فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 7

سید نعمت الله حسینی‏

خواب دیدن آقای آیت الله مرتضی حائری که تعبیرش فوتش بود

یکی از دوستان بنام سید محمد تقی موسوی یزدی که به قول او اعتماد دارم در منزل امام خمینی در قم برایم نقل کرد که آقای قافی یزدی که از بزرگان علمای یزد و مدرس مدرسه شهیدین قم می باشند نقل کرد چندی قبل آیت الله آقای مرتضی حائری فرزند مرحوم آیت الله شیخ عبدالکریم حائری به من فرمود آقای قافی خواب عجیبی دیده ام و تعبیرش را نمی دانم و آن این است که شبی در خواب دیدم کسی نزد من آمد در حالی که چیزی در دستش بود مانند مته نجارها و سر تیز آن را گذاشت روی شقیقه من و فشار داد تا آنکه از طرف دیگر بیرون شد. در این هنگام من مشاهده کردم که از بدن و قالب خودم بیرون آمده ام و جسد خودم را که بیروح در کنار منزل افتاده بود می دیدم پس مرا بردند به طرف آسمان و در آسمان ائمه علیهم السلام و حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه را مشاهده و زیارت کردم پس از آن بیدار شدم آقای قافی فرمود: در خصوص آن سوراخ کردن سر و شقیقه ایشان چیزی و تعبیری به نظر نرسید تا آنکه آقای حائری پس از مبتلا شدن به سکته مغزی مغز ایشان را عمل جراحی کردند و در اثر همان عمل جراحی ایشان فوت کردند و در حین غسل مشاهده شد همانطوری که در خواب اتفاق افتاده بود برای برداشتن کاسه سر ایشان شقیقه آن مرحوم را از دو طرف سوراخ کرده بودند که جای آن آلت جراحی مانند سوراخی درسر و اطراف شقیقه معلوم و آشکار بوده.

خرج سفر مشهد آیت الله حائری به وسیله آیت الله میلانی از جانب امام زمان (عج)

آیت الله حاج شیخ مرتضی حائری (قدس سره) به قلم خود نوشته است: در بعضی از سالها گرفته حال بودم، شب در حیاط منزل خوابیده بودم در خواب دیدم کسی به من گفت: برو مشهد خرجت با آقاست.
در عالم خواب معلوم بود که مقصود امام زمان علیه السلام است ، نه علی بن موسی الرضا علیه السلام.
تابستان بود رفتم و شاید در حدود دو ماه و نیم در مشهد بودم، گاهی پولم تمام می شد، یک اسکناس مثلا در دالان مسجد گوهرشاد پیدا کردم، نزدیک به آمدن، یک ششم از کتاب وسائل الشیعه را که به خط خود مولف بود و از این جهت جنبه باستانی داشت و دارای نفاست بود که ازمرحوم آقای سید محمد حجت استاد که پدر زوجه اینجانب بود به زوجه من به ارث رسیده بود، به مشهد مقدس آورده بودم که به آستانه مقدسه بفروشم، در صدد فروش بر آمدم و آن کتاب را (در حدود) هزار و پانصد تومان فروختم و بهای آن را که مال زوجه ام بود ولی اجازه استقراض داشتم، بلیط قطار گرفته بودم نزدیک حرکت برای وداع به آستان قدس شرفیاب شدم و از آنجا مراجعت می کردم که از این پول دین خود را به مرحوم پسر عموی محترم آقای حاج حسینعلی دادگر بپردازم، منزل آن مرحوم بر سر راه منزل آقای حاج سید محمد عادی میلانی بود، ابدا خیال نداشتم به آنجا بروم در بین راه بطور شوخی با خود حدیث نفس می کردم و شاید مقرون به زمزمه بود که: ما نفهمیدیم خرج با آقا است چطور شد؟ اینکه من کم پول بشوم و از پول خانم بردارم و بعدا بپردازم، اینکه طرز خرج دادن نیست، دراین بین بدون هیچگونه ارتباطی بین این خیال و رفتن به منزل آقای میلانی، یک باره به نظرم رسید که سری به بیرونی آقای میلانی بزنم به این جهت که آقای آقا سید محمد حسن جزائری - فرزند بزرگ آقای حاج سید صدر الدین جزائری - را در آنجا ببینم و احوالی از ایشان بپرسم و خبر سلامتی ایشان را به والد محترمش ببرم من که رفتم بیرونی آقای میلانی حتی ننشستم، سید بزرگوار آقای جزائری خیلی محبت کرد و پس از آن آقای سید محمد علی پسر آقای میلانی و داماد آقای جزائری خیلی محبت کردند. من گفتم: من هیچ کاری ندارم فقط آمدم احوال آقای سید محمد حسن را بپرسم و خبر سلامتیش را به تهران ببرم.
این سادات کرام ما را رها نکردند، گفتند: الان آقا می خواهد بیاید، گفتم: من نمی خواهم به ایشان زحمت بدهم، دیدم از آن طرف آقا تشریف می آورد و علی الظاهر در وسط حیاط با معظم له روبرو شده و مصافحه و خداحافظی کردیم و من عجله داشتم که بروم قرض آقای دادگر رابدهم و بروم خط آهن، این سید بزرگوار پسر خاله، ما را رها نکردند و گفتند: با هم با شما به خط آهن می آئیم، من رفتم دینم را ادا کردم چون برگشتم دیدم آقایان نیز آمده اند در ایستگاه منتظرند من از ایشان تشکر کردم و خداحافظی نموده در کوپه خودم بودم نزدیک به حرکت قطار آقای آقا سید محمد علی پاکتی در دست من گذاشت و ابدا منتظر عکس العمل نشد شاید یک دقیقه به حرکت قطار نداشتیم و فرصت تعارف به من نداد و رفت و قطار حرکت کرد، من پاکت را باز کردم که مشتمل بر چند عدد اسکناس است که الان درست یادم نیست و مرحوم آقای میلانی مضمون بکری در آن نوشته بودند: که این وجه از طرف من یا مال من نیست که از کمی آن معذرت بخواهم و این سهم مبارک امام علیه السلام یا از طرف آن بزرگوار است.
تا به حال نشده است که کسی چنین عذر خواهی با من در دادن وجه بنماید آن وجه هر چه بود به اندازه مبلغی بود که با ادای دین پول کتاب خانم به مقدار رسیدن به منزل بود یاد دارم که پنج قران زیاد آمد که آنرا کرایه درشکه دادم تا آمدم به منزل صدای هاتفی که در خواب گفته بود: خرجت با آقا می باشد مطابق با واقع بود بدون آنکه علل و اسباب آن را قطعا یا احتمالا یاتوهما خودم آماده کرده باشم.
جمله ذرات زمین و آسمان - لشکر حقند پیدا و نهان
حتی تصمیمات و عزیمتها. من تصمیم داشتم منزل آقای دادگر بروم نه منزل آقای میلانی. من تصمیم داشتم با آقای میلانی ملاقات نکنم من تصمیم داشتم تنها به ایستگاه بروم همه تصمیمات صورت تحقق پیدا نکرد. (323) عرفت الله بفسخ العزائم و نقض الهمم.

