فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

درگاهی خاندانی کرمانی: دروغ مصلحت آمیز(822)

آقای مدیر! اجازه می خواهم که در موضوع این اقتراح بنده هم چیزی بنویسم.
اولا بنده تصدیق دارم که دروغ بزرگ ترین عامل انحطاط اجتماعی و مروج فساد اخلاق و مایه بی اعتمادی و شیوع تزویر و نفاق است و بزرگتر از نفاق و دورویی، مرض اجتماعی نبوده و نیست و از همین جهت است که نفاق همواره در کلام مجید در ردیف کافر، بلکه بدتر از او شمرده شده است، ولی در عین حال ساحت سعدی را هم منزه می دانم از این که دروغ گفتن را تحسین یا تجویز کرده باشد؛ بنابراین بایست اول موارد مختلفه دروغ گفتن و موجبات آن را شرح داد تا مطلب روشن شود و مقصود شیخ سعدی آشکار گردد.
دروغ بر چند قسم است که هر کدام از یک منشا دفع ضرر یا کسب منفعت ناشی می شود. ترس و طمع، جاه طلبی، رحمت و شفقت بر غیر عوامل دروغ اضطراری یا اختیاری هستند. دروغی که عامل آن بیم بر جان گوینده باشد و هم دروغی که مبنی بر حفظ حیات بی گناهی باشد آیا گناه است یا نیست؟ بایست قدری در این زمینه بحث کرد و علل اجتماعی آن را تشریح نمود تا مطلب قدری روشن تر شود.
هر ملتی که حریت اولیه بدویه خود را از دست داد و تمدن لایقی جای گزین آن نکرد، طبعا مبتلا به فساد می شود و حریت و مساوات از آن سرزمین رخت برمی بندد؛ خیانت، نفاق، استعباد، دروغ و دزدی سرلوحه دفتر اخلاقی آن ملت می شود.
در صدر اسلام مردم همه احرار بودند؛ شخص پیغمبر با اصحاب خود مشورت می فرمود؛ مطالب آن ها را - ولو به خشونت هم می گفتند - اصغا می فرمود مادام که مرتکب عمل خلافی که مضر به حقوق دیگری باشد نشده بودند، تعریض به آنها نمی فرمود لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی ضامن حریت افکار و عقاید بوده، اهل ذمه محفوظ و مصون از تعرض بودند؛ تظاهرات دینی سبب پیش رفت مطامع اشخاص نبود، چنان که از امثله ذیل مطلب آشکار می شود.
عبدالله بن ابی قبل از هجرت حضرت رسول به مدینه، در این فترت داعیه امارت یثرب را داشت و از طرف طایفه اش برای آن مقام ترشیح شده بود؛ تاجی هم بنا بود برایش بسازند. فروغ آفتاب رسالت بر آن سرزمین تابیده هر قدرتی را تحت الشعاع و مانند ستاره روز مستور و بی نور ساخت. عبدالله طبعا رنجیده، ولی چون عشیره و قبیله اش او را ترک گفته یکی بعد از دیگری مسلمان شدند، او هم ناچار مسلمان شد، اما گاهی حس حسد و خودخواهی، پرده شکیبایی را دریده قدری از غیظ درونی را ظاهر می ساخت ولی با همه این احوال تا آخر عمر مصون از تعرض بوده؛ حتی پیغمبر اکرم برخلاف رای و اعتراض خلیفه ثانی، مراسم صلاة بر جنازه اش را شخصا مجری فرمود.
در جنگ حنین در تقسیم غنایم پاره ای از تازه مسلمان های قریش بیش تر مورد توجه حضرت رسالت واقع شدند. یکی از مجاهدین سابقین شکایت نموده زبان عتاب گشود. پیغمبر فرمود: زبان شاکی جسور را قطع کنند. خلیفه ثانی فورا دست به خنجر برد، از طرف رسول مورد سرزنش شده علی علیه السلام مأمور اجرای امر گردید. به افزودن چند شتر بر سهم او زبانش را قطع فرمود. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در زمان امارت خود به شریح قاضی راجع به اسلحه زبیر داوری برد، یهودی طرف مقابل بود. شریح از امیرالمؤمنین بینه و شهود خواست؛ امام حسن و قنبر شهادت دادند: شریح گفت شهادت فرزند در مورد پدر و غلام در مورد مولایش موثر نیست. امیرالمؤمنین فرمود: من برای بیت المال اقامه دعوی نموده ام نه برای خود. این عمل می رساند که یهودی ذمی در مقابل مخاصمه با شخص اول اسلام، مساوات در حقوق داشته است و هیچ اضطرابی من باب قدرت و رعب از حکومت در مقام داوری نداشته و نیز مدلل می کند که دیوان عدالت در اسلام مخصوص تصفیه اختلافات بین مردم نبوده شکایت مردم از حکومت و شکایت حکومت از مردم هم در محاکم اصغا می شده است و دول اروپا و امریکا با هزاران فداکاری و تجربه در قرن 19 مدعی العمومی را وکیل دولت در دعاوی دولتی یا بر دولت و نظایر آن که جنبه عمومی دارد تاسیس کرده اند.
عصر حریت و عدالت اسلامی با شهادت امیرالمؤمنین سپری شد. معاویه تمام مصالح اسلام را فدای سلطنت استبدادی و نامشروع خود نمود؛ حریت و عدالت پایمال گشت؛ تهدید و تطمیع با کمال سختی حکم فرما شد؛ اولین مجاهد اسلام و قوام آن علی را تکفیر نموده بر منابر ناسزا گفتند اصحاب علی دچار تضییق شدند؛ حجر بن عدی که از اصحاب سر امیرالمؤمنین بود به واسطه امتناع از لعن و سب بر مولای خود زیر شکنجه با کمال سختی جان داد؛ زیاد بن ابیه در کوفه دژخیم قتال یاران علی شد حکومت استبدادی مطلق هر فساد اخلاقی را برای شهوت خود ترویج می نمود؛ چماق تکفیر اختراع و با کمال شدت به فرق احرار و متدینین و مردمان غیور کوفته، رشوه ها و شهریه های هنگفت به فرومایگان داده می شده؛ ظلم و اضطهاد، مردم را به استتار عقیده و ملازمت تقیه وادار و ملزم ساخت؛ حتی در وقت روایت حدیث بازای اسم علی، کلمات دیگری از قبیل مردی از قریش با ابو زینب و غیره استعمال می نمودند.
