فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

اعتصام زاده: دروغ از لحاظ علمی(821)

تشریح دروغ از لحاظ علمی، میل مفرط اطفال به دروغ، راست گویی علامت تکامل روحی است، دروغ گویی یک قسم ناخوشی است، آینده به مردم راست گو تعلق دارد و دروغ مصلحت آمیز در دو موقع جایز است.
در جواب اقتراح مجله آینده، مقالات مفصلی در خود مجله و در جراید مرکز منتشر شده و خواهد شد. نگارنده نیز می خواهد دروغ را از لحاظ علمی و اجتماعی تشریح و عقیده خود را در ضمن مطلب از نظر قارئین محترم بگذراند.
یکی از اطبای فرانسه رساله مختصری در باب دروغ گویی اطفال نوشته و برای اثبات مدعای خود این حکایت را نقل می کند: شخص محترمی متهم به ارتکاب عمل قبیهی شده بود. سه دختر بچه با یک اطمینان و اتفاق کامل شهادت دادند که ارتکاب آن عمل را به وسیله این شخص به رای العین مشاهده نموده اند. نزدیک بود که شخص فوق الذکر محکوم شود که دفعتا قاضی محکمه را تردیدی در صدق شهادت اطفال حاصل گردیده، خواست محض مزید احتیاط، یک تجربه جدیدی به عمل آورد؛ پس حکم کرد سه نفر دیگر غیر از متهم مزبور را به این دخترکان نشان داده بپرسند: مقصر کدام یک از این سه نفر است؟ سه نفر مذکور عبارت بودند از یک نفر دلال و یک نفر طبیب و خود قاضی. هر یک از دخترکان به هر کدام از این سه نفر نگاه کرده و بعد از تامل گفت: بلی، من مقصر را خوب می شناسم همین شخص است.
این مسئله در نزد علمای روح شناس و تمام مربیان اطفال، خواه مادر و دایه خواه پدر و لله و معلم، مبرهن و مسلم است که کودکان خردسال میل مفرطی به دروغ گویی دارند. چرا؟ چون که: اولا راست را از دروغ تمیز نمی دهند؛ ثانیا از آن جایی که قوه تصورشان بی اندازه بسیط و غیر محدود است، تصورات خود را عین واقع می پندارند؛ ثانیا طفل بالطبیعه خودپرست و مغرور است و به همین جهت از راه خودنمایی و محض جلب توجه مستمعین، دروغ هایی به هم می بافند؛ رابعا وقتی که طفل را در نتیجه یک حرکت نامناسب تنبیه کردند، اگر دفعه دیگر هم مرتکب همان حرکت شد، تنبیه سابق را به خاطر آورده و محض این که گوش مالش ندهند، از اظهار حقیقت استنکاف می نماید، زیرا که هوش طفل در دایره دقیقه فعلی محصور است و فکر یک ساعت بعد را نمی کند؛ همان طور که غالبا یک نفر دزد، در موقع دزدی اسیر تحریکات عصبانی و روحی فعلی است و اندیشه مجازات فردا را نمی کند. طفل کام یابی آنی را بیش تر از خجلت و سرافکندگی یک ساعت بعد در نظر خود مجسم می نماید بالاخره طفل چرا دروغ می گوید؟ چون که مربیان طفل یک سلسله اطلاعات و عقاید را که فهم آن ها خارج از دراکه طفل است، به او گفته و توقع می کنند که بدون چون و چرا باور بکند؛ پس طفل نیز به نوبت خود تصور می نماید که هرچه را هم او به سایرین نگوید، مردم حتما باور خواهند کرد.
این قسمت اخیر نه تنها در اطفال بلکه در اخلاق ملل متمدنه هم مدخلیت کامل دارد؛ مثلا در میان مسیحیان فرقه کاتولیک نسبت به پروتستان ها بیش تر دروغ می گویند، زیرا که کشیش های کاتولیک از مریدان خود متوقعند که تمام اظهارات و عقاید آنها را بدون دلیل و بینه قبول نمایند. برعکس پروتستان ها چون در تعبیر اصول مذهب و تفسیر کتاب آسمانی آزاد می باشند، خیلی فکر می کنند و می کوشند که به کنه هر مطلبی پی ببرند و چیزی را که به راستی آن یقین حاصل نموده اند اظهار بکنند.
