فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

د) اخلاق، بنیاد سیاست است

اخلاق از این منظر سیاست فردی و سیاست، اخلاق جمعی است. اخلاق و سیاست هر دو از شاخه های حکمت عملی و در پی تامین سعادت انسان هستند؛ تا آنجا که ادعا شده است خواجه نصیرالدین طوسی، سیاست را فنی معرفی می کند که برای تحقق زندگی اخلاقی پرداخته شده است(673) بنابراین نمی توان مرز قاطعی میان آن دو کشید و هر یک را به حوزه ای خاص منحصر ساخت. این دو نمی توانند ناقض یکدیگر باشند. از جمله وظایف سیاست، پرورش معنوی شهروندان، اجتماعی ساختن آنان، تعلیم دیگر خواهی و رعایت حقوق دیگران است و این چیزی جز قواعد اخلاقی نیست. فرد در حیطه زندگی شخصی، همان فرد در عرصه زندگی اجتماعی است. گرچه می توان از اصول برخلاف اصول حاکم بر جمع و قواعد زندگی فردی باشد؛ برای مثال همیشه فرد آزاد مسئول رفتار خویش است. این مسئولیت در حالت جمعی - گرچه ممکن است کمی ضعیف تر شود - نیز وجود دارد و کسی نمی تواند مدعی بی مسئولیتی در جمع شود و نتایج رفتارش را به عهده نگیرد.
این دیدگاه یک نظام اخلاقی را در دو عرصه زندگی فردی و اجتماعی معتبر می شمارد و معتقد است که هر آن چه در سطح فردی اخلاقی می باشد، در سطح اجتماعی نیز چنین است و هر آن چه در سطح فردی و برای افراد غیر اخلاقی باشد، در سطح اجتماعی و سیاسی و برای دولت مردان غیر اخلاقی است؛ بنابراین اگر دروغ برای افراد بد است، برای حاکمیت نیز بد بوده و اگر شهروندان باید صادق باشند، حکومت نیز باید صداقت پیشه کند، از این رو هیچ حکومتی نمی تواند در عرصه سیاست، خود را به ارتکاب اعمال غیراخلاقی مجاز بداند و مدعی شود که این کار لازمه سیاست و از الزامات اقدام سیاسی بوده است و این قاعده هیچ استثنایی ندارد.
دفاع از این آموزه در عرصه نظر بسیار آسان است و خود خویش را توجیه می کند و بر خلاف دیدگاه های پیش گفته نمی توان آن را نقد کرد، زیرا هیچ گونه تعارضی درونی در این آموزه به چشم نمی خورد و از بحران عدم مشروعیت ناشی از دیدگاهای پیش نیز در امان است. تنها انتقادی که می توان بر این دیدگاه وارد کرد، آن است که در عمل آیا سیاست مبتنی بر اخلاق نیز توفیق حاصل خواهد کرد یا آن که واقع گرایی سیاسی آن را به فرو گذاشتن پاره ای آرمانها و ندیده گرفتن برخی اصول اخلاقی ناگزیر خواهد ساخت.
