فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

مراحل رویارویی با مرگ

پدیده انکار - که بسیار رایج است - گرچه به نظر غیر منطقی می رسد، عکس العمل طبیعی انسان در برابر حوادث ناخوشایندی است که او را شوکه می کند. این عکس العمل، سپری است دفاعی و موقت تا انسان بتواند دیگر قوای خود را برای مواجهه با مشکل بسیج سازد.(515) خانم الیزابت کوبلر راس، روان پزشک سوئیسی، نشان داده است که انسان ها در برخورد با واقعیت های تلخ زندگی، پنج مرحله را به ترتیب از سر می گذرانند:
1. انکار؛ 2. خشم؛ 3. چانه زنی؛ 4. اندوه؛ 5. پذیرش.(516)
ای مراحل را در همه حوادث هولناک زندگی می توان با دقت دید. بدین ترتیب معمولا هر کس با مشکلی ناخوشایند رو به رو می شود، این مراحل را از انکار آن مشکل تا پذیرفتنش از سر می گذراند. حال وضع بیماری را که خبر هولناک بیماری خود را از دهان پزشک خویش می شنود، براساس این الگوی تحلیلی بررسی می کنیم:
1. انکار: بیمار مفروض به شدت از قبول این خبر تن می زند و سرسختانه مدعی می شود که حتما نتیجه آزمایش دقیق نبوده و یا اساسا متعلق به شخص دیگری است و قرار نبوده که او سرطان بگیرد و...
2. خشم: پس از آن که دید هیچ یک از این احتمالات درست نیست و احیانا آزمایش های تازه، نتیجه آزمایش قبلی را تأیید کرد، بیمار خشمگین می شود؛ به زمین و زمان می تازد؛ برگه آزمایش را پاره می کند؛ ظرف های غذا را پرت می کند و...
3. چانه زنی: اما کمی که از خشم او کاسته شد. مجددا به ارزیابی موقعیت خود می پردازد، اما این بار نه با انکار یا خشم، بلکه می کوشد یک بار دیگر احتمالات مختلف را بررسی کند: شاید این بیماری بدخیم نباشد؛ ممکن است در فلان شهر فلان دکتر گیاهی چنین و چنان کند؛ شاید تا دو سه ماه دیگر، کشفیات جدید پزشکی راه درمان این بیماری را نشان دهد و...
4. اندوه: پس از آن که واقع بینانه تر آن احتمالات را مرور کرد، در می یابد که نباید چندان بدان ها امید ببندد. همه این احتمالات را پزشک او نیز می داند و از تازه ترین کشفیات و روند کشفیات احتمالی آینده نیز، باخبر است. هم کاران خود را هم بهتر می شناسد، با ماهیت بدخیم این بیماری نیز آشناست و... این جاست که بیمار مورد نظر با مشاهده این واقعیات خشک و سرد، اندوهگین و افسرده می شود؛ دیگر از خوردن غذا دست می کشد؛ حتی ممکن است درمان را ادامه ندهد؛ به اطراف خود بی تفاوت می شود؛ گوشه ای می نشیند و به دیوار یا چشم انداز مقابل خود خیره می شود و در خود فرو می رود.
5. پذیرش: این مرحله نیز چندان نمی پاید و نیازهای زیستی بیمار، او را به جست و جوی آب و غذا و درمان بر می انگیزد. حال که قرار است برویم، بگذار این چند روز یا چند ماه را با آرامش بگذرانیم، نه خود را بیازاریم و نه مایه ناراحتی اطرافیان شویم. ببینیم که در این فرصت کدام کار بهتر است و چه کار زمین مانده ای داریم.
از این جا پذیرش واقعیت آغاز می شود و بیمار موقعیت خود را درک می کند و می کوشد در چارچوب موقعیت جدید، آن چه را شدنی است انجام دهد و در نتیجه با پزشک خود، راه هم کاری را پیش گیرد. این مرحله چنان برای اطرافیان باور نکردنی است که فکر می کنند معجزه ای رخ داده که آن بیمار خشمگین دو روز پیش و افسرده دیروز، امروز چنین آرام و منطقی است.
لئو تولستوی، متفکر و فیلسوف روسی، که عمیقا به مفاهیمی چون جنگ و صلح، و زندگی و مرگ می اندیشید و نتیجه تأملات خود را در قالب رمان عرضه می کرد، داستانی درباره افراد در آستانه مرگ دارد که فوق العاده قوی و تکان دهنده است. این داستان مرگ ایوان ایلیچ نام دارد و قهرمان آن به همین نام است. به روایت تولستوی: زندگی ایلیچ، بسیار ساده و بسیار معمولی و بنابراین بسیار وحشت ناک بود. او که از اعضای دادگاه عالی قضایی بود، در چهل و پنج سالگی درگذشت.(517) این ایوان ایلیچ در اوج کام یابی است و زندگی مرفه و خانواده ای بسامان دارد، اما اندکی بعد ورق بر می گردد و او به تدریج در پهلوی چپش دردی روز افزون احساس می کند. کار به پزشک می کشد و او به گونه ای مبهم در می یابد که مردنی است.
