فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

سه دیدگاه

اینک بپردازیم به تجزیه و تحلیل این تعاریف. از تعریف های فوق سه دیدگاه در باب دروغ به دست می آید: 1. دروغ گزارش خلاف واقع است؛ 2. دروغ گزارش خلاف واقع است، با علم به آن؛ 3. دروغ گزارش خلاف عقیده است.

1. دروغ، گزارش خلاف واقع است

تعریف های پنج گانه نخست، همه در این نکته اتفاق نظر دارند که دروغ عبارت از گزارش خلاف واقع است و عمد و خطا در آن نقشی ندارد. از این منظر گزارشی صادق است که با واقع مطابق باشد و خبری دروغ می باشد که با آن مطابقت نداشته باشد. طبق این تعریف ملاک در صدق و کذب، مطابقت و عدم مطابقت است و علم به مطابقت یا جهل به آن هیچ اهمیتی ندارد؛ فرضا اگر کسی نادانسته سخن مطابق واقع به زبان آورد، راست گفته و اگر کسی به تصور آن که سخنی مطابق واقع می گوید، برخلاف آن بگوید دروغ گفته است. خلاصه آن که قصد و علم هیچ نقشی در این دیدگاه ندارد. برخی بر این نکته تصریح می کنند و اظهار می دارند: بنابر مشهور دروغ عبارت از گزارش دادن از چیزی بر خلاف واقع آن است، چه مطابق اعتقاد باشد و چه نباشد.(79) حتی پاره ای دروغ را دو نوع می دانند: عمدی و غیر عمدی.(80) تنها تفاوت مسئله در این است که اگر کسی ناخواسته و ندانسته سخنی بر خلاف واقع بگوید، دروغ گفته، اما اخلاقا نکوهش نمی شود و گناهی نکرده است.
نووی در تقریر این نکته می گوید: بدان که طبق مذهب اهل سنت، دروغ عبارت از گزارش دادن از چیزی بر خلاف واقع است، چه در این باب تعمدی داشته باشی و چه جاهل باشی، لیکن (شخص گزارش گر) در صورت جهل گناهی مرتکب نشده است و تنها در هنگام تعمد مرتکب گناه شده است دلیل یاران ما در این مورد قیدی است که پیامبر اکرم به سخن خود زده و فرموده اند: هر کس به عمد بر من دروغ بندد، جایگاه خود را در آتش برگزیند.(81)
این کهن ترین و معروف ترین تعریف از صدق و کذب می باشد و غالبا هرجا که آن را نقل کرده اند - بر خلاف تعریف های دیگر - بدون تجزیه و تحلیل بوده و به دیده قبول نگریسته اند. ریشه این تعریف به افلاطون و ارسطو برمی گردد و در منابع فلسفی از آن به عنوان نظریه مطابقت بحث می شود. ارسطو در مابعد الطبیعه خود صدق و کذب را این گونه تعریف می کند: کذب این است که درباره آن چه هست بگوییم نیست یا درباره آن چه نیست بگوییم هست. صدق این است که درباره آن چه هست بگوییم هست و درباره آن چه نیست بگوییم نیست.(82)
طبق این رویکرد، واقعیتی مستقل از ذهن وجود دارد و تصویری از آن در ذهن گزارش گر منعکس می شود. حال اگر این گزارش آینه واقعیت باشد، صادق و اگر تحریف واقعیت باشد، کاذب است. ویتگنشتاین این رویکرد را چنین تبیین می کند: یک تصویر یک حالت ممکن را در فضای منطقی نشان می دهد... یک تصویر با واقعیت مطابقت دارد یا قاصر از مطابقت است آن صحیح یا نا صحیح است... مطابقت یا عدم مطابقت معنایش با واقعیت، صدق یا کذبش را تشکیل می دهد.(83)

نقد این دیدگاه