پس کلیتا دروغ گویی نتیجه ضعف عقل است.
طفل بیش تر از پیرمرد، زن بیش تر از مرد، نادان بی سواد بیش تر از عالم، کاتولیک بیش تر از پروتستان، نژاد لاتن و چینی بیش تر از نژاد آنگلوساکسون دروغ می گویند گذشته از این ها، تجربیات اطبا ثابت کرده است که اشخاص مبتلا به امراض عصبانی یا کم خونی، به هر اندازه که عصبانیشان بیش تر و خونشان کم تر می شود، به همان اندازه به مبالغه و اغراق و دروغ گویی متمایل می گردند. در واقع دروغ گویی یک قسم مرض حافظه است، به همین جهت همان اشخاص مریض فوق الذکر وقتی رو به صحت می گذارند و مغزشان محکم تر می شود، به همان نسبت از دروغ پرهیز می نمایند.
پس معلوم شد که دروغ گویی یکی از تظاهرات مرض موسوم به نوراستنی neurasthenie (و یا به اصطلاح فنی اطباء پسیکاستنی psychastenie) می باشد.
هیچ یک از امراض روحی به اندازه مرض دروغ گویی برای یک جامعه مضر نیست. روزی خواهد آمد که مردمان راست گو بر تمام عالم حکم فرما خواهند شد آینده متعلق به مردان راست گو و درست کار است، زیرا ترقیات علمی این عصر ثابت کرده است که راست گویی علامت زندگی و صحت و اقتدار و دروغ گویی نشانه ضعف قوا و انحطاط روحی اشخاص و ملل می باشد؛ حتی در زمینه سیاست هم، دروغ گویی - به عنوان دیپلماسی - بدترین چیزهاست...؛ مگر در یک موقع!
مگر در یک موقع...
بلی، نگارنده به استناد افکار عالیه فلاسفه و حکمای قدیم و جدید دروغ را در یک موقع فقط در یک موقع جایز بلکه لازم می داند و آن عبارت است از موقعی که یک نفر اسیر جنگی برای نجات دادن قشون وطن خود، در موقع استنطاق، راجع به وضع نظامی مملکت خودش اطلاعات دروغی اختراع می کند.
در یک موقع دیگر، دروغ نه تنها جایز و لازم است، بلکه آن دروغ مقدس ترین دروغ هاست؛ آن در وقتی است که پسری برای نجات دادن پدر خود از چوبه دار با وجود این که می داند پدرش جانی و قاتل مستحق اعدام است با یک حس فداکاری قابل تقدیسی، در حضور محکمه اقرار می کند که این جنایت را خود او مرتکب شده نظیر این مسئله مکرر دیده شده است.
به عقیده نگارنده، غیر از این دو مورد (یعنی به استثنای موقعی که انسان می خواهد خود را فدای پدر و مادر یا یک دوست گرامی بنماید یا وطن و هم وطنان خود را از یک خطر بزرگی نجات بدهد) دروغ گفتن، به هیچ وجه جایز نیست.
گویا سعدی هم غیر از این مقصودی نداشته است، زیرا که وزیر می خواست یک نفر بدبخت را از چنگ میرغضب یک شاه مستبد و خون خوار برهاند و برای حکیم بزرگوار ایران که می فرماید: بنی آدم اعضای یکدیگرند افراد بشر، در بسیط زمین با یکدیگر هم وطن و برادر خوانده بودند و هستند و خواهند بود؛ منتها اگر تاکنون کم تر اشخاص به حقیقت این اصل اساسی آدمیت پی برده اند شاعر نوع پرور ایران تقصیری ندارد.

درگاهی خاندانی کرمانی: دروغ مصلحت آمیز(822)

آقای مدیر! اجازه می خواهم که در موضوع این اقتراح بنده هم چیزی بنویسم.
اولا بنده تصدیق دارم که دروغ بزرگ ترین عامل انحطاط اجتماعی و مروج فساد اخلاق و مایه بی اعتمادی و شیوع تزویر و نفاق است و بزرگتر از نفاق و دورویی، مرض اجتماعی نبوده و نیست و از همین جهت است که نفاق همواره در کلام مجید در ردیف کافر، بلکه بدتر از او شمرده شده است، ولی در عین حال ساحت سعدی را هم منزه می دانم از این که دروغ گفتن را تحسین یا تجویز کرده باشد؛ بنابراین بایست اول موارد مختلفه دروغ گفتن و موجبات آن را شرح داد تا مطلب روشن شود و مقصود شیخ سعدی آشکار گردد.
