فهرست کتاب


دروغ مصلحت آمیز، بحثی در مفهوم و گستره آن

سید حسن اسلامی‏

واژه شناسی اخلاق

واژه اخلاق جمع خلق است.(5) به گفته راغب اصفهانی، لغت شناس بزرگ، این واژه با کلمه خلق آفرینش هم ریشه است؛ یعنی هر دو واژه به معنای آفریدن و خلقت می باشد. راغب این دو را مانند شَرب و شُرب آشامیدن می داند که تنها از نظر آوایی با یکدیگر متفاوتند، نه معنایی؛ اما به گفته همو، طبق یک توافق ناگفته در موارد متفاوتی به کار می روند. اگر بخواهیم به شکل ظاهری افراد اشاره کنیم و خلقت صوری آنان مد نظرمان باشد، از تعبیر خلق با زیر استفاده می کنیم اما اگر بخواهیم از ویژگی های درونی افراد که با چشم دیده نمی شوند یاد کنیم، از واژه خلق با پیش بهره می گیریم. به تعبیر دیگر آن چه که با چشم سر دیده می شود خلق است و آن چه تنها با چشم دل دیده می شود، خلق نام می گیرد.(6) گاه به جای خُلق از خُلُق (با دو ضمه) استفاده می شود که باز به همان معناست؛ مانند آن جا که خداوند پیامبرش را به خوش خویی ستوده می فرماید: (و انک لعلی خلق عظیم؛ تو دارای خویی والا هستی(7)) بدین ترتیب می توان اخلاق را به معنای ویژگی های روحی و نفسانی دانست. برای این که صفتی عنوان اخلاق به خود گیرد، باید پایدار باشد؛ بدین معنا که این صفت خاص چنان با شخص درهم آمیخته باشد که گویی جزئی از سرشت اوست عالمان اخلاق از این پایایی به عنوان ملکه یاد می کنند؛ یعنی صفتی چنان در فرد ریشه بدواند که بی هیچ تکلفی و به صرافت طبع خود را نشان بدهد؛ برای مثال آدم بزدلی که در شب از سایه خودش نیز می ترسد اگر به خاطر شرط بندی شبی را تا به صبح یک تنه در گورستانی متروک به سر ببرد و در شرط بندی نیز برنده شود، به او نترس گفته نمی شود و از نظر اخلاقی شجاع به شمار نمی آید، چرا که آن چه از او سر زده، با تکلفات بسیار بوده است. از این منظر شجاع کسی است که دلاوری و عکس العمل از موضع نترسی عادتش شده باشد؛ بنابراین اخلاق عبارت است از ویژگی های پایدار نفسانی. ملا مهدی نراقی عالم اخلاقی قرن سیزدهم هجری این اخلاق را چنین تعریف می کند: خلق عبارت است از ملکه ای نفسانی که مقتضی صدور افعال به راحتی و بدون نیاز به فکر و اندیشه(8) است.
مقصود از ملکه که در سخن عالمان اخلاق فراوان به کار می رود، کیفیتی است درونی و دیرپا که به سادگی برطرف نمی شود البته مراد آن نیست که این گونه خصوصیات همیشه ثابت هستند و به هیچ روی دگرگون نمی شود، اگر چنین باشد، دیگر سخن از اخلاق نابه جاست، چرا که صفات اخلاقی در اختیار هیچ کس نیست و هر کس همان گونه که سرشته شده است رفتار می کند. این بحث مربوط به حوزه تعلیم و تربیت است، از این رو به آن نمی پردازیم. اخلاق به این معنا، مشمول ارزش داوری نیست. به عبارت دیگر هر کس دارای اخلاق و ویژگی هایی است؛ کسی دست و دل باز است و دیگری، حساب گر. به گفته حافظ:
گنج زر گر نبود، کُنج قناعت باقی ست - آن که آن داد به شاهان، به گدایان این داد
از این منظر، اخلاق همه خصوصیات نفسانی پایدار چه خوب و چه بد را در بر می گیرد.
اخلاق گاه به معنای دیگری نیز به کار می رود. در معنای دوم. اخلاق به معنای رفتار یا خصوصیاتی است که در حوزه آگاهی ما قرار دارد و تابع اراده ماست؛ برای مثال اگر غافل گیرانه دست خود را با سرعت به چشم کسی نزدیک کنیم، به گونه ای غیر ارادی چشم خود را خواهد بست. این عکس العمل را نمی توان اخلاقی یا غیر اخلاقی دانست، چرا که در حوزه رفتارهای اختیاری او نیست. در این جا اخلاق تنها رفتارهای قابل کنترل انسانی چه خوب و چه بد را در بر می گیرد.
اخلاق معنای سومی نیز دارد. در این معنا، اخلاق تنها به معنای ارزش ها و خصوصیات مثبت به کار می رود. به تعبیر دیگر، اخلاقی یعنی خوب و غیر اخلاقی یعنی بد؛ حال آن که در معنای دوم اخلاقی به معنای رفتارهای ارادی و تحت حوزه آگاهی بود. بدین ترتیب در معنای سوم، شاهد گونه ای داوری هستیم؛ برای مثال هنگامی که می گوییم شجاعت اخلاقی است؛ یعنی آن را ستایش کرده و نیک می دانیم و هنگامی که می گویم بزدلی، غیر اخلاقی می باشد؛ یعنی آن که آن را بد و ناپسندیده می شماریم؛ در نتیجه می توان گفت که این اصطلاح به سه معنا به کار می رود:
الف) ویژگی پایدار نفسانی؛
ب) صفت نفسانی ارادی؛
ج) خصوصیت مثبت و پسندیده.(9)
طبق معنای سوم، مفروض آن است که صفاتی داریم که خوب اند و صفاتی وجود دارند که بد و ناخوشایند می باشند. از ویژگی های خوب به عنوان فضایل و از صفات بد به عنوان رذایل نام برده می شود.

