فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

حوزه های اخلاق

در این جا بحث دیگری نیز مطرح می شود که در حوزه اخلاق قرار می گیرد و آن عبارت است از تحلیل مفاهیمی چون خوب و بد در علم اخلاق غالبا از مفاهیمی چون باید و نباید، تکلیف و وظیفه و پر بسامدتر از همه، خوب و بد سخن می رود. واقعا خوب در اخلاق به چه معناست؟ برای مثال هوای خوب، یعنی هوای مطبوع یا سازگار و ملایم طبع ما، اما کارد خوب، یعنی کاردی که به اندازه کافی تیز باشد و بتواند اشیای مورد نظر را به دو نیم کند. غذای خوب نیز، به معنی غذای لذت بخش است.
حال جای این پرسش است که خوب در گزاره هایی چون شجاعت خوب است به کدام یک از معانی فوق به کار رفته است؟ به تعبیر دیگر گاه می پرسیم آیا شجاعت خوب است؟ و گاه می پرسیم خوب! یعنی چه؟ معمولا چنین تلقی می شود که خوب! و بد از مفاهیم روشن و بدیهی است و نیاز به هیچ توضیحی ندارد؛ حال آن که واقعا این گونه نیست از این رو تبیین معنای خوب! یا ایضاح مقصود، لازم است.
این جاست که نوبت به شاخه دیگری از علم اخلاق فرا می رسد که به این گونه پرسش ها می پردازد و می کوشد به آن ها پاسخی درخور بدهد. به این شاخه از اخلاق، غالبا فلسفه اخلاق گفته می شود. فلسفه اخلاق عبارت از: تفکر فلسفی درباره اخلاق هنگامی پدیدار می شود که همچون سقراط از مرحله ای که در آن به وسیله قواعد سنتی اداره می شویم و حتی از مرحله ای که قواعد در آن به نحوی درونی شده اند که می توان گفت هدایت شده درون هستیم به سوی مرحله ای گذر کنیم که در آن مستقلا و با مفاهیم دقیق و کلی بیندیشیم.(17)
ماموریت این شاخه از اخلاق تنها بررسی و پاسخ دادن به پرسش فوق نیست. بلکه در عرصه اخلاق پرسشهای فراوانی است که باید به آن ها پاسخ داده شود. گاه نیز فلسفه اخلاق به معنایی بسیار عام که همه مباحث اخلاقی را فرا می گیرد به کار می رود، از این رو برای ابهام ودایی بد نیست که به اختصار شاخه ها یا حوزه های گوناگون اخلاق معرفی شود.
گاه هدف بررسی پاره ای نظامهای اخلاقی موجود یا تاریخی است؛ برای مثال می خواهیم بدانیم که فضایل اخلاقی در آیین مسیحیت چیستند یا آیین بودا درباره جان دار آزاری چه می گوید. در این جا با شاخه ای از اخلاق رو به رو هستیم که در پی شناخت و توصیف نظام های اخلاقی خاصی است. دانشی که به این گونه مسائل می پردازد، اخلاق توصیفی (Descriptive ethics) نامیده می شود در اینجا محقق در پی شناخت تمدن های موجود یا در گذشته و اخلاق رایج میان آن هاست، بی آنکه در صدد ارزش داوری باشد.
گاه نیز در پی شناخت و معرفی دیگر نظام های اخلاقی نیستیم بلکه می خواهیم بدانیم چه خوب! و چه بد است فرض کنیم از ما می خواهند فهرستی از رذایل و فضایل ارائه کنیم تا در جامعه براساس آن ها عمل شود در اینجا ناگزیر از ارزش داوری هستیم می گوییم این کار خوب! و اینکار بد است. دانشی که می کوشد چنین انگاره ای از فضایل و رذایل اخلاقی ارائه دهد، اخلاق هنجاری (Normative ethics یا Prescriptive ethics) نامیده می شود گاه به این شاخه، اخلاق دستوری یا اخلاق تجویزی نیز گفته می شود در این جا هدف فقط تبیین اخلاق این یا آن مکتب نیست، بلکه مقصود تجویز فضایل خاص و دفاع از درستی آن ها است.