دروغ بر چند قسم است که هر کدام از یک منشا دفع ضرر یا کسب منفعت ناشی می شود. ترس و طمع، جاه طلبی، رحمت و شفقت بر غیر عوامل دروغ اضطراری یا اختیاری هستند. دروغی که عامل آن بیم بر جان گوینده باشد و هم دروغی که مبنی بر حفظ حیات بی گناهی باشد آیا گناه است یا نیست؟ بایست قدری در این زمینه بحث کرد و علل اجتماعی آن را تشریح نمود تا مطلب قدری روشن تر شود.
هر ملتی که حریت اولیه بدویه خود را از دست داد و تمدن لایقی جای گزین آن نکرد، طبعا مبتلا به فساد می شود و حریت و مساوات از آن سرزمین رخت برمی بندد؛ خیانت، نفاق، استعباد، دروغ و دزدی سرلوحه دفتر اخلاقی آن ملت می شود.
در صدر اسلام مردم همه احرار بودند؛ شخص پیغمبر با اصحاب خود مشورت می فرمود؛ مطالب آن ها را - ولو به خشونت هم می گفتند - اصغا می فرمود مادام که مرتکب عمل خلافی که مضر به حقوق دیگری باشد نشده بودند، تعریض به آنها نمی فرمود لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی ضامن حریت افکار و عقاید بوده، اهل ذمه محفوظ و مصون از تعرض بودند؛ تظاهرات دینی سبب پیش رفت مطامع اشخاص نبود، چنان که از امثله ذیل مطلب آشکار می شود.
عبدالله بن ابی قبل از هجرت حضرت رسول به مدینه، در این فترت داعیه امارت یثرب را داشت و از طرف طایفه اش برای آن مقام ترشیح شده بود؛ تاجی هم بنا بود برایش بسازند. فروغ آفتاب رسالت بر آن سرزمین تابیده هر قدرتی را تحت الشعاع و مانند ستاره روز مستور و بی نور ساخت. عبدالله طبعا رنجیده، ولی چون عشیره و قبیله اش او را ترک گفته یکی بعد از دیگری مسلمان شدند، او هم ناچار مسلمان شد، اما گاهی حس حسد و خودخواهی، پرده شکیبایی را دریده قدری از غیظ درونی را ظاهر می ساخت ولی با همه این احوال تا آخر عمر مصون از تعرض بوده؛ حتی پیغمبر اکرم برخلاف رای و اعتراض خلیفه ثانی، مراسم صلاة بر جنازه اش را شخصا مجری فرمود.
در جنگ حنین در تقسیم غنایم پاره ای از تازه مسلمان های قریش بیش تر مورد توجه حضرت رسالت واقع شدند. یکی از مجاهدین سابقین شکایت نموده زبان عتاب گشود. پیغمبر فرمود: زبان شاکی جسور را قطع کنند. خلیفه ثانی فورا دست به خنجر برد، از طرف رسول مورد سرزنش شده علی علیه السلام مأمور اجرای امر گردید. به افزودن چند شتر بر سهم او زبانش را قطع فرمود. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در زمان امارت خود به شریح قاضی راجع به اسلحه زبیر داوری برد، یهودی طرف مقابل بود. شریح از امیرالمؤمنین بینه و شهود خواست؛ امام حسن و قنبر شهادت دادند: شریح گفت شهادت فرزند در مورد پدر و غلام در مورد مولایش موثر نیست. امیرالمؤمنین فرمود: من برای بیت المال اقامه دعوی نموده ام نه برای خود. این عمل می رساند که یهودی ذمی در مقابل مخاصمه با شخص اول اسلام، مساوات در حقوق داشته است و هیچ اضطرابی من باب قدرت و رعب از حکومت در مقام داوری نداشته و نیز مدلل می کند که دیوان عدالت در اسلام مخصوص تصفیه اختلافات بین مردم نبوده شکایت مردم از حکومت و شکایت حکومت از مردم هم در محاکم اصغا می شده است و دول اروپا و امریکا با هزاران فداکاری و تجربه در قرن 19 مدعی العمومی را وکیل دولت در دعاوی دولتی یا بر دولت و نظایر آن که جنبه عمومی دارد تاسیس کرده اند.
