فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

محمد غزالی(772)

آفت یازدهم، سخن به دروغ و سوگند به دروغ است. و این از گناهان بزرگ است. رسول صلی الله علیه و آله گفت: دروغ بابی است از ابواب نفاق و گفت صلی الله علیه و آله: بنده یک یک دروغ همی گوید تا آن گاه که وی را نزد خدای - تعالی - دروغ زن بنویسند. و گفت صلی الله علیه و آله: دروغ روزی بکاهد. و گفت صلی الله علیه و آله: تجار فجارند. یعنی بازرگانان نابکارند. گفتند: چرا و(773) بیع حلال است؟ گفت: از آن که سوگند خورند و بزه کار شوند، و سخن گویند و دروغ گویند. و گفت صلی الله علیه و آله: چنان دیدم که مردی مرا گفت: برخیز: برخاستم، دو مرد را دیدم یکی بر پای و یکی نشسته؛ آن که بر پای بود آهنی سر کوژ اندر دهان این نشسته افکنده بود و یک گوشه دهان وی بکشیدی تا به سر دوش وی رسیدی، پس دیگر جانب بکشیدی هم چنین، و جانب پیشین با جای شدی، و هم چنین همی کرد. گفتم: این چیست؟ گفت: این دروغ زنی است، همین عذاب می کنند در گور وی را تا روز قیامت.
عبدالله بن جراد (رض)، رسول صلی الله علیه و آله را گفت: مومن زنا کند؟ گفت: باشد که کند. گفت: دروغ گوید؟ گفت: نه و این آیت برخواند: انما یفتری الکذب الذین لا یومنون بآیات الله و أولئک هم الکاذبون؛ (نحل 16. آیه 105) دروغ کسانی گویند که ایمان ندارند.
و عبدالله بن عامر (رض) گوید: کودکی خرد به بازی همی شد، گفتم: بیا تا تو را چیزی دهم. رسول صلی الله علیه و آله اندر خانه ما بود گفت: چه خواستی داد؟ گفتم: خرما گفت: اگر ندادیی، دروغ بر تو نبشتندی. و گفت: خبر دهم شما را که بزرگترین کبایر چیست، شرک است و عقوق مادر و پدر. و تکیه زده بود، راست بنشست و گفت: ألا و قول الزور؛ سخن دروغ نیز. و گفت صلی الله علیه و آله: بنده که دروغ گوید، فریشته از گند آن به یک میل از او دور شود. و از این گفته اند که عطسه در وقت سخن، گواهی باشد و راستی سخن، که اندر خبر است که عطسه از فریشته است و آساکشیدن از شیطان است، و اگر سخن دروغ بودی، فریشته حاضر نبودی و عطسه نیامدی. و گفت صلی الله علیه و آله: هر که دروغ حکایت کند، یک دروغزن وی است. و گفت: هر که به سوگند دروغ مال کسی ببرد، خدای - تعالی - را ببیند روز قیامت به خشم بر وی. و گفت صلی الله علیه و آله: همه خصلتی ممکن بود در مومن؛ مگر خیانت و دروغ.
و میمون بن ابی شبیب می گوید که نامه همی نوشتم، کلمه ای فراز آمد که اگر بنوشتمی نامه بدان آراسته شدی، ولکن دروغ بود؛ پس عزم کردم که بنویسم. منادی شنیدم که گفت:
یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فی الحیاة الدنیا و فی الاخرة (ابراهیم (14) آیه 27).
ابن سماک می گوید: مرا بر دروغ ناگفتن مزدی نباشد، که از آن نگویم، که ننگ دارم از دروغ.
فصل
بدان که دروغ از آن حرام است که اندر دل اثر کند و صورت دل کوژ گرداند و تاریک بکند، لکن اگر بدان حاجت اوفتد و بر قصد مصلحت گوید و آن را کاره بود، حرام نبود؛ برای آن که چون کاره باشد، دل از وی اثر نپذیرد و کوژ نشود و چون بر قصد خیر گوید، دل تاریک نشود. و شک نیست که اگر مسلمانی از ظالمی بگریزد، نشاید که راست بگوید که وی کجاست، بلکه دروغ این جا واجب بود. و رسول صلی الله علیه و آله اندر دروغ رخصت داده است، سه جای: یکی اندر حرب، که عزم خویشتن با خصم راست نتوان گفت؛ و دیگر چون میان دو تن صلح می افکنی سخن نیکو گویی که از هر یکی فرا دیگری، اگر چه وی نگفته باشد؛ و دیگر کسی که دو زن دارد که فرا هر یکی گوید تو را دوست تر دارم.