خلافت بنی امیه روی مظالم خود خراب شد. ایرانی های خراسان بنی عباس را روی کار آوردند. بنی عباس، اول منادی تشیع بودند داود بن علی بن عباس از بالای منبر خطابه در مسجد کوفه صریحا اعلان نمود که بعد از رسول خدا فقط علی بن ابی طالب و حسن بن علی و این مرد به حق، بالای این منبر رفته (و به سفاح برادرش اشاره نمود.)
مدتی نگذشت که حس رقابت بنی عباس را مجبور نمود همان تضییقات دوره اموی را نسبت به آل علی مجری دارند. ما از معترضین بر سعدی می پرسیم وقتی که امام علی النقی را اجبارا به بزم خلیفه مغرور عباسی آوردند و با کمال سختی مورد عتاب و تهدید قرار داده آیا بایستی صریحا عدم استحقاق خلیفه را اعلان نماید یا به تقیه رفتار کند.
اگر شما بودید چه می کردید؟
بشار بن برد و صالح بن عبدالقدوس برای انشاد یک شعر کشته شدند. ابن مقفع را برای مثل آوردن به دو بیت زنده پوست کندند، چرا؟ گناهش این بود که تظاهر به حب وطن نموده شعایر وطن خویش را تمجید کرده بود.
در عصر مأمون و معتصم که بالنسبه اوضاع بهتر و علوم رواج یافت و دولت را ابهت و عظمت بود، آزادی زبان و عقیده هم بیش تر حکم فرما بود. مامون نه تنها مانع انتقاد نبود، بلکه مجالس مستمره ای برای مفاوضات دینی و بحث در اصول و فروع تشکیل می داده و علم کلام و فلسفه و تمام علوم سایر عربی در آن عصر رواج تام یافت مامون و معتصم حتی از شنیدن ناسزا و هجو خود هم عصبانی نمی شدند؛ دعبل خزاعی هجوهای مختلفی از مامون گفت، من جمله در یک قصیده گفته بود:
قبران فی طوس خیرالناس کلهم - و قبر شرهم هذا من العبر(823)
(مرادش از دو قبر تربت رضا و مقبره هارون است) وقتی که هجوهای دعبل را به مامون خبر دادند و به او اظهار داشتند که را او می کشیم گفت: ابدا قتل انسانی برای این اغراض واهی روا نیست شما هم او را هجو کنید.
اشعار ذیل را در هجو معتصم سروده است:
ملوک بنی العباس فی الکتب سبعة - و لم تأتنا عن ثامن لهم کتب
کذلک اهل الکهف فی الکهف سبعه - خیار اذا عدوا و ثامنهم کلب
و انی لا علی کلبهم عنک رفعه - لانک ذو ذنب و لیس له ذنب(824)
وقتی نضر بن شمیل مامون را بر یک غلط ادبی واقف ساخت، بر خلاف بزرگان ما به جای این که حکم اعدامش را صادر کند، شصت هزار دینار (معادل یک صد و بیست هزار تومان) جایزه به او داد.
و در عصر ما نه تنها زورمندان، بلکه طلبه مدرسه هم از شنیدن خطای خود متغیر می شود و هر کس و ناکس میل دارد اقوال و اعمالش نمونه فضیلت و حکمت شمرده شود. ولی این آزادگی متدرجا به استبداد تبدیل یافت. خواجه تاشان هر عمل زشت و بد خلیفه وقت را ترغیب نموده خوش آمد می گفتند، مرض خود ستایی از مقام خلافت به مراتب زیردست هم سرایت کرده حق گویی و حقیقت مهجور و متروک گشت. برای تنازع و جلب منافع تهمت حربه قاطعی شد. شیعه را قرمطی می نامیدند؛ منصورها بر سر دار و شهاب الدین سهروردی به جرم دانش مقتول شد؛ صفت زشت مداهنه و تملق، عام البلوی و مرض مسری گشت کریمه تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر متروک، زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد دستور عمومی گردید. در این حال طبعا محیط با راست گفتن مساعد نبود؛ بنابراین در مملکتی که آزادی مشروع وجود نداشته باشد و حقوق انسانی رعایت نشود و مردم مجبور باشند در مقام کدخدای زواره و قاضی جوشقان هم (هر عیب که سلطان بپسندد هنر است) بگویند تا جان و مالشان محفوظ باشد، البته دروغ اول اضطراری و در مرتبه بعد برای جلب نفع یا خودستایی و مردم فریبی شایع می شود؛ سعی و عمل و فضیلت در چنین محیطی کم یاب می گردد.
در این جا خوب است قدری به احوال و اوضاع حکومت های ملل راقیه هم نظر انداخت.
استقلال فکر و عقیده، مایه سعادت ملل مزبوره گردیده ترس و تزویر بالعکس، سبب انحطاط امم مشرق است. حکومت های استبدادی هم که به دروغ شنیدن قانع شده خود را محبوب و قادر و جهان مطاع و عادل فرض می کنند، در عین حال دروغ گو هستند (کما تدین تدان) از همان دست که می دهند، واپس می ستانند و در ازاء سکه قلب متاع کاسد را دریافت می کنند.
ویلسن، رئیس سابق جمهوری آمریکا، در کتاب دستور ممالک متحده نوشته است از قول مورخین راجع به آزادی انگلیس و احترام قوانین در آن مملکت ملکه الیزابت که عصرش صبح سعادت ملت انگلیس است، به مأمورین دول دروغ می گفت، ولی به ملت خود یک دفعه هم دروغ نگفت.
