فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

ب) اخلاق، تابع سیاست است

این دیدگاه عمدتا نتیجه رویکرد مارکیست - لنینیستی به جامعه و تاریخ است.
از دیدگاه مارکسیستی، تاریخ چیزی جز عرصه منازعات طبقاتی نیست؛ طبقاتی که بر اثر شیوه تولید زاده می شوند و پس از مدتی در دل خود، ضد خویش را می پرورند و سپس نابود می شوند و جای خود را به طبقه بالنده ای می دهند که به نوبه خود ضد خود را می پرورد. بدین ترتیب هر طبقه که هم ساز با تاریخ حرکت کند، انقلابی و طبقه ای که در برابر رشد نیروهای تولید می ایستد، ضد انقلابی است. هر طبقه مناسبات خاص خود را می زایاند که رو بنای جامعه و بازتاب وضعیت تولید اقتصادی است. از این منظر هیچ چیز مطلق نمی باشد و همه چیز طبقاتی است، از جمله مفاهیم اخلاقی، هنر و حتی علم.
آخرین مرحله تاریخ، مرحله سرمایه داری است که در آن، شیوه تولید، جمعی و مالکیت ابزار تولید، خصوصی می باشد. این تعارض موجب پیدایش طبقه جدیدی به نام پرولتاریا می شود که عامل تولید است، ولی مالک ابزار تولید نیست و به تدریج از سرمایه داری دست خواهد کشید و جامعه را به سوی سوسیالیسم که مرحله ای گذرا است و در نهایت کمونیسم هدایت خواهد کرد در این جا دیگر، مبارزه طبقاتی به پایان می رسد، چون جامعه به دو طبقه تقسیم نمی شود و شیوه تولید و مالکیت ابزار تولید، هر دو جمعی است.
مارکسیسم - لنینیسم، مبارزه برای پیروزی پرولتاریا را اجتناب ناپذیر و انقلاب را حتمی می دانست و هرگونه حرکت اصلاحی در جهت بهبود وضع معیشتی کارگران را نادرست می شمرد. این دیدگاه، جامعه شناسی خاصی پدید آورد که صفت علمی بدان افزود و مدعی شد که سه اصل را ثابت کرده است؛ 1. نابودی مطلق جامعه موجود یگانه راه انجام هر اصلاح اجتماعی اساسی است؛ 2. هیچ چیزی بیش از این عمل خشن نه مورد نیاز است و نه باید در نظر گرفته شود، زیرا هرگونه برنامه ریزی برای جامعه نو، کاری غیر علمی است؛ 3. برای به دست گرفتن زمام قدرت به شیوه انقلابی، رعایت هیچ قید و بند و محدودیتی جایز نیست، زیرا: الف) این جریان به لحاظ تاریخی، حتمی و اجتناب ناپذیر و بنابراین بیرون از کنترل انسانی است، و ب) اخلاق و حقیقت و امثال آن صرفا پدیده های متفرغ از منافع طبقاتی است و لذا تنها معنای علمی اخلاق و حقیقت و عدالت و غیره، پیش برد آن دسته از منافع طبقاتی است که علم ثابت کرده، رو به صعود و چیرگی است. عمل خشن انقلابی هر گونه اخلاق و صداقت و صحت و عدالت را به یگانه معنای علمی پذیرفته شده، در برمی گیرد.(652)
براساس این آموزه، اخلاق و دیگر مظاهر اجتماعی، تابع بی قید و شرط سیاست و عمل انقلابی هستند و ارزش خود را از آن می گیرند و به وسیله آن توجیه می شوند؛ حال آن که خود عمل انقلابی و سیاست به توجیه اخلاقی نیاز ندارد، لنین خود به هنگام بحث از اخلاق می گوید: اخلاق ما از منافع مبارزه طبقاتی پرولتاریا به دست می آید.، برای ما اخلاقی که از خارج جامعه برآمده باشد، وجود ندارد و یک چنین اخلاقی جز شیادی چیزی دیگر نیست و هنگامی که مردم از ما درباره اخلاق سوال می کنند، می گوییم که برای یک کمونیست، کل اخلاق در رابطه با آن نظم و دیسیپلین آهنین و در مبارزه آگاهانه علیه استثمار معنا می یابد.(653)
تفاوت این آموزه با آموزه جدایی اخلاق از سیاست، آن است که این آموزه اساسا هیچ اصالتی برای اخلاق قائل نیست. اگر ماکیاولی، شهریار را ناگزیر از ارتکاب اعمال مغایر اخلاق می دانست، این آموزه هیچ عمل انقلابی را مغایر اخلاق نمی داند، بلکه بر آن است که هرچه حزب کمونیست که نماینده پرولتاریا است انجام دهد، اساسا عین اخلاق و فضیلت می باشد و این به معنای اخلاق ستیزی و سلاخی اخلاق است. لنین، خود نحوه حاکمیت حزب کمونیست را این گونه اعلام کرد: دیکتاتوری پرولتاریا اصطلاحی علمی است، دال بر طبقه مورد بحث و شکل خاصی از اقتدار دولت که دیکتاتوری خوانده می شود؛ به معنای اقتداری که نه بر قانون، نه بر انتخابات، بلکه مستقیما بر نیروی مسلح بخشی از خلق بنیاد می شود.(654)