پس بدان که اگر ظالمی از مال کسی بپرسد، روا بود که پنهان دارد؛ و اگر سر دیگری بپرسند، انکار کند روا باشد، که شرع فرموده است که کارهای زشت بپوشید؛ و چون زن طاعت ندارد الا به وعده، روا بود که وعده دهد، اگر چه داند که قادر نبود بر آن. این و امثال این روا بود. و حد این آن است که دروغ ناگفتنی است ولکن چون از راست چیزی تولد کند که آن محذور بود، باید که اندر ترازوی عدل و انصاف بسنجد. اگر نابودن آن چیز اندر شرع مقصودتر است از نابودن دروغ - چون جنگ میان مردمان، و وحشت میان زن و شوهر، و ضایع شدن مال، و آشکار شدن سر، و فضیحت شدن به معصیت - آن گاه دروغ مباح گردد، که شر آن کار از شر دروغ بیش تر است. و این هم چنان است که مردار حلال شود چون بیم جان بود، که بماندن جان اندر شرع مقصودتر است از ناخوردن مردار، اما هرچه نه چنین بود، دروغ بدان مباح نگردد؛ پس هر دروغ که کسی گوید که برای زیادت جاه و مال باشد و اندر لاف زدن و خویشتن ستودن و درجه حشمت خویش حکایت کردن، این همه حرام بود.
اسماء (رض) گوید که زنی از رسول صلی الله علیه و آله پرسید که من از شوهر خویش مراعاتی حکایت کنم که نباشد، تا وسنی (هوو) مرا خشم آید. روا باشد؟ گفت: هر که چیزی بر خویشتن بندد که آن نباشد، چون کسی بود که دو جامه مزور بر هم پوشد. یعنی که هم خود دروغ گفته باشد و هم کسی را اندر غلط و جهل افکنده باشد، تا بود که وی نیز حکایت کند و دروغ باشد. و بدان که کودکی را وعده دادن تا به دبیرستان شود، روا بود؛ اگر چه دروغ بود. و اندر خبر است که آن ننویسند، ولکن آن چه مباح بود نیز بنویسند تا وی را گویند: چرا گفتی؟ تا غرضی درست فرا نماید که بدان دروغ مباح بود.
و بدان که کسی که خبری روایت کند یا مسئله ای از وی پرسند جواب باز دهد که به حقیقت نداند، این حرام باشد؛ که این از آن کنند تا حشمت را زیان ندارد.
و گروهی روا داشته اند که اخبار نهند از رسول صلی الله علیه و آله اندر فرمودن خیرات و ثواب آن. این نیز حرام است که رسول خدا صلی الله علیه و آله همی گوید: هرکه بر من دروغ گوید، گو جای خویش اندر دوزخ بگیر. و چون دروغ جز به غرضی درست - که اندر شرع مقصود بود - نشاید و آن به گمان توان دانست نه به یقین، اولی تر آن بود که تا یقین ظاهر نبود و ضرورتی تمام نباشد، دروغ نگوید.
فصل
بدان که بزرگان را چون به دروغ حاجت افتاده است، حیلت کرده اند تا لفظ راست طلب کرده اند چنان که آن کس چیزی دیگر فهم کند که مقصود بود. و آن را معاریض گویند؛ چنان که مطرف (رض) اندر نزدیک امیری شد، وی گفت: چرا کم تر همی آیی؟) گفت: تا از نزدیک امیر بشده ام پهلو از زمین برنگرفته ام الا آن چه حق - تعالی - نیرو داده است. تا وی پندارد که بیمار بوده است. و آن سخن راست بوده است. و شعبی (رض) را چون کسی طلب کردی بر در سرای، کنیزک را گفتی تا دایره ای بکشیدی و انگشت اندر میان آن دایره نهادی و گفتی: اندر این جا نیست و یا گفتی: وی را اندر مسجد طلب کن. و معاذ (رض) چون از عمل باز آمد، زن وی را گفت: چندین عمل عمر خطاب (رض) بکردی ما را چه آوردی؟ گفت: نگاهبانی با من بود هیچ چیز نتوانستم آوردن. یعنی حق تعالی. زن پنداشت مگر عمر مشرفی با وی فرستاده بود این زن به خانه عمر شد و با وی عتاب کرد و گفت: معاذ امین بود به نزد رسول صلی الله علیه و آله و به نزدیک ابوبکر (رض) تو با وی چرا مشرف فرستادی؟ عمر معاذ را بخواند و قصه بپرسید. چون بگفت، بخندید و چیزی به وی داد تا فرا زن دهد.
