهمی میراث نگذاشته اند؛ بلکه علم را میراث گذاشته اند، پس هر که گرفت چیزی از آنها به تحقیق که گرفته بهره تامی و ایضا عمر بن حنظله از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده، سئوال کرد که میان دو نفر از اصحاب ما منازعه شده در دینی یا میراثی، چه کنند فرمودند: نظر کنند به یکی از شماها و کسانی که احادیث ما را روایت کنند و در حلال و حرام ما تامل نمایند و به شناسند احکام ما را پس راضی باشند به حکومت او به درستی که من او را بر شماها حاکم گردانیدم، پس هرگاه حکم کند و از او قبول ننمایند استخفاف کردند حکم الهی را و رد کردند بر ما و رد کننده بر ما رد کننده بر خداست و آن در عرض شرک به خداوند است.
در تهذیب مرویست که آن حضرت ابوخدیجه را به سوی اصحاب خود فرستادند و فرمودند: بگو به آنها مردی را میان خود قرار دهند که شناخته باشد حلال و حرام ما را پس به درستی که من او را بر شما قاضی کردم.
و در اکمال الدین مروی است که: حضرت حجة (علیه السلام) در جواب توقیع اسحاق بن یعقوب نوشتند: (اما، حوادث واقعه، پس رجوع کنید در آنها به سوی روات حدیث ما، پس البته از جانب ما حجتند بر شما و من حجت خدایم و در احتجاج مروی است که حضرت صادق (علیه السلام) به حسن بصری فرمودند: در تفسیر آیه شریفه: و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهرة و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالی و ایاما امنین(77) میان آنان و قریه های که برکت داده بودیم قریه هایی آبادان و بر سر راه پدید آوردیم و منزلهای برابر معین کردیم. در آن راهها ایمن از گزند، شبها و روزها سفر کنید.
در احتجاج طبرسی مذکور است که حضرت عسکری (علیه السلام) نامه نوشتند به شیخ جلیل علی بن بابویه و در اول آن بعد از حمد و صلوة چنین است اما بعد یا شیخی و معتمدی یا اباالحسن علی بن الحسین القمی و قفک الله لمرضاته و جعل من صلبک اولاادا صالحین برحمة(78) و در آخر آن است (یا شیخی وأمر جمیع شیعتی بالصبر زهی شرافت علم که صاحبش را به درجه ای رساند که امام (علیه السلام) به او چنین مخاطبه کند و هم در آن کتاب است صورت توقیعاتی که حضرت حجة به شیخ مفید علیه الرحمه نوشته در اول یکی از آنها چنین است من عبدالله المرابط فی سبیله الی ملهم الحق و دلیله بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیک ایها الناصر للحق الداعی الیه بکلمة الصدق(79) و در عنوان دیگری چنین است.
للاخ السدید و المولی الرشید الشیخ المفید ابی عبدالله محمد بن محمد بن النعمان ادام الله اعزازه من مستودع العهد المأخوذ علی العباد بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد سلام علیک ایها الولی المخلص فی الدین المخصوص فینا بالیقین فانا نحمد الیک الله الذی لا اله الا هو و نسئله الصلاة علی سید و مولانا و نبینا محمد و اله الطاهرین و نعلمک ادم الله توفیقک لنصرة الحق و اجزل مثوبتک علی نطقک عنا بالصدق انه قد اذن لنا فی تشریقک بالمکاتبة و تکلیفک مانؤدیه عنا الی موالینا قبلک(80)
و در اول سومی چنین است هذا کتابنا الیک ایها الاخ الولی والمخلص فی ودنا الصفی والناصر لنا الوفی حرسک الله بعینه التی لاتنام(81) و در اول چهارم چنین است هذا کتابنا الیک ایها الولی الملهم للحق العلی(82) و در مجالس المومنین مذکور است که این چند بیت منسوب است به آن حضرت که در مرثیه شیخ علیه الرحمه فرموده اند که بر قبرشان نوشته دیدند.
لا صوت الناعی بفقدک انه - یوم علی ال الرسول عظیم
ان کنت قد غیبت فی جدث الثری - فالعدل و التوحید فیک مقیم
و القآئم المهدی یفرح کلما - تلیت علیک من الدروس علوم(83)
و در کتاب فصول سید مرتضی مذکور است، که علو مرتبه هشام بن الحکم در نزد جناب صادق (علیه السلام) به جایی رسید که در منی به خدمت آن حضرت رفت و در آن زمان جوان تازه خط بود و جمعی کثیر از مشایخ شیعه در مجلس آن حضرت نشسته بودند، پس آن حضرت او را بالاتر از همه جا داد، با آنکه آنها کهن سال بودند و چون آن حضرت از قراین حال استنباط نمود که آن جماعت را تقدیم هشام دشوار آمد، روی به اصحاب نمود و فرمود: این به دل و زبان یاور ماست. و شیخ صدوق روایت کرده از احمد بن محمد بن ابی نصر که از اجلای فقهای شیعه است، که گفت: حضرت رضا (علیه السلام) حماری برای من فرستاد پس سوارش شدم و به خدمت آن حضرت مشرف شدم و در آن شب در خدمت ایشان ماندم تا آنکه از شب آن قدر که خدا خواست گذشت، پس چون خواست برخیزد به من فرمود: تو را قادر بر مراجعت به مدینه نمی بینم گفتم: بلی فدای تو شوم، فرمود: پس شب را در نزد ما بسر ببر، و صبح کن به برکت خدای عزوجل گفتم: چنین کنم فدای تو شوم، فرمود: ای کنیز فرش کن از برای او فرش مرا و بینداز از برای او لحاف مرا، که در آن می خوابم و بگذار زیر سرش متکای مرا، پس من در نفس خود گفتم که رسیده به آنچه من رسیدم در امشب. به تحقیق که قرار داد از برای من از منزلت در نزد او. عطا فرمود از فخر، چیزی که نداد و آن را به احدی از اصحاب ما، حمار خود را برای من فرستاد و فرش کرد. و شب را به سر می برم و در لحاف او و گذاشته شده در زیر سر من متکای او. نرسید به این چنین مقام احدی از اصحاب ما، می گوید من در نفس خود چنین می گفتم و حضرت نشسته بود پس فرمود: ای احمد، نبرد نفس، به سوی این فخر، برای خدا عزوجل تذلل کن.
در رجال کشی از حضرت صادق (علیه السلام) مروی است، به ابان بن تغلب فرمودند: با اهل مدینه بنشین به درستی که من دوست می دارم، این که در شیعیان مثل تویی پیدا شود و نجاشی از حضرت باقر (علیه السلام) روایت نموده: در مسجد مدینه بنشین و فتوی بگو برای مردم که من دوست دارم که در شیعه، مثل تو پیدا شود. و ابن شهر آشوب در مناقب روایت کرده که عبدالرحمن سلمی سوره فاتحه را به فرزند امام حسین (علیه السلام) تعلیم کرد پس چون آن را بر پدر بزرگوار خواند به عبدالرحمن هزار اشرفی و هزار حله عطا کرد و دهنش را از در پر کرد، پس کسی از جهالت بر این موهبت اعتراض کرد فرمودند: کجا این عطای ما مقابله می کند به اعطای او، یعنی تعلیم آن طفل.
در نهج البلاغه در عهدنامه که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای مالک اشتر نوشته اند، در ضمن کیفیت تکلیف او به قضات و حکام شرع مذکور است که وسعت بده در عطای آنها به قدری که حاجتشان را از مردم برداشته شود. و ایشان را در نزد خود رتبه و منزلتی بده که در آن احدی از خاصه تو طمع نکند.
در کافی از آن جناب مروی است چون عدی بن حاتم بر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد و آن حضرت او را داخل خانه خودش نمود و نبود در خانه جز زنبیلی و متکایی از پوست دباغی کرده، پس حضرت آن متکا را به جهت عدی گذاشتند و دیگران نقل کرده اند که خود آن حضرت بر زمین نشستند و در تفسیر امام (علیه السلام) مذکور است که شخصی کسی را در خدمت حضرت سجاد آورد به اعتقاد این که او کشنده پدر اوست، پس آن مرد اعتراف کرد، لذا به ثبوت قصاص بر او حکم فرمودند: و خواهش کردند که از او درگذر تا خداوند اجر او را زیاد کند. گویا نفس او راضی نبود، پس حضرت فرمودند: به مدعی خون خواه، اگر به خاطر آوری برای این مرد حقی بر خود، پس به او این جنایت را ببخش و از این گناهش و درگذر؛ عرض کرد یابن رسول الله، او را حقی بر من است اما نمی رسد به حدی که از خون پدرم بگذرم. فرمودند: پس چه قصدی داری عرض کرد به عوض خون پدرم می خواهم او را بکشم و اگر می خواهد آن حقی را که بر من دارد به دیه مصالحه کند مصالحه می کنم و از او می گذرم. حضرت فرمود: حق او چیست عرض کرد یابن رسول الله، او مرا توحید خداوند نبوت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامت علی (علیه السلام) آموخت. پس حضرت فرمود: پس این آیا وفا نمی کند به خون پدر تو، بلی والله این خونهای تمام اهل زمین را از اولین تا آخرین، سوای ائمه (علیهم السلام) وفا کند (اگر کشته شوند به خون ایشان هیچ چیز وفا نمی کند، آیا قانع می شوی از او هدیه، یعنی خون بها، گفت آری حضرت به قاتل فرمود: آیا می گردانی برای من ثواب تعلیم تو او را، تا ببخشم به تو دیه را؛ پس به آن از قتل نجات بیابی، عرض کرد، یابن رسول الله، من محتاجم به آن و تو بی نیازی، پس به درستی که معاصی بزرگ است و دین من میان من و این مقتول است، نه میان من و این، حضرت فرمود: پس آیا خود را تسلیم کنی از برای کشتن محبوب تر است در نزد تو از ثواب تعلیم، گفت: آری، پس حضرت فرمود: به ولی مقتول معادل کن جنایت این مرد را به انعامش به تو، اما کشتن پدرت پس محروم کرد او را لذت دنیا و تو را نیز از انتقاع از او محروم کرد؛ پس خود بسنج این معنی را که اگر صبر کنی و تسلیم نمایی؛ پس رفیق پدرت در بهشت خواهی بود و چون آموخت به تو ایمان را واجب کرد برای تو بهشت دائم خدا را و نجات داد تو را از عذاب دائمی، پس احسانش به تو چندین برابر بیشتر از جنایت اوست یا آنکه می بخشی او را به جزای احسان او بر تو، تا آگاه کنمت به حدیثی از فضایل رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) که بهتر است برای تو از دنیا و آنچه در اوست و یا اگر دریغ نمایی از این که به بخشی او را پس بدهم به تو دیه اش را تو مصالحه کنی او را بر آن، پس برای او نقل می کنم آن حدیث را نه برای تو و آنچه از دست تو بر آید از این حدیث از دنیا و آنچه در اوست اگر عبرت بگیری به او بهتر است، پس آن مرد گفت: یابن رسول الله، بخشیدم او را بی دیه و چیزی دیگر مگر طلب رضای خداوند عالم و به جهت فرمایش شما پس بیان نما یابن رسول الله آن خبر را پس حضرت بیان فرمود قدری از آن در تفسیر هست و بقیه آن از اصل ساقط شده)(84)
در تحف العقول منقول است که حضرت کاظم (علیه السلام) به هشام فرمودند: ای هشام، یاد بگیر از علم آنچه را نمی دانی و تعلیم کن به جاهل آنچه را می دانی و تعظیم کن عالم را، به جهت علمش و بگذر از منازعه با او و کوچک گیر جاهل را و مران او را از خود؛ بلکه نزدیک خود بیارش و علم را بیاموزش.
در کافی از عبدالله بن عجلان سکونی روایت کرده که گفت: عرض کردم به خدمت حضرت باقر (علیه السلام) به درستی که من بسا هست قسمت می کنم چیزی را میان اصحاب خود که به آن مواصلت به ایشان می کنم، پس چگونه بدهم ایشان را، فرمود: عطا کن به ایشان به موجب هجرت در دین و فقه و عقل و چون در سلسله علمای این امت رئیس و مقدم جناب سلمان فارسی است و در صورت عهدی که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) برای ارقاب و عشایر او که از کفار بودند نوشته اند نهایت تعظیم و تجیل از آن جناب بود و قدری از آن را ابن شهر آشوب در مناقب و صاحب تاریخ گزیده نقل نموده؛ چنانچه در کتاب نفس الرحمن ذکر نمودیم و در سال تالیف این کتاب میمون، ذریه منسوب به آن جناب از اهل شیراز به سامره مشرف شدند و با ایشان طومار کهنه بود، که به خط خوش و جدول طلا داشت و در آن بود عهد مرقوم و عهدی دیگر از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) که به خط حضرت امام حسین (علیه السلام) است و هر دو از روی نسخه ای بود که از نسخه اصل نوشته شده بود و ترجمه اول بین سطور دویم پس از اتمام ذکر عهد نوشته بود و در آخر آن اسامی شهود بر صحت نسبت خط عهد دویم به آن حضرت ثبت بود از سادات و غیرهم که تاریخ شهادت پاره ای از آن در سنه چهارصد و هفتاد و نه بود و چون نسخه آن کمیاب و نشر آن لازم و مقداری از آن مناسب کتاب بود لهذا تمام آن را با ترجمه آن و اسامی شهود مختصرا نقل کرده.
عهد وثیق من رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) للمو ابدة و الهراندة و عشیرتهم و ذرایهم، نسخه منشورة به خط امیرالمؤمنین (علیه السلام)، هذا کتاب من رسول الله الی حی فروح الفارسی(85) سلمان الفارسی رضی الله عنه و اهل بیته و عقبه و ماتنا سلوا من سلم منهم او اقام سلام الله الاحد الیک ان الله امرنی ان اقول لا اله الا الله وحده لا شریک له اقولها و امرالناس بها و الخلق خلق الله و الامر کله لله خلقهم و احیاهم و اماتهم و هو ینشرهم و الیه المصیر و کل امر و یزول و ینقدویضی؛ و کل نفس ذائقة الموت؛ و لامرد لامرالله و لا نقصان لسلطانه، و لا نهایة لعظمته و لاشریک له فی ملکه سبحان مالک السموات و الارض یقلب الامور و یدبر الخلق کما یشاء سبحان الذی لا یحط به ضقة قائل و لا یبلغه و هم متکفر و لا یدرکه بصر الذی افتتح بالحمد کتابه و جعل له ذکرا و رضی به من عباده شکرا احمده علی نعمه التی لا یحصیها احد عدد من حمدالله، و اشهد ان لا اله الا الله، فهو فی العلن والسر والکلائة(86) و العصمة یا ایها الناس اتقوا ربکم و اذکروا یوم ضغطة الارض و نفخ نار الجحیم و الفزع الاکبر و الندامة و الوقوف بین یدی رب العالمین اذنتکم کما اذنکم المرسلون لتسئلن عن النبا العظیم. و لتعلمن بناه بعد حین فمن امن به و صدق بما جآءنی من وحی ربی له مالنا و علیه علینا و له العصمه فی الدنیا و السرور فی جنات النعیم مع الملائکة المقربین و الانبیاء المرسلون والامن والخلاص من عذاب الحجیم هذا ما وعدالمومنین وان الله یرحم من یشاء و هوالحکیم العلیم شدید العقاب، لمن عصی و هوالغفور الرحیم، ولو انزل هذاالقرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیةالله فمن لم یومن به، فهو من الضالین و من امن بالله و بدینه و برسوله فهو فی درجات الفآئزین.
و هذا کتابی ان لهم ذمة الله و ذمة رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی انبیائه و علی دمائهم و اموالهم فی الارض التی اقاموا علیها سهلها و جبلها و عیونها و مراعیها غیر مظلومین ولا مضیق علیهم فمن قرء علیه کتابی هذا، من جمیع المومنین فلیتحفظهم و یبرهم و یحوطهم و یمنع الظلم عنهم لایتعرض لهم بالاذی والمکاره و قد رفعت عنهم جز الناصیة والزنارة و الجزیة الی الخمس و العسر وسائر المؤن والکف و ایدیهم طلقة علی بیوت النیران و ضییعها و امالها ولا یمنعونهم من اللباس الفاخر و الرکوب و بناء الدور والاصطبل و حمل الجنائز واتخاذ ما یجدون فی دینهم و مذاهبهم و یفضنلونهم علی سائر الملل من اهل الذمة، بان حق سلمان رضی الله عنه، واجب علی جمیع المومنین یرحمهم الله فانزل الی بالوحی ان الجنة الی سلمان اشرق من سلمان الی الجنة و هو ثقتی و امینی و ناصح لرسول الله والمومنین و سلمان منا، فلا یحالفن احد هذه الوصیة فیما امرت به من الحفظ و البر لاهل بیت سلمان و وارثهم من اسلم و اقام علی دینه و من خالف فقد خالف الله خیر و ثواب و من اذاهم فقد اللعنة الی یوم الدین و من اکرمهم فقد اکرمنی و له عندالله خیر و ثواب و من اذاهم فقد اذانی و انا خصمه یوم القیمة جزائه جهنم و برئت منه ذمنی والسلام علیکم و لیحییکم ربکم و کتب علی بن ابیطالب (علیه السلام) بامر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و سلم بحضوره.
ترجمه: پیمانی است استوار از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از برای دانشمندان و روسا و حکام مجوس و مجاوران یا خادمان یا دانایان آتشکده، یا قاضیان گبران و قبیله و تبار و فرزندان ایشان. نسخه فرمانی است به خط امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام).