ژان پل سارتر، متفکر اگزیستانسیالیست فرانسوی، نمایش نامه ای نوشت که خشم کمونیست ها را برانگیخت. او در این نمایش نامه قدرت مندانه نگاه ابزارانگارانه کمونیست ها را به اخلاق تصویر می کند. در این داستان دو شخصیت در برابر یکدیگر قرار می گیرند: جوانی آرمان گرا و پای بند اصول مطلق اخلاقی به نام هوگو و مرد میان سال و پراگماتیکی به نام هوده رر که رهبری حزب کمونیست را در اختیار دارد و برای به قدرت رسیدن، هر عملی را مجاز می شمارد؛ حتی هم کاری با بورژوازی را. هنگامی که هوگو معترضانه می گوید: من هیچ وقت به رفقایم دروغ نگفته ام... اصلا مبارزه برای مردم به چه درد می خورد، اگر آدم این قدر کم برایشان ارزش قائل باشد که با دروغ و دونک کله شان را پر کند؟(655) هوده رر پاسخ می دهد: من هر وقت لازم باشد دروغ هم می گویم و هیچ کس را هم تحقیر نمی کنم. دروغ را من اختراع نکرده ام. دروغ در یک جامعه طبقاتی متولد شده و هر کدام از ما از وقتی به دنیا آمده ایم آن را به ارث برده ایم.(656)
از نظر این سیاست مدار کمونیست هر وسیله ای مشروع است؛ به شرط این که قاطع و مفید باشد.(657) گوهر این رویکرد غیر اخلاقی به سیاست را در این جملات به صراحت می توان یافت: چقدر به پاکی و منزه بودن خودت علاقه مندی، پسر جان چقدر وحشت داری از این که دست هایت آلوده بشود!... منزه بودن عقیده ای است که به کار درویش ها و کشیش ها می خورد... خیال می کنی با کمال معصومیت و دور از هر گناهی می شود حکومت کرد؟(658)
با این ره یافت، حکومت دیکتاتوری پرولتاریا جای گزین حکومت تزاری روسیه شد و به نام انقلاب و مصالح خلق، جنایاتی مرتکب شد که روی مغولها و تزار را سفید کرد. اوج این جنایات در دوره تصفیه های خونین صورت گرفت. استالین برای حذف رقیبان خود و هر کس که از اندک اندیشه ای بهره مند بود، در سال های 1936 تا 1938م. دست به تصفیه وسیعی زد و دادگاه های فرمایشی متعددی تشکیل داد و از مخالفان خود به دروغ اعتراف گرفت که آنان عامل امپریالیسم، جاسوس بیگانه، مرتجع و ضد خلق هستند و اندیشه ای جز براندازی نظام سوسیالیستی ندارند. همه این بی اخلاقی ها، اخلاقی به شمار می رفت، زیرا منافع حزب چنین اقتضا می کرد و این دروغ ها از نظر سیاسی، راست به شمار می رفت.
از این منظر، تفاوت جنایاتی که استالین مرتکب شد و آن چه هیتلر انجام می داد، آن بود که رفتار استالین چون در جهت تامین منافع طبقه رو به صعود پرولتاریا است، خوب و اخلاقی، اما آن چه هیتلر می کرد چون در جهت منافع بورژوازی بود، بد و ضد اخلاقی است، از این رو دروغ گویی استالین مجاز، اما دروغ گویی هیتلر غیر مجاز است. میکلوش گیمش، از روشن فکران مجارستان که جریان این قلب حقیقت را دریافته بود و در این راه سرباخت، می گوید: آهسته آهسته، ما لااقل در بخش بزرگ تر و چیره گر شعور خود به این عقیده رسیدیم که دو نوع حقیقت وجود دارد و حقیقت حزب می تواند با حقیقت مردم تفاوت کند و می تواند از حقیقت عینی مهم تر باشد و حقیقت در واقع، همان مصلحت سیاسی است. این فکری وحشت ناک است، ولی با معنای آن باید بی پرده پوشی روبه رو شد. اگر حقیقتی متعلق به مرتبه ای بالاتر از حقیقت عینی وجود داشته باشد، اگر مصلحت سیاسی ملاک سنجش حقیقت باشد، پس حتی دروغ می تواند راست باشد، زیرا حتی دروغ ممکن است موقتا به مصلحت باشد؛ حتی یک محاکمه قلابی سیاسی می تواند به این معنا حقیقت داشته باشد، زیرا حتی از چنین محاکمه ای می توان امتیازهای سیاسی مهم به دست آورد و بدین ترتیب می رسیم به نظرگاهی که نه تنها کسانی را آلوده کرد که محاکمات سیاسی قلابی را طراحی کنند، بلکه غالبا حتی در خود قربانیان، کارگر افتاد؛ نظرگاهی که سراسر تفکر ما را مسموم و دیدمان را تار و قوای نقادمان را فلج کرد و عاقبت شم تشخیص حقیقت و توان درک آن را از ما گرفت. ماجرا از این قرار بود؛ انکار آن بی فایده است.(659)
چنین آموزه ای فرصت تاریخی بی نظیری به دست آورد تا در گستره جغرافیایی وسیعی (اروپای شرقی) و برای مدتی طولانی (دو نسل) خود را محک بزند و عدم حقانیت خود را اثبات کند، اما کاربست چنین آموزه ای موجب رخنه در پایه هایش شد و بیماری بی اخلاقی، ریشه های آن را پوساند و نظام های سوسیالیستی شرق، در مدتی کوتاه، یکی پس از دیگری فرو پاشیدند و مردم شیفته وار به سوی غرب روی آوردند دیگر نمی شد این فروپاشی را به بیگانگان و امپریالیست ها نسبت داد رکود اقتصاد نیز ریشه مشکلات نبود؛ نه. باید پاسخ درستی یافت. این نظام ها برای حکومت کردن، از همه چیز برخوردار بودند: ایدئولوژی، قدرت نظامی، حزب حاکم، هم پیمانان مقتدر، پیمان نظامی، دیوان سالاری، سیستم دفاعی نیرومند، دستگاه پیچیده امنیتی و اطلاعاتی و... اما یک چیز نداشتند: مشروعیت.