بلی، روزی خواهد آمد که دروغ های دیپلماسی هم مطرود و مردود خواهد شد، اما وقتی که تمدن عالم گیر شد، آسیا و آفریقا هم هنر و علم و قدرت اروپا و آمریکا را دریابند. آن وقت مطامع سیاسی وجود نخواهد داشت و ملل همه مساوی و آزاد بوده محتاج به تظاهرات نخواهند بود.
باری غرض این بود که صفات خوب و بد، از مراکز عالیه به طبقات زیر دست سرایت می کند. هر ملتی که حکومت فاضله و با تفوی داشته باشد، طبعا راست گو و درست کردار می شود. حکومت نسبت به ملت باید به منزله پدر مهربان باشد.
چه بسیار شده است که پسر به پدر دروغ گفته، چرا؟ یا به واسطه بخل پدر یا سخت گیری بی موقع که هر دو ناشی از ضعف علاقه ودادی است و حتی در کتابی خواندم که واشنگتن موسس و قائد جمهوری آمریکا، هنگامی که کودک بود روزی در باغ پدرش قدم می زد؛ تبری کوچک در دست داشت؛ برای بازی و تفریح تبر را به درخت ها میزد اتفاقا نارنجی پیوندی از اثر یک ضربه شکسته، پیوند تباه شد. پدرش درخت را دید در مقام مواخذه پرسید که جسارت کرده و این درخت عزیز الوجود را شکسته است؟ بچه باغبان طرف سوء ظن بود. واشنگتن بعد از لمحه تفکر جلو آمده با کمال جرات گفت گناه کار منم. پدرش پرسید: نمی توانستی مخفی بداری؟ جواب داد: اول فکر کردم که بگویم کار من نیست، بعد یادم آمد که شما به من گفته اید دروغ مگو، از این جهت پیرامون دروغ نگشتم. پدرش روی فرزند را بوسیده گفت: هزارها درخت نارنج طلا هم که تلف بشود: در برابر راست گفتن فرزندم هیچ است.
خوش بخت فرزندی که در حجر پدر راست گو تربیت می شود و خوش بخت ملتی که سر و کارش با حکومت ودادی است، نه قهر.
بعد از مقدمات مزبوره تصور می رود دیگر ایرادی بر شیخ نباشد؛ خصوص موردی را که او گفته است و مثال آورده نهی از سعایت و سخن چینی است؛ آن هم برای حفظ حیات مظلومی که با دست از جان شستن هرچه در دل داشته است بر زبان آورده.
بلی اگر، حکومت عادل بود بی گناه را امر بکشتن نمی نمود؛ دشنام و طعن هم نمی شنید. وزیر نیکو نهاد و برای حفظ حیات بی گناه مجبور نمی شد که دشنام و نفرین را به استغاثه و استرحام تعبیر کند و پیغمبر فرموده است: انما الاعمال بالنیات و نیز فرموده است: الضرورات تبیح المحظورات به علاوه عقل سلیم هم به مدلول نص قدیم معترف است.
اما این که می گویند در موقع اضطرار همه کس به حکم عقل دروغ مصلحت آمیز را تجویز خواهد نمود لازم نبود شیخ مثال و قاعده ای برای این کار بیاورد، این ایراد ناشی از مجازپرستی امروزی محیط است که به تظاهر و ریا در هر کاری علاقه مند می باشند بر عکس نام زنگی کافور می نهند و دل به حرف خوش دارند؛ فاحشه را عصمت عفت نام می گذارند؛ کور را بصیر لقب می دهند؛ دزد را شیخ می خوانند، جبان را شجاع جاهل، را فیلسوف و ظلم را عدل و هر مفهومی را بر ضد آن اطلاق می کنند. و در هر حال مادام که آزادی مشرع موجود نباشد، دروغ گفتن و خدعه و تملق و فریب، دست از گریبان جامعه برنمی دارد؛ آزادی هم بعد از قرن ها استبعاد به صرف لفظ به دست نخواهد آمد: فرزندان راست گوی حکومت ها باشند، نه عبید مزور و مداهنه کار.
و باید دانست که سعدی در ایراد جمله دروغ مصلحت آمیز، وضع قانون و دستوری ننموده، بلکه از استقرار در موارد ابتدای عقلا استنباط نموده است و به عبارت دیگر مبتکر و مخترع نیست، مستخرج است و البته پیشوایان بزرگ و نفوس مهذبه جز در موقع ضرورت و اجبار از راستی انحراف نمی ورزند و تنها معرفت می تواند که عامه را هم به زیور صدق و تقوی آراسته نماید (انما یخشی الله من عباده العلمؤا) و در نتیجه تعمیم علم، آزادی مطلوب به دست خواهد آمد که منشا اصلی دروغ گفتن و هر صفت رذیله ای را زایل خواهد ساخت والا ملت غیر آزاد با ابتلا به رذایل و فساد اخلاق نه تنها از فضایل نفسانی محروم است، بلکه حیات مادی را هم متدرجا از دست داده؛ انقراض ابدی سرنوشتش خواهد بود.
در این جا مقاله خود را به این شعر نغز استاد بزرگ وار علامه طبسی، ترشیح و ترصیع می نمایم:
بخت بر گردد از آن قوم که کس نتواند - آن چه می بیند و می داند تقریر کند
باید دید آزادی را چه اشخاصی سلب کرده اند: حکومت؟ نه، روحانیت؟ خیر. این جهل عامه است که سبب سلب آزادی از خود و از عقلا یک جا شده است. مطلب واضح است؛ حکومت طرف دار تمایل عامه است. دانشمندان هم در میان جمعیت جاهل نمی توانند مصالح حقیقی را فاش بگویند، چرا که حفظ اعتبارات و شئون مادی خود را ناگزیر به سکوت یا هم دستی دیگران هستند و اگر معدودی مصلح و تقی و پارسا پیدا شوند، در گوشه خمول و انزوا متقاعد شده بدبین یا به قول نویسندگان کنونی منفی باف می شوند، چنان چه رباعیات خیام و غزل های حافظ بیش تر مبنی بر یأس و بی میلی به حیات است.
