فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

طرح مسئله

برخی بر این عقیده اند که اساسا دولت نمی تواند دروغ نگوید. دروغ گویی بخش جدانشدنی حکم رانی است. لشک کولاکوفسکی، متفکر و متکلم لهستانی، در این باره می گوید: دولت ها بارها به شهروندان خود دروغ می گویند؛ گاه صاف و پوست کنده و گاه با سکوت که در آن صورت نیز تصویر نادرستی از واقعیت ارائه می دهند. این نوع دروغ ها در بیش تر اوقات برای حفظ دولت در برابر انتقاد عمومی گفته می شوند و هدف آنها پرده پوشی خطاها یا بی قانونی هاست، اما برخی از این دروغ ها گه گاه توجیه پذیرند.(626)
این واقعیت هر چند تلخ بنماید، اما اجتناب ناپذیر است و نمی توان دولتی را در نظر گرفت که دروغ نگوید، چرا که الزامات و اقتضاآت سیاسی و در نظر گرفتن منافع عمومی، دروغ گویی را ضروری می سازد. مسئله تنها به دروغ گویی محدود نمی ماند و گاه دولت ناگزیر می شود بسیاری از قواعد اخلاقی را ندیده بگیرد و بر ضد آن ها عمل کند، از این رو غالبا دست های دولت ها آلوده است و از این آلودگی گریزی نمی باشد.
کدی در مقاله ای با عنوان سیاست و مسئله دست های آلوده می کوشد تا این واقعیت را تبیین کند. او بر آن است که نمی توان معیارهای اخلاقی فردی را در سطح دولتی به کار بست و باید پذیرفت که دولت، غیر اخلاقی عمل کند، چرا که هدف دولت آن است که به ملت خود سود برساند و زیان ها را از آنان دور نماید و این کار در سطح کلان، به معنای غیر اخلاقی یا حداقل بی اخلاقی رفتار کردن است. این واقعیت ممکن است ناخوشایند باشد، اما واقعیتی است که نمی توان از آن گریخت و اگر این به معنای دست های آلوده باشد، در آن صورت صرفا ناشی از وضعیت بشری است(627) و نمی توان آن را دگرگون کرد.
همین رویکرد را غالبا در ضرب المثل هایی چون الملک عقیم؛ سیاست پدر و مادر ندارد و سیاست یعنی پدر سوختگی می توان دید. پاک روان، رئیس سازمان امنیت رژیم شاه نیز هنگامی که امام خمینی باز داشت بودند، به دیدن ایشان رفت و ایشان را از ورود به سیاست برحذر داشت و تصریح کرد که سیاست چیزی جز پدر سوخته بازی نیست. امام نیز بارها به این مسئله اشاره و آن را نقد کرد.(628)
بدین ترتیب به مسئله دیگری می رسیم که باید نخست آن را حل کرد. اگر واقعا دروغ گویی برای دولت اجتناب ناپذیر باشد، طرح سوال آغاز این فصل بی مورد است وگرنه هم چنان جای پرسش است؛ پس اول ببینیم که اخلاق با سیاست چه نسبتی دارد.

نسبت اخلاق با سیاست

اگر اخلاق و سیاست واقعا به دو حوزه جداگانه متعلق باشند، اصل مسئله حل می شود و دیگر نباید رفتار دولت را با معیارهای اخلاقی سنجید، بلکه باید آن را با معیار کارآمد و اثربخشی بررسید. در این زمینه اتفاق نظری به چشم نمی خورد، بلکه چهار دیدگاه عمده وجود دارد:
الف) اخلاق از سیاست جداست؛
ب) اخلاق تابع سیاست می باشد؛
ج) اخلاق در سطح فردی با اخلاق سطح اجتماعی، تفاوت دارد؛
د) اخلاق بنیاد سیاست است.(629)

الف) اخلاق، از سیاست جداست

این رویکرد به سیاست، از کهن ترین رویکردهاست و از گذشته های دور، بسیاری کسان، چنین نگاهی به این دو مقوله داشته اند. توکودیدس (توسیدید)، متفکر سیاسی یونانی، در قرن پنجم قبل از میلاد شاید نخستین کسی است که این دیدگاه را تئوریزه کرده و آن را در تاریخ جنگ پلوپونزی بیان کرده باشد.
