فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

نسبت اخلاق با سیاست

اگر اخلاق و سیاست واقعا به دو حوزه جداگانه متعلق باشند، اصل مسئله حل می شود و دیگر نباید رفتار دولت را با معیارهای اخلاقی سنجید، بلکه باید آن را با معیار کارآمد و اثربخشی بررسید. در این زمینه اتفاق نظری به چشم نمی خورد، بلکه چهار دیدگاه عمده وجود دارد:
الف) اخلاق از سیاست جداست؛
ب) اخلاق تابع سیاست می باشد؛
ج) اخلاق در سطح فردی با اخلاق سطح اجتماعی، تفاوت دارد؛
د) اخلاق بنیاد سیاست است.(629)

الف) اخلاق، از سیاست جداست

این رویکرد به سیاست، از کهن ترین رویکردهاست و از گذشته های دور، بسیاری کسان، چنین نگاهی به این دو مقوله داشته اند. توکودیدس (توسیدید)، متفکر سیاسی یونانی، در قرن پنجم قبل از میلاد شاید نخستین کسی است که این دیدگاه را تئوریزه کرده و آن را در تاریخ جنگ پلوپونزی بیان کرده باشد.
مدعای اصلی این دیدگاه آن است که باید میان قواعد اخلاق و الزامات سیاست تفاوت قائل شد و براساس واقعیت و با در نظر گرفتن منافع و مصالح، به اقدام سیاسی دست زد. براساس، این رویکرد که واقع گرایی سیاسی نیز نامیده می شود توجه به اخلاق در سیاست به شکست در عرصه سیاست منجر می شود، زیرا مدار اخلاق، حق و حقیقت است؛ حال آن که غرض سیاست، منفعت و مصلحت می باشد. اخلاق از ما می خواهد تا حقیقت را - گرچه بر ضد خودمان باشد - بگوییم؛ حق کشی نکنیم؛ با انسان ها چونان ابزار رفتار نکنیم؛ همواره پای بند عدالت باشیم؛ دروغ نگوییم؛ از فریب کاری بپرهیزیم؛ حقایق را نهان نکنیم و... حال آن که لازمه سیاست دست شستن از پاره ای اصول اخلاقی است و اساساً هرگونه اقدام سیاسی، با اخلاق ستیزی و زیر پا نهادن امور اخلاقی آغاز می شود و هیچ فعالیت سیاسی بدون دست های آلوده ممکن نیست.
سیاست چیزی نیست جز عرصه ای برای کسب، توسعه و حفظ قدرت و این ها بی فدا کردن اصول اخلاقی حاصل نمی شود. در پس هر اقدام سیاسی، انبوهی از فضایل له شده اخلاقی به چشم می خورد.
توکوددیدس یا توسیدید سردار نظامی و مورخ یونانی قرن پنجم قبل از میلاد است. وی نتیجه مشاهدات و تاملات خود را در کتابی با عنوان تاریخ جنگ پلوپونزی به یادگار گذاشته. در این کتاب ما شاهد نظرگاهی هستیم که به صراحت از جدایی اخلاق از سیاست دفاع می کند.
آتنیان چون شهر مِلوس را محاصره می کنند؛ نمایندگانی جهت مذاکره با مردم آن شهر می فرستند و در آن جا گفت و گوی بلندی میان دو طرف در می گیرد که گوهر این رویکرد در آن عیان است. آتنیان که در موضع قدرت قرار دارند، قرارداد هم پیمانی خود را با اهالی ملوس شکسته اند و از آنان می خواهند تا تسلیم قوای آتن شوند، اما چون اعتراض ایشان را می شنوند و سخن از اخلاق به میان می آید، آن ها گفت و گو از اخلاق و تمسک به آرمان های اخلاقی را در عرصه سیاست نادرست دانسته، به قدرت طلبی - که گوهر سیاست است - استناد می کنند.