وقتی من در کتاب طغیان آسیا، تالیف ویکتور برار، نویسنده اجتماعی فرانسه جمله ذیل را خواندم، آسیایی ها عموما بودایی هستند یا به زبان و قلب و یا به قلب، بسیار از این نسبت تعجب کردم اما همین که در اشعار و اقوال عرفا و بزرگان ایران مطالعات دقیقه کردم، نظر نویسنده مشارالیه را تصدیق نمودم؛ مثلا این رباعی خیام:
گر آمدنم بدی به خود، نامدمی - ور زانکه شدن به من شدی، کی شدمی؟
آن به نبدی که اندرین دیر خراب - نه آمدمی نه بدمی نه شدمی؟
یا این شعر خواجه دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد و شعر دیگرش دهقان ازل کاشکی این تخم نکشتی. این مطالعات مرا به اصالت نظر نویسنده مزبور الزام نمود؛ اگر چه خیام و حافظ و عرفای ما شاید اصلا به اصول و عقاید بودا نظری نداشته، ولی تاثیر محیط جهل پرور و عدم تناسب اوضاع، آنان را مجبور کرده است که رو به نروانا یا فنای مطلق - که مطلوب بودا است - بروند و اصل در کار خراب هرچه خراب اولی تر منظور و مطلوبشان باشد. اشخاص فاسد، ولو معرفت پیدا کنند دزد با چراغ بوده به گمراهی عامه کمک می کنند. برای تنشیط صالح و نجات از طالح فقط و فقط تعلیم اجباری موثر است لاغیر، که ملتی از نو بسازد و حسن و قبح اشیا را طوری که ذاتی است به مردم بفهماند آن وقت شجاعت، صداقت، وفا، محبت و تمام صفات فاضله نشو و نما خواهد نمود و بدون آن، عیوب و مفاسد مشهوده روزافزون خواهد بود.

نثری: دروغ مصلحت آمیز(825)

کلمات و اشعار سعدی به قدری ساده و به فهم عامه نزدیک است که غالبا بعضی از ادراکات دقیق و تند - مخصوصا اگر صاحبان آن ادراکات یک رو و عصبانی باشند - در فهمیدن معنی آن کلمات از مقصود متکلم دور افتاده و یک معانی دیگر برای کلام قائل می شوند که به هیچ وجه آن معنی مقصود گویند نبوده است. به عقیده بنده شرحی که در شماره سوم مجله آینده در تحت عنوان فوق به قلم آقای دشتی مندرج شده، یکی از همین موارد است.
یکی می گوید: به عقیده من شراب خوردن بهتر از تریاک کشیدن است. دیگری می گوید: مردن بهتر از زندگی است که ما داریم و هزاران عبارت دیگر که در السنه و افواه معروف و هر یک چیزی را از چیز دیگر بهتر معرفی می کنند و کاری را بر کار دیگر ترجیح می دهند، ولی همه می دانند که مقصود گوینده این نیست که شراب خوردن کار خوبی است یا مردن برای انسان لذیذ و گوار است، بلکه گوینده این عبارت ها بدی شراب خوردن و ناگوارایی مردن را نزد همه مسلم فرض کرده و می خواهد به واسطه ترجیح این ها بر تریاک کشیدن و زندگی حاضر، اندازه ضرر افیون و سختی زندگانی فعلی را بیان کند و ابدا نظرش به این نیست که گاهی شراب خوردن جایز است یا ممکن است بعضی از اوقات مردن برای انسان گوارا باشد. عموما این قبیل عبارات در مواقعی استعمال می شوند که نویسنده یا ناطق بخواهد بدی یک چیزی را به طور مبالغه بیان کند. کسی در زمانی واقع شده است که می بیند یک عده از جوانان مملکت از کار، تحصیل، تجارت، صنعت، ورزش، بالاخره از همه چیز دست کشیده پای منقل وافور نشسته ساعتی چرت می زنند و گاهی مشغول دود کردن تریاک و مسموم ساختن خود و سایرین هستند و می داند که این ترتیب بالاخره مملکت را به یک شیره خانه بزرگ مبدل نموده هستی همه را بباد فنا خواهد داد، آن وقت برای جلوگیری از این کار می گویند هر جوانی که می خواهد تریاکی بشود، مردنش بر زندگی ترجیح دارد. در این جا مقصود فقط مذمت از تریاکی است و ابدا مقصود مقایسه تریاکی بودن و مرگ نیست.
سعدی در زمانی واقع شده که جمعی مفت خوار به اسامی مختلفه مشاور، وزیر ندیم و امثال آن، دور امرا و سلاطین را گرفته هیچ یک از افراد حقیقی ملت نمی توانند درد خود را به حضور امیر عرضه داشته تقاضای رسیدگی کنند. مصلحین و اشخاص خیرخواه به واسطه تفتین و سخن چینی و بدگویی همین مفت خواران، به دربار راه ندارند. این حکیم و شاعر بزرگ به وسیله این جمله مختصر می خواهد این اشخاص را از تفتین و بدگویی افراد مردم و مصلحین حقیقی بازداشته به راه راست هدایت کند و ابدا به این که دروغ اگر قرین با مصلحتی باشد گفتن آن جایز است یا نه، نظری ندارد، بلکه بدی دروغ مصلحت آمیز را مسلم فرض کرده تفتین را طور مبالغه یا به طور واقع بهتر از او معرفی می کند.