مدعای اصلی این دیدگاه آن است که باید میان قواعد اخلاق و الزامات سیاست تفاوت قائل شد و براساس واقعیت و با در نظر گرفتن منافع و مصالح، به اقدام سیاسی دست زد. براساس، این رویکرد که واقع گرایی سیاسی نیز نامیده می شود توجه به اخلاق در سیاست به شکست در عرصه سیاست منجر می شود، زیرا مدار اخلاق، حق و حقیقت است؛ حال آن که غرض سیاست، منفعت و مصلحت می باشد. اخلاق از ما می خواهد تا حقیقت را - گرچه بر ضد خودمان باشد - بگوییم؛ حق کشی نکنیم؛ با انسان ها چونان ابزار رفتار نکنیم؛ همواره پای بند عدالت باشیم؛ دروغ نگوییم؛ از فریب کاری بپرهیزیم؛ حقایق را نهان نکنیم و... حال آن که لازمه سیاست دست شستن از پاره ای اصول اخلاقی است و اساساً هرگونه اقدام سیاسی، با اخلاق ستیزی و زیر پا نهادن امور اخلاقی آغاز می شود و هیچ فعالیت سیاسی بدون دست های آلوده ممکن نیست.
سیاست چیزی نیست جز عرصه ای برای کسب، توسعه و حفظ قدرت و این ها بی فدا کردن اصول اخلاقی حاصل نمی شود. در پس هر اقدام سیاسی، انبوهی از فضایل له شده اخلاقی به چشم می خورد.
توکوددیدس یا توسیدید سردار نظامی و مورخ یونانی قرن پنجم قبل از میلاد است. وی نتیجه مشاهدات و تاملات خود را در کتابی با عنوان تاریخ جنگ پلوپونزی به یادگار گذاشته. در این کتاب ما شاهد نظرگاهی هستیم که به صراحت از جدایی اخلاق از سیاست دفاع می کند.
آتنیان چون شهر مِلوس را محاصره می کنند؛ نمایندگانی جهت مذاکره با مردم آن شهر می فرستند و در آن جا گفت و گوی بلندی میان دو طرف در می گیرد که گوهر این رویکرد در آن عیان است. آتنیان که در موضع قدرت قرار دارند، قرارداد هم پیمانی خود را با اهالی ملوس شکسته اند و از آنان می خواهند تا تسلیم قوای آتن شوند، اما چون اعتراض ایشان را می شنوند و سخن از اخلاق به میان می آید، آن ها گفت و گو از اخلاق و تمسک به آرمان های اخلاقی را در عرصه سیاست نادرست دانسته، به قدرت طلبی - که گوهر سیاست است - استناد می کنند.
آنان در دفاع از این نظر می گویند: به حکم قانون کلی و ضروری طبیعت، همیشه قوی بر ضعیف حکومت می کند. ما نه این قانون را خود وضع کرده ایم و نه نخستین کسانی هستیم که از آن پیروی می کنیم. این قانون پیش از ما وجود داشت و پس از ما نیز تا ابد به اعتبار خود باقی خواهد ماند.(630) هم چنین به روایت او، کلئون که از با نفوذان آتن و هواخواه خشونت در سیاست بود، طی سخنانی می گوید: منافع دولت ما اجازه نمی دهد که به حال دیگران دل بسوزانیم یا تسلیم استدلال های دل انگیز شویم یا به سخن کسانی که ما را به رفتار نیک فرا می خوانند گوش دهیم. این سه عیب بزرگ با منافع دولتی بزرگ سازگاری ندارند.(631)
آموزه جدایی اخلاق از سیاست نزد ماکیاولی(632) گونه صریح تری به خود می گیرد این مورخ و مشاور سیاسی را غالبا به عنوان اولین نظریه پرداز سیاست مدرن معرفی می کنند.(633) نام این شخصیت به سبب نگارش اثر معروف خود به نام شهریار با تزویر و دو رویی گره خورده است تا آن جا که ماکیاولیسم معادل حیله و نیرنگ بازی در سیاست و اجتماع به شمار می رود؛ حال آن که بر خلاف این بدنامی، ماکیاولی خود اهل فریب کاری نبود.