این نظام ها به تدریج، مشروعیت اخلاقی خود را از دست دادند و مردم که متوجه شدند حزب حاکم به آنان دروغ می گویند و نیرنگ می زند، دیگر تن به حاکمیت ندادند و از زیر یوغ حکومتی که اخلاق را بازی چه دست خود ساخته بود، بیرون آمدند.
دانیل شیرو در مقاله در 1989 در اروپای شرقی چه گذشت از فروپاشی نظام های سوسیالیستی گزارش مفصلی می دهد که خواندنی و تکان دهنده است. او ریشه این فروپاشی را در پوسیدگی کامل اخلاقی و معنوی(660) این نظام ها می داند و نتیجه می گیرد که آنچه امروزه می تواند علل انقلاب ها و بی ثباتی ها باشد، علل اخلاقی و معنوی است و باید این عامل را جدی گرفت.(661)
مایکل پولانینی نیز به این نتیجه می رسد: نظامی که بر واژگونگی مطلق اخلاق بنا شده باشد، ذاتا ناپایدار است.(662) براساس تحقیقی که در موسسه تکنولوژی ماساچوست (M.l.T) در آمریکا صورت گرفته است، در جوامع خودکامه که حاکمان خود را فراتر از اخلاق و ارزش های اخلاقی می دانند دروغ گویی و تزویر، سی بار بیش از جوامع مردم سالار هست؛(663) یعنی در این جوامع مردم عملا بی اخلاقی را از رهبران خود می آموزند.
سخن کوتاه، هر نظامی که اخلاق را در خدمت و تابع سیاست قرار می دهد در دراز مدت به دلیل رویکرد ضداخلاقی اش، دچار بحران مشروعیت ناشی از بی اخلاقی می شود و مردم دروغ های چنین نظامی را به سختی کیفر می دهند و این نظام هر قدر نیرومند باشد، تنها برای مدتی کوتاه توان فریفتن مردم را خواهد داشت، نه برای همیشه.

ج) اخلاق در سطح فردی با اخلاق در سطح اجتماعی متفاوت است

این دیدگاه که اخلاق دو آلیستی یا دوگروانه نیز نامیده می شود، کوششی برای حفظ ارزش های اخلاقی و پذیرش پاره ای اصول اخلاقی در سیاست است. براساس این دیدگاه، اخلاق را باید در دو سطح بررسی کرد: فردی و اجتماعی. گرچه این دو سطح مشترکاتی دارند، لزوما آنچه را در سطح فردی، اخلاقی است، نمی توان در سطح اجتماعی نیز اخلاقی دانست؛ برای مثال فداکاری از فرد، حرکتی مطلوب و اخلاقی قلمداد می شود؛ حال آن که فداکاری دولتی به سود دولت دیگر - چون بر خلاف مصالح ملی است - چندان اخلاقی نیست. فرد می تواند دارایی خود را به دیگری هدیه کند، اما دولت نمی تواند درآمد ملی خود را به دولتی دیگر ببخشد.
از این منظر، اخلاق فردی براساس معیارهای مطلق اخلاقی سنجیده می شود؛ در صورتی که اخلاق اجتماعی تابع مصالح و منافع ملی است. در تأیید این دیدگاه گفته اند که حیطه اخلاق فردی، اخلاق مهرورزانه است، اما حیطه اخلاق اجتماعی، اخلاق هدف دار و نتیجه گر است.
نتیجه چنین ره یافتی، پذیرش دو نظام اخلاقی مجزا می باشد. انسان به عنوان فرد، تابع یک نظام اخلاقی است؛ حال آن که نظام اجتماعی، نظام اخلاقی دیگری دارد. اصول این دو اخلاق نیز می توانند با یکدیگر متعارض باشند؛ برای مثال افلاطون دروغ گفتن را برای فرد مجاز نمی داند. و دروغ گویی فردی را قابل مجازات می شمارد؛ حال آن که معتقد است حاکمان حق دروغ گفتن را دارند و می گوید: اگر دروغ گفتن برای کسی مجاز باشد، فقط برای زمام داران شهر است که هر وقت صلاح شهر ایجاب کند، خواه دشمن خواه اهل شهر را فریب دهند، اما این رفتار برای هیچ کس مجاز نیست و اگر فردی از اهالی شهر به حکام دروغ بگوید، جرم او نظیر یا حتی اشد از جرم شخص بیماری است که پزشک خود را فریب دهد.(664) طبق این دیدگاه نه تنها دروغ حاکمان مجاز است بلکه این گونه دروغ به گفته افلاطون شریف(665) به شمار می رود.