گاه نیز مقصود، تبیین معنای واژه هایی است که در گزاره های اخلاقی، محمول واقع می شوند؛ یعنی تعابیری چون فضیلت، رذیلت تکلیف مسئولیت خوب! و بد. در این جا با گوهر مباحث فلسفه اخلاق رو به رو هستیم. چه فلسفه اخلاق را به معنای عام آن در نظر بگیریم و چه به معنای کاملا خاص این گونه مسائل در متن فلسفه اخلاق قرار می گیرد. این شاخه را اخلاق تحلیلی (Analitic ethics) یا فرا اخلاق (Meta ethics) می نامند. خود این شاخه به سه حوزه اساسی و متمایز تقسیم می گردد: یکی معناشناسی اخلاق است (Moral semantics) که مشخصا به تبیین معانی واژه هایی چون خوب و بد می پردازد. دوم معرفت شناسی اخلاق (Moral epistemology) می باشد که به نحوه استدلال بر مدعیات اخلاقی می پردازد؛ برای مثال اگر گفتیم دروغ بد است، سپس کوشیدیم برای این گزاره اخلاقی دلیل بیاوریم، کوشش های ما در حوزه معرفت شناسی اخلاق خواهد بود. سومین حوزه، وجودشناسی اخلاق (Moral ontology) است. در وجودشناسی اخلاق بحث بر سر این است که آیا واقعیت های اخلاقی در عالم وجود دارند یا این واقعیت ها را ما پدید می آوریم.(18) به تعبیر دیگر خوبی یا بدی، واقعیتی بیرونی و مستقل از اراده ماست که مفاهیم اخلاقی از آن پرده برمی دارند یا آن که این گونه مفاهیم ساخته ما و نتیجه قرارداد اجتماعی انسان هاست.
در کنار این شاخه های اساسی اخلاق می توان از شاخه هایی چون روان شناسی اخلاق که نحوه درونی ساختن گزاره های اخلاقی و تربیت اخلاقی را بررسی می کند، جامعه شناسی اخلاق که تاثیرات اخلاقی زیستن را در جامعه پی می گیرد و تاریخ شناسی اخلاق نام برد که به تطورات اخلاق در طول تاریخ می پردازد.(19)
گاه نیز از اخلاق عملی یا کاربردی (APPLIED Ethics) سخن می رود که در حقیقت همان مباحث فوق به گونه دیگر تقسیم بندی و عرضه می شوند از این منظر: اخلاق عملی در درون خودش به دو بخش تقسیم می شود گاهی بحث بر سر این است که کارهای خاصی را که نمی دانیم درست اند یا نادرست، در باب درستی یا نادرستی شان بحث کنیم این بخش ربط پیدا می کند با همان اخلاق دستوری یا هنجاری... اما اخلاق عملی، بخش دومی هم دارد و آن این است که ما فرضا می دانیم چه چیزهایی خوب است و چه چیزهایی بد است، چه چیزهایی درست است و چه چیزهایی نادرست است. چگونه کودکان خودمان را و کسانی را که تحت تعلیم و تربیت ما هستند بار بیاوریم که آن چیزهایی را که می دانیم خوب است در این ها پدید آوریم و آن چیزهایی را که می دانیم بد است نگذاریم در این ها پدید آید. این یعنی یک شاخه از تعلیم و تربیت.(20)
امروزه برای نشان دادن حوزه های گوناگون اخلاق در زبان انگلیسی، از اصطلاح اثیکس (Ethics) استفاده می شود و با افزودن صفاتی به آن، حوزه مورد نظر را مشخص می سازند؛ مثلا گفته می شود اپلاید اثیکس (Applied Ethics) در این حال هرگاه اثیکس به تنهایی به کار رود. به معنای فلسفه اخلاق خواهد بود و هرگاه جز این مقصود باشد، با افزودن قیدی معین می شود. در مقابل این کاربرد گاه از تعبیر مورالیتی (Morality) به معنای اخلاقیات یا همان اخلاق توصیفی استفاده می شود، از این رو هرگاه بخواهند به فلسفه اخلاق اشاره کنند، یا از تعبیر اثیکس سود می جویند