عصر حریت و عدالت اسلامی با شهادت امیرالمؤمنین سپری شد. معاویه تمام مصالح اسلام را فدای سلطنت استبدادی و نامشروع خود نمود؛ حریت و عدالت پایمال گشت؛ تهدید و تطمیع با کمال سختی حکم فرما شد؛ اولین مجاهد اسلام و قوام آن علی را تکفیر نموده بر منابر ناسزا گفتند اصحاب علی دچار تضییق شدند؛ حجر بن عدی که از اصحاب سر امیرالمؤمنین بود به واسطه امتناع از لعن و سب بر مولای خود زیر شکنجه با کمال سختی جان داد؛ زیاد بن ابیه در کوفه دژخیم قتال یاران علی شد حکومت استبدادی مطلق هر فساد اخلاقی را برای شهوت خود ترویج می نمود؛ چماق تکفیر اختراع و با کمال شدت به فرق احرار و متدینین و مردمان غیور کوفته، رشوه ها و شهریه های هنگفت به فرومایگان داده می شده؛ ظلم و اضطهاد، مردم را به استتار عقیده و ملازمت تقیه وادار و ملزم ساخت؛ حتی در وقت روایت حدیث بازای اسم علی، کلمات دیگری از قبیل مردی از قریش با ابو زینب و غیره استعمال می نمودند.
خلافت بنی امیه روی مظالم خود خراب شد. ایرانی های خراسان بنی عباس را روی کار آوردند. بنی عباس، اول منادی تشیع بودند داود بن علی بن عباس از بالای منبر خطابه در مسجد کوفه صریحا اعلان نمود که بعد از رسول خدا فقط علی بن ابی طالب و حسن بن علی و این مرد به حق، بالای این منبر رفته (و به سفاح برادرش اشاره نمود.)
مدتی نگذشت که حس رقابت بنی عباس را مجبور نمود همان تضییقات دوره اموی را نسبت به آل علی مجری دارند. ما از معترضین بر سعدی می پرسیم وقتی که امام علی النقی را اجبارا به بزم خلیفه مغرور عباسی آوردند و با کمال سختی مورد عتاب و تهدید قرار داده آیا بایستی صریحا عدم استحقاق خلیفه را اعلان نماید یا به تقیه رفتار کند.
اگر شما بودید چه می کردید؟
بشار بن برد و صالح بن عبدالقدوس برای انشاد یک شعر کشته شدند. ابن مقفع را برای مثل آوردن به دو بیت زنده پوست کندند، چرا؟ گناهش این بود که تظاهر به حب وطن نموده شعایر وطن خویش را تمجید کرده بود.
در عصر مأمون و معتصم که بالنسبه اوضاع بهتر و علوم رواج یافت و دولت را ابهت و عظمت بود، آزادی زبان و عقیده هم بیش تر حکم فرما بود. مامون نه تنها مانع انتقاد نبود، بلکه مجالس مستمره ای برای مفاوضات دینی و بحث در اصول و فروع تشکیل می داده و علم کلام و فلسفه و تمام علوم سایر عربی در آن عصر رواج تام یافت مامون و معتصم حتی از شنیدن ناسزا و هجو خود هم عصبانی نمی شدند؛ دعبل خزاعی هجوهای مختلفی از مامون گفت، من جمله در یک قصیده گفته بود:
قبران فی طوس خیرالناس کلهم - و قبر شرهم هذا من العبر(823)
(مرادش از دو قبر تربت رضا و مقبره هارون است) وقتی که هجوهای دعبل را به مامون خبر دادند و به او اظهار داشتند که را او می کشیم گفت: ابدا قتل انسانی برای این اغراض واهی روا نیست شما هم او را هجو کنید.
اشعار ذیل را در هجو معتصم سروده است:
ملوک بنی العباس فی الکتب سبعة - و لم تأتنا عن ثامن لهم کتب
کذلک اهل الکهف فی الکهف سبعه - خیار اذا عدوا و ثامنهم کلب
و انی لا علی کلبهم عنک رفعه - لانک ذو ذنب و لیس له ذنب(824)
وقتی نضر بن شمیل مامون را بر یک غلط ادبی واقف ساخت، بر خلاف بزرگان ما به جای این که حکم اعدامش را صادر کند، شصت هزار دینار (معادل یک صد و بیست هزار تومان) جایزه به او داد.
