فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

2. دروغ، گزارش خلاف واقع است با علم به آن

بزرگ ترین دشواری تعریف نخست، آن بود که کسانی را دروغ گو می شمردیم که اخلاقا دروغ گو نبودند، بلکه می پنداشتند راست می گویند و صرفا خطا کرده بودند. در تحقق صدق و کذب، قصد دخالت دارد و صرفا مسئله مطابقت و عدم مطابقت مکانیکی کافی نیست. بلکه نیت، عنصر مقوم آن است. ایزوتسو در این مورد می گوید: گفته شده است که برای آن که گفته ای صادق باشد، تنها کافی نیست که کلمات به کار رفته با واقعیت مطابقت داشته باشد، بلکه باید با اندیشه و تصور واقعیت در ذهن گوینده نیز تطبیق کند. این وجود نیت یا تصمیم به راست گویی است، که عامل و عنصر قطعی را در ساخت معنای صدق تشکیل می دهد.(95)
همین نکته درباره دروغ، صادق است. برای این که سخنی دروغ باشد، تنها کافی نیست که با واقع مطابق نباشد، بلکه باید گوینده نیز به این عدم مطابقت آگاه باشد. اگر از کسی بپرسیم که امروز چندمین روز هفته است و او جوابی خلاف واقع بدهد، تنها در صورتی او را دروغ گو خواهیم شمرد که خودش نیز بداند که خلاف واقع می گوید، اما اگر خود او خطا کرده باشد، معذورش خواهیم داشت.
تعریف های ششم تا نهم، ناظر به این دیدگاه است. طبق این دیدگاه در تحقق دروغ دو عنصر یا دو شرط دارد: یکی عدم مطابقت با واقع و دیگری آگاهی به این عدم مطابقت.
جاحظ، ابوالبقا و راغب اصفهانی، از معتقدان این دیدگاه هستند و برای تحقق دروغ، گاه از عنصر معنوی دروغ و زمانی از قید علم یا اعتقاد استفاده می کنند. ابوالبقا در این باب می نویسد: دروغ عبارت از گزارش دادن از چیزی بر خلاف واقعیت است، با علم به آن و به قصد حقیقت؛ پس با قید اول، جهل و با قید دوم، مجاز خارج می شود.(96) بنابراین برای این که سخنی دروغ باشد، سه شرط وجود دارد: نخست آن که خلاف واقع باشد؛ دوم آن که گوینده بداند که خلاف واقع می گوید و سوم آن که در این گفتن قصد حقیقت گویی داشته باشد، نه مجازگویی، به همین دلیل اگر یکی از این شرطها در کار نباشد دیگر سخن بیان شده دروغ نخواهد بود و سخنی خواهیم داشت که در عین صادق نبودن، کاذب نیز نیست.
توضیح و تفصیل جاحظ در این میان قابل توجه است. وی بر آن است که صدق خبر، عبارت است از مطابقت با واقع و اعتقاد به این مطابقت، و کذب آن، عبارت است از عدم مطابقت با واقع، همراه با جزم به عدم مطابقت و جز این دو، خبر نه راست است و نه دروغ.(97)
بدین ترتیب با شش گونه گزاره مواجه هستیم که یکی از آن ها صادق است و یکی کاذب و باقی مانده، نه صادق هستند و نه کاذب. این گزاره ها از این قرارند:
1. گزاره ای که مطابق واقع است و ما به مطابقت اعتقاد داریم (صادق)؛
2. خبری که خلاف واقع است و ما به عدم مطابقت معتقدیم(کاذب)؛
3. گزاره ای که مطابق واقع است، اما ما جازمیم که مطابق واقع نیست؛
4. خبری که مطابق واقع است، اما ما اعتقادی در این باب نداریم؛
5. گزاره ای که خلاف واقع است، اما ما معتقدیم که مطابق واقع می باشد؛
6. خبری که خلاف واقع است، اما ما در این مورد نظری نداریم.(98)
در این تعریف، صدق و کذب اخص از تعریف قبلی می باشد، چرا که علاوه بر عنصر مطابقت و عدم مطابقت، عنصر علم را نیز بدان افزوده است.
جاحظ برای اثبات نظر خود به آیه شریفه أفتری علی الله کذبا أم به جنه؟(99)
استدلال می کند. کافران که منکر وحی و حیات پس از مرگ بودند، هیچ یک از ادعاهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را راست نمی دانستند، از این رو به صورت منفصله حقیقی می گفتند که یا او عاقل است - که در این صورت دروغ می گوید و بر خدا افترا بسته است - یا آن که دروغ نمی گوید، اما دچار جنون شده است و سخنانی را به هم می بافد. در هر صورت از این آیه که از زبان کفار نقل شده است، می توان این نتیجه را گرفت که سخن سه گونه است: صادق، کاذب و نه صادق و نه کاذب؛ پس میان صدق و کذب واسطه ای وجود دارد.