اگر این داستان را به دقت بخوانیم، می بینیم که چگونه ایوان این مراحل پنج گانه را از سر می گذراند؛ از انکار واقعیت تا قبول آن. مرحله انکار برای او بسیار دردناک و طولانی است: ایوان ایلیچ مرگ را جلو چشمان خود می دید و پیوسته در حالت نومیدی به سر می برد. در اعماق وجودش آگاه بود که در شرف مردن است، اما نه تنها با اندیشه مرگ خو نمی گرفت، بلکه نه می خواست و نه می توانست آن را درک کند. در منطق کایزه وتر، در بخش قیاس، آموخته بود که کایوس انسان است، انسان فانی است؛ پس کایوس فانی است. و این قیاس را در مورد کایوس صادق می دانست، نه درباره خود. این که کایوس - یعنی انسانی با مفهوم مجرد - فانی باشد کاملا درست بود، اما او که کایوس نبود، بلکه موجودی بود به کلی متفاوت با دیگران... با خود گفت: من و دوستانم همه احساس می کردیم که موقعیت ما به کلی با موقعیت کایوس متفاوت است، اما او این جاست! نه، نیست، اما این جاست. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ آدم چطور می تواند درک کند؟ درک نمی کرد و کوشید این اندیشه دروغین، نادرست و زیان بار را از سر بیرون کند و به جایش افکار درست و سالمی بگنجاند، اما آن اندیشه و نه تنها آن اندیشه، بلکه واقعیت می آمد و رو در روی او قرار می گرفت.(518)
سرانجام این مرحله و مرحله خشم به پایان رسید و مرحله چانه زنی و اندوه این گونه فرا رسید: پاهایش را از روی شانه های گراسیم برداشت، به پهلو غلتید و دلش بر حال خود سوخت. فقط درنگ کرد تا گراسیم به اتاق کناری رفت، آن وقت دیگر نتوانست خود را نگه دارد و مثل بچه ای های های گریست بر درماندگی خود، بر تنهایی دهشت ناک خود، بر ستم آدم ها، بر ستم لاهوت و بر عدم وجود لاهوت اشک ریخت: چرا این کار را کرده ای؟ چرا مرا به این جا آورده ای؟ چرا، چرا مرا تا این حد شکنجه می دهی؟ در انتظار پاسخ نبود، با این همه چون پاسخی وجود نداشت و احتمال آن هم نمی رفت، اشک می ریخت. درد دوباره شدت پیدا کرد، اما نه از جای خود تکان خورد و نه کسی را صدا زد. با خود گفت: ادامه بده، مرا بزن! اما برای چه؟ مگر در حق تو چه کرده ام؟ برای چه؟(519)
پس از چند هفته درد و رنج جسمی و روحی، ایوان تن به واقعیت می دهد و مرگ را آسان تر از آن چه می پنداشت می یابد و در بستر مرگ، حقیقت بر او آشکار می شود: و ناگهان برای او روشن شد که آن چه او را در تنگنا قرار داده بود و رها نمی کرد، از دو طرف، از ده طرف، از همه طرف دور می شود. دلش به حال آن ها می سوخت. باید کاری می کرد که آن ها زجر نکشند و خود را از این رنج ها می رهاند. اندیشید: چقدر راحتم! چه حال خوبی دارم! و از خود پرسید: درد کجاست؟ چه بر سرش آمد؟ درد کجایی؟ درد را جست و جو کرد... به جست و جوی ترس همیشگی و گذشته خود از مرگ بر آمد و اثری از آن نیافت. کجاست؟ ترسی در میان نبود، چون از مرگ خبری نبود. به جای مرگ روشنایی بود. ناگهان به صدای بلند گفت: پس همین بود! چه سعادتی! در نظر او این همه در یک لحظه انجام گرفت، اما مفهوم آن پایدار ماند.(520)
پس آن دلیل اول که می گفت، بیماران حاضر نیستند حقیقت را بپذیرند و اگر هم بشنوند، آن را به شدت انکار خواهند کرد - به فرض صحت - یک مرحله از پنج مرحله ای است که بیمار از سر می گذراند. دلیل دوم نیز کافی نبود و دیدیم که طبیعتا بیمار این چند مرحله را پشت سر می گذارد، البته مدت توقف بیماران در هر یک از این مراحل، متفاوت است و به دیدگاه فکری و اعتقادی یا تربیت - فرهنگی آنان بستگی دارد. این جاست که پزشک و اطرافیان وظیفه دارند به بیمار کمک کنند تا هرچه سریع تر این مراحل را بپیماید و به مرحله پذیرش واقعیت و باور کردن آن برسد و چون بیمار به این مرحله رسید، دیگر خطر خودکشی و بی تفاوتی و دست از مبارزه شستن و... از بین می رود و بیمار هم کاری صمیمانه ای را با پزشک برای غلبه بر بیماری آغاز خواهد کرد. به گفته خانم کوبلر راس: از جمع دویست بیمار مبتلا به بیماری پایانی که با آن ها مصاحبه کردیم، تنها به سه مورد برخوردیم که تلاش می کردند نزدیک شدن مرگ را تا به آخر انکار کنند.(521) یعنی حدود یک و نیم درصد بیماران تا آخر از پذیرش حقیقت تن می زنند، اما دیگر بیماران پس از انکار اولیه، با واقعیت کنار می آیند و راه هم کاری با پزشک معالج خود را می پویند.