این نامه ایست از پیغمبر خدا به سوی قبیله فروح(87) پارسی سلمان فارسی که خداوند از او خوشنود باد و اهلبیت او و هر که در پس او آید و آنچه از نسل ایشان آیند. کسانی که از ایشان اسلام آرند یا بر کیش خود بمانند درود ایزد یکتا به سوی تو باد. به درستی که خداوند فرموده مرا که بگویم، سزاوار پرستش نیست جز خدای یکتای که نیست مر او را همتا، خود می گویم آن را و امر می کنم مردم را به گفتن آن و آفریدگان آفریده ایزدند و تمام کارها مر خدای را است که آفریده ایشان را و می میراند ایشان را و زنده می کند ایشان را، پس از مردن، به سوی اوست بازگشت و هر چیزی تباه گردد و نابود نیست شود و هر تنی بچشد مرگ را و بازگشتن نیست، مر فرمان خدا را و کمی نباشد برای پادشاهی او و پایانی نیست برای بزرگی او و انبار نبود آن کسی که احاطه نمی کند به او وصف گوینده و نمی رسد به او اندیشه فکر کننده و درک نمی کند او را دیده ابتدا فرموده به ستایش خویش کتاب خود را قرار داده آن را برای خود ذکر، که به او جنابش را یاد کنند یا قرار داد برای آن کتاب شرافتی و راضی شد به آن ستایش از بندگان خود، یعنی به عوض شکر نعمت به حمد کردن راضی شد. ستایش می کنم او را بر نعمتهای او که به شمار در نیارد آن را احدی به عدد آن کس که حمد کند خدای را و گواهی می دهم که سزاوار پرستش نیست جز خداوند؛ پس اوست حاضر و ناظر در نهانی و آشکار و شایسته حراست و نگاه داری ای گروه مردم بپرهیزید از پروردگار خویش و به یاد آرید روز فشار دادن زمین را و دمیدن آتش دوزخ و روز بیم بزرگ و پشیمانی و ایستادن در حضور پروردگار عالمیان، اعلام کردم شما را؛ چنانچه اعلام نمود شما را پیمبران هر آینه بپرسند شما را از خبر مرگ و هر آینه خواهید دانست خبر او را، پس از زمانی، پس هر که بگرود به او و باور کند آنچه را که رسید به من از وحی پروردگار من برای اوست آنچه برای ماست و بر اوست سلامتی مال و جان در سرای دنیا و خورسندی در بوستانهای نعمت یعنی بهشت با ملائکه مقربین و پیمبران و رسولان و ایمنی درستگاری از عذاب دوزخ این چیزی است که وعده داده مومنان را و به درستی که خداوند می بخشد هر که را که بخواهد. و او است دانای حکیم که عقابش سخت است، مر آن را که سرکشی کند. و او است آمرزنده مهربان و اگر فرود آید این قران بر کوهی هر آینه خواهی دید او را فروتن و درهم شکسته از بیم خداوند، پس هر که ایمان نیاورد به او، پس اوست از گمراهان و هر که ایمان بیاورد به خداوند و به دین او و به پیمبر او پس او در درجات رستگاران است. و این فرمان من است به درستی که برای ایشان است. امان خدا و امان رسول خدا که رحمت یزدان بر او و سلام بر او و بر پیغمبران باد. بر خونهای ایشان و مالهایشان در زمینی اقامت کردند که هموار و نرم و کوهش و چشمه هایش و چراگاهش که ستم دیده نشوند و تنگ گرفته نشوند؛ پس هر کس که خوانده شود بر او این نامه من از مومنین؛ پس باید محافظت کند ایشان را و نیکویی نماید به ایشان و پاس ایشان نگاه دارد و منع نماید ستم را از ایشان و در پی آزار و صدمات ایشان نباشد. و من برداشتم از ایشان تراشیدن موی پیشانی را و بستن زنار در کمر و جزیه تا خمس و عشر که در زکات است و باقی مصرفها و زحمتها و دستهاشان رهاست بر آتشکده ها و دهانت او و اموال و مانع نشوند ایشان را از پوشیدن جامه فاخر و سواری و ساختن خانه ها و اصطبل و برداشتن جنازها و فراگرفتن آنچه می یابند و در کیش و آئین خود برتری دهند ایشان را بر سایر ملتها از اهل ذمه؛ زیرا که حق سلمان رضی الله عنه بر همه مومنین واجب است که، خداوند ایشان را رحمت کند. و نازل شده بر من در وحی که به درستی که بهشت مشتاق تر است به سوی سلمان تا سلمان به سوی بهشت و او ثقه و امین من است و ناصح است برای رسول خدا و مؤمنین و سلمان از ما است. پس البته مخالفت نکند احدی این وصیت را از آنچه امر کردم به او از نگاهداری و نیکویی برای اهلبیت سلمان و وارث ایشان هر آن که اسلام آورده از ایشان یا بر دین خود مانده و هر کس خلاف کند، پس به تحقیق که مخالفت کرده خدا و رسول او را، بر او باد لعنت تا روز قیامت و هر که اکرام کند ایشان را پس به تحقیق که مرا اکرام کرده و برای اوست نزد خداوند نیکی و مزد و هر که بیازارد ایشان را پس به تحقیق که مرا آزرده و منم خصم او در روز قیامت و پاداش او دوزخ است و بیزار است از او ذمه من و رحمت باد بر شما و هر آینه سلام خواهد فرستاد بر شما پروردگار شما و نوشت این عهد را علی بن ابیطالب به امر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در محضر شریفش و در تاریخ گزیده بعد از سائرالمؤن و الکلف چنین است:
فأن سألوکم فاعطوهم و ان استغاثوابکم فاغیثوهم و ان استجار و ابکم فاجیروهم و ان اسآؤ وا فاغفروا لهم و ان اسی ء الیهم فامنعوا عنهم و لیعطوا من بیت المال فی کل سنة ماتی حلة و من الاواقی مأة فقد استحق سلمان ذلک من رسول الله ولان فضل سلمان علی کثیر من المؤمنین و انزل الی فی الوحی(88)
یعنی، پس اگر ایشان یعنی عشیره و خویشان سلمان از شما سؤال کنند عطا کنید به ایشان و اگر خواهش فریادرسی کنند در حال درماندگی به فریادشان برسید و اگر پناه آورند به شما ایشان را پناه دهید. اگر بدی کنند، پس بپوشانید آن را بر ایشان و اگر به ایشان بدی کنند، ممانعت کنید از جانب ایشان و مقرر است بر ایشان که عطا کنند به ایشان از بیت المال هر سال صد حله در ماه رجب و صد در عید قربان، پس به تحقیق که مستحق شده سلمان این را از ما و به جهت آن که فضیلت دارد سلمان بر بسیاری از مؤمنین و در آخر عهد چنین نقل کرده
بأمر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی رجب تسع من الهجرة و شهد علی ذلک سلمان و اباذر و عمار و بلال و المقداد و جماعة اخری من المومنین
نسخه عهد دوم:
که ظاهرا آن هم برای عشیره جناب سلمان باشد اگر چه در آنجا ذکر نشده اسم ایشان ولکن این همه احترام و رعایت از مجوس نشاید جز به ملاحظه تعلق به آن جناب.
هذه نسخة اخری، عهد وثیق من امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) للموابذة و عشیرتهم.
هذا کتاب من امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) لبهرام شاد(89) ابن حور زاد راس المجوسی و المستولی امر دینهم و اهل بیته المنسوبین الی اذر بادابن مار اسفیدان(90) و ذمته و ذمة رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و امرت اهل طاعة الله و رسوله من جماعة المؤمنین والمسلمین المتقلدین اعمال النواحی والمجاهدین فی سبیل الله فی شعورهم بحفظکم و حیاطتکم والوف عنکم والاحسان الیکم و دفع الظلم عنکم و رفعت عنکم جزیة رؤسکم و رؤس اولادکم و من تناسل منکم و صدقات مواشیکم و بقرکم و اطلقت ایدیکم فی بیوت نیرانکم و اموالها و ارضها و الضیاع الموقوفة علیها و هدایاها و جمیع مرافقها و بناء ما استهدم منها و ثبت رسم الجارتی لکم علی کل رجل ممن یتمسک بدین المجوسیة و یؤدی الجزیة فی ملتکم درهم فی کل سنة لمن یلی الریاسة من اهل بیتکم علیهم لما سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: اهل ملتین لایتوارثون، فقلت ذلک لکم لما انتهی الی من منزلتکم فی دینکم و ریاستکم علیهم و قیامکم بمافیه صلاح امرهم و لما وقفت علیه من مناصحکم و طاعتکم و حثکم اهل دینکم علی النصح والطاعة و للمسلمین کافة فعلی المومنین و المومنات والمسلمین والمسلمات ان یحفظوا بهرام ساد ابن حور زاد راس المجوسی و اهل بیته من ولد آذاربادبن اسفید و ذراریهم و لا یزال حقوقهم عنهم و ریاستهم علی المجوسی(91) علی ماجری برسمهم و بان لایغیر(92) به حقا من حقوقهم و لا شرطا من شروطهم و ان یکرموا کریمهم و یعفوا عن مسیئهم و لا یطالبوا بجزیة رؤسهم ابدا ما تناسوا و ان لا یکرهوا علی الدین لقول الله تبارک و تعالی لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی(93) فلیعلم جمیع المسلمین ذلک من امری و ارعوا وصیتی فیهم و فی ذراریهم من اسلم منهم و من اقام علی دینه و من قبل امری فیهم و من اسیی ء الیهم فهو رضاء الله و رضآء رسوله و من خالف و تعدی الی غیره فهو فی سخط الله و رسوله و قد خائفنی(94) و ناصبنی فیکون العداوة(95) و البغضا الی یوم الدین و السلام علیکم. و کتب العبد حسین بن علی بن ابیطالب فی رجب سنة تسع و ثلاثین من هجرة النبی العربی
یعنی این نامه و عهد امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب است، برای بهرام شاه ابن حور زاد، سرکرده مجوسان و مباشر امر دین ایشان و از بهر خاندان او که منسوبند به آذر بادبن مار اسفیدان، که شما را امین گردانیدم و عهد خدای عزوجل و امان رسول خدای (صلی الله علیه و آله و سلم) و امان خویش را به شما دادم، چنانچه ریاست و مهتری که همگان خاندان شما را بود بر شما و فرزندان شما ارزانی داشتم و امر نمودم مر جمله امتان محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) از زنان و مردان جماعت مومنان و مسلمانان و والیان شهرها و پادشاهان و غازیان و صاحب طرقات را به حفظ شما و نگهداری شما و بیدادی از شما دور دارند. و نیکویی کنند با شما و ستم از شما منع کنند و فرزندان شما را نیکو دارند و جزیه از شما نخواهند و ریاست و مهتری بر شما و بر فرزندان شما نگه می دارند و برداشتم از شما جزیه سرهای شما و سرهای فرزندان شما را و آنچه از نسل شما به وجود آیند و زکات گوسفندان و گاوان شما را و رها کردم، دستهای شما را بر آتشکده های شما و اموال و زمین های او و قریه های موقوفه بر او و هدیه های او و جاهای آب و برف انداختن او، و ساختن آنچه خراب شود. از او و مقرر و مرسوم شده از برای شما بر هر مردی که متمسک است به دین مجوسیه و جزیه بده است در کیش شما، یک درم، سوم: در هر سال برای آن که ریاست دارد بر خانواده شما بر شما چگونه شنیدم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمود که: اهل دو ملت از یکدیگر ارث نمی برند، پس من این را گفتم، یعنی قرار دادم این مرسوم را به جهت آنکه رسیده به من از منزلت شما در دین شما و ریاست شما بر ایشان و رسیدگی به آنچه صلاح کار ایشان است و به جهت آنکه واقف شدم بر آن از پند کردن شما و تحریص شما اهل کیش خود را بر نصیحت و طاعت تمامی مسلمانان؛ پس لازم است بر مردان و زنان اهل ایمان و زنان و مردان مسلمان و که نگاه داری کنند بهرام شاه بن حور زاد رئیس گبران و خانواده او از فرزندان آذربادبن مار اسفید و فرزندان ایشان را و برطرف نمی شود و حقوق آنها بر ایشان و ریاست و مهتری ایشان بر گبران بر آن نحو که رسمشان بود و تغییر ندهند حقی از حقوق ایشان را و نه شرطی از شروط ایشان را و این که اکرام کنند جوانمردانشان را و در گذرند از بدکارانشان و مطالبه نکنند جزیه های سرهای ایشان را هرگز و این که اکراه نکنند ایشان را بر قبول دین اسلام؛ زیرا که خداوند تبارک و تعالی می فرماید: (اکراهی نیست در دین به تحقیق که پدیدار شد حق از باطل)(96) پس باید بدانند همه مسلمانان این را از فرمان من و مراعات کنند وصیت مرا درباره ایشان و درباره فرزندان ایشان، کسانی که اسلام آوردند از ایشان یا باقی ماندند بر کیش خود و هر که فرمان پذیرد و پند من در حق ایشان نگه دارد پس آن خوشنودی خدا و خوشنودی پیامبر اوست و هر که خلاف کند و از فرمان من سرکشی کند، پس او در خشم و سخط خدا و رسول اوست و به تحقیق که مرا خلاف نموده و دشمنی کرده، پس خواهد بود و دشمنی و کینه تا روز قیامت و درود خدای بر شما باد و خدا شما را رحمت کند.
تمام شد ترجمه عهد و اگر فی الجمله مخالفتی دیده شود معذور دارند که به جهت رعایت اصل و ترجمه موجود در طومار بود.
ثبت اسامی شهود به نحوی که در آخر نسخه عهد دوم بود و در طومار نقل کرده بود با تمام سجلات که مضمون بیشتر آنها چنین بود:
هذه نسخة عهد بخط سیدالشهداء الحسین بن امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلوات علیها هذه النسخة قوبلت بالاصل کتبه فلان؛ با فی الجمله اختلافی در القاب و به جهت اختصار به همان اسامی شهود قناعت کردیم.
رضا بن ابی الحسن علی بن طاهر الحسنی؛ ابراهیم بن ناصر بن طباطبا النسابه به خطه اصبهان فی ذی بقعده سنه تسع و سبعین و اربعماة، محمد بن الحسین بن علی بن طاهر بن علی بن محمد بن الحسین بن القاسم بن محمد بن القاسم بن الحسین زید بن الحسن بن علی بن ابیطالب صلوات الله علیهما؛ الحسین بن علی بن الحسین الحسینی عباد بن علی بن حمزه طباطبایی، احمد بن اسمعیل الحسینی الحسینی الیزدی، عباد بن الحسین بن احمد طباطبا، علی بن ناصر بن الحسین طباطبا، ابوعلی بن محمد بن حیدر الحسن الحسینی، حیدر بن حمزة بن الحسین العلوی الحسینی، هاشم بن محمد بن احمد طباطبا، محمد بن هاشم بن محمد بن طباطبا، ابوالمناقب بن ابی العباس بن طباطبا السید، بختیار بن ابی طاهر بن بختیار الحسینی، علی بن محمد بن احمد بن محمد بن حمزة بن محمد بن طاهر سنه تسع و سبعین و اربعماة، حمزة بن ناصر بن ابی طاهر طباطبا الحسین، اسماعیل بن احمد بن طباطبا فی ذی القعده سنه تسع و سبعین و اربعماه، احمد بن ابی الحسن بن شراهنگ، مرتضی بن الحسن العلوی، علی بن ابی طباطبا، الفضل بن ابی الفتوح بن ابی الفضل العلوی، الحسن ابی الفتوح بن ابی الفضل العریضی، ابی طالب بن العلقمی، الحسین بن بختیار بن ابی طاهر الحسینی.
چون ظاهر هویدا شد چگونگی رفتار و کردار و توقیر و اعظام خداوند و رسول و ائمه صلوات الله علیهم، حاملین علوم و راویان آثار و اخبار خویش را و این که نبود این عمل مگر از بزرگی مقام علم و حسن آن، پس هر که مدعی محبت ایشان است باید جهد و کوشش نماید تا به دست آرد محبت آنچه را که ایشان آن را دوست می داشتند. تا از روی محبت با او رفتار کند با او آن قسم که ایشان رفتار می کردند و گرنه در دعوای خود کاذب است و باید پیوسته بر نفس خویش بگرید چه هنوز داخل نشده در آیه شریفه
ولکن الله حبب الیکم الایمان و زینه فی قلوبکم و کره الیکم الکفر و الفسوق والعصیان اولئک هم الرشدون فضلا من الله و نعمة(97)
پس نه راشد خواهد بود و نه به نعمت فضل خداوند سرافراز شده و بسا باشد که از محبت به مقام کراهت و بغض رسد. و داخل شود در آیه شریفه:
ذلک بانهم کرهوا ما انزل الله فاحبط اعمالهم(98)
کفار چون که کراهت داشتند چیزی را که خداوند فرستاد پس خداوند کردار ایشان را نابود کرده و ایضا می فرماید:
فلا و ربک لایؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لایجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما(99) نه به چنین نیست که ایشان گمان کردند، قسم به پروردگار تو که به حقیقت ایمان نیاوردند که حکم نکنند تو را در آنچه نزاع و خلاف شده میان ایشان، پس نیابند در قلب خود ننگی در آنچه حکم کردی، یعنی دلتنگ نشوند. به حکم تو از روی آن که خلاف میل ایشان است و انقیاد کنند و بنا بر اطاعت، گذارند.
حاصل آن که باید به آنچه خدا و خلفایش گفتند و کردند و امر نمودند راضی شد و محبت پیدا کرد و بنا بر این عمل کردن به آن باید گذارد تا ایمان درست پیدا شود و دعوی محبت خدا و رسول صادق آید و محبت ایشان را از محبت بطالین خوب رویان را که سریان می کند. محبت به آنچه منسوب و متعلق به ایشان است از خانه و لباس و خادم و اقوام و غیر آنها کمتر نشود و چنانچه این مقام به دست نیامد به طریقی که خواهد آمد. بایستی اهتمام کرد، که اقلا در عمل و رفتار خلافی نشود چه می شود از تکلف و بی میلی و کراهت کاری را کرد و به جهت تحصیل ثواب یا رفع بعضی از نائمات یا به جهت اقتدا و متابعت و شاید کم کم همین رشته او را به مقام اول برساند و ما در کتاب دارالسلام ثابت کردیم که یکی از اسباب تحصیل محبت داشتن به خداوند و نوابش و عمل کردن به فرموده های آنهاست.