و بدان که این نیز آن وقت روا بود که حاجتی باشد، اما چون حاجتی نبود و مردمان را اندر غلط افکند، روا نبود؛ اگر چه لفظ راست باشد. عبدالله بن عتبه (رض) گوید: با پدر به هم اندر نزدیک عمر بن عبدالعزیز شدیم. چون بیرون آمدم، جامه نیکو داشتم. مردمان گفتند که این خلعت امیرالمؤمنین است. گفتم: حق تعالی امیرالمؤمنین را جزای خیر دهاد! پدرم مرا گفت: ای پسر، زنهار دروغ مگوی و مانند دروغ نیز مگوی یعنی که این مانند دروغ است، اما به غرض اندک این نیز مباح شود، چون طیبت کردن و دل کسی خوش کردن؛ چنان که رسول صلی الله علیه و آله گفت: پیرزن اندر بهشت نشود، و تو را بر بچه اشتر نشانیم. و اندر چشم شوهر تو سپیدی است. اما اگر اندر وی ضرری باشد، روا نبود؛ چنان که کسی را اندر جوال کنند که زنی اندر تو رغبت کرده است. تا وی دل بر آن بنهد و امثال آن، اما اگر ضرری نبود و برای مزاح دروغی بگوید، به درجه معصیت نرسد ولکن از کمال درجه ایمان بیوفتد، که رسول صلی الله علیه و آله می گوید: ایمان مردم را تمام نشود تا آن گاه که خلق را آن پسندد که خود را، و اندر مزاح دروغ دست بدارد.
و از این جنس باشد آن چه گویند باری دل خوشی را که صدبار تو را طلب کردم و به خانه آمدم. این به درجه حرام نرسد که دانند که مقصود از این تقدیر عدد نباشد که برای بسیاری را گویند؛ اگر چه چندان نباشد، اما اگر بسیار طلب نکرده باشد، دروغ بود.
و این که عادت بود که گویند: چیزی بخور. گوید که مرا نمی باید. این نشاید، چون شهوت آن اندر وی بود. رسول قدحی شیر فرا زنان داد شب عروسی عایشه (رض) گفتند: ما را همی نباید. گفت: دروغ و گرسنگی هر دو به هم جمع مکنید: یا رسول الله این مقدار دروغ بود؟ گفت: این دروغکی بود و دروغکی نیز بنویسند.
سعید مسیب را چشم درد بود و چیزی اندر گوشه چشم وی گرد آمده بود. گفتند: اگر پاک کنی چه باشد؟ گفت طلب را گفته ام که دست فرا چشم نکنم، آن گاه دروغ گفته باشم.
و عیسی (علیه السلام) همی گوید که از کبایر یکی آن است که حق - تعالی - به گواهی خواهند به دروغ، و گویند که خدای - تعالی - داند که چنین است. و نه چنان باشد.
و رسول صلی الله علیه و آله گفته است که هر که بر خواب دروغ گوید وی را اندر قیامت تکلیف کنند تا گره بر دانه جو زند.

ایمانوئل کانت(774)(1) در باب حق پنداری دروغ گفتن به انگیزه های انسان دوستانه

اشاره: کانت سخت دل مشغول جنبه عملی اخلاق بود و می کوشید تأملات خود را در باب فلسفه اخلاق، در عرصه واقعیت نیز بیازماید و از نظرگاه خود به آن ها پاسخ دهد یکی از این مسائل، تکلیف راست گویی و پرهیز از دروغ است که کانت مصرانه بر آن است که هرگز نباید دروغ گفت و این قاعده هیچ استثنایی ندارد. باید راست گفت؛ اگر چه این راست گویی نتایج ناخوشایندی برای ما و یا دیگران در بر داشته باشد و از دروغ - حتی نوع خیرخواهانه آن - پرهیز کرد؛ هر چند به ظاهر نتایجی خوشایند داشته باشد.
کانت در این نوشته کوتاه اما مهم، برای اثبات نظر خود دو دلیل می آورد: نخست آن که هرگونه استثنایی به قاعده راست گویی، به نقض و بی اعتباری اصل قاعده می انجامد دیگر آن که اگر در موردی دروغ گفتیم، اخلاقا و حتی قانونا مسئول همه نتایج ناخواسته و پیش بینی نشده دروغ خود هستیم. این نوشته مورد استثنا و بحث بسیاری کسان واقع شده است، از جمله جیمز راچلز، کریستین کورس گارد و الیزابت انسکم، از این رو ترجمه آن مناسب به نظر رسید.
در نشریه ادواری فرانسه (france) مورخ 1797، شماره اول، قسمت ششم، صفحه 123، در مقاله ای با عنوان درباره واکنشهای سیاسی نوشته بنژامن کنستان،(775) عبارت زیر دیده می شود.
اصل اخلاقی ای که راست گویی را یک تکلیف می شمرد، اگر به صورت منفرد و نامشروط پذیرفته شود، وجود هر جامعه ای را ناممکن می سازد. برهان این مطلب، همان نتایج بی واسطه ای است که یک فیلسوف آلمانی از این اصل برگرفته است. این فیلسوف تا آن جا پیش می رود که قاطعانه می گوید دروغ گفتن به قاتلی که می پرسد آیا دوست ما که تحت تعقیب اوست در خانه ما پناه گرفته یا نه جنایت است.
فیلسوف فرانسوی (کنستان) در صفحه 124، این اصل را به شیوه زیر ابطال می کند:
راست گویی یک تکلیف است. مفهوم تکلیف از مفهوم حق جدایی ناپذیر است. تکلیف آن است که در وجود یک شخص، متناظر با حقوق دیگری باشد. جایی که حقوقی نباشد، هیچ تکلیفی وجود ندارد؛ پس بیان حقیقت، تکلیف است؛ اما فقط نسبت به کسی که به آن حقیقت محق است. لیکن هیچ کس نسبت به حقیقتی که به دیگران زیان رساند حقی ندارد.