آنان در دفاع از این نظر می گویند: به حکم قانون کلی و ضروری طبیعت، همیشه قوی بر ضعیف حکومت می کند. ما نه این قانون را خود وضع کرده ایم و نه نخستین کسانی هستیم که از آن پیروی می کنیم. این قانون پیش از ما وجود داشت و پس از ما نیز تا ابد به اعتبار خود باقی خواهد ماند.(630) هم چنین به روایت او، کلئون که از با نفوذان آتن و هواخواه خشونت در سیاست بود، طی سخنانی می گوید: منافع دولت ما اجازه نمی دهد که به حال دیگران دل بسوزانیم یا تسلیم استدلال های دل انگیز شویم یا به سخن کسانی که ما را به رفتار نیک فرا می خوانند گوش دهیم. این سه عیب بزرگ با منافع دولتی بزرگ سازگاری ندارند.(631)
آموزه جدایی اخلاق از سیاست نزد ماکیاولی(632) گونه صریح تری به خود می گیرد این مورخ و مشاور سیاسی را غالبا به عنوان اولین نظریه پرداز سیاست مدرن معرفی می کنند.(633) نام این شخصیت به سبب نگارش اثر معروف خود به نام شهریار با تزویر و دو رویی گره خورده است تا آن جا که ماکیاولیسم معادل حیله و نیرنگ بازی در سیاست و اجتماع به شمار می رود؛ حال آن که بر خلاف این بدنامی، ماکیاولی خود اهل فریب کاری نبود.
به گفته ارنست کاسیرر، متفکر بزرگ آلمانی: اگر ماکیاولیسم به معنای فریب و ریا است، ماکیاولی خود ماکیاولیست، نبود. او هرگز ریاکاری نکرد. اگر نامه های معروف او را بخوانیم، در شگفت می شویم که این نویسنده با تصورات و سوابق ذهنی ما چقدر تفاوت دارد. او مردی است که با صراحت و ذهن باز و بدون حیله گری سخن می گوید و آن چه درباره او به عنوان انسان صدق می کند، درباره او به عنوان نویسنده صادق است. این آموزگار بزرگ تزویر و فریب سیاسی، شاید یکی از صادق ترین نویسندگان سیاسی بوده است.(634) کاسیرر دست آخر چنین نتیجه می گیرد: میان نظریات سیاسی ماکیاولی و سیرت فردی و اخلاقی او، تناقض شدیدی به چشم می خورد.(635)
باری، در این جا مقصود داوری درباره او نیست، سخن بر سر تاثیری است که این متفکر در نوشته معروف خود بر اندیشه جدایی اخلاق از سیاست گذاشته است. او نه تنها بر این دوگانگی پافشاری می کند، بلکه در رساله مختصر و معروف خود به نام شهریار به حاکم یا شهریار توصیه می کند که برای تحکیم قدرت خویش هر محذور اخلاقی را زیر پا بگذارد.(636)
ماکیاولی گرچه اخلاق را لازمه زندگی افراد می داند، پای بندی به آن را برای شهریار خطرناک می شمارد و از خطر تقوا برحذر می دارد و می گوید: هر که بخواهد در همه حال پرهیزگار باشد، در میان این همه ناپرهیزگاری سرنوشتی جز ناکامی نخواهد داشت، از این رو شهریاری که بخواهد شهریاری را از کف ندهد، می باید شیوه های ناپرهیزگاری را بیاموزد و هرجا که نیاز باشد، به کار بندد.(637)
وفاداری و درست پیمانی شهریار مطلوب است، اما دریغ که روزگار با درست پیمانی همیشگی سازگاری ندارد: آزمونهای دوران زندگی، ما را چنین آموخته است که شهریارانی که کارهای گران از دست شان برآمده است، آنان بوده اند که راست کرداری را به چیزی نشمرده اند و با نیرنگ، آدمیان را به بازی گرفته اند و سرانجام بر آنان که راستی پیشه کرده اند چیره گشته اند.(638)
از این رو باید همواره با توجه به واقعیت حرکت کرد و ارزش قدرت و اقتدار را دانست و در نظر گرفت که حتی از میان پیامبران پیروزی از آن سلاح داران بوده است و همه پیامبران سلحشور پیروز بوده اند و پیامبران بی سلاح ناکام مانده اند.(639)