و در عصر ما نه تنها زورمندان، بلکه طلبه مدرسه هم از شنیدن خطای خود متغیر می شود و هر کس و ناکس میل دارد اقوال و اعمالش نمونه فضیلت و حکمت شمرده شود. ولی این آزادگی متدرجا به استبداد تبدیل یافت. خواجه تاشان هر عمل زشت و بد خلیفه وقت را ترغیب نموده خوش آمد می گفتند، مرض خود ستایی از مقام خلافت به مراتب زیردست هم سرایت کرده حق گویی و حقیقت مهجور و متروک گشت. برای تنازع و جلب منافع تهمت حربه قاطعی شد. شیعه را قرمطی می نامیدند؛ منصورها بر سر دار و شهاب الدین سهروردی به جرم دانش مقتول شد؛ صفت زشت مداهنه و تملق، عام البلوی و مرض مسری گشت کریمه تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر متروک، زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد دستور عمومی گردید. در این حال طبعا محیط با راست گفتن مساعد نبود؛ بنابراین در مملکتی که آزادی مشروع وجود نداشته باشد و حقوق انسانی رعایت نشود و مردم مجبور باشند در مقام کدخدای زواره و قاضی جوشقان هم (هر عیب که سلطان بپسندد هنر است) بگویند تا جان و مالشان محفوظ باشد، البته دروغ اول اضطراری و در مرتبه بعد برای جلب نفع یا خودستایی و مردم فریبی شایع می شود؛ سعی و عمل و فضیلت در چنین محیطی کم یاب می گردد.
در این جا خوب است قدری به احوال و اوضاع حکومت های ملل راقیه هم نظر انداخت.
استقلال فکر و عقیده، مایه سعادت ملل مزبوره گردیده ترس و تزویر بالعکس، سبب انحطاط امم مشرق است. حکومت های استبدادی هم که به دروغ شنیدن قانع شده خود را محبوب و قادر و جهان مطاع و عادل فرض می کنند، در عین حال دروغ گو هستند (کما تدین تدان) از همان دست که می دهند، واپس می ستانند و در ازاء سکه قلب متاع کاسد را دریافت می کنند.
ویلسن، رئیس سابق جمهوری آمریکا، در کتاب دستور ممالک متحده نوشته است از قول مورخین راجع به آزادی انگلیس و احترام قوانین در آن مملکت ملکه الیزابت که عصرش صبح سعادت ملت انگلیس است، به مأمورین دول دروغ می گفت، ولی به ملت خود یک دفعه هم دروغ نگفت.
بلی، روزی خواهد آمد که دروغ های دیپلماسی هم مطرود و مردود خواهد شد، اما وقتی که تمدن عالم گیر شد، آسیا و آفریقا هم هنر و علم و قدرت اروپا و آمریکا را دریابند. آن وقت مطامع سیاسی وجود نخواهد داشت و ملل همه مساوی و آزاد بوده محتاج به تظاهرات نخواهند بود.
باری غرض این بود که صفات خوب و بد، از مراکز عالیه به طبقات زیر دست سرایت می کند. هر ملتی که حکومت فاضله و با تفوی داشته باشد، طبعا راست گو و درست کردار می شود. حکومت نسبت به ملت باید به منزله پدر مهربان باشد.
چه بسیار شده است که پسر به پدر دروغ گفته، چرا؟ یا به واسطه بخل پدر یا سخت گیری بی موقع که هر دو ناشی از ضعف علاقه ودادی است و حتی در کتابی خواندم که واشنگتن موسس و قائد جمهوری آمریکا، هنگامی که کودک بود روزی در باغ پدرش قدم می زد؛ تبری کوچک در دست داشت؛ برای بازی و تفریح تبر را به درخت ها میزد اتفاقا نارنجی پیوندی از اثر یک ضربه شکسته، پیوند تباه شد. پدرش درخت را دید در مقام مواخذه پرسید که جسارت کرده و این درخت عزیز الوجود را شکسته است؟ بچه باغبان طرف سوء ظن بود. واشنگتن بعد از لمحه تفکر جلو آمده با کمال جرات گفت گناه کار منم. پدرش پرسید: نمی توانستی مخفی بداری؟ جواب داد: اول فکر کردم که بگویم کار من نیست، بعد یادم آمد که شما به من گفته اید دروغ مگو، از این جهت پیرامون دروغ نگشتم. پدرش روی فرزند را بوسیده گفت: هزارها درخت نارنج طلا هم که تلف بشود: در برابر راست گفتن فرزندم هیچ است.