و شیخ کلینی از یونس بن ظبیان روایت کرده که گفت: عرض کردم؛ خدمت جناب صادق (علیه السلام) آیا نهی نمی کنی این دو مرد را از این مرد فرمود: کیست آن مرد و کیست آن دو مرد؟ گفتم: آیا نهی نمی کنی حجر بن زائده و عامر بن جذاعه را از مفضل بن عمر، فرمود: ای یونس، به تحقیق که درخواست کردم از آن دو که از او دست بر دارند، پس قبول نکردند، پس خواندم ایشان را و خواهش کردم از ایشان و نوشتیم به ایشان و این را حاجت خود قرار دادم نزد آنها. پس دست بر نداشتند از او، پس نیامرزد خداوند ایشان را، پس قسم به خداوند هر آینه کثیر غره راستگوتر است در دوستی خود. یعنی غره را که معشوقه او بود از این دو نفر در آنچه به خود است در دوستی خود. یعنی غره را که معشوقه او بود از این دو نفر در آنچه به خود بسته اند از دوستی به من از جهت آنکه می گوید:
الا زعمت بالغیب الا احبها - اذا انالم یکرم علی کریمها(100)
هان که غره اعتقاد کرده در غیب که من او را دوست ندارم، در وقتی که کریم او و دوست او کریم نباشد، بر من، یعنی آن را که او دوست دارد من دوست نداشته باشم. پس فرمودند. قسم به خدا اگر مرا دوست می داشتند، هر آینه دوست می داشتند کسی را که من دوست دارم و شیخ کشی این خبر را به اختلافی در کلمات نقل کرده و بیت را چنین نقل کرده (لقد علمت بالغیب(101) الخ، پس فرمودند: قسم به خدا اگر کریم بودم من بر ایشان یعنی معظم و محترم بودم، هر آینه کریم بود کسی که او را نزدیک کردم به خود و بر دیگران اختیار کردم و این خبر موید به وجدان برهانیست. تمام بر این که از علامات محبت داشتن با ائمه (علیهم السلام) محبت داشتن به جمیع چیزهایی است که، ایشان دوست می داشتند. از عبادات و خوردنی ها و آشامیدنی ها و مکان ها و اوقات و اشخاص ضایع و حالات و مجالس ها آورد محبوبات ایشان را از آنها، پس از آن سعی کند در تحصیل محبت آنها و با کوتاهی همت لامحاله خود را شبیه کند، به محبین در رفتار و عمل کردن به موجبات ایشان و بپرهیزد از آن که اختیار کند از آنها آنچه را مبغوض داشتند و از سیره و رسم دشمنان ایشان بود تا آنکه کردار او سبب حشر شدن با اعدای ایشان نشود نعوذباالله من سوء الخاتمه.
و اما طرق ثانی پس بدان که اسباب معظم بودن و بزرگ و محبوب شدن شخص از چند جهت است و ما دو وجه آن را ذکر می کنیم. اول وجود صفات نیکو و خصال پسندیده و در آن و دارا بودن او چیزهایی را که خود فی نفسه مرغوب و مطلوب و نفوس به آن مایل و شایق باشند. و هر چند آن خصلت در نظر انسان بزرگتر و وقعش بیشتر صاحبش در نزد او محترم تر است. و از این جهت مختلف شود معظمها به اختلاف آراء و نظرها در بزرگی آن خصلت و حقارت آن مثل آن که متاع دنیا در نظر بی بصیرتان در غایب بزرگی و وقع است. هر که از آن بیشتر جمع نموده بزرگی و احترامش در نزد ایشان بیشتر است هر چند مایوس باشند از رسیدن چیزی از آنها به ایشان و هر سلطان که مملکتش وسیع تر و جندش زیادتر است، عظمش در قلوبشان بیشتر است و اما آنانکه می فرمایند: تمام دنیا حقیر و خوارتر است در نزد ما از عطسه بزی، یا عداوت دارند با او به جهت بازداشتن او مر صاحبش را از خداوند، پس صاحب گنج قارون در نزد ایشان با سائل پریشان یکسان یا خوارتر و مبغوض تر باشد. چنانکه به خلاف آن قرآن در نزد اهل الله و ایمانشان در نهایت عظمت و بزرگی است چه آن اشراف و اعظم هدایا و تحفی است که غنی مطلق به اشراف رسل و اقرب بندگانش بخشیده و اگر در خزینه قدرتش به از آن بود از او دریغ نمی فرمود. پس هر که خطش از آن بیشتر عظمتش زیادتر است.
در کافی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است، که فرمودند: اهل قرآن در اعلی درجه از آدمیین اند، سوی انبیاء مرسلین، پس ضعیف نشمرید حقوق اهل قرآن را، به درستی که بر ایشان از جانب خداوند عزیز جبار هر آینه مکانی است عالی و در روایت دیگر فرمودند: کسی که داده شد به او قرآن پس گمان کردند که کسی از مردم هست که داده شد به آن افضل از آنچه داده شده به او، پس به تحقیق که بزرگ شمرده چیزی را که خداوند، کوچک کرده او را و کوچک کرده چیزی را که خداوند او را بزرگ کرده، چون دانستی این مقدمه را پس می گوییم علمای دین که عارفند به عقاید حقه از روی براهین و آیات و حاملند اسباب رضا و غضب خداوند و منافع و مضار عباد و راههای قرب و بعد شانرا دارایند. بزرگترین خصلت ها و بهترین صفات را و این دعوی را واضح و هویدا کند اندک تاملی در منافع علم و فواید دانایی و شواهد کتاب و سنت موید به وجدان حسی و برهان عقلی و به ذکر بعضی از آن قناعت می کنیم.
اول آن که خداوند عالم بندگان خود را در کلام مجید به حسب حالات قلبیه و افعال جوارجیه و اقوال مختلفه و کثرت منفعت و مضرت و قلت آن و حسن عاقبت و بدی آن و نجات در آخرت و گرفتاری در آن، دو تقسیم فرمودند. و برای هر قسمت به حسب اختلاف، مراد اسامی و القاب و تشبیه و کنایات بسیاری ذکر فرمودند. و پس از تامل ظاهر می شود که تمام القاب و صفات خیریه از آن دانایان است و همه اسامی و کنایات مذمومه متعلق به جاهلان است، چنانچه در حق آن طایفه می فرماید: احیا و بصیر و سمیع و با نور و اولوالاباب و متفکر و عاقل و حق و بلد طیب و قریه ظاهره و جنت و مصباح در زجاجه و علوم را به حسب و عنب و زیتون و نخل و فاکهه و چمن و شجره طیبه و نور بغیر فرموده و در حق آن گروه فرموده: میت و کر و کور و لال و ظلمت و بی عقل و انعام، بلکه گمراه تر از آن و گمشده و باطل و مفسد و امثال اینها.
در تفسیر عیاشی از جناب باقر (علیه السلام) مروی است: در آیه: (افمن کان میتا فاحییناه)(102) یعنی میت کسی است که این امر را نشناخته، یعنی امر امامت را و در روایت دیگر از جناب صادق (علیه السلام) است که میت جاهل از حق و ولایت است و در آیه: اموات غیر احیآ(103) فرمودند: کفار غیر مومنین و در آیه یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی(104) فرمودند: حی که از میت بیرون می آید، مومنی است که بیرون می آید از طینت کافر و میتی که از حی بیرون می آید کافری است که بیرون می آید از طینت مومن و در تفسیر قمی است در آیه (هل یستوی الاعمی و البصیر(105) یعنی مومن و کافر و آیه شریفه افمن یعلم ان من انزل الیک من ربک هو الحق کمن هو اعمی(106) و آیه: مثل الفریقین کالاعمی والاصم و البصیر و السمیع(107) صریح است در تاویل مذکور و در تفسیر مذکور از جناب صادق (علیه السلام) مروی است در آیه نور که مشکاف جوف مومن است و قندیل یعنی زجاجه قلب است و مصباح نوری است که خداوند قرار داده آن را در او و غیر این از اخبار، که ذکر آن موجب تطویل است.
پس انسان که به مقتضای آیه (و لقد کرمنا بنی آدم(108) از سایر موجودات چون حیوان و نبات و جماد ممتاز و به این خلعت تکریم معظم و سرافراز شده بود. از نوشیدن شربت علم زنده و بینا و شنوا شود و از زندگی او مرده ها زنده شوند و از نور علم او ظلمت روشن شود. پس گوهری گردد. گران مایه و درختی شود پر شاخ و میوه.
علم سوی در آله برد - نه سوی نفس و مال و جاه برد
جان بی علم تن بمیراند - شاخ بی بار دل بگیراند
مرد بی علم الیف درد بود - در ز بحر بزرگ خورد بود
هر که را علم نیست، گمراه است - دست او، زان سرای کوتاه هست
مرد را علم ره دهد به نعیم - مرد را جهل در دهد به حجیم
علم باشد دلیل نعمت و ناز - خنک آن را که علم شد دمساز
زیرکانند(109) اهل علم و هنر - سینه شان چرخ و نکته شان اختر
عالم علم عالمی است شگرف - نیست آن خطه، خطه خط و حرف
عالم علم عالمی است فراخ - بخ بخ آن را که شد در او گستاخ
چون تو را جهل دل بمیراند - که تو را خود به آدمی خواند
علم خوان گرت ز آدمی است رگی - ز آنکه شد خاص شه به علم سگی
بنده(110) دارد بسی به جان و به دل - سگ عالم از آدمی جاهل
علم دین بام گلشن جان است - نردبان عقل و حس انسان است
نیک نادان در اصل نیک منه - بد دانا ز نیک نادان به
کار یک ساله را بها دو درم - علم یک لحظه را بها عالم
آن کشد زین و این کشد زانبار - که عمل مرکب است و علم سوار
کار بی علم بار و بر، ندهد - تخم بی مغز پس ثمر ندهد
علم کز بهر دین و داد بود - آتش و آب و خاک و باد بود
علم حق از درون اهل صواب - هست چون برکه در افشان آب(111)
دوم: آن که نظام عیش بنی آدم و سبب اصلاح امور زندگی و رسیدن هر صاحب حاجتی به مقصود، خویش، از روی علم و دانش و معرفت به مصالح و مفاسد و قدرت و توانایی بر به کار بردن آن است؛ زیرا که به چراغ علم پی برند به آنچه در آن قوام تعیش و مایه آسودگی و راحت است و به نور هدایت علم پیدا کنند. اسباب جلب منافع و امور دافع مضار را و تبوفی آن رشته ها متصل و خلق به یکدیگر بسته شوند؛ پس اگر تصور شود که در یک روز بلکه یک ساعت از هر کسی مقدار دانشش از او گرفته شود و مفاسد در نظر یکسان و ارباب صنایع و حرف با جاهلان در یک میزان شوند. عالم منقلب شود و وضع ها به هم خورد و چنان هرج و مرجی شود که احدی زنده نماند، چه فرو رفتن یک لقمه نان در دهان، متوقف است بر کار کردن پنج هزار نفر و کار آنها از روی علم به اصل آن کار و کیفیت او و علم به صلاح کردن آن کار است و با جهل به هر دو کارها بماند. پس لقمه نان پیدا نشود. و از این رقم است سایر مایحتاج از لباس و مسکن و اثاث و البیت و غیر اینها و اموال و فروج و نفوس، همه در معرض تلف و تضییع و هلاکت درآیند. چه با بقای حاجت به اکل و شرب و نکاح و لباس و تمیز ندادن زشت از زیبا و نبودن رادعی از خارج غیر از فساد کلی و تمام شدن نوع انسانی نتیجه ندهد و به هلاکت ایشان سایر اشیاء را مدد بقا ندهند. چه آنها به طفیل وجود انسان خلعت وجود پوشیدند و به جهت منافع و راحت انسان پای در عالم نهادند چنان چه خداوند می فرماید: خلق لکم ما فی الارض جمیعا(112) و نیز می فرماید بعد از ذکر فواکه و اشجار و چراگاه (متاعا لکم و الانعامکم(113) بلکه مدار تعیش آنها نیز به جهت مقدار دانشی است که دارند و به آنچه ایشان را نفع دهد از ماکولات و به آنچه به آن از خود مضرت و اذیت دشمنان خود را دفع کنند و با گرفتن این معرفت از ایشان ساعتی زنده نمانند و از وجه اول ظاهر می شود، سر استغفار هر چیز برای طالب علم چنانچه در اخبار متواتر است.
سوم: آن که پاره ای از حیوانات با نهایت حقارت و خواری و پستی و رتبه و مقام به سبب اندکی از علم و قلیلی از معرفت و عمل محترم و مغرر شده اند. بلکه از انسان جاهل که مقامش اعلی بود به مراتب مقدم و اشرف شوند؛ چنانچه سگ که با خساست فطری و نجاست ذاتی به جهت یادگرفتن دو سه چیزی، که رفتن به سوی شکار باشد - هرگاه او را بفرستند - و برگشتن به سوی صاحبش، هر وقت که او را بخواند و نخوردن او از شکاری که گرفته تا صاحبش برسد، با قیمت شود و کشته اش پاک و حلال گردد، بلکه بعضی از فقهاء گفته اند جای گزیده او را هم لازم نیست بشویند با جمع نبودن شرایط ذبح و ذبیحه انسان که جاهل باشد به شرایط آن مردار نجس است. ببین تفاوت ره از کجا تا به کجاست.
در کافی از جناب رضا (علیه السلام) مروی است که فرموده: قبره(114) را نخورید و او را فحش ندهید و او را به اطفال ندهید که بازی کنند با او به جهت آن که زیاد تسبیح می فرستد و تسبیح او این است (لعن الله مبغضی آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و در روایت دیگر فرمودند: که در آخر تسبیحش این را می گوید.
و ایضا در آن کتاب و کتاب خصال از داود رقی مروی است که گفت، نشسته بودیم خدمت جناب صادق (علیه السلام) که گذشت مردی و در دستش مرده پرستوکی بود، پس بسرعت بر خواست و آن را از دست او گرفت، انداخت آن را بر زمین و فرمود: آیا عالم شما؛ شما را به این، امر کرد یا فقیه شما؛ خبر دادم مرا پدرم از جدم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نهی فرمود: از کشتن شش چیز مور و مگس عسل، ضفدع(115) و هدهد و صرد و پرستوک اما مگس عسل(116)، پس او می خورد پاکیزه و می گذارد پاکیزه و او است که خدای وحی کرده به او که نه از جن است و نه از انس و اما مور، پس به درستی که مردم به قحطی افتادند در عهد سلیمان پس برای استسقا بیرون رفتند، پس دیدند موری را که بر پا ایستاده دستها به آسمان بلند کرده و می گوید ما خلقیم از آفریده های تو و بی نیاز از فضل تو نیستیم، پس روزی ده ما را نزد خود و ما را به معاصی سفهاء بنی آدم نگیر، پس حضرت فرمود: برگردید که خداوند به دعای غیر شما، به شما باران داد. اما ضفدع، پس چون آتش شعله گرفت بر جناب ابراهیم (علیه السلام) حشرات زمین به خداوند شکایت کردند و در ریختن آب بر آن اذن خواستند پس خداوند اذن نداد، مگر ضفدع، پس، ثلث او را آتش سوزاند و یک ثلث باقی ماند. اما هدهد پس دلیل آن جناب بود به سوی ملک بلقیس. و اما صرد(117) پس راهنمای جناب آدم بود از بلاد سراندیب تا بلاد جده و اما پرستوک پس به درستی که چرخ گرفتنش در هوا به جهت حسرت او است بر آنچه که بر اهل بیت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) کردند و تسبیح او خواندن (الحمدالله رب العالمین است آیا نمی بینید او را که می گوید (ولاالضالین و ایضا از آن جناب از پدرش روایت نموده حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده وصیت بکنید برای پرستوک هنگامی که می گذرد و ترنم می کند می گوید: بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین(118) تا آن که فاتحه را خواند، پس چون به آخرش برسد ترنم کند و به او بگوید (ولاالضالین و حضرت (ولاالضالین را با مد حکایت فرمود. ایضا از داوود رقی روایت کرده که گفت: نشسته بودم در خانه ابی عبدالله (علیه السلام)، پس نظر کردم به سوی کبوتر راعبی که مدتی زیاد می خواند، پس به سوی من نظر کرد. ابوعبدالله (علیه السلام) فرمود: ای داود، آیا می دانی این پرنده چه می گوید عرض کردم: نه فدای تو شوم، فرمود: نفرین می کند بر قتله حسین (علیه السلام)، پس او را در خانه های خود نگاه دارید و نیز از آن جناب روایت نموده که هر کسی بخواهد مرغی را در خانه پس نگاه دارد ورشان(119) نگه دارد. را پس به درستی که او ذکر خدا را از همه بیشتر کند و تسبیح بیشتر فرستد و او مرغی است که ما اهل بیت را دوست می دارد و در اخبار بسیار مدح خروس سفید و امر به نگاهداشتن او در خانه وارد شده، به جهت معرفت او به اوقات نماز و آگاه کردن او انسان را در آن زمان و گفتن او در ذکرش (اذکروالله یا غافلین(120) زهی قباحت جهل که آدمی را از سگی پست کند و به تعلیم از خروسی وادارد و شرح شعور و معرفت و اذکار حیوانات در مقام سیم از باب نهم خواهد شد ان شآءالله تعالی.