برای پیروزی دو راه وجود دارد: قانون و زور. قانون، مخصوص انسان است و زور، از آن جانوران و چون راه نخست همواره پاسخ گو نیست، شهریار باید راه دوم را نیز بیاموزد؛ بدین معنا که شهریار می باید بداند، چگونه هر دو سرشت را داشته باشد، زیرا که با یکی از این دو پایدار نمی تواند بود؛ پس اگر بنا است که شهریار شیوه ددان را بیاموزد و به کار بندد، می باید هم شیوه روباه را بیاموزد و هم شیوه شیر را، زیرا شیر از دام ها نمی تواند گریخت و روباه از چنگال گرگان... بنابراین فرمان روای زیرک نمی باید پای بند پیمان خویش باشد؛ هنگامی که به زیان او است و دیگر دلیلی برای پای بندی به آن در میان نیست... از همین روزگار نمونه های بی شمار می توان آورد و نشان داد که چه بسیار پیمان ها و عهدها که از بد عهدی شهریاران شکسته و بی پایه گشته است و آنان که روباهی پیشه کرده اند، از همه کام یاب تر برآمده اند، اما می باید دانست که چگونه ظاهر آرایی کرد و با زیرکی دست به نیرنگ و فریب زد و مردم چنان ساده دل اند و بنده دم که هر فریفتاری همواره کسانی را تواند یافت که آماده فریب خوردنند.(640)
این توصیه های صریح و بی پرده، بسیاری را بر آشفت و عده ای به نقد آرای او پرداختند، از جمله می توان از فردریک دوم، ولی عهد کشور پروس نام برد که رساله ای با نام رد بر ماکیاولی نوشت و در آن گفت: غرض از نوشتن این رساله دفاع از بشریت است در برابر آن دیو، آن دشمن سوگند خورده بشریت.(641)
هر چند خود او پس از آن که به قدرت رسید، همه توصیه های ماکیاولی را مو به مو به کار بست.
باری، چنین رویکردی به سیاست، موجب روی گردانی بسیاری از افراد متدین و اخلاقی از آن شده است، زیرا این باور ریشه دار شده که سیاست ماهیتا نیازمند جدایی از خلاق است؛ حتی یکی از فقهای معاصر که بدبینانه به سیاست می تاخت و مسلمانان را از آن برحذر می داشت، می گفت: سیاست در طرفی است و دین در طرف دیگر. به گفته امام خمینی کار به جایی رسیده بود که بیش تر اهل علم و مقدسان این باور را پذیرفته بودند که دین علی حده است و سیاست علی حده است(642) و حتی اگر می خواستند از کسی غیبت کنند، او را سیاسی(643) می خواندند.
این دیدگاه قانع کننده به نظر می رسد و شواهد بسیاری از آن حمایت می کنند و هر کس، خود نمونه ای برای اثبات آن می تواند بیاورد، اما نقد آن چندان دشوار نیست. فراموش نکنیم که حتی غیر اخلاقی ترین دولت ها نیز انتظار دارند که شهروندان آنها اخلاقی عمل کنند و پای بند قواعد و مقررات باشند. هیچ حاکمیتی - هر چند غیراخلاقی - بی اخلاقی شهروندان را تحمل نمی کند، از این رو ماکیاولی گرچه اخلاقی رفتار کردن را به صلاح دولت نمی داند تظاهر به پای بندی به اخلاق را ضرورت حکومت کردن بر مردم می شمارد.
باید دانست که فریفتن مردم برای همیشه، شدنی نیست. داستان ترویج دهندگان این دیدگان، داستان همان کسی است که بر سر شاخ، بن می برید؛ غافل از آن که به دست خویش، خود را به کام مرگ می سپارد مسئله این است که اگر مردم متوجه شوند که رهبران آنان اخلاقی رفتار نمی کنند، خود نیز دست از اخلاق خواهند شست؛ هم چنان که سعدی می فرماید:
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی - برآورند غلامان او درخت از بیخ(644)
حاکمیتی که خود را به دروغ گفتن و فریفتن مردم مجاز کند، نمی تواند از آنان انتظار راست گویی داشته باشد. شهروندی که دریابد حکومت متبوع او دروغ می گوید، ترجیح می دهد، برای مثال اظهار نامه مالیات خود را نیز به دروغ پر کند و اطلاعات دروغین دهد. چنین شهروندی از باب الناس علی دین ملوکهم خود را به انجام انواع تقلبات مجاز می داند و دروغ را با دروغ پاسخ خواهد داد.