به گفته ارنست کاسیرر، متفکر بزرگ آلمانی: اگر ماکیاولیسم به معنای فریب و ریا است، ماکیاولی خود ماکیاولیست، نبود. او هرگز ریاکاری نکرد. اگر نامه های معروف او را بخوانیم، در شگفت می شویم که این نویسنده با تصورات و سوابق ذهنی ما چقدر تفاوت دارد. او مردی است که با صراحت و ذهن باز و بدون حیله گری سخن می گوید و آن چه درباره او به عنوان انسان صدق می کند، درباره او به عنوان نویسنده صادق است. این آموزگار بزرگ تزویر و فریب سیاسی، شاید یکی از صادق ترین نویسندگان سیاسی بوده است.(634) کاسیرر دست آخر چنین نتیجه می گیرد: میان نظریات سیاسی ماکیاولی و سیرت فردی و اخلاقی او، تناقض شدیدی به چشم می خورد.(635)
باری، در این جا مقصود داوری درباره او نیست، سخن بر سر تاثیری است که این متفکر در نوشته معروف خود بر اندیشه جدایی اخلاق از سیاست گذاشته است. او نه تنها بر این دوگانگی پافشاری می کند، بلکه در رساله مختصر و معروف خود به نام شهریار به حاکم یا شهریار توصیه می کند که برای تحکیم قدرت خویش هر محذور اخلاقی را زیر پا بگذارد.(636)
ماکیاولی گرچه اخلاق را لازمه زندگی افراد می داند، پای بندی به آن را برای شهریار خطرناک می شمارد و از خطر تقوا برحذر می دارد و می گوید: هر که بخواهد در همه حال پرهیزگار باشد، در میان این همه ناپرهیزگاری سرنوشتی جز ناکامی نخواهد داشت، از این رو شهریاری که بخواهد شهریاری را از کف ندهد، می باید شیوه های ناپرهیزگاری را بیاموزد و هرجا که نیاز باشد، به کار بندد.(637)
وفاداری و درست پیمانی شهریار مطلوب است، اما دریغ که روزگار با درست پیمانی همیشگی سازگاری ندارد: آزمونهای دوران زندگی، ما را چنین آموخته است که شهریارانی که کارهای گران از دست شان برآمده است، آنان بوده اند که راست کرداری را به چیزی نشمرده اند و با نیرنگ، آدمیان را به بازی گرفته اند و سرانجام بر آنان که راستی پیشه کرده اند چیره گشته اند.(638)
از این رو باید همواره با توجه به واقعیت حرکت کرد و ارزش قدرت و اقتدار را دانست و در نظر گرفت که حتی از میان پیامبران پیروزی از آن سلاح داران بوده است و همه پیامبران سلحشور پیروز بوده اند و پیامبران بی سلاح ناکام مانده اند.(639)
برای پیروزی دو راه وجود دارد: قانون و زور. قانون، مخصوص انسان است و زور، از آن جانوران و چون راه نخست همواره پاسخ گو نیست، شهریار باید راه دوم را نیز بیاموزد؛ بدین معنا که شهریار می باید بداند، چگونه هر دو سرشت را داشته باشد، زیرا که با یکی از این دو پایدار نمی تواند بود؛ پس اگر بنا است که شهریار شیوه ددان را بیاموزد و به کار بندد، می باید هم شیوه روباه را بیاموزد و هم شیوه شیر را، زیرا شیر از دام ها نمی تواند گریخت و روباه از چنگال گرگان... بنابراین فرمان روای زیرک نمی باید پای بند پیمان خویش باشد؛ هنگامی که به زیان او است و دیگر دلیلی برای پای بندی به آن در میان نیست... از همین روزگار نمونه های بی شمار می توان آورد و نشان داد که چه بسیار پیمان ها و عهدها که از بد عهدی شهریاران شکسته و بی پایه گشته است و آنان که روباهی پیشه کرده اند، از همه کام یاب تر برآمده اند، اما می باید دانست که چگونه ظاهر آرایی کرد و با زیرکی دست به نیرنگ و فریب زد و مردم چنان ساده دل اند و بنده دم که هر فریفتاری همواره کسانی را تواند یافت که آماده فریب خوردنند.(640)
