فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

مرگ اندیشی

در تعالیم دینی ما، مرگ هم زاد و هم نفس آدمی است. هر دمی که فرو می بریم گرچه با آن زندگی خود را تأمین می کنیم، در عین حال با آن گامی به سوی مرگ برمی داریم.(536)
مرگ و زندگی هر دو آفریده خداوند هستند و ابزاری برای آزمون کردار آدمی.(537)
انسان، طبیعتا برتری طلب، جاودانگی خواه و خودکامه است و اگر سه چیز در زندگی او نبود، هیچ چیز او را رام نمی ساخت: بیماری، فقر و مرگ.(538) انسان محدود و تخته بند مرگ است. آغازش نطفه ای بی مقدار و فرجامش مرداری بوی ناک است.(539)
اگر کسی خود را دوست خدا و نزدیک به او می شمارد، باید تمنای مرگ کند.(540) مرگ، واقعی ترین واقعیت هاست؛ گرچه بیش ترین تردیدها را درباره آن داریم و هیچ کس در حقیقتی همچون مرگ تردید نمی کند.(541) همین تردید در مرگ است که عامل استکبار و از خدا دور شدن می باشد. تنها راه درمان سرکشی آدمی آن است که همواره بداند خواهد مرد و این واقعیت را باور کند که انک میت و انهم میتون.(542) اگر انسان به یاد مرگ باشد، از بسیاری و بلکه همه بدکاری ها باز خواهد ایستاد، از این رو به یاد مرگ بودن در نظام دینی ما ارزشی والا و نشانه ایمان و خداباوری انسان است.
احادیث بسیاری، علت مرگ هراسی انسان را بدکاری او می دانند و راه پیروزی بر این هراس را درست کاری معرفی می کنند. از امام حسن علیه السلام می پرسند که چرا ما مرگ را خوش نمی داریم و ایشان پاسخ می دهد که چون دنیاتان را آبادان و آخرت خود را ویران کرده اید؛ در نتیجه رفتن از آبادی به ویرانه را ناخوش می دارید.(543)
امام خمینی حدیثی با همین مضمون از ابوذر، صحابی بزرگ رسول خدا، نقل می کنند و به شرح آن می پردازند. ایشان ریشه ترس از مرگ را ضعف ایمان دانسته در این مورد می گوید: این همه بدبختی های ما برای نقص ایمان و عدم اطمینان است. اگر آن طوری که به زندگانی دنیا و عیش آن اطمینان داریم و مومن به حیات و بقای این عالم هستیم، به قدر عشر آن به عالم آخرت و حیات جاویدان ابدی ایمان داشتیم، بیش تر دل ما متعلق به آن بود و علاقه مند به آن بودیم و قدری در صدد اصلاح راه آن و تعمیر آن برمی آمدیم، ولی افسوس که سرچشمه ایمان ما آب ندارد و بنیان یقین ما بر آب است. ناچار خوف ما از مرگ، از فنا و زوال است و علاج قطعی منحصر آن، وارد کردن ایمان است در قلب و ذکر نافع، و علم و عمل صالح.(544)
ایشان در جای دیگری، از این مرحله بالاتر رفته ترس از مرگ را نشانه بی ایمانی می دانند و تأکید می کنند: اگر ما از مرگ بترسیم، معنایش این است که ماوراء الطبیعه را قبول نداریم.(545) از این رو در احادیث بسیاری بر اهمیت ذکر موت تأکید شده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بهترین عبادت، والاترین تفکر و برترین زهد را به یاد مرگ بودن می شمارد و می گوید: هر که از یاد مرگ گران بار باشد، قبر خود را باغی از باغ های بهشت خواهد یافت.(546) هم چنین ایشان می فرماید که هر که شبانه روز بیست بار یاد مرگ باشد، همراه شهیدان جنگ احد برانگیخته خواهد شد.(547) اساسا: یکی از تعلیمات گوهری و اساسی دینی، یاد کردن از مرگ است.(548)
فواید مرگ اندیشی بسیار است، از جمله آن که شهوت ها را می میراند؛(549)
ریشه های غفلت را می خشکاند؛ طبع آدمی را نرم می کند و دل او را به یاد وعده های خدا استوار می سازد.(550) هرگاه خنده - که نشانه غفلت است - بر آدمی غلبه کرد، باید ویران گر لذت ها را به یاد آورند و چون از معصوم می پرسند که ویران گر لذت ها چیست، می گوید: مرگ.(551)
مرگ حقیقتی است، اما نه تلخ. مرگ، همان ادامه زندگی آدمی می باشد. مرگ آینه شخصیت آدمی و هم رنگ اوست.