خوش بخت فرزندی که در حجر پدر راست گو تربیت می شود و خوش بخت ملتی که سر و کارش با حکومت ودادی است، نه قهر.
بعد از مقدمات مزبوره تصور می رود دیگر ایرادی بر شیخ نباشد؛ خصوص موردی را که او گفته است و مثال آورده نهی از سعایت و سخن چینی است؛ آن هم برای حفظ حیات مظلومی که با دست از جان شستن هرچه در دل داشته است بر زبان آورده.
بلی اگر، حکومت عادل بود بی گناه را امر بکشتن نمی نمود؛ دشنام و طعن هم نمی شنید. وزیر نیکو نهاد و برای حفظ حیات بی گناه مجبور نمی شد که دشنام و نفرین را به استغاثه و استرحام تعبیر کند و پیغمبر فرموده است: انما الاعمال بالنیات و نیز فرموده است: الضرورات تبیح المحظورات به علاوه عقل سلیم هم به مدلول نص قدیم معترف است.
اما این که می گویند در موقع اضطرار همه کس به حکم عقل دروغ مصلحت آمیز را تجویز خواهد نمود لازم نبود شیخ مثال و قاعده ای برای این کار بیاورد، این ایراد ناشی از مجازپرستی امروزی محیط است که به تظاهر و ریا در هر کاری علاقه مند می باشند بر عکس نام زنگی کافور می نهند و دل به حرف خوش دارند؛ فاحشه را عصمت عفت نام می گذارند؛ کور را بصیر لقب می دهند؛ دزد را شیخ می خوانند، جبان را شجاع جاهل، را فیلسوف و ظلم را عدل و هر مفهومی را بر ضد آن اطلاق می کنند. و در هر حال مادام که آزادی مشرع موجود نباشد، دروغ گفتن و خدعه و تملق و فریب، دست از گریبان جامعه برنمی دارد؛ آزادی هم بعد از قرن ها استبعاد به صرف لفظ به دست نخواهد آمد: فرزندان راست گوی حکومت ها باشند، نه عبید مزور و مداهنه کار.
و باید دانست که سعدی در ایراد جمله دروغ مصلحت آمیز، وضع قانون و دستوری ننموده، بلکه از استقرار در موارد ابتدای عقلا استنباط نموده است و به عبارت دیگر مبتکر و مخترع نیست، مستخرج است و البته پیشوایان بزرگ و نفوس مهذبه جز در موقع ضرورت و اجبار از راستی انحراف نمی ورزند و تنها معرفت می تواند که عامه را هم به زیور صدق و تقوی آراسته نماید (انما یخشی الله من عباده العلمؤا) و در نتیجه تعمیم علم، آزادی مطلوب به دست خواهد آمد که منشا اصلی دروغ گفتن و هر صفت رذیله ای را زایل خواهد ساخت والا ملت غیر آزاد با ابتلا به رذایل و فساد اخلاق نه تنها از فضایل نفسانی محروم است، بلکه حیات مادی را هم متدرجا از دست داده؛ انقراض ابدی سرنوشتش خواهد بود.
در این جا مقاله خود را به این شعر نغز استاد بزرگ وار علامه طبسی، ترشیح و ترصیع می نمایم:
بخت بر گردد از آن قوم که کس نتواند - آن چه می بیند و می داند تقریر کند
باید دید آزادی را چه اشخاصی سلب کرده اند: حکومت؟ نه، روحانیت؟ خیر. این جهل عامه است که سبب سلب آزادی از خود و از عقلا یک جا شده است. مطلب واضح است؛ حکومت طرف دار تمایل عامه است. دانشمندان هم در میان جمعیت جاهل نمی توانند مصالح حقیقی را فاش بگویند، چرا که حفظ اعتبارات و شئون مادی خود را ناگزیر به سکوت یا هم دستی دیگران هستند و اگر معدودی مصلح و تقی و پارسا پیدا شوند، در گوشه خمول و انزوا متقاعد شده بدبین یا به قول نویسندگان کنونی منفی باف می شوند، چنان چه رباعیات خیام و غزل های حافظ بیش تر مبنی بر یأس و بی میلی به حیات است.