چهارم جمله از آیات شریفه مثل آیه مبارکه الله الذی خلق سبع سموات و من الارض مثلهن یتنزل الامر بینهن لتعلموا ان الله علی کل شی ء قدیر و ان الله قد احاط بکل شیی ء علما(121)
خداوندی که آفرید هفت آسمان را و از زمین مانند آن به درنگ فرو می فرستد امر خود را میان آنها تا بدانید که خداوند بر هر چیزی توانا است و بدانید که هر آینه خداوند احاطه دارد، به هر چیزی از راه دانش، و حملش فرو گرفته هر چیزی را، از ظاهر این کلام مستفاد می شود که غرض از خلقت آسمان و زمین ها و نزول کارهای الهی است. و چون برگشت تمام صفات ثبوتیه به این دو صفت است و جمیع آنها از این دو منشعب می شود، پس غایت خلقت علم توحید و معرفت حضرت ربانی است و به همین مضمون است حدیث قدسی معروف کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق الخلق لکی اعرف(122) من گنجی نهانی بودم، پس خوش داشتم که شناخته شوم، پس آفریدم جهانی را تا شناخته شوم و از برای شرافت علم همین کافی است و آیه دیگر اول سوره علق که اولین سوره ای است که نازل شده اقرء باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق اقراء و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان مالم یعلم(123)
بخوان بنام پروردگارت که جهان را آفرید، انسان را از خون بسته آفرید، بخوان که پروردگارت از هر کریمی، کریم تر است، کسی است که به وسیله قلم تعلیم کرد، آری انسان را تعلیم کرد چیزهایی را که نمی دانست؛ و در این سوره از چند وجه اشاره به شرافت علم شده.
اول: آن که در مقام شمردن نعمت ها، پس از نعمت وجود، نعمت علم را بیان فرمود و اگر اشراف از او نعمتی بود به ذکر بعد از او سزاوارتر بود.
دوم: آن که در این آیات ذکر از اول مرتبه انسان شده که پست ترین مراتب اوست و از آخر حالش که مقام دانایی باشد. پس بایست بالاترین مراتب او باشد نظر به مقابله انداختن این دو گویا فرمود: تو در بدایت امر در چنین مقام پستی بودی و حال به چنین مقام عالی رسیدی و اگر فوق آن درجه بود ذکرش مناسب تر بود.
سوم: آنکه در بخشیدن گوهر علم ذات مقدس خود را به صفت اکرمیت یاد فرموده اشاره به این که این صفت از روی آن موهبت است، پس ناچار نعمت علم از همه نعم اعلی باشد و گرنه اکرمیت به غیر او متحقق شود چون ذکر نشد باید نباشد.
چهارم: آن که به ذکر نعمت وجود و علم اکتفا فرمود. اشاره به این که با دست آمدن این دو نعمت تمام و در جنب آن سایر نعم را وقعی نه و نظیرش آیه مبارکه الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البیان(124) از ابتدا کردن سوره به اسم شریف الرحمن دانسته می شود که در مقام ذکر نعمت اند و مصدق این تکرار آیه مبارکه فبای الآء ربکما تکذبان(125) تا آخر سوره و تعلیم قرآن را که اشراف و انفع و اکمل و ادوم طرق علوم است. بر همه مقدم داشت و پس از ذکر نعمت خلقت، تعلیم بیان را که معرفت منافع و مضار دنیا و آخرت است ذکر فرمود و بر ناقد مخفی نیست که، که در این ترتیب چه مقدار اعتنا، بشان علم شده و آیه مبارکه (انما یخشی الله من عباده العلمآء(126) و در جای دیگر است (سیذکر من یخشی(127) هر که از خدای ترسد پند گیرد و نصیحت در او اثر کند و جز علما کسی نترسد. پس تذکر که مفتاح راه نجات است مخصوص ایشان خواهد بود و آیات که دلالت میکند بر امر به سئوال زیادتی علم و تعلم از علماء و مذمت جهل و پناه بردن انبیاء به خداوند از دخول در زمره جاهلین و سرزنش کردن ایشان مکذبین خود را به جهل، که سبب تکذیب ایشان شده و صورت نگرفتن معصیتی مگر بعد از جهل به یکی از امور که با یقین به آنها هرگز متحقق نشود چنانچه گذشت بسیار است.
پنجم: اخبار بسیار است، و به ذکر بعضی قناعت می کنیم. در امالی شیخ طوسی و غیره مروی است از جناب رضا (علیه السلام) که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: طلب علم واجب است بر هر مسلمانی پس طلب نمایید علم را به محلش و اقتباس نمایید آنرا از اهلش به درستی که برای خداوند علم را یاد دادن حسنه است و طلب نمودنش عبادت است و مذاکره نمودنش ثواب تسبیح دارد و عمل کردن به او جهاد در راه خدا است و تعلیمش به آنکه نداند صدقه است و به اهلش عطا نمودن موجب قرب به خداست زیرا که به علم حلال و حرام الهی دانسته می شود و هویدا می گردد راه به سوی بهشت و او است مونس در وحشت و مصاحبت در غربت و وحدت و همزبان در تنهایی و خلوت و راهنما در حال شادی و کربت و حربه برای دفع دشمنان و زینت نزد دوستان، خداوند جمعی را که برای علم بلند مرتبه خواهد کرد و ایشان را پیشوایان در خیر، که مردم پیروی ایشان نماید می گرداند و به کردارشان هدایت یابند و به رای عمل نمایند و ملائکه رغبت کنند در دوستی ایشان و بال خود را بر ایشان مالند و در هنگام نماز بر ایشان برکت فرستند و بر ایشان استغفار کنند هر تری و خشکی، حتی ماهیان و حیوانات دریا و درندگان حیوانات صحراها و به درستی که علم زندگانی دلها است از جهالت. و نور، دیده ها است از ظلمت و قوت بدنها است از ضعف. بنده را به منازل برگزیدگان می رساند و در می آوردشان در مجالس نیکوکاران و در درجات عالیه در دنیا و آخرت، و تفکر و تذکر در آن برابر است با روزه داشتن و مدارسه و مباحثه اش ثواب نمازگذاردن دارد. به علم اطاعت و بندگی خدا می توان کرد و به آن صله رحم کرده می شود و حلال و حرام دانسته می شود. پیشوای عمل است و عمل تابع اوست علم را الهام می نمایند به سعادتمندان، و محروم می گردد از او بدبختان، پس خوشا به حال آنکه بهره خود را از او گرفته و محروم نشده باشد و فرمود: عالم در میان جهان مانند زنده است در میان مردگان.
در امالی صدوق از آن جناب مروی است که فرمود: چون مؤمن بمیرد و بگذارد یک ورقه که در آن عملی باشد آن ورقه در روز قیامت پرده میان او و آتش می گردد و عطا فرماید او را خداوند به هر حرفی که نوشته شده در آن شهری که هفت مرتبه وسیع تر از دنیا است.
در بصائرالدرجات از آن جناب مروی است که فرمود: فضل عالم بر عابد مثل فضل ماه است بر سایر نجوم و در روایت دیگر فرمود: مثل آفتاب است بر ستاره ها و فضل عابد بر غیر عابد و مثل فضل ماه است بر ستاره ها و از جناب باقر (علیه السلام) روایت نموده که عالمی که منتفع شوند به علم او بهتر است از عبادت هفتاد هزار عابد. و از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده که می آید عالم پیش از عابد در مکانی رفیع(128) است به مسافت پانصد سال. و نیز از آن جناب روایت نموده که یک عالم افضل است از هزار عابد و هزار زاهد و نیز فرمود: یک رکعت نمازی که فقیه بجا می آورد بهتر است از هفتاد هزار رکعتی که عابد بجا می آورد و ایضا از معاویه بن وهب روایت نموده که گفت از آن جناب سئوال کردم از دو مرد که یکی از آن دو فقیه و روایت کننده اخبار است و دیگری عابد است ولی مثل آن عالم ناقل حدیث نیست. فرمود: راوی حدیث که با بصیرت باشد در دین بهتر است از هزار عابدی که نه فقه دارد و نه روایت و از جناب سجاد (علیه السلام) روایت نموده که یک با بصیرت در دین سخت تر است بر شیطان از هزار عابد و حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) در تفسیر شریف خود روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدای عزوجل تحریص کرده بر نیکی یتیمان به جهت جدا بودن ایشان از پدران خود، هر که ایشان را محافظت کند خداوند او را محافظت می کند و هر که خداوند او را اکرام می کند، اکرام کند آنها را و هر که بر سر یتیمی به جهت مهربانی به او دست بکشد، می گرداند خدا برای او در بهشت به هر مویی که زیر دستش می گذرد. قصری وسیع تر از دنیا و آنچه در او است. و در اوست آنچه مایل است به او نفوس و لذت می برد از او چشمها، و ایشان در آنجا مخلدند.
و امام (علیه السلام) فرمود: بد حال تر از یتیمی این یتیم، یتیمی است که، جدا شود از امام خود و قادر نباشد بر رسیدن به خدمتش و تکلیف خود را نداند، در آنچه به او از احکام دین مبتلا می شود.
هان: هر که از شیعیان ما به علوم ما، داناست این جاهل به شریعت ما، که جدا شده از مشاهده ما، یتیمی است در دامن او. پس هر که او را هدایت کند و ارشاد نماید و به او احکام ما را یاد دهد با ماست در رفیق اعلی. خبر داد مرا به این، پدرم از پدرانش از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام (علیه السلام) فرمود: حاضر شد زنی نزد صدیقه طاهره فاطمه زهرا (علیه السلام) و گفت: مادری دارم ناتوان و چیزی از امر نماز بر او مشتبه شده و مرا فرستاده به سوی شما که بپرسم. پس حضرت جواب آن را گفت: پس سئوال دیگر کرد جواب داد پس سوال سوم کرد جواب داد تا آن که سئوال را به ده برساند، جواب داد: پس آن زن از زیادی سئوال شرمنده شد و گفت: گران نشوم بر تو ای دختر رسول خدا فرمود: سئوال کن از آنچه خواهی آیا دیدی کسی را که خود را کرایه دهد یک روز برای بالا رفتن به بامی با بار سنگین و کرایه او صد هزار اشرفی است، آیا سنگینی دارد بر او عرض کرد نه فرمود: کرایه کردم من برای هر مسئله به بیشتر از پر شدن از زمین تا عرش لؤلؤ پس سزاوارترم به این که گران نشود بر من.
و حضرت امام حسن (علیه السلام) فرمود: فضیلت کسی که تکفل کند جاهلان شیعیان را و امور مشتبه را بر ایشان واضح گرداند، بر کسی که یتیمان دیگر را آب و طعام دهد مثل فضیلت ماه است بر سهی که مخفی ترین ستاره ها است و حضرت حسین بن علی (علیه السلام) فرمود: هر که متکفل یکی از شیعیان ما شود در غیبت ما، و از علومی که به او رسیده او را هدایت کند و در علوم ما با او مساوات کند خداوند عالمیان او را ندا کند که ای بنده کریم، که مواسات کردی من سزاوارترم به کرم کردن، از تو، ای ملائکه، در بهشت به هر حرفی که تعلیم کرده هزار هزار قصر به او دهید. و در آن قصرها آنچه مناسب آنها است از نعمت ها برای او مقرر سازید.
حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) فرمود: که حق تعالی وحی نمود به حضرت موسی که ای موسی مردم را دوست من گردان و مرا دوست ایشان کن. گفت خداوندا چه کنم، که ایشان چنین شوند فرمود: که به یاد ایشان آرید نعمت های مرا تا مرا دوست دارند، به درستی که اگر یک کس از آن که از درگاه من گریخته باشد یا از ساحت عزت من گم شده باشد به سوی من برگردانی بهتر است برای او از صد سال عبادت که روزها روزه باشی و شبها به پا ایستاده باشی. موسی (علیه السلام) گفت: آن بنده گریخته کدام است فرمود: گناه کاران و آنان که فرمان من نمی برند. پرسید، که گم شده کیست؟ فرمود: جاهل به امام زمانش، پس بشناساند به او امامش را، یا غایب از امامش بعد از شناختن که جاهل باشد به شریعت دین او. پس بشناساند به او شریعت را و آنچه به او عبادت کند پروردگار خود و برسد به سبب آن به خوشنودی او.
و حضرت سجاد (علیه السلام) فرمود: بشارت دهید علمای شیعیان ما را به ثواب عظیم و جزای فراوان.
و حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمود: یک فقیه که نجات دهد یتیمی از یتیمان ما را که جدا شدند از ما و از مشاهده ما بیاد دادن او آنچه را که محتاج است به او گران تر است بر شیطان از هزار عابد، زیرا که عابد همتش همان نفس خود است و عالم با داشتن هم نفس خود، نفوس بندگان و کنیزان خدا را دارد که از دست شیطان و سرکشان ابتاع او نجات دهد. از این جهت از هزار هزار عابد افضل است.
و حضرت امام محمد تقی (علیه السلام) فرمود: آنکه ایتام آل محمد را، متکفل شود که از امام خود جدا شدند و در حیرت جهل افتاده اند و در دست شیطان و در دست ناصبیهای از دشمنان ما گرفتارند، پس ایشان را از آنها نجات دهد و ایشان را از حیرتشان بیرون آورد و بر شیاطین؛ غالب شود به برگرداند وسوسه شان و مقهور کند ناصبیها را به براهین پروردگار و ادله ائمه، ایشان هر آینه برتری کند در نزد خداوند بر بندگان به مقامی اعلی که بیشتر است از فضل آسمان بر زمین و عرش بر کرسی و حجب بر آسمان و فضلشان بر عابد مانند فضل ماه است بر مخفی ترین ستاره ها که در آسمان است.(129)
و حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمود: می آیند علمای شیعیان که رسیدگی می کنند امور ضعفای دوستان و اهل ولایت ما را روز قیامت نورها از تاجهایشان می درخشد. بر سر هر یک تاج کرامتی است که پراکنده کرده نورها را در عرصات قیامت و مسافت دور آن، عرصات سیصد هزار سال است و شعاع تاجهایشان پراکنده است در تمام آنها، پس باقی نمی ماند در آن جا یتیمی که متکفل شدند او را و از تاریکی جهل، دانا نمودند و او را از حیرت گمراهی بیرون آوردند، مگر آن که در آویزد به شعبه از نورهای آنها پس بلند کند ایشان را به سوی بالا تا این که ایشان را محاذی اعلای بهشت کند، پس فرود آرد ایشان در منزل ها که برای ایشان مهیا شده در همسایگی استادان و معلمان ایشان و در محضر ائمه که می خوانند علما ایشان را به سوی آنها و نمی ماند احدی از ناصبیان که برسد به او شعاع آن تاجها، مگر آن که کور شود چشمانش و کر شود گوشهایش و لال شود زبانش و سخت تر شود بر ایشان، از شعله های آتش پس بردارد ایشان را تا برساند به زبانیه بیندازدشان در قعر دوزخ و ایضا در آن کتاب شریف است که روزی جمعی از موالیان و دوستان اهل بیت (علیه السلام) در خدمت آن جناب حاضر شدند و عرض کردند: یابن رسول الله، همسایه ای داریم ناصبی ما را اذیت می کند و با ما محاجه می کند در تفضل اولی و دومی و سومی(130) بر امیرالمؤمنین (علیه السلام) و برای ما ادله می آورد که نمی دانیم جواب و بیرون رفتن از عهده آنها، چگونه است فرمودند: من به سوی شما کسی را که عاجز کند او را و کوچک کند قدرش را در نزد شما؛ می فرستم پس خواند یکی از شاگردان خود را و فرمود: مرور کن به این جماعت در حالتی که جمعند و سخن می گویند، پس گوش گیر ایشان را تا از تو سخن گفتن را؛ خواهش کنند پس تکلم نما و ساکت کن آن شخص را و بشکن صولتش را و برای او چیزی باقی نگذار؛ پس آن مرد رفت و حاضر شد در آن موضع و حاضر شدند آنها و سخن گفت با آن مرد و او را عاجز کرد؛ چنانچه ندانست در آسمان است یا زمین، آن جماعت گفتند که چنان سروری بر ما روا داد که نداند آن را جز خداوند و داخل شد بر آن مرد و متعصبین برای او از حزن و غم به قدر سروری ما، پس چون برگشتیم در نزد امام (علیه السلام) فرمود: آنچه در آسمان پیدا شد از طرب و فرح بشکستن این دشمن خدا بیشتر است از آنچه در نزد شما بود و آنچه در محضر شیطان و سرکشان ابتاع او پیدا شد از غم و اندوه بدتر بود از آنچه در محضر آنها پیدا شده و به تحقیق که رحمت فرستادند و ثنا گفتند بر این بنده شکننده او، ملائکه سماوات و حجب و کرسی و خداوند دعای ایشان را قبول و ثوابش بزرگ کرد.
و شیخ شهید قدس سره(131) در منیةالمرید روایت کرده که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: ای مردم بدانید کمال دین طلب علم و عمل به آن است، به درستی که طلب علم واجب تر از طلب مال است. به درستی که مال تقسیم شده و برای شما در عهده گرفتند تقسیم کرده آن را عادل میان شما و ضمانت کرده برای شما و وفا خواهد کرد برای شما و علم محزون است در نزد اهلش، پس او را طلب کنید و ایضا فرمود: کفایت می کند در شرف علم این که او دعا می کند او را کسی که نمی داند او را و مسرور می شود اگر به او نسبت دهند و کفایت می کند در مذمت جهل این که بیزاری می جوید از او کسی که در اوست و ایضا فرمود: به کمیل بن زیاد؛ ای کمیل؛ علم بهتر از مال است، علم تو را محافظت می کند و تو محافظت مال را می کنی و علم حاکم و مال محکوم است و مال را خرج کردن کم می کند و علم به انفاق زیاد می شود و ایضا فرمود: علم از مال به هفت جهت؛ بهتر است.
اول: آن که علم میراث انبیاء است و مال میراث فرعونها؛ دوم: علم به دادن کم نمی شود و مال کم می شود سوم: مال محتاج است به حافظ و علم صاحبش را حفظ می کند؛ چهارم: علم در کفن داخل می شود، یعنی با صاحبش هست و مال باقی می ماند؛ پنجم: مال برای مومن و کافر پیدا می شود و علم جز برای مومن نباشد ششم: جمیع مردم در امر دین خود به عمل محتاجند ولی همه محتاج به صاحب مال نیستند. هفتم: علم صاحبش را در گذشتن از صراط قوت می دهد و مال او را از گذشتن مانع می شود و ایضا فرمود: قیمت هر کس مقدار دانایی اوست.