مرگ هر کس ای پسر هم رنگ اوست - پیش دشمن، دشمن و بر دوست دوست
پیش ترک آیینه را خوش رنگی است - پیش زنگی آینه هم زنگی است
آن که می ترسی ز مرگ اندر فرار - آن ز خود ترسانی ای جان! هوش دار
روی زشت توست، نه رخسار مرگ - جان تو همچون درخت و مرگ برگ(552)
مختصر آن که یاد مرگ، فرعون منشی انسان را سرکوب می کند و از این حیث مشابه یاد خداوند است؛ روحیه فزون طلبی را در انسان از میان بر می دارد و زمینه ساز حیات معنوی انسانی می شود؛ به زندگی معنای دیگری می دهد و مانع ابتذال و روزمرگی می شود و موجب تعادل همه ساحت های زیستی انسانی می گردد.(553) از همه این ها گذشته، ذکر موت از فراموش کردن حقیقت میرایی انسان جلوگیری می کند و از بدفرجامی پیش گیری می نماید. در این مورد امام خمینی داستانی نقل می کند که بسیار تکان دهنده است. ایشان از یکی از علمای قزوین نقل می کنند ما رفتیم عیادت یک آدم که نزدیکی های فوتش بود. این آدم گفت: آن ظلمی را - نعوذ بالله - آن ظلمی را که خدا به من کرده است، به هیچ کس نکرده. من این بچه هایم را چطور تربیت کردم، چطور می خواهد حالا مرا ببرد!(554) این عکس العمل و دشمنی حتی با خدا، نتیجه آن است که چنین شخصی شاید در زندگی خود کم تر به مرگ می اندیشید. این همه تأکید درباره به یاد مرگ بودن نیز، برای این است که کسی این گونه شور بخت و بدفرجام نشود.
از منظر دینی اگر به مسئله مرگ بنگریم، می بینیم که زندگی، خود جلوه و جنبه ای از مرگ است و بدون آن، اساسا زندگی خود مرگی است بی پایان. کسانی بی خبر از اهمیت این امر، از پیامبرشان خواستند تا از خدا بخواهد مرگ را از ایشان برگیرد. این خواسته برآورده گشت، اما نتیجه آن چنان تلخ بود که همان کسان مجددا برقراری قانون حیات بخش موت را خواستار شدند.(555)
مرگ، همچون خوابی است که آدمی را درمی یابد(556) و برای مومن، چون بوی عطری مشامش را می نوازد یا مانند حمام آب گرمی است برای کسی که مدت ها تن نشسته و چرکین است. اگر از مرگ می ترسیم، در حقیقت از اعمال خویش بیم ناکیم و راه غلبه بر آن، اصلاح اعمالمان می باشد، نه آن که مرگ را انکار کنیم.