برتراند راسل نیز به چنین دوگانگی در اخلاق معتقد است و خاست گاه اخلاق فردی را باورهای دینی و دیگری را سیاسی می داند و می گوید: بدون اخلاق مدنی، جامعه قادر به ادامه زندگی نیست؛ بدون اخلاق شخصی، بقای آن ارزشی ندارد؛ بنابراین برای این که جهان خوب و خواستنی باشد، وجود اخلاق مدنی و شخصی هر دو ضروری است.(666) البته آنچه راسل تحت عنوان اخلاق اجتماعی مطرح می کند و وجودش را برای بقای جامعه ضروری می شمارد، بیش تر همان قواعدی است که غالبا برای حسن اداره جامعه وضع می شود، نه اخلاق به معنای مجموعه قواعد رفتاری مبتنی بر ارزش ها. مارتین لوتر (بنیان گذار آیین پروتستانیسم) پل تیلیخ راینهولد نیبور، ماکس وبر و هانس مورگنتا را از طرف داران این دیدگاه دانسته اند.(667)
ماکس وبر، جامعه شناس و متفکر قرن بیستم آلمانی، طی خطابه ای معروف به نام سیاست به مثابه حرفه(668) نظرگاه خود را در باب نسبت اخلاق و سیاست بیان می کند. او بر ضرورت اخلاق و سیاست اخلاقی تاکید می نماید، اما بر آن است که اخلاق سیاسی، از اخلاق فردی جداست به اعتقاد وی: اخلاقیات، کالسکه ای نیست که بتوان آن را بنا به میل و بسته به موقعیت برای سوار یا پیاده شدن متوقف ساخت.(669)
با این حال بر این نکته اصرار می کند که ما دو نوع اخلاق داریم: یکی اخلاق عقیدتی و دیگری اخلاق مسئولیتی. در سیاست تنها می توان اخلاق مسئولیتی را به کار بست، چون که به نظر او: سازش میان اخلاق عقیدتی و اخلاق مسئولیتی، امکان پذیر نیست.(670) علت این سازش ناپذیری آن است که اخلاق عقیدتی مطلق و آرمانی است؛ حال آنکه اخلاق مسئولیتی مشروط واقع گرایانه و عینی می باشد بدین ترتیب وبر معتقد است که در سیاست نیز باید تابع اخلاق بود، اما اخلاقی خاص، عینی، مشروط و نتیجه گرا.
واقع امر آن است که توضیحات ارائه شده که برای دفاع از این آموزه چندان قانع کننده به نظر نمی رسد و چنین تفکیکی را پذیرفتنی نمی کند این که در حیطه اخلاق فردی، شخص می تواند ایثار کند و دارایی خود را ببخشد، اما دولت نمی تواند؛ درست نیست. اگر فرض کنیم که نمایندگان مردم پس از توجیه شهروندان تصمیم بگیرند که درصدی از درآمد ناخالص ملی را به فلان کشور قحطی زده اختصاص دهند، قطعا عملی اخلاقی خواهد بود و برخلاف منافع ملی به شمار نخواهد رفت؛ پس ایثار هم در سطح فردی و هم در سطح اجتماعی و سیاسی اخلاقی است تنها در صورتی حاتم بخشی های دولت خلاف و در نتیجه غیر اخلاقی خواهد بود، که مستقیما و بدون هماهنگی با مردم و موافقت آنان صورت گرفته باشد، چون که دولت وکیل مردم است و نمی تواند بدون نظر موکلان خود عمل کند.
این تفاوت که رفتار مبتنی بر اخلاق فردی مهرورزانه و نوع دوستانه است؛ حال آنکه رفتار سیاسی تابع مصالح ملی می باشد نیز، قابل مناقشه است و آشکارا هر دو ویژگی را به هر دو سطح اخلاقی می توان نسبت داد. چه بسا رفتار فردی که براساس اخلاق مصلحت گرایانه و منفعت طلبانه است و چه بسا عمل کرد سیاسی که متاثر از انگیزه نوع دوستی می باشد.
سخن آخر آن که نمی توان از هیچ شهروندی خواست که تابع دوگونه سیستم اخلاقی متفاوت باشد و از او انتظار داشت که صداقت پیشه کند، اما بی صداقتی حاکمیت را بپذیرد و دم نزند و به گفته افلاطون، دولت را به نیرنگ زدن مجاز بداند. از این اشکال ها گذشته، همان طور که جولیانو پونتارا می گوید، این آموزه مبهم است و حدود و ثغور آن مشخص نمی باشد(671) و به نظر می رسد که در نهایت باید به یکی از دو آموزه پیش گفته تحویل شود.(672)
این سه دیدگاه با همه تفاوت هایی که با یکدیگر دارند، در یک اصل مشترک هستند؛ یعنی این که سیاست غیر اخلاقی است و باید هم چنین باشد. یک اشکال نیز بر همه آنها وارد است و آن این که چنین دوگانگی، موجب آن می شود که شهروندان نیز از حاکمان تقلید کنند و در امور سیاسی، متقابلا به حاکمیت دروغ بگویند. تکلیف حاکمیتی نیز که دروغ می شنود و مورد اعتماد شهروندان خود نمی باشد، روشن است، از این رو به سادگی نمی توان میان اخلاق و سیاست خطی کشید و گفت تا این جا قلمرو اخلاق و از این به بعد حیطه سیاست است.