شیخ محدث جلیل، شیخ یوسف بحرینی در کتاب انیس المسافر روایت نموده که چون خوارج شنیدند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: من مدینه علمم و علی (علیه السلام) باب اوست به آن جناب رشگ بردند، پس ده نفر از روسای ایشان جمع شدند و گفتند سئوال می کنیم هر یکی از ما از علی یک مسئله تا به بینم که چگونه ما را؛ جواب می دهد پس اگر همه ما را جواب داد به یک جواب می دانیم علمی ندارد.
پس یکی از آنها وارد شد بر آن حضرت و گفت یا علی علم افضل است، یا مال، فرمود: علم افضل است، عرض کرد چرا، فرمود: زیرا که علم میراث انبیاء است و مال میراث قارون و هامان و فرعون و عاد و شداد است، پس رفت و این جواب را به رفقا گفت دومی آمد همان عرض را کرد همان جواب را شنید از دلیل پرسید فرمود: چونکه مال را تو محارست می کنی و علم تو را محارست می کند. رفت و سومی آمد و به همان قسم سؤال کرد، فرمود: به جهت آنکه برای صاحب مال دشمن بسیار است و برای صاحب علم دوست فراوان است. چهارمی آمد در جوابش فرمود: مال را اگر تصرف کنی کم می شود و علم به تصرف زیاد می شود و در جواب پنجمی فرمود: صاحب مال خوانده می شود به اسم لئامت و بخل و صاحب علم نام برده می شود با عظام و تکریم و در جواب ششمی فرمود: بر مال خوف بردن دزد است و علم از این خوف ایمن است و در جواب هفتمی فرمود: مال به مرور زمان مندرس می شود و برای علم اندراس و کهنگی و نیست. جواب هشتمی از نسخه ساقط بود. و در جواب نهمی فرمود: مال قلب را سخت می کند و به علم دل منور می شود و در جواب دهمی فرمود: صاحب مال تکبر می کند و خود را بزرگ می شمارد و بسا هست مدعی ربوبیت می شود و علم صاحبش را ذلیل و مسکین و خاشع می کند؛ پس آن جماعت گفتند راست فرموده خدا و رسولش شک نیست در این که علی (علیه السلام) باب تمام علوم است پس حضرت فرمود: والله اگر سئوال می کردند از من جمیع خلایق مادامی که زنده بودم ملول نمی شدم و هر آینه جواب می دادم هر یک از ایشان را به جوابی غیر از جواب دیگری تا آخر دهر.
در کتاب منیه از حضرت سجاد (علیه السلام) روایت نموده که فرمود: اگر بدانند مردم که چه چیزها در طلب علم است هر آینه او را طلب می کنند هر چند به ریختن خونها و فرو رفتن در گردابها باشد. به درستی که خداوند وحی نمود، به دانیال که مبغوض ترین بندگان نزد من جاهلی است که حق اهل علم را سبک شمارد و پیروی ایشان را ترک کند و محبوب ترین بندگان نزد من پرهیزگار، طالب ثواب، ملازم علما، تابع حکما است. و از حضرت صادق (علیه السلام) روایت نموده که فرمود: فقیه شوید در دین به درستی که آن که از شما در دین؛ بصیرت پیدا نمی کند او اعرابی است، که جاهل صحرانشین است و به درستی که خداوند عزوجل در کتاب خود می فرماید: لیتفقهوا فی الدین ولینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون(132) و نیز فرمود: دوست داشتم که سرهای اصحاب مرا به تازیانه بزنند تا فقیه، یعنی با بصیرت در دین شوند. و ایضا فرمود: هر گاه خداوند با بنده قصد خیر کند او را در دین با بصیرت می کند و نیز فرمود: که چون فقیه بمیرد شکستی در اسلام پیدا شود که آن را چیزی نبندد.
و از جناب کاظم (علیه السلام) روایت نموده که فرمود: چون بمیرد بگریند بر او ملائکه و بقعه های زمین که عبادت می کرد خدا را در آنها و درهای آسان که از آنجا اعمال او را بالا می بردند و در اسلام شکستی پیدا شود، که او را چیزی سد نکند، زیرا که مومنین فقهاء قلعه های اسلامند، مانند قلعه که برای دور شهر می سازند.
در کتاب خصال صدوق مرویست که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: عالم باش، یا متعلم، یا دوست دار علما و چهارم مشو، که به بغض ایشان هلاک می شوی و از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده که فرمود: ملحق نمی شود به مرد پس از مردنش از ثواب مگر سه چیز، صدقه که جاری کرده آن را در حیاتش؛ و او جاری است بعد از مردنش تا قیامت، یا طریقه و آئین که مقرر کرده و به او عمل کنند بعد از او غیر او. یا فرزند صالحی که برای او، استغفار کند و در کافی از مسعده روایت نموده که آن حضرت فرمود: به درستی که بهتر چیزی که پدران برای پسرها میراث می گذارند، ادب است، نه مال؛ به درستی که مال می رود و ادب می ماند؛ مسعده گفت مراد حضرت از ادب علم است و فرمود: اگر تو را از عمر تو دو روز مهلت دادند پس بگردان یکی را برای علم که به آن اعانت بجویی بر روز مردنت، کسی گفت چیست آن اعانت؟ فرمود: نیکو می کنی تدبیر آنچه را پس از خود می گذاری و آن را محکم می کنی.
و در دعوات راوندی مروی است که خداوند به جناب موسی فرمود: یادگیر خیر را و یاد ده آنرا به مردم، پس به درستی که من نورانی می کنم قبور معلم خیر و متعلم آن را تا آن که وحشت نکنند. از مکانی که دارند.
و از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: علم گنج انبیا است و فرمود: دین خدا را به رغبت در مصاحبت علم و اهل او، محافظت کنید پیش از درهم ریختن عروه علم. عبدالرحمن بن حجاج عرض کرد: چگونه عروه علم ای فرزند رسول خدا درهم می ریزد فرمود: هر گاه بمیرد عالم در هم می ریزد عروه علم و می مانند مردم مانند گوسفندی که شبان ندارد، پس گم می کند، چراگاه خود را و منزل خود را پیدا نمی کند.
شیخ کشی قدس سره از سعد اسکاف روایت کرده که گفت، گفتم به جناب باقر (علیه السلام) من می نشینم و قصه می خوانم و ذکر می کنم حق شما و فضل شما را فرمود: دوست دارم بر سر هر سی زرعی قصه خوانی مثل تو باشد و در ارشاد مفید و غیره از حضرت امیر (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: علماء در میان مردم مانند ماه شب چهارده در آسمان که روشنی می دهد نورش بر سایر ستاره ها است و ایضا به کمیل فرمود: مردم سه طایفه اند، عالم ربانی و متعلم برای نجات یافتن. و خرمگسان پست رتبه از رعایا پیروی کنندگان، با هر آواز منکری که می چرخند با هر بادی و روشنایی نگرفتند از نور علم و پناه نبردند به ملجاء محکمی. ای کمیل، علم بهتر است از مال، عمل تو را نگاه می دارد و تو مال را نگاه می داری و مال کم به دادن می شود و علم به دادن؛ زیاد می شود ای کمیل محبت عالم، دینی است که به آن اطاعت کرده می شود خداوند. و به این دین کامل، یا کسب می کند طاعت را در حیات خود و نام نیک را بعد از مردنش و منفعت مال تمام می شود به تمام شدن مال و عالم حاکم است و مال محکوم. ای کمیل، مردند خزینه دارهای اموال با آنکه علما باقیند مادامی که دنیا باقی است، جثه شان ناپدید است اما مثال ایشان در دلها موجود است.
در کتاب خصال از آن جناب مروی است که: قوام دین به چهار نفر است، به عالم سخن گو که علمش را استعمال کند و به غنی که بخل نورزد به زیادی مالش بر اهل دین خدا. و به فقیری که نفروشد آخرتش را به دنیا و به جاهلی که تکبر نکند از طلب علم، پس اگر عالم علم خود را کتمان کرد و بخل ورزد غنی به مالش و فقیر آخرت را به دنیا بفروشد و تکبر کرد جاهل از طلب علم. دنیا واپس گردد به سوی پشت خود.
از جناب سجاد (علیه السلام) روایت نموده که: چون طالب علم به نزدش می آمد می فرمود: مرحبا به وصیی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن گاه می فرمود: طالب علم هر گاه از منزلش بیرون می رود نمی گذارد که پایش را بر هیچ خشک و تری از زمین مگر آن که تسبیح می کند برای او تا زمین هفتم. و در منیه شهید ثانی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که فرمود: هر که می خواهد نظر کند به آزادکردهای خداوند از آتش پس نظر کند به طالبین علم، قسم به آن که جانم در کف قدرت اوست هیچ متعلمی تردد نمی کند در در خانه عالمی، مگر آن که خدای تعالی برای او به هر قدمی عبادت یک سال و برای او بنویسد به هر قدمی شهری در بهشت بنا کند و راه می رود بر زمین و او برایش استغفار می کند و صبح می کند و شام می کند در حالتی که آمرزیده است و شهادت می دهند ملائکه که او از آزاد کردهای خدا از آتش است و ایضا فرمود: هر که علم طلب کند چنان است که در روز، روزه دارد و در شب به پا بایستد و یک باب از علم را که آموخت بهتر است برای او از اینکه کوه ابوقیس طلا باشد و آن را در راه خدا انفاق کند.
و ایضا فرمود: کسی را که مرگ در رسد و او در طلب علمی باشد که به آن اسلام را زنده کند میان او و انبیاء یک درجه در بهشت است و ایضا فرمود: فضل عالم بر عابد به هفتاد درجه است که میان هر دو وجه به قدر دویدن هفتاد سال اسب باشد. زیرا که شیطان بدعت می گذارد به جهت مردم عالم آن را می بندد و برمی دارد و در حالی که عابد روی به عبادت خود آورده و ایضا فرمود: فضل عالم بر عابد مثل فضل من است بر دانای شما، به درستی که خداوند و ملائکه اش و اهل آسمانها و زمین حتی مورچه در سوراخش و حتی ماهی در دریا رحمت می فرستند بر کسیکه به مردم راه خیر و صلاح یاد می دهد. و ایضا فرمود: کسی که به جهت طلب علم بیرون می رود، در سبیل خدا است تا برگردد. و فرمود: کسی که به جهت طلب تحصیل بابی از علم بیرون می رود که برگرداند به آن باطلی را به سوی حق، یا گمراهی را به راه هدایت کند. این علم او مانند عبادت چهل ساله او است و ایضا به حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: اگر خداوند به دست تو یک نفر را هدایت کند بهتر است برای تو از دنیا و آنچه در راه آن است و ایضا فرمود رشگ نتوان برد مگر به دو نفر یکی آن که خداوند به او مالی داده و مسلط کرده او را بر آن که در راه حق تمامش کند و دیگری آن که خداوند به او حکمت عطا فرمود به آن حکم می کند و به مردم می آموزد و ایضا می فرمود: خواب عالم بهتر است از نماز با جهل و ایضا فرمود: یک فقیه سخت تر است بر شیطان از هزار عابد و ایضا فرمود: هر که در علم و عبادت نشو و نما کند تا بزرگ شود خداوند در قیامت به او ثواب هفتاد و دو صدیق می دهد و ایضا فرمود: هیچ کس صدقه نداده به مثل علمی که او را نشر کرده و فرمود: هدیه نفرستاده مسلم به سوی برادرش هدیه بهتر از کلمه حکمت که به آن خداوند هدایت او را زیاد کند و برگرداند او را از هلاکت کننده و فرمود: هر که صبح به مسجد رود و اراده نکند مگر آنکه یاد گیرد خیری را، یا آن را یاد دهد، برای او است اجر یک عمر کننده که عمره اش تام باشد و هر که شام به مسجد رود به همان قصد برای او است اجر یک حاجی که حجش تمام باشد و از صفوان بن غسان روایت کرده که به خدمت آن حضرت مشرف شدم و آن جناب در مسجد تکیه بر برد قرمزی کرده بود. پس گفتم: یا رسول الله آمدم به جهت طلب علم فرمود: مرحبا به طالب علم به درستی که طالب علم را ملائکه به بالهای خود می پوشند آن گاه پاره از آنها بال خود را با بال بعضی ترکیب می کنند، تا این که می رسند به آسمان دنیا به جهت محبت ایشان به آن چیزی که او طلب می کند و فرمود: بهترین صدقه آن است که مرد علمی تحصیل کند آن گاه به برادرش تعلیم کند و فرمود: عالم و متعلم شریکند در اجر و خیری در سایر مردم نیست.
دوم: از اسباب بزرگ شدن شخص در نظر انسان رسیدن نفع و احسان است از آن شخص به ناظر و فرو گرفتن نعم و فواید آن است مر این را و به بزرگی آن نعمت و فائده و کوچکی او و کثرت نفع و کمی او و استدامه احسان و انقطاع او متفاوت شود عظمت و بزرگی در نظرش هر که احسانش بزرگتر و زیادتر و با دوام تر عظمت و بزرگیش در نظر آنکه مورد احسان او است بیشتر باشد و اگر این مراتب در دنیا و برزخ در آخرت هر سه باشد عظمت بالا رود به نحوی که انسان در خود قوه بیرون آمدن از عهده لوازم احترام و تعظیم او نه بیند. و بالفطره مردم محبوبند در سلوک، یا یکدیگر در معاشرت خود از روی این قانون و اگر گاهی تخلف شود از روی نادانی به آن نفع؛ یا قدر و مقدار او است و از مثل معروف است (الانسان عبید الاحسان(133) و از کلمات امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که وافضل علی من شئت تکن امیره احتج الی من شئت تکن اسیره واسغن عمن شئت تکن نظیره(134) خود را محتاج هر کس کردی اسیر اوئی و از هر کس بی نیاز شدی مانند اویی و به هر کس احسان کردی امیر اویی و مشاهده است که محتاج به توهم رسیدن نفع جزئی به او، صاحب مال و ثروت را تعظیم کند و اگر به آن منفعت برسد بر تعظیم بیفزای و به زیادی او زیاد کند و نفس خویش را در جنب او خوار و حقیر شمارد و خود را در احترام او بی اختیار بیند، بلکه آنان که فی الجمله ربط و انتسابی به آن منعم دارند، در نظر او بزرگ نمایند و بر اهل انصاف واضح است، که پیوسته روزی خور خوان نعمت ایشان و اما در آخرت، پس گذشت که ایشان بعد از حجج (علیهم السلام) از شفعایند و اما در امر معاش پس دانستی که مدار آن بر مقدار دانش ارباب ضایع و حرف است که بی آن زندگی صورت نگیرد و بر آنچه علماء از زبان شرع انور دستورالعمل دهند. از قانونها که در آن حفظ نفس و مال و ناموس و عقل است و همیشه در شدائد و بلاها گشودن عقدها و رفع ابتلا به دست ایشان بوده؛ چنانچه قوم جناب یونس (علیه السلام) با نزول عذاب به سبب وجود یک عالم و تدبیر او از آن بلای عظیم رستند.