علم اخلاق

دانشی که این دو دسته صفات را بررسی می کند و آن ها را تعریف و طبقه بندی می نماید و راه نهادینه ساختن فضایل و ریشه کنی رذایل را نشان می دهد، علم اخلاق است. خواجه نصیرالدین طوسی این دانش را چنین تعریف می کند: علم است بدان که نفس انسانی را چگونه خلقی اکتساب توان کرد، که جملگی افعالی که به ارادت ازو صادر شود جمیل و محمود بود.(10) تکیه بر صدور آسان افعال از سوی فاعل اخلاقی، ابن مسکویه را بر آن داشته است تا اخلاق را این گونه تعریف نماید: علم اخلاق، دانش اخلاق و سجایایی است که موجب می شود جمیع کردار انسان زیبا باشد و در عین حال آسان و سهل از او صادر شود.(11)
در این دانش انواع ویژگی های اختیاری مطلوب و نامطلوب و نحوه پرهیز از این و به دست آوردن آن یک بحث می شود، از این رو گاه آن را چنین معرفی کرده اند: علم اخلاق، علمی است که صفات نفسانی خوب و بد و اعمال و رفتار اختیاری متناسب با آن ها را معرفی می کند و شیوه تحصیل صفات نفسانی خوب و انجام اعمال پسندیده و دوری از صفات نفسانی بد و اعمال ناپسند را نشان می دهد.(12)
گاه نیز به سادگی و اختصار، این دانش را دانش چگونه زیستن معرفی می کنند و می گویند این دانش درباره نحوه زیستن درست و چرایی آن بحث می نماید.(13) بدین معنا که در این دانش چندین محور بحث می شود: یکی آن که صفات نفسانی خوب و بد چیستند؟ دوم آن که چرا این ویژگی ها خوب یا بد هستند؟ و سوم آن که چگونه می توان این گونه خصوصیات را پدید آورد یا آن ها را از میان برداشت؟