مخالفان جاحظ، این استدلال را نپذیرفته اند و آیه را به گونه دیگری تفسیر کرده اند و گفته اند در حقیقت این آیه از دو نوع دروغ سخن می گوید: یا پیامبر صلی الله علیه و آله عاقل است که در آن صورت - نعوذ بالله - دروغی می بافد و به خدا نسبت می دهد و یا آن که دیوانه است و سخنانی به هم می بافد؛ پس در شق اول دو گناه مرتکب شده است: یکی آن که به عمد دروغ می گوید و دیگر آن که به خدا نسبت می دهد. در شق دوم دروغ او عمدی نیست.
نظر جاحظ را بسیاری قبول کرده اند و عده ای از معاصران کوشیده اند عنصر اعتقاد یا علم را در تعریف خود به گونه ای بگنجانند؛ برای مثال سمیح عاطف الزین می گوید: صدق در اصطلاح عبارت است از مطابقت هم زمان گفتار با نیت و محکی عنه، و هرگاه یکی از این شرطها از میان برود، صدق کامل به حساب نمی آید.(100)
مذکر محمد عارف نیز، از نقل هفت تعریف درباره دروغ و تجزیه و تحلیل آن ها و نقد پاره ای از آن ها، خود به این تعریف می رسد: صدق،عبارت است از مطابقت گفتار با اعتقاد و واقعیت به گونه ای پیوسته همراه با تحری استقامت در همه حال.(101)

نقد این دیدگاه

این کوشش ها نشان دهنده اهمیت عنصر علم و اعتقاد در تحقق مفهوم دروغ است، اما از گذشته تابه حال همواره این تعریف را از دیدگاهی فلسفی نقد کرده اند و بیان نموده اند که میان صدق و کذب واسطه ای نیست و سخن یا راست است یا دروغ و تقسیم بندی شش گانه جاحظ پذیرفتنی نمی باشد.
طرح و حل این اشکال مشکلی را حل نمی کند، زیرا گیر اساسی این تعریف چیز دیگری است. همان اشکال تعریف اول نیز بر این تعریف وارد است؛ برای مثال تا قبل از هیئت کوپرنیکی، مردم عادی و حتی دانشمندان عقیده داشتند که زمین ثابت است و خورشید به گرد آن می چرخد و معتقد بودند که این عقیده مطابق واقع است. از نظر آنان زمین در متن خارج از ذهن ثابت بود و آنان نیز به این ثبات و سکون باور داشتند. حال - و به همت کسانی چون کوپرنیک - معتقدیم که زمین واقعا متحرک است و این حرکت را نیز باور داریم. حال آیا قدما که به ثبات زمین معتقد بودند، دروغ می گفتند یا راست؟ زیرا یک گزاره نمی تواند هم راست باشد و هم دروغ، یا زمین واقعا ثابت یا متحرک است. صدق و کذب هم در این امور زمان مند نیستند و همیشگی به شمار می روند. اگر ادعا کنیم که گزاره ثبات زمین برای قدما صادق و برای امروزیان کاذب است، به دامن پراگماتیسم (عمل گرایی) در خواهیم غلتید.
اساسا بحث این است که واقعیت آیا، خود واقعیتی مستقل از ذهن است که یکایک گزاره ها با آن سنجیده می شود و سپس عنوان صادق یا کاذب می گیرد یا آن که خود مجموعه ای از گزاره ها می باشد که به عنوان واقعیت پذیرفته شده. به عبارت دیگر: حقایق، خارج از این جا نیستند تا با قضاوت ها یا گزاره های ما مقایسه شوند، بلکه همانند گزاره ها در همین حوزه وجود دارند. آن ها (حقایق) واقعا خودشان ماهیتا گزاره ای هستند و آن چه را نظریه پرداز تئوری مطابقت در نظر می گیرد که مطابقتی بین گزاره و حقیقت باشد، تنها مطابقتی بین گزاره و گزاره است.(102) بنابراین همان اشکال تعریف اول بر این تعریف وارد است و آن جا که سخن از مطابقت و عدم مطابقت با واقع پیش می آید، این دیدگاه ناقص است.