یا به آن مورال فیلاسوفی (Moral philosophy) گفته می شود. از این منظر ظاهرا این دو با یکدیگر متف اوت به شمار می روند، البته کسانی نیز این دو تعبیر را به یک معنا می گیرند و بر آن هستند که تفاوت معنایی با یکدیگر ندارند پیتر سینگر، از متخصصان بنام در عرصه اخلاق کاربردی، بر آن است که این دو بایکدیگر هیچ تفاوتی ندارند. او برای اثبات نظر خود به ریشه واژگانی این دو اصطلاح استناد می کند. به گفته او ریشه اثیکس، واژه یونانی اتوس است. مورالیتی نیز ریشه لاتینی دارد که عبارت از مور است و این دو واژه نیز به معنایعادت، رسم و عرف می باشد.(21) اگر این تفسیر را بپذیریم، می توانیم بی دغدغه هر یک از این دو اصطلاح را به جای یکدیگر به کار ببریم. ارسطو نیز به ریشه اثیکس این گونه تصریح می کند: فضیلت اخلاقی، نتیجه عادت است و از این رو نامش، اتیک حاصل اندک تغییری در کلمه اتوس به معنی عادت است.(22). با این همه امروزه برای اشاره به فلسفه اخلاق، بیش تر از اثیکس یا مورال فیلسوفی استفاده می شود.(23)
محدوده مباحث نوشته حاضر نیز، عمدتا اخلاق کاربردی است؛ یعنی بررسی مسئله دروغ از منظر اخلاق هنجاری اسلامی. در عین حال گاه به نکات تربیتی این مسئله؛ یعنی روان شناسی اخلاق یا نتایج اجتماعی ندیده گرفته شدن اخلاق در جامعه اشاره شده است.

چکیده فصل

1. اخلاق جمع خلق است و این یک با خلق یا آفرینش هم ریشه می باشد.
2. غالبا برای اشاره به ویژگی های آشکار و محسوس، از واژه خلق و برای اشاره به ویژگی های نفسانی، او خلق استفاده می شود.
3. واژه اخلاق به سه معنا به کار می رود:
الف) ویژگی پایدار نفسانی؛
ب) صفات نفسانی ارادی؛
ج) خصوصیات نفسانی مثبت.
4. دانشی که به شناسایی، طبقه بندی و معرفی ویژگی های مثبت نفسانی می پردازد و آن ها را از ویژگی های منفی جدا می کند و راه دوری جستن از این ویژگی های منفی و رسیدن به آن ویژگی های مثبت را نشان می دهد، علم اخلاق نامیده می شود.
5. هیچ فرد و جامعه ای از اخلاق بی نیاز نیست و این دانش، هم زاد بشر است.
6. اخلاق در سه سطح به انسان کمک می کند:
الف) در سطح فردی، به او هماهنگی و آرامش درون و ثبات می بخشد؛
ب) در سطح اجتماعی، امکان زیست بهتر را برای هر کس فراهم می آورد؛
ج) در سطح آرمانی، به انسان کمک می کند تا استعدادهای خود را شکوفا سازد.
7. اخلاق شاخه های متعددی دارد؛ مانند اخلاق توصیفی، اخلاق تجویزی و اخلاق نظری و عملی.
8. مباحث نوشته حاضر، عمدتا در حوزه اخلاق عملی است.

فصل دوم: ده درس کوتاه درباره دروغ

اگر آیات قرآن را بکاویم و یا سخنان معصومان (علیه السلام) را درباره دروغ کنار یکدیگر بگذاریم، دریافت عمیقی از ماهیت، کارکرد و آفات دروغ به دست می آوریم و روان شناسی شخص دروغ گو را درمی یابیم. در این جا به اختصار درس هایی کوتاه درباره دروغ را به استناد آن آموزه های مقدس نقل می کنیم. هدف از این درس ها، بیان تفصیلی ماهیت دروغ یا مفاسد آن نیست، بلکه مقصود ارائه چشم اندازی است که براساس آن بتوان مباحث این نوشتار و پرسش های اساسی آن را طرح کرد، از این رو می توان این چند درس را صرفا طرح واره و در آمدی بر بحث اصلی تلقی کرد؛ هر چند فاتحه در عرف ما خاتمه است!