و مختصر آن قصه، به روایت عیاشی از حضرت ختمی مآب (صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمود: جناب یونس (علیه السلام) درنگ کرد در میان امت خود و می خواند ایشان را به ایمان به خدا و تصدیق و پیروی او سی و سه سال پس ایمان نیاورد به او و متابعت نکرد او را از قومش، مگر، دو مرد، یکی روبیل و دیگری تنوخا، و روبیل از اهل بیت علم و حکمت و خانواده نبوت و با آن جناب رفیق بود از آن زمان که هنوز به پیغمبری رفته بود و از علم و حکمت و خانواده نبوت و با آن جناب رفیق بود از آن زمان که هنوز به پیغمبری مبعوث نشده بود و تنوخا مردی ضعیف و عابد و زاهد و در عبادت به خود فرو رفته بود و از علم و حکمت بهره نداشت روبیل صاحب گوسفند بود آنها را می چراند و از آنها، قوتی، می خورد و تنوخا حطابی(135) می کرد و از آن روزی می خورد و روبیل را در نزد یونس منزلتی بود غیر از منزلت تنوخا به جهت علم و حکمتی که داشت، پس چون یونس از ایمان قوم خود مایوس و ملول شد از خداوند عذاب خواست و خداوند اجابت نمود و بعد از مواعظ و حکم بسیار وعده داد که عذاب در شوال روز چهارشنبه وسط شهر وقت طلوع آفتاب خواهد رسید، پس قوم خود را خبر ده، پس آن جناب مسرور شد و ندانست عاقبت امر را، پس تنوخای عابد را ملاقات کرد و از نزول عذاب خبر داد و فرمود: برو و قوم را خبر کن به آنچه خداوند وعده فرموده تنوخا گفت: بگذار ایشان را در گمراهی و معصیت خودشان تا خداوند ایشان را هلاک کند، پس حضرت فرمود: باید برویم و از روبیل مشورت کنیم که او مردی است عالم، حکیم از خانواده نبوت، پس رفتند نزد او و حضرت او را خبر داد و به آنچه وحی شده بود و فرمود: ببر ما را تا ایشان را خبر کنیم روبیل گفت: برگرد به سوی پروردگار خود، برگشتن پیغمبر حکیم و رسول کریم و خواهش کن عذاب را از قوم بر دارد و به درستی که خداوند از عذاب ایشان مستغنی است و مدارات با بندگان را دوست دارد و این دعوت تو را ضرری نرساند و از مقامت نزد او نکاهد و شاید این قوم با این کفر و انکار، روزی ایمان آورند، پس تنوخا گفت: وای بر تو ای روبیل، بر آنچه اشاره کردی به او و امر نمودی با این کفرشان و انکار پیغمبر خود و نسبت دادن او را به درغ و بیرون کردن او را از منزلش و عزم بر سنگسار کردنش، روبیل گفت: ساکت شو تو مردی عابد از علم خبر نداری و رو کرد به آن جناب و گفت: اگر خداوند عذاب را بر قوم تو نازل کرد آیا همه را هلاک می کند یا بعضی را و بعضی را باقی می گذارد و فرمود: بلکه همه را هلاک می کند و چنین خواستم و در دلم رحمی بر آنها داخل نشود که مراجعت نمایم و رد عذاب را از ایشان مسئلت کنم روبیل گفت: شاید زمانی که آثار عذاب پیدا شده و توبه و استغفار کنند، پس ایشان را رحم کند چون که ارحم الراحمین است و عذاب را از ایشان بر دارد، پس از آن که خبر داری ایشان را از جانب خداوند که در روز چهارشنبه عذاب می فرستد، پس در نزد ایشان کذاب محسوب شوی پس تنوخا گفت: وای بر تو، کلام عظیمی گفتی پیغمبر مرسل به تو خبر می دهد که خدا به او وحی کرده که عذاب می فرستد و تو رد می کنی قول خداوند را و شک می کنی در آن و در قول پیغمبر او برو که عملت حبط شد. روبیل گفت: رای تو فاسد است، پس آن جناب گفت: که اگر عذاب نازل شد و قوم هلاکت شدند پیغمبری تو تمام شود و یکی از آحاد مردم خواهی شد و صد هزار نفر بر دست تو هلاک شوند، پس آن حضرت وصیت روبیل را قبول نمود و با تنوخا به قریه در آمد و قوم را از آمدن عذاب در وقت مذکور خبر کرد، پس قبول نکردند و او را تکذیب نمودند و آن جناب را از قریه خود بیرون کردند، پس با تنوخا بیرون از قریه رفت و اندکی دور شدند و در آنجا به انتظار عذاب ماندند و روبیل با قومی در قریه ماند تا آن که شوال داخل شد روبیل بر بالای کوهی بر آمد و فریاد کرد، منم روبیل مهربان بر شما نزد پروردگار خود این شوال است که بر شما و بر پیغمبر شما داخل شده، یونس خبر داد که وحی شده که در چهارشنبه وسط شوال عذاب بر شما در وقت طلوع آفتاب نازل می شود و وعده که خداوند به پیغمبران می دهد هرگز تخلف نمی شود، پس تامل کنید که چه خواهید کرد، پس این کلام ایشان را ترساند و در دلشان جا کرد راستی، نزول عذاب را، پس شتافتند به سوی او و گفتند ما را به چه امر می فرمایی ای روبیل به درستی که تو مرد عالم حکیمی و پیوسته بر ما مهربان بودی و به ما رسید و آنچه به جناب یونس گفتی، پس امر کن ما را به آنچه دانی و برای خود، ما را آگهی ده روبیل گفت چنان می بینم برای شما که تا طلوع فجر روز چهارشنبه وسط شهر در میان دره، منتظر شوید زیر کوه اطفال را از مادران جدا کنید و مادران در پشت کوه بایستند، پس به یک بار صدا را به ناله بلند کنید بزرگ و و کوچک شما با گریه و زاری و تضرع به سوی خدا توبه و استغفار و سرها را به آسمان بلند کنید و بگویید پروردگارا بر خود ظلم کردیم و پیغمبرت را تکذیب نمودیم و به سوی تو از معاصی خود برگشتیم و اگر نیامرزی ما را و و رحم نکنی بر ما هر آینه از زیان کاران و عذاب کرده شدگان خواهیم شد، پس توبه ما را قبول کن و بر ما رحم کن، ای ارحم الراحمین، و از گریه و ناله و تضرع و انابه و توبه ملامت نگیرید تا آن که آفتاب غروب کنند یا پیش از آن عذاب از شما برگردد، پس در آن روز چنان کردند و خداوند عذاب را از ایشان برداشت به تفصیلی که در خبر مذکور است و در آخر این است که تنوخا چون به قریه برگشت روبیل را ملاقات کرد و روبیل به او گفت کدام رای صواب و به حق بود، رای تو یا رای من، تنوخا گفت بلکه رای تو و به تحقیق که در مشورت به رای علما و حکما سخن گفتی و گمانم این بود که به جهت زهد و عبادتی که دارم از تو افضلم تا آنکه ظاهر شد فضل تو به جهت فضل علمت و آنچه خداوند به تو از حکمت داده از تقوی و زهد و عبادت بی علم افضل است.
و شیخ کشی روایت نموده که زکریا بن آدم اشعری(136) قمی که از بزرگان علماست، خدمت جناب رضا (علیه السلام) عرض کرد: که می خواهم از اهل بیت خود دور شوم که سفها در ایشان بسیار شده فرمود: نکن به درستی که بلا از اهل بیت تو به سبب تو دفع می شود مثل آن که بلا از اهل بغداد به سبب موسی بن جعفر (علیه السلام) دفع می شود.
در تفسیر امام (علیه السلام) مذکور است که حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: عالم کسی است که با او چراغی باشد که برای مردم روشنایی دهد پس هر که به روشنایی او بینا شود برای او دعای خیر می کند و همچنین با عالم شمعی است که تاریکی جهل و حیرت را می برد. پس برای هر که روشنایی داد از حیرت بیرون رفت و یا از جهل نجات یافت او از آزاد کردهای او از آتش دوزخ است و خداوند به او ثواب صد هزار رکعت نماز که در روبروی کعبه کرده باشد می دهد.
در خصال از آن جناب مروی است که: علم گنجهایی است که کلید آن پرسش است پس سؤال کنید خدا شما را رحمت کند. به درستی که در علم چهار نفر، ثواب می برد، سائل و جواب دهنده و شنونده و دوست ایشان و در منیه شهید ثانی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که: (مثل علما در زمین مثل ستاره ها است در آسمان که هدایت می یابند به روشنایی آنها در تاریکی های بر و بحر، پس هر گاه نور آنها محو شود راه نمایان گمراه می شوند(137)
شیخ کشی از جمیل بن دراج روایت نموده که گفت: داخل شدم بر جناب صادق (علیه السلام) به من برخورد کرد یک نفر از اهل کوفه از خدمت آن حضرت بیرون آمده بود. پس چون داخل شدم فرمود ملاقات کردی آن مرد را که از پیش من بیرون آمده عرض کردم او یکی از اصحاب ما است از اهل کوفه فرمود: خداوند روح او و روح امثال او را پاک نکند به درستی که او به بدی یاد کرد جماعتی را که پدرم امین کرده بود ایشان را بر حلال و حرام خداوند و خزانه علم او بودند و همچنین اند، ایشان امروز در نزد من، ایشان محل سپردن سر من هستند و اصحاب پدر من هستند، به راستی چون خداوند اراده کند به اهل زمین بلائی به سبب اینها از ایشان بلا را بر می گرداند، ایشان ستارگان شیعیان منند از مرده و زنده، زنده می کنند اسم پدرم را، به ایشان ظاهر می کند خداوند هر بدعتی را از دین، دور می کنند تدلیس مبطلین و تاویل غلات را؛ پس آن حضرت گریست عرض کردم: کیستند ایشان فرمود: بر ایشان باد صلوات خدا و رحمتش در حال مردگی و زندگی؛ برید عجلی و زراره و ابوبصیر و محمد بن مسلم.
از فواید وجود علما آن که ایشانند اسباب دوستی خداوند با بندگانش و دوست داشتن ایشان خداوند را و این دو محبت، غایت سیر سالکین و آخر مراحل رجوع کنندگان به سوی خداوند است.
سبط شیخ طبرسی رحمه الله در کتاب مشکات الانوار روایت نموده که شخصی خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد: هر گاه جنازه ای حاضر شود و حاضر شود مجلس عالمی، کدام یک نزد شما محبوب تر است که من در آنجا حاضر شوم. فرمود: اگر برای جنازه کسی هست که برود او را دفن کند، پس به درستی که حضور مجلس عالم افضل است از حضور هزار جنازه و از عیادت هزار مریض و از به پا ایستادن به جهت عبادت در هزار شب و از روزه هزار روز و از هزار درهم صدقه دادن به مساکین و از هزار حج واجب و از هزار جهاد سوای جهاد واجب که در راه خدا جهاد کنی به مال و جان خود و کجا می رسد این مقامات به محضر عالم، آیا ندانستی که خداوند اطاعت کرده می شود به علم و خیر دنیا و آخرت با علم است و شر دنیا و آخرت به جهل است آیا خبر ندهم شما را از جماعتی که نه انبیائند و نه شهداء غبطه می برند در روز قیامت به منزلت ایشان در نزد خداوند که بر منبرهای نورند کسی عرض کرد کیستند ایشان یا رسول الله، فرمود: ایشان آنانند که محبوب می کنند بندگان را در نزد خداوند و محبوب می کنند خداوند را در نزد بندگان. عرض کردیم این که خداوند را محبوب می کنند نزد بندگان دانستیم، پس چگونه بندگان را محبوب می کنند نزد خداوند فرمود: امر می کنند ایشان را به آنچه خداوند دوست دارد و نهی می کنند ایشان را از آنچه خداوند مکروه دارد، پس هر گاه اطاعت کردند ایشان را خداوند آنها را دوست می دارد.
از فواید وجود علما مضاعف شدن ثواب نماز است؛ چنانچه شیخ شهید رحمه الله روایت نموده که نماز با عالم در غیر مسجد جامع مقابل هزار رکعت است و در مسجد جامع مقابل صد هزار رکعت و همچنین مضاعف شدن ثواب صدقات است بر آنها؛ چنانچه علامه حلی رحمه الله در رساله سعدیه و ابن ابی جمهور در عوالی اللئآلی روایت کرده اند از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که: صدقه بر علماء به ازای یکی هفت هزار است و همچنین رسیدن خیر و رحمت به همنشین ایشان چنانچه در کتاب دوم به طریق صحیح از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: خداوند می فرماید به ملائکه در وقت برگشتن همنشین اهل علم به منزلهای خود بنویسید هر چه دیدید از اعمال ایشان، پس می نویسند برای هر یک ثواب عملش را و وا می گذارند بعضی را که حاضر شده بود با ایشان و نمی نویسند او را، پس می فرماید: خداوند عزوجل چرا ننوشتید فلان را آیا نبود با ایشان و حاضر نشد نزدشان پس می گویند ای پروردگار ما، به درستی که او شریک نشده با ایشان در حرفی و سخن، نگفت با ایشان به یک کلمه. پس خداوند جلیل جل جلاله می فرماید: آیا همنشین ایشان نبود پس عرض می کنند آری، پس می فرماید: بنویسید او را با ایشان به درستی که ایشان قومی اند که محروم نمی شود، پس می نویسد او را با ایشان پس می فرماید: برای او ثوابی مثل ثواب یکی از آنها بنویسید.
در امالی از آن جناب مروی است که: هیچ مومنی نزد عالمی یک ساعت نمی نشیند مگر آن که ندا می کند او را پروردگارش که نشستی نزد حبیب من، قسم به عزت و جلالم که هر آینه بنشانیم تو را در بهشت با او و باکی ندارم.
در عدةالداعی از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروی است که: نشستن یک ساعت نزد علماء محبوب تر است نزد خداوند از عبادت هزار سال.
در کافی و غیره از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرویست که فرمود: علماء ساداتند و نشستن با ایشان عبادت است و در پاره ای اخبار نهی رسیده از مجالست یا قاضی عامه به جهت آن که شاید لعنت او را در رسد پس همنشین او را فرو گیرد و از این معلوم می شود که نشستن با آن که محل رحمت است سبب شراکت در آن موهبت است و نیز مروی است که مثل عالم مثل عطر فروش است که در ملاقاتش اگر از عطرش نخریدی از بوی عطرش معطر خواهی شد و همچنین فیض به نگاه کنندگان به ایشان؛ چنانچه گذشت از کتاب من لایحضر که نظر کردن به روی عالم عبادت است و در جامع الاخبار از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت نموده که یک نظر به روی عالم محبوب تر است، نزد خداوند از عبادت شصت سال.
و در عدةالداعی از حضرت امیر (علیه السلام) روایت کرده که:
نظر به سوی عالم محبوب تر است نزد خداوند از اعتکاف یک سال در بیت الله الحرام و همچنین نظر به در خانه ایشان؛ چنانچه در کتاب مذکور مروی است، که خداوند نظر کردن به در خانه عالم را عبادت قرار داده و همچنین زیارت ایشان؛ چنانچه در آن کتاب از آن جناب مروی است، که زیارت علما محبوب تر است نزد خدا از هفتاد طواف و در خانه خدا و بهتر است از هفتاد حج و عمره پسندیده قبول شده و خداوند برای او هفتاد درجه ثبت می کند و بر او رحمت را نازل می کند و گواهی می دهند برای او ملائکه که بهشت بر او واجب شده؛ بلکه زیارت ایشان را بدل به زیارت ائمه (علیه السلام) قرار دادند با آن همه اجرها که در آن است.
چنانچه در کافی از جناب کاظم (علیه السلام) روایت کرده که: هر کس قدرت ندارد به زیارت قبور ما پس زیارت کند صلحاء برادران ما را و همچنین برداشته شدن عذاب دنیا و برزخ از گناه کاران به سبب وجود علماءست؛ چنانچه در مشکات الانوار شیخ طبرسی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مروی است که: هر گاه خداوند نظر کند به سوی اهل قریه که در معاصی اسراف کردند و در ایشان باشد سه نفر از مؤمنین ندا کند ایشان را که ای اهل معصیت من اگر نبود در میان شما از مؤمنین دوستی کنندگان با یکدیگر، به سبب جلال من یا برای من یا به حلال های من، و آباد کنندگان به نماز خود زمین مرا و مساجد مرا و استغفار کنندگان در سحر از بیم من هر آینه می فرستادم بر شما عذاب خود را، پس باکی نداشتم و در کتاب اثناعشریه سید محمد عاملی شهیر به ابن قاسم معاصر شیخ حر مروی است از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که هیچ عالمی و متعلمی نیست که بگذرد به قریه ای از قریه های مسلمین یا شهری از شهرهای مسلمین و نخورد از طعام ایشان و ننوشد از شراب ایشان و داخل شود از جانبی و بیرون رود از جانب دیگر مگر آنکه خداوند چهل روز عذاب قبور ایشان را بر می دارد.
تنبیه: بر نقادان با بصیرت مخفی نماند که اگر چه از کلمات سابقه معلوم شد که منشاء خیرات عابد به بندگان در دنیا و آخرت و سبب رسیدن به مصالح دنیویه و منافع دینیه نعمت علم است، که به بنی آدم عطا شده هر چند پاره از آن که متعلق به امر معاش است در کفار باشد ولکن ممدوح از علم متعلق به زندگی همانقدر است که زندگی بی آن صورت نگیرد و غیر آن از علم به صناعات و حرفه ها که محصولش اصلاح فضول معاش و به هم آمدن انواع لذایذ و مشتهیات الکل و شرب و لباس و مسکن و مرکوب و سایر اسباب لهو و طرب است مرغوب و محبوب نیست، بلکه جمله از آن مبغوض و مذموم است، و از سیر در احوال انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) می توان به دست آورد قسم اول را و عمده آن علم زراعت و فلاحی و حرفه شبانی است که هیچ پیغمبری نیامد که به یکی از این دو مشغول نباشد و مثل نجاری که شغل جناب نوح و خیاطی جناب ادریس و بنایی که شغل جناب ابراهیم و زره سازی که شغل جناب داود (علیهم السلام) بود و غیر اینها که بر متنبع، پوشیده نیست و چون منفعت عاید به عابد از صاحبان این علوم محدود و موقت و دنیوی و بی ثبات و مقدمه از برای تحصیل معرفت و علم به تکالیف و عمل به آنها است، بلکه در مقابل عوض و مزد است، پس احترام آنها از این جهت به مقدار آن منفعت است و اما نفعی که از علما دین می رسد، پس خود به نفسه مطلوب و محبوب و ثابت و باقی و سبب نجات از مهالک دنیوی و برزخی و اخروی و مایه نجات از آتش و دخول بهشت و بلندی درجات و رسیدن به مقامات عالیه و مناصب جلیله و دخول در زمره شفعا و صفوف خلفا انبیا و اوصیاء (علیه السلام) است، پس آنچه از ایشان می رسد چیزی است که تمام احتیاج همه خلایق در همه اوقات به او است و بی آن نتوان در کرده انسان محسوب شد. بلکه دانستی رشته تعیش و زندگی بی آن گسسته است و بعد از آن تدبر در این و دانستن آن که وجود ایشان سبب صرف بلاهای عظیمه و رسیدن الطاف خفیه و جلیه الهیه است. معلوم خواهد شد بزرگی مقام عظمت قدر و منزلت علما چه اگر خیر علما سنجیده شود به قدر محسوس و مقام نسبت نخواهد رسید، پس چگونه رواست که به اندازه آن جماعت معظم و محترم نباشند خداوند شعور و بینشی عطا فرماید، که به توان میان نفع و ضرر و خیر و شر فرق گذاشت.
فصل دوم: در بیان حقیقت معنی تعظیم و شرح آن و اقسام احترام و توقیر در هر جا که از جانب شرع انور تکلیف به آن شده و بایست از عهده آن برآمد.
بدان که تعظیم را چهار مرتبه و محل است. و در هر یکی از آن مراتب برای او احکام و لوازمی است، که بایست آن را معلول داشت و گرنه حقیقت تعظیم صورت نگیرد بلکه در بعضی از اقسام قرین نفاق و مصداق شقاق خواهد بود.
اول: تعظیم به مال به مقدار استحقاق و قابلیت معظم و مراد از آن بذل موجود از مال و صرف آن است در آنچه متعلق به معظم است، به نحوی که شایسته او است و احترام و توقیر در آن باشد از قبیل هدایا و تحف که رعایا و زیردستان برای سلاطین و اشراف می برند و در آن ملاحظه اندازه خود و شأن و مقام آنکه نزد او می فرستند می کنند و مثل خلعتها و جایزها و نشان که حال معلول سلاطین است از جانب آنها به اهل قلم و سیف به مقدار خدمت و رحمت آنها که به سبب آن مستحق تعظیم شدند، پس اگر شخصی از رعایا با قدرت بر آوردن طبقی از میوه مرغوب به رسم هدیه برای سلطان چند عدد میوه گندیده کرم خورده را در دست گرفته به طرف سلطان بیندازند و مستحق تعذیب و اهانت خواهد شد. پس در تعظیم به مال بایستی ملاحظه شود، مقدار مال از کمی و زیادی و کیفیت آن از بدی و خوبی و کیفیت دادن و استعداد خود و اندازه مقام شخص معظم که به اختلال یکی از این ارکان با تمکن دادن مال اهانت و تحقیر است و تمیز موارد آن از غیرش در غایت وضوح است و در اخبار تقسیم زکات اشاره به این مقام شده، که از قبیل جو و گندم و مویز و خرما را به فقرا و مساکین و شتر و گاو و گوسفند را به اهل حیا و تعفف دهند.