نخستین مغاطله این استدلال در این جمله نهفته است: بیان حقیقت، تکلیف است؛ اما فقط نسبت به کسی که به آن حقیقت محق است.
نخست باید خاطرنشان کرد که تعبیر نسبت به حقیقت محق بودن بی معناست. ترجیحا باید گفت: انسان نسبت به صادق بودن با خود (veracitas) حق دارد. مقصودم حقیقت نفسانی در درون خود شخص است. چون داشتن حق نسبت به صداقت به طور عینی به این معناست که (مانند مسائل ناظر به این که چیزی به عموم انسان ها تعلق دارد) جمله معینی درست باشد یا خطا، مسئله ای مربوط به اراده آدمی است. این مطلب قطعا منطق عجیبی پدید می آورد.
اینک، نخستین پرسش آن است که آیا کسی (در مواردی که نمی تواند از پاسخ آری یا نه اجتناب کند) حق دارد ناصادق باشد؟ دومین پرسش آن است که آیا هنگامی که او برای حفظ خود یا دیگری از جنایتی که به طور غیر عادلانه او را به آن تهدید کرده اند (و او) مجبور به ابراز جمله ای معین می شود، در واقع به عدم صداقت ملزم نیست؟
صداقت در گفته هایی که نمی توان از آن ها پرهیخت، تکلیف صوری انسان نسبت به هر کس است؛ هر چند نتایج منفی بزرگی برای او یا دیگری به بار آورد اگر با گفتن دروغی نسبت به کسی که ظالمانه مرا مجبور به اظهار جمله ای کرده است نیز خطایی مرتکب نشده باشم، در عین حال با این تحریف که باید دروغ نامیده شود (گرچه نه به معنای حقوقی آن)، من در یک نکته بسیار اساسی نسبت به تکلیف به طور عام، مرتکب خطا شده ام بدین معنا که تا آن جا که به من مربوط است، باعث آن شده ام که اظهارات عموما بی اعتبار شود و در نتیجه، همه حقوق مبتنی بر قراردادها بی اعتبار گردند و قوت خود را از دست بدهند و این خطایی است که به طور عام بر ضد انسانیت صورت گرفته است.
بنابراین، تعریف دروغ به اظهارات غیر واقعی عامدانه به دیگری، نیازمند این شرط اضافی نیست که باید دیگری را بیازارد، آن گونه که حقوق دانان در تعریف خود (menacium est falsiloquium in praeiudicium alterivs) لازم می شمارند، زیرا دروغ همواره دیگری را می آزارد اگر هم انسان خاصی را نیازارد، باز هم انسانیت را به طور عام می آزارد، چون که خود سرچشمه حقوق را ضایع می کند.
با این همه، این دروغ خیرخواهانه ممکن است بر اثر امری عارضی (casus) طبق قانون مدنی قابل مجازات گردد و آن چه فقط بر اثر امری عارضی از این که معروض کیفر واقع شود می گریزد نیز، به عنوان خطا قابل محکومیت است؛ هر چند بر اثر قوانین خارجی باشد؛ برای مثال اگر شما با گفتن دروغی مانع جنایتی شده باشید، خود را قانونا مسئول همه نتایج آن ساخته اید، لیکن اگر شما هم چنان سخت پای بند صداقت مانده باشید، نتایج غیر قابل پیش بینی هرچه باشد عدالت عام بر شما دستی نخواهد داشت.
در حقیقت پس از آن که به پرسش قاتل مبنی بر این که آیا قربانی مورد نظر در خانه است، صادقانه پاسخ مثبت دادید، احتمال دارد که این یک بی سر و صدا بگریزد و با قاتل مواجه نشود و در نتیجه جنایتی رخ ندهد، لیکن اگر هنگامی که او واقعا بی آن که خبردار باشد از خانه بیرون رفته باشد به دروغ بگویید که او در خانه نیست، و اگر قاتل او را ببیند و بکشد، ممکن است شما بر طبق عدالت به عنوان عامل مرگش متهم شوید، چون که اگر شما حقیقت را همان گونه که می دانستید، بیان می کردید، احتمال داشت که قاتل به هنگام جست و جوی خانه به وسیله همسایگان دستگیر شود و در نتیجه این اتفاق رخ ندهد؛ بنابراین هر کس دروغی بگوید هر چند خیرخواهانه باشد باید پاسخ گوی همه نتایج هر چند غیر قابل پیش بینی باشد تاوان آنها را گرچه در دادگاهی مدنی بپردازد چرا که صداقت تکلیفی است که باید اساس همه تکالیف مبتنی بر قرارداد، تلقی شود و قوانین این گونه تکالیف اگر حتی کم ترین استثنایی بدان ها وارد شود، ممکن است بی اعتبار و بی فایده گردند؛ بنابراین صادق بودن در همه اظهارات، حکم مقدس و مطلقا الزام آور عقل است که هیچ مصلحت اندیشی ای آن را محدود نمی کند.