این توصیه های صریح و بی پرده، بسیاری را بر آشفت و عده ای به نقد آرای او پرداختند، از جمله می توان از فردریک دوم، ولی عهد کشور پروس نام برد که رساله ای با نام رد بر ماکیاولی نوشت و در آن گفت: غرض از نوشتن این رساله دفاع از بشریت است در برابر آن دیو، آن دشمن سوگند خورده بشریت.(641)
هر چند خود او پس از آن که به قدرت رسید، همه توصیه های ماکیاولی را مو به مو به کار بست.
باری، چنین رویکردی به سیاست، موجب روی گردانی بسیاری از افراد متدین و اخلاقی از آن شده است، زیرا این باور ریشه دار شده که سیاست ماهیتا نیازمند جدایی از خلاق است؛ حتی یکی از فقهای معاصر که بدبینانه به سیاست می تاخت و مسلمانان را از آن برحذر می داشت، می گفت: سیاست در طرفی است و دین در طرف دیگر. به گفته امام خمینی کار به جایی رسیده بود که بیش تر اهل علم و مقدسان این باور را پذیرفته بودند که دین علی حده است و سیاست علی حده است(642) و حتی اگر می خواستند از کسی غیبت کنند، او را سیاسی(643) می خواندند.
این دیدگاه قانع کننده به نظر می رسد و شواهد بسیاری از آن حمایت می کنند و هر کس، خود نمونه ای برای اثبات آن می تواند بیاورد، اما نقد آن چندان دشوار نیست. فراموش نکنیم که حتی غیر اخلاقی ترین دولت ها نیز انتظار دارند که شهروندان آنها اخلاقی عمل کنند و پای بند قواعد و مقررات باشند. هیچ حاکمیتی - هر چند غیراخلاقی - بی اخلاقی شهروندان را تحمل نمی کند، از این رو ماکیاولی گرچه اخلاقی رفتار کردن را به صلاح دولت نمی داند تظاهر به پای بندی به اخلاق را ضرورت حکومت کردن بر مردم می شمارد.
باید دانست که فریفتن مردم برای همیشه، شدنی نیست. داستان ترویج دهندگان این دیدگان، داستان همان کسی است که بر سر شاخ، بن می برید؛ غافل از آن که به دست خویش، خود را به کام مرگ می سپارد مسئله این است که اگر مردم متوجه شوند که رهبران آنان اخلاقی رفتار نمی کنند، خود نیز دست از اخلاق خواهند شست؛ هم چنان که سعدی می فرماید:
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی - برآورند غلامان او درخت از بیخ(644)
حاکمیتی که خود را به دروغ گفتن و فریفتن مردم مجاز کند، نمی تواند از آنان انتظار راست گویی داشته باشد. شهروندی که دریابد حکومت متبوع او دروغ می گوید، ترجیح می دهد، برای مثال اظهار نامه مالیات خود را نیز به دروغ پر کند و اطلاعات دروغین دهد. چنین شهروندی از باب الناس علی دین ملوکهم خود را به انجام انواع تقلبات مجاز می داند و دروغ را با دروغ پاسخ خواهد داد.