نامدارترین و بزرگترین مروج این آموزه در عرصه نظر و عمل و در گفتار و کردار حضرت امیر مومنان علی (علیه السلام) بود که حتی دمی از تبیین آن فروگذار نکرد و در این راه نیز به شهادت رسید امام علی (علیه السلام) با اعتقاد راسخ به این که سیاست باید اخلاقی باشد و مشروعیت خود را از اصول اخلاقی بگیرد، هرگز از دایره اخلاق تخطی نکرد و به شکست ظاهری تن داد، اما اجازه نداد که از نظر اصول اخلاقی مغلوب شود. زندگانی سراسر شکوه و رادمردی این بزرگ مرد، شناخته تر از آن است که بخواهیم موارد عینیت اخلاق و سیاست را در آن نشان بدهیم، ولی به اختصار چند مورد را یاد می کنیم که همه آنها تنها براساس نظریه وحدانی اخلاق و سیاست قابل فهم و دفاع است و از منظر دوگانگی اخلاق و سیاست می توان بر آن خرده ها گرفت:
1. امام علی (علیه السلام) پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله برخلاف انتظار بسیاری، از خلافت کنار گذاشته شد و طی ماجرایی - که زبان زد خاص و عام است - دیگری زمام دار مسلمانان شد. ابوسفیان که سیاست را از اخلاق جدا می دانست، به امام پیشنهاد کرد که با این خلافت نوپدید به ستیز برخیزد و خود تعهد کرد که سپاهیانی در اختیارش قرار دهد، اما آن حضرت کسی نبود که بخواهد قدرت را از راه های غیر اخلاقی و بی رضایت عامه کسب کند، از این رو پیشنهاد او را رد کرد و مردم را به آرامش و مسالمت جویی دعوت کرد.(674)
2. پس از کشته شدن عمر بن خطاب، چون شورای شش نفره برای تعیین خلیفه به امام پیشنهاد پذیرش خلافت را دادند مشروط بر آن که به سنت شیخین ابوبکر و عمر رفتار کند ایشان نپذیرفت و حاضر نشد دروغی مصلحت آمیز بگوید و قدرت را به شکلی غیر اخلاقی کسب کند، در این مورد نوشته اند که عبدالرحمان بن عوف سه بار به امام پیشنهاد خلافت کرد، مشروط بر آنکه ایشان طبق کتاب خدا، سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سیره شیخین عمل کند، اما ایشان بی هیچ مجامله ای پاسخ دادند که طبق کتاب خدا و سنت پیامبرش در حد توان خود عمل خواهد نمود.(675)
3. در جریان شورش بر ضد عثمان و محاصره خانه اش، از امام انتظار می رفت که از این فرصت پیش آمده نهایت استفاده را ببرد و خلافت را به چنگ آورد اما برخلاف انتظار ایشان از وضع پیش آمده استقبال نکرد و کوشید وساطت کند و مردم را به آرامش و عثمان را به اتخاذ سیاست صحیح دعوت کند و در این راه چندان پیش رفت و از عثمان دفاع کرد که خود به ابن عباس فرمود: به خدا، کوشیدم آزار مردم را از او باز دارم؛ چندان که ترسیدم در این کار گناه کارم.(676)
4. چون مردم یک سره با ایشان به خلافت بیعت کردند، حضرت لحظه ای در برکناری کارگزاران خلیفه پیشین که آنها را ناصالح و حق کش می دانست درنگ نکرد و توصیه های ابن عباس و مغیره بن شعبه را در خصوص حفظ موقت و حذف تدریجی آنان پس از تثبیت موقعیت خود، نپذیرفت.(677)
5. باز چون به ایشان پیشنهاد شد که طلحه و زبیر را در قدرت شریک سازد و با سپردن کوفه و بصره به آنان، هواخواهی شان را جلب کند، از پذیرش این خواسته نابه جا تن زد.(678)
6. چون طلحه و زبیر که از متقدمان در اسلام بودند، بر حضرت خرده گرفتند که چرا دریافتی آنان از بیت المال هم چون دیگر کسان است و تلویحا امتیازاتی برای خود خواستار شدند، امام فرمود که برابری، سنت رسول خداست و آنان با دیگران در این زمینه تفاوتی ندارند.(679)
7. چون طلحه و زبیر به قصد ستیز با امام، به بهانه عمره از ایشان برای خروج از مدینه اجازه خواستند، حضرت که از نیت آنان باخبر بود، دست به اقدامات تامینی و ممانعت از خروج آنان نزد، بلکه اجازه خروج داد و به آنان فرمود:
والله ما تریدان العمره و لکنکما تریدان الغدره و انما تریدان البصره؛ به خدا قسم در پی عمره نیستید، بلکه در پی نیرنگ اید و در پی بصره هستید.(680)
8. چون امام بر شورشیان در جنگ جمل پیروز شد، همگان را بخشود و حتی از مروان بن حکم که ریشه همه فتنه ها و عامل قتل عثمان و یکی از جنگ سازان جمل بود، گذشت و چون به ایشان گفتند که مروان آماده بیعت مجدد است، حضرت حتی بیعت او را نپذیرفت و رهایش کرد؛(681) حال آن که می توانست اقدامی کند و مانع فعالیت های بعدی او شود.
9. امام بر اثر فشار خوارج به حکمیت تن داد و چون آنان به نیرنگ عمرو بن عاص پی بردند، از حضرت خواستند تا پیمان خود را با معاویه بشکند و با او بجنگد، اما حضرت به پیمان شکنی - گرچه منافعی داشت - تن نداد و خوارج را به قبول پیمان فراخواند.