عنایات و توجهات حضرت رضا به سید بحرینی

عنایات نهاوندی در کتاب راحة الروح از سید محمد موسوی خادم روضه مطهره رضوی نقل کرده که گفت: در سفری به زیارت ائمه عتبات سیدی صالح و عالم متقی در شهر کاظمین به من گفت: خوشا به حال تو که از خدام آستانه سلطان خراسان می باشی و خداوند به برکت آن حضرت امور دینی و دنیائی مرا اصلاح کرد زیرا که من در یکی از مدارس بحرین تحصیل علم می کردم با نهایت فقر و پریشانی با این حال روزی از مدرسه بیرون آمدم ناگهان نظرم به دختری افتاد که با کمال زیبائی از حمام بیرون آمد محبت و عشق آن دختر که دختر شیخ ناصر لولوی بود شب و روز مرا بیقرار و گرفتار کرد به حدی که از مطالعه و مباحثه باز ماندم تا آنکه جماعتی از بحرین عازم زیارت حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام شدند با خود گفتم علاج درد من در نزد آن حضرت است پس با آنها رفیق راه شده و در اول ماه مبارک رمضان وارد مشهد شدیم، شب حضرت را در خواب دیدم فرمود: در این ماه مهمان ما هستی و بعد از ماه تو را حاجت روا خواهم کرد چون ماه تمام شد به حرم مشرف شدم آن حضرت را وداع کردم و از حرم به قصد سفر حرکت کردم چون وسط خیابان سفلی رسیدم شخصی به اسم مرا صدا می زد نزد او رفتم گفت: الان خوابیده بودم امام هشتم را در خواب دیدم که به من فرمود: فلان طلبی که از وصولش ناامیدی ما آن را به تو می رسانیم به شرط آنکه یک اسب با ده اشرفی به آن کسی که بعد از خواب که بیرون رفتی و نظرت در اولین دفعه به او خورد بدهی و چون از منزل بیرون آمدم اولین نفر تو را دیدم پس بگیر حواله خود را از آن جناب، من آنها را گرفته و از شهر بیرون آمدم و در بین راه نیز تاجری دیدم که او را توقیف کرده و مانع از رفتن او شده بودند همان شب ورود من آن تاجر در خواب می بیند که حضرت به او فرمود اگر می خواهی از این گرفتاری نجات یابی پانصد تومان به سید بحرینی می دهی من ترا رها خواهم کردو در قیامت نیز شفاعتت می کنم. پس از توقیف در آمد و مرا تا اصفهان همراه خود برد و متکفل مخارجم شدو در آنجا هم صد اشرفی به من داد و من بعضی لوازم عروسی را آنجا خریدم و به بحرین آمدم و در مدرسه وارد شدم روز دوم دیدم شیخ ناصر پدر دختر به دیدنم آمد و افتاد پاهای مرا بوسید و گفت: در شب گذشته حضرت رضا علیه السلام را در خواب دیدم فرمود اگر شفاعت مرا می خواهی فردا به فلان مدرسه برو و سیدی که دیروز از زیارت من بازگشته دخترت را به او ترویج نما چون او ترویج آن دختر را از من خواسته است. پس دخترش رابه من عقد بست، پس از عروسی آن حضرت به من فرمود به نجف و کربلا و کاظمین برو و در آنجا باش تا دستور من به تو برسد و من اکنون منتظر دستور آن حضرتم. (324)