آقای کنستان در تقبیح اصولی که چندان خشک اند که ادعا می شود در این گونه ایده های غیر علمی چنان بنیاد خود را از دست می دهند که در نتیجه باید آن ها را طرد کرد، مطلب اندیشمندانه و معقولی ابراز می دارد. او در صفحه 123 می گوید در هر قضیه ای که در آن اصلی که درست بودنش ثابت شده است. به نظر می رسد که اجرا شدنی نیست. دلیل این غیر قابل اجرا بودن، در این واقعیت نهفته است که ما اصل واسطی را که شیوه های اجرای آن را در بر دارد، نمی شناسیم.
او با استشهاد به نظریه مساوات (یا برابری) (ص 121) به عنوان نخستین حلقه سلسله مراتب اجتماعی (ص 122) می گویند: هیچ کس نمی تواند ملزم به قوانینی باشد؛ مگر آن ها که خود در تدوینشان مشارکت داشته است. این اصل در یک جامعه بسیار محدود مستقیما بی آن که نیازمند اصلی واسط برای عام شدنش باشد، می تواند به کار بسته شود، لیکن در جامعه ای متشکل از افراد بسیار زیاد، اصل دیگری باید به این یک که گفتیم افزوده شود، اصل واسط این است: اشخاص مستقیما یا به وسیله نمایندگان خویش، می توانند در تدوین قوانین مشارکت کنند. هر کس بخواهد اصل پیشین را بدون استفاده از اصل واسط، در جامعه گسترده ای اعمال کند، قطعا جامعه را ویران می سازد، لیکن این وضع که می تواند تنها بیان گر جهل یا بی کفایتی قانون گذار باشد، هیچ چیز را بر ضد اصل ثابت نمی کند.
او نتیجه می گیرد (ص 125): اصلی که به عنوان حقیقت پذیرفته شده است. هرگز نباید رها شود؛ هر چند آشکارا به نظر برسد که اعمال آن مستلزم خطر باشد. (وانگهی، شخص درست کار خود اصل نامشروط صداقت را به دلیل خطری که برای جامعه پدید می آورد، ترک می گوید. او چنین می کند، زیرا نمی تواند اصل واسطی را که بتواند این خطر را برطرف سازد بیابد و در حقیقت، این جا اصلی که به کار برده شود، وجود ندارد.)
اگر بخواهیم نام اشخاص را همان گونه که در این جا آمده است محفوظ نگه داریم، در این صورت (می گوییم که) فیلسوف فرانسوی میان عملی که شخص به واسطه آن به سبب راست گویی جایی که نمی توان از گفتن جمله ای اجتناب کرد موجب آزردن (nocet) دیگری می شود با عملی که با آن نسبت به دیگری خطایی (laedit) مرتکب می شود خلط کرده است. این که صدق قول موجب آزردن ساکن خانه شد صرفا یک امر عارضی (casus) بود و (به معنای حقوقی) عملی آزادانه به شمار نمی رفت، چون این که از کسی بخواهیم که به سود خود دروغ بگوید، ادعایی است که با هر نوع مشروعیتی تعارض پیدا می کند. هر انسانی نه تنها حق دارد، که به شدت مکلف است که در اظهاراتی که نمی تواند از آن ها بپرهیزد، صادق باشد؛ خواه این اظهارات به زیان او باشد، خواه به زیان دیگران؛ بنابراین او واقعا به سبب راست گویی موجب آزردن کسی که بر اثر آن آسیب می بیند، نشده است، بلکه آسیب دیده به نحو عارضی(casus) دچار این آسیب شده است، زیرا شخص اصلا آزادی انتخاب در چنین موقعیتی ندارد، لذا راست گویی (اگر مجبور به سخن گفتن باشد) تکلیفی مطلق است.
فیلسوف آلمانی آن قضیه را که (ص 124) راست گویی تکلیف است، اما فقط در قبال کسی که حق صداقت دارد. به عنوان یکی از اصول خود نمی پذیرد. او چنین نمی کند. نخست به دلیل ابهام صورت بندی این قضیه، چون که حقیقت، حق مملوک کسی نیست که بتواند آن را به کسی اعطا کرد و از کسی بازداشت، اما چنین نمی کند، عمدتا به دلیل آن که تکلیف راست گویی که در این جا تنها مسئله مورد بحث است در مورد کسانی که انسان نسبت به آن ها این تکلیف را دارد و کسانی که انسان در موردشان خود را از این تکلیف آزاد می بیند یک سان است، بلکه این تکلیف مطلقی است که در همه شرایط ثابت است.