دوم: تعظیم به جوارح بدنیه چون استقبال در هنگام دخول بلد و مشایعت در حال خروج و برخواستن در وقت ورود و مراجعت و نشستن بی اذن و پیش نیفتادن از او زمان سیر و بلند نکردن صدا و در نزد او و پیشی گرفتن در وقت تکلم؛ چنانچه به بعضی از اینها اشاره شده در کتاب و سنت و در فصل آینده خواهد آمد و این نوع از تعظیم به حسب اوقات و اشخاص و بلاد و احوال مختلف می شود و آنچه در هر عصر دایر و شایع شده متنبع است مادامی که مخصوصا در شرع از آن نهی نشده باشد، چون رکوع و سجود به جهت انسانی به قصد تعظیم او بلی اگر ترک آن قسم به سبب هتک عرض و ریختن آبروی شخص شود، باید ترک نشود چه حفظ عرض مثل حفظ دم است در لزوم مراعات آن به قدر امکان و در اینجا تفصیلی است که ذکر آن مناسب کتاب نیست.
سوم: تعظیم به زبان و توقیر در بیان به ذکر صفات جمیله و افعال حمیده موجوده در معظم با ملاحظه بیرون نرفتن از اندازه که شیوه غلات است و نکاستن از مقدار موجود از آن که سجیه و عادت مقصرین و تبعه عزی و منات است، در مجالس و محافل که شایسته و سزاوار است و سبب برانگیختن فتنه و زیادی عناد و حسد نخواهد شد، چه چیز جزئی که مورث شرور و قبیح و مذموم است و از این نوع بردن نام او به تعظیم در حضور و غیبت است.
در کافی از جناب کاظم (علیه السلام) مروی است که: چون مرد حاضر است او را به کنیه اسم ببر و چون غایت است اسم او را ذکر کن و همچنین در عنوان مراسلات و در مقام شرح حال ما نقل کلام او در تصانیف چه قلم نایب زبان و ترجمان جنان است.
چهارم: تعظیم در قلب یعنی بزرگ دانستن و بزرگ دیدن و به بزرگی یاد کردن و به بزرگی یاد گرفتن شخص معظم را در سویدای قلب و مطموره دل که از روی آن جوارح خاشع و اعضاء متحرک شده در غایت سهولت در مقام ادای تکالیف گذشته خود بر آیند و از بهترین اموال به آسانی دست بردارند، پس اگر بزرگ دید او را بالنسبه به غیر یعنی ظهور آثار بزرگی و همیت او را در غیر مشاهده کند و خضوع و دلت و مقهوریت غیر را در نزد جلال او به بیند، بی پی بردن از این به ذلت و خواری خود و بزرگی و قهاری آن بر او مثل آن که کسی تصور کند شوکت و جلالت پادشاهی را که از رعایای او نیست و از حیطه فرمان و قلمرو حکم او بیرون است یا اگر هست سلطان را عالم به احوال و اطوار خود نداند، یا اگر داند در خود چیزی نه بیند که سبب رنجش خاطرش باشد، یا آن که بزرگی او گاهی چون برق خاطف از قلبش بگذرد بی استقرار و ثبات یا آن که با بقا و تمکن بنا نگذاشته بر بزرگ گرفتن او در نزد خود و تن به زیر بار عظمت او در آوردن چه در جای خود مقرر است که اقرار و تصدیق قلبی به توحید یا نبوت یا ولایت یا امثال آنها غیر از تسلیم و گردن نهادن در زیر حکم است که یکی از چهار رکن ایمان قلبی است در جمیع این مراتب آثار عظمت از قلب ظاهر نشود و با اجتماع این درجات از تذکر معظم قلب خاضع و بدن خاشع، بلکه بزرگی گاهی به جایی رسد که از تصور آن اعضاء مرتعش و رنگ آن متوقف است بر علم به بزرگی و عظمت از روی برهان تمام و شاهد صدق وجدان و این برای آنان که مبانی دین و ایمان و پایه امر سلوکشان با ابناء زمان بر کلمات ناقصه این و آن و مدار حرکات و سکناتشان بر خلاف طریقه و میزان است هرگز میسر نشود؛ چنانچه مشاهد است که اکثر خلایق اسم مبارک خداوند و رسول و ائمه (علیهم السلام) را در هر مقام لغو و پست و بر هر چیز خوار و زشتی می برند؛ بلکه در ذکر آن اسامی در جای مطلوب اصلا تغییری در حالتشان پیدا نمی شود؛ با آنکه در کلام مجید است که مؤمنین آنانند که چون نام خداوند برده شود قلبشان هراسان شود.
حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به ابوذر فرمود: ای ابوذر که در سینه تو جلال و بزرگواری خداوند عظیم باشد و خداوند را که سبک یاد نکنی چون نادانان که سگ را دیدند می گویند: خدایا او را خوار کن و چون به خوک برخوردند، می گویند: خدایا او را خوار کن و در تغییر حالات ائمه (علیهم السلام) هنگام ذکر خدا اخبار بسیار وارد شده بلکه رسیده که چون جناب صادق (علیه السلام) اسم حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) می برد گاهی سرخ می شد و گاهی زرد و سر مبارک را به جانب زمین میل می داد تا به حدی که نزدیک می شد که به زمین برسد.
و بالجمله تحصیل این مرتبه از تعظیم بالنسبته به هر کس که امر به تعظیم او شده سایر مراتب تعظیم بی فایده و لغو است؛ بلکه صاحبش در زمره منافقان محسوب است. چه کسی را به بزرگی یاد کردن به زبان با کوچک دانستن و حقیر شمردن او در دل حقیقت معنی نفاق است؛ چنانچه خدای تعالی می فرماید: یقولون بالسنتهم ما لیس فی قلوبهم(138) می گویند به زبانهای خود چیزی را که در دل ایشان نیست و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: که اگر خشوع اعضا پیش از خشوع قلب شد. پس او در نزد ما منافق است و صاحب این مقام از تعظیم دارای تقوی قلب است که خداوند به آن اشاره فرموده: و من یعظم شعائر الله فانها من تقوی القلوب(139) چه قلب را بی ملاحظه جوارح و نظر به تکالیف آنها تقوایی است خاص، چون پرهیزکاری از کفر و شرک و نفاق و حسد و ریا و عجب و غرور و کبر و قساوت و حب دنیا و ریاست و جاه و حرص و طمع و آراستگی به اضداد اینها از ایمان و تواضع و اخلاص و رقت و زهد حقیقی و بغض دنیا و ریاست و یاس و نرمی و امثال اینها و تعظیم شعائر خداوند از جمله اینهاست، یعنی تعظیم آن از تکالیف قلبیه است، نه مجرد خشوع اعضا و ثناء نیکو و بذل مال اگر چه اینها از تعظیم به قلب منفک نشوند غالبا، پس مقدم بر همه پیدا کردن این مقام است وگرنه تحصیل بر به جا آوردن مراتب سابقه به عزم تحصیل این مقام؛ چنانچه در اخبار بسیار اشاره به آن شده، برای تحصیل اخلاق به مشقت و تکلف رفتار کند. نزدیک می شود که حلیم گردد و در باب زهد نیز چنین فرمود و شاید مدح تباکی بر جناب سیدالشهداء نیز از این جهت باشد اگر چه در آن احتمال دیگر می رود و از این کلمات ظاهر شد مراتب توهین و تحقیر و این که او را نیز چهارده درجه است، چه اگر بزرگی، مستحق خلعت نفیس را، جامه کهنه دهد تحقیر او کرده یا به آن خادم که مهمات عظیمه او را انجام داده فحش گوید توهین کرده یا در نزد بزرگی پای خود را دراز کند یا بخوابد تضییع حق او کرده، یا در قلب، بزرگی را کوچک شمرد تصغیر کرده او را، پس اقسام توقیر و تحقیر و تعظیم و تصغیر به ملاحظه انفراد آنها و اجتماع بعضی با بعضی به شانزده رسد و با تامل در آنچه گفتیم مراتب بزرگی و کوچکی و خوبی و بدی و حکم هر یک از آنها فی الجمله ظاهر می شود و برای مقصود زیاده از این محل شرح و تفصیل نیست.
فصل سوم: در تفصیل تعظیم علماء و مومنین و شرح سلوک و معاشرت با ایشان بدان که طریق معرفت و کیفیت سلوک با جماعت اهل علم از چند راه است.
اول: به دست آوردن آنچه معمول و دایر است در میان مردم در رسوم مراوده زیر دستان با بزرگان و اعیان در هر بلد و در هر عصر با ملاحظه مخالف نبودن آن با قوانین شرع و چون در تحت میزان معینی نیست، پس در صدد ظبط و جمع آن شایسته نیست، بلکه حصر و تعداد آن خالی از تعذر نیست، لهذا موکول می شود بر ملاحظه طریقه عقلاء و ارباب کمال و آداب که مرجعند در امثال این که از شرع تکلیف به آن شده بی بیان کیفیت، تفصیل آن و اگر شده از باب ذکر بعضی از اقسام است نه آنکه در مقام استقصاء و حصر جمیع آنها بر آمده.
دوم: پیدا کردن آنچه در کتاب و سنت است در کیفیت سلوک مردم با انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) و چگونگی تعظیم ایشان چه از اخبار متواتره که به بعضی از آنها اشاره شد، ظاهر می شود که علماء، خلفاء و نواب و جانشین ایشانند، در هر حکم که معلوم نشد که از خصایص ایشان علما شریکند و همچنین آنچه در باب کعبه مشرفه وارد شده زیرا که فرمودند: مؤمن حرمتش بیش از کعبه است، پس لا محاله در لوازم احترام و آداب تعظیم با او شریک خواهد بود.
سوم: تفحص نمودن در آنچه در کتاب و سنت است در بیان آداب معاشرت فرزندان با پدران چه فرموده اند که معلم خیر به منزله والد است و قائم مقام او است؛ چنانچه مشروحا بیاید.
چهارم: اخبار مخصوصه که در آن ذکر آداب معاشرت با ایشان شده و ما آنچه از این سه را به دست آوردیم، اشاره می کنیم اگر چه از اسباب این کار اندکی به دست داریم، پس می گوییم که عمده آن سی ادب است یا ایهاالذین امنوا لاتقدموا بین یدی الله و رسوله(140) و این تقدم گاهی در احکام است به این که اطاعت نکنند، امر و نهی خدا و رسول را، یا آن که بطوری که فرموده عمل نکنند و گاهی در رأیت هنگام مشورت که نبایست پیش از منکشف شدن رای مبارک اطهار رای و اعتقاد کنند و بیان صلاح و فساد نمایند؛ چنانچه عادت جماعتی از منافقین بود که در وقت پیش آمدن حادثه از قبیل رفتن به جهاد و کشتن اسیر و حرکت به جانبی پیش از ظهور رای نبوی فضولی می کردند و خیالات شیطانیه خود را اظهار می نمودند و گاهی در صورت است که بایست زمان مرافقت در سیر و عقب بیفتند و این هر سه قسم از تقدم منهی است و ارباب عقول آن را بالنسبه به اشراف و اعیان خود ملاحظه می کنند.
در تفسیر عیاشی از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروی است که: چون ابراهیم (علیه السلام) خواست که از ملک، پادشاه قبطی بیرون رود پادشاه برای مشایعت با او بیرون آمد و در عقب آن جناب راه می رفت به ملاحظه تعظیم و احترام و هیبتی که از آن حضرت بر دلش افتاد، پس وحی رسید که در پیش روی سلطان جبار متسلط راه مرو بلکه او را مقدم دارد در پشت سر او راه برود و او را معظم بدار، پس حضرت ایستاد و گفت به پادشاه که مقدم شو که خدای من در این ساعت به من وحی کرده که تو را معظم بدارم و در پیش روی خود بیندازم و خود را در عقب راه روم به جهت تعظیم تو، ملک گفت: چنین وحی کرده فرمود: آری، گفت: شهادت می دهم که خدای تو مهربان و حلیم و کریم است و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت کرده در تفسیر (بالوالدین احسانا(141) که فرمود: پیش نیفتید در پیش روی والدین ولکن در بعضی اخبار وارد شده که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) زمان راه رفتن صحابه را پیش می انداختند و می فرمود: بگذارید پشت سر را برای ملائکه و این منافاتی با حکم سابق ندارد، چه پیش افتادن به امر آن جناب به ملاحظه مصلحت مذکوره عین ادب و پیشی نگرفتن در امر و نهی است، که رعایت آن مقدم بر جمیع است و سید مرتضی در کتاب غرر نقل کرده که کسی دید که کثیر غره که یکی از شعرای محبین اهل بیت (علیهم السلام) بود سواره می رفت و جناب باقر (علیه السلام) پیاده سیر می نمود، پس به او گفت: آیا سوار می شوی که حال آن که ابوجعفر (علیه السلام) پیاده است گفت: آن جناب مرا به این امر کرده است و من در طاعت او باشم در سواری بهتر است از معصیت کردن من آن جناب را به پیادگی.
دوم: بلند نکردن صدا در نزد او چنان چه خداوند می فرماید: یا ایهاالذین آمنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون؛ ان الذین یغضون اصواتهم عند رسول الله اولئک الذین امتحن الله قلوبهم للتقوی لهم مغفرة واجر عظیم(142)
ای کسانی که ایمان آورده اید، صدای خود را از صدای پیامبر بلندتر مکنید و همچنان که با یکدیگر بلند سخن می گویید با او به آواز بلند سخن مگویید، که اعمالتان ناچیز شود و آگاه نشوید و کسانی که در نزد پیامبر خدا صدایشان را پایین می آورند همانهایند که خدا دلهایشان را به تقوا آزموده است. آنها راست آمرزش و مزد بسیار. شاید فقره اول ذکر ادب است در مقاسم سخن گفتن آن جناب و سئوال و جواب با ایشان که باید کرد، مقدار بلندی آواز آن حضرت را تا آن که هنگام جواب به درجه آواز خود را پست نماید و فقره دوم، در مقام ذکر ادب است با حضرت نبوی، هر چند ساکت باشد که بایست از میزان بلندی صدا که متعارف است در میان خلق هنگام گفتگوی با یکدیگر یا ندا کردن بعضی، بعضی را پست تر باشد و حاصل این دو نهی آن که در مجلس مقدس نبوی باید آواز خود را از آواز آن جناب و از دیگران پست تر کرد، چه آنکه سخن گویند، یا نگویند، بلکه اگر مقام گفتن نیز نباشد. مثل آن که کسی در روضه مطهر نبی یا یکی از اوصیاء او (علیهم السلام) حاضر شود که باید همین ادب را در مخاطبه با ایشان به سلام و غیر آن ملاحظه نمایند.
چنانچه شیخ کلینی از جناب باقر (علیه السلام) روایت نموده که: چون عایشه مانع شد که حضرت مجتبی (علیه السلام) را در روضه مطهره دفن کنند و گفت نمی گذارم او در خانه من دفن شود؛ پرده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دریده شود، حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) در جواب او کلماتی فرمود: که از جمله آنها آن خداوند نهی کرده از آن که آواز در خدمت آن حضرت بلند کنند و فرمود (یا ایهاالذین آمنوا الخ(143) و سوگند یاد می کنم که، برای پدر خود و عمر نزدیک گوش حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) کلنگها بر زمین زدید و حال آن که حق تعالی می فرماید: (ان الذین یغضون(144) الآیه و به تحقیق که اذیت رساند پدر تو و فاروق او، به حضرت رسالت به سبب نزدیکی خود به او و رعایت نکردند در حق آن حضرت آن چه خدا امر کرده ایشان را به او بر زبان پیغمبر خود؛ زیرا که خدا حرام گردانیده از مومنان بعد از مردن ایشان، آنچه حرام گردانیده از ایشان در حیاتشان.
شیخ صدوق (علیه السلام) در کتاب من لا یحضر و خصال از جناب سجاد (علیه السلام) روایت مبسوطی نقل کرده در بیان صاحبان حقوق بر انسان کیفیت ادای هر صاحب حقی و در آنجا مذکور است که از جمله حق مربی علم تعظیم و توقیر او است در مجلس او و این که بلند نکنی بر او آواز خود را و چون از خبر سابق و غیر آن معلوم می شود که، حرمت مؤمن بعد از وفات مثل حرمت او است در زمان حیات پس مراعات این در نزد قبورشان نیز باید کرده شود و در کافی مروی است از حکم بن عینیه که گفت: پدرم خانه بر من وقف کرد. پس آن را قبض کردم آنگاه از برای او فرزندانی شد بعد از آن پس خواست آن خانه را، از من بگیرد بر آنها وقف کند، پس پرسیدم از حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) از حکم این مسئله و او را خبر دادم از واقعه پس فرمود: خانه را به او مده گفتم پس پدرم با من مخاصمه خواهد کرد، فرمود: تو هم با او مخاصمه بکن و آواز خود را بلند مکن بر آواز او. و شیخ عیاشی و دیگران روایت کرده اند از جناب صادق (علیه السلام) که فرمود: آواز خود را بر آواز پدر و مادر خود بلند نکنید.
سوم: آن که چون بر عالم وارد شود؛ در نزد او جماعتی باشند او را در تحیت امتیاز دهد؛ چنانچه کلینی از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت نموده که از حق عالم آن است که هر گاه بر او داخل شدی و در نزد او جماعتی است، پس سلام کن بر همه آنها و او را به تحیت امتیاز ده و قریب به این مضمون در خصال از آن جناب روایت کرده.