سعدی می خواهد یک قانون اخلاقی بیان کند و به اشخاصی که حاشیه نشین مجلس امرا هستند بگوید که نباید در نزد امرا و سلاطین از دیگران سعایت کرده مردم را دچار زحمت نمایید، بلکه به عکس حتی المقدور باید اسباب رفاهیت دیگران را فراهم کنید. و در این جا شاعر بزرگ کاملا مطابق سلیقه آقای دشتی رفتار کرده و این قانون را به طوری عمومیت داده است که به هیچ وجه نتوان در او رخنه کرده و تخصیص برایش قائل شد. شاید همین جمله سعدی، بعضی از درباریان آن زمان و عده ای از مردم قرون بعد از تفتین و سعایت بازداشته است؛ در این صورت نه تنها بنده، بلکه هیچ کس باور نخواهد کرد نسبتی که آقای دشتی به این جمله داده و نوشته اند: همین یک جمله برای مسموم کردن اخلاق جامعه ایرانی به قدر حکومت های استبدادی چنگیز و تیمور و سایر دربارهای فجایع آلود سلاطین خودخواه و بداخلاق ایران موثر بوده است، صحیح است، در این مواقع باید گفت این بدتر از آن است، نه آن بهتر از این است. ولی سعدی هم مثل اغلب ادبا و نویسندگان به زبان قوم سخن گفته و به اصطلاح رایج مقصود خود را بیان کرده است. امثال و نظایر این قبیل تعبیرات در کلمات بزرگان از حکما و نویسندگان و ادبا زیاد است.
حافظ می گوید:
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد - که می حرام ولی به ز مال اوقاف است
حضرت حسین بن علی (علیه السلام) می فرماید:
الموت خیر من رکوب العار - و العار خیر من دخول النار
خود آقای دشتی در همین مقاله می نویسند: بنده ابدا به دروغ مصلحت آمیز معتقد نیستم و راست فتنه انگیز را هم بهتر از آن می دانم. اگر غرض ایشان این است که فتنه انگیزی به وسیله سخنان راست جایز است، می توانند به سعدی هم نسبت بدهند که مقصود او تجویز دروغ مصلحت آمیز بوده است. این جمله جزء حکایتی است که هر کس آن حکایت سعدی را بخواند، در اولین نظر می فهمد که غرض سعدی در این جا فقط مذمت از تفتین بوده و کاری با دروغ و راست نداشته است. اگر می خواهید عقیده این شاعر بزرگ را درباره راست گویی و دروغ بدانید، این کلامات را بخوانید.
راستی موجب رضای خداست - کس ندیدم که گم شد از ره راست
دروغ گفتن به ضربت شمشیر ماند؛ اگر جراحت درست شود، نشان هم چنان بماند.
ره راست خواهی، بکن راستی - که کج پیشت آید چو کج خواستی

حسین علی راشد(826): دروغ مصلحت آمیز

بسم الله الرحمن الرحیم. چند هفته در پیرامون دروغ و سوگند دروغ و شهادت دروغ صحبت کردیم، مضرات دروغ و اخباری که در مذمت آن هست گفته شد و شنیدید یک نکته باقی ماند که باید گفته شود تا هرگونه خیال از ذهن مردم مرتفع شود. آن نکته راجع به دروغ مصلحت آمیز است. غالبا وقتی راجع به بدی دروغ صحبت می کنیم و احادیث سختی که از پیشوایان دین در این باره رسیده است می خوانیم، در آخر مردم می پرسند: دروغ مصلحت آمیز چطور است؟ این عقده در دل همه هست که دروغ مصلحت آمیز را جایز بلکه واجب می دانند و هر دروغی که می گویند برای مصلحتی می گویند؛ پس نتیجه چنین می دهد که هم چنان به دروغ گفتن خود ادامه دهند و خویشتن را از این جهت گنه کار و سزاوار ملامت و عقوبت ندانند و هرچه ما در این باره بگوییم بی اثر بماند. این است که امشب در این زمینه صحبت می کنم تا این موضوع نیک روشن شود و همه بدانند کجاست که گفتن دروغ در آن جا جایز است و کجاست که جایز نیست.
این مقدمه را باید دانست که هرچه در دین و اخلاق از آن نهی شده دارای ضرر و مفسده ای است که به واسطه جلوگیری از آن ضرر و مفسده، از آن چیز نهی شده است؛ مانند همین دروغ که مورد بحث است. دروغ ضررها و مفاسد اخلاقی و اجتماعی دارد؛ یعنی اگر کسی دروغ بگوید، اخلاقش فاسد خواهد شد. به عبارت دیگر دارای اخلاق و صفاتی بدخواهد شد که خودش از حیث روح و گوهر، جزو بدان باشد، زیرا آدم دروغ گو خیانت می کند؛ مطلبی که حقیقت نداشته باشد در دین یا علم یا تاریخ جعل می کند؛ در اجناس مورد احتیاج مردم از خوراک و پوشاک و دواجات و امثال آنها غش و تدلیس می کند، و کسی که روحا خائن و جعال و مدلس و مزور باشد، از حیث گوهر در منتهای بدی خواهد بود، هم چنین باعث مفاسد اجتماعی خواهد شد، زیرا وقتی دروغ گویی به زنش یا شوهرش یا پدر و مادرش خیانت کرد یا در دین و علم و تاریخ و مطالب بی حقیقت جعل کرد یا در اجناس مورد احتیاج مردم غش و تدلیس کرد، صمیمیت میان افراد خانواده از میان می رود و در نتیجه روابطشان با هم سست می شود؛ در حالی که باید روابط افراد خانواده با هم در منتهای صمیمیت و استحکام و صداقت بوده باشد؛ مردم در مطالب دینی و علمی و تاریخی به جهالت و ضلالت می افتند و حقایق را چنان که باید نمی فهمند و نتیجه ای که باید از دین و علم و تجربیات پیشین بگیرند نمی گیرند؛ از موارد صحیحی که مورد احتیاج آن هاست محروم می شوند مثلا بیماری دوای خوب به دستش نمی آید و کارگر پس از رنج روزانه غذای ماکولی در قهوه خانه نصیبش نمی شود و پرستار شیر خالص برای کودک پیدا نمی کند و هم چنان باقی محرومیت ها که در نتیجه رواج دروغ و خیانت و غش و تدلیس پدید می آید؛ پس چون دروغ باعث انواع مفاسد اخلاقی و اجتماعی می شود، در دین و اخلاق هر دو، از آن به شدت نهی شده است.