ضرورت اخلاق

از دل تعریف هایی که برای اخلاق ارائه شده است، می توان ضرورت آن را نیز به دست آورد. انسان موجود ساخته و پرداخته ای نیست که دیگر نتواند خود را دگرگون کند و خود را بازسازی نماید. تنها موجودی که می تواند از این امکان برخوردار شود، انسان است. زمینه این امکان در دل نیروهای درونی اوست نیروهایی که به همان اندازه که ارجمندند، می توانند خطرناک باشند. این نیروهای عظیم درونی اگر درست هدایت شوند، انسان را به جایی می رسانند که به جز خدا نبیند اما اگر مهار نگردند، آدمی را به مغاک تباهی در می افکنند. دانش اخلاق نیز در پی آن است تا انسان را از افق حیوانیت تا به افق فرشتگان برکشاند و او را در جایگاه شایسته اش قرار دهد، از این رو غالبا گذشتگان این دانش را برترین دانش به شمار آورده و در عظمت آن سخن ها گفته اند.(14) اگر کسی هم به ارزش های والای انسانی باور جدی نداشته باشد و تنها از منظری ملموس و بیرونی به انسان بنگرد، باز ضرورت اخلاق را نمی تواند منکر شود. در حقیقت بیرونی ترین سطح کارکرد اخلاق عبارت است از فراهم آوردن زمینه حیات اجتماعی سالم.
انسان بی زندگی اجتماعی فقط ظاهری از انسانیت را دارد. زندگی اجتماعی نیز مستلزم تن دادن به قواعدی است که تبیین ترسیم و طبقه بندی آن ها بر عهده اخلاق است. افراد خمیره بی شکلی هستند که در کوره اجتماع شکل می گیرند و به گونه های مطلوبی در می آیند. در این جاست که اخلاق پای به میان می گذارد و باید و نبایدها را معین می سازد. بحث فضیلت و رذیلت نه تنها بحثی ذهنی که ضرورتی برای زندگانی اجتماعی است. کسی که تحمل دیدن خوش بختی دیگران را ندارد، نه فقط از نظر اخلاقی دچار رذیلت حسد است، بلکه دچار یک بیماری اجتماعی جدی است که هم سازی او را با دیگران ناممکن می کند و زمینه هم بستگی اجتماعی را از میان بر می دارد. چنین کسی هم دیگران را به رنج می افکند و هم خودش را می آزارد. به تعبیر دقیق تر اگر هم دیگران از شر بیماری او راحت باشند، او خود از دست این درد، آسایش نخواهد داشت. به گفته سعدی:
توانم آن که نیازارم اندرون کسی - حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست؟
بمیر تا برهی، ای حسود، کاین رنجی است - که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست(15)
سخن کوتاه، اخلاق در سه سطح ضرورت دارد:
نخست در سطح فردی و برای بهداشت روان. در این سطح اخلاق به ما می آموزد که بهترین شیوه سالم زیستن چیست؛ به ما رذیلت ها را می شناساند و راه دوری از آن ها را به ما نشان می دهد؛ فضایل را می نمایاند و راه به دست آوردن آن ها را معین می سازد و در نهایت بهداشت فردی و سلامت روان ما را تضمین می نماید.
دیگر آن که اخلاق امکان زیست بهتر فرد را در جامعه فراهم می آورد و به او می آموزد که برای زندگی سالم در جامعه و داشتن مناسبات درست با دیگران چه باید کرد و چگونه باید بهداشت اجتماعی را تضمین نمود.
در سطح سوم که عالی ترین سطح اخلاق است و در حقیقت آن دو سطح مقدمه آن به شمار می روند، فرد می آموزد تا چگونه همه استعدادهای خود را شکوفا سازد و از چه راهی برای رسیدن به کمالات نهایی خویش اقدام کند. با توجه به این نکات است که رسول خدا، حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله وظیفه خود را تکمیل و تتمیم اخلاق دانسته می فرماید: انما بعثت لأتمم مکارم الاخلاق؛(16) برانگیخته شدم تا مکارم اخلاق را به کمال رسانم؛ بنابراین هر چه در این قسمت سرمایه گذاری شود، سودش دو چندان به خود انسان باز می گردد.