ماکیاولی نیز بر ضرورت اخلاقی رفتار کردن حاکمیت تاکید می کند و کاربست آن چه را خود به تفصیل در شهریار نقل می کند، ستم گرانه می داند و می گوید: البته همه این وسایل ستم گرانه اند و ویران گر زندگی مدنی(645) وی همچنین می گوید: همان گونه که برای نگاه داری اخلاق نیک، قانون خوب لازم است، برای رعایت قوانین نیز، اخلاق نیک ضروری است.(646)
در نهایت هیچ حکومتی هر چند مقتدر و منسجم باشد نمی تواند تنها به شیوه های پلیسی و با تقویت سیستم امنیتی خود، شهروندانش را به اطاعت وادارد و ناگزیر است که از اخلاق و ترویج آن بهره جوید و به جای ارعاب، آنان را اقناع کند و حتی خود را اخلاقی بنماید. اهمیت تظاهر به اخلاقی بودن چنان بالاست که همه حکومت ها می کوشند از این پوشش برای پیش برد اهداف حتی ضداخلاقی خود استفاده کنند.
این تلخی ساده لوحانه ای است که می توان سیاست را از اخلاق جدا دانست و هم چنان از مردم توقع داشت که در روابط خود با یکدیگر و با حکومت، اخلاقی رفتار کنند. فرانسیس فوکویاما، متفکر آمریکایی ژاپنی تبار، در کتاب تازه خود به نام اعتماد (Trust) بر موضوع بحران مشروعیت نظام آمریکایی انگشت می گذارد و آن را ناشی از بی توجهی رهبران جامعه به اصول اخلاقی و رفتار تقلب آمیز آنان در امور سیاسی می داند. رفتارهای خدعه آمیز و رسوایی های اخلاقی و فسادهایی چون واترگیت زمینه بی اعتمادی مردم به رفتار اخلاقی رهبران را فراهم کرده و آنان به تدریج اعتماد خود را از دست داده اند و اینک جامعه آمریکایی دچار بحران مشروعیت ناشی از کاهش اعتماد است. از نظر فوکویاما: توانایی سازماندهی تشکیلات اقتصادی نه تنها بر نهادهایی چون حقوق تجاری، قرارداد و... متکی است، بلکه مستلزم مجموعه قوانین و اصول اخلاقی نانوشته ای است که اساس اعتماد اجتماعی را تشکیل می دهد.(647)
او معتقد است که دولت علاوه بر تقویت سرمایه اقتصادی، باید همواره در پی تقویت و افزایش سرمایه اجتماعی (هم چون اعتماد) باشد.(648) از نظر وی: اعتماد و پیوندهای اخلاقی موتور محرک جامعه است.(649)
از آن جا که هیچ دروغی همواره پنهان نمی ماند، باید در نظر داشت کافی است رهبران سیاسی چند دروغ بگویند و سپس بر اثر حادثه ای دروغ ها افشا شوند. آن وقت است که پیامدهای این دروغ گویی به سادگی قابل ارزیابی نیست. به گفته آقای لگنهاوزن: به دنبال افشای فریبهای اعمال شده توسط نیکسون، رئیس جمهور آمریکا، طبق نظرسنجی ها، 69 درصد مردم آمریکا معتقد بودند که رهبران سیاسی مداوما به آنها دروغ گفته اند. عمدتا بی علاقگی مردم آمریکا نسبت به مسائل سیاسی، معلول عدم اعتماد آنها به مقامات دولتی است.(650) از این رو امروزه، تقریبا هیچ کس به صراحت از این آموزه حمایت نمی کند و می کوشد از تندی آن بکاهد و آن را تعدیل نماید(651) و تا حدی اخلاقی بودن سیاست را بپذیرد.

ب) اخلاق، تابع سیاست است

این دیدگاه عمدتا نتیجه رویکرد مارکیست - لنینیستی به جامعه و تاریخ است.
از دیدگاه مارکسیستی، تاریخ چیزی جز عرصه منازعات طبقاتی نیست؛ طبقاتی که بر اثر شیوه تولید زاده می شوند و پس از مدتی در دل خود، ضد خویش را می پرورند و سپس نابود می شوند و جای خود را به طبقه بالنده ای می دهند که به نوبه خود ضد خود را می پرورد. بدین ترتیب هر طبقه که هم ساز با تاریخ حرکت کند، انقلابی و طبقه ای که در برابر رشد نیروهای تولید می ایستد، ضد انقلابی است. هر طبقه مناسبات خاص خود را می زایاند که رو بنای جامعه و بازتاب وضعیت تولید اقتصادی است. از این منظر هیچ چیز مطلق نمی باشد و همه چیز طبقاتی است، از جمله مفاهیم اخلاقی، هنر و حتی علم.