یک: دروغ، یعنی فریفتن دیگری و خیانت به اعتماد او. دروغ هنگامی پدیدار می شود که وانمود می کنیم نظر خود را به دیگری می گوییم؛ حال آن که آن را نهان و خلاف آن را بیان می داریم. و چون طرف مقابل به ما اعتماد کرده و گفته ما را باور می کند، به او خیانت و از اعتمادش سوء استفاده کرده ایم. بدین ترتیب هیچ دروغی از فریب کاری، تهی نیست؛ بنابراین می توان گفت که در هر دروغی همواره دو عنصر وجود دارد: یکی اعتماد و دیگری سوء استفاده از این اعتماد و خیانت به آن، از این رو اگر کسی به ما و سخن ما اعتماد نداشته باشد، گفته ما را باور نخواهد کرد و با دیده شک به آن خواهد نگریست. طبیعی است که در چنین حالتی نمی توان به او دروغ گفت، چرا که مخاطب اصل را بر نپذیرفتن گفتار ما قرار داده؛ پس نخستین عنصر برای تحقق دروغ، وجود اعتماد مخاطب است.
عنصر دوم، سوء استفاده از این اعتماد می باشد. بدین معنا که مخاطب در جایی - به هر دلیلی - به ما اعتماد دارد و اصل را بر این گذاشته است که هر آن چه می گوییم به آن باور داریم و منویات خود را آشکار می سازیم، اما از این اعتماد - باز به هر دلیلی - سوء استفاده می کنیم و چیزی را بر زبان می آوریم که خود بدان باور نداریم . این مسئله در هر دروغی، حتی نیک خواهانه ترین نوع آن نیز وجود دارد؛ برای مثال جایی که پدر یا مادری به فرزند خود دروغ می گویند، شاهد هر دو عنصر هستیم. یکی اعتماد فرزند به گفته آنان و دیگری سوء استفاده والدین از این اعتماد. حال اگر یکی از این دو عنصر نباشد، دروغ نیز پدیدار نمی شود. اگر اعتماد نباشد، فرزند سخن والدین خود را باور نخواهد کرد و اگر پدر و مادر نیز در آن چه می گویند صادق باشند، دروغ نگفته اند. بدین ترتیب خیانت عنصر جدا نشدنی دروغ است، از این رو امام علی (علیه السلام) ماهیت دروغ را خیانت می دانست و بارها می فرمود: الکذب خیانه؛ دروغ خیانت است(24) و لگدمال کردن حق دیگران.
دو: دروغ خارج از فطرت بشری است. انسان ماهیتا راست گو و حقیقت طلب می باشد فطرت حقیقت طلبی انسان او را به کشف ناشناخته ها هدایت می کند. آن همه تلاش های علمی در طول تاریخ، محصول روح حقیقت جوی بشر بوده که می خواسته است از چند و چون کارها و علل پدیده ها سر در آورد. نگاهی به زندگی دانشمندان و کاشفان گویای این پویش گری سیری ناپذیر انسان می باشد، البته ممکن است عوامل دیگری غیر از حقیقت جویی کسانی را به کشف حقیقت برانگیزد، اما این نکته مانع از آن نمی شود که آنان به هر دلیل و انگیزه ای فقط حقیقت را و همه حقیقت را بخواهند.
این اصل همواره پیش برنده بشر بوده است، از این رو می توان گفت که بشر در آغاز زیست خود، با دروغ آشنایی ندارد و آن را می آموزد کودک، کنجکاوی و حقیقت طلبی را نمی آموزد، اما دروغ گویی را یاد می گیرد بنابراین اگر کسی نباشد که کودک دروغ را از او بیاموزد یا از او تقلید کند، هرگز دروغ نخواهد گفت، به همین خاطر است که می بینیم حضرت آدم (علیه السلام) با دروغ آشنا نبود و اساسا نمی دانست که دروغ چیست چرا که نه در سرشتش بود و نه کسی به او آموخته بود، از این رو به آسانی فریب دشمن خود را خورد. به روایت قرآن کریم خداوند به آدم (علیه السلام) و همسرش فرمود که در بهشت زندگی کنند و از همه نعمت های آن استفاده نمایند؛ تنها از آنان خواست که به یک درخت نزدیک نشوند آدم (علیه السلام) و همسرش نیز این منع را حرمت نهادند و به آن نزدیک نشدند. اما از سوی دیگر وسوسه های شیطان آغاز شد. او به آدم (علیه السلام) گفت: آیا تو را به درخت جاودانی و سلطنت تباه نشدنی راهنمایی کنم؟(25)
چون آدم (علیه السلام) متوجه شد که درخت جاودانگی همان درخت ممنوع است، از نزدیک شدن به آن تن زد و فرمان خدای را یاد آور شد. شیطان گفت: پروردگارتان شما را از این درخت منع کرد تا مبادا از فرشتگان یا جاویدانان شوید(26) ولی آنان هم چنان مقاومت می کردند، از این رو برای اغوای آنان و تاکید سخن خود به سوگند روی آورد و: بر ایشان سوگند خورد که نیک خواه شمایم(27) حال جای این پرسش است که چرا آدم برخلاف نهی صریح خداوند به آن درخت نزدیک شد.