از این گذشته شیوه انکار - که تقریبا میان همه بیماران پایانی شیوع دارد - خود جزئی از روند پذیرش حقیقت است و نمی توان آن را در کل نپذیرفت و ندیده گرفت. این عکس العمل، عمل کردی طبیعی دارد و به فرد کمک می کند تا به تدریج با واقعیت کنار بیاید و ضربه واقعیت ناگهانی، او را در هم نشکند. به گفته خانم راس: این انکار، بعد از شنیدن خبر غیر منتظره و تکان دهنده بیماری، حکم ضربه گیر را دارد و به بیمار امکان می دهد خود را جمع و جور کند تا به مرور زمان بتواند روش های دفاعی متعادل تری پیدا کند.(522)
سخن کوتاه، به استناد این دو دلیل نمی توان دروغ گفتن به بیماران درمان ناپذیر را مجاز دانست، علاوه بر این مجاز دانستن دروغ در این حالت، اشکالاتی از این دست را پدید می آورد:
یک: رابطه بیمار با پزشک، همچون رابطه موکل با وکیل خویش یا کار فرما با کارگزار خود است. بیمار در زمینه ای که خود چیزی نمی داند، نزد متخصصی می رود که در آن زمینه بسیار چیزها می داند و از او می خواهد در زمینه تخصصی خویش آن چه را می داند، در اختیارش بگذارد. پزشک نیز این توافق یا قرارداد را می پذیرد، از این رو اگر در گفتن آن چه به دست آورده خودداری کند، از این اعتماد سوء استفاده کرده است و آن قرارداد نامکتوب را ندیده گرفته است. از این نظر فرقی نمی کند که پزشک اطلاعاتی را از بیمار خود پنهان کند یا وکیلی آگاهی های لازم را از موکل خود مخفی نماید و یا بنایی اطلاعات ضروری را به صاحب ساختمان ندهد. این ها از مصادیق مسلم خیانت به اعتماد طرف مقابل است.
ممکن است ادعا شود که رابطه بیمار و پزشک، فراتر از رابطه صرف دو طرف قرار داد است و بیمار به هنگام مراجعه و به طور ضمنی می پذیرد که اطلاعاتی ناخوشایند از او پنهان داشته شود، از این رو پنهان کردن حقیقت در این حالت، اخلاقی است؛ حتی ممکن است بیمار صریحا به پزشک خود بگوید که اگر وضعیت جسمانی من ناخوشایند بود، از گفتن آن به من خودداری کن. بدین ترتیب پزشک مجاز است حقایق را کتمان کند و دروغ بگوید.
پذیرفتن این ادعا و فرض دشوار است. پیش تر گفتیم که اکثر بیماران هنگام مراجعه به پزشک، واقعا خواهان شنیدن حقیقت هستند و تنها اقلیتی در حد یک چهارم آن ها - و حتی کم تر از آن - ممکن است نخواهند حقیقت را بدانند. وانگهی، در فرض فوق اگر چنین توافق نامعقولی هم صورت بگیرد، در آن حال اگر پزشک پس از معاینه به بیمار بگوید که حالش کاملا خوب است، آیا بیمار باید این پاسخ را عمل به مفاد قرار داد بداند یا آن که واقعا بپذیرد که حالش خوب است؟ به تعبیر دیگر چنین قراردادی خود را نقض می کند و براساس آن همه معیارهای شناخت و فهم حقیقت در هم می ریزد. این توافق مانند آن است که کسی بگوید: هرچه من امروز بگویم، دروغ است. این گزاره در هر صورت خود را نقض می کند، چرا که اگر مفاد آن را بپذیریم، باید عملا صدق آن را تأیید کنیم و اگر هم کذب آن را بپذیریم، باز از آن صدق به دست می آید. اگر هم پزشک پس از معاینه بیمار به او بگوید که حالش خوب است، در حقیقت مفاد آن چه خواهد بود؟ آیا واقعا حال بیمار مفروض خوب بوده و پزشک واقعیت امر را گزارش می کند با آن که وضع بیمار وخیم است، ولی پزشک به مقتضای قرار داد آن حقیقت را کتمان می کند و صریحا دروغ می گوید؟ تأکید کنم، سخن در اظهارات دروغ است، نه کتمان حقیقت یا سکوت و مانند. مفروض آن است که پزشک یا باید حقیقت را اظهار کند یا دروغ بگوید.
دو: پزشک در صورتی واقعا می تواند به بیمار کمک کند و او را برای درمان پذیری و پذیرش معالجات گوناگون و آزمایش های مختلف آماده سازد، که با بیان حقیقت، از وی برای بهبود خودش یاری بخواهد.
بیماری که، مریضی خود را مسئله ای ساده بداند، به هیچ روی حاضر نیست به درمان طولانی مدت و آزمایش های مختلف تن دهد و به تدریج میان ادعای پزشک مبنی بر این که مشکل او جدی نیست و عمل کرد او تناقض می بیند و به دروغ گویی او پی می برد؛ در نتیجه اعتمادش از پزشک سلب می شود و هم این دروغ کارکرد خود را از دست می دهد.
نتیجه مشاهدات و مصاحبه های خانم کوبلر راس نشان می دهد: همه بیماران یا دست کم اکثر آن ها، بالاخره به نحوی از واقعیت باخبر می شوند. از توجه خاص دیگران، از نحوه رفتار و از نحوه برخورد آن ها با خود، از آهسته حرف زدن ها یا کم شدن دیدارها، از چهره خیس اشک یکی از خویشاوندان یا از لبخند و نگاه گویای یکی از اعضای خانواده که قدرت پنهان کردن احساسات خود را ندارد. از همه این ها بیمار واقعیت بیماری را حس می کند... به هر حال چه خبر بیماری را بی پرده به بیمار بدهند یا نه، بیمار دیر یا زود از وضع خود آگاه می شود و آن گاه اگر پزشک دروغ گفته باشد یا در آن موقعیت خطیری به یاری او نیامده باشد، تا با وخامت بیماری رو به رو شود و تا فرصت باقی است به امور مالی و غیر مالی خود سر و سامانی دهد، احتمالا دیگر به این پزشک اعتماد نخواهد کرد.(523)
سه: هدف از دروغ گویی به بیماران دم مرگ، پنهان نگه داشتن این واقعیت تلخ از آنان است، اما دریغ که چنین فریبی غالبا موثر نیست. همان طور که گذشت، بیمار به زودی حقیقت را در می یابد و این دروغ خاصیت خود را از دست می دهد. از آن بالاتر، بیمار معمولا از این که او را این گونه فریب می دهند، به شدت می رنجد و از این اطرافیان فریب کار خود دل زده می شود و دردی بر دردهایش افزوده می گردد.