آخرین مرحله تاریخ، مرحله سرمایه داری است که در آن، شیوه تولید، جمعی و مالکیت ابزار تولید، خصوصی می باشد. این تعارض موجب پیدایش طبقه جدیدی به نام پرولتاریا می شود که عامل تولید است، ولی مالک ابزار تولید نیست و به تدریج از سرمایه داری دست خواهد کشید و جامعه را به سوی سوسیالیسم که مرحله ای گذرا است و در نهایت کمونیسم هدایت خواهد کرد در این جا دیگر، مبارزه طبقاتی به پایان می رسد، چون جامعه به دو طبقه تقسیم نمی شود و شیوه تولید و مالکیت ابزار تولید، هر دو جمعی است.
مارکسیسم - لنینیسم، مبارزه برای پیروزی پرولتاریا را اجتناب ناپذیر و انقلاب را حتمی می دانست و هرگونه حرکت اصلاحی در جهت بهبود وضع معیشتی کارگران را نادرست می شمرد. این دیدگاه، جامعه شناسی خاصی پدید آورد که صفت علمی بدان افزود و مدعی شد که سه اصل را ثابت کرده است؛ 1. نابودی مطلق جامعه موجود یگانه راه انجام هر اصلاح اجتماعی اساسی است؛ 2. هیچ چیزی بیش از این عمل خشن نه مورد نیاز است و نه باید در نظر گرفته شود، زیرا هرگونه برنامه ریزی برای جامعه نو، کاری غیر علمی است؛ 3. برای به دست گرفتن زمام قدرت به شیوه انقلابی، رعایت هیچ قید و بند و محدودیتی جایز نیست، زیرا: الف) این جریان به لحاظ تاریخی، حتمی و اجتناب ناپذیر و بنابراین بیرون از کنترل انسانی است، و ب) اخلاق و حقیقت و امثال آن صرفا پدیده های متفرغ از منافع طبقاتی است و لذا تنها معنای علمی اخلاق و حقیقت و عدالت و غیره، پیش برد آن دسته از منافع طبقاتی است که علم ثابت کرده، رو به صعود و چیرگی است. عمل خشن انقلابی هر گونه اخلاق و صداقت و صحت و عدالت را به یگانه معنای علمی پذیرفته شده، در برمی گیرد.(652)
براساس این آموزه، اخلاق و دیگر مظاهر اجتماعی، تابع بی قید و شرط سیاست و عمل انقلابی هستند و ارزش خود را از آن می گیرند و به وسیله آن توجیه می شوند؛ حال آن که خود عمل انقلابی و سیاست به توجیه اخلاقی نیاز ندارد، لنین خود به هنگام بحث از اخلاق می گوید: اخلاق ما از منافع مبارزه طبقاتی پرولتاریا به دست می آید.، برای ما اخلاقی که از خارج جامعه برآمده باشد، وجود ندارد و یک چنین اخلاقی جز شیادی چیزی دیگر نیست و هنگامی که مردم از ما درباره اخلاق سوال می کنند، می گوییم که برای یک کمونیست، کل اخلاق در رابطه با آن نظم و دیسیپلین آهنین و در مبارزه آگاهانه علیه استثمار معنا می یابد.(653)
