فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

آیا دروغ گویی به کودکان ضروری است؟

ممکن است کسانی بخواهند از طریق ضرورت، دروغ گویی به کودکان را مجاز بشمارند. همان طور که بعضی اشاره کرده اند، همه موارد استثنای دروغ به ضرورت برمی گردد و هرجا ضروری بود، از باب مردار خواری می توان دروغ گفت. اینان در مسئله دروغ گویی به کودکان نیز همین ضرورت را دیده اند و بر آن هستند که دروغ به کودکان ضروری است.
در این جا دو مسئله را باید از یکدیگر جدا کرد: یکی از آن که گاه ضرورت اقتضا می کند که به کودکی خاص دروغ بگوییم و دیگری آن که دروغ گفتن به کودکان ضروری است. مسئله اول به کودکان اختصاص ندارد و خود یکی از مصادیق ضرورت می باشد، از این رو همان طور که گاه از سر ضرورت به دشمن دروغ می گوییم، ممکن است ناچار باشیم به کودکی دروغ بگوییم؛ بنابراین در این جا با موردی خاص و گذار رویاروی هستیم و نباید برای آن عنوانی خاص چون دروغ به کودکان گشود.
مسئله دوم آن است که دروغ به کودکان یک ضرورت و قاعده و لازمه تربیت کودکان می باشد. مثال های آورده شده و تعیین عنوان خاص، ظاهرا ناظر به این مورد است و کسانی که دروغ به کودکان را مجاز شمرده اند، نه از باب ضرورت بوده است، بلکه آن را یکی از استثناهای دروغ به شمار آورده اند و همان طور که دروغ به زن را مجاز دانسته اند، این را نیز بدان ملحق ساخته اند؛ بنابراین مسئله ضرورت در میان نیست، بلکه مسئله حق دروغ گفتن است، لذا می بینیم که غالبا تصریح کرده اند که کودکان نیز به زنان ملحق می شوند. گویی همان طور که مرد حق دارد به زن خود دروغ بگوید، حق دارد با فرزندان خود نیز چنین رفتار کند و این غیر از مورد ضرورت است. سخن ما نیز ناظر به این مسئله است که چه ضرورتی در دروغ گویی به کودکان - به عنوان کودک - وجود دارد؟

دیدگاه مدافعان دروغ گویی به کودکان

هر چند مدافعان دروغ گویی به کودکان دیدگاه خود را تقریر نکرده و آن را به گونه ای دفاع پذیر مطرح نساخته اند، می کوشیم این دیدگاه را از نگاه آنان تقریر کنیم. طبق این دیدگاه می توان گفت که کودکان تابع احساسات و عواطف زودگذر و غریزه خود هستند. آنان مصلحت خود را نمی شناسند و چه بسا که به زیان خود اقدام کنند. آنان موجوداتی کنجکاو و مسئولیت ناپذیر هستند. از هر چیزی می پرسند و می خواهند از همه چیز سر درآورند؛ حال آن که دانستن و دریافتن همه چیز به صلاح آنان نیست. آنان لذات آنی را بر منافع آتی و خوشی های زودگذر را بر خوشی های پایدار ترجیح می دهند، از این رو حاضرند آینده تحصیلی خود را فدای گردشی چند روزه یا تفریحی چند ساعته کنند. چنان در بند منطق لذت گرایی و پرهیز از درد هستند که به هیچ قیمتی حاضر نیستند حتی برای منافع، یا سلامتی خود، اندکی درد را پذیرا باشند؛ برای مثال اگر به گلو درد چرکی دچار شوند و در معرض رماتیسم قلبی قرار گیرند، باز اگر آنان را به خودشان واگذاریم، حاضر نمی شوند تا با تزریق چند آمپول از این فاجعه پیش گیری کنند. از آن جا که عقل معاش ندارند، اگر درآمد یک ماهه پدر و مادر در اختیارشان قرار گیرد، آن را یک شبه تباه خواهند کرد. آنان موجودات سر به هوا و نظم ناپذیری هستند که باید به ضرب تطمیع و تهدید، مهارشان را در دست گرفت. سخن کوتاه، آنان نیازمند مراقبت و هدایت بیرونی و دائمی هستند و این مسئولیت به عهده پدر و مادر است که در این مسیر پر فراز و نشیب زندگی، آنان را پیش ببرند و برای رویارویی با مشکلات زندگی آماده کنند.
این طبیعت کودکان است و چون پدر و مادر مصلحت آنان را بهتر از خودشان می دانند، این حق را دارند که از شیوه های گوناگون تربیتی و از حربه های مختلف استفاده کنند. یکی از این حربه ها، تنبیه واقعی و دیگری تهدید دروغین است. کودکان کنجکاوانه می خواهند از همه چیز سر در آوردند؛ برای مثال ممکن است کودکی پنج ساله بخواهد از مسائل جنسی آگاه شود و در این باره سئوالاتی کند. بی شک گفتن حقیقت به کودک در این سن خیانت به اوست، چرا که قبل از موعد لازم، اطلاعاتی که نباید او می دانست، به وی داده ایم؛ حال آن که با یک پاسخ گمراه کننده و یک دروغ مصلحتی هم کودک را راضی ساخته ایم و هم خودمان را از بار سئوالات بعدی آزاد کرده ایم. گاه ممکن است کودک از ما سئوالی کند که ظرفیت و توان فهم پاسخ آن را ندارد؛ برای مثال می شنود که یکی از آشنایان به بیماری سرطان دچار شده است. او مصرانه از ما می خواهد که برایش توضیح دهیم سرطان چیست. چون کودک قدرت فهم بیماری سرطان را ندارد و ما هم می خواهیم در جواب یک نکته تربیتی را بگنجانیم، به راحتی با یک دروغ به هر دو هدف خود می رسیم و می گوییم: چون حرف پدرش را گوش نداده، دچار این بیماری چنین و چنان شده است. بدین ترتیب هم دهان کودک را بسته ایم و هم ضرورت حرف شنوی را به او گوشزد کرده ایم.
گاه نیز کودک که باید درس بخواند - مثالی که غزالی و نراقی می زنند - از درس خواندن تن می زند و ترجیح می دهد که به جای درس خواندن، در خانه بی کار بماند. از آن جا که کودک مورد علاقه ماست و ما آینده او را می خواهیم و از سویی واقعا دلمان نمی خواهد او را تنبیه کنیم، کافی است به دروغ او را تهدید کنیم که اگر درس نخوانی، تو را چنین و چنان خواهم کرد؛ در نتیجه کودک هراسان از این تهدیدها، به درس خواندن روی می آورد و با یک دروغ مصلحتی، مشکل درسی و رفتاری او اصلاح می شود.
سخن کوتاه، اگر کسی مسئولیت کودکان را به عهده داشته باشد، اهمیت و لزوم دروغ گویی به آنان را در می یابد و این تلقی بسیار آرمانی است که نباید به کودکان دروغ گفت. دروغ به کودکان برای تربیت و آینده آنان ضروری، و مصلحت در همین دروغ گفتن است و کسی که ادعا می کند هرگز نباید به کودکان دروغ گفت، از روان شناسی کودکان بی خبر است؛ پس دروغ گویی به کودکان لازمه تربیت آنان و در نتیجه مجاز می باشد.