گمان می کنم (که اگر) هر یک از شما الان صاحب جامعه بشری باشید و اختیاری گله آدمی زاد در دست شما باشد و بخواهید از لحاظ تربیت و حفظ مصالح فردی و اجتماعی هر دو، مقرراتی وضع کنید، دروغ را به شدت حرام خواهید کرد. فرض کنید شما عیسی باشید یا سقراط و بخواهید برای مردم دل سوزی کنید و آن چه بر خیر آن هاست بگویید، ناچارید از دروغ نهی کنید.
حال که ضرر مفسده دروغ اجمالا دانسته شد، باید دانست که اگر موردی رخ می دهد که در دروغ گفتن مصلحتی باشد که جبران این مفسده ها را بکند، به عبارت دیگر راست گفتن مفسده ای پیش آورد که از مفسده دروغ سخت تر باشد، و در آن مورد استثنائا دروغ بهتر از راست است؛ مثل این که ظالم جنایت کاری بخواهد فرضا خون مسلمانی را بریزد یا ناموسش را ببرد و از شما بخواهد که او را راهنمایی کنید شما از دروغ بگویید نمی دانم؛ در حالی که می دانید، این دروغ در این جور مورد جایز است و گاهی واجب و این است آن چه مردم گمان می کنند که هر دروغی که به منظور هوا و هوس خودشان می گویند مصلحت آمیز است و جایز.
مثلا: زنی میل دارد لباسش را بدهد به فلان خیاط بدوزد، شوهرش موفق نیست و می گوید به خیاط دیگر بده خانم لباسش را به همان خیاط که خودش میل دارد می دهد و از دروغ به شوهرش می گوید به آن که شما گفتید دادم و خودش این را دروغ مصلحت آمیز می داند، برای آن که اگر راست بگوید، کار به مجادله و منازعه می کشد یا پدری دخترش را نهی می کند که سر شب به گردش نرود یا به خانه هم شاگردیش نرود او می رود و از دروغ می گوید منزل فلان خویشاوند بودم و به گمان خودش این دروغی است مصلحت آمیز و از راست فتنه انگیز بهتر است. و از همین گونه دروغ که شبانه روز میان زنان و شوهران و پدران و فرزندان و مدیران و کارمندان و دوستان و آشنایان جاری است و همه گمان می کنند اینها دروغ هایی است که مصلحت آمیز و جایز. این اشتباه است. آن دروغ مصلحت آمیزی که استثنا شده است، از آن گونه است که مثل زدیم، نه این قبیل دروغ ها؛ وگرنه باید دروغ مطلقا جایز باشد؛ زیرا هر کس دروغ می گوید برای مصلحتی می گوید، آن هم که شیر داخل آب کرده و داد میزند شیر خالص این دروغ در نظرش مصلحت آمیز است؛ آن که گوشت بز، کار می کند و به نام گوشت شیشک می فروشد، به خیال خودش دروغ مصلحت آمیز می گوید، زیرا اگر راست بگوید، مشتری به دکانش نمی رود و به دادگاه خوانده می شود؛ پس مقصود از دروغ مصلحت آمیز، این قبیل دروغ ها که ما دائما روی هوی و هوس خودمان می گوییم نیست.
انسان دو وظیفه دارد: یکی وظیفه راست گویی، دیگر حفظ مقررات مثلا مامور دولت باید مقررات را رعایت کند و از مردم رشوه نگیرد؛ کاسب باید مقررات را رعایت کند و جنس را مغشوش و گران تر نفروشد؛ رانندگان؛ باید مقررات را رعایت کنند؛ اضافه سوار نکنند و تند نرانند؛ زن باید مقررات شوهرداری را رعایت کند و برخلاف رضای شوهر در مواردی که شوهر حق نظر دارد قدمی برندارد؛ فرزندان باید مقررات خانه و مدرسه را رعایت کنند و از اطاعت پدر و مادر و آموزگاران سر نپیچند؛ همین طور باقی طبقات و افراد بزرگ و کوچک هر کدام در حد و مقام خودشان باید مقررات را رعایت کنند و از وظیفه خود تخطی نکنند و نیز همه باید در همه احوال راست بگویند حال اگر هوی و هوس بر مردم چیره شد و آنها را وادار کرد که برخلاف مقررات رفتار کردند؛ مثلا مامور دولت رشوه گرفت؛ کاسب گران فروخت، راننده اضافه سوار کرد؛ زن و فرزند شوهر و پدر را نافرمانی کردند؛ آیا چون برخلاف وظیفه و مقررات رفتار کرده اند و اگر راست بگویند مسئول می شوند، در این صورت جایز است مرتکب یک خلاف دیگر هم بشوند و دروغ بگویند؟ حاشا و کلا! عجب استدلالی
شخص دو وظیفه دارد: یکی راست بگوید، دیگر آن که مطابق مقررات رفتار کند، چون وظیفه دوم را مخالفت کرده است؛ پس جایز باشد که برخلاف وظیفه اول هم رفتار کند این فتوی در دین شیطان است، اما در دین خدا و در آیین و اخلاق چنین فتوایی نیست که شما به واسطه آن که می خواهید مطابق هوی و هوس خود رفتار کرده باشید، از وظیفه سر بپیچید و آن گاه برای آن که اگر راست بگویید مسئول می شوید، دروغ بگویید و چنین پندارید که این دروغ، مصلحت آمیز است و از راست فتنه انگیز بهتر است. دین خدا می گوید باید بر خلاف وظیفه رفتار نکرد و دروغ هم نگفت و اگر هوس چیره شد و خلافی کردی، باید صریحا اعتراف کنی و خودت برای مجازات حاضر شوی و دوباره چنین خلافی نکنی. دین خدا این است که چون باید راست بگویی پس باید کاری بکنی که بتوانی بگویی، و کار خلاف را چون نمی توانی بگویی پس نباید بکنی.