باز فراموش نکنیم که ما در عرصه اخلاق هستیم و بحث صدق و کذب را باید از این منظر بکاویم و تعریف کنیم، از این رو به نظر می رسد که این تعریف با افزودن قید علم و اعتقاد، گامی به پیش برداشت و مسئله را در سطحی عمیق تر مطرح کرد، اما هم چنان نیازمند تعریف دقیق تری هستیم، به همین خاطر سراغ دیدگاه سوم می رویم تا آن را بسنجیم.

3. دروغ، گزارش خلاف عقیده است

طبق این دیدگاه دروغ یک شرط بیش تر ندارد و آن هم عدم مطابقت میان گفتار و اعتقاد فرد است و کم ترین توجهی به واقعیت به عنوان ملاک مطابقت نمی شود. نظام به صراحت از بی اهمیتی مطابقت و عدم مطابقت با واقع سخن می گوید.
تعریف های دهم تا دوازدهم، هریک این مسئله را باز می گویند که دروغ عبارت است از ناهماهنگی میان گفتار و اعتقاد. بر این اساس هیچ یک از اشکالات وارد بر تعریف های قبلی بر آن وارد نمی شود. اگر قدما معتقد بودند که زمین ثابت است، چون ناهماهنگی میان گفتار و اعتقادشان وجود نداشت؛ پس راست می گفتند؛ اما گالیله که ناگزیر شد ادعای خود را در مورد چرخش زمین پس بگیرد و هم صدا با دیگران گفت زمین ثابت است، دروغ می گفت نه به این دلیل که زمین واقعا می چرخد، بلکه صرفا به این خاطر که گوینده خود گفته اش را باور نداشت و در سِرّ ضمیر خود بر این اعتقاد بود که زمین چرخان است. به گفته استاد مصطفی ملکیان: در دروغ، من به چیزی اعتقاد دارم، ولی چیز دیگری بر زبانم جاری است.(103) در رمان جان شیفته نیز این جمله را می خوانیم: آیا آنان دروغ می گفتند؟ نه، اگر دروغ گفتن را آن بدانیم که شخص خلاف آن چه را می اندیشد بر زبان بیاورد، آنان آن چه را که می گفتند می اندیشیدند.(104)
به نظر می رسد که این دیدگاه از دیدگاه های پیشین بی اشکال تر است، اما بیش تر از آن ها نقد و جرح و صریحا انکار شده است. نظام بر آن است که صدق خبر عبارت است از مطابقت آن با اعتقاد گوینده و کذب خبر عبارت است از عدم مطابقت آن با باور وی.
بر این دیدگاه دو اشکال شده است:
نخست آن که صدق در لغت بر مطابقت خبر با واقع دلالت دارد؛
دوم آن که طبق این تعریف اگر کسی بگوید آسمان بالای سر ما است، ولی به این گفته باور نداشته باشد، دروغ گو و اگر بگوید آسمان زیر پای ما است و به این کلام معتقد باشد، راستگو می باشد.
پاسخ اشکال اول روشن است. ارباب لغت چندان اتفاق نظری در این باب ندارند. از راغب خواندیم که علاوه بر مطابقت با واقع اعتقاد به آن را نیز شرط دانسته بود. المنجد نیز علم به این عدم مطابقت را شرط تحقق کذب می داند. فیومی نیز اعتراف می کند که سیره فقها آن است که هرجا احتمال خطا بدهند، به جای آن که ادعایی را دروغ بخوانند خواستار دلیل می شوند وانگهی در این جا بحث لغوی نیست بلکه مسئله این است که عرف از دروغ گفتن چه برداشتی دارد، هم چنان کلمه دروغ از واژه های تخصصی نیست که فهم آن در انحصار گروهی خاص باشد. غالب مردم از دروغ گفتار خلاف اعتقاد را می فهمند، نه خلاف واقع را. اگر هم در جایی گفتار خلاف واقع را دروغ بنامند، به دلیل آن است که معتقدند گوینده با علم به این مخالفت، چنین اظهاراتی بر زبان آورده است؛ برای مثال اگر کسی به ما آدرس اشتباهی بدهد، او را به دروغ گویی متهم نمی کنم او خلاف واقع گفته است، اما چون اعتقادش را احراز نکرده ایم، حمل بر صدق اعتقادش می کنیم مگر آن که بدانیم در این کار تعمدی داشته است.
پاسخ اشکال دوم نیز پیش تر داده شده این مثال از آن جهت غریب و نپذیرفتنی به نظر می رسد که ظاهرا هرگز در طول تاریخ کسی یا کسانی اعتقاد نداشته اند که آسمان زیر پای ما است. کافی است این مثال را عوض کنیم تا متوجه سستی اشکال شویم اگر کسی بگوید که زمین به گرد خورشید می گردد و به این گفته اعتقاد داشته باشد، طبق تعریف نظام راست گوست. این مثال بسیار طبیعی و پذیرفتنی به نظر می رسد؛ حال آن که اگر کسی آن را پانصد سال قبل بیان می کرد، همان قدر غریب و نامعقول می نمود که کسی بگوید آسمان زیر پای ما قرار دارد.