10. امام در برابر حرکات ایذایی و جوسازی خوارج در کوفه به هیچ گونه خشونتی دست نزد و در مقابل هتاکی ها و فحاشی های آنان نیز کریمانه می گذشت.(682) و سرانجام چون با قربانی اخلاقی زیستن خود شد. در بستر شهادت از خاندان خود خواست تا قتل او را زمینه تصفیه حساب های خونین و راه انداختن حمام خون قرار ندهند: پسران عبدالمطلب! نبینم در خون مسلمانان فرو رفته اید و دست ها را بدان آلوده کنید و گویید: امیرمومنان را کشته اند! بدانید جز کشنده من نباید کسی به خون من کشته شود.(683)
هر واقع گرای سیاسی و معتقد به آموزه جدایی اخلاق از سیاست و یا اقتدارگرای سیاسی، در صحت تصمیمات یاد شده به دیده انتقاد خواهد نگریست و آن ها را خلاف روح سیاست و نفع طلبی خواهد دانست این داوری در زمان خود امام علی (علیه السلام) نیز صورت گرفت و کسانی با تاکید بر دلاوری حضرت ایشان را از دانش جنگ تهی می دانستند و معاویه را از امام زیرک تر و به اصول سیاست داناتر می شناختند. حضرت ناگزیر بود که هم اصول خود را حفظ کند و هم آن گونه توهمات را بزداید. ایشان خود در سخنانی دردآلود و خرده گیرانه فرمود: تا آن جا که قریش می گوید: پسر ابوطالب دلیر است، اما علم جنگ نمی داند.(684) هم ایشان در برابر این تصور که معاویه از ایشان زیرک تر است، فرمود: به خدا سوگند معاویه زیرک تر از من نیست، لیکن شیوه او پیمان شکنی و گنه کاری است. اگر پیمان شکنی ناخوش آیند نمی نمود، زیرک تر از من نبود، اما هر پیمان شکنی به گناه برانگیزاند و هر چه به گناه برانگیزاند، دل را تاریک گرداند.(685)
دشواری کار حضرت آن بود که می خواست همواره اخلاقی و الگوی عمل سیاسی مبتنی بر اخلاق باشد، نه کسب قدرت به هر قیمت. همو مانع درونی خود را چنین وصف می کند: مردم، همانا وفا هم زاد راستی است و هیچ سپری چون وفا، بازدارنده گزند نیست. و بی وفایی نکند، آن که می داند او را چگونه بازگشت گاهی است. ما در روزگاری به سر می بریم که بیش تر مردم آن، بی وفایی را زیرکی دانند و نادانان، آن مردم را گربز و چاره اندیش خوانند. خداشان کیفر دهد! چرا چنین می پندارند؟ گاه بود که مرد آزموده و دانا از چاره کار آگاه است، اما فرمان خدا وی را مانع راه است؛ پس دانسته و توانا بر کار، چاره را واگذارد تا آن که پروای دین ندارد، فرصت شمارد و سود آن بردارد.(686)
امام چنان پای بند اخلاق و رعایت اصول آن است که حاضر نیست حتی برای همه دنیا، لحظه ای از این اصول دست بکشد و یا آنکه در موردی، آنها را نقض کند و یا برای مصلحتی، حقیقت را فدا کند، از این رو می فرماید: به خدا اگر هفت اقلیم را با آن چه زیر آسمان هاست به من دهند تا خدا را نافرمانی نمایم و پوست جویی را از مورچه ای به ناروا بربایم، چنین نخواهم کرد.(687)
بدین ترتیب حکومت امام که در صورت پاره ای مصلحت اندیشی ها و آسان گیری در اصول اخلاقی می توانست سال ها ادامه یابد، بیش از پنج ساله ادامه نیافت و نظر واقع گرایان سیاسی را ثابت کرد، اما این حکومت بذر اندیشه اخلاقی دولت را در سرزمین اندیشه ها پاشید و در طول تاریخ صدها نهضت براساس آن شکل گرفت و هم چنان تا امروز مقیاسی برای ارزیابی و سنجش اصول اخلاقی دولت ها به شمار می رود، و این است پیروزی حقیقی این دیدگاه که هر چه زمان می گذرد، حقانیت آن آشکارتر می شود.(688)
ممکن است امروزه کسانی چنین برداشت اخلاقی از سیاست را آرمانی و واقع گریزانه بدانند و در عین اعتقاد به اصول اخلاقی، بر این باور باشند که پیچیدگی سیاسی و دشواری حکومت امروزه، راه را بر اخلاق بسته است و در سیاست نمی توان اخلاق را به کار گرفت، اما متفکرانی هستند که برای تحقق همین آرمان پیش می روند و در این راه سختی ها می کشند، لیکن موفق می شوند.