خلاصه برای حفظ راست گویی باید دست از هوی و هوس و خلاف کاری برداری، نه برای هوی و هوس و خلاف کاری دست از راست گویی بکشی. در سفینه البحار می نویسد که: مردی خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد دستوری به من بده که خیر دنیا و آخرت را داشته باشد آن حضرت به او فرمود: دروغ مگو. مرد نام برده می گوید من دارای بعضی اعمال بودم که خلاف رضای خدا بود. پس از این دستور پیغمبر ناچار شدم همه آنها را ترک کنم، زیرا اگر کسی می پرسید و راست می گفتم، رسوا می شدم و اگر دروغ می گفتم، بر خلاف دستور پیغمبر رفتار می کردم؛ پس ناچار برای حفظ راست گویی دست از بدی هایی که داشتم برداشتم
غرض این است که راست گویی بسیار مهم است و مفسده دروغ خیلی شدید و نتوان به این آسانی و برای هر میل و هوس، دست از راست گویی برداشت و مرتکب دروغ شد باید کار خلاف نکرد تا محظور پیش نیاید. مردی که خود را ملزم به صداقت و درستی بداند، البته کار خلاف نخواهد کرد، آن کس کار خلاف می کند که بی پروا و لاابالی است و پیه دروغ را بتنش مالیده، ولی چنین کس باید بداند که دروغ گوست و خدا به او کیفر دروغ گویان خواهد داد و با این بیانات گول زننده نمی تواند عمل زشت و گناه شنیع خود را مشروع و بی عقوبت جلوه دهد.
در اخبار مواردی استثنا شده که در آن مورد جایز است و غزالی آنها را در احیاء العلوم آورده ولی قاعده کلی اش همان است که گفتم هرگاه موردی پیش آید که از گفتن راست، مفسده ای برخیزد که از مفسده دروغ مهم تر باشد؛ مثل آن که خون کسی ریخته شود یا مانند جنگ که گفتن دروغ باعث فتح و راست باعث شکست شود، البته دروغ در آن مورد به خصوص جایز است؛ چنان که از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) روایت شده که فرمود: هرگاه از پیغمبر برای شما حدیثی نقل کنم هر آینه از آسمان به زمین بیفتم دوست تر دارم تا بر آن حضرت دروغی ببندم و اما در جنگ باید دانست که بنای جنگ بر خدعه است.
یکی دو مورد دیگر نیز استثنا شده که به نظر بنده درست نیست و نباید مستثنی شود؛ مانند دروغ گفتن برای اصلاح میان دو نفر و وعده دروغ دادن شوهر به زن برای دل خوشی او. این دو مورد را هم بعضی جزو موارد استثنایی شمرده اند، ولی عقیده بنده این است که در این گونه موارد نباید دروغ گفت.
اما میان زن و شوهر باید منتهای پاکی و یگانگی و صداقت برقرار باشد. زن و شوهر باید مانند دو آینه قدنما باشند که هر کدام تمام وجود خود را در دیگری ببینند و مانند دو نهر آب زلال که هر کدام از قعر وجود هم آگاه باشند و هیچ کوچک و بزرگی از هم پنهان نکنند؛ بنابراین میان زن و شوهر دروغ به هیچ وجه روا نیست نه به صورت وعده نه به هیچ صورت دیگر. در زندگی ای که بنا بر خدعه و فریب باشد، ممکن است دروغ نیز جایز باشد، اما در زندگی مشترک که هر کدام در خواب و بیداری و غم و شادی و سود و زیان و غذا خوردن و جامه پوشیدن و حتی نفس کشیدن دیگری شرکت دارند، چگونه ممکن است کوچک ترین دروغی هر چند بر سبیل شوخی روا باشد! نه، میان زن و شوهر دروغ به هیچ وجه روا نیست هیچ کدام نباید از هم چیزی پنهان کنند یا خلاف حقیقت سخنی به هم بگویند.
و اما در مقام اصلاح میان دو نفر، باید از هر کدام بدی می شنویم برای دیگری خبر نبریم و آتش کینه و دشمنی را دامن نزنیم، نه آن که از دروغ آن چه او نگفته از خود بسازیم و برای دیگری خبر بریم که آن دو باهم آشتی کنند. هرگز این مفسده که ما تن به دروغ گویی دهیم، برابری نمی کند با فایده آشتی آن دو نفر. اگر بی آن که دروغی بسازیم بتوانیم آن دو را باهم آشتی دهیم، باید در اصلاح میان آن کوشش کنیم؛ از راه نصیحت و موعظه، اما این که ما خودمان را دروغ گو کنیم که آن ها را با هم صلح دهیم هرگز روا نیست. بلی بسیاری از راست ها را که باعث فتنه می شود نباید گفت نه آنکه دروغی هم گفت، به عبارت دیگر نگفتن راست، غیر از گفتن دروغ است؛ مثلا شما از کسی می شنوید برای دیگری بد می گوید این خبر راست را برای او نبرید و سکوت کنید نه آن که از دروغ به او بگویید که فلانی از شما تعریف می کرد. در این گونه موارد، تکلیف سکوت است و نگفتن راست هایی که باعث فتنه می شود و اما گفتن دروغ هم روا نیست. گفتن دروغ همان طور که تکرار کردم فقط در موردی مشروع است که مصلحتی بسیار مهم داشته باشد که مصلحت آن، مفسده دروغ را جبران کند؛ مانند حفظ جان یا ناموس کسی و مانند جنگ.