د) اخلاق، بنیاد سیاست است

اخلاق از این منظر سیاست فردی و سیاست، اخلاق جمعی است. اخلاق و سیاست هر دو از شاخه های حکمت عملی و در پی تامین سعادت انسان هستند؛ تا آنجا که ادعا شده است خواجه نصیرالدین طوسی، سیاست را فنی معرفی می کند که برای تحقق زندگی اخلاقی پرداخته شده است(673) بنابراین نمی توان مرز قاطعی میان آن دو کشید و هر یک را به حوزه ای خاص منحصر ساخت. این دو نمی توانند ناقض یکدیگر باشند. از جمله وظایف سیاست، پرورش معنوی شهروندان، اجتماعی ساختن آنان، تعلیم دیگر خواهی و رعایت حقوق دیگران است و این چیزی جز قواعد اخلاقی نیست. فرد در حیطه زندگی شخصی، همان فرد در عرصه زندگی اجتماعی است. گرچه می توان از اصول برخلاف اصول حاکم بر جمع و قواعد زندگی فردی باشد؛ برای مثال همیشه فرد آزاد مسئول رفتار خویش است. این مسئولیت در حالت جمعی - گرچه ممکن است کمی ضعیف تر شود - نیز وجود دارد و کسی نمی تواند مدعی بی مسئولیتی در جمع شود و نتایج رفتارش را به عهده نگیرد.
این دیدگاه یک نظام اخلاقی را در دو عرصه زندگی فردی و اجتماعی معتبر می شمارد و معتقد است که هر آن چه در سطح فردی اخلاقی می باشد، در سطح اجتماعی نیز چنین است و هر آن چه در سطح فردی و برای افراد غیر اخلاقی باشد، در سطح اجتماعی و سیاسی و برای دولت مردان غیر اخلاقی است؛ بنابراین اگر دروغ برای افراد بد است، برای حاکمیت نیز بد بوده و اگر شهروندان باید صادق باشند، حکومت نیز باید صداقت پیشه کند، از این رو هیچ حکومتی نمی تواند در عرصه سیاست، خود را به ارتکاب اعمال غیراخلاقی مجاز بداند و مدعی شود که این کار لازمه سیاست و از الزامات اقدام سیاسی بوده است و این قاعده هیچ استثنایی ندارد.
دفاع از این آموزه در عرصه نظر بسیار آسان است و خود خویش را توجیه می کند و بر خلاف دیدگاه های پیش گفته نمی توان آن را نقد کرد، زیرا هیچ گونه تعارضی درونی در این آموزه به چشم نمی خورد و از بحران عدم مشروعیت ناشی از دیدگاهای پیش نیز در امان است. تنها انتقادی که می توان بر این دیدگاه وارد کرد، آن است که در عمل آیا سیاست مبتنی بر اخلاق نیز توفیق حاصل خواهد کرد یا آن که واقع گرایی سیاسی آن را به فرو گذاشتن پاره ای آرمانها و ندیده گرفتن برخی اصول اخلاقی ناگزیر خواهد ساخت.