در قرن بیستم حداقل چهار تن در نقاط مختلف جهان با اعتقاد به این که سیاست در اخلاق ریشه دارد، کوشیدند براساس دیدگاه خود عمل کنند و موفق هم شدند: واسلاوهاول، مهاتماگاندی، نلسون ماندلا و امام خمینی.
واسلاوهاول، متفکر و مبارز چک و اسلواکی که پس از فروپاشی نظام کمونیستی به ریاست جمهوری کشورش رسید، مهم ترین معضل جهان امروز را اخلاقی کردن سیاست می داند و می نویسد: تجربه و مشاهدات من تایید می کند که در سیاست اعمال اخلاق امکان پذیر است؛ با این وصف انکار نمی کنم که پیمودن این راه همواره آسان نیست و هرگز ادعا نکرده ام که آسان بوده است(689) وی پس از کسب قدرت می گوید: یک چیز به نظر من قطعی می رسد و آن عبارت است از مسئولیت من برای تاکید هر چه بیش تر بر منشا اخلاقی همه سیاست های راستین، تکیه کردن بر اهمیت ارزش ها و معیارهای اخلاقی در تمامی زمینه های حیات اجتماعی.(690)
او با اعتقاد به این که بار کج به منزل نمی رسد(691) و این که حقیقت را از طریق دروغ نمی توان به دست آورد(692) تصریح می کند که توفیق تنها یک راه دارد و آن صداقت است.(693) از نظر او: اخلاق در واقع در بطن هر چیز نهفته است و این موضوع حقیقت دارد، زیرا هر زمان با مشکلی روبه رو می شوم و تلاش می کنم که به ژرفای آن برسم، همواره نوعی جنبه اخلاقی را در عمق آن کشف می کنم.(694) هاول تصریح می کند: این نکته به هیچ صورت حقیقت ندارد که سیاست مدار باید دروغ بگوید... لزوم دروغ گویی و دسیسه چینی برای سیاست مدار، سخنی است کاملا بی اساس که از سوی کسانی که می خواهند به هر دلیل موجب دل سردی دیگران از علاقه مندی به امور اجتماعی بشوند، عنوان می شود و اشاعه می یابد.(695)
معنای این سخن آن نیست که سیاست مدار باید هر مطلب سیاسی را به هر کس بگوید، بلکه آن است که دروغ نگوید، همین وی نه تنها پای بندی به اخلاق را لازمه سیاست می داند، که آن را اساسا توفیق در این راه می شمارد و بر آن تاکید می کند.
دومین کسی که با این دیدگاه به عرصه سیاست پای گذاشت و در این راه نیز کشته شد، اما اصول خود را زیر پا نگذاشت، گاندی بود که استقلال و اقتدار امروزین کشور هندوستان، محصول مجاهدات اوست.
موهنداس کرمچند گاندی که از طبقه برهمنان هند و تحصیل کرده انگلستان بود برای مبارزه با استعمار، فقط بر صداقت و اصل عدم خشونت تکیه کرد و با همین سلاح نیز، به کسب استقلال هند موفق شد. وی که به دلیل مبارزه سیاسی دراز مدت خود و تاکید بر اصل آهیمسا (عدم خشونت) از طرف مردم هند به مهاتما (روح بزرگ) ملقب شده بود، هرگز حاضر نشد حتی در برابر دشمن متجاوز و استعمار پیر انگلیس، از اصول اخلاقی خود دست بشوید و قواعد اخلاقی را با قواعد رایج در سیاست تاخت بزند.