این حقیقت را علاوه بر خانم کوبلر راس، تولستوی با مهارت خارق العاده ای این گونه وصف کرده است: آن چه ایوان ایلیچ را بیش از هر چیزی ناراحت می کرد، فریب و دروغی بود که همه - به هر دلیلی - خود را در پس آن پنهان کرده بودند، حاکی از آن که صرفا بیمار است و نمی میرد و اگر آرام بگیرد و آن چه را دکترها می گویند انجام دهد، حالش رو به راه خواهد شد، اما او به خوبی می دانست که هر کاری انجام بگیرد، هیچ چیزی تغییر نمی کند؛ تنها بر رنج هایش افزوده می شود و سرانجام می میرد. از این دروغ در رنج بود. از این که می دید همه حقیقت را می دانند و خود نیز می داند، اما هیچ کس نمی خواهد بر زبان بیاورد؛ از این که می خواستند درباره موقعیت دهشت ناک او دروغ بگویند و او را ناگزیر کنند که در آن دروغ سهیم باشد، رنج می برد. این دروغ هایی که کار موقرانه و ترس ناک مرگ او را تا حد گفت و گو از پرده های اتاق خود، خاویار غذای خود پایین می آوردند، رنجی جان کاه برای ایوان ایلیچ بود... چیزی نمانده بود بر سر آن ها فریاد بزند: دروغ گویی بس است، شما همه می دانید، من هم می دانم که دارم می میرم؛ پس دست کم دیگر دروغ نگویید!(524)
بدین ترتیب، بیمار نه تنها از دروغی که به او گفته می شود باخبر می گردد، بلکه از این که او را این گونه به بازی گرفته اند و آشکارا فریبش می دهند، سخت خشمگین می شود.
چهار: آگاهی از مرگ قریب الوقوع، غالب افراد را به ارزیابی دوباره زندگی خود وا می دارد. این ضربه چنان کوبنده است که غافل ترین افراد را نیز، از سنگین ترین خواب ها بیدار می کند و آنان را به تجدید نظر در زندگی خود بر می انگیزد. چنان پندار نامیرایی در انسان ریشه دار است که دیدن مرگ هزاران تن نیز او را به اندیشه فرو نمی برد و همواره در نهان خانه دل خود بر این باور است که این دیگرانند که می میرند، نه او.
به گفته مولا علی علیه السلام هیچ یقینی مانند مرگ به شک در آمیخته نیست، چرا که آدمی بارها پیکرهای دیگران را به سوی قبرستان تشییع می کند و به خاک می سپارد، اما هم چنان فریفته بقاست،(525) از این رو چنان در زندگی روزانه خود رفتار می کند که گویی همواره بر جاست. اگر به مسکن علاقه مند باشد، هنگام خانه سازی هرگز به آن به صورت اقامت گاهی موقت نمی نگرد. اگر شیفته سرمایه گذاری شود، برای آن حد نهایی در نظر نمی گیرد. هرچه را به دست آورد، باز به دنبال چیزی است که ندارد. به گفته امام خمینی رحمة الله علیه: میل و آرزوی ما نیز محدود به حدی نیست... و همیشه آن چه ندارد می خواهد.(526)
روایت سعدی از دیدار با بازرگانی حریص، گویای این حقیقت است. این بازرگان با داشتن انواع نعمت های مادی، هم چنان در پی اندوختن زر بود و چون سعدی را یافت: شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش برد. همه شب دیده بر هم نبست از سخنان پریشان گفتن، که فلان انبازم(527) به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان، و این قباله فلان زمین است و فلان مال را به فلان کس ضمین، گاه گفتی: خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است. باز گفتی: نه که دریای مغرب مشوش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش است که اگر کرده شود، بقیت عمر به گوشه ای بنشینم. گفتم: آن کدام سفرست؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم عظیم قیمتی دارد، و از آن جا کاسه چینی به روم آورم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و ازان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم. انصاف، از این مالیخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند. گفت: ای سعدی! تو هم سخنی بگوی از آن ها که دیده ای و شنیده ای. گفتم:
آن شنیدستی که روزی تاجری - در بیابانی بیفتاد از ستور
گفت: چشم تنگ دنیادار را - یا قناعت پر کند یا خاک گور(528)