بسیاری از فلاسفه اروپایی و تقریبا همه فیلسوفان اسلامی این تعریف را قبول کرده اند و از حوزه فلسفه که حکمت نظری است - به حوزه اخلاق - که حکمت عملی است - راه یافته و برخی عالمان اخلاق آن را بی هیچ جرح و تعدیلی در حوزه اخلاق به کار بسته اند. این تعریف گرچه بیش از دو هزاره بر اذهان چیره بود، بعدها فیلسوفان تجربه گرا آن را به صورت جدی نقد کردند و در پی نظریه ای بودند که مشکلات نظریه مطابقت را نداشته باشد، از این رو نظریه انسجام را پیشنهاد کردند. در هر صورت بحث درباره این نظریه از منظر فلسفی و مناقشاتی که در باب آن صورت گرفته است، از چارچوب این نوشتار بیرون است.(84)
از دیدگاه اخلاقی، این نظریه علی رغم شهرت و سلطه ای که بر منابع اخلاقی دارد، چندان پذیرفتنی نمی نماید. در این جا سخن این است که اگر کسی صرفا گزارشی بر خلاف واقع داد و تعمدی هم نداشت و خودش نیز می پنداشت که واقعیت را گزارش می دهد، آیا عنوان دروغ بر گزارش او و عنوان دروغ گو بر خودش صادق است یا خیر؟ طبق این تعریف پاسخ مثبت است و علم و جهل عمد و خطای گزارش گر نقشی در دروغ بودن گزارش ندارد؛ برای مثال اگر مورخی کتابی در باب تاریخ صدر اسلام نوشت و هنگام گزارشی از زندگانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله گفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله از مدینه به مکه هجرت کرد. و در سن پنجاه سالگی رحلت نمود. آیا او را دروغ گو می شماریم یا آن که می گوییم دچار خطا شده است؟ یا اگر فقیهی همچون ابن ادریس حلی فتواهایی صادر کرد که بر خلاف اجماع فقیهان شیعه و حتی مخالف صریح مبانی و ادله اجتهاد بود، آیا این فتواها را دروغ خواهیم خواند یا خطا یا ادعای ارسطو که می گفت سرعت سقوط اجسام با حجم آن ها نسبت مستقیمی دارد و دانشمندان این گزاره را حدود دو هزار سال داشتند تا آن که بطلان آن ثابت شد، دروغ است یا خطا؟ آیا گالیله پس از ابطال نظر ارسطو، آن را کذب نامید و مدعی شد که ارسطو دروغ گفته یا آن را خطا نامید و گفت که ارسطو خطا کرده است؟
به نظر می رسد که در پاسخ به همه پرسش های بالا، شق دوم را انتخاب می کنیم و مدعی خطا می شویم، نه دروغ. سنت نقد و تحلیل نظرات دیگران، این گونه است که اگر گفتار یا نوشتاری را خلاف واقع بدانیم، آن را به خطای در نقل، ضعف منابع استنادی، خطای در تحلیل، ضعف حافظه یا بی توجهی به قول های دیگر منسوب می کنیم؛ برای مثال اگر بخواهیم نوشته آن مورخ فرضی را رد کنیم، تناقض های نوشته اش یا ضعف مدارکش را بررسی می کنیم و گفتارش را خرق اجماع مورخان و سخنی بی دلیل خواهیم دانست. این ادب نقد چنان پایدار است که کم تر خلاف آن را می توان دید.
فیومی در این باب می نویسد: از این رو به هنگام احتمال کذب گفته می شود که مطلب از این قرار نیست و مانند آن، زیرا احتمال دارد که طرف به عمد دروغ گفته باشد یا خطا کرده باشد یا دست به تحریف زده و باطل را در لباس حق عرضه کرده باشد، لذا فقها می گویند که نمی پذیریم لیکن گاه خواستار دلیل می شوند و گاه می گویند که در نقل خطایی رخ داده است و گاه مدعی توقف می شوند و هرگاه بخواهند خیلی سخت بگیرند، می گویند چنین نیست و این مطلب صحیح نیست.(85)
فیومی مراتبی که فقها طی می کنند برمی شمارند، اما آنان هرگز به آن چه از نظرشان ناصحیح است، نسبت دروغ نمی دهند؛ حتی اگر ما به قطع خطای نوشته یا گفته ای را بدانیم جز در موارد خاص که به آن خواهیم پرداخت آن را دروغ نخواهیم نامید.