همه تأکیدات پیشوایان دین بر به یاد مرگ بودن است و شاید هزاران حدیث در این باب موجود باشد. این روایات مرگ را تفسیر، ضرورتش را تبیین و انواع آن را تقریر می کنند و راه مواجهه با آن را نشان می دهند،(557) اما هیچ حدیثی نداریم که آن را انکار کند و یا انکار آن را تجویز نماید. اگر معصومان علیهم السلام به عیادت بیماری می رفتند که از مردن خود بیم ناک بود، به جای انکار واقعیت مرگ و تشویق بیمار به زندگی و گفتن دروغ های مصلحت آمیز، می کوشیدند حقیقت مرگ را برای او بیان کنند و او را آماده پذیرفتن این واقعیت نمایند؛ برای مثال امام حسن عسکری علیه السلام به عیادت بیماری از یاران خود رفت که از مرگ هراسان بود و می گریست. حضرت سبب گریستن او را نشناختن حقیقت مرگ دانست و از طریق تمثیل به او نشان داد که مردن همچون شست و شوی بدن چرکین با آب حمام است.(558) بدین ترتیب مومن نه تنها از مرگ نمی هراسد، که آن را با آغوش باز می پذیرد و روح خود را در چشمه آن می شوید و خندان از آن استقبال می کند. به گفته اقبال:
سحرها در گریبان شب اوست - دو گیتی را فروغ از کوکب اوست
نشان مرد حق دیگر چه گویم - چو مرگ آید تبسم بر لب اوست(559)
کتاب های اخلاقی ما نیز از مرگ و مرگ اندیشی بحث ها کرده اند و غزالی نیز احیاء علوم الدین خود را با بحث ذکرالموت به پایان می برد و در آن سفارش می کند که مسلمان باید همواره به یاد مرگ باشد.(560)
نه تنها پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و معصومان علیهم السلام از مرگ خویش باخبر می شدند و خود به دیگران می گفته اند که عزم رحیل کرده اند، بلکه هر کس در وادی حقیقت گام می زده و خود را تسلیم احکام دین می کرده است نیز، به این مرحله نزدیک می شده و پیش از مردن، پیک اجل به او اشارتی می کرده است تا خود را آماده سازد. جلال الدین محمد بلخی در بیماری منجر به مرگ خود، غزلی سرود که در آن به این حقیقت اشاره می کند. در شبی از شبهای پایانی زندگی اش خطاب به پرستار خود می گوید:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن - ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
... در خواب دوش، پیری در کوی عشق دیدم - با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن(561)

چرا از گفتن حقیقت می هراسیم؟

دلایل موافقان دروغ گویی را خواندیم. حال جای این پرسش است که آیا واقعا به همین دلایل به بیماران پایانی دروغ می گوییم یا آن که دلیل دیگری در میان است و این دلیل ها پوشش آن به شمار می روند؟ تأمل بیش تر و مشاهدات خانم الیزابت کوبلر راس، نکته دیگری را آشکار می سازد. حقیقت این است که ما به بیماران از آن رو دروغ می گوییم، که خود از مرگ می هراسیم. اگر ما مسئله مرگ را برای خود حل کرده باشیم، از گفتن آن به دیگران وحشت نمی کنیم. به گفته خانم راس: امروزه از روبه رو شدن با مرگ می گریزیم که به نظر من دلائل های بسیاری دارد. نخست و از همه مهم تر آن که در جهان معاصر، مردن از نظری هول انگیزتر از گذشته است. به بیان دیگر انسان در حال احتضار تنهاتر است. مردن بیش تر ماشین وار شده و چهره انسانی خود را از دست داده است.(562) این هول ناکی، ریشه در نگاه جهان معاصر به مسئله مرگ دارد: عکس العمل جهان معاصر تحقیر یا حذف مرگ است: تا می توانیم مرگ را از خاطر ببریم؛ تنها به زندگی این دنیا فکر کنیم؛ گورستان ها را از شهرها دور کنیم؛ مرده ها را فراموش نماییم؛ برای فرزندانمان از مرگ نگوییم و ننویسیم (و) سر خود را به انواع وسایل تخدیر کننده گرم کنیم تا درباره زندگی و پایانش نیندیشیم.(563)