تفاوت این آموزه با آموزه جدایی اخلاق از سیاست، آن است که این آموزه اساسا هیچ اصالتی برای اخلاق قائل نیست. اگر ماکیاولی، شهریار را ناگزیر از ارتکاب اعمال مغایر اخلاق می دانست، این آموزه هیچ عمل انقلابی را مغایر اخلاق نمی داند، بلکه بر آن است که هرچه حزب کمونیست که نماینده پرولتاریا است انجام دهد، اساسا عین اخلاق و فضیلت می باشد و این به معنای اخلاق ستیزی و سلاخی اخلاق است. لنین، خود نحوه حاکمیت حزب کمونیست را این گونه اعلام کرد: دیکتاتوری پرولتاریا اصطلاحی علمی است، دال بر طبقه مورد بحث و شکل خاصی از اقتدار دولت که دیکتاتوری خوانده می شود؛ به معنای اقتداری که نه بر قانون، نه بر انتخابات، بلکه مستقیما بر نیروی مسلح بخشی از خلق بنیاد می شود.(654)
ژان پل سارتر، متفکر اگزیستانسیالیست فرانسوی، نمایش نامه ای نوشت که خشم کمونیست ها را برانگیخت. او در این نمایش نامه قدرت مندانه نگاه ابزارانگارانه کمونیست ها را به اخلاق تصویر می کند. در این داستان دو شخصیت در برابر یکدیگر قرار می گیرند: جوانی آرمان گرا و پای بند اصول مطلق اخلاقی به نام هوگو و مرد میان سال و پراگماتیکی به نام هوده رر که رهبری حزب کمونیست را در اختیار دارد و برای به قدرت رسیدن، هر عملی را مجاز می شمارد؛ حتی هم کاری با بورژوازی را. هنگامی که هوگو معترضانه می گوید: من هیچ وقت به رفقایم دروغ نگفته ام... اصلا مبارزه برای مردم به چه درد می خورد، اگر آدم این قدر کم برایشان ارزش قائل باشد که با دروغ و دونک کله شان را پر کند؟(655) هوده رر پاسخ می دهد: من هر وقت لازم باشد دروغ هم می گویم و هیچ کس را هم تحقیر نمی کنم. دروغ را من اختراع نکرده ام. دروغ در یک جامعه طبقاتی متولد شده و هر کدام از ما از وقتی به دنیا آمده ایم آن را به ارث برده ایم.(656)
از نظر این سیاست مدار کمونیست هر وسیله ای مشروع است؛ به شرط این که قاطع و مفید باشد.(657) گوهر این رویکرد غیر اخلاقی به سیاست را در این جملات به صراحت می توان یافت: چقدر به پاکی و منزه بودن خودت علاقه مندی، پسر جان چقدر وحشت داری از این که دست هایت آلوده بشود!... منزه بودن عقیده ای است که به کار درویش ها و کشیش ها می خورد... خیال می کنی با کمال معصومیت و دور از هر گناهی می شود حکومت کرد؟(658)
با این ره یافت، حکومت دیکتاتوری پرولتاریا جای گزین حکومت تزاری روسیه شد و به نام انقلاب و مصالح خلق، جنایاتی مرتکب شد که روی مغولها و تزار را سفید کرد. اوج این جنایات در دوره تصفیه های خونین صورت گرفت. استالین برای حذف رقیبان خود و هر کس که از اندک اندیشه ای بهره مند بود، در سال های 1936 تا 1938م. دست به تصفیه وسیعی زد و دادگاه های فرمایشی متعددی تشکیل داد و از مخالفان خود به دروغ اعتراف گرفت که آنان عامل امپریالیسم، جاسوس بیگانه، مرتجع و ضد خلق هستند و اندیشه ای جز براندازی نظام سوسیالیستی ندارند. همه این بی اخلاقی ها، اخلاقی به شمار می رفت، زیرا منافع حزب چنین اقتضا می کرد و این دروغ ها از نظر سیاسی، راست به شمار می رفت.