نامدارترین و بزرگترین مروج این آموزه در عرصه نظر و عمل و در گفتار و کردار حضرت امیر مومنان علی (علیه السلام) بود که حتی دمی از تبیین آن فروگذار نکرد و در این راه نیز به شهادت رسید امام علی (علیه السلام) با اعتقاد راسخ به این که سیاست باید اخلاقی باشد و مشروعیت خود را از اصول اخلاقی بگیرد، هرگز از دایره اخلاق تخطی نکرد و به شکست ظاهری تن داد، اما اجازه نداد که از نظر اصول اخلاقی مغلوب شود. زندگانی سراسر شکوه و رادمردی این بزرگ مرد، شناخته تر از آن است که بخواهیم موارد عینیت اخلاق و سیاست را در آن نشان بدهیم، ولی به اختصار چند مورد را یاد می کنیم که همه آنها تنها براساس نظریه وحدانی اخلاق و سیاست قابل فهم و دفاع است و از منظر دوگانگی اخلاق و سیاست می توان بر آن خرده ها گرفت:
1. امام علی (علیه السلام) پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله برخلاف انتظار بسیاری، از خلافت کنار گذاشته شد و طی ماجرایی - که زبان زد خاص و عام است - دیگری زمام دار مسلمانان شد. ابوسفیان که سیاست را از اخلاق جدا می دانست، به امام پیشنهاد کرد که با این خلافت نوپدید به ستیز برخیزد و خود تعهد کرد که سپاهیانی در اختیارش قرار دهد، اما آن حضرت کسی نبود که بخواهد قدرت را از راه های غیر اخلاقی و بی رضایت عامه کسب کند، از این رو پیشنهاد او را رد کرد و مردم را به آرامش و مسالمت جویی دعوت کرد.(674)
2. پس از کشته شدن عمر بن خطاب، چون شورای شش نفره برای تعیین خلیفه به امام پیشنهاد پذیرش خلافت را دادند مشروط بر آن که به سنت شیخین ابوبکر و عمر رفتار کند ایشان نپذیرفت و حاضر نشد دروغی مصلحت آمیز بگوید و قدرت را به شکلی غیر اخلاقی کسب کند، در این مورد نوشته اند که عبدالرحمان بن عوف سه بار به امام پیشنهاد خلافت کرد، مشروط بر آنکه ایشان طبق کتاب خدا، سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سیره شیخین عمل کند، اما ایشان بی هیچ مجامله ای پاسخ دادند که طبق کتاب خدا و سنت پیامبرش در حد توان خود عمل خواهد نمود.(675)
3. در جریان شورش بر ضد عثمان و محاصره خانه اش، از امام انتظار می رفت که از این فرصت پیش آمده نهایت استفاده را ببرد و خلافت را به چنگ آورد اما برخلاف انتظار ایشان از وضع پیش آمده استقبال نکرد و کوشید وساطت کند و مردم را به آرامش و عثمان را به اتخاذ سیاست صحیح دعوت کند و در این راه چندان پیش رفت و از عثمان دفاع کرد که خود به ابن عباس فرمود: به خدا، کوشیدم آزار مردم را از او باز دارم؛ چندان که ترسیدم در این کار گناه کارم.(676)
4. چون مردم یک سره با ایشان به خلافت بیعت کردند، حضرت لحظه ای در برکناری کارگزاران خلیفه پیشین که آنها را ناصالح و حق کش می دانست درنگ نکرد و توصیه های ابن عباس و مغیره بن شعبه را در خصوص حفظ موقت و حذف تدریجی آنان پس از تثبیت موقعیت خود، نپذیرفت.(677)
5. باز چون به ایشان پیشنهاد شد که طلحه و زبیر را در قدرت شریک سازد و با سپردن کوفه و بصره به آنان، هواخواهی شان را جلب کند، از پذیرش این خواسته نابه جا تن زد.(678)
6. چون طلحه و زبیر که از متقدمان در اسلام بودند، بر حضرت خرده گرفتند که چرا دریافتی آنان از بیت المال هم چون دیگر کسان است و تلویحا امتیازاتی برای خود خواستار شدند، امام فرمود که برابری، سنت رسول خداست و آنان با دیگران در این زمینه تفاوتی ندارند.(679)
7. چون طلحه و زبیر به قصد ستیز با امام، به بهانه عمره از ایشان برای خروج از مدینه اجازه خواستند، حضرت که از نیت آنان باخبر بود، دست به اقدامات تامینی و ممانعت از خروج آنان نزد، بلکه اجازه خروج داد و به آنان فرمود:
والله ما تریدان العمره و لکنکما تریدان الغدره و انما تریدان البصره؛ به خدا قسم در پی عمره نیستید، بلکه در پی نیرنگ اید و در پی بصره هستید.(680)
8. چون امام بر شورشیان در جنگ جمل پیروز شد، همگان را بخشود و حتی از مروان بن حکم که ریشه همه فتنه ها و عامل قتل عثمان و یکی از جنگ سازان جمل بود، گذشت و چون به ایشان گفتند که مروان آماده بیعت مجدد است، حضرت حتی بیعت او را نپذیرفت و رهایش کرد؛(681) حال آن که می توانست اقدامی کند و مانع فعالیت های بعدی او شود.
9. امام بر اثر فشار خوارج به حکمیت تن داد و چون آنان به نیرنگ عمرو بن عاص پی بردند، از حضرت خواستند تا پیمان خود را با معاویه بشکند و با او بجنگد، اما حضرت به پیمان شکنی - گرچه منافعی داشت - تن نداد و خوارج را به قبول پیمان فراخواند.