ماکیاولی نیز بر ضرورت اخلاقی رفتار کردن حاکمیت تاکید می کند و کاربست آن چه را خود به تفصیل در شهریار نقل می کند، ستم گرانه می داند و می گوید: البته همه این وسایل ستم گرانه اند و ویران گر زندگی مدنی(645) وی همچنین می گوید: همان گونه که برای نگاه داری اخلاق نیک، قانون خوب لازم است، برای رعایت قوانین نیز، اخلاق نیک ضروری است.(646)
در نهایت هیچ حکومتی هر چند مقتدر و منسجم باشد نمی تواند تنها به شیوه های پلیسی و با تقویت سیستم امنیتی خود، شهروندانش را به اطاعت وادارد و ناگزیر است که از اخلاق و ترویج آن بهره جوید و به جای ارعاب، آنان را اقناع کند و حتی خود را اخلاقی بنماید. اهمیت تظاهر به اخلاقی بودن چنان بالاست که همه حکومت ها می کوشند از این پوشش برای پیش برد اهداف حتی ضداخلاقی خود استفاده کنند.
این تلخی ساده لوحانه ای است که می توان سیاست را از اخلاق جدا دانست و هم چنان از مردم توقع داشت که در روابط خود با یکدیگر و با حکومت، اخلاقی رفتار کنند. فرانسیس فوکویاما، متفکر آمریکایی ژاپنی تبار، در کتاب تازه خود به نام اعتماد (Trust) بر موضوع بحران مشروعیت نظام آمریکایی انگشت می گذارد و آن را ناشی از بی توجهی رهبران جامعه به اصول اخلاقی و رفتار تقلب آمیز آنان در امور سیاسی می داند. رفتارهای خدعه آمیز و رسوایی های اخلاقی و فسادهایی چون واترگیت زمینه بی اعتمادی مردم به رفتار اخلاقی رهبران را فراهم کرده و آنان به تدریج اعتماد خود را از دست داده اند و اینک جامعه آمریکایی دچار بحران مشروعیت ناشی از کاهش اعتماد است. از نظر فوکویاما: توانایی سازماندهی تشکیلات اقتصادی نه تنها بر نهادهایی چون حقوق تجاری، قرارداد و... متکی است، بلکه مستلزم مجموعه قوانین و اصول اخلاقی نانوشته ای است که اساس اعتماد اجتماعی را تشکیل می دهد.(647)
او معتقد است که دولت علاوه بر تقویت سرمایه اقتصادی، باید همواره در پی تقویت و افزایش سرمایه اجتماعی (هم چون اعتماد) باشد.(648) از نظر وی: اعتماد و پیوندهای اخلاقی موتور محرک جامعه است.(649)
از آن جا که هیچ دروغی همواره پنهان نمی ماند، باید در نظر داشت کافی است رهبران سیاسی چند دروغ بگویند و سپس بر اثر حادثه ای دروغ ها افشا شوند. آن وقت است که پیامدهای این دروغ گویی به سادگی قابل ارزیابی نیست. به گفته آقای لگنهاوزن: به دنبال افشای فریبهای اعمال شده توسط نیکسون، رئیس جمهور آمریکا، طبق نظرسنجی ها، 69 درصد مردم آمریکا معتقد بودند که رهبران سیاسی مداوما به آنها دروغ گفته اند. عمدتا بی علاقگی مردم آمریکا نسبت به مسائل سیاسی، معلول عدم اعتماد آنها به مقامات دولتی است.(650) از این رو امروزه، تقریبا هیچ کس به صراحت از این آموزه حمایت نمی کند و می کوشد از تندی آن بکاهد و آن را تعدیل نماید(651) و تا حدی اخلاقی بودن سیاست را بپذیرد.