این مسئله صرفا رعایت ادب اجتماعی نیست بلکه گویای مسئله عمیق تری است. امام خمینی به این سنت چنین اشاره می کند؛ لیکن عادتا در عرف می بینیم که بر کسی که دچار اشتباه یا خطا شده، دروغ گو اطلاق نمی کنند لذا به کسی که کتابی شامل احکام اجتهادی مخالف واقع تالیف کرده است دروغ گو گفته نمی شود.(86) ایشان مثال دیگری از این دست نقل می کنند و سپس نتیجه می گیرند که عرف در این گونه موارد تعبیر خطا، اشتباه و مانند آن را به کار می برد(87) اما ایشان خود احتمال می دهند که این نکته ناشی از ادب معاشرت باشد. این که ما مولف چنین کتاب سرشار از خطا را دروغ گو نمی خوانیم، نه به دلیل این است که سخنانش دروغ نیست - چون که هر گفتاری یا صادق است یا کاذب و واسطه ای میان این دو وجود دارد - بلکه در این گونه موارد، صرفا برای رعایت ادب و احترام از تعبیراتی همچون خطا و اشتباه استفاده می کنیم، از این رو برای پرهیز از اهانت کسی را به دروغ گویی متهم نمی کنیم. خلاصه آن که هم چنان می توان مدعی شد که هر کس سخنش خلاف واقع باشد، دروغ گو است،(88) اما پذیرش این احتمال دشوار می نماید. ما در موارد فوق صرفا برای رعایت ادب نیست که این کسان را به دروغ گویی منتسب نمی کنیم ما اصل ناگفته و نانوشته ای را پذیرفته ایم که هر کس راست می گوید و اصل بر آن است که کسی دروغ نمی گوید. بدین معنا که اصل در ارتباطات را بر صداقت می گذاریم؛ مگر خلاف آن ثابت شود و طبق این اصل رفتار می کنیم؛ به همین خاطر اگر در موارد فوق یا هر مورد دیگری قرینه ای به دست آوریم که گوینده به عمد خلاف واقع گفته است، دیگر هرگز ادب معاشرت اجتماعی کارساز نخواهد بود. اگر نویسنده ای مسلمان با پیشینه ای دینی و سوابقی روشن در مورد تاریخ اسلام خطاهایی مرتکب شود و به غلط بنویسد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کسی را جانشین خود نکرد، ما او را به خطا، اشتباه، بی توجهی به منابع اصلی، نداشتن درک تاریخی و مانند آن منتسب خواهیم کرد، اما هرگز نخواهیم گفت که او دروغ گفته است، ولی اگر همین خطا از کسی سر بزند که احیانا احساس کنیم غرضی داشته یا وابسته به جریانات ضد اسلامی است، آن گاه بی پروا و بی توجه به آن عرف و عادت و ادب معاشرت، او را به دروغ، جعل تحریف واقعیت و غیره متهم می کنیم آثاری که به وسیله نویسندگان مسلمان کشورمان بر ضد مستشرقانی چون گولدزیهر نوشته شده، بهترین گواه این مدعی می باشد.
سخن کوتاه در این جا اگر ما حسن نیت مولف را احراز کنیم یا حداقل سوءنیت او را به دست نیاوریم، از خطا و اشتباه نام خواهیم برد، اما اگر متوجه کم ترین سوءنیتی شویم یا به حسن نیت او شک کنیم آن گاه به صراحت از دروغ و تحریف واقعیت به وسیله نویسنده مفروض سخن خواهیم راند؛ پس صرفا مسئله رعایت ادب معاشرت نیست، بلکه به اصطلاح حقوق دانان ما در پی عنصر معنوی دروغ هستیم که خطا را به دروغ تبدیل می کند.
باری، بزرگ ترین اشکال بر تعریف مشهور آن است که طبق آن بسیاری از نام داران عرصه علم و پیشتازان علوم محض و علوم تجربی را باید دروغ گو به شمار آورد. اگر معیار صدق و کذب در عرصه اخلاق تنها مطابقت و عدم مطابقت با واقع باشد، در آن صورت ارسطو در بسیاری از مباحث طبیعیات خود؛ ادوکسوس و بطلمیوس در مباحث هیأت و نظریه زمین مرکزی خویش؛ نیوتون در ادعای فضایل مطلق خود و لامارک در تفسیرش از تکامل انواع دروغ گفته اند و کافی است سری به کتاب های تاریخ علم بزنیم و نظریات ابطال شده را استخراج کنیم و صاحبان و معتقدان به آن ها را دروغ گو بشمار آوریم. بدین ترتیب همه کسانی که اعتماد داشتند خورشید به گرد زمین می چرخد و زمین مرکز کاینات و ثابت و مسطح است؛ آنان که پیش از کشف گردش خون در بدن اعتقاد داشتند که خون در گردش نیست؛ تمام کسانی که کره زمین را چندان کوچک می دیده اند که معتقد بوده اند لیس وراء عبادان قریة(89) دروغ گو بوده اند. هم چنین درباره کریستف کلمب هم باید چنین حکمی کنیم، زیرا پس از کشف قاره آمریکا، ادعا می کرد سر از هند درآورده است و سرخ پوستان را هندی می پنداشت گیریم که این ها از نظر اخلاقی گناه کار نبوده اند، اما به هر حال طبق نظریه مطابقت، همه دروغ گو بوده اند؛ حال آن که هیچ کس به این نتیجه ملتزم نمی شود.