آری، انسان چنین است که غالبا میرابی خود را فراموش می کند یا چنین می نماید که فراموش کرده است و مردن دیگران، او را چندان متوجه مرگ نمی سازد و یک سره به پیش می تازد، اما آن گاه - که به هر دلیلی - دریابد واقعا در آستانه مرگ قرار دارد و این اوست که می میرد - نه دیگری - وضع دگرگون می شود و گویی از خواب خوش مستی چند ساله ای بیدار شده است. پس از ناباوری ها و انکارهای اولیه، به درنگ در گذشته خود می پردازد و یک بار دیگر - اما این بار از سر دقت و تأمل - به راه رفته خود می نگرد و منتقدانه به ارزیابی عمل کرد خویش می پردازد. همه چیز از این پس رنگ دیگری به خود می گیرد. به کام یابی های گذشته خود از منظر دیگری می نگرد و در می یابد که نقد عمر خود را کودکانه خرج کرده است و به جای به دست آوردن کالاهای ماندگار، پاره ای چند اسباب بازی شکستنی و بی ارزشی به چنگ آورده است. حال به جد از خود می پرسد که آن چه به دست آورده است، واقعا بهای تلاش های او بوده یا آن که کلاهی گشاد به سرش رفته است؟
این اتفاقی است که برای قهرمان داستان تولستوی رخ می دهد. ایوان ایلیچ پس از دریافتن خبر مرگ قریب الوقوع خود، به پست هایی که به دست آورده است می نگرد و همه تلاش ها و کوشش های خود را بی معنا می یابد: تصور می کردم از قله های ترقی بالا می روم؛ حال آن که سقوط می کردم. زندگی به راستی این گونه بود. در نظر مردم از نردبان ترقی بالا می رفتم، اما به همان اندازه زمین زیر پایم خالی می شد و حالا همه چیز تمام شده و تنها مرگ برجاست؛ پس این همه چه معنی می دهد؟ چرا؟ باور نکردنی است که زندگی این همه بی معنی و دردآلود باشد.(529)
این جاست که این تاملات، سوالی جدی را در ذهن شخص پدید می آورد؛ سوالی که دریچه امیدی برای کارهای بعدی است: نکند آن طور که باید زندگی نکرده ام!(530) از این لحظه به بعد این پرسش و اندیشه، دمی شخص را رها نمی کند و حضورش را تحمیل می کند و پاسخی در خور می طلبد. کسانی می کوشند، در صورتی که زندگی گذشته خود را بی معنا می دیده اند، به آن معنایی دهند. این معنا دادن معمولا از راه های مختلفی صورت می گیرد که در مواردی (مانند آن جا که پای انفاق و کمک به دیگران در میان باشد) نزدیکان و بازماندگان را می آزارد و آنان احساس می کنند که فرد دیوانه شده و اموال خود را به آتش می کشد.
نمونه ای از چنین اقدامی برای معنا دادن به زندگی، در فیلم زندگی ساخته آکیرا کوروساوا، فیلم ساز برجسته و فقید ژاپنی، می بینیم. این فیلم که در سال 1952م. ساخته شده، گویی بر آن مهر جاودانگی خورده است و هر بار که از سیمای جمهوری اسلامی پخش می شود، انسان را به تأمل وا می دارد. داستان فیلم بسیار ساده است. مردی به نام شیمورا که کارمند شهرداری است: در می یابد که بر اثر سرطان لاعلاجی در حال مرگ است.(531) این آگاهی او را به اندیشه وا می دارد و چون: پشت سر خود زندگی تلف شده ای را می بیند(532) به تکاپو می افتد و قبل از مرگ به تلافی گذشته تلف شده خود بر می خیزد و آخرین ماه های عمرش را صرف ساختن زمین بازی برای بچه ها، در بخش فقیر نشین می کند.(533) زیباترین صحنه فیلم آن جاست که شیمورا پس از آن که زمین بازی را می سازد در یکی از تاب های آن جا می نشیند و با دریافتن این که با این کار انسان دوستانه اش به زندگی بی معنای خود معنایی داده است، با آرامش و وقاری بی مانند می میرد.
این تنها یک داستان تخیلی نیست، تمثیلی است از هزاران واقعه که در جاهای مختلف ثبت شده. همه این وقایع بر یک حقیقت انگشت می گذارند و آن این است که آگاهی به مرگ قریب الوقوع خود، زندگی افراد را دگرگون می کند و به آن معنای عمیق تری می بخشد و آنان را به جبران گذشته بر می انگیزد.
بدین ترتیب آگاهی از مرگ هر چند در آغاز تلخ باشد، از آن جا که موجب تحول افراد و بازنگری آنان در زندگی شان می شود، مفید و پوشاندن آن زیان بخش است.
پنج: وظیفه پزشک صرفا داوری در باب وضعیت جسمانی بیمار است و در همین حد می تواند صلح و فساد مریضش را تشخیص دهد، اما از این حد که بگذریم، داوری و مصلحت دید وی، فراتر از صلاحیت اوست. یک پزشک - به عنوان پزشک - فقط در مورد سلامت و تندرستی متخصص است و حرف او حجت به شمار می رود، اما در مسائل دیگر چنین نیست. مسئله مرگ نیز از این قرار است. مرگ یک مسئله فلسفی و اعتقادی است و نباید صرفا آن را از منظر پزشکی نگریست. زندگی انسان یک روند است که شامل زایش، رویش، کاهش و ریزش است و هر کس باید در حد خود این مراحل را بشناسد.