10. امام در برابر حرکات ایذایی و جوسازی خوارج در کوفه به هیچ گونه خشونتی دست نزد و در مقابل هتاکی ها و فحاشی های آنان نیز کریمانه می گذشت.(682) و سرانجام چون با قربانی اخلاقی زیستن خود شد. در بستر شهادت از خاندان خود خواست تا قتل او را زمینه تصفیه حساب های خونین و راه انداختن حمام خون قرار ندهند: پسران عبدالمطلب! نبینم در خون مسلمانان فرو رفته اید و دست ها را بدان آلوده کنید و گویید: امیرمومنان را کشته اند! بدانید جز کشنده من نباید کسی به خون من کشته شود.(683)
هر واقع گرای سیاسی و معتقد به آموزه جدایی اخلاق از سیاست و یا اقتدارگرای سیاسی، در صحت تصمیمات یاد شده به دیده انتقاد خواهد نگریست و آن ها را خلاف روح سیاست و نفع طلبی خواهد دانست این داوری در زمان خود امام علی (علیه السلام) نیز صورت گرفت و کسانی با تاکید بر دلاوری حضرت ایشان را از دانش جنگ تهی می دانستند و معاویه را از امام زیرک تر و به اصول سیاست داناتر می شناختند. حضرت ناگزیر بود که هم اصول خود را حفظ کند و هم آن گونه توهمات را بزداید. ایشان خود در سخنانی دردآلود و خرده گیرانه فرمود: تا آن جا که قریش می گوید: پسر ابوطالب دلیر است، اما علم جنگ نمی داند.(684) هم ایشان در برابر این تصور که معاویه از ایشان زیرک تر است، فرمود: به خدا سوگند معاویه زیرک تر از من نیست، لیکن شیوه او پیمان شکنی و گنه کاری است. اگر پیمان شکنی ناخوش آیند نمی نمود، زیرک تر از من نبود، اما هر پیمان شکنی به گناه برانگیزاند و هر چه به گناه برانگیزاند، دل را تاریک گرداند.(685)
دشواری کار حضرت آن بود که می خواست همواره اخلاقی و الگوی عمل سیاسی مبتنی بر اخلاق باشد، نه کسب قدرت به هر قیمت. همو مانع درونی خود را چنین وصف می کند: مردم، همانا وفا هم زاد راستی است و هیچ سپری چون وفا، بازدارنده گزند نیست. و بی وفایی نکند، آن که می داند او را چگونه بازگشت گاهی است. ما در روزگاری به سر می بریم که بیش تر مردم آن، بی وفایی را زیرکی دانند و نادانان، آن مردم را گربز و چاره اندیش خوانند. خداشان کیفر دهد! چرا چنین می پندارند؟ گاه بود که مرد آزموده و دانا از چاره کار آگاه است، اما فرمان خدا وی را مانع راه است؛ پس دانسته و توانا بر کار، چاره را واگذارد تا آن که پروای دین ندارد، فرصت شمارد و سود آن بردارد.(686)
امام چنان پای بند اخلاق و رعایت اصول آن است که حاضر نیست حتی برای همه دنیا، لحظه ای از این اصول دست بکشد و یا آنکه در موردی، آنها را نقض کند و یا برای مصلحتی، حقیقت را فدا کند، از این رو می فرماید: به خدا اگر هفت اقلیم را با آن چه زیر آسمان هاست به من دهند تا خدا را نافرمانی نمایم و پوست جویی را از مورچه ای به ناروا بربایم، چنین نخواهم کرد.(687)
بدین ترتیب حکومت امام که در صورت پاره ای مصلحت اندیشی ها و آسان گیری در اصول اخلاقی می توانست سال ها ادامه یابد، بیش از پنج ساله ادامه نیافت و نظر واقع گرایان سیاسی را ثابت کرد، اما این حکومت بذر اندیشه اخلاقی دولت را در سرزمین اندیشه ها پاشید و در طول تاریخ صدها نهضت براساس آن شکل گرفت و هم چنان تا امروز مقیاسی برای ارزیابی و سنجش اصول اخلاقی دولت ها به شمار می رود، و این است پیروزی حقیقی این دیدگاه که هر چه زمان می گذرد، حقانیت آن آشکارتر می شود.(688)
ممکن است امروزه کسانی چنین برداشت اخلاقی از سیاست را آرمانی و واقع گریزانه بدانند و در عین اعتقاد به اصول اخلاقی، بر این باور باشند که پیچیدگی سیاسی و دشواری حکومت امروزه، راه را بر اخلاق بسته است و در سیاست نمی توان اخلاق را به کار گرفت، اما متفکرانی هستند که برای تحقق همین آرمان پیش می روند و در این راه سختی ها می کشند، لیکن موفق می شوند.
در قرن بیستم حداقل چهار تن در نقاط مختلف جهان با اعتقاد به این که سیاست در اخلاق ریشه دارد، کوشیدند براساس دیدگاه خود عمل کنند و موفق هم شدند: واسلاوهاول، مهاتماگاندی، نلسون ماندلا و امام خمینی.
واسلاوهاول، متفکر و مبارز چک و اسلواکی که پس از فروپاشی نظام کمونیستی به ریاست جمهوری کشورش رسید، مهم ترین معضل جهان امروز را اخلاقی کردن سیاست می داند و می نویسد: تجربه و مشاهدات من تایید می کند که در سیاست اعمال اخلاق امکان پذیر است؛ با این وصف انکار نمی کنم که پیمودن این راه همواره آسان نیست و هرگز ادعا نکرده ام که آسان بوده است(689) وی پس از کسب قدرت می گوید: یک چیز به نظر من قطعی می رسد و آن عبارت است از مسئولیت من برای تاکید هر چه بیش تر بر منشا اخلاقی همه سیاست های راستین، تکیه کردن بر اهمیت ارزش ها و معیارهای اخلاقی در تمامی زمینه های حیات اجتماعی.(690)
او با اعتقاد به این که بار کج به منزل نمی رسد(691) و این که حقیقت را از طریق دروغ نمی توان به دست آورد(692) تصریح می کند که توفیق تنها یک راه دارد و آن صداقت است.(693) از نظر او: اخلاق در واقع در بطن هر چیز نهفته است و این موضوع حقیقت دارد، زیرا هر زمان با مشکلی روبه رو می شوم و تلاش می کنم که به ژرفای آن برسم، همواره نوعی جنبه اخلاقی را در عمق آن کشف می کنم.(694) هاول تصریح می کند: این نکته به هیچ صورت حقیقت ندارد که سیاست مدار باید دروغ بگوید... لزوم دروغ گویی و دسیسه چینی برای سیاست مدار، سخنی است کاملا بی اساس که از سوی کسانی که می خواهند به هر دلیل موجب دل سردی دیگران از علاقه مندی به امور اجتماعی بشوند، عنوان می شود و اشاعه می یابد.(695)
معنای این سخن آن نیست که سیاست مدار باید هر مطلب سیاسی را به هر کس بگوید، بلکه آن است که دروغ نگوید، همین وی نه تنها پای بندی به اخلاق را لازمه سیاست می داند، که آن را اساسا توفیق در این راه می شمارد و بر آن تاکید می کند.