وقتی من در کتاب طغیان آسیا، تالیف ویکتور برار، نویسنده اجتماعی فرانسه جمله ذیل را خواندم، آسیایی ها عموما بودایی هستند یا به زبان و قلب و یا به قلب، بسیار از این نسبت تعجب کردم اما همین که در اشعار و اقوال عرفا و بزرگان ایران مطالعات دقیقه کردم، نظر نویسنده مشارالیه را تصدیق نمودم؛ مثلا این رباعی خیام:
گر آمدنم بدی به خود، نامدمی - ور زانکه شدن به من شدی، کی شدمی؟
آن به نبدی که اندرین دیر خراب - نه آمدمی نه بدمی نه شدمی؟
یا این شعر خواجه دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد و شعر دیگرش دهقان ازل کاشکی این تخم نکشتی. این مطالعات مرا به اصالت نظر نویسنده مزبور الزام نمود؛ اگر چه خیام و حافظ و عرفای ما شاید اصلا به اصول و عقاید بودا نظری نداشته، ولی تاثیر محیط جهل پرور و عدم تناسب اوضاع، آنان را مجبور کرده است که رو به نروانا یا فنای مطلق - که مطلوب بودا است - بروند و اصل در کار خراب هرچه خراب اولی تر منظور و مطلوبشان باشد. اشخاص فاسد، ولو معرفت پیدا کنند دزد با چراغ بوده به گمراهی عامه کمک می کنند. برای تنشیط صالح و نجات از طالح فقط و فقط تعلیم اجباری موثر است لاغیر، که ملتی از نو بسازد و حسن و قبح اشیا را طوری که ذاتی است به مردم بفهماند آن وقت شجاعت، صداقت، وفا، محبت و تمام صفات فاضله نشو و نما خواهد نمود و بدون آن، عیوب و مفاسد مشهوده روزافزون خواهد بود.

نثری: دروغ مصلحت آمیز(825)

کلمات و اشعار سعدی به قدری ساده و به فهم عامه نزدیک است که غالبا بعضی از ادراکات دقیق و تند - مخصوصا اگر صاحبان آن ادراکات یک رو و عصبانی باشند - در فهمیدن معنی آن کلمات از مقصود متکلم دور افتاده و یک معانی دیگر برای کلام قائل می شوند که به هیچ وجه آن معنی مقصود گویند نبوده است. به عقیده بنده شرحی که در شماره سوم مجله آینده در تحت عنوان فوق به قلم آقای دشتی مندرج شده، یکی از همین موارد است.
یکی می گوید: به عقیده من شراب خوردن بهتر از تریاک کشیدن است. دیگری می گوید: مردن بهتر از زندگی است که ما داریم و هزاران عبارت دیگر که در السنه و افواه معروف و هر یک چیزی را از چیز دیگر بهتر معرفی می کنند و کاری را بر کار دیگر ترجیح می دهند، ولی همه می دانند که مقصود گوینده این نیست که شراب خوردن کار خوبی است یا مردن برای انسان لذیذ و گوار است، بلکه گوینده این عبارت ها بدی شراب خوردن و ناگوارایی مردن را نزد همه مسلم فرض کرده و می خواهد به واسطه ترجیح این ها بر تریاک کشیدن و زندگی حاضر، اندازه ضرر افیون و سختی زندگانی فعلی را بیان کند و ابدا نظرش به این نیست که گاهی شراب خوردن جایز است یا ممکن است بعضی از اوقات مردن برای انسان گوارا باشد. عموما این قبیل عبارات در مواقعی استعمال می شوند که نویسنده یا ناطق بخواهد بدی یک چیزی را به طور مبالغه بیان کند. کسی در زمانی واقع شده است که می بیند یک عده از جوانان مملکت از کار، تحصیل، تجارت، صنعت، ورزش، بالاخره از همه چیز دست کشیده پای منقل وافور نشسته ساعتی چرت می زنند و گاهی مشغول دود کردن تریاک و مسموم ساختن خود و سایرین هستند و می داند که این ترتیب بالاخره مملکت را به یک شیره خانه بزرگ مبدل نموده هستی همه را بباد فنا خواهد داد، آن وقت برای جلوگیری از این کار می گویند هر جوانی که می خواهد تریاکی بشود، مردنش بر زندگی ترجیح دارد. در این جا مقصود فقط مذمت از تریاکی است و ابدا مقصود مقایسه تریاکی بودن و مرگ نیست.