او مبارزه خود را بر ضد تبعیض نژادی از آفریقای جنوبی آغاز کرد و در هند نیز آن را ادامه داد و حتی به تجزیه هندوستان و تشکیل دولت پاکستان تن داد، اما هرگز حاضر نشد که اصول اخلاقی خود را زیر پا گذارد. او هیچ گاه هدف را توجیه گر وسیله نمی دانست و بر آن بود که هر وسیله ای باید خود، توجیه گر خویش باشد و می گفت: در فلسفه زندگی من، وسایل و هدف ها چیزهایی قابل تبدیل به یکدیگر هستند.(696) و در برابر کسانی که وسیله را وسیله می دانستند و بس می گفت: من می گویم وسایل بالاخره همه چیز هستند و وسایل شما هرگونه باشد، هدف شما هم به همان گونه خواهد بود؛ دیواری نیست که وسایل را از هدف ها جدا سازد. بدیهی است که خالق، به ما توان آن را داده است که وسایل را زیر نظارت خود بگیریم آن هم البته تا میزانی محدود اما برای نظارت بر هدف ها امکانی نیست. تحقیق هدف ها با وسایلی که برای وصول به آن ها به کار می رود، متناسب خواهد بود. این قضیه ای است که هیچ استثنا نمی پذیرد.(697)
گاندی در پای بندی به اصول چندان پیش رفت که بی محابا در برابر افراطیان هندو که از موضع حمایت گرانه اش در قبال مسلمانان انتقاد می کردند، ایستادگی کرد و در این راه به دست یکی از همان افراطی ها به قتل رسید.
نلسون ماندلا نیز از این کسان بود. وی چون به مبارزه با نژاد پرستی حاکم بر آفریقای جنوبی برخاست، از حقوق اجتماعی خود محروم شد و چون از پای ننشست نزدیک سی سال را در زندان گذراند، اما پایداری او و هم فکرانش ثمر داد و در نهایت نژاد پرستی از آن خطه برافتاد. هنگامی که ماندلا به ریاست جمهوری کشورش رسید، اعلام کرد جنایاتی را که در حق سیاه پوستان صورت گرفته نمی تواند فراموش کند، اما می تواند آنها را ببخشد.
ماندلا در طول حاکمیت خود، پای بند اصول اخلاقی خود بود و پس از پایان دوران طبیعی ریاست جمهوری اش به شکلی مسالمت آمیز از سیاست کناره گرفت و با خوش نامی به فعالیت های اجتماعی ادامه داد.
سر آمد این جریان که موج اسلام خواهی را پدید آورد و اصول دولت اخلاقی را ترویج کرد، امام خمینی بود، ایشان به مناسبت های گوناگون از اخلاق و سیاست سخن می گفتند و این اصل را بر سه بنیاد استوار می کردند:
الف) هدف انبیا و نبی اکرم صلی الله علیه و آله تهذیب نفوس است؛
ب) سیاست بخش اجتناب ناپذیر اسلام می باشد؛
ج) اخلاق و سیاست در اسلام یکی است.(698)
ایشان با استناد به همین مبنا به دولت مردان چنین توصیه می کند: با رفتار و اخلاق اسلامی، این قدرت را که شما را به پیروزی رسانده است حفظ کنید.(699)

طرح مجدد مسئله

به نظر می رسد که باید پذیرفت که اخلاق بنیاد سیاست است و این دیدگاه قابل دفاع تر می باشد امروزه رویکرد دوباره ای به وحدت اخلاق و سیاست میان متفکران و اندیشمندان غربی پدیدار شده است. فوکویاما: معتقد است که در جوامع غربی فردگرایی بی اخلاق و رقابت آمیز به تدریج اعتبار خود را به عنوان یک شیوه سلوک لیبرالی از دست می دهد و ضرورت احیای سنت ها و ارزش های معتبر اخلاقی کاملا احساس می شود.(700) یورگن هابرماس نیز بحران مشروعیت را یکی از عوامل زوال و انحطاط جوامع غربی، به ویژه امریکا قلمداد می کند.(701) خلاصه آن که: عصر فرامدرن در شرایطی آغاز می شود که غفلت های بینش تجربی و اثباتی به تدریج در عرصه زندگی انسان متمدن رخ می نماید، از همین روست که اندیشه دوگانگی میان تجویزگرایی و تجربه گرایی را طرد می کنند در بینش جدید کوشش بر آن است که میان واقعیت و ارزش پیوند دوباره برقرار شود.(702)
بدین ترتیب بحث خود را با پذیرش یگانگی اخلاق و سیاست پیش می بریم همین جا این نکته را بیفزاییم که چنان نیست که همه مسلمانان این دیدگاه را پذیرفته باشند یا کسانی که جدایی اخلاق از سیاست را باور دارند، از غیر مسلمانان هستند؛ نه، بلکه در میان مسلمانان نیز کسانی بوده و هستند که به گونه ای تفاوت و دوگانگی میان این دو قائل هستند. در هر صورت با قبول دیدگاه چهارم به سوال آغاز این فصل باز می گردیم.