پاسخ این سوال ظاهرا ساده است. وسوسه جاودانگی او را به این کار واداشت، اما چرا آدم این وسوسه شیطان را پذیرفت و به آن تن داد؟ مگر نمی دانست که او تنها کسی بود که از سجده به وی خودداری کرد به همین دلیل از قرب الهی رانده شد؟ مگر نمی دانست که او سوگند خورده است که همه فرزندان آدم را بفریبد؟ مگر نمی دانست که شیطان آدم را علت رانده شدن خود می داند و در پی انتقام از اوست؟ مگر نمی دانست که نعمت آدم، مساوی با نقمت شیطان است؟ مگر قصد نافرمانی خداوند را داشت؟ پاسخ این پرسش ها روشن است: آدم همه این حقایق را می دانست؛ در پی نافرمانی خداوند هم نبود؛ ضعف بشری نیز وسوسه شدن او را توجیه نمی کند تنها اشکال قضیه آن بود که آدم با دروغ آشنا نبود یعنی نمی دانست که دروغ چیست، از این رو وقتی سخنان شیطان را شنید و دید که چگونه برای اثبات ادعای خود سوگند می خورد، لحظه ای در صحت آن ادعا درنگ نکرد و از میوه ممنوع خورد. امام صادق (علیه السلام) به این حقیقت چنین اشاره می فرماید: به دلیل آن که دروغ در ماهیت آدم نبود، ابلیس را تصدیق کرد(28) و به خواسته اش عمل نمود.
سه: دروغ با ایمان سازگار نیست. از آن جا که ایمان بر صدق، راستی و پذیرش همه احکام الهی استوار است، دروغ (خیانت و فریب کاری) با آن سازگار نیست و نمی توان این دو را کنار یکدیگر نگه داشت، لذا اولین شرط ایمان واگذاشتن دروغ و پرهیز از آن است، از این رو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: ایاکم و الکذب فان الکذب مجانب للایمان؛ از دروغ بپرهیزید که دروغ با ایمان ناسازگار است(29) مولای متقیان امام علی (علیه السلام) نیز طی سفارش های متعددی می فرماید: جانبوا الکذب فانه مجانب الایمان؛ از دروغ بپرهیزید که با ایمان ناسازگار است.(30)
چهار: دروغ ریشه گناهان است. اگر کسی راه فریب کاری در پیش گیرد، از هیچ گناهی پروا نمی کند و اگر از این یک باز ایستد، امکان باز ایستادن از گناهان دیگر را دارد، به همین خاطر معصومان (علیهم السلام) بارها بر این نکته تاکید می کنند که ریشه همه گناهان همین دروغ است. رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: الکذب یسقی اصول الشر کما یسقی الماء اصول الشجر؛ دروغ ریشه های شر را آبیاری می کند، همان گونه که آب، ریشه های درختان را سیراب می نماید(31) امام باقر (علیه السلام) نیز می فرماید ان الله عزوجل جعل للشر أقفالا و جعل مفاتیح تلک الأقفال الشراب، والکذب شر من الشراب؛ خداوند عزوجل برای شرور قفل هایی قرار داد و شراب را کلید آن قفل ها ساخت، و دروغ از شراب بدتر است.(32) امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمود: حطت الخبائث فی بیت و جعل مفتاحه الکذب؛ پلیدی ها در خانه ای گذاشته شد و دروغ به عنوان کلید آن معین گشت.(33)
پنج: دروغ از همه گناهان بدتر است، لذا شخص مومن ممکن است هر گناهی مرتکب شود و هر رذیلتی در او ریشه دار شود، اما دروغ از او سر نمی زند، از این رو رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: المومن ینطبع علی کل شی الا الکذب؛ هر خصلتی در مومن ریشه دار می شود، جز دروغ(34) و چون از آن حضرت پرسیدند: آیا مومن زنا می کند؟ فرمود: ممکن است گاه چنین باشد. باز سوال کردند که آیا مومن دست به سرقت می زند؟ فرمود: ممکن است گاه چنین باشد باز پرسیدند که آیا مومن دروغ می گوید؟ فرمود: نه کسانی دروغ پردازی می کنند که به خدا ایمان ندارند.(35)
بدین ترتیب دروغ گویی در نظام اخلاقی اسلام پلیدترین خصلت و پست ترین صفت است و مومنان ممکن است آلوده صفات زشتی چون دزدی و زنا شوند، اما هرگز آلوده دروغ نمی گردند. مقایسه این نکته با تلقی رایج که شراب خواری و زنا را بدتر از دروغ می شمارند و این یک را سبک می گیرند، بسیار تامل برانگیز است.