خانم کوبلر راس در این مورد می گوید: من معتقدم باید عادت کنیم هر از گاهی بنشینیم و به مرگ و مردن بیندیشیم و امیدوارم این کار را پیش از روبه رو شدن با مرگ خودمان انجام دهیم... از این رو موهبتی است که شنیدن خبر بیماری دیگر را غنیمتی بدانیم و بی توجه به آن که بیمار راهی به جز مرگ ندارد یا به مدت حیات او افزوده می شود، به مرگ و مردن خودمان بیندیشیم.(534) کوشش های خانم راس در جهت روشن گری درباره حقیقت و حقانیت مرگ بی نتیجه نماند و کم کم تحلیل و نگرش او جای خود را در میان محافل پزشکی گشود و تحقیقات او موجب شد تا نگرش رایج در این زمینه تغییر کند. به گفته ام. رابین دیماتئو: به پاس تلاش کوبلر راس، نگرش نسبت به بیماران مشرف به مرگ تغییر بنیادی پیدا کرد و اکنون تقریبا همه پزشکان، حقیقت را درباره وضعیت پزشکی بیمار به طور کامل برای او بازگو می نمایند، هم چنین پیش آگهی احتمالی و بهترین و بدترین حالت مورد انتظار را برای وی بیان می کنند. بسیاری از پزشکان می کوشند تا مطلب را با دل سوزی و حمایت اظهار دارند.(535)
جهل به این مراحل و آینده انسان خطا است. مرگ، واقعیتی اجتناب ناپذیر می باشد و پنهان داشتن آن از بیماران، خیانت به آنان است. نظام های اعتقادی مختلف در باب مرگ دیدگاه هایی به پیروان خود می آموزند و هر کس در متن فرهنگی که می زید و در چارچوب اعتقادی خود به مرگ می نگرد و باید با توجه به آموزه های دینی خود آن را دریابد. چه بسا آیینی توجه به مرگ را ارزش بداند و نترسیدن از آن را به پیروان خود تعلیم دهد، از این رو هیچ پزشکی مجاز نیست که بی توجه به معتقدات افراد، درباره نگفتن مرگ قریب الوقوع آنان تصمیم بگیرد. این جاست که به ارزش دینی دیگری در نظام اخلاق اسلامی می رسیم؛ مرگ اندیشی.

مرگ اندیشی

در تعالیم دینی ما، مرگ هم زاد و هم نفس آدمی است. هر دمی که فرو می بریم گرچه با آن زندگی خود را تأمین می کنیم، در عین حال با آن گامی به سوی مرگ برمی داریم.(536)
مرگ و زندگی هر دو آفریده خداوند هستند و ابزاری برای آزمون کردار آدمی.(537)
انسان، طبیعتا برتری طلب، جاودانگی خواه و خودکامه است و اگر سه چیز در زندگی او نبود، هیچ چیز او را رام نمی ساخت: بیماری، فقر و مرگ.(538) انسان محدود و تخته بند مرگ است. آغازش نطفه ای بی مقدار و فرجامش مرداری بوی ناک است.(539)
اگر کسی خود را دوست خدا و نزدیک به او می شمارد، باید تمنای مرگ کند.(540) مرگ، واقعی ترین واقعیت هاست؛ گرچه بیش ترین تردیدها را درباره آن داریم و هیچ کس در حقیقتی همچون مرگ تردید نمی کند.(541) همین تردید در مرگ است که عامل استکبار و از خدا دور شدن می باشد. تنها راه درمان سرکشی آدمی آن است که همواره بداند خواهد مرد و این واقعیت را باور کند که انک میت و انهم میتون.(542) اگر انسان به یاد مرگ باشد، از بسیاری و بلکه همه بدکاری ها باز خواهد ایستاد، از این رو به یاد مرگ بودن در نظام دینی ما ارزشی والا و نشانه ایمان و خداباوری انسان است.
احادیث بسیاری، علت مرگ هراسی انسان را بدکاری او می دانند و راه پیروزی بر این هراس را درست کاری معرفی می کنند. از امام حسن علیه السلام می پرسند که چرا ما مرگ را خوش نمی داریم و ایشان پاسخ می دهد که چون دنیاتان را آبادان و آخرت خود را ویران کرده اید؛ در نتیجه رفتن از آبادی به ویرانه را ناخوش می دارید.(543)
امام خمینی حدیثی با همین مضمون از ابوذر، صحابی بزرگ رسول خدا، نقل می کنند و به شرح آن می پردازند. ایشان ریشه ترس از مرگ را ضعف ایمان دانسته در این مورد می گوید: این همه بدبختی های ما برای نقص ایمان و عدم اطمینان است. اگر آن طوری که به زندگانی دنیا و عیش آن اطمینان داریم و مومن به حیات و بقای این عالم هستیم، به قدر عشر آن به عالم آخرت و حیات جاویدان ابدی ایمان داشتیم، بیش تر دل ما متعلق به آن بود و علاقه مند به آن بودیم و قدری در صدد اصلاح راه آن و تعمیر آن برمی آمدیم، ولی افسوس که سرچشمه ایمان ما آب ندارد و بنیان یقین ما بر آب است. ناچار خوف ما از مرگ، از فنا و زوال است و علاج قطعی منحصر آن، وارد کردن ایمان است در قلب و ذکر نافع، و علم و عمل صالح.(544)
ایشان در جای دیگری، از این مرحله بالاتر رفته ترس از مرگ را نشانه بی ایمانی می دانند و تأکید می کنند: اگر ما از مرگ بترسیم، معنایش این است که ماوراء الطبیعه را قبول نداریم.(545) از این رو در احادیث بسیاری بر اهمیت ذکر موت تأکید شده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بهترین عبادت، والاترین تفکر و برترین زهد را به یاد مرگ بودن می شمارد و می گوید: هر که از یاد مرگ گران بار باشد، قبر خود را باغی از باغ های بهشت خواهد یافت.(546) هم چنین ایشان می فرماید که هر که شبانه روز بیست بار یاد مرگ باشد، همراه شهیدان جنگ احد برانگیخته خواهد شد.(547) اساسا: یکی از تعلیمات گوهری و اساسی دینی، یاد کردن از مرگ است.(548)
فواید مرگ اندیشی بسیار است، از جمله آن که شهوت ها را می میراند؛(549)
ریشه های غفلت را می خشکاند؛ طبع آدمی را نرم می کند و دل او را به یاد وعده های خدا استوار می سازد.(550) هرگاه خنده - که نشانه غفلت است - بر آدمی غلبه کرد، باید ویران گر لذت ها را به یاد آورند و چون از معصوم می پرسند که ویران گر لذت ها چیست، می گوید: مرگ.(551)
مرگ حقیقتی است، اما نه تلخ. مرگ، همان ادامه زندگی آدمی می باشد. مرگ آینه شخصیت آدمی و هم رنگ اوست.