ممکن است ادعا شود که این نظریه ها، فقط وسیله ای برای تبیین پاره ای مشهودات یا تسهیل برخی محاسبات بوده و ناظر به واقعیت نبوده است، از این رو صدق و کذب اصطلاحی بر آن منطبق نیست و تنها مسئله کارآمدی و ناکارآیی آنها مطرح می باشد اما این ادعا پذیرفتنی نیست چون که صاحبان این نظریه ها برخورد ابزارانگارانه با آن ها نداشته اند. بلکه آن ها را انگاره واقعیت و تصویری از واقع عینی می دانسته اند. آنان برداشتی را که از واقعیت داشتند در قالب نظریه می ریختند، آن گاه آن را عرضه می کردند.
به گفته ایان باربور: اختر شناسان، زمین شناسان، زیست شناسان و شیمی دانان تقریبا همیشه نظریه ها را نمایان گر رویدادهای جهان خارج تلقی می کنند. دینوزروها (دایناسورها) موجوداتی بوده اند که فی الواقع بر زمین می خزیده اند، نه مجعولات مفیدی که به مدد آن ها داده های فسیلی را تنظیم و تدوین می کنیم.(90) دعوای گالیله با کلیسا برای آن بود که گالیله واقعا زمین را متحرک می دانست و معتقد بود که خورشید، مرکزی است که زمین به گرد آن می چرخد؛ حال آن که کلیسا واقعا اعتقاد داشت که زمین ثابت است و خورشید به گرد آن می چرخد و حتی کلیسا حاضر بود به گالیله اجازه دهد تا نظریه خود را داشته باشد و آن را بسط دهد و آن را صرفا نظریه ای بداند که برای محاسبه پدیدارهای آسمانی مفید است.(91) به گفته باربور: در خلال محاکمه کاردینال بلارمین، برای حفظ آبرو، پیشنهاد جالب توجهی داد: مدل خورشید مرکزی را می توان به عنوان وسیله مناسبی برای محاسبه رصدهای هم بسته و بعضی پیش بینی ها به کار برد؛ به شرط آن که از آن به عنوان بازنمود درست واقعیت دفاع نکنند.(92) با این همه گالیله این پیشنهاد را نپذیرفت چون: معتقد بود که نظریه خورشید مرکزی حقیقتا واقعیت را توصیف می کند و به همین دلیل مستقیما در برابر رأی زمین مرکزی کلیسا ایستاد.(93)
این نتیجه ناخوشایند نه تنها درباره نظریه هایی که در طول تاریخ باطل اعلام شده اند صادق است، بلکه نظریاتی را که هم چنان محل مناقشه هستند در بر می گیرد؛ برای مثال درباره آفرینش جهان اینک اخترشناسان به دو نظریه معتقدند: نظریه آفرینش آنی یا انفجار بزرگ و نظریه آفرینش مداوم(94) هر دسته نیز برای اثبات نظر خود دلیل هایی اقامه می کنند. منطقا یکی از این دو نظریه تفسیر درست حدوث جهان است و دیگری باطل می باشد. اگر بخواهیم پای بند تعریف مشهور درباره صدق و کذب شویم، باید بگوییم یکی از این دو نظریه راست و دیگری دروغ است؛ حال آن که هیچ یک از معتقدان به این دو نظریه نظریه مخالف را دروغ نمی داند و حداکثر آن را نادرست می شمارد.
سخن کوتاه نظریه مطابقت اگر هم در عرصه حکمت نظری قابل دفاع باشد، در حکمت عملی پذیرفتنی نمی نماید و عرف زبان گواه آن است و پذیرفتن آن ناگزیر به نتیجه ای می انجامد که هیچ کس به آن ملتزم نمی شود. کوشش در جهت حل این معضل با توسل به ادب معاشرت اجتماعی نیز کارساز نیست. از این رو باید این تعریف را واگذاشت و به تعریف پذیرفتنی تری روی آورد.
این مسئله کسانی را بر آن داشته است تا از طریق دخل و تصرف در این تعریف مشکل آن را بر طرف سازند و تعریف مناسب تری ارائه کنند بدین ترتیب به دیدگاه دوم در باب تعریف دروغ می رسیم.