نتیجه این رویکرد آن است که بسیاری از دانشجویانی که قرار بود همراه با خانم راس با بیماران روبه مرگ مصاحبه کنند، طاقت شنیدن گفته های آنان را نیاوردند و پیش از پایان اولین جلسه، محل مصاحبه را ترک کردند.(564) این مشکل دامن گیر پزشکان معالج نیز می شود. پاره ای از آنان که از تأمل درباره مرگ وحشت دارند و از این رو از گفتن آن به بیمار خود می هراسند، به دنبال کسی می گردند تا این وظیفه را به عهده بگیرد، لذا: کشیش بیمارستان یا کشیش های دیگر را خبر می کنند و از آن ها می خواهند با بیمار حرف بزنند و بعد از آن که این وظیفه شاق را به دوش دیگری گذاشتند، نفس راحتی می کشند، که به هر حال بهتر از هیچ است. از سوی دیگر بعضی از پزشکان ممکن است چنان نگران این مسئله باشند که دستور اکید بدهند هیچ کس - نه کادر درمانی و نه کشیش بیمارستان - حق ندارد به بیمار حرفی بزند. شدت و ضعف این دستورها بیش از آن که خود پزشک بداند، بیان گر اضطراب شخص پزشک است.(565)
خانم راس آن گاه نتیجه می گیرد: من با بیماران زیادی در این زمینه حرف زده ام و به تجربه فهمیده ام و مطمئن ام پزشکانی که خود نیاز به انکار و نادیده گرفتن حقیقت دارند، بیماران آن ها نیز چنین اند و پزشکانی که ابایی ندارند درباره بیماری های پایانی حرف بزنند، بیماران آن ها نیز بهتر می توانند با حقیقت روبه رو شوند و آن را بپذیرند.(566)
این مسئله به پزشکان معالج اختصاص ندارد، بلکه اطرافیان بیمار نیز مشمول همین حکم هستند. بدین ترتیب می توان ادعا کرد که آن دلایل پیش گفته، در حقیقت سرپوشی است بر این حقیقت که چون ما خود از اندیشیدن به مرگ می هراسیم، آن را فرافکنی کرده مدعی می شویم که بیماران تحمل شنیدن حقیقت را ندارند. در این جا نه پای مصلحت بیمار در میان است و نه کمک به او، بلکه مسئله هراس ما اطرافیان سالم اوست.
خانم کوبلر راس با درکی که از حقیقت مرگ به دست آورده بود، طی سخن رانی هایی که برای اقشار گوناگون برگزار می کرد، می کوشید آن را ملموس و پذیرفتنی سازد. وی طی یکی از این سخن رانی ها چنین می گوید: امیدوارم برای آن چه درباره مرگ می گویم، مرا پیام آور مرگ و مردن خطاب نکنید و روزی از روزهای پنجاه سال آینده از من به عنوان بانوی زندگی یاد کنید و به خاطر داشته باشید: آن کس که درست زندگی کرده است از مرگ نمی هراسد. اگر درست زندگی کرده باشید، مرگ پرشکوه ترین مسرت در انتظار شماست و شما، هرگز با هراس پذیرایش نخواهید بود. اگر تمام توان خود را در شکوفا کردن پندار، کردار و گفتار خود به کار گیرید، فردا هرگز نگران مرگ نخواهید بود و سعادت لحظه بدرود زندگی برای شما، سعادتی غیر قابل باور است.(567)

جمع بندی

بدین ترتیب در فرهنگ دینی ما، جایی برای انکار مرگ و ندیده گرفتن آن وجود ندارد، بلکه همه سخن آن است که آن را نیک بفهمیم، دریابیم، بپذیریم و حتی به استقبال آن برویم.(568) در چنین نظام اعتقادی آیا باز هم به بیمار دم مرگ، باید دروغ گفت و آن را مصلحت آمیز دانست؟
اگر هم در دستگاه فکری که مرگ را عدم می شناسد چنین دروغی مصلحت آمیز باشد، شاید مفسده انگیزترین دروغ در نظام اخلاق اسلامی چنین دروغی باشد. گفتن حقیقت به بیمار، به او کمک می کند تا او گذشته و حال خود را مجددا ارزیابی کند و ببیند که آیا راه درستی را تا کنون پیموده است؛ چرا که مرگ، خود واعظی نیرومند است و آدمی را به خطاهای گذشته اش متوجه می کند؛ پس بگذاریم تا بیمار با دریافتن حقیقت، چشمان بصیرتش گشوده شود و خود و زندگی اش را بسنجد و طرحی نو برای بقیه زندگی اش بریزد.