گفتن یک دروغ خیلی مفسده دارد: اولا خود گوینده را در خطر دروغ گفتن می اندازد، زیرا همین که یک بار زبانش به دروغ آشنا شد - چون نفس دزد است - کم کم عادت می کند که به آسانی دروغ گوید و آن مهابت از نظرش می رود؛ ثانیا سرمشقی می شود برای دیگران و باعث رواج دروغ در جامعه می شود، اگر مرد محترمی که عاقل است و متدین، فرضا دروغی جایز بگوید دیگران که کوته نظران و سست ایمانند، متوجه نمی شوند که او به چه مصلحتی این دروغ را گفته بلکه همین قدر که ببینید او دروغ گفت اینان نیز جری می شوند و می گویند: بدین جهت که گفتن دروغ هر چند جایز باشد این همه مفسده دارد؛ پس باید در گفتن آن خیلی احتیاط کرد و فقط اکتفا کرد به موردی که در آن جا مصلحت بسیار مهمی باشد که جبران این مفسده ها را بکند. به عبارت دیگر دروغ محظوری است شدید و چنین محظوری را نتوان مرتکب شد؛ جز در موقع ضرورت: و احتیاط مقتضی است که تا ضرورت شدید نباشد مرتکب چنین محضوری نشویم و در مواردی که نتوانیم درست تشخیص دهیم که کدام مصلحت مهم تر است، باز احتیاط مقتضی است که دروغ نگوییم زیرا نجات در راستی است.
باید دانست که خود تشخیص دادن، فهم و بصیرت می خواهد و عقلی که بتواند میان مصالح و مفاسد موازنه کند و این خود یک نوع اجتهاد است. نباید آن را سرسری گرفت و به سهولت زبان به دروغ گشود؛ در صورتی که بیش تر دروغ های مردم همان طور که گفتم برای رعایت تمایلات خودشان و رسیدن به مال و مقام بیش تر و بالاتر است که فسق و حرام و نزدیک به کفر است، حتی زن اگر در مقام حکایت زندگی خودش لاف بزند و از محبت شوهر نسبت به خودش بیش از آن چه هست بگوید، دروغ است و حرام.
اسماء می گوید: زنی خدمت پیغمبر آمد و گفت من هوو دارم، اگر پیش او از محبت شوهر نسبت به خودم بیش از آنچه هست تعریف کنم، گناه دارد؟ آن حضرت فرمود: کسی که خودش را سیر بنمایاند با آن چه نخورده (به اصطلاح ما لاف بزند) روز قیامت مثل آن است که جامه دروغ بر تن پوشیده باشد. همین طور اگر عالمی مطلبی را که ندیده بگوید دیده ام یا کتابی را که نخوانده بگوید خوانده ام یا فتوی یا روایتی که درست نمی داند نقل کند و نگوید نمی دانم برای آن که اظهار فضلی کرده باشد. عملش دروغ است و حرام و علاوه بر دوزخ، داخل در خدعه و تدلیس است و باعث گمراهی مردم. آن چه نمی دانید با کمال شجاعت و صراحت بگویید نمی دانم و آن چه ندیده اید بگویید ندیده و نخوانده ام و مطمئن باشید که خود این صراحت و شجاعت، فضیلتش بیش تر است از فضیلت موهومی که از دروغ به عنوان دیدن فلان کتاب یا دانستن فلان مطلب می خواهید برای خود اثبات کنید.
این نکته را هم در پایان سخن بگویم که بعضی ساده لوحان خوش نیت هستند که گمان می کنند برای وادار کردن مردم به کارهای خوب یا جلوگیری از کارهای بد اگر احادیثی راجع به فضایل آن اعمال یا بدی این معصیت ها جعل کنند و برای مردم بخوانند، عیب ندارد؛ زیرا می گویند مقصود صحیح است و جعل حدیث برای آن که مردم را به مقصود صحیحی برساند، جایز است. باید متوجه بود که این شتباه و گناه بزرگی است که علاوه بر داشتن تمام گناه های دروغ باعث فساد و خرابی دین خدا می شود. آن که دین را آورده عقلش از ما رساتر بوده و اهل این فن بوده، در هرجا که سکوت کرده، باید، ما سکوت کنیم و آنچه را نگفته نباید بگوییم و هرچه گفته به همان اندازه که گفته باید نقل کنیم و کم و زیاد نکنیم. ما نباید دایه دل سوزتر از مادر باشیم و کاسه گرم تر از آش. ما باید ناقل امین باشیم دین خدا را بی کم و زیاد بفهمیم و عمل کنیم و به مردم برسانیم؛ وگرنه برای آن که ابروبش را درست کنیم، چشمش را کور خواهیم کرد.
این روایت از پیغمبر صلی الله علیه و آله - به اتفاق تمام مسلمین - نقل شده و متواتر است که فرمود: من کذب علی متعمدا فلیتبوء مقعده من النار؛ یعنی هر که دانسته بر من دروغ ببندد، باید جای نشیمن گاه خود را در آتش مهیا ببیند. برای ارشاد و تربیت مردم، همان سخنان صحیح کافی است، حاجتی به گفتن سخنان بی اصل نیست. بعضی گمان نکنند که چون مطالب صحیح مکرر گفته و شنیده شده، کم اثر گشته و باید چیز تازه ای گفت که مردم نشنیده باشند. این هم اشتباه است، زیرا آن تازه بی اصل اگر چه موقتا در ظاهر جلب توجه می کند، ولی معنا اثر ندارد و همان حقیقت با اصل هر چند مکرر بشود، باز موثر است. وانگهی، چیزی در این عالم مکرر نمی شود، زیرا زمان و مکان و زبان گوینده و گوش شنونده و اوضاع و احوال عوض می شود چه بسا مطلبی از زبانی اثر نمی کند و همان مطلب از زبان دیگر موثر است و در گوشی اثر نمی کند، ولی در گوش دیگر موثر می شود و در حالی یا زمانی یا مکانی اثر نمی کند، لیکن در حال دیگر یا زمان دیگر یا مکان دیگر تاثیر می کند پس همیشه همان حقایق را بگویید و شما ضامن اثرش مباشید. اثر مربوط به احوالی است که در دست خداست این اردیبهشت است که در سال های گذشته گل ها رویاند و امسال باز همان گلها را میرویاند و همان ارواح زنده و دل های برافروخته را به نشاط و اهتزاز می آورد. سخن حق نیز چنین است؛ هرگز مکرر نمی شود.
یک نکته بیش نیست غم عشق و این عجب - کز هر کسی که می شنوم نامکرر است