مرگ هر کس ای پسر هم رنگ اوست - پیش دشمن، دشمن و بر دوست دوست
پیش ترک آیینه را خوش رنگی است - پیش زنگی آینه هم زنگی است
آن که می ترسی ز مرگ اندر فرار - آن ز خود ترسانی ای جان! هوش دار
روی زشت توست، نه رخسار مرگ - جان تو همچون درخت و مرگ برگ(552)
مختصر آن که یاد مرگ، فرعون منشی انسان را سرکوب می کند و از این حیث مشابه یاد خداوند است؛ روحیه فزون طلبی را در انسان از میان بر می دارد و زمینه ساز حیات معنوی انسانی می شود؛ به زندگی معنای دیگری می دهد و مانع ابتذال و روزمرگی می شود و موجب تعادل همه ساحت های زیستی انسانی می گردد.(553) از همه این ها گذشته، ذکر موت از فراموش کردن حقیقت میرایی انسان جلوگیری می کند و از بدفرجامی پیش گیری می نماید. در این مورد امام خمینی داستانی نقل می کند که بسیار تکان دهنده است. ایشان از یکی از علمای قزوین نقل می کنند ما رفتیم عیادت یک آدم که نزدیکی های فوتش بود. این آدم گفت: آن ظلمی را - نعوذ بالله - آن ظلمی را که خدا به من کرده است، به هیچ کس نکرده. من این بچه هایم را چطور تربیت کردم، چطور می خواهد حالا مرا ببرد!(554) این عکس العمل و دشمنی حتی با خدا، نتیجه آن است که چنین شخصی شاید در زندگی خود کم تر به مرگ می اندیشید. این همه تأکید درباره به یاد مرگ بودن نیز، برای این است که کسی این گونه شور بخت و بدفرجام نشود.
از منظر دینی اگر به مسئله مرگ بنگریم، می بینیم که زندگی، خود جلوه و جنبه ای از مرگ است و بدون آن، اساسا زندگی خود مرگی است بی پایان. کسانی بی خبر از اهمیت این امر، از پیامبرشان خواستند تا از خدا بخواهد مرگ را از ایشان برگیرد. این خواسته برآورده گشت، اما نتیجه آن چنان تلخ بود که همان کسان مجددا برقراری قانون حیات بخش موت را خواستار شدند.(555)
مرگ، همچون خوابی است که آدمی را درمی یابد(556) و برای مومن، چون بوی عطری مشامش را می نوازد یا مانند حمام آب گرمی است برای کسی که مدت ها تن نشسته و چرکین است. اگر از مرگ می ترسیم، در حقیقت از اعمال خویش بیم ناکیم و راه غلبه بر آن، اصلاح اعمالمان می باشد، نه آن که مرگ را انکار کنیم.
همه تأکیدات پیشوایان دین بر به یاد مرگ بودن است و شاید هزاران حدیث در این باب موجود باشد. این روایات مرگ را تفسیر، ضرورتش را تبیین و انواع آن را تقریر می کنند و راه مواجهه با آن را نشان می دهند،(557) اما هیچ حدیثی نداریم که آن را انکار کند و یا انکار آن را تجویز نماید. اگر معصومان علیهم السلام به عیادت بیماری می رفتند که از مردن خود بیم ناک بود، به جای انکار واقعیت مرگ و تشویق بیمار به زندگی و گفتن دروغ های مصلحت آمیز، می کوشیدند حقیقت مرگ را برای او بیان کنند و او را آماده پذیرفتن این واقعیت نمایند؛ برای مثال امام حسن عسکری علیه السلام به عیادت بیماری از یاران خود رفت که از مرگ هراسان بود و می گریست. حضرت سبب گریستن او را نشناختن حقیقت مرگ دانست و از طریق تمثیل به او نشان داد که مردن همچون شست و شوی بدن چرکین با آب حمام است.(558) بدین ترتیب مومن نه تنها از مرگ نمی هراسد، که آن را با آغوش باز می پذیرد و روح خود را در چشمه آن می شوید و خندان از آن استقبال می کند. به گفته اقبال:
سحرها در گریبان شب اوست - دو گیتی را فروغ از کوکب اوست
نشان مرد حق دیگر چه گویم - چو مرگ آید تبسم بر لب اوست(559)
کتاب های اخلاقی ما نیز از مرگ و مرگ اندیشی بحث ها کرده اند و غزالی نیز احیاء علوم الدین خود را با بحث ذکرالموت به پایان می برد و در آن سفارش می کند که مسلمان باید همواره به یاد مرگ باشد.(560)
نه تنها پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و معصومان علیهم السلام از مرگ خویش باخبر می شدند و خود به دیگران می گفته اند که عزم رحیل کرده اند، بلکه هر کس در وادی حقیقت گام می زده و خود را تسلیم احکام دین می کرده است نیز، به این مرحله نزدیک می شده و پیش از مردن، پیک اجل به او اشارتی می کرده است تا خود را آماده سازد. جلال الدین محمد بلخی در بیماری منجر به مرگ خود، غزلی سرود که در آن به این حقیقت اشاره می کند. در شبی از شبهای پایانی زندگی اش خطاب به پرستار خود می گوید:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن - ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