چهارم: آن که با طهارت داخل خانه ایشان شود، چه گذشت که خانه علماء از خانه هایی است که خداوند امر فرموده به احترام و تعظیم آنها در کلام خود (فی بیوت اذن الله ان ترفع(145) و بی طهارت تعظیم خانه صورت نگیرد و در اخبار استحباب وضو برای دخول مسجد به جهت آن که خانه خداست نیز اشعاری است به این مطلب و همچنین برای طواف و احترام کعبه که مومن افضل است از او؛ بلکه این حمزه تصریح فرموده که هر مکان شریفی به مسجد ملحق است و فقیه جلیل شیخ جعفر نجفی رحمه الله فرموده که قوی است قول به رجحان وضو برای دخول در هر مکان شریفی با اختلاف مراتب آنها به قصد تعظیم شعائر؛ مثل قبه های شهداء و محل علماء و صلحاء مرده و زنده و گذشت که ملائکه در محضر علماء بالهای خود را پهن می کنند و بالهایشان را از آنجا تا آسمان به هم پیوسته و بی طهارت شایسته نیست ملاقات ایشان، چه ایشان از بوی دهن و چرک زیر دندان و ناخن متاذیند، چه رسد به خباثت باطنی از قبیل جنابت و حیض و امثال اینها؛ بلکه گذشت که مجلس علماء روضه ای است از روضه های بهشت و حضور در آنجا با قذارت نفسانی سزاوار نیست.
شیخ مفید و صفار و کشی روایت کرده اند که ابوبصیر در حالت جنایت بر حضرت صادق (علیه السلام) داخل شد، پس حضرت به تندی به او نگاه کرد و فرمود: آیا ندانستی که خانه های پیغمبران و اولاد پیغمبران را جنب داخل نمی شود و ظاهر است که علماء اولاد حقیقی پیغمبرانند چه دانسته شد که میراث ایشان به اینها رسیده.
پنجم: آن که در محضر عالم بنی اذن او ننشیند و این ادب در اصحاب ائمه (علیهم السلام) شایع و مرسوم بود؛ چنانچه مخفی نیست؛ بر کسی که سیر در احوال ایشان کرده باشد، بلکه صدوق در عیون از ابوالحسن علی بن میثم که در حق او گفته کسی داناتر نبود از امر ائمه (علیه السلام) و اخبار ایشان از او روایت کرده که حمیده مصفا مادر جناب کاظم (علیه السلام) کنیزی از اشراف عجم خرید که اسمش تکتم بود و او بهترین زنها بود در عقل و دین و تعظیم سیده خود حمیده مصفا حتی آن که نه نشست در نزد او از زمانی که مالک شد او را به جهت احترام و اجلال او و ایشان مادر جناب رضا (علیه السلام) است و اگر این قسم پسندیده نبود البته او را منع می کرد.
در علل الشرایع در خبری طولانی مذکور است که، ابوحنیفه بر جناب صادق (علیه السلام) داخل شد، پس سلام کرد و حضرت جواب داد؛ سپس عرض کرد اصلحک الله آیا اذن می دهی بنشینم، پس حضرت رو کرد به اصحاب خود و حدیث بر ایشان نقل می کرد و بر او التفاتی نفرمود، پس مرتبه دوم و سوم اذن خواست، پس اعتنایی به او نکرد او بی اذن نشست؛ سپس میان او و حضرت سخنان بسیاری گذشت و در آخر کلام خواهش کرد که بنویسد به اصحاب خود که در کوفه اند در بد نگفتن به فلان و فلان فرمود: میان من و کوفه چه قدر است از فرسخ، عرض کرد: بی احصاء فرمود: میان تو و من چه قدر است، عرض کرد: هیچ، فرمود: تو داخل شدی بر من در منزل من، پس اذن خواستی از من در نشستن سه مرتبه و اذن ندادم پس نشستی بی اذن من محض خلاف کردن با من چگونه اطاعت می کنند آنها مرا و حال آن که ایشان در آنجایند و من در اینجا؛ و سید فضل الله راوندی در دعوات خود روایت کرده از امام محمد تقی (علیه السلام) که شخصی از اصحاب رضا (علیه السلام) مریض شد آن جناب او را عیادت کرد، پس به او فرمود: چگونه می یابی خود را گفت، مرگ را بعد از تو دیدم و غرض از آن شدت مرضش بود که دید، پس حضرت فرمود: چگونه دیدی او را گفت: سخت و دردناک، فرمود: ملاقات نکردی مرگ را، آنچه دیدی چیزی است که مرگ به سبب آن خود را به تو نشان داده و شناسانده به تو پاره از حالات خو را، جز این نیست که مردم دو نفرند(146) راحت شده به سبب مردن، یا دیگران به جهت مردن او به راحت افتادند، پس تازه کن ایمان خود را به خداوند و ولایت، تا راحت شوی پس چنین کرد آن مرد گفت: یابن رسول الله، اینک ملائکه پروردگار منند و با تحیت و تحفه ها سلام می کنند بر تو، ایشان ایستاده اند پیش روی تو، رخصت ده ایشان را در نشستن، حضرت فرمود: آیا آمدند ملائکه پروردگار من پس به مریض فرمود: بپرس از ایشان که مامورند به ایستادن در حضور من، مریض گفت پرسیدم چنین اعتقاد دارند که اگر حاضر شوند در نزد تو هر چه خداوند آفریده از ملائکه هر آینه می ایستند و در محضر تو و نمی نشینند تا ایشان را رخصت دهی چنین امر کرده ایشان را خداوند عزوجل پس آن مرد چشمهای خود را به هم گذاشت و گفت (السلام علیک یابن رسول الله همچنین شخص جناب تو مصور است برای من با اشخاص محمد و ائمه بعد از او صلوات الله علیهم، و جان را تسلیم نمود.
ششم: آن که در پی روی او بنشیند چنان چه کلینی و صدوق در کافی و خصال از حضرت امیر (علیه السلام) روایت کرده اند که از جمله حقوق عالم آن است که بنشینی در پیش روی او و ننشینی در پشت سر او.
هفتم: آن که از او زیاد سؤال نکنند؛ چنانچه در آن حدیث مذکور است که فرمود از او زیاد سوال مکنید.
هشتم: آن که چون اعراض کند اصرار نکنی؛ چنانچه در همان خبر است.
نهم: آن که، چون از بیان و سخن گفتن کسل و فرسوده شود و جامه او را نگیرد؛ چنانچه در آن حدیث مذکور است و شاید گرفتن جامه کنایه از الحاح در گفتن باشد. یا نظر به آنچه مرسوم است که صاحب حاجت دامن آن که حاجتش به اوست می گیرد، اگر خواست از او کناره کند و از مجلس برخیزد و اما استحباب تعلق و چنگ زدن به جامه کعبه و خواندن دعا در آن حال پس منافاتی با این ادب ندارد چه الحاح و مبالغه در دعا و مسئلت و آنچه از لوازم او است، از اعمال دست و چشم و سایر جوارح که همه از آثار بندگی و اعتراف به ذلت است محبوب و مرغوب است و در اخبار معتبره است، که خداوند ناخوش دارد و الحاح کردن بعضی مردم بعضی را در مسئلت و الحاح را در سئوال برای نفس مقدس خود دوست دارد.
دهم: آنچه در آن خبر است، که به چشم و دست به او اشاره نکن؛ یعنی در مقام فهماندن مقصود چه فهماندن مطالب ابتدا یا در مقام جواب گاهی به گفتن است و گاهی به اشاره به چشم و دست و سر، که اگر مقام انکار است آنها را اندکی بالا می کنند و اگر مقام تصدیق است اندکی فرود می آورند و از کوچک به بزرگ جز تقریر به زبان خلاف ادب است، مگر آن که معذور باشد؛ مثل آن که در نماز باشد یا از او بزرگتر کسی در مجلس باشد که سخن گفتن در نزد او روا نباشد؛ و اشاره به چشم در این مقام غیر آن قسمی است که بر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) حرام بود و از خصایص آن جناب بود چه مراد از آن اشاره کردن به چشم است به مهاجی مثل زدن و کشتن نجوی که مخالف باشد با آنچه از آن ظاهر می شود؛ یعنی در دل گیرد خلاف آنچه را که از اشاره ظاهر می شود و این را نوعی از خیانت دانستند که با منصب نبوت مناسبتی ندارد.
یازدهم: آنچه در آن حدیث شریف است که مگو یا زیاد مگو که فلان چنین گفته و فلان، چنین گفته، به خلاف قول او ظاهر است که، در این سخن اشاره است به بطلان و ضعف قول عالم و نسبت او به خطاست.
دوازدهم: آنچه در خبر خصال است، که سر او را افشا نکنی و مراد از سر آن چیزی است که آن را به او بسپارد که اظهار نکند، چه از مباحات باشد یا معایب یا مناقب به جهت بیم مفسده بر آشکار شدن آن یا به جهت شکسته نفسی و می شود که به او سپرد اما آن چیز خود از اموری است که بنای آن بر سر اخفاست، در نزد هر که باشد.
سیزدهم: آنچه در آن خبر و حدیث ذکر حقوق حضرت سجاد (علیه السلام) است، که در نزد او کسی که را غیبت نکنی و معلوم است که، اگر چه غیبت از محرمات است. ولکن در ارتکاب آن در محضر عالم مخالفت فرموده او خواهد شد چه حرمت آن به توسط و نهی او معلوم شده؛ چنانچه ارتکاب معاصی تضییع حقوق ائمه (علیهم السلام) است.
چهاردهم: آنچه در حدیث حقوق است که، با کسی در محضر او سخن مگو.
پانزدهم: آنچه در آنجاست که چون کسی از عالم سئوالی کند، تو جواب مده تا آن که همان او جواب بگوید و در اخبار وارد شده که از علامات حماقت مرد آن است که، کسی از کسی سئوالی کند و او جواب بگوید.
شانزدهم: آن که در محضر او با کسی نجوی نکند؛ چنانچه در خبر خصال است و در مجمع البیان از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که فرمود: اگر سه نفر باشید دو نفر بدون رفیق سوم نجوی نکنند که این او را محزون می کند.
هفدهم: آنچه در خبر مذکور است که درصدد و جستجوی معایب او نباشد.
هیجدهم: آنچه در حدیث حقوق است که چون عالم را به بدی در نزد تو ذکر کنند، آن بدی را از او برگردانی و این میسر نیست مگر، به دانستن جهات خوبی و بدی افعال تا آن که آنچه گویند بعد از فرض راست بودن، حمل بر قسم اول شود و دانستن او از مهمات است برای هر کس چه بیشتر دشمنی ها و حسدها و کینه ها از ندانستن آن است.
نوزدهم: آنچه در آن خبر است که عیب های او را بپوشانی؛ یعنی اگر خود بر عیب او مطلع شدی افشا مکن؛ بلکه برای او جهات حسن پیدا کن به تامل تا بر خودت نیز پوشیده شود.
بیستم: آنچه در خبر خصال است که حفظ بکن او را در حضور و غیاب او شاید مراد از حفظ، حفظ دین و عقل و مال و عرض و بدن او باشد، پس اگر مطلع شد در حضور یا غیاب او بر چیزی که در آن ضرر بدن یا هتک عرض یا تضییع مال یا فساد عقل یا نقص دین او است بایست شر آن را از او برگرداند و شهید رحمه الله در منیةالمرید می فرماید: که چون شب با عالم به جایی می روی در پیش روی او برو و روز در عقب و متعین است پیش رفتن در جایی که حالش معلوم نباشد مثل زمین گل و باطلاق و حوض و مکان های خطرناک و اگر با او سخن می گوید در حال رفتن بایست پهلوی او باشد و ملاحظه سایه و آفتاب بشود در هر زمان که یکی از آنها مطلوب است و از این قبیل زیاد فرمودند و چون مستند به خبر نبود ذکر نکردم ولکن از مراعات حق مذکور همه آنها صورت خواهد گرفت.
بیست و یکم: آن که مدایح و مناقب او را ظاهر کنی.
بیست و دوم: آن که با دشمن او منشینی.
بیست و سوم: آن که با دوست او دشمنی نکنی و این هر سه حدیث در حقوق حضرت سجاد (علیه السلام) است.
بیست و چهارم: آنچه در خبر خصال است که اگر عالم را حاجتی پیدا شد از جماعت، حاضرین به جهت انجام آن خدمت پیشی گیرند.
بیست و پنجم: آنچه در خبر کافی و خصال است که ملول نشو از طول صحبت او پس به درستی که مثل عالم مثل نخل خرما است، که منتظر می شوی کدام وقت از او چیزی بر تو می افتد بدان که سخن مادامی که موافق طبع و بر طبق غرض و مقصود باشد نفس از شنیدن آن کلال نگیرد و عالم کامل هر زمان که به سخن گفتن در آید البته در آن فایده بسیاری در نظر گرفته، حتی در نقل کردن حکایات و امثال و چون اثر بعضی از آنها گاهی در آخر کلام ظاهر می شود بی خبر از رسوم گمان کند که سخنان بیهوده است، پس منفجر شود و اگر مقام عالم را به دست آورد و بداند که به نتیجه آخر خواهد رسید؛ البته در کمال شوق گوش دهد و هرگز از طول سخنش رنجش پیدا نکند.
بیست و ششم: آنچه در حدیث حقوق است که به سخنان او نیک گوش دهی و نیک توجه و اقبال کنی به سوی او.
بیست و هفتم: آن که چون عالم وارد شود در مجلس او برخیزد؛ چنانچه در محاسن برقی از اسحاق بن عمار، روایت کرده که گفت: گفتم: به جناب صادق (علیه السلام) کسی که از جای برخیزد برای تعظیم مردی؛ یعنی حکم آن چیست فرمود: مکروه است مگر از برای مردی و برای دین او.
بیست و هشتم: آن که در شستن دست بعد از طعام عالم را مقدم دارند؛ چنانچه در کتاب تعریف محمد بن احمد صفوانی که از خط شهید اول نقل شده مرویست که فرمودند: اول کس که پای را باید بشوید از چرک غذا شریفترین کسی است که حاضر می شود نزد تو و داناترین ایشان.
بیست و نهم: آن که در گفتار با او مخاصمه و مجادله نکند و معلومات خود را به او خرج ندهند؛ چنانچه در نهج البلاغه است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: لا تجعلن ذرب لسانک علی من انطقک و بلاغة قولک علی من سددک(147) قرار مده تیزی زبان خود را بر آنکه تو را سخنوری آموخت و بلاغت گفتار خود بر آنکه تو را مستقیم و به راه راست واداشت.
سی ام: آنچه در کتاب تحف العقول در خبر حقوق حضرت سجاد (علیه السلام) در ضمن حق مربی علم که بدانی که تو در آنچه او به تو القا می کند. رسول اویی به سوی کسی که تو را ملاقات می کند از اهل جهل، پس لازم می شود تو را نیکو رساندن از جانب او به ایشان و خیانت نکردن در ادای رسالت به این که کتمان یا زیاد و کم و تحریف کند و پاداری(148) کند در این رسالت هر گاه به گردن گرفته.
پوشیده نماند، که چون غرض از توقیر و تعظیم علما به آنچه گفته شد، زیاده بر ادای حقوق ایشان خیر بردن از ایشان است و آن خیر یا از کردارشان به دست آید و یا از گفتار و اول شروط انتففاع به گفتار برداشتن موانع رسیدن کلام است به گوش. دوم اصغا؛ یعنی گوش دادن و دل را حاضر داشتن در وقت رسیدن کلام به گوش تا داند که چه گفته، سوم ضبط آن در گنجینه دل و خزانه خیال، چهارم حفظ آن از زوال و نسیان و اگر متکلم غیر از انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) باشد و آنان که بایستی سخن ایشان را تعبدا شنیده باشد. شرط پنجم نقادی کردن آن کلام است به موازینی که برای صحت و سقم و حقیقت و بطلان کلام در دست دارد و آن مختلف است به حسب اختلاف آراء و مذاهب و حالات اشخاص و اوقات زمان ششم بنا گذاشتن بر عمل به آن است و کلام نافع را در هر یکی از این مراحل موانعی است که تا برداشته نشود به ثمر نخواهد رسید و شرح آن مناسب مقام نیست و منتفع نشدن اکثر انام از کلام حق به جهت نبودن آن شروط و رفع نکردن موانع است چه بسیارند که می شنوند و گوش فرا ندهند و چون از مجلس بیرون روند چنانند که خداوند فرموده حتی اذا خرجوا من عندک قالواللذین اوتوالعلم ماذا قال آنفا(149) منافقین از محضر نبوی چون بیرون می رفتند به یکدیگر می گفتند که آن جناب چه گفته بود.
و در محاسن برقی مروی است که جناب امیر (علیه السلام) که فرمود: در ضمن حق عالم که عقل خود را فارغ کنی برای او و فهم خود را حاضر کنی برای او و تیز کنی هوش خود را برای و چشم خود را جلا دهی برای او تبرک لذات و شکستن صولت شهوات و اگر گوش دهند به جهت بی اعتنایی و بی وقعی کلام در نزدشان و نداشتن اعتقاد و نفع در آن در دل نسپرند تا چون از آن محضر دور شوند، گویا چیزی نشنیدند و اگر بسپرند در مقام حراست آن بر نیایند به دستورالعمل اطبای دین تا دزدان طراران را نربایند و اگر حفظ کنند، مقصد از آن را عمل به آن نکنند، بلکه جمله از اغراض فاسده و خیالات شیطانیه قرار دهند و این علم خود ظلمتی شود که دل را فرو گیرد و از ساحت قرب براند دیگر چه جای امید نورانی شدن جوارح است به عمل، به توسط آن و هدایت یافتن از او دیگران و بسا باشد، که همین علم سبب کفر و هلاکت او شود، چه حق به گوشش رسیده و در دلش جا گرفته و اعتنایی به آن نکرده و این همان کبری است که اگر خردلی از او در دل باشد، صاحبش را به دوزخ کشاند، چنانچه در جمله از اخبار تصریح به آن فرمودند و خداوند می فرمایند:
ان السمع والبص