شش: با پرهیز از دروغ، می توان از همه گناهان دوری کرد، چون ریشه پلیدی ها دروغ است و برای خشکاندن آنها باید این مشکل را حل کرد، از این رو معصومان (علیه السلام) همواره این درد اصلی را هدف درمان خود قرار می دادند و با اصلاح آن، دیگر معایب را حل می کردند. مردی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: من نماز نمی خوانم، زنا می کنم و دروغ می گویم حال از کدام یک از آن ها توبه کنم؟ حضرت به او فرمود: از دروغ. بدین ترتیب آن مرد پیمان بست که فقط دروغ نگوید، اما چون خواست زنا کند، با خود گفت که اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله از من پرسید که پس از آن پیمان زنا کردی؟ در صورتی که بگویم نه، دروغ گفته ام و اگر بگویم آری مرا حد خواهد زد، به همین خاطر از این گناه باز ایستاد و چون می خواست هم چنان نماز نخواند با خود گفت که اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله از من پرسید آیا نماز خوانده ای؟ چه بگویم اگر دروغ بگویم که پیمان شکسته ام و اگر راست بگویم مجازات می شوم. بدین ترتیب آن دو گناه کبیره را ترک کرد.(36)
هفت: دروغ ریشه در پستی انسان دارد. کسی که دارای عزت نفس است و برای خود ارجی قائل است، دلیلی برای دروغ گویی ندارد. آن که هراسی ندارد، نظر خود را می گوید و آن که بی نیاز است، از فریفتن دیگران خودداری می کند. غالبا دروغ بیان گر نقص انسان است. انسان نداشته و ندانسته های خود را با دروغ گویی پنهان می کند، از این رو رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: لا یکذب الکاذب الا من مهانه نفسه علیه؛ دروغ گو دروغ نمی گوید، جز بر اثر خواری جانش نزد او(37) و چون مومن عزیز است و عزت خود را از اسلام دارد دروغ نمی گوید.
هشت: دروغ های کوچک، راه به دروغ های بزرگ می برد. چنین نیست که انسان قادر باشد در موارد خُرد دروغ بگوید و در موارد کلان راستی پیشه کند آدمی چون راه دروغ را دنبال کرد، دیگر نمی تواند از ادامه آن باز ایستد. تاکید فراوان معصومان (علیهم السلام) بر پرهیز از هر گونه دروغی و با هر انگیزه ای، ریشه در این حقیقت دارد انسان غالبا اسیر عادت خویش است و چون در موردی دروغ گفت و از آن نتیجه گرفت، همین شیوه را دنبال می کند تا در تباهی بیفتد، به همین دلیل امام سجاد (علیه السلام) به فرزندان خویش می فرمود: اتقوا الکذب الصغیر منه و الکبیر فی کل جد و هزل فان الرجل اذا کذب فی الصغیر اجترأ علی الکبیر، از دروغ کوچک و بزرگ در هر مسئله جدی و شوخی بپرهیزید زیرا هنگامی که آدمی در مسئله ای کوچک دروغ گفت به دروغ گفتن بر مسئله بزرگ دلیر می شود.(38) رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز برای کسی که هرگونه دروغ را - حتی در شوخی هایش - واگذارد، سه خانه را در جاهای مختلف بهشت تضمین می کرد.(39)
نه: دروغ گفتن مسلمان به برادر دینی خود، خیانتی بزرگ است. مسلمانان آینه رفتار یکدیگرند و باید نیک خواهانه در پی اصلاح یکدیگر بر آیند و کاستی های خود را جبران کنند، از این رو هرگونه دروغی به برادر دینی بخشی از حقیقت را بر او می پوشاند و مانع از کمال وی می شود. پدیده دروغ اگر در جامعه رواج پیدا کند، دیگر مومنان آینه یکدیگر نخواهند بود و روح حقیقت جویی و کمال طلبی در آنان می میرد، لذا بارها در احادیث آمده است که مومنان برادر یکدیگرند و هم دیگر را فریب نمی دهند. از آن جا که دروغ گفتن فریب دادن دیگری است، دروغ گفتن به برادر مسلمان خود خیانتی بزرگ به شمار می رود. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: کبرت خیانه أن تحدث أخاک حدیثا و هو لک به مصدق و أنت له به کاذب؛ خیانت بزرگی است که به برادر دینی خودت سخنی بگویی که او تو را در آن راست گو بداند، اما تو در آن به او دروغ گفته باشی.