حال که اخلاق و سیاست از یکدیگر جدایی ناپذیر و دولت مردان مسلمان در عرصه سیاست نیز باید پای بند اخلاق باشند، آیا می توانند برای مصالح سیاسی به شهروندان خود دروغ بگویند؟ باز تاکید می کنیم که در این جا مقصود دروغی است که در ظاهر به نفع خود شهروندان خواهد بود.
با توجه به بحث های گذشته به نظر می رسد که پاسخ منفی باشد، چون که دروغ گویی رفتاری غیر اخلاقی است و نمی تواند آن را پذیرفت؛ مگر ضرورتی آن را اقتصاد کند و در این جا مشخص نیست که ضرورت دروغ گفتن چیست دولت مردان نمایندگان مردم هستند و در نتیجه نمی توانند به آنان دروغ بگویند؛ مگر آنکه توافقی بر این مسئله صورت گرفته باشد که چنین توافقی هم نداریم.
با این همه از نگاه آنان، برای چنین دروغ گفتنی، دلایلی وجود دارد.

دیدگاه مدافعان دروغ گویی

اگر بخواهیم از منظر دولت به این مسئله بنگریم شاید به نظر دیگری دست پیدا کنیم کسانی ممکن است بگویند همه حرف های گذشته درست است؛ با این همه حکومت کردن و برخورد از موضع بالا به مسائل متعدد، گاه دروغ گویی را اجتناب ناپذیر می کند. مسائل اجتماعی بسیاری هستند که با امنیت ملی، روابط خارجی، اقتصاد عمومی و سیاست منطقه ای ارتباط تنگاتنگی دارند و راست گویی درباره آنها ممکن است به فاجعه بینجامد پاره ای مسائل نیز در هر کشوری وجود دارد که باز راست گویی درباره آنها ممکن است باعث بی اعتمادی مردم به دولت، رواج ناامنی و از بین رفتن قبح اعمال غیر اخلاقی و... شود.
فرض کنید در کشوری پدیده اعتیاد رو به گسترش است. حال اگر دولت در برابر پرسش صریح خبرنگاران درباره رقم واقعی دروغ نگوید و آمار واقعی آن را اعلام کند، تنها خاصیت این کار آن است که قبح اعتیاد از میان می رود؛ خانواده ها وحشت زده می شوند و حتی ممکن است مردم از مبارزه با آن نومید شوند و شاید اعتماد خود را به دولت نیز از دست بدهند؛ در صورتی که با ارائه ارقامات دروغین، می توان از نتایج منفی فوق پرهیز کرد و برای حل معضل اعتیاد، به اقدامات اساسی دست زد.
باز فرض کنید در سطح جوانان مسائل خلاف رخ می دهد و در مدارس متوسطه مسائلی پیش می آید؛ فیلم های مبتذل رد بدل می شود؛ میهمانی های مختلف و مصرف مشروبات الکلی و... حال اگر مطبوعات این مسائل را منتقل کنند، شایسته است که مسئولان آنرا تکذیب کنند و در این باره دروغ بگویند؛ در غیر این صورت موجب نگرانی خانواده ها، از بین رفت قبح فساد میان جوانان و بی اعتمادی بزرگ ترها به آنان و... می شود.
بدین ترتیب از آنجا که مسئولان به این گونه مسائل از منظر گسترده تری می نگرند و حقایق بسیاری را می دانند که شهروندان از آنها بی خبر هستند، راست گویی آنان ممکن است مفاسدی دربرداشته باشد؛ حال آن که با دروغی همه مسائل به خوشی فیصله می یابد خلاصه کلام آنکه گاه مصلحت اقتضا می کند که مسئولان دروغ بگویند.
در این جا از دروغ گویی دفاع نمی شود، اما سخن بر سر دفع افسد به فاسد است گرچه دروغ بد است انتشار اخبار ناخوشایند و بی اعتمادی میان مردم و از بین رفتن قبح رفتارهای غیر اخلاقی بدتر می باشد؛ پس دروغ غیر اخلاقی است، اما در این مسائل اجتناب ناپذیر می نماید.