دومین کسی که با این دیدگاه به عرصه سیاست پای گذاشت و در این راه نیز کشته شد، اما اصول خود را زیر پا نگذاشت، گاندی بود که استقلال و اقتدار امروزین کشور هندوستان، محصول مجاهدات اوست.
موهنداس کرمچند گاندی که از طبقه برهمنان هند و تحصیل کرده انگلستان بود برای مبارزه با استعمار، فقط بر صداقت و اصل عدم خشونت تکیه کرد و با همین سلاح نیز، به کسب استقلال هند موفق شد. وی که به دلیل مبارزه سیاسی دراز مدت خود و تاکید بر اصل آهیمسا (عدم خشونت) از طرف مردم هند به مهاتما (روح بزرگ) ملقب شده بود، هرگز حاضر نشد حتی در برابر دشمن متجاوز و استعمار پیر انگلیس، از اصول اخلاقی خود دست بشوید و قواعد اخلاقی را با قواعد رایج در سیاست تاخت بزند.
او مبارزه خود را بر ضد تبعیض نژادی از آفریقای جنوبی آغاز کرد و در هند نیز آن را ادامه داد و حتی به تجزیه هندوستان و تشکیل دولت پاکستان تن داد، اما هرگز حاضر نشد که اصول اخلاقی خود را زیر پا گذارد. او هیچ گاه هدف را توجیه گر وسیله نمی دانست و بر آن بود که هر وسیله ای باید خود، توجیه گر خویش باشد و می گفت: در فلسفه زندگی من، وسایل و هدف ها چیزهایی قابل تبدیل به یکدیگر هستند.(696) و در برابر کسانی که وسیله را وسیله می دانستند و بس می گفت: من می گویم وسایل بالاخره همه چیز هستند و وسایل شما هرگونه باشد، هدف شما هم به همان گونه خواهد بود؛ دیواری نیست که وسایل را از هدف ها جدا سازد. بدیهی است که خالق، به ما توان آن را داده است که وسایل را زیر نظارت خود بگیریم آن هم البته تا میزانی محدود اما برای نظارت بر هدف ها امکانی نیست. تحقیق هدف ها با وسایلی که برای وصول به آن ها به کار می رود، متناسب خواهد بود. این قضیه ای است که هیچ استثنا نمی پذیرد.(697)
گاندی در پای بندی به اصول چندان پیش رفت که بی محابا در برابر افراطیان هندو که از موضع حمایت گرانه اش در قبال مسلمانان انتقاد می کردند، ایستادگی کرد و در این راه به دست یکی از همان افراطی ها به قتل رسید.
نلسون ماندلا نیز از این کسان بود. وی چون به مبارزه با نژاد پرستی حاکم بر آفریقای جنوبی برخاست، از حقوق اجتماعی خود محروم شد و چون از پای ننشست نزدیک سی سال را در زندان گذراند، اما پایداری او و هم فکرانش ثمر داد و در نهایت نژاد پرستی از آن خطه برافتاد. هنگامی که ماندلا به ریاست جمهوری کشورش رسید، اعلام کرد جنایاتی را که در حق سیاه پوستان صورت گرفته نمی تواند فراموش کند، اما می تواند آنها را ببخشد.
ماندلا در طول حاکمیت خود، پای بند اصول اخلاقی خود بود و پس از پایان دوران طبیعی ریاست جمهوری اش به شکلی مسالمت آمیز از سیاست کناره گرفت و با خوش نامی به فعالیت های اجتماعی ادامه داد.
سر آمد این جریان که موج اسلام خواهی را پدید آورد و اصول دولت اخلاقی را ترویج کرد، امام خمینی بود، ایشان به مناسبت های گوناگون از اخلاق و سیاست سخن می گفتند و این اصل را بر سه بنیاد استوار می کردند:
الف) هدف انبیا و نبی اکرم صلی الله علیه و آله تهذیب نفوس است؛
ب) سیاست بخش اجتناب ناپذیر اسلام می باشد؛
ج) اخلاق و سیاست در اسلام یکی است.(698)
ایشان با استناد به همین مبنا به دولت مردان چنین توصیه می کند: با رفتار و اخلاق اسلامی، این قدرت را که شما را به پیروزی رسانده است حفظ کنید.(699)