اینک فیلسوف برای این که از مابعدالطبیعه حقوق (که از همه شرایط تجربی مجرد است) به یک اصل سیاست که این مفاهیم را بر مواردی که در مقام تجربه با آن ها مواجه می شویم، تطبیق می کند برسد و به وسیله آن راه حل یک مسئله سیاست را مطابق با اصل حقوقی عام به دست آورد، سه مفهوم را تشریح می کند.
نخستین (مفهوم) یک قاعده است؛ مقصود قضیه بالبداهه یقینی ای است که مستقیما از تعریف قانون بیرونی ناشی می شود (هماهنگی آزادی هر کس، با آزادی دیگران مطابق با یک قانون عام.)
دومین (مورد) مسلم گرفتن قانون عام بیرون است (اراده هماهنگی که بر طبق اصل مساوات، که بی آن برای هیچ کس آزادیی نیست متحد شده است.)
سومین (مفهوم) این مسئله است که چه تمهیداتی می توان اندیشید تا در جامعه هر چند بزرگ هماهنگی براساس اصول آزادی و مساوات، تامین شود (یعنی از طریق سیستم نمایندگی.) در این صورت این مطلب اخیر، اصلی برای سیاست خواهد گشت که تنظیم و تاسیس آن مستلزم احکامی خواهد بود که از دانش تجربی انسان ها برآمده باشد و تنها سازوکار اجرای عدالت و این که عدالت را چگونه می توان به شکل مناسبی اجرا کرد، در نظر دارد. قانون (یا حقوق) هرگز نباید با سیاست وفق داده شود، بلکه سیاست باید همواره با قانون وفق داده شود.
نویسنده می گوید: اصلی که به عنوان حقیقت (و من می افزایم به عنوان اصل پیشینی و در نتیجه اصل بدیهی) شناخته شده است هرگز نباید ترک شود؛ هر چند آشکارا به نظر برسد که اعمال آن مستلزم خطر باشد. لیکن در این جا شخص باید خطر را نه به عنوان خطر ناشی از آسیب رساندن عارضی به کسی، بلکه به عنوان خطری که ناشی از خطاکاری نسبت به دیگری است، دریابد و چنین خطاکاری ای هنگامی رخ می دهد که من تکلیف صادق بودن را که مطلق است و شرط عالی حقوق را در شهادت تشکیل می دهد، به تکلیفی مشروط و تابع دیگر ملاحظات تبدیل کنم، و اگرچه باگفتن دروغ معینی عملا نسبت به کسی خطایی مرتکب نشوم، با این همه، اصل حق را که به طور عام با همه اظهاراتی که نمی توان از آن ها اجتناب کرد مرتبط است، رسما (یا به نحو صوری) و نه مادتا (یا به نحو مادی) نقض کرده ام. و این بسیار بدتر از ظلم کردن به شخصی معین است، زیرا چنین رفتاری بر ضد شخصی، همواره مستلزم وجود اصلی در این موضوع که پدید آورنده چنان رفتاری باشد، نیست.
اگر از شخصی بپرسند که آیا قصد دارد در اظهارنظری که خواهد کرد صادقانه سخن گوید و او از این پرسش رنجیده خاطر نشود و ظن نبرد که پرسش مذکور مشعر به این است که او ممکن است دروغ گو باشد، بلکه کسب اجازه کند تا استثناهای محتمل را بررسی کند، آن شخص هم اینک بالقوه دروغ گو است، زیرا او نشان داده است که صداقت را به عنوان تکلیفی باطنی قبول ندارد، بلکه در مورد قاعده ای که هیچ استثنایی نمی پذیرد قید و شرطهایی قائل می شود، چون که هر استثنایی می تواند مستقیما با خودش تعارض پیدا کند.
همه اصول عملی حق، باید در بردارنده حقیقت باشند و به اصطلاح اصول واسط می توانند تنها حاوی تحدید حدود دقیق تری در باب کاربردشان در موارد واقعی بر طبق قواعد سیاست باشند، اما هرگز نمی توانند در بردارنده استثناهایی نسبت به اصول پیشین باشند. چنین استثناهایی، عمومیت آنها را بی اعتبار می کند؛ حال آن که مشخصا همین نکته دلیل اصول نامیده شدن آن هاست.

ایمانوئل کانت(776)(2)

اگر انسان بخواهد ما فی الضمیر خود را بروز دهد آیا باید تمام آن چه را در دل دارد بگوید یا می تواند چیزی را پنهان کند؟ اگر انسان اعلام کند که می خواهد احساسات خود را بیان کند و برخلاف آن چه اعلام کرده است، مطلب کاذبی را بیان کند، خلاف واقع گفته است و دروغ گو است.