این دو مثال از نظر ساخت هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند. تنها تفاوت در آن است که مثال اشکال کننده با نظام باورهای ما ناسازگار و مثال چرخش زمین به گرد خورشید با عقاید ما سازگار است. در هیچ یک از این دو مثال واقعیت به عنوان واقعیت صرف، ملاک صدق و کذب نیست بلکه واقعیت پذیرفته شده یا مجموعه گزاره هایی که آن ها را به عنوان واقعیت و تصویر واقعیت پذیرفته ایم، معیار صدق و کذب به شمار می روند. ما در حقیقت همواره یک گزاره را با مجموعه گزاره هایی که به آن ها اعتقاد داریم می سنجیم و صدق و کذب آن را براساس این باورها ارزیابی می کنیم.
توضیح آن که ما همواره مجموعه ای از گزاره ها و باورها را در ذهن خود داریم. این مجموعه غالبا یکدیگر را تعدیل می کنند و به صورت منظومه ای هماهنگ و یک پارچه از عقاید، باورها، ارزش ها، ایستارها، نگرش ها و داوری ها درمی آیند. زان پس هر بار یا عقیده ای را که می پذیریم، می کوشیم آن را با عقاید پیشین هماهنگ کنیم حال اگر ایده ای تازه وارد ذهن ما شود که با مجموعه عقاید مقبول ما ناسازگار باشد، با این ایده طرد می شود، یا به سود عقاید مقبول تعدیل می شود و یا آن که عقاید مقبول ما را آشفته می کند و این عقاید قبلی هستند که باید خود را با این ایده جدید سازگار کنند. در این حالت با مفهوم ناهماهنگی شناختی(105) مواجه هستیم که روان شناس اجتماعی لئون فستینگر آن را بیان کرده است. گوهر این رویکرد آن است که انسان به طور طبیعی از تعارض و ناهماهنگی گریزان است و هرجا که در افکارش تعارض ایجاد شود، آن را باید به گونه ای حل کند و افکارش را یک دست سازد. ناهماهنگی شناختی را این گونه تعریف کرده اند: ناهماهنگی شناختی زمانی رخ می دهد که دو فکر آگاهانه مخالف یکدیگر باشند.(106)
مثال کلاسیک این ناهماهنگی را در داستان عمر بن سعد می بینیم. او از سویی خواستار حکومت ری است و آن را یک ارزش برای خود می داند. از سوی دیگر برای دست یافتن به این مقصود باید به جنگ امام حسین برود و این با باورهای دینی او سازگار نیست.(107) سرانجام او با فریفتن خویش و نوید توبه به خود، راه قتل امام را انتخاب می کند.
در مورد صدق و کذب نیز، همه مسئله این است. اگر ما نمی پذیریم که آسمان زیر پای ما است، نه به دلیل آن است که واقعا آسمان زیر پای ما نمی باشد، بلکه از آن رو است که این گزاره، به نظام باورهای ما سازگار نمی باشد، به همین دلیل آن را دروغ می دانیم اگر هم گذشتگان نمی پذیرفتند که زمین به گرد خورشید می گردد و یا آسمان قابل خرق و التیام است فقط به این جهت بود که با نظام باورهای آنان سازگار نبود.
حاصل آن که اشکالات وارد بر تعریف نظام پذیرفتنی نیست و این دیدگاه معقول به نظر می رسد. این تعریف مقبول اهل سلوک و عارفان است و به گفته آیت الله تبریزی، برخی از فقیهان نیز بدان گرایش دارند.(108)
یکی از عالمان اخلاق معاصر به این نکته توجه کرده اند. ایشان تنها معیار صدق کذب را در مسائل علمی، واقعیت شمرده اند؛ اما این ملاک را در امور اخلاقی غیر کافی دانسته اند و گفته اند که مسائل حقوقی و اخلاقی مسبوق به علم و اعتقاد است. به همین دلیل: چنان چه انسان مطلب نادرستی را به اعتقاد خود مطابق واقع انگاشته و آن را به عنوان یک خبر راست بیان کند، شرعا و قانونا دروغ گو به حساب نمی آید و به عنوان دروغ گو مواخذه نمی شود، هر چند از نظر ماهوی و علمی دروغ گفته است.(109)