مشاهدات و مطالعات خانم کوبلر راس - که مفصل ترین تحقیق میدانی در نوع خود است - نشان می دهد که گفتن حقیقت نه تنها به زیان بیمار نیست، بلکه به سود او می باشد. وی از مطالعات خود به این نتیجه می رسد که مسئله گفتن یا نگفتن حقیقت، باید به چگونه گفتن حقیقت تبدیل شود: به اعتقاد من در این موقع نباید از خود بپرسیم: به بیمار بگویم یا نه؟ این پرسش را باید به نحو دیگری مطرح کنیم، که این خبر را چگونه با بیمارم در میان بگذارم؟(569) در نتیجه ما در برابر چند گونه دلیل قرار داریم:
1. نصوصی که صریحا دروغ گفتن را در هر موردی منع می کند؛
2. نصوصی که دروغ گفتن به آن که سخن ما را راست می پندارد، خیانت بزرگی می شمارد؛
3. نصوصی که ما را همواره متوجه مرگ می کند و ما را به استقبال آن فرا می خواند.
از سوی دیگر ادعا می شود که دروغ به بیماران رو به مرگ، مجاز و اخلاقی است، چون آنان خواهان حقیقت نیستند و دیگر آن که دانستن حقیقت به سود آنان نمی باشد، اما این دلایل کافی به نظر نرسید؛ در نتیجه دروغ گفتن به بیماران درمان ناپذیر، هیچ توجیه اخلاقی ندارد و در نتیجه مجاز نیست.
از این سخن نباید نتیجه گرفت که به همه بیماران و در هر شرایطی باید حقیقت را گفت، بلکه مقصود آن است که اصل بر راست گویی به بیماران است؛ مگر آن که مورد خاصی استثنا باشد و آن هم از مقوله ضرورت خواهد بود و دیگر در ذیل عنوان دروغ به بیماران نخواهد گنجید. اگر هم جایی یک پزشک ناگزیر شد که به بیمار خاصی دروغ مصلحت آمیز بگوید، نمی تواند ادعا کند که چون بیمار بود به او دروغ گفتم. به عبارت دیگر نمی توان این کلی را برای تطبیق بر مصادیق گوناگون به کار گرفت، بلکه آن پزشک حداکثر می تواند ادعا کند که این شخص خاص توانایی، ظرفیت و... نداشت و یا اساسا به دلایل دیگری لازم بود به او دروغ بگویم.
سخن کوتاه، دروغ به بیماران دم مرگ، اخلاقی نیست و در نتیجه مجاز به شمار نمی رود.
از این سخن نباید نتیجه گرفت که پزشک، باید بدون تمهید مقدمات و با بستن همه روزنه های امید، خبر مرگ قریب الوقوع بیمار را به او دهد. برعکس، او باید با استفاده از بستری مناسب و تأکید بر این که هرگز همه روزنه ها بسته نمی شود و تذکر این حقیقت که مرگ و زندگی همگان در دست خداوند است، او را برای پذیرش وضع خویش آماده سازد و در عین حال به او بگوید که شواهد چنین نشان می دهد که در چنان وضعیتی هستی؛ در عین حال تأکید کند که این برداشت و استنباط حرفه ای اوست و منطقا احتمال خطا در آن می رود.