دروغ وقتی رخ می دهد که دیگران نتوانند تشخیص دهند که من احساسات خود را بروز می دهم می توان فردی را فریب داد بدون این که اصولا چیزی به او بگوییم. من می توانم تظاهر کنم و فکر خود را چنان بروز دهم که دیگری نتواند جز نتیجه ای که خود من می خواهم، از آن بگیرد؛ در این صورت او نمی تواند از نحوه توضیحات من اصل عقیده مرا طلب کند، زیرا من به او چنین اجازه ای نداده ام، زیرا حقیقت فکر خود را بروز نداده ام؛ مثلا ممکن است بخواهم این فکر را به مردم القا کنم که قصد سفر دارم لذا بار سفر می بندم. مردم فکر می کنند که من قصد سفر دارم و این چیزی است که من خواسته ام، اما در این مورد مردم حق ندارند از من سوال کنند که قصد من از سفر چیست لاو معروف همین کار را کرد. او خود را به آب زد و کم کم فاصله گرفت و در حالی که مردم باور نمی کردند، از آن جا گریخت.
اما دروغ گفتن به نحو دیگری هم ممکن است و آن این که من بخواهم قصد خود را از دیگران پنهان کنم و اگر در این مورد دیگران تشخیص دادند که من چنین قصدی دارم، می توانند آن ها هم حقیقت را از من پنهان کنند؛ مثلا اگر راه زنی بر من بتازد و تحت فشار قرار دهد و بگوید پول هایت کجاست من می توانم به او دروغ بگویم، زیرا می خواهد از حقیقت سوء استفاده کند. این نوع دروغ گویی عذر و مکر تلقی نمی شود، زیرا آن راه زن می داند که من فکر خود را از او پنهان می کنم و او هم حق ندارد از من انتظار داشته باشد که حقیقت مطلب را به او بگویم. حال فرض کنید من در مقابل کسی که چون فریب کار است، خود می داند که حق ندارد از من حقیقت مطلب را بخواهد، تظاهر کنم که می خواهم حقیقت را به او بگویم؛ آیا در این مورد من دروغ گو هستم؟ وقتی کسی مرا فریب داده است حق ندارد اظهار مظلومیت کند، فقط مسئله این است که من در این جا دروغ گو هستم، زیرا برخلاف حقوق انسانیت اقدام کرده ام. پس دروغ گویی اگر در مقابل حقوق فرد معینی باشد فریب کار محسوب می شود. کسی که همیشه به من دروغ گفته است اگر من هم متقابلا به او دروغ بگویم، در مقابل او خلاف لوازم و شرایط جامعه بشری و نیز برخلاف حقوق انسانیت اقدام کرده ام؛ پس اگر حکومتی قانون صلح را نقض کند، حکومت دیگر حق ندارد به قصد تلافی چنین اقدامی کند، زیرا با وجود چنین حکومت هایی صلح باقی نخواهد ماند. همین طور اگر مطلبی برخلاف حقوق شخص معینی نباشد اما دروغ و فریب باشد، برخلاف حقوقی انسانی انسانیت است. حال اگر کسی اخبار دروغی جعل کند به شخص معینی زیان نزده است، اما علیه انسانیت اقدام کرده است، زیرا اگر خبر، یک امر مجهول یا یک امر کلی باشد، تمایل انسان به شناخت و آگاهی را عاطل و باطل ساخته است، زیرا انسان غیر از طریق تفکر و تامل فقط به دو نحو می تواند بر معلومات خود بیفزاید: تجربه و نقل (تواتر). حال چون انسان نمی تواند همه چیز را تجربه کند، اگر اخبار منقول جعلی باشد، تمایل انسان به دانستن و شناختن ارضا نمی شود. فریب کاری هنگامی که علیه حقوق فرد معینی نباشد، به عنوان دروغ گویی در جهت ضرر و زیان عمومی محسوب می شود. از لحاظ حقوقی، فریب کاری عبارت است از دروغ گویی به ضرر دیگران یعنی فرد معینی و این فقط از دیدگاه حقوقی است، اما از لحاظ اخلاقی، فریب کاری عبارت است از دروغ گویی علیه انسانیت.