نقد این دیدگاه

این دیدگاه بر چند اصل موضوعی یا پیش فرض استوار است، به این شرح:
1. کودکان موجوداتی غیر عقلانی و تابع احساسات و غرایز خود هستند؛
2. آنان کنجکاو و فضول می باشند؛
3. آن ها موجوداتی نظم ناپذیر و پیرو فلسفه لذات جسمانی هستند؛
4. بچه ها ظرفیت فهم و درک بسیاری از مسائل را ندارند، در عین حال می خواهند از همه چیز آگاه شوند؛
5. کودکان صلاح و فساد و راه و چاه زندگی خود را نمی شناسند و به راهنمایی پدر و مادر نیازمندند؛
6. تربیت و هدایت آنان به عهده پدر و مادر است و لازمه تربیت دروغ گویی مصلحتی می باشد؛ پس دروغ گویی به کودکان مجاز است.
درباره این پیش فرض ها بحثی نمی کنیم. در این باب در کتاب های مربوط به روان شناسی کودک، روان شناسی رشد، فلسفه تعلیم و تربیت، روان شناسی یادگیری و امثال آن بسیار بحث شده و طبیعت کودک و تفاوت یا مشابهت آن با بزرگ سالان کاویده شده است،(496) از این رو به فرض هم که اصول موضوعه فوق را بپذیریم، از آن ها نمی توان لزوم دروغ گویی به کودک را به دست آورد، لذا درباره پیش فرض ها نکاتی را مطرح می کنیم:
یک: به فرض که کودکان موجوداتی غیر عقلانی - یا به تعبیر دقیق تر خیال پرداز - باشند، وظیفه پدر و مادر آن است که به تدریج آنان را با حقایق هستی آشنا کنند و تفکر علمی و عینی را به آنان بیاموزند. لازمه این کار صداقت و راست گویی است، نه دروغ گویی؛ چرا که هدف دروغ گفتن گمراه کردن کودک و آشفتن ذهن اوست، از این رو باید کوشید از طریق راستی، کودک را عقلانی بار آورد و او را با واقعیت ها آشتی داد.
دو: کنجکاوی - یا به تعبیر پدر و مادر فضولی - کودکان، بزرگ ترین موهبت خداداد به آنان است. اگر این خصلت در انسان سرشته نشده بود، مانند دیگر موجودات حیات ابتدایی خود را هم چنان ادامه می داد و اینک از نظر ساختار اجتماعی و مدنی با حیوانات جنگل نشین تفاوتی نداشت. همه اختراعات و اکتشافات، ریشه در کنجکاوی بشر دارد. کنجکاوی کلیدی است که انسان با آن درهای بسته جهان را می گشاید. حال با این خصلت فطری کودک، چند گونه می توان برخورد کرد: نخست آن که آن را با خشونت و تنبیه فیزیکی و روانی سرکوب کرد؛ دوم آن که آن را از طریق دروغ گویی گمراه نمود و سوم آن را از طریق جهت دادن درست، رشد داد.
دروغ گفتن به کودکان در قبال کنجکاوی آنان، تنها نتیجه اش منحرف کردن این صفت اساسی زندگی است. همه آن چه پدر و مادر در کودکان کنجکاوی بی مورد یا فضولی می دانند، تجلی روح حقیقت جویی آنان و یکی از اصول فطرت است. حال انتخاب با پدر و مادر است که آن را بخشکانند یا آب یاری کنند.
سه: به فرض که کودکان در پی لذات آنی و از نظم گریزان باشند، وظیفه پدر و مادر آن است که بکوشند با الگو دادن درست و روشن ساختن اهمیت تفکر بلند مدت، آنان را نظم پذیر بار آورند. راه مقابله با این مشکل رفتاری - شناختی، دروغ گفتن به آنان نیست، بلکه باید حقیقت را در خور فهم آنان ساخت و آن را به ایشان گفت.