سعدی در زمانی واقع شده که جمعی مفت خوار به اسامی مختلفه مشاور، وزیر ندیم و امثال آن، دور امرا و سلاطین را گرفته هیچ یک از افراد حقیقی ملت نمی توانند درد خود را به حضور امیر عرضه داشته تقاضای رسیدگی کنند. مصلحین و اشخاص خیرخواه به واسطه تفتین و سخن چینی و بدگویی همین مفت خواران، به دربار راه ندارند. این حکیم و شاعر بزرگ به وسیله این جمله مختصر می خواهد این اشخاص را از تفتین و بدگویی افراد مردم و مصلحین حقیقی بازداشته به راه راست هدایت کند و ابدا به این که دروغ اگر قرین با مصلحتی باشد گفتن آن جایز است یا نه، نظری ندارد، بلکه بدی دروغ مصلحت آمیز را مسلم فرض کرده تفتین را طور مبالغه یا به طور واقع بهتر از او معرفی می کند.
سعدی می خواهد یک قانون اخلاقی بیان کند و به اشخاصی که حاشیه نشین مجلس امرا هستند بگوید که نباید در نزد امرا و سلاطین از دیگران سعایت کرده مردم را دچار زحمت نمایید، بلکه به عکس حتی المقدور باید اسباب رفاهیت دیگران را فراهم کنید. و در این جا شاعر بزرگ کاملا مطابق سلیقه آقای دشتی رفتار کرده و این قانون را به طوری عمومیت داده است که به هیچ وجه نتوان در او رخنه کرده و تخصیص برایش قائل شد. شاید همین جمله سعدی، بعضی از درباریان آن زمان و عده ای از مردم قرون بعد از تفتین و سعایت بازداشته است؛ در این صورت نه تنها بنده، بلکه هیچ کس باور نخواهد کرد نسبتی که آقای دشتی به این جمله داده و نوشته اند: همین یک جمله برای مسموم کردن اخلاق جامعه ایرانی به قدر حکومت های استبدادی چنگیز و تیمور و سایر دربارهای فجایع آلود سلاطین خودخواه و بداخلاق ایران موثر بوده است، صحیح است، در این مواقع باید گفت این بدتر از آن است، نه آن بهتر از این است. ولی سعدی هم مثل اغلب ادبا و نویسندگان به زبان قوم سخن گفته و به اصطلاح رایج مقصود خود را بیان کرده است. امثال و نظایر این قبیل تعبیرات در کلمات بزرگان از حکما و نویسندگان و ادبا زیاد است.
حافظ می گوید:
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد - که می حرام ولی به ز مال اوقاف است
حضرت حسین بن علی (علیه السلام) می فرماید:
الموت خیر من رکوب العار - و العار خیر من دخول النار
خود آقای دشتی در همین مقاله می نویسند: بنده ابدا به دروغ مصلحت آمیز معتقد نیستم و راست فتنه انگیز را هم بهتر از آن می دانم. اگر غرض ایشان این است که فتنه انگیزی به وسیله سخنان راست جایز است، می توانند به سعدی هم نسبت بدهند که مقصود او تجویز دروغ مصلحت آمیز بوده است. این جمله جزء حکایتی است که هر کس آن حکایت سعدی را بخواند، در اولین نظر می فهمد که غرض سعدی در این جا فقط مذمت از تفتین بوده و کاری با دروغ و راست نداشته است. اگر می خواهید عقیده این شاعر بزرگ را درباره راست گویی و دروغ بدانید، این کلامات را بخوانید.
راستی موجب رضای خداست - کس ندیدم که گم شد از ره راست
دروغ گفتن به ضربت شمشیر ماند؛ اگر جراحت درست شود، نشان هم چنان بماند.
ره راست خواهی، بکن راستی - که کج پیشت آید چو کج خواستی