چنین نیست که هر خلاف واقعی دروغ باشد، بلکه دروغ هنگامی است که انسان به دیگری وانمود می کند که می خواهد افکارش را برای او بازگو کند. دروغ عامل حقارت انسان است، زیرا در جریان دروغ انسان وانمود می کند که می خواهد درون خود را بروز دهد، اما این کار را نمی کند؛ پس در کار دروغ گویی، انسان پیمان شکنی کرده و حقوق انسانیت را نقض کرده است. اگر ما بخواهیم در تمام موارد حقیقت را دقیقا مراعات کنیم اغلب باید بهای شرارت دیگران را که از حقانیت ما سوء استفاده می کنند بپردازیم. اگر همه خوش طینت باشند، نه فقط تکلیف است که هیچ کس دروغ نگوید، بلکه همه باید به این جهت دروغ نگویند که دروغ گویی موجب اضطراب و نگرانی آن ها می شود، اما اکنون چون انسان ها اهل شرارت اند واقعیت این است که انسان اغلب به موجب مراعات دقیق حقیقت در معرض خطر قرار می گیرد، لذا اغلب در اندیشه دروغ گویی است و این مطلب از مشکلات فیلسوفان اخلاق است، اما اگر نیاز و ضرورت بتواند سرقت و فریب کاری و آدم کشی را توجیه کند، در این صورت کل اخلاق در معرض تباهی خواهد بود، اما وقتی نیاز و ضرورت مطرح باشد، هر کس می تواند امر خاصی را برای خود ضروری تلقی کند یا نکند و آن جا که بر اساس قاعده و قانون معلوم نباشد که چه چیز ضروری است، قواعد اخلاقی قطعیت نخواهد داشت؛ مثلا فرض کنید کسی که می داند من پول دارم اگر از من سوال کند که آیا پول همراه داری؟ اگر سکوت کنم نتیجه می گیرد که دارم. اگر بگویم بله، آن را از من خواهد گرفت و اگر بگویم نه، دروغ گفته ام. این جا چه باید کرد؟ اگر: توسط قدرتی که بر من مسلط است مجبور شده باشم که اقرار کنم و او سخنان مرا بر خلاف عدالت مورد استفاده قرار دهد و از من اعتراف بگیرد یا با چاپلوسی مال مرا از چنگم برباید، در هر حال برای من یک سان است؛ پس موردی پیدا نمی شود که من نیاز به دروغ گفتن داشته باشم؛ مگر این که تحت فشار قرار گیرم و قانع شده باشم که دیگری می خواهد از راست گویی من سوء استفاده کند.
حال این سوال مطرح است که دروغی که به کسی زیان نزند و ربطی به کار کسی نداشته باشد آیا می توان گفت دروغ است؟ بله زیرا من اعلام می دارم که می خواهم احساساتم را بروز دهم؛ حال اگر احساساتم را درست ابراز نکنم به ضرر شخص معینی اقدام نکرده ام، اما به ضرر انسانیت اقدام کرده ام.
دروغ های دیگری هم وجود دارد که موجب فریب دیگران می شود. دروغ عبارت است از یک وعده فریب آمیز. اگر مطلبی را به عنوان یک وعده حقیقی ابراز کنیم، اما وعده ما چنان جدی نباشد که آن را مراعات کنیم، در این صورت خلاف واقع گفته ایم. وعده فریب آمیز، اهانت به دیگران است؛ و گرچه همیشه اهانت محسوب نمی شود، اما همیشه پست و مایه بدنامی است؛ مثلا اگر من به کسی وعده دهم که یک نوشیدنی برایش بفرستم، اما قصدم از این وعده این باشد که او را به استهزا بگیرم، در این صورت فریب کاری کرده ام، زیرا در معنا این نوشیدنی، بخشی از ثروت او است؛ (به اعتبار این که امکانات زندگی متعلق به عموم مردم است؛ پس او هم به عنوان یکی از افراد حقی در این نوشیدنی دارد.)
خودداری کردن، ریا است و دو پهلو گفتن تظاهر است. دو پهلو گفتن مجاز است برای این که انسان بتواند دیگری را به سکوت وادارد تا هنگامی که او می بیند که ما نمی توانیم حقیقت را به او بگوییم و نمی خواهیم به او دروغ بگوییم، نتواند به نحو دیگری در اندیشه جست و جوی حقیقت برآید و اگر طرف مقابل اهل بصیرت و فراست باشد، او هم همین روش را مجاز خواهد دانست، اما اگر انسان اظهار کند که می خواهد احساساتش را بروز دهد و در عین حال دو پهلو سخن بگوید این موضوع دیگری است، زیرا در این صورت طرف مقابل از دوپهلوگویی من نتیجه دیگری خواهد گرفت و در این صورت من او را فریب داده ام. چنین دروغی را که خیری بر آن مترتب است، یسوعیان(777) معصیت یا فلسفه گناه آلود می نامیدند، و امروزه گناه صغیره می نامند، اما دروغ خواه نتیجه خوب داشته باشد و خواه نتیجه بد، اصولا رذیلت است، زیرا صورتی از شرارت است و حتی از این جهت که ماده شرارت را فراهم می کند، پستی و رذیلت آن بیش تر است، زیرا شرارت ها از طریق دروغ تحقیق می یابند. دروغ گو ترسو است، زیرا چون به هیچ طریق دیگری نمی تواند چیزی به دست آورد یا نیازهای خود را برطرف کند، به دروغ متوسل می شود، اما انسان شجاع، عاشق حقیقت است و هرگز تسلیم ضرورت نمی شود.
تمام این روش هایی که امنیت انسان را به خطر می اندازد، سرتاسر بدنامی و شرارت است. دروغ گویی، مسموم سازی و آدم کشی در عرض یکدیگرند. حمله کردن به کسی در خیابان آن قدر رذالت آمیز نیست که مسموم کردن او با غذا، زیرا در مورد اول می تواند از خود دفاع کند، اما در مورد دوم نمی تواند، چون به طور معمول غذا را می خورد.