چهار: کم ظرفیتی کودکان، بهانه دروغ گفتن به آنان نیست. باید کوشید ظرفیت آنان را افزایش داد و زمینه همه چیز فهمی را در آنان پدید آورد؛ برای مثال اگر کودک پنج ساله ما درباره مسائل جنسی پرسید، جز گفتن همه حقایق جنسی یا دروغ گفتن، راه سومی هم وجود دارد. باید در حد درک کودک و بسیار سربسته و مثلا با تشبیه انسان به گیاه و چگونگی رشد او، پاسخ درست داد و آن گاه تأکید کرد که فهم این مسائل ظرفیت و مطالعه بیش تری می طلبد و فعلا همین مقدار کافی است؛ حتی می توان به سادگی به او گفت که این سوالات فعلا زود است و بعدا پاسخ آن ها را درخواهی یافت.
ممکن است گفته شود که در این صورت آن کودک کنجکاو شده می کوشد پاسخ سوال را از منبع دیگری دریابد، از این رو بهتر است به او پاسخ دروغ داد. در پاسخ می گوییم که کودک معمولا پاسخ ما را - چه درست و چه غلط - با منبع دیگری می سنجد و به سادگی از ما نمی پذیرد. کودک آن چه را که از ما شنیده است با هم سالان خود در میان می گذارد یا با دانسته های قبل خود مقایسه می کند و در صورتی که آن ها را هماهنگ یافت، پاسخ ما را خواهد پذیرفت؛ وگرنه هم چنان به کنجکاوی خود ادامه خواهد داد.
در چنین حالتی اگر ما به او راست بگوییم و او پس از چند بار مقایسه به درستی پاسخ های ما پی ببرد، در آن صورت به ما اعتماد خواهد کرد و پاسخ های بعدی ما را راحت تر خواهد پذیرفت، اما اگر به او دروغ بگوییم و او دروغ ما را کشف کند، دیگر به ما اعتماد نخواهد کرد؛ حتی پاسخ های راست ما را بدبینانه بررسی خواهد نمود.
در مورد مثال آن آشنای سرطانی نیز، بهترین پاسخ راست گویی است. لزومی ندارد که همه حقایق مربوط به سرطان به او گفته شود. کافی است که در حد ظرفیت کودک به او راست بگوییم و بیش از آن را به آینده موکول کنیم. نیازی هم نیست که از طریق دروغ گفتن به کودک به او اخلاق بیاموزیم.
پنج: این که کودکان صلاح و فساد خود را نمی شناسند و نیازمند راهنمای پدر و مادر هستند، سخن درستی است. به همین دلیل پدر و مادر باید اصول اخلاقی را در کودکان درونی کنند و یکی از این اصول، قاعده راست گویی است. ما می توانیم به جای تهدیدهای تو خالی که ما را ناگزیر از دروغ گویی می کند، به شکل معقول و محسوسی واقعا آنان را به پاره ای محرومیت ها تهدید و در صورت لزوم، آن را اجرا کنیم. در این صورت کودکان بیش تر به جدی بودن تهدیدهای ما پی خواهند برد، تا آن که به دروغ آنان را تهدید کنیم و آنان به زودی به پوچ بودن حرف ها و وعیدهای ما پی ببرند.
شش: اگر هدایت و تربیت کودکان به عهده پدر و مادر است، آنان نخستین کسانی می باشند که باید کودکان را منطقی، راست گو و جامعه پذیر بار آورند، نه این که این مسئولیت را دستاویز دروغ گویی خود سازند.
هفت: اگر کودکی از مکتب گریزان است، باید علت و ریشه آن را یافت و برطرف کرد، نه این که با دروغی بر مشکل سرپوش گذاشت و آن را به همان صورت رها نمود. کودکی که از مدرسه می گریزد، حتما دچار مشکلی است؛ یا به شدت به خانه وابسته است یا در مدرسه احساس ناامنی می کند و یا آن که نمی تواند با وضعیت جدید خود را منطبق نماید.(497) مشکل او هرچه باشد، با تهدیدهای دروغین و دروغ گویی حل نمی شود؛ بنابراین اصول موضوعه فوق، نمی تواند دروغ گویی را مجاز شمارد.