از این منظر، تفاوت جنایاتی که استالین مرتکب شد و آن چه هیتلر انجام می داد، آن بود که رفتار استالین چون در جهت تامین منافع طبقه رو به صعود پرولتاریا است، خوب و اخلاقی، اما آن چه هیتلر می کرد چون در جهت منافع بورژوازی بود، بد و ضد اخلاقی است، از این رو دروغ گویی استالین مجاز، اما دروغ گویی هیتلر غیر مجاز است. میکلوش گیمش، از روشن فکران مجارستان که جریان این قلب حقیقت را دریافته بود و در این راه سرباخت، می گوید: آهسته آهسته، ما لااقل در بخش بزرگ تر و چیره گر شعور خود به این عقیده رسیدیم که دو نوع حقیقت وجود دارد و حقیقت حزب می تواند با حقیقت مردم تفاوت کند و می تواند از حقیقت عینی مهم تر باشد و حقیقت در واقع، همان مصلحت سیاسی است. این فکری وحشت ناک است، ولی با معنای آن باید بی پرده پوشی روبه رو شد. اگر حقیقتی متعلق به مرتبه ای بالاتر از حقیقت عینی وجود داشته باشد، اگر مصلحت سیاسی ملاک سنجش حقیقت باشد، پس حتی دروغ می تواند راست باشد، زیرا حتی دروغ ممکن است موقتا به مصلحت باشد؛ حتی یک محاکمه قلابی سیاسی می تواند به این معنا حقیقت داشته باشد، زیرا حتی از چنین محاکمه ای می توان امتیازهای سیاسی مهم به دست آورد و بدین ترتیب می رسیم به نظرگاهی که نه تنها کسانی را آلوده کرد که محاکمات سیاسی قلابی را طراحی کنند، بلکه غالبا حتی در خود قربانیان، کارگر افتاد؛ نظرگاهی که سراسر تفکر ما را مسموم و دیدمان را تار و قوای نقادمان را فلج کرد و عاقبت شم تشخیص حقیقت و توان درک آن را از ما گرفت. ماجرا از این قرار بود؛ انکار آن بی فایده است.(659)
چنین آموزه ای فرصت تاریخی بی نظیری به دست آورد تا در گستره جغرافیایی وسیعی (اروپای شرقی) و برای مدتی طولانی (دو نسل) خود را محک بزند و عدم حقانیت خود را اثبات کند، اما کاربست چنین آموزه ای موجب رخنه در پایه هایش شد و بیماری بی اخلاقی، ریشه های آن را پوساند و نظام های سوسیالیستی شرق، در مدتی کوتاه، یکی پس از دیگری فرو پاشیدند و مردم شیفته وار به سوی غرب روی آوردند دیگر نمی شد این فروپاشی را به بیگانگان و امپریالیست ها نسبت داد رکود اقتصاد نیز ریشه مشکلات نبود؛ نه. باید پاسخ درستی یافت. این نظام ها برای حکومت کردن، از همه چیز برخوردار بودند: ایدئولوژی، قدرت نظامی، حزب حاکم، هم پیمانان مقتدر، پیمان نظامی، دیوان سالاری، سیستم دفاعی نیرومند، دستگاه پیچیده امنیتی و اطلاعاتی و... اما یک چیز نداشتند: مشروعیت.
این نظام ها به تدریج، مشروعیت اخلاقی خود را از دست دادند و مردم که متوجه شدند حزب حاکم به آنان دروغ می گویند و نیرنگ می زند، دیگر تن به حاکمیت ندادند و از زیر یوغ حکومتی که اخلاق را بازی چه دست خود ساخته بود، بیرون آمدند.
دانیل شیرو در مقاله در 1989 در اروپای شرقی چه گذشت از فروپاشی نظام های سوسیالیستی گزارش مفصلی می دهد که خواندنی و تکان دهنده است. او ریشه این فروپاشی را در پوسیدگی کامل اخلاقی و معنوی(660) این نظام ها می داند و نتیجه می گیرد که آنچه امروزه می تواند علل انقلاب ها و بی ثباتی ها باشد، علل اخلاقی و معنوی است و باید این عامل را جدی گرفت.(661)
مایکل پولانینی نیز به این نتیجه می رسد: نظامی که بر واژگونگی مطلق اخلاق بنا شده باشد، ذاتا ناپایدار است.(662) براساس تحقیقی که در موسسه تکنولوژی ماساچوست (M.l.T) در آمریکا صورت گرفته است، در جوامع خودکامه که حاکمان خود را فراتر از اخلاق و ارزش های اخلاقی می دانند دروغ گویی و تزویر، سی بار بیش از جوامع مردم سالار هست؛(663) یعنی در این جوامع مردم عملا بی اخلاقی را از رهبران خود می آموزند.
سخن کوتاه، هر نظامی که اخلاق را در خدمت و تابع سیاست قرار می دهد در دراز مدت به دلیل رویکرد ضداخلاقی اش، دچار بحران مشروعیت ناشی از بی اخلاقی می شود و مردم دروغ های چنین نظامی را به سختی کیفر می دهند و این نظام هر قدر نیرومند باشد، تنها برای مدتی کوتاه توان فریفتن مردم را خواهد داشت، نه برای همیشه.