ده: هیچ دروغی شایسته مسلمانان نیست. از آن جا که دروغ گویی آفریده شیطان است و ریشه نفاق و خاست گاه همه گناهان و خیانتی بزرگ هرگز سزاوار مسلمانان نیست که دروغ بگویند. سفارش های معصومان (علیهم السلام) در این زمینه قاطع است. رسول خدا صلی الله علیه و آله به ابوذر فرمان می دهد. لا تخرجن من فیک کذبه أبدا؛ هرگز هیچ دروغی از دهانت خارج مکن(40) ایشان خود نیز هرگز دروغی نمی گفتند و به این نکته تصریح می کردند. امیر مومنان (علیه السلام) اشاره می کنند که هرگز هیچ دروغی نگفته اند،(41) از این رو تربیت دینی و اخلاقی، از نگاه معصومان (علیهم السلام) براساس راست گویی و پرهیز مطلق از دروغ گویی استوار است. آنان از مسلمانان می خواستند تا دروغ را به دروغ گویان واگذارند و خود گرد هیچ دروغی چه کوچک و چه بزرگ نگردند و از آن حتی در شوخی های خویش بپرهیزند. رسول خدا صلی الله علیه و آله دست یافتن به گوهر ایمان را در گرو پرهیز از هر گونه دروغی می دانستند و می فرمودند: لا یجد عبد حقیقه الایمان حتی... یدع الکذب فی المزاح؛ هیچ بنده ای حقیقت ایمان را در نمی یابد مگر آن که دروغ گویی در شوخی را واگذارد.(42)
بدین ترتیب شرط رستگاری، پرهیز از دروغ است، چرا که دروغ جلوه نفاق، ریشه گناهان، نشان درماندگی، عامل تباهی ایمان و بدفرجامی است، به همین خاطر شایسته هیچ مسلمانی نیست که آن را به کار بندد و از این وسیله شیطانی استفاده کند.
دست آخر آن که دروغ دیگران، دروغ به خود را در پی دارد. کسی که دروغ می گوید، همواره در صدد فریفتن دیگری است. حال این فریفتن، موجه یا ناموجه است، اما دروغ گو همواره به هوش است که خود، فریب خودش را نخورد. هرکس به مقداری در زندگی فردی و اجتماعی خود موفق است که شناخت درستی از خویش و واقعیت های بیرونی داشته باشد. نمی توان در جهل مطلق اقدامی معنادار کرد. هر حرکت درست، مرهون بصیرت است و بصیرت محصول صدق. میلان کوندرا در این باره می گوید:(( اول باید دنیا را همان طور که هست بشناسیم و بعد آن را آن طور که می خواهیم تغییر دهیم)).(43) بنابراین دروغ گو تا زمانی موفق است که دروغ خود را باور نداشته باشد و اگر بنا بر مصالحی به دیگران دروغ می گوید، بکوشد که خود، آن ها را باور نکند؛ اما این کار همواره شدنی نیست اگر کسی به دروغ عادت کرد و پس از مدتی به ملکه تبدیل شد اسیر دروغ هایش خواهد گشت.