... در خواب دوش، پیری در کوی عشق دیدم - با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن(561)

چرا از گفتن حقیقت می هراسیم؟

دلایل موافقان دروغ گویی را خواندیم. حال جای این پرسش است که آیا واقعا به همین دلایل به بیماران پایانی دروغ می گوییم یا آن که دلیل دیگری در میان است و این دلیل ها پوشش آن به شمار می روند؟ تأمل بیش تر و مشاهدات خانم الیزابت کوبلر راس، نکته دیگری را آشکار می سازد. حقیقت این است که ما به بیماران از آن رو دروغ می گوییم، که خود از مرگ می هراسیم. اگر ما مسئله مرگ را برای خود حل کرده باشیم، از گفتن آن به دیگران وحشت نمی کنیم. به گفته خانم راس: امروزه از روبه رو شدن با مرگ می گریزیم که به نظر من دلائل های بسیاری دارد. نخست و از همه مهم تر آن که در جهان معاصر، مردن از نظری هول انگیزتر از گذشته است. به بیان دیگر انسان در حال احتضار تنهاتر است. مردن بیش تر ماشین وار شده و چهره انسانی خود را از دست داده است.(562) این هول ناکی، ریشه در نگاه جهان معاصر به مسئله مرگ دارد: عکس العمل جهان معاصر تحقیر یا حذف مرگ است: تا می توانیم مرگ را از خاطر ببریم؛ تنها به زندگی این دنیا فکر کنیم؛ گورستان ها را از شهرها دور کنیم؛ مرده ها را فراموش نماییم؛ برای فرزندانمان از مرگ نگوییم و ننویسیم (و) سر خود را به انواع وسایل تخدیر کننده گرم کنیم تا درباره زندگی و پایانش نیندیشیم.(563)
نتیجه این رویکرد آن است که بسیاری از دانشجویانی که قرار بود همراه با خانم راس با بیماران روبه مرگ مصاحبه کنند، طاقت شنیدن گفته های آنان را نیاوردند و پیش از پایان اولین جلسه، محل مصاحبه را ترک کردند.(564) این مشکل دامن گیر پزشکان معالج نیز می شود. پاره ای از آنان که از تأمل درباره مرگ وحشت دارند و از این رو از گفتن آن به بیمار خود می هراسند، به دنبال کسی می گردند تا این وظیفه را به عهده بگیرد، لذا: کشیش بیمارستان یا کشیش های دیگر را خبر می کنند و از آن ها می خواهند با بیمار حرف بزنند و بعد از آن که این وظیفه شاق را به دوش دیگری گذاشتند، نفس راحتی می کشند، که به هر حال بهتر از هیچ است. از سوی دیگر بعضی از پزشکان ممکن است چنان نگران این مسئله باشند که دستور اکید بدهند هیچ کس - نه کادر درمانی و نه کشیش بیمارستان - حق ندارد به بیمار حرفی بزند. شدت و ضعف این دستورها بیش از آن که خود پزشک بداند، بیان گر اضطراب شخص پزشک است.(565)
خانم راس آن گاه نتیجه می گیرد: من با بیماران زیادی در این زمینه حرف زده ام و به تجربه فهمیده ام و مطمئن ام پزشکانی که خود نیاز به انکار و نادیده گرفتن حقیقت دارند، بیماران آن ها نیز چنین اند و پزشکانی که ابایی ندارند درباره بیماری های پایانی حرف بزنند، بیماران آن ها نیز بهتر می توانند با حقیقت روبه رو شوند و آن را بپذیرند.(566)
این مسئله به پزشکان معالج اختصاص ندارد، بلکه اطرافیان بیمار نیز مشمول همین حکم هستند. بدین ترتیب می توان ادعا کرد که آن دلایل پیش گفته، در حقیقت سرپوشی است بر این حقیقت که چون ما خود از اندیشیدن به مرگ می هراسیم، آن را فرافکنی کرده مدعی می شویم که بیماران تحمل شنیدن حقیقت را ندارند. در این جا نه پای مصلحت بیمار در میان است و نه کمک به او، بلکه مسئله هراس ما اطرافیان سالم اوست.
خانم کوبلر راس با درکی که از حقیقت مرگ به دست آورده بود، طی سخن رانی هایی که برای اقشار گوناگون برگزار می کرد، می کوشید آن را ملموس و پذیرفتنی سازد. وی طی یکی از این سخن رانی ها چنین می گوید: امیدوارم برای آن چه درباره مرگ می گویم، مرا پیام آور مرگ و مردن خطاب نکنید و روزی از روزهای پنجاه سال آینده از من به عنوان بانوی زندگی یاد کنید و به خاطر داشته باشید: آن کس که درست زندگی کرده است از مرگ نمی هراسد. اگر درست زندگی کرده باشید، مرگ پرشکوه ترین مسرت در انتظار شماست و شما، هرگز با هراس پذیرایش نخواهید بود. اگر تمام توان خود را در شکوفا کردن پندار، کردار و گفتار خود به کار گیرید، فردا هرگز نگران مرگ نخواهید بود و سعادت لحظه بدرود زندگی برای شما، سعادتی غیر قابل باور است.(567)