مطلب از این قرار است که اگر ما می خواهیم سخنی بگویم و این سخن تاثیر خود را داشته باشد، باید میان زبان بدن و گفتار تطابق وجود داشته باشد و پیام هایی که از طریق زبان ارسال می شود، به وسیله زبان بدنی تقویت گردد پدری که می خواهد ناراحتی خود را از وضع ضعیف درسی فرزندش نشان بدهد، اگر به هنگام ابراز نارضایتی خود لبخندی بر لب داشته باشد، سخن خود را بی اثر کرده و عملا نشان داده است که چندان هم از او و عمل کردش ناراضی نیست. دروغ گو نیز از این حقیقت آگاه است از این رو برای باورپذیر کردن دروغ خود، ژست حق به جانبی می گیرد و چنین می نماید که حقیقت را می گوید. کافی است به هنگام دروغ گویی لبخندی بزند تا فریبش آشکار شود، به همین دلیل می کوشد با تمرین و تلقین قیافه حق به جانبی بگیرد و بدین ترتیب موفق شود، اما این کام یابی بهای گرانی دارد. او می کوشد که همواره مواظب حرکات خود باشد و حالتی نگیرد که دروغش را خنثی کند. این استمرار، به او این فرصت را نمی دهد که رفتار واقعی خود را از رفتار قالبی باز شناسد و به تدریج فراموش می کند که مشغول ایفای نقش است. از این جا به بعد، دروغ در او ریشه می دواند و پیوند او را با واقعیت می گسلد.
داستان آن دو تن را که با کلک امام زاده ای عَلَم کردند و خود متولی آن شدند شنیده ایم. این دو پس از آن که مدت ها دیگران را فریفتند و از آنان سوء استفاده نمودند، روزی بر سر تقسیم غنایم با یکدیگر اختلاف پیدا کردند. در این حال یکی از آنان برای اثبات درستی خود گفت: به این امام زاده قسم که راست می گویم: این داستان تمثیلی از واقعیت است. اگر رفتار کسانی که دروغ پیشه ساخته اند بررسی شود، به خوبی آشکار می گردد که به مقداری که فرد دروغ گفته است، به همان نسبت، خود فریب دروغ خود را در درازمدت خورده است.
خداوند متعال این حقیقت را به نیکی تصویر می کند. مشرکانی که در این دنیا در برابر حق می ایستادند و به دروغ بت ها را خدا می نمایاندند، در روز قیامت به خداوند نیز دروغ می گویند و چون حضرت حق - جل و علا - از آنان می پرسد: أین شر کاؤکم الذین کنتم تزعمون؛ آن کسان که می پنداشتید که شریکان خدایند اکنون کجایند؟(44) بی کم ترین تردیدی پاسخ می دهند: (والله ربنا ما کنا مشرکین؛ سوگند به خدا، پروردگار ما، که ما مشرک نبوده ایم.)(45) در این جا آنان به خدا - که همه چیز را می داند دروغ نمی گویند، زیرا آن ها خود حداقل در این مرحله به علم مطلق او واقفند و نیک می دانند که در این جا نمی توان خدا را فریفت بلکه به خودشان دروغ گفته اند. خداوند این حقیقت را چنین تقریر می نماید: انظر کیف کذبوا علی أنفسهم وضل عنهم ما کانوا یفترون؛ بنگر که چگونه بر خود دروغ بستند و آن دروغ ها که ساخته بودند ناچیز گردید.(46) در حقیقت اینان ناخواسته از عادتی که به صورت زوال ناپذیری در آنان ریشه دار شده است پیروی می کنند و چه بسا دروغ خود را نیز باور می نمایند.(47) خداوند متعال بر این نکته در سوره مجادله،آیه هجده نیز تاکید می کند. این جاست که بزرگ ترین زیان دروغ گویی، یعنی گسستن از واقعیت پدیدار می شود که خطر آن برای انسان از هر خطری بالاتر است.
خوش بختانه متون و منابع اخلاقی، درباره مفاسد فردی و اجتماعی این پدیده بسیار نوشته اند، از این رو بیش از این بدان ها نمی پردازیم، اما آوردن این مقدار برای روشن کردن دورنمای بحث و پیش بردن آن لازم بود، لذا بدان اکتفا می کنیم و به مباحث نظری آن می پردازیم